ح ر ر / الحرّیة 2 (آزادی)

الحُرِّيَّة (۲)

آزادی

درآمد[۱]

واژه‌شناسی «حرّیت»

حُریّت، مصدری از مادّۀ «ح ر ر» است. این مادّه در زبان عربی، دو اصل معنایی (کاربرد) دارد: یکی به معنای آزادی در برابر بندگی و بردگی و دیگری به معنای حرارت در برابر بُرودت،[۲] و این هر دو کاربرد در قرآن کریم و روایات (احادیث) به کار رفته است. حُرّیت که مصدری در کاربرد نخست است، بر سه گونه آزادی اطلاق میشود: یک. آزادی درونی یا معنوی (آزادگی) - که در مدخل پیشین به آن پرداخته شد -، دو. آزادی بیرونی -که موضوع مدخل حاضر است -، سه. آزادی از بردگی - که بحثی فقهی و عمدتاً خارج از دامنۀ کار این دانشنامه است-.

در این مدخل، گونۀ دوم حُرّیّت، مورد نظر است که همان آزادی از عوامل بیرونی فشار و موانع محدود کنندۀ بیرونی و به تعبیر امروزی، «آزادی سیاسی - اجتماعی» است. البتّه آیات و روایاتی که به صراحت در این معنا سخن گفته باشند، پرشمار نیستند؛ ولی اوصاف، اشارتها، نشانهها و نکاتی را در بسیاری آیات و روایات میتوان یافت که در پی یک تحلیل منطقی، ناظر به آزادیهای فردی و اجتماعی در عرصههای: حقوق، سیاست، اقتصاد و فرهنگاند و از آنجا که بر پایۀ دیدگاه پژوهشگران اجتماعی[۳] و نیز منطقیّون،[۴] یکی از گونههای تعریف، تعریف به: مصادیق، اَمثال، اَشباه و نظایر، اَضداد، تقسیمات، نقیضها، مقابلها، مُغایرها و اوصاف عَرَضی است، پس میتوان گفت که آزادی به این معنا، در اسلام، اوّلاً از آغاز مطرح بوده و ثانیاً سطوحی از «تعریف» را نیز داشته است.

گفتنی است مسیر دستیابی به آیات و روایات «حرّیت» در این جا، محدود به جستجو و شناسایی واژهای و ریشهای نبوده است؛ چرا که مضامین و مفاهیم مشابه و در هم تنیدۀ دیگری نیز در متون (نصوصِ) اسلامی دیده میشوند که با وجودِ داشتن ارتباط تنگاتنگ با موضوع «حُرّیت»، این لفظ یا حتّی ریشۀ آن و هیچ کدام از ساختهای مختلفش، در آنها به کار نرفته است، مثل آیات و روایات مرتبط با «الرخصة (رُخصت)» - که در مَدخل مستقلّی در همین دانشنامه نیز بیشتر به آن پرداخته خواهد شد - یا آیات و روایات «العبد (برده)» و «العِتق (آزاد کردن)» و «السِّعة (راحت گرفتن)» و «الحقوق».

نیز گفتنی است از آن جا که این دانشنامه بر اساس شیوهنامۀ خود (مندرج در مقدّمۀ جلد نخست) به موضوعات فقهی نمیپردازد، بحث کُهن «حُرّیتِ» فقهی («حُر» در برابر «عبد/ مملوک») در این جا مطرح نیست و آیات و روایات آن نیز یاد نخواهند شد. در این مَدخل، آیات و روایاتی یاد میشوند که بتوان از آنها «تعریف»و «قلمروِ» آزادی (به معنای امروزین)را در چارچوب قرآن و حدیث فهمید و «موانع» آن را شناخت و به «مسائل» و «موضوعاتِ» آن، راه یافت.[۵] با این حال، در میان آیات و روایات آزادیِ فقهی (آزادی از بردگی)، گاه، نمونههایی دیده میشود که برای پژوهشگرِ آزادیهای سیاسی - اجتماعی نیز مفید و جذّاب خواهند بود، مثل روایت زیر در بارۀ ارزش آزادی:

عن أنَس: حَيَّت جارِيَةٌ لِلحَسَنِ بنِ عَلیٍّ علیه السلام بِطاقَةِ رَيحانٍ، فَقالَ لَها: أنتِ حُرَّةٌ لِوَجهِ اللَّهِ، فَقُلتُ لَهُ في ذٰلِكَ، فَقالَ: أدَّبَنَا اللَّهُ تَعالىٰفَقالَ: (إِذا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحسَنَ مِنها)[۶] الآيَة، وَ کانَ أحسَنُ مِنها إعتاقَها.

اَنَس میگوید:یکی از کنیزان [امام] حسن بن علی علیه السلام، با اِهدای دستهگُلی، به ایشان سلام گفت. حسن علیه السلام به او فرمود: «تو به خاطر خدا آزادی!». من در این باره به ایشان اعتراض کردم. فرمود: «ما را خدای متعال، ادب آموخته است، آن جا که میفرماید: (هنگامی که کسی به شما سلامی گفت، با بهتر از آن، پاسخ گویید)... و بهتر از آن دستهگل، آزادی او بود».[۷]

چند نکته در بارۀ آزادی

یکم. مفهوم آزادی: آزادی، در کاربرد امروزین آن، اصطلاحی در دانشهای «حقوق» و «فلسفه» و خصوصاً «حقوق اساسی» و «فلسفۀ سیاسی» و «فلسفۀ اخلاق» است که رواج گسترده و مقبولیت همگانی یافته است و با همۀ تنوّع و تفاوتی که در تعریف آن از سوی متفکّران دیده میشود، هستۀ مفهومی محکمی دارد که بر سر آن، اختلافی نیست: «آزاد بودن انسان و جامعۀ انسانی در رسیدن به خواست خویش، چه در حوزۀ اندیشه و بیان، چه در حوزۀ تصمیمگیری، و چه در حوزۀ اِعمال اراده و به اجرا در آوردن خواستها و تصمیمها».[۸] برخی بر این تعریف، افزودهاند که آزاد بودن، به این معناست که مانعی بر سر راه آزادی انسان نباشد، مگر آزادی دیگران،[۹] و البتّه بحث شده است که این مرز (آزادی دیگران)، به وسیلۀ «قانون» و «قرارداد اجتماعی» تعیین و اعلام میشود.[۱۰] نیز گفته‌اند که آزادی، ترکیبی است از: نبود سیطره و مداخلۀ دیگران، به علاوۀ فراهم بودن زمینۀ شکوفاسازی استعدادها و گسترش مجموعه انتخاب‌های فرد و نیز رها شدن فرد از رنج و تنگنای نیازها.[۱۱]

این کاربرد از آزادی - که آن را «آزادی سیاسی - اجتماعی» یا «آزادی مدنی» نیز نامیدهاند -،[۱۲] مؤلّفهها و اجزای روشنی دارد که عبارت اند از: آزادی اندیشه و بیان، آزادی انتخاب دین، آزادی انتخاب و عزل حاکم، آزادی تجمّع و تشکّل و مشارکت سیاسی، آزادی کسب و کار و مالکیّت و انتخاب شغل، آزادی انتخاب همسر، آزادی انتخاب محلّ زندگی، آزادی دسترس به دانش و مهارت و اطّلاعات و اخبار، و.…[۱۳] نگاهی گذرا به آیات و احادیث پیشِ رو، نشان میدهد که بخش بزرگی از این مؤلّفهها و اجزا و مفاهیم کلیدی، به وضوح و بدون نیاز به توجیه و تأویل، در متون قرآن و حدیث، دیده میشوند، اگر چه ممکن است مسلمانها، هرگز، چنان که باید، از آنها بهره نگرفته باشند![۱۴]

پیش از این، اشاره شد که از منظر متفکّران اجتماعی و منطقدانان، نشان دادن شواهد و مصادیق شیء / پدیده (در این جا: آزادیهای سیاسی، اجتماعی و مدنی در اسلام)، خود، گونهای «تعریف» است. بدین ترتیب، میتوان ادّعا کرد که تجمیع آیات و احادیث مربوط به حُرّیات در این مدخل، تلاشی در جهت ارائۀ تعریف «آزادی» در اسلام است.

دوم. هدف از آزادی: صاحبنظران، در موضوع مَنشأ و مَبنا یا هدف و غایت آزادی، دیدگاههای متفاوتی عرضه کردهاند. گروهی از آنان، آزادی را از حقوق طبیعی انسان و منشأ آن را طبیعت دانسته و هدف از آن را توسعۀ آسايش و شادى و لذّت انسان شمردهاند.[۱۵] گروهى ديگر، خدا و دين را منشأ و مبناى آزادى خوانده و هدف از آزادى را نيز قُرب الهى يا کمال انسانى اعلام کردهاند.[۱۶] گروه ديگرى، از اين، سخن گفتهاند که آزادى، حقّ طبيعى انسان است؛ امّا جهان و انسان و فطرت انسانى، همگى آفريدۀ پروردگارند و پروردگار، انسان را مُختار (برخوردار از حُرّيت تکوينى) آفريده - که مىتواند غرايز خود را کنترل و هدايت کند - و اين آزادى را در فطرت او سرشته و حتّى در وضع قوانين (تشريع دين) نيز آزادى اراده و اختيار او (حُرّيت تشريعى) را در نظر گرفته است[۱۷] و در واقع، آزادى، موهبتى الهى است که انسانها (و خصوصاً انسانهاى دينگرا و مؤمن به خدا) بايد آن را پاس بدارند.[۱۸]

فارغ از همۀ اين ديدگاهها، نگاهى به آيات و احاديث پيشِ رو، نشان مىدهد که هر مَنشأ يا هدفى براى آزادى قائل باشيم، روش اجرا و شکل عمل، چه از ناحيۀ فرد و جامعه و چه از ناحيۀ حکومت، تغيير نخواهد کرد، چنان که عملکرد پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت: در اين زمينه، مطلوب و بلکه الگوى آزادىخواهان روزگار ما (با همۀ طیفها و ديدگاههاى متفاوتِ پيشگفته) است و در مؤلّفههاى اصلى و محورى، تفاوت الگويى در عملکرد طيفهاى مختلف، ديده نمىشود.[۱۹]

سوم. آزادی و دینداری: متفکّران غربى، از قرن هفدهم ميلادى به اين سو، بر اين نکته پاى فشردهاند که فهم آزادى، مقولهاى تربيتى است و ارتقاى سطح آزادىهاى مدنى (فردى و اجتماعى)، نيازمند تربيت درست جامعه و خصوصاً کودکان و احياى غريزۀ اختيار و انتخاب و آزادىخواهى آنهاست و هر انديشه و عقيدهاى که بر انسان تحميل گردد، دوام اجتماعى نخواهد داشت، در حالى که انسان و جامعۀ انسانى، به صورت طبيعى، پاسدار انتخابهاى فکرى و عقيدتى خويش اند.[۲۰] نگاهى گذرا به آيات و احاديث پيشِ رو، نشان مىدهد که اين نکته، به فراوانى در متون قرآن و حديث آمده است و در ميراث مسلمانان، قريب هزار و چهارصد سال قدمت دارد که اصلاً: ارزش ديندارى به آزادانه بودن آن است[۲۱] و عبادتى فرد را شايستۀ بهشت و رضوان الهى مىکند که از روى اختيار و ميل به پرستش انجام گرفته باشد.[۲۲]

همچنين متفکّران مسلمان، در طرح کلّى انديشۀ اسلامى، به اين نکته توجّه کردهاند که بر اساس کتاب الهى،[۲۳] توحيد، دو پايه دارد: يکى شناخت و عبادت خداى يکتا و ديگرى، نفى عبوديت غير خدا. بر اين اساس، بندگى خداى يکتا، «آزادى از عبوديت و بندگى هر چه غير خدا و هر کس غير خدا» را با خود دارد.[۲۴] به تعبير مولوى:

کيست مولا؟ آن که آزادت کند بند رِقّيّت ز پايت بر کَنَد

چون به آزادى، نبوّت، هادى است مؤمنان را زَ انبيا آزادى است.[۲۵]

یعنی انبیا، به این دلیل در میان جوامع بشری محبوبیت و سَروری یافتند و اطاعت شدند که بشر را به سوی آزادی، راه بردند.[۲۶]

چهارم. اهمّیت و ارزش آزادی: چنان که در احاديث و آيات پيشِ رو ديده مىشود، در اسلام، صحّت برخى اعمال (مانند: بيعت، ازدواج، معامله و گواهى دادن) يا مقبول و اخلاقى بودن برخى از آنها (مانند انتخاب يا تغيير دين و مذهب) يا مأجور بودنشان (مانند عبادات و صدقات)، مشروط به آزادى فرد و عدم اجبار و تحميل است، تا جايى که اجبار کردن ديگران در اين موارد، بجز قُبح اخلاقى، حُرمت نيز دارد و بعضاً حتّى بدعت شمرده مىشود.[۲۷] در نتيجه مىتوان گفت که: آزادى، همچون: عدالت اجتماعى (قسط)، وحدت اُمّت (برادرى و همبستگى)، کرامت انسان و فطرت انسانى، اصالت حیات و صلح و برائت و عدم سلطه و ضیق، و... در شمار اصول يا احکام و قوانين اجتماعى اسلام است[۲۸] و از آن دسته «حقوق» است که خداوند، آنها را مقدّمۀ حقوق خویش و راهکار تحقّق و تأمین این حقوق، قرار داده است.[۲۹]

برخى متفکّران برجستۀ مسلمان، بر پايۀ نُصوص اسلامى (متون قرآن و حدیث)، بر اين عقيدهاند که: «در اسلام، قوانين اجتماعى، مقدّمۀ تکاليف عبادىاند و براى آنها وضع شدهاند و تکاليف عبادى نيز مقدّمهاند براى معرفت خداوند و معرفت آياتش. در نتيجه، راه يافتنِ کمترين آسيب يا تحريف يا دگرگونى به احکام اجتماعى اسلام، سبب فساد در عبوديّت مىشود و فساد در عبوديّت نيز موجب اختلال در معرفت به خداوند مىگردد».[۳۰] بر اين اساس، آزادىهايى که ياد کرديم، مطلوب عقل فطرى بشر و اخلاق الهى اند و در نبود آنها، نمىتوان از جامعهاى چندان توقّع ايمان و تقوا و حکمت و معنويّت و معرفتِ بِاللّٰهداشت.[۳۱] شايد به همين دليل است که گفتهاند: آزادى، «بزرگترين و عالىترين ارزش انسانى» و «مقدّس» است و فقط «با آزادى است که ممکن است انسان به عالىترين کمالات و مقامات [معنوى] برسد» و انسان در آينده، «به سوى آزادى بيشترى» گام بر خواهد داشت.[۳۲]

برخى اهل نظر نيز گفتهاند که آزادى سياسى - اجتماعى، زمينه و وسيله و پيششرط تحقّق «عدالت اجتماعى» است - که از بزرگترين اهداف انبياست و هيچ دينى بدون آن، دين نيست-.[۳۳]

پنجم. آزادیبخشی: در بارۀ ارزش و اهمّيت آزادى در نصوص اسلامى (متون قرآن و حديث)، اهل تحقيق، به تفصيل، سخن گفتهاند. آيات مربوط به آزادى سياسى - اجتماعى در کتاب فرهنگ قرآن، فهرست شدهاند؛ امّا احاديث مرتبط، ظاهراً تا کنون به صورت يکجا، در کتابى گرد نيامده و فهرست نشدهاند و در اين مدخل نيز به اين موضوع، صرفاً به صورتى گذرا پرداخته شده است (و جاى پژوهشى جدّىتر، همچنان خالى است). در سطرهای پيشين، به ارزش آزادى در اسلام، اشاره شد؛ امّا بحثى که مجال مستقل مىطلبد، آزادسازى انسانهاى دربند و تحت فشار است. آيا انسان مسلمان مىتواند به سلب شدن آزادى انسانى ديگر (چه مسلمان باشد و چه کافر يا مشرک) و تحت ظلم و فشار بودن او بىاعتنا باشد؟ و آيا جامعۀ مسلمان، در برابر سلب آزادىهاى «افراد» يا فشارهايى که طاغوتها بر «جوامع» انسانى ديگر، وارد مىسازند (و مانع آزادانديشى و حقيقتجويى آنها مىشوند يا فطرت انسانى آنها را سرکوب و سرمايههاى انسانىشان را تباه مىکنند)، مسئوليتى ندارد؟[۳۴] آنچه در زير مىآيد، مىتواند پاسخ قرآن به اين دو پرسش باشد.

خداوند، در سورۀ بَلَد - که از سورههاى نازل شده در مکّه و پيش از هجرت پيامبر صلی الله علیه و آله است -، در موضوع آزاد کردن بندگان، بدون آوردن قيدى در بارۀ ايمان يا اسلام آنها، مىفرمايد:

(وَهَدَينَاهُ النَّجدَينِ * فَلَا اقتَحَمَ العَقَبَةَ * وَمَا أَدرَاكَ مَا العَقَبَةُ * فَكُّ رَقَبَةٍ * أَو إِطعَامٌ فِي يَومٍ ذِي مَسغَبَةٍ * يَتِيمًا ذَا مَقرَبَةٍ * أَو مِسکِينًا ذَا مَترَبَةٍ * ثُمَّ کَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوا بِالصَّبرِ وَتَوَاصَوا بِالمَرحَمَةِ * أُولئِكَ أَصحابُ المَيمَنَة.[۳۵]

و هر دو راه [خير و شر] را به انسان نشان داديم * ولى نخواست از آن گردنه[ى سخت] بگذرد! * و تو چه مىدانى که آن گردنه[ى سخت] چيست؟ * بندهاى را آزاد کردن، يا در روز گرسنگى، طعام دادن * به يتيمى خويشاوند * يا به بينوايى خاکنشين. * پس از اين [دو کار]، در زمرۀ کسانى خواهد بود که ايمان آوردند و يکديگر را به شکيبايى و مهربانى سفارش کردند. * اينان، بهشتيانِ خوشبخت اند).

همچنين خداوند در سورۀ نساء - که در مدينه و پس از تشکيل دولت پيامبر صلی الله علیه و آله در اين شهر نازل شده - خطاب به پيامبر صلی الله علیه و آله و مؤمنان مىفرمايد:

(وَمَا لَکُم لَا تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ وَالمُستَضعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالوِلدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخرِجنَا مِن هَذِهِ القَريَةِ الظَّالِمِ أَهلُهَا وَاجعَل لَنَا مِن لَدُنكَ وَلِيًّا وَاجعَل لَنَا مِن لَدُنكَ نَصِيرًا.[۳۶]

و چه موجب شده است که در راه خدا و براى رهايى مردان و زنان و فرزندان تحت اِستضعاف [که ستمگران، هر گونه راه چاره را بر آنان بستهاند]، نمىجنگيد؛ آن مستضعفانى که همواره مىگويند: «پروردگارا! ما را از اين شهرى که اهلش ستمکارند، بيرون بِبَر و از سوى خود، سرپرستى بر ما بگمار»؟!).

موضوع اين آيه، چنان که اسلامشناس بزرگى مثل آية اللّٰهشهيد مطهّرى گواهى کرده،[۳۷] آزادىبخشى است؛ يعنى آزادسازى ديگر انسانها.[۳۸]

در مجموع، از دو آيۀ پيشگفته و البتّه بسيارى آيات ديگر[۳۹] مىتوان دانست که آزاد کردن انسانهاى غير آزاد (در بند ستمگران) در صدر فرمانهاى الهى و از اجزا يا لوازم ايمان است و تکليفى است که ترک آن، توبيخ الهى را به همراه دارد و براى عمل به آن، حتّى تا پاى جنگ هم مىتوان پيش رفت؛[۴۰] چرا که دفاع از يک «حقّ مقدّس انسانى» است.[۴۱]

توصيه به آزاد ساختن ديگران، در احاديث نيز ديده مىشود، چنان که در حدیثی، حفص بن بَختری نقل میکند که امام صادق علیه السلام در بارۀ آزاد کنندۀ بردگان، بدون به کار بردن هيچ قيدى (حتّى بدون شرط مسلمانى) فرمود:

إنَّ اللّهَ عزّ و جلّ يُعتِقُ بِکُلِّ عُضوٍ مِنهُ عُضواً مِنَ النّارِ.[۴۲]

خداوند عزّ و جلّ در برابر هر عضو از بدنِ آن بنده[ى آزاد شده]، عضوى از بدن آزاد کنندهاش را از آتش دوزخ مىرَهانَد.

به علاوه، در آموزههاى اسلام، آزاد کردن بندگان، از مهمترين آداب ايّامُ اللّٰه(روزهاى ويژۀ خداوند) و از بهترين اعمال خير براى تقرّب جُستن به پروردگار است. برای نمونه، امام صادق علیه السلام در ادامۀ سخن پیشین فرموده است:

و يُستَحَبُّ لِلرَّجُلِ أن يَتَقَرَّبَ إلَى اللّهِ عَشِيَّةَ عَرَفَةَ و يَومَ عَرَفَةَ بِالعِتقِ وَ الصَّدَقَةِ.[۴۳]

و مستحب است که هر کسى، در شب و روز عَرَفه، با آزاد کردن [بندهاى] يا دادن صدقه، به خداوند، تقرّب جويد.

و با آن که مىدانيم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل بيت: ثواب فراوانى براى آزاد کردن بندگان «مسلمان» و «مؤمن» بر شمردهاند،[۴۴] امّا مىبينيم که پيامبر خدا، در پاسخ اين پرسش که: «کدام بنده است که آزاد کردنش فضيلت / ثواب بيشترى دارد؟ (أیُّ العِتاق أفضل؟ / أیُّ الرِّقابِ إعتاقُها أفضل؟)»، بدون قید اسلام و ایمان، فرموده است:

أغلاها ثَمَناً و أنفَسُها عِندَ أهلِها.[۴۵]

آن که قيمتش بيشتر و نزد قومش عزيزتر است.

این، در حالی است که در روزگار پیامبر صلی الله علیه و آله هنوز بسیاری از غلامان و کنیزان، مسلمان نبودند!

همچنین اهل بیت: از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که فرمود:

مَن سَمِعَ رَجُلاً یُنادي: «یا لَلمُسلِمینَ!» فَلَم یُجِبهُ، فَلَیسَ بِمُسلِمٍ.[۴۶]

هر کس صدای انسانی را بشنود که مسلمانان را به یاری میطلبد و یاریاش نکند، مسلمان نیست.

در این حدیث نیز دادخواهیِ «کسی / انسانی» مطرح است، نه دادخواهیِ «مسلمانی» یا «مؤمنی»!

به علاوه، از امیر مؤمنان علیه السلام در آخرین وصایای ایشان به امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام روایت شده است که فرمود:

کونا لِلظّالِمِ خَصماً، و لِلمَظلومِ عَوناً.[۴۷]

با هر ستمگری دشمن و برای هر ستمدیدهای یاور باشید.

روشن است که یاوری ستمدیدگان، در مواردی که ستم به آنها از طریق سلب آزادیشان صورت گرفته باشد، اقتضا میکند که به آزادی آنها کمک کنیم.

ششم. برخی موانع آزادی: بشر، در عصر جدید، هم‌زمان با گسترش بخشیدن به فعالیت‌های آزادی‌خواهانه و ضدّ استبدادی و ضدّ استعماری خویش، تلاش مستمر و سنگینی در کشف مبانی و اصول و قواعد آزادی و موانع آن نیز داشته است: پیش از این، از متفکران عصر جدید و روشن‌فکران مسلمان در باب بنیادهای آزادی و سپس بنیادهای آزادی در اسلام، سخن به میان آمد؛ اما جای آن هست که دست‌کم به اجمال، به موانع آزادی نیز اشاره گردد.

موانع آزادی را می‌توان به دو دستۀ ذهنی (شناختی) و بیرونی (عینی / خارجی) تقسیم کرد. شاید در میان موانع بیرونی آزادی، جبّاریت (خودکامگی)[۴۸] و توسعه نیافتگی (فقر، بی‌عدالتی، ناآگاهی و...)[۴۹] از همه مهم‌تر باشند، چنان‌که از آیات و احادیث همین مدخل (آزادی) و نیز کتاب توسعه اقتصادی بر پایۀ قرآن و حدیث، به روشنی دریافت می‌شود و اهتمام اسلام به رفع این هر دو مانع، آشکار است؛ اما موانع ذهنی آزادی نیز به همان اندازه مهم اند،[۵۰] در حالی که در شناخت و معرّفی آنها تلاش کم‌تری صورت گرفته و به نظر می‌رسد که جای پژوهش‌های پردامنه در بارۀ آنها در عرصۀ قرآن و سنّت، خالی است. با این همه، در این دانش‌نامه، در هر دو مدخل «آزادگی» و «آزادی»، آیات و احادیث صریحی در توجه به این موانع و تقبیح آنها دیده می‌شوند[۵۱] که نشان می‌دهند بنیاد آزادی‌های سیاسی ـ اجتماعی، در تربیت و فرهنگ و آموزش، نهاده و نهادینه می‌شود و جامعه، تا از: تکبّر، تفرقه، حمیّت جاهلی، تعصّب، آدم‌پرستی، حسّ حقارت، خُرافه و... و خصوصاً از بُت‌های ذهنی و موروثی پاک نشود، بر بام بلند آزادی نخواهد ایستاد و این از سنّت‌های الهی در جامعه و تاریخ است که شرق و غرب و مسلمان و کافر هم ندارد!

نکتۀ شایان ذکر دیگر، این که: جریان نداشتن آزادی در هر جامعه‌ای، مانع اصلی بر سرِ راه آزادی فرد در آن جامعه است.[۵۲] صاحب‌نظران این حوزه در اروپا، کم‌تر از سه قرن است که به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند؛ اما ـ چنان که نشان دادیم ـ قرآن‌پژوهان بر این باورند که قرآن کریم، به کمالْ رسیدنِ شخصیت و اخلاق فرد را تنها در بستر تعالی اجتماعی (همبستگی اجتماعی، آزادی تصمیم‌گیری و انتخاب، رفاه نسبی همگان و...) امکان‌پذیر دانسته است. همبستگی و هماهنگی و برابری اجتماعی در بهره‌مندی از حقوق، در این دیدگاه، آن اندازه مهم است که برخی مفسّران بزرگ قرآن معتقدند بر پایۀ آیات الهی، تفرقه‌گرایی و عدم تلاش در وحدت اجتماعی و انسانی، ناقض و مُنافی تقواست[۵۳] و جامعۀ پیشنهادی قرآن، «مدینةُ الأحرار / شهر مردمان آزاد» و «مدینةُ الجماعة / شهر همبستگی و همزیستی» است.[۵۴]

سخن پایانی، این که: بشر، دست کم از عصر کنفوسیوس (حدود پانصد سال قبل از میلاد)، به این آگاهی دست یافته است که بزرگ‌ترین ظلم، ظلم به واژه‌هاست[۵۵] و نگرشی کوتاه به تاریخ آزادی‌های سیاسی ـ اجتماعی در جوامع انسانی نشان می‌دهد که سوگمندانه، در شرق و غرب عالم، به این واژۀ زندگی‌بخش (آزادی)، ظلم فراوان رفته است: چه آن‌ جا که استعمارگران غربی بر استعمار خویش و بر بردگی جدید، نام آزادی نهادند و چه آن‌جا که بلوک شرق، کمونیزم را اوج آزادی طبقۀ کارگر و کشاورز نامید و خلاصه: هر کار بدی را به نام آزادی، قالب زدند و مرتکب شدند.[۵۶]

نگاه اجمالی

در این مدخل، ابتدا از دیدگاه برخی آیات و احادیث، اهمّیت «آزادی» نشان داده شده و سپس آزادی انسان و پس از آن، آزادی عقیده و آزادی گفتگو و تعقّل و آزادی انتخاب همسر و محل سکونت و... از دیدگاه متون (نُصوص) دینی ارائه گردیده است. به آزادی سیاسی نیز پرداخته و در ذیل آن به آزادی بیعت و انتخاب حاکم و آزادی مخالفان سیاسی و آزادی انتقاد و مطالبۀ حقوق شهروندی و آزادی شرکت در جنگ و... اشاره شدهاست (هر چند در این دو فصل، کار فقهی، مورد نظر نبوده است). آزادی بیان (و آزادی پس از بیان) و نیز جریان آزاد اطّلاعرسانی و نظام پاسخگویی نیز همین جا در ذیل آزادی سیاسی یاد شدهاند. در چند بخش کوچک هم به آزادیهای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی (مانند: آزادی انتخاب وطن و مَسکن و آزادی سفر و رفت و آمد و آزادی تجارت و مالکیّت) اشاره شدهاست.

گفتنی است آزادی - چنان که گذشت -، مانند دیگر چیزها، مرزها و حدودی معیّن دارد، از جمله: رعایت آزادی دیگران و پا فراتر ننهادن از حقّ خویش. شماری از آیات قرآن و بویژه نهیهای الهی - که در نظر اوّل، مُنافی برخی آزادیها به نظر میرسند -، ناظر به همین مرزها هستند.[۵۷]

الفَصلُ الأَوَّل: حُرِّیَّةُ الإنسانِ و أهَمِّيَّتُها

فصل یکم: آزادی انسان و اهمّیت آن

الکتاب

قرآن

(قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللّٰهَ وَ لَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ).[۵۸]

(بگو: «اى اهل کتاب! بياييد بر سر سخنى که در ميان ما و شما يکسان است، بِايستيم (توافق کنیم) که: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريک او نگردانيم و بعضى از ما، بعضى ديگر را به جاى خدا، پروردگار خویش نگيرد». پس اگر [این پیشنهاد را] نپذیرفتند، بگوييد: «شاهد باشيد که ما مسالمتجوییم [نه شما]»).

(مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللّٰهُ الْكِتَابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَاداً لِي مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ لٰكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَ بِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ).[۵۹]

(از هيچ بشرى پذیرفته نیست که خدا به او کتاب و حکمت و نبوّت بدهد، آن گاه به مردم بگويد: «بندگان من باشيد، نه [بندگان] خدا»؛ بلکه [باید بگويد] «مردمى [الهى و] ربّانى باشيد، به همان گونه که کتاب خدا را ياد میدهید و ياد میگیرید»).

(وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ).[۶۰]

(و در حقيقت، در ميان هر امّتى، فرستادهاى بر انگيختيم [تا بگويد] که: «خدا را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد». پس، از آنان، کسى است که خدا [او را] هدايت کرده و از آنان، کسى است که شایستۀ [عنوان] گمراهى است. اکنون، در زمين بگرديد و ببينيد که فرجام تکذيب کنندگان [پیامهای خدا]، چه بوده است).

(وَ هَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ * فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ * وَ مَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ * فَكُّ رَقَبَةٍ * أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ * يَتِيماً ذَا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْكِيناً ذَا مَتْرَبَةٍ * ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ * أُولٰئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ).[۶۱]

(و هر دو راه [خير و شر] را به انسان نشان داديم * ولى نخواست از آن گردنه[ى سخت] بگذرد! * و تو چه مىدانى که آن گردنه[ى سخت] چيست؟ * بندهاى را آزاد کردن * يا در روز گرسنگى، طعام دادن * به يتيمى خويشاوند * يا به بينوايى خاکنشين. * پس از اين [دو کار]، در زمرۀ کسانى خواهد بود که ايمان آوردند و يکديگر را به شکيبايى و مهربانى سفارش کردند. * اينان، بهشتيانِ خوشبخت اند).

(وَ مَا لَكُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ وَ الْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هٰذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَ اجْعَل لَنَا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَ اجْعَل لَنَا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً).[۶۲]

(چه موجب شده است که در راه خدا و براى رهايى مردان و زنان و فرزندان تحت اِستضعاف [که ستمگران، هر گونه راه چاره را بر آنان بستهاند]، نمىجنگيد؛ همانانی که همواره مىگويند: «پروردگارا! ما را از اين شهرى که اهلش ستمکارند، بيرون بِبَر و از سوى خود، سرپرستى بر ما بگمار»؟!).

(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).[۶۳]

([و رحمت می‌ورزم بر] آنها که از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده - که [نشانِ] او را نزد خود، در تورات و انجيل، نوشته مىيابند - پيروى مىکنند؛ [همان پيامبرى که] آنان را به کار پسنديده، فرمان مىدهد و از کار ناپسند، باز مىدارد و براى آنان، چيزهاى پاکيزه را حلال و چيزهاى ناپاک را حرام مىگردانَد و از [دوش] آنان، قيد و بندهايى را که بر آنان بوده است، بر میدارد. پس کسانى که به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و يارىاش کردند و نورى را که با او نازل شده است، پيروى کردند، آنان، همان رستگاران اند).

(إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَاءَتْ مَصِيراً *... وَ مَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلَى اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّٰهِ وَ كَانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً).[۶۴]

(کسانى که فرشتگان، جانشان را مىگيرند، در حالی که ستمکار به خود بودهاند، [فرشتگان به آنها] مىگويند: «مگر در چه [حال] بوديد [که ستمکار میمیرید]؟». مىگویند: ما در زمين از مستضعفان بوديم. مىگويند: «مگر زمينِ خدا وسيع نبود تا در آن، مهاجرت کنيد؟!». پس آنان جايگاهشان دوزخ است، که بد سرانجامى است! *... و هر کس در راه [خُشنودی] خدا هجرت کند، جاهاى امنِ فراوان در زمین و [نیز] گشایشی [در کار خویش] مىيابد و هر کس به قصد مهاجرت به سوى خدا و پيامبر او، از خانۀ خود بيرون رود، سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر عهدۀ خداست و البتّه خداوند، آمرزندۀ مهربان است).

(قَالَ كَلَّا فَاذْهَبَا بِآيَاتِنَا إِنَّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ * فَأْتِيَا فِرْعَوْنَ فَقُولَا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ * أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ... وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرَائِيلَ).[۶۵]

(گفت: چنين نيست! پس شما دو نفر، آيات ما را ببريد. به يقين، ما همراه شما کاملاً شنوندهايم. * پس به نزد فرعون بروید و بگوييد: «همانا ما فرستادۀ پروردگار جهانيانيم، با اين پيام که بنى‌ اسرائيل را با ما بفرست [تا به سوى موطن اصلى خود برويم]... و [آيا] اين نعمتی است که منّتش را بر من مىنهى که بنى اسرائيل را به بردگى گرفتهاى [در حالى که من نيز از آنها هستم؟!]).

الحدیث

حدیث

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: إنَّ النّاسَ مِن عَهدِ آدَمَ علیه السلام إلیٰ یَومِنا هٰذا مِثلُ أسنانِ المُشطِ، لا فَضلَ لِلعَرَبِيِّ عَلَی العَجَمِيِّ و لا لِلأَحمَرِ عَلَی الأَسوَدِ إلّا بِالتَّقویٰ.[۶۶]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: مردم، از روزگار آدم علیه السلام تا به امروز، همچون دندانههای شانه [با هم برابرِ] اند. عرب بر عجم و سفید بر سیاه، برتری ندارد، مگر با پرهیزگاری [تشخیص آن با خداست].

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: إنَّ النّاسَ کُلُّهُم أحرارٌ.[۶۷]

 

  1. امام على علیه السلام: مردم، همه آزادند.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ في وَصيَّتِهِ لِابنِهِ الحَسَنِ علیه السلام _: لا تَکُن عَبدَ غَيرِكَ و قَد جَعَلَكَ اللهُحُرّاً.[۶۸]

 

  1. امام علی علیه السلام - در سفارش به پسرش حسن علیه السلام -: بندۀ ديگرى مباش، که خدا تو را آزاد قرار داده است.

 

  1. الکافي: خَطَبَ أميرُ المُؤمِنينَ علیه السلام فَحَمِدَ اللهَ و أثنیٰ عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا النّاسُ! إنَّ آدَمَ علیه السلام لَم يَلِد عَبداً و لا أمَةً، و إنَّ النّاسَ كُلُّهُم أحرارٌ، و لٰكِنَّ اللهَ خَوَّلَ بَعضَكُم بَعضاً، فَمَن كانَ لَهُ بَلاءٌ فَصَبَرَ فِي الخَيرِ، فَلا يَمُنَّ بِهِ عَلَى اللهِ عزّ و جلّ. ألا و قَد حَضَرَ شَيءٌ و نَحنُ مُسَوّونَ فيهِ بَينَ الأَسوَدِ وَ الأَحمَرِ.[۶۹]

 

  1. الکافی: امير مؤمنان علیه السلام سخنرانی [آغاز] کرد و پس از ستايش و ثناى خدا فرمود: «اى مردم! آدم علیه السلام نه غلامی به دنيا آورد و نه کنيزى. مردم، همه آزادند؛ امّا خداوند، برخى از شما را به خدمت برخى ديگر در آورد. پس هر که را بلايى رسد و به خوبى در آن شکيبايى کند، نبايد به خاطر آن [شکیبایی]، بر خداوند عزّ و جلّ منّت نهد. بدانيد که مالى [به بیت المال] رسيده است و ما آن را ميان سياه و سفيد، به يکسان تقسيم خواهيم کرد».

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: إنّي _ وَ اللهِ _ لَو لَقيتُهُم واحِداً و هُم طِلاعُ الأَرضِ[۷۰] كُلِّها، ما بالَيتُ و لَا استَوحَشتُ، و إنّي مِن ضَلالِهِمُ الَّذي هُم فيهِ وَ الهُدَى الَّذي أنَا عَلَيهِ لَعَلیٰ بَصيرَةٍ مِن نَفسي و يَقينٍ مِن رَبّي، و إنّي إلیٰ لِقاءِ اللهِ لَمُشتاقٌ، و لِحُسنِ ثَوابِهِ لَمُنتَظِرٌ رَاجٍ. و لٰكِنَّني آسیٰ أن يَلِيَ أمرَ هٰذِهِ الاُمَّةِ سُفَهاؤُهَا و فُجّارُها؛ فَيَتَّخِذوا مالَ اللهِ دُوَلاً،[۷۱] و عِبادَهُ خَوَلاً،[۷۲] وَ الصّالِحينَ حَرباً، وَ الفاسِقينَ حِزباً.[۷۳]

 

  1. امام على علیه السلام: به خدا سوگند، اگر يکتنه با آنان رو به رو مىشدم و آنها سراسرِ زمين را پُر مىکردند، نه باکى داشتم و نه مىهراسيدم؛ چرا که من بر گمراهى آنان و رهيافتگى خويش، نيک آگاهم، با بصيرت درونم و يقينی از جانب پروردگارم. من به ديدار خداوند، بسى مشتاقم و چشم به راه و اميدوار به پاداش نيکوى او هستم. اندوه من، اين است که بىخردان و نابهکاران، کار اين امّت را به دست گيرند و مال خدا را ميان خويش دست به دست گردانند و بندگان او را بردگان خويش پندارند و نيکوکاران را دشمن و بدکرداران را دار و دستۀ خود گيرند.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: إنَّ قَوماً عَبَدُوا اللهَ رَغبَةً فَتِلكَ عِبادَةُ التُّجّارِ، و إنَّ قَوماً عَبَدُوا اللهَ رَهبَةً فَتِلكَ عِبادَةُ العَبيدِ، و إنَّ قَوماً عَبَدُوا اللّهَ شُكراً فَتِلكَ عِبادَةُ الأَحرارِ.[۷۴]

 

  1. امام على علیه السلام: گروهى، خداوند را از سرِ اميد پرستيدند و اين، پرستش بازرگانان است. گروهی، خداوند را از سرِ ترس پرستیدند و اين، پرستش بردگان است، و گروهى، او را از سرِ سپاس پرستيدند و اين، پرستش آزادگان است.

 

  1. الإمام الصادق علیه السلام: إنَّ العُبّادَ ثَلاثَةٌ: قَومٌ عَبَدُوا اللّهَ عزّ و جلّ خَوفاً فَتِلكَ عِبادَةُ العَبيدِ، و قَومٌ عَبَدُوا اللّهَ _ تَبارَكَ و تَعالیٰ _ طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلكَ عِبادَةُ الاُجَراءِ، و قَومٌ عَبَدُوا اللّهَ عزّ و جلّ حُبّاً لَهُ فَتِلكَ عِبادَةُ الأَحرارِ؛ و هِيَ أفضَلُ العِبادَةِ.[۷۵]

 

  1. امام صادق علیه السلام: [همانا] عبادتگران، سه دسته اند: گروهى، خداوند عزّ و جلّ را از سرِ ترس، عبادت مىکنند. اين، عبادت بردگان است. گروهى، خداوندِ بلندمرتبه و والا را به امید پاداش، عبادت مىکنند. اين، عبادت مزدبگیران است، و گروهى، خداوند عزّ و جلّ را به خاطر عشق به او مىپرستند. اين، عبادت آزادگان و برترين عبادت است.

 

  1. المناقب لابن شهرآشوب عن أنس: حَيَّت جارِيَةٌ لِلحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ علیه السلام بِطاقَةِ رَيحانٍ، فَقالَ لَها: أنتِ حُرَّةٌ لِوَجهِ اللهِ.

فَقُلتُ لَهُ في ذٰلِكَ! فَقالَ: أدَّبَنَا اللهُ تَعالیٰ فَقالَ: (إِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا)[۷۶] الآيَةَ، و كانَ أحسَنَ مِنها إعتاقَها.[۷۷]

  1. المناقب، ابن شهرآشوب - به نقل از اَنَس -:یکی از کنیزان [امام] حسن بن علی علیه السلام، با [اِهدای] دستهگُلی، به ایشان سلام گفت. حسن علیه السلام به او فرمود: «تو به خاطر خدا آزادی!».

من در این باره به ایشان اعتراض کردم. فرمود: «خداوند متعال، ما را ادب آموخته است، آن جا که میفرماید: (هنگامی که کسی به شما سلامی گفت، با بهتر از آن، پاسخ گویید) و بهتر از آن دستهگل، آزادی او بود».

  1. الإمام الصادق علیه السلام _ فِى الرَّجُلِ يُعتِقُ المَملوكَ _: إنَّ اللهَ عزّ و جلّ يُعتِقُ بِكُلِّ عُضوٍ مِنهُ عُضواً مِنَ النّارِ. و يُستَحَبُّ لِلرَّجُلِ أن يَتَقَرَّبَ إلَى اللهِ عَشِيَّةَ عَرَفَةَ و يَومَ عَرَفَةَ بِالعِتقِ وَ الصَّدَقَةِ.[۷۸]

 

  1. امام صادق علیه السلام - در بارۀ کسی که بندهای را آزاد کند -: خداوند عزّ و جلّ در برابر هر عضو از بدن آن بنده[ى آزاد شده]، عضوى از بدن آزاد کنندهاش را از آتش دوزخ مىرَهانَد و مستحب است که هر کسى، در شب و روز عَرَفه، با آزاد کردن [بندهاى] يا دادن صدقه، به خداوند، تقرّب جويد.

 

  1. صحیح البخاري عن أبي ذرّ: سَأَلتُ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله: أيُّ العَمَلِ أفضَلُ؟ قالَ: إيمانٌ بِاللّهِ و جِهادٌ في سَبيلِهِ.

قُلتُ: فَأَيُّ الرِّقابِ أفضَلُ؟ قالَ: أغلاها ثَمَناً و أنفَسُها عِندَ أهلِها.

قُلتُ: فَإن لَم أفعَل؟ قالَ: تُعينُ صانِعاً، أو تَصنَعُ لِأَخرَقَ.[۷۹]

قالَ: فَإن لَم أفعَل؟ قالَ: تَدَعُ النّاسَ مِنَ الشَّرِّ؛ فَإنَّها صَدَقَةٌ تَصَدَّقُ بِها عَلیٰ نَفسِكَ.[۸۰]

  1. صحیح البخاری - به نقل از ابو ذر -:از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدم: برترین عمل چیست؟ فرمود: «ایمان آوردن به خدا و جهاد کردن در راه او».

گفتم: [ثواب آزاد کردنِ] کدام بنده (بَرده) بالاتر است؟ فرمود: «آن که قیمتش بیشتر و نزد مردم عزیزتر باشد».

گفتم: اگر نتوانستم این کار را انجام دهم [چه کنم]؟ فرمود: «پیشهوری (/ صنعتگری) را یاری کن یا به کسی که کاری بلد نیست، کاری یاد بده (حرفه‌ای بیاموز)».

گفتم: اگر این کار را هم نتوانستم انجام بدهم [چه کنم]؟ فرمود: «شرّی به مردم نرسان، که این، در واقع،صدقهای است که به خودت میدهی (به دست خودت میرسد)».

راجع: هٰذه الموسوعة: ج31 (عنوان «الحقوق» / حقوق الإنسان).

ر.ک: همین دانش‌نامه: ج۳۱ (مدخل «حقوق» / حقوق انسان).

الفَصلُ الثّاني: الحُرِّیَّةُ الاِجتِماعِیَّةُ

فصل دوم: آزادی اجتماعی

۲ / ۱: حُرِّیَّةُ الاِعتِقادِ

۲ / ۱: آزادی عقیده

الکتاب

قرآن

(لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا وَ اللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ).[۸۱]

(هيچ اجبارى در [پذیرش] دین نيست و راه از بيراهه به خوبى آشکار شده است. پس هر کس به طاغوت، کفر ورزد (جبّاری را اطاعت نکند) و به خدا ايمان آورد، به يقين، به دستاويزى استوار - که آن را گسستى نيست - چنگ زده است، و البتّه خداوند، شنواى داناست).

(قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ * لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * وَ لَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ * وَ لَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ).[۸۲]

(بگو: اى کافران! * من آنچه را شما مىپرستيد، نمىپرستم * و شما [نیز] آنچه را من مىپرستم، نمىپرستيد * و نه من هرگز آنچه را شما پرستش کردهايد، مىپرستم * و نه شما هرگز آنچه را من مىپرستم، مىپرستيد * آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم).

(وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللّٰهُ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْ لَنَا أَعْمَالُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَالُكُمْ لَا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ اللّٰهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ).[۸۳]

(به من فرمان داده شده که میان شما به عدالت، حکم کنم. خداوند، پروردگار ما و پروردگار شماست. اعمال ما برای ما و اعمال شما برای شماست. ما و شما حجّتی بر یکدیگر نداریم. خدا ميان ما را جمع مىکند و فرجام [همۀ ما]، به سوى اوست).

(وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ * وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللّٰهِ).[۸۴]

(و اگر پروردگار تو مىخواست، بی گمان، همۀ کسانی که در زمين اند، يکسر، ايمان مىآوردند. پس آيا تو مردم را مجبور مىکنى که مسلمان باشند؟! * و هیچ کس را نسِزَد که جز به اذن خدا، ایمان بیاورد).

(وَ لَوْ شَاءَ اللّٰهُ مَا أَشْرَكُوا وَ مَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ مَا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ).[۸۵]

(و اگر خدا می‌خواست، آنها مشرک نمی‌شدند و ما تو را نگهبان بر آنها قرار نداده‌ایم و تو متکفّل [و مسئول ایمان] آنها نیستی).

(قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنَا أوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَارِهِينَ).[۸۶]

(سران قومش که تکبّر می ورزیدند، گفتند: ای شعیب! تو را و کسانی را که با تو ایمان آورده‌اند، [از شهرمان] بیرون می کنیم، مگر این که به دین ما برگردید. گفت: حتّی اگر برایمان ناخوشایند باشد؟!).

(وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ).[۸۷]

(و بگو: [این] حقّی است که از سوی پروردگارتان رسیده است. اکنون، هر که خواست، ایمان بیاورد و هر که خواست، کافر شود).

(أَفَلَمْ يَيْئَسِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ لَوْ يَشَاءُ اللّٰهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعاً).[۸۸]

(آیا آنان که ایمان آورده‌اند، به این یقین نرسیده‌اند که خدا، اگر بخواهد، همۀ مردم را هدایت می‌کند؟!).

(قَدْ جَاءَكُمْ بَصَائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهَا وَ مَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ).[۸۹]

(از جانب پروردگارتان، برای شما، روشنگریهایی شده است. اکنون هر کس بینایی را برگزید، به سود خودش است و هر کس نابینا ماند، به زیان خودش است و من نگهبان شما نیستم).

(إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ).[۹۰]

(تو، به راستی، نمیتوانی هر کس را که دوست داری، هدایت کنی؛ بلکه خداست که هر کس را بخواهد، هدایت میکند و او هدایتیافتگان را بهتر میشناسد).

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لَا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).[۹۱]

(ای کسانی که اسلام آوردهاید! مُراقب [ایمان و اعمال] خودتان باشید. اگر شما هدایت یافته باشید، آن که گمراه است، نمیتواند آسیبی به [هدایتِ] شما برساند. بازگشت همۀ شما به سوی خداست و او شما را به [خوب و بدِ] اعمالتان آگاه میسازد).

(إِنَّا أَنزَلنا عَلَيكَ الكِتابَ لِلنَّاسِ بِالحَقِّ فَمَنِ اهتَدىٰفَلِنَفسِهِ وَ مَن ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيها وَ ما أَنتَ عَلَيهِم بِوَكيل).[۹۲]

(حقيقت، اين است که ما اين کتاب را به حق به خاطر مردم بر تو فرو فرستاديم. پس هر که هدايت يابد، به سود خويش هدايت يافته، و هر که گمراه گردد، جز اين نيست که به زيان خود گمراه مىشود، و تو متکفّل امور آنها نيستى [تا موظّف به مؤمن کردن آنها باشى، که فقط کار خداوند است]).

(قالَ يا قَومِ أَ رَأَيتُم إِن كُنتُ عَلىٰبَيِّنَةٍ مِن رَبِّي وَ آتانيرَحمَةً مِن عِندِهِ فَعُمِّيَت عَلَيكُم أَ نُلزِمُكُمُوها وَ أَنتُم لَها كارِهُونَ).[۹۳]

(گفت: ای قوم من! آیا هیچ اندیشیدهاید که شاید من از سوی پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم و مرا از نزد خود، رحمتی بخشیده باشد که بر شما پوشیده است؟! آیا ما میتوانیم شما را در حالی که از آن [دینْ] اکراه دارید، به آن وادار کنیم؟!).

(نَحنُ أَعلَمُ بِمَا يَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَيهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّر بِالقُرآنِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ).[۹۴]

(ما به آنچه مىگويند، داناتريم و تو وادار کنندۀ آنها با زور نيستى. پس هر که را از تهدیدِ [عذابِ] من مىترسد، با قرآن اندرز ده).

(لَيسَ لَكَ مِنَ الأَمرِ شَيءٌ أَو يَتُوبَ عَلَيهِم أَو يُعَذِّبَهُم فَإِنَّهُم ظَالِمُونَ).[۹۵]

(چيزى از کار آنان، به دست تو نيست. يا خداوند، باز به آنها توجّه میکند [و میبَخشدشان] و یا عذابشان مینمايد؛ چرا که آنها ستمکارند).

(قُل أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوا فَإِنَّمَا عَلَيهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيكُم مَا حُمِّلتُم وَإِن تُطِيعُوهُ تَهتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا البَلَاغُ المُبِينُ).[۹۶]

(بگو: از خدا اطاعت کنيد و از پيامبرش فرمان بريد. پس اگر سرپيچى نماييد، او (پيامبر) مسئول اعمال خويش است و شما مسئول اعمال خود هستید؛ امّا اگر از او اطاعت کنيد، هدايت خواهيد شد و بر [عهدۀ] پيامبر، چيزى جز پیام رساندنِ آشکار نيست).

(مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَد أَطَاعَ اللهَ وَمَن تَوَلَّى فَمَا أَرسَلنَاكَ عَلَيهِم حَفِيظًا).[۹۷]

(هر که از پيامبر فرمان بَرَد، از خدا فرمان برده است و هر که روى گردانَد، [بِدان که] ما تو را بر آنان، نگهبان نفرستادهايم).

(لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً وَ مِنهاجاً وَ لَو شاءَ اللهُ لَجَعَلَكُم أُمَّةً واحِدَةً وَ لٰكِن لِيَبلُوَكُم فيما آتاكُم فَاستَبِقُوا الخَيراتِ إِلَى اللهِ مَرجِعُكُم جَميعاً فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم فيهِ تَختَلِفُون).[۹۸]

(براى هر يک از شما (امّتها) شريعت و راه روشنى قرار دادهايم، در حالی که خدا اگر مىخواست، شما را يک امّت قرار مىداد؛ ولى [چنین نکرد] تا شما را در آنچه به شما داده است، بيازمايد. پس در کارهاى نیکو[ی اجتماعی]، بر يکديگر پيشى بگيريد. بازگشت [همۀ] شما به سوى خداست. آن گاه، در بارۀ آنچه در آن اختلاف مىکرديد، آگاهتان خواهد کرد).

(فَإِن أَعرَضُوا فَمَا أَرسَلنَاكَ عَلَيهِم حَفِيظًا إِن عَلَيكَ إِلَّا البَلَاغُ).[۹۹]

(پس اگر روى بر تابند، ما تو را بر آنان، نگهبان نفرستادهايم. بر عهدۀ تو، جز رسانيدن پيام نيست).

(فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ * لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ).[۱۰۰]

(پس تذکّر ده، که تو فقط تذکّر دهندهاى. بر آنان تسلّطى ندارى).

(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ).[۱۰۱]

(کسانی که اسلام آوردند و آنها که یهودی شدند و مسیحیان و صابئیان (پیروان یحیی)، هر کس به خدا و روز قیامت ایمان داشت و عمل صالح انجام داد، به یقین، اجرشان در پیش پروردگارشان محفوظ است و [در قیامت]، نه ترسی بر آنها هست و نه اندوهگین میشوند).

(وَلَقَدْ أَخَذَ اللهُ مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَبَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيبًا وَقَالَ اللهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلَاةَ وَآتَيْتُمُ الزَّكَاةَ وَآمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَلَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ * فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلىٰ خَائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ).[۱۰۲]

(خدا از بنى اسرائيل [بر لزوم اطاعت از آيينش و پيروى از موسى] پيمان گرفت، و از ميان آنان دوازده سرپرست بر انگیختيم [تا هر يک عهدهدار امور قبيلهاى از قبايل بنى اسرائيل باشد]، و خدا به آنان فرمود: يقيناً من با شمايم، اگر نماز را برپا داريد، و زکات بپردازيد، و به پيامبرانم ايمان آوريد، و آنان را پشتیبانی کنيد و به خدا قرضی نيکو دهيد، مسلّماً گناهانتان را پاک مىکنم، و شما را به بهشتهايى که از زيرِ [درختانِ] آن نهرها جارى است وارد می‌کنم. پس هر که از شما بعد از اين کافر شود، يقيناً راه راست را گم کرده است. * آنان را به سبب پيمان‌شکنی‌شان لعنت کرديم، و دلهايشان را بسيار سخت گردانيديم؛ کلمات خدا را از جايگاه اصلىاش [و معناى حقيقىاش] تغيير مىدهند، و بخشى از آنچه را [از معارف و احکام تورات] که به وسيله آن پند داده شده بودند، از ياد برده‌اند [و ناديده گرفته‌اند]، و همواره از خیانت آنان جز اندکى از ايشان [به پيمان‌ها] آگاه مىشوى. پس آنان را ببخش و به آنان روی خوش نشان بده؛ زيرا خدا نيکوکاران را دوست دارد).

(وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ).[۱۰۳]

(و بگو: [سخن] حق [که قرآن است] فقط از سوى پروردگار شماست؛ پس هر که خواست ايمان بياورد، و هر که خواست کافر شود).

(وَمُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللهَ وَأَطِيعُونِ).[۱۰۴]

(و آنچه را از تورات پيش از من بوده تصديق دارم و [آمدهام] تا برخى از چيزهايى را که [در گذشته به سزاى ستمکارى و گناهانتان] بر شما حرام شده حلال کنم، و براى شما نشانهاى [بر صدق رسالتم] از سوى پروردگارتان آوردهام؛ پس [اى بنىاسرائيل!] از خدا پروا کنيد و مرا فرمان بريد).

(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَىٰ سَبِيلًا).[۱۰۵]

(بگو: هر کس بر پايه خلق و خوى و عادتهاى اکتسابى خود عمل مىکند، پس پروردگارتان به کسى که راه يافتهتر است، داناتر است).

راجع: هٰذه الموسوعة: عنوان «الدین» و عنوان «الارتداد»،

و راجع أیضاً: فرهنگ قرآن: ج1 (آزادی / «آزادی انتخاب دین» و «آزادی اهل کتاب»).

ر.ک: همین دانشنامه: مدخلهای «دین» و «ارتداد».

نیز، ر.ک: فرهنگ قرآن: ج۱ (آزادی / «آزادی انتخاب دین» و «آزادی اهل کتاب»).

الحدیث

حدیث

  1. الدرّ المنثور عن مجاهد: كانَ ناسٌ مِنَ الأَنصارِ مُستَرضَعينَ في بَني قُرَيظَةَ، فَثَبَتوا عَلیٰ دينِهِم، فَلَمّا جاءَ الإسلامُ أرادَ أهلوهُم أن يُكرِهوهُم عَلَى الإسلامِ، فَنَزَلَت: (لا إِكراهَ فِي الدِّين).[۱۰۶]

 

  1. الدرُّ المَنثور - به نقل از مجاهد -: در میان انصار (مردم مدینه) گروهی بودند که دورۀ شیرخوارگیشان را در [بیرون مدینه، در آغوش دایههایی از یهودِ] بَنی قُرَیظه گذرانده و پس از آن نیز بر دین بَنی قُرَیظه [یعنی دین مادران رضاعیشان] مانده بودند. وقتی اسلام آمد، خانوادههای آنها تصمیم گرفتند که آنها را به مسلمان شدن، وادار کنند. در چنین شرایطی، آیه نازل شد که: (هیچ اجباری در [پذیرفتن] دین نیست).

 

  1. أسباب النزول عن مجاهد: كانَ ناسٌ مُستَرضَعينَ فِي اليَهودِ، قُرَيظَةَ وَ النَّضيرِ؛ فَلَمّا أمَرَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله بِإجلاءِ بَنِي النَّضيرِ قالَ أبناؤُهُم مِنَ الأَوسِ الَّذينَ كانوا مُستَرضَعينَ فيهِم: لَنَذهَبَنَّ مَعَهُم و لَنَدينَنَّ بِدينِهِم! فَمَنَعَهُم أهلُهُم و أرادوا أن يُكرِهوهُم عَلَى الإسلامِ، فَنَزَلَت: (لا إكراهَ فِي الدِّين) الآيَةُ.[۱۰۷]

 

  1. أسبابُ النُّزول - به نقل از مجاهد -: گروهی از مردم [مدینه] بودند که در شیرخوارگی، به دایههای یهود [از دو قبیلۀ] بنی قُرَیظه و بَنی نَضیر، سپرده شده بودند. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به تبعید بنی نضیر فرمان داد، مردانی از قبیلۀ اَوس [مدینه] - که فرزندان رضاعی بنی نضیر بودند - گفتند: مطمئن باشید که ما هم با آنها میرویم و بر دین آنها میمانیم! خانوادههای اینها، منعشان کردند و خواستند که به مسلمان شدن، وادارشان کنند. در این حال، آیه نازل شد که (هیچ اجباری در [پذیرش] دین نیست) (تا آخر آیه).

 

  1. التوحيد عن أبي الصَّلت الهَرَويّ: سَأَلَ المَأمونُ يَوماً عَلِيَّ بنَ موسَى الرِّضا علیه السلام فَقال لَهُ‌: يَا بنَ رَسولِ اللّٰهِ‌، ما مَعنیٰ قَولِ اللّٰهِ عزّ و جلّ: (وَ لَو شٰاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَن فِي الأَرضِ كُلُّهُم جَمِيعاً أَ فَأَنتَ تُكرِهُ النّٰاسَ حَتّٰى يَكُونُوا مُؤمِنِينَ * وَ مٰا كٰانَ لِنَفسٍ أَن تُؤمِنَ إِلّا بِإِذنِ اللّٰهِ)[۱۰۸]؟

فَقالَ الرِّضا علیه السلام: حَدَّثَني أبي موسَى بنُ جَعفَرٍ، عَن أبيهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، عَن أبيهِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ‌، عَن أبيهِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ‌، عَن أبيهِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ‌، عَن أبيهِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ علیه السلام: أنَّ المُسلِمينَ قالوا لِرَسولِ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله: لَو أكرَهتَ _ يا رَسولَ اللهِ _ مَن قَدَرتَ عَلَيهِ مِنَ النّاسِ عَلَى الإسلامِ لَكَثُرَ عَدَدُنا و قَوينا عَلیٰ عَدُوِّنا!

فَقالَ رَسولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله: ما كُنتُ لِأَلقَى اللّٰهَ عزّ و جلّ بِبِدعَةٍ لَم يُحدِث إلَيَّ فيها شَيئاً (وَ مٰا أَنَا مِنَ المُتَكَلِّفِينَ‌)[۱۰۹].

فَأَنزَل اللهُ تَبارَكَ و تَعالىٰ: يا مُحَمَّدُ، (وَ لَو شٰاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَن فِي الأَرضِ كُلُّهُم جَمِيعاً) عَلیٰ سَبيلِ الإلجاءِ وَ الاِضطِرارِ فِي الدُّنيا كَما يُؤمِنونَ عِندَ المُعايَنَةِ و رُؤيَةِ البَأْسِ فِي الآخِرَةِ‌، و لَو فَعَلتُ ذٰلِكَ بِهِم لَم يَستَحِقّوا مِنّي ثَواباً و لا مَدحاً؛ لٰكِنّي اُريدُ مِنهُم أن يُؤمِنوا مُختارينَ غَيرَ مُضطَرّينَ، لِيَستَحِقّوا مِنِّي الزُّلفیٰ وَ الكَرامَةَ و دَوامَ الخُلودِ في جَنَّةِ الخُلدِ (أَ فَأَنتَ تُكرِهُ النّٰاسَ حَتّٰى يَكُونُوا مُؤمِنِينَ‌).

و أمّا قَولُهُ عزّ و جلّ: (وَ مٰا كٰانَ لِنَفسٍ أَن تُؤمِنَ إِلّٰا بِإِذنِ اللّٰهِ) فَلَيسَ ذٰلِكَ عَلیٰ سَبيلِ تَحريمِ الإيمانِ عَلَيها، و لٰكِن عَلیٰ مَعنیٰ أنَّها ما كانَت لِتُؤمِنَ إلّا بِإذنِ اللّٰهِ‌، و إذنُهُ أمرُهُ لَها بِالإيمانِ، ما كانَت مُكَلَّفَةً مُتَعَبِّدَةً‌، و إلجاؤُهُ إيّاها إلَى الإيمانِ عِندَ زَوالِ التَّكليفِ وَ التَّعَبُّدِ عَنها.

فَقالَ المَأمونُ‌: فَرَّجتَ عَنّي يا أبَا الحَسَنِ‌! فَرَّجَ اللّٰهُ عَنكَ‌.[۱۱۰]

  1. التوحيد - به نقل از ابو صَلت هَرَوى -: روزى، مأمون از على بن موسى الرضا علیه السلام پرسيد: اى پسر پيامبر خدا! معناى اين سخن خداوند عزّ و جلّ: (و اگر پروردگار تو مىخواست، بى گمان، همۀ کسانی که در زميناند، یکسر، ايمان مىآوردند. پس آيا تو مردم را مجبور مىکنى که مسلمان باشند؟ و هيچ کس را نسِزَد که جز به اذن خدا، ايمان بياورد) چیست؟

[امام] رضا علیه السلام فرمود: «پدرم موسى بن جعفر، از پدرش جعفر بن محمّد، از پدرش محمّد بن على، از پدرش على بن الحسين، از پدرش حسين بن على، از پدرش على بن ابى طالب: برايم حديث کرد که: مسلمانان به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله گفتند: اى پيامبر خدا! اگر کسانى را که بر آنان چيره گشتى، به پذيرش اسلام مجبور مىساختى، شمارِ ما افزون مىگشت و در برابر دشمنان، نيرومند مىشديم.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "من حاضر نيستم خداوند عزّ و جلّ را با بدعتى که در بارۀ آن به من دستورى نرسيده است، ديدار کنم (و من، از خودسران نيستم)".

در اين هنگام، خداوندِ بلندمرتبه و والا نازل کرد: اى محمّد! (اگر پروردگار تو مىخواست، بى گمان، همۀ کسانى که در زميناند، یکسر، ايمان مىآوردند)؛ يعنى همه در دنيا، از سرِ اجبار و ناچارى ايمان مىآوردند، همچنان که در آخرت، با ديدن و مشاهدۀ عذاب، ايمان مىآورند، و اگر من اين کار را با آنان مىکردم، ديگر سزاوارِ پاداش و ستايش از جانب من نمىبودند؛ بلکه مىخواهم که با اختيار و آزادانه، ايمان بياورند تا سزاوار تقرّب [به من] و کرامت و جاودانگى در بهشتِ جاويدان شوند. (پس آيا تو مردم را مجبور مىکنى که مسلمان باشند؟).

و امّا اين سخن خداوند عزّ و جلّ: (هيچ کس را نسِزَد که جز به اذن خدا، ايمان بياورد)، به معناى تحريم [و ممنوع ساختن] ايمان بر آنها نيست؛ بلکه به اين معناست که بدون اذن خدا، نمىتوانند ايمان بياورند و اذن خدا هم عبارت است از فرمان او به ايمان آوردن مردم [در دنيا]، مادام که داراى تکليف و موظّف به عبادت هستند، و مجبور ساختن آنها به ايمان، در هنگامى است که تکليف و تعبّد، از آنها برداشته شود [يعنى در آخرت]».

مأمون گفت: خاطرت آسوده باد - اى ابو الحسن - که خاطرم را آسوده کردى!

  1. الإقبال _ في حَدیثِ المُباهَلَةِ و ذِکرِ الجامِعَةِ الَّتي کانَت عند نَصاریٰ نَجرانَ و فیها صَحیفَةُ آدَمَ علیه السلام الَّتي وَرِثَها شَیثٌ علیه السلام _: قَرَأَ القَومُ... فِي الصَّحیفَةِ...: بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمِ، أنَا اللهُ لا إلٰهَ إلّا أنَا... خَلَقتُ عِبادي لِعِبادَتي و ألزَمتُهُم حُجَّتي، ألا إنّي باعِثٌ فیهِم رُسُلي و مُنزِلٌ عَلَیهِم کُتُبي، اُبرِمُ ذٰلكَ مِن لَدُن أوَّلِ مَذکورٍ مِن بَشَرٍ إلیٰ أحمَدَ نَبِیّي و خاتِمِ رُسُلي؛ ذاكَ الَّذي أجعَلُ عَلَیهِ صَلَواتي، و أسلُكُ في قَلبِهِ بَرَکاتي، و بِهِ اُکمِلُ أنبِیائي و نُذُري.

قالَ آدَمُ علیه السلام: إلٰهي! مَن هٰؤُلاءِ الرُّسُلُ؟ و مَن أحمَدُ هٰذَا الَّذي رَفَعتَ و شَرَّفتَ؟

قالَ عزّ و جلّ: کُلٌّ مِن ذُرِّیَّتِكَ، و أحمَدُ عاقِبُهُم.

قال علیه السلام: رَبِّ! بِما أنتَ باعِثُهُم و مُرسِلُهُم؟

قال عزّ و جلّ: بِتَوحیدي، ثُمَّ اُقَفّي‌ ذٰلِكَ بِثَلاثِمِئَةٍ و ثَلاثینَ شَریعَةً، أنظِمُها و اُکمِلُها لِأَحمَدَ جَمیعاً، فَأَذِنتُ لِمَن جاءَني بِشَریعَةٍ مِنها مَعَ الإیمانِ بي و بِرُسُلي أن اُدخِلَهُ الجَنَّةَ.[۱۱۱]

  1. الإقبال - در داستان مباهله و یادکرد کتاب جامعی که مسیحیان نجران داشتند و بخشی از آن، صحیفۀ آدم علیه السلام بود که به شیث علیه السلام به میراث رسیده بود -: مردم... از روی آن صحیفه خواندند...: به نام خدای مهرگستر مهربان. من خداوندگار یکتا هستم که خدایی جز من نیست.… بندگانم را برای پرستش خویش آفریدم و پیروی از حُجّتِ خود (کتاب و راهنمایم) را بر آنها تکلیف کردم. آگاه باش که من فرستادگانی به میان آنها خواهم فرستاد و کتابهایی بر آنها نازل خواهم کرد. این را از زمان آفریده شدنِ (/ مورد خطاب قرار گرفتنِ) نخستین بشر، [حُکمی] قطعی قرار دادم، تا به [زمان] احمد، پیامبرم و پایانبخش فرستادگانم؛ آن که درودها و رحمت خویش را نثارش میکنم و راهی از برکات خویش به قلب او میگشایم و [سلسلۀ] پیامبران و بیمدهندگان را با او کامل میکنم».

آدم علیه السلام گفت: خدایا! این فرستادگان، کیاناند؟ و این احمد که چنین بلندمرتبگی و ارجمندیای به او بخشیدهای، کیست؟

فرمود: «همۀ آنها از نسل تو اَند و احمد، آخرینِ آنهاست».

آدم علیه السلام گفت: پروردگارا! آنها را برای چه [کاری و پیامی] بر میگزینی و میفرستی؟

فرمود: «برای توحید خویش (اِبلاغ یگانگیام). سپس در پی این توحید، سیصد و سی دین قرار میدهم که آراستهترین و کاملترینِ همۀ آنها، متعلّق به احمد است. آن گاه، چنین اراده کردهام که هر کس با [پایبندی به] یکی از این دینها و با ایمان به من و فرستادگانم (رسولانم) به دیدار من آید، او را به بهشت وارد کنم».

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: إنَّ بَینَ یَدَيِ الرَّحمانِ - تَبارَكَ و تَعالیٰ - لَلَوحاً فیهِ ثَلاثُمِئَةٍ و خَمسَ عَشرَةَ شَریعَةً، یَقولُ الرَّحمانُ: و عِزَّتي و جَلالي! لا یَجیئُني عَبدٌ مِن عِبادي _ لا یُشرِكُ بي شَیئاً _ فیهِ واحِدَةٌ مِنکُنَّ إلّا أدخَلتُهُ الجَنَّةَ.[۱۱۲]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: پیش روی خداوندِ رحمانِ بلندمرتبه و والا، لوحی است که در آن، سیصد و پانزده دین است. خداوند رحمان [خطاب به آنها] میگوید: «به عزّت و جلالم سوگند، در میان بندگانم - که به من شرک نورزیدهاند-، هیچ بندهای نیست که با یکی از شما به دیدار من بیاید، مگر آن که او را وارد بهشت میکنم».

 

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: الإیمانُ ثَلاثُمِئَةٍ و ثَلاثونَ شَریعَةً، مَن وافیٰ بِواحِدَةٍ مِنها دَخَلَ الجَنَّةَ.[۱۱۳]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: ایمان، سیصد و سی دین است. هر کس به یکی از آنها پایبندی کامل داشته باشد، وارد بهشت میشود.

 

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: الإسلامُ ثَلاثُمِئَةِ شَریعَةٍ و ثَلاثَ عَشرةَ شَریعَةً، لَیسَ مِنها شَریعَةٌ یَلقَی اللهَ بِها صاحِبُها إلّا و هُوَ یَدخُلُ بِهَا الجَنَّةَ.[۱۱۴]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: اسلام، سیصد و سیزده دین است. هیچ دینی از اینها نیست که دارندهاش خدا را با آن دیدار کند، مگر آن که با آن به بهشت میرود.

 

  1. الإمام الباقر علیه السلام _ لَمّا سُئِلَ عَنِ الأَحكامِ _: يَجوزُ عَلیٰ أهلِ كُلِّ ذيدينٍبِما يَستَحِلّونَ.[۱۱۵]

 

  1. امام باقر علیه السلام - هنگامی که در بارۀ احکام از ایشان سؤال شد -: بر مردمان پیرو هر دینی، احکام خودشان نافذ (حاکم) است.

 

  1. الإمام الصادق علیه السلام: إنَّ کُلَّ قَومٍ دانوا بِشَيءٍ یَلزَمُهُم حُکمُهُ.[۱۱۶]

 

  1. امام صادق علیه السلام: هر قومی که دینی انتخاب کردهاند، احکام همان دین برای آنها واجب (بر آنها حاکم) است.

 

  1. الإمام الکاظم علیه السلام _ لَمّا ذُکِرَ عِندَهُ أهلُ سائِرِ الأَدیانِ وَ المَذاهِبِ _: ألزِموهُم بِما ألزَموا أنفُسَهُم.[۱۱۷]

 

  1. امام کاظم علیه السلام - هنگامی که نزد ایشان، سخن از پیروان دیگر دین‌ها و مذهب‌ها به میان آمد-: [در روابط با آنها] از آنها پایبندی به تعهّداتی را بخواهید که خودشان بر خود، تکلیف کردهاند (پذیرفتهاند).

 

  1. الکافي عن أبي الحسن الحَذّاء: كُنتُ عِندَ أبي عَبدِ اللَّهِ علیه السلام فَسَأَلَني رَجُلٌ: ما فَعَلَغَريمُكَ؟ قُلتُ: ذَاكَ ابنُ الفَاعِلَةِ؟! فَنَظَرَ إلَيَّ أبو عَبدِ اللَّهِ علیه السلام نَظَراً شَديداً.

قالَ فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ! إنَّهُ مَجوسِيٌّ، اُمُّهُ اُختُهُ!

فَقالَ: أ و لَيسَ ذٰلِكَ في دينِهِم نِكاحاً؟![۱۱۸]

  1. الکافی - به نقل از ابو الحسن حَذّاء (کفّاش) -: نزد امام صادق علیه السلام بودم که مردى از من پرسيد: بدهکارت چه کرد؟ گفتم: آن پسر زن بدکاره [را مىگويى]؟! امام صادق علیه السلام نگاه تندى به من انداخت.

گفتم: فدايت شوم! او مجوسى است و مادرش خواهر اوست.

امام علیه السلام فرمود: «مگر این کار در آيين آنها ازدواج نيست؟!».

  1. الإمام الباقر علیه السلام‌: إنَّ عَلِيّاً علیه السلام لَم يَكُن يَنسُبُ أحَداً مِن أهلِ حَربِهِ إلَى الشِّركِ و لا إلَى النِّفاقِ، و لٰكِنَّهُ كانَ يَقولُ: «هُمإخوانُنا، بَغَوا عَلَينا».[۱۱۹]

 

  1. امام باقر علیه السلام: به راستی، علی علیه السلام چنین بود که هیچ یک از آنهایی را که با او جنگیدند، به شرک یا به نفاق، متّهم نمیکرد؛ بلکه همیشه میگفت: «اینها برادران [دینی] ما هستند که بر ما شوریدهاند».

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن کِتابِهِ إلَی الأَشتَرِ النَّخَعِيِّ لَمّا وَلّاهُ عَلىٰ مِصرَ _: و أشعِر قَلبَكَ الرَّحمَةَ لِلرَّعِيَّةِ‌، وَ المَحَبَّةَ لَهُم، وَ اللُّطفَ بِهِم، و لا تَكونَنَّ عَلَيهِم سَبُعاً ضارِياً تَغتَنِمُ أكلَهُم، فَإنَّهُم صِنفانِ‌: إمّا أخٌ لَكَ فِي الدّينِ‌، أو نَظيرٌ لَكَ فِي الخَلقِ‌، يَفرُطُ[۱۲۰] مِنهُمُ الزَّلَلُ‌[۱۲۱]، و تَعرِضُ لَهُمُ العِلَلُ‌، و يُؤتىٰ عَلىٰ أيديهِم فِي العَمدِ وَ الخَطَإ، فَأَعطِهِم مِن عَفوِكَ و صَفحِكَ مِثلَ الَّذي تُحِبُّ و تَرضىٰ أن يُعطِيَكَ اللّٰهُ مِن عَفوِهِ و صَفحِهِ؛ فَإنَّكَ فَوقَهُم، و والِي الأَمرِ عَلَيكَ فَوقَكَ‌، وَ اللّٰهُ فَوقَ مَن وَلّاكَ‌.[۱۲۲]

 

  1. امام على علیه السلام ـ در نامه‌اش به مالک اَشتر نخعی، آن گاه که او را بر مصر گماشت ـ: دل خود را از مِهر و محبّت و لطف به رعيّت، آکنده ساز و در برابر آنان، چونان حيوان درنده‌اى مباش که خوردنشان را غنيمت شمارى؛ چرا که مردم دو دسته اند: يا برادر دينىِ تو هستند، يا همنوع تو. از آنان لغزش سر مى‌زند و دست‌خوشِ حادثه و گرفتارى اند و به عمد يا خطا، خلاف مى‌کنند. پس همچنان که خود، دوست مى‌دارى که خداوند با تو با عفو و گذشتش رفتار کند، تو نيز با آنان با عفو و گذشت رفتار کن؛ چرا که تو فرادست آنان هستى و فرمان‌رواى تو، فرادست توست و خدا فرادست کسى است که تو را به فرمان‌روايى گماشته است.

راجع: معرفة القرآن علی ضوء الکتاب و السنَّة: ج1 ص۴79 (حدیث وفد نجران و صَلاة النصاری في مسجد النبي صلی الله علیه و آله).

ر.ک: شناخت‌نامۀ قرآن بر پایۀ قرآن و حدیث: ج۲ ص۲۵۶ (حدیث هیئت نمایندگی نجران و نماز گزاردن مسیحیان در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله).

۲ / ۲: حُرِّیَّةُ الحِوارِ وَ التَّعَقُّلِ وَ الاِحتجاجِ

۲ / ۲: آزادی گفتگو و تعقّل و استدلال

الکتاب

قرآن

(فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّٰهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ).[۱۲۳]

(پس اگر با تو به جدل برخاستند، بگو: «من وجودم را تسلیم خدا کردهام و کسانی که از من پیروی کردهاند [نیز چنیناند]» و به کسانی که به آنها کتاب [الهی] داده شده و به بیسوادان (مشرکان بیکتاب) بگو: آیا اسلام آوردید؟ پس اگر اسلام آوردند، حتماً هدایت یافتهاند و اگر روی گرداندند، پس آنچه بر عهدۀ توست، تنها رساندن پیام [رسالت] است [نه پیکار و نه کیفر دادن] و خداوند به بندگان، بیناست).

(مَا كَانَ لِيَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَىٰ إِذْ يَخْتَصِمُونَ).[۱۲۴]

(من [پيش از اين]، آگاهیای از [گفتگوى] فرشتگان عالم بالا - هنگامى که با هم [در بارۀ خلقت آدم] بگومگو میکردند - نداشتم).

(وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَ أَنَابُوا إِلَى اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْرَىٰ فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ).[۱۲۵]

(و کسانی که از پرستش طاغوت (حاکم جبّار) دوری جُستند و به سوی خدا باز گشتند، شایستۀ بشارت اند. پس، بندگان مرا بشارت ده؛ همانان که به سخن، گوش فرا میدهند و از نیکوترین آن، پیروی میکنند. آنان اند که خدا راهنماییشان کرده و آنان همان صاحبان خِردند).

(وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ).[۱۲۶]

(و میگويند: اگر [حرفها را] شنيده بوديم يا تعقّل کرده بوديم، در ميان اهلِ آتشِ پرشراره نبوديم!).

(ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ).[۱۲۷]

(با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به آن [شیوهای] که نیکوتر است، مجادله نما. در حقیقت، پروردگار تو به [حال] کسی که از راه او منحرف شده، داناتر و او به [حالِ] راهیافتگان [نیز] داناتر است).

(وَ لَا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلَهُنَا وَ إِلَهُكُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ).[۱۲۸]

(و با اهل کتاب، جز به آن [شیوهای] که بهترین است، مجادله مکنید _ مگر [با] کسانی از آنان که ستم کردهاند _ و بگویید: «به آنچه به سوی ما نازل شده و [آنچه] به سوی شما نازل گردیده است، ایمان آوردیم و معبود ما و معبود شما یکی است و ما تسلیم اوییم»).

(قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللّٰهَ وَ لَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ).[۱۲۹]

(بگو: «ای اهل کتاب! بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است، بِایستیم، که: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا، پروردگار [خود] نگیرد». پس اگر [این پیشنهاد را] نپذیرفتند، بگویید: «شاهد باشید که ما مُسالمتجوییم [و شما نیستید]»).

(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ).[۱۳۰]

(به یقین، بدترینِ جُنبندگان نزد خدا، کَران و لالان [از شنیدن و گفتن] اند که تعقّل نمیکنند).

(مَنِ اهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولاً).[۱۳۱]

(هر کس هدايت يافت، فقط به سود خودش هدايت مىيابد و هر کس گم‌راه شد، فقط به زيان خودش گم‌راه مىشود. و هيچ بردارندۀ بار گناهى بار گناه ديگرى را به دوش خود بر نمىدارد؛ و ما بدون اين که پيامبرى را [براى هدايت و اتمام حجت به سوى مردم] بفرستيم، عذاب کننده [آنان] نبوديم).

(وَ مَا أَهْلَكْنَا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا لَهَا مُنْذِرُونَ * ذِكْرَىٰ وَ مَا كُنَّا ظَالِمِينَ * وَ مَا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيَاطِينُ * وَ مَا يَنْبَغِي لَهُمْ وَ مَا يَسْتَطِيعُونَ * إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ).[۱۳۲]

(و [مردم] هيچ شهرى را نابود نکرديم مگر آن که بيم دهندگانى داشتند * براى اندرز دادن و اتمام حجت؛ و ما هرگز ستمکار نبودهايم [که مردمى را بدون فرستادن پيامبر نابود کنيم.] * قرآن را شيطانها نازل نکردهاند * و [نزول قرآن] سزاوار آنان نيست، و قدرت [وحى کردن چنين کتابى را] ندارند * بىترديد، آنان از شنيدن [وحى الهى و اخبار ملکوتى] محروم و برکنارند).

(رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كَانَ اللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً).[۱۳۳]

(پيامبرانى که مژدهرسان و بيمدهنده بودند تا مردم را [در دنيا و آخرت در برابر خدا] پس از فرستادن پيامبران، عذر و بهانه و حجتى نباشد؛ و خدا همواره تواناى شکستناپذير و حکيم است).

(فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَ جَاءَتْهُ الْبُشْرَىٰ يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ).[۱۳۴]

(پس چون ترس از [دل] ابراهیم رفت و مژده [ی فرزند] به او رسید، در بارۀ قوم لوط، با ما بحث و جدل کرد).

(وَ اخْتَارَ مُوسَىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقَاتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِهَا مَنْ تَشَاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشَاءُ أَنْتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَ ارْحَمْنَا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ).[۱۳۵]

(موسى از ميان قومش هفتاد مرد را براى ميعادگاه ما بر گزيد. پس هنگامى که [به سبب درخواست نابه‌جايشان] آن زلزلۀ شديد نابود کننده آنان را فرا گرفت، گفت: پروردگارا! اگر مىخواستى مىتوانستى همه آنان و مرا پيش از اين هلاک کنى [اى کاش مرا پيش از اين هلاک مىکردى تا بنىاسرائيل گمان نکنند که مرا در اين حادثه توطئه و مکرى بوده است]. آيا ما را به خاطر گناهى که سبک مغزانمان مرتکب شدند، هلاک مىکنى؟! اين [حادثه] چيزى جز نقشۀ (آزمايش) تو نيست. هر که را بخواهى گم‌راه مىکنى، و هر که را بخواهى هدايت مىنمايى. تو سرپرست مايى. ما را بيامرز و به ما رحم کن که تو بهترينِ آمرزندگانى).

(قَالَ يَا هَارُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي).[۱۳۶]

([هنگامى که موسى بازگشت، به هارون] گفت: اى هارون! وقتى ديدى آنان گم‌راه شدند، چه چيزْ تو را مانع شد * از اين که مرا [در برخورد شديد با گم‌راهان] پيروى کنى؟ آيا از فرمان من سرپيچى کردى؟).

(فَانْطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا لَقِيَا غُلَاماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً).[۱۳۷]

(پس [هر دو] به راه افتادند تا [زمانى که] به نوجوانى برخوردند. پس [بنده ما] او را کشت. موسى [به خضر] گفت: آيا شخص بىگناهى را بدون آن که کسى را کشته باشد، کُشتى؟ به راستى که کارى بسيار ناپسند مرتکب شدى!).

(وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفاً قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَ لَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ).[۱۳۸]

(و هنگامى که موسى [پس از آگاهى از آن پيش‌آمدِ خطرناک] خشمگين و بسيار اندوهناک به سوى قومش بازگشت، گفت: پس از من بد جانشينانى برايم بوديد. آيا [با پرستش گوساله] بر فرمان پروردگارتان [که در تورات آمده] پيشى گرفتيد [و صبر نکرديد تا من بيايم و فرمان خدا را به شما ابلاغ کنم]؟ و الواح را افکند و سر برادرش را گرفت [و] او را به سوى خود مىکشيد. [هارون] گفت: اى فرزند مادرم! اين گروه مرا ناتوان و زبون شمردند، و نزديک بود مرا به قتل برسانند، پس مرا با مؤاخذه کردنم دشمنْ‌شاد مکن، و [همطراز] باگروه ستمکاران قرار مده).

(لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَا مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اللّٰهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ).[۱۳۹]

(تا هر کس هلاک می‌شود، با بُرهانی (دلیلی) روشن هلاک شده باشد و هر کس زنده می‌مانَد، با دلیلی روشنْ زندگی کند، و البته خداوند، شنوا و آگاه است).

(وَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْهَا صُمّاً وَ عُمْيَاناً).[۱۴۰]

(و آنان که وقتى به آيات پروردگارشان پندشان دهند، در برابر آن، به حالت کرى و کورى نمىافتند [بلکه با گوش شنوا و چشم بینا به بررسی و شناخت آن می‌پردازند]).

(قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ).[۱۴۱]

(خدا فرمود: هنگامى که تو را امر کردم، چه چيزی تو را مانع شد که سجده کنی؟ گفت: من از او بهترم. مرا از آتش پديد آوردهاى و او را از گِل).

(قَالُوا بَلَىٰ قَدْ جَاءَنَا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنَا وَ قُلْنَا مَا نَزَّلَ اللّٰهُ مِنْ شَيْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلَالٍ كَبِيرٍ * وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِِ).[۱۴۲]

(مىگويند: چرا، بيمدهنده آمد، ولى او را انکار کرديم و گفتيم: خدا هيچ چيز نازل نکرده است و شما بيمدهندگان جز در گم‌راهى بزرگى نيستيد؛ * و مىگويند: اگر ما [دعوت سعادتبخش آنان را] شنيده بوديم، يا [در حقايقى که براى ما آوردند] تعقّل کرده بوديم، در ميان اهل آتش سوزان نبوديم).

الحدیث

حدیث

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله _ لِعَلِيٍّ صلی الله علیه و آله _ یا عَلِيُّ إذا تَقَرَّبَ العِبادُ إلیٰ خالِقِهِم بِالبِرِّ، فَتَقَرَّب إلَیهِ بِالعَقلِ؛ تَسبِقُهُم. إنّا مَعاشِرَ الأَنبیاءِ نُکَلِّمُ النّاسَ عَلیٰ قَدرِ عُقولِهِم.[۱۴۳]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله - خطاب به علی علیه السلام –: ای علی! آن هنگام که مردم با اعمال نیک به آفریدگارشان تقرّب میجویند، تو با تعقّل (خِردوَرزی) به او تقرّب بجوی، که از آنها پیشی خواهی گرفت. ما گروههای پیامبران، با مردم، به اندازۀ عقلهایشان سخن میگوییم.

 

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: إذا أتاکُم عَنّي حَدیثٌ فَاعرِضوهُ عَلیٰ کِتابِ اللهِ و حُجَّةِ عُقولِکُم؛ فَإن وافَقَهُما فَاقبَلوهُ، و إلّا فَاضرِبوا بِهِ عُرضَ[۱۴۴] الجِدارِ.[۱۴۵]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه حدیثی از من به دست شما رسید، آن را بر کتاب خدا و بر عقلهایتان - که حُجّت است - عرضه کنید. اگر با این دو همخوانی داشت، آن را بپذیرید و اگر نداشت، آن را به سمت دیوار، پرتاب کنید (دور بیندازید).

 

  1. الإمام الباقر علیه السلام: إنَّما یُداقُّ اللهُ العِبادَ فِي الحِسابِ یَومَ القِیامَةِ عَلیٰ قَدرِ ما آتاهُم مِنَ العُقولِ فِي الدُّنیا.[۱۴۶]

 

  1. امام باقر علیه السلام: خداوند، در حسابرسیِ بندگان [خویش] در روز قیامت، فقط و فقط به اندازۀ عقلی که در دنیا به آنها داده است، موشکافی میکند.

 

  1. الإمام الصادق علیه السلام: ما کانَ اللهُ لِیُخاطِبَ خَلقَهُ بِما لا یَعقِلونَ.[۱۴۷]

 

  1. امام صادق علیه السلام: خداوند، بَنا نداشته است که [در قرآن] با بندگان خویش به گونهای سخن بگوید که عقلِ آنان در نیابد.

 

  1. الإمام الکاظم علیه السلام _ لِهِشامِ بنِ الحَکَمِ _: یا هِشامُ، إنَّ اللهَ _ تَبارَكَ و تَعالیٰ _ بَشَّرَ أهلَ العَقلِ وَ الفَهمِ في کِتابِهِ فَقالَ عزّ و جلّ: (فَـبَشِّر عِبَادِ * الَّذِينَ يَستَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ أَحسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولَئِكَ هُم أُولُو الأَلبَابِ) [۱۴۸].

یا هِشامُ، إنَّ اللهَ _ ‌تَبارَكَ و تَعالیٰ _ أکمَلَ لِلنّاسِ الحُجَجَ بِالعُقولِ، و نَصَرَ النَّبِیّینَ بِالبَیانِ، و دَلَّهُم عَلیٰ رُبوبِیَّتِهِ بِالأدِلَّةِ، فَقالَ: (وَ إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ * إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ اللّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَ مَا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ بَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ)[۱۴۹]ج...، ثُمَّ ذَمَّ الَّذینَ لا یَعقِلونَ، فَقالَ: (وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللّٰهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لَا يَهْتَدُونَ)[۱۵۰].…

یا هِشامُ، ما بَعَثَ اللهُ أنبِیاءَهُ و رُسُلَهُ إلیٰ عِبادِهِ إلّا لِیَعقِلوا عَنِ اللهِ، فَأَحسَنُهُمُ استِجابةً أحسَنُهُم مَعرِفَةً، و أعلَمُهُم بِأَمرِ اللهِ أحسَنُهُم عَقلاً، و أکمَلُهُم عَقلاً أرفَعُهُم دَرَجَةً فِي الدُّنیا وَ الآخِرَةِ.

یا هِشامُ، إنَّ لِلهِ عَلَی النّاسِ حُجَّتَینِ: حُجَّةً ظاهِرَةً و حُجَّةً باطِنَةً؛ فَأَمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الأَنبِیاءُ وَ الأَئِمَّةُ، و أمَّا الباطِنَةُ فَالعُقولُ... و لا نَجاةَ إلّا بِالطّاعَةِ، وَ الطّاعَةُ بِالعِلمِ، وَ العِلمُ بِالتَّعَلُّمِ، وَ التَعَلُّمُ بِالعَقلِ یُعتَقَلُ.…

یا هِشامُ، قَلیلُ العَمَلِ مِنَ العالِمِ مَقبولٌ مُضاعَفٌ، و کَثیرُ العَمَلِ مِن أهلِ الهَویٰ وَ الجَهلِ مَردودٌ.…

یا هِشامُ، کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام یَقولُ: «ما عُبِدَ اللهُ بِشَيءٍ أفضَلَ مِنَ العَقلِ».[۱۵۱]

  1. امام کاظم علیه السلام - خطاب به هشام بن حَکَم -: اى هشام! خداوندِ بلندمرتبه و والا دارندگان خِرد (عقل) و فهم را در کتابش مژده داده و فرموده است: (پس، بندگان مرا مژده ده * همانان که سخن را مىشنوند و از نيکوترینِ آن، را پيروى مىکنند. آناناند که خدا راهنمايىشان کرده و آنان، همان صاحبان خِردند).

اى هشام! خداوندِ بلندمرتبه و والا به واسطۀ خِردها، حجّتها را بر مردمان تمام کرد و پيامبران را با بيان، يارى رساند و آنها را با دلايل، به خداوندگارى خويش رهنمون ساخت. فرمود: (و خداى شما خدايى يگانه است. خدايى جز آن مهرگستر مهربان نيست. * همانا در آفرينش آسمانها و زمين و گردش شب و روز و کشتىهايى که در دريا رواناند با [باری از] آنچه به مردم سود مىرساند و [نيز] آبى که خدا از آسمان فرو فرستاد و با آن، زمين را پس از مُردنش زنده گردانيد و در آن، هر گونه جنبندهاى پراکنده ساخت و [نيز] در به حرکت در آوردن بادها، و ابرى که ميان آسمان و زمين معلّق است، براى مردمانى که خرد مىورزند، نشانههايى [گويا] وجود دارد).… سپس خداوند، آنان را که خِرد نمىورزند (تعقّل نمیکنند)، نکوهيده و فرموده است: (و هر گاه به آنان گفته شود: از آنچه خدا فرو فرستاده، پيروى کنيد، میگويند: «نه؛ بلکه از آنچه پدرانمان را معتقد به آن يافتهايم، پيروى مىکنيم». حتّى اگر پدرانشان چيزى نمىفهميدند و در راه درست نبودند؟!).…

اى هشام! خداوند، پيامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش نفرستاد، مگر براى اين که خدا را بشناسند. پس، آنان که بهتر بپذيرند، شناختشان بهتر است و آنان که خداشناسترند، خردورزیشان شایستهتر است و آنان که خردشان کاملتر است، در دنيا و آخرت، بلندپايهترند.

اى هشام! خدا، بر مردم، دو حجّت دارد: حجّتى بيرونى و حجّتى درونى. حجّت بيرونى، پيامبران و فرستادگان و پيشواياناند، و حجّت درونى، خِردهاست... و نجات [اُخروی]، تنها در گرو فرمان بُردن است، و فرمان بُردن در گرو دانش، و دانش در گرو آموختن، و آموختن به خرد، گره خورده است.…

اى هشام! عملِ [عبادیِ] اندک از اهل دانش، [نزد خداوند] پذيرفته میشود و چند برابر به شمار میآيد، و عملِ [عبادیِ] بسيار، از اهل هوس و نادانى، پذيرفته نمیشود.…

اى هشام! امير مؤمنان علیه السلام پیوسته مىفرمود: «خداوند با چيزى برتر از خِرد، پرستش نشده است».

  1. الكافي عن أبي يعقوب البغدادي: قالَ ابنُ السِّكِّيتِ لِأَبِي الحَسَنِ علیه السلام[۱۵۲]:... مَا الحُجَّةُ عَلَى الخَلقِ اليَومَ؟

قالَ: فَقالَ علیه السلام: العَقلُ؛ يُعرَفُ بِهِ الصّادِقُ عَلَى اللهِ فَيُصَدِّقُهُ، وَ الكاذِبُ عَلَى اللهِ فَيُكَذِّبُهُ.

قالَ: فَقالَ ابنُ السِّكِّيتِ: هٰذا وَ اللهِ هُوَ الجَوابُ![۱۵۳]

  1. الکافى - به نقل از ابو يعقوب بغدادى -: ابن سِکّیت از امام رضا علیه السلام پرسيد:... امروز، حجّت بر مردمان چيست؟

فرمود: «عقل، که مردمان، به واسطۀ آن، کسى را که حقيقتاً از جانب خدا سخن بگويد، مىشناسند و تصديقش مىکنند و آن را هم که بر خدا دروغ ببندد، مىشناسند و تکذيبش مىکنند».

ابن سِکّيت گفت: به خدا سوگند که پاسخ، همين است!

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: مَن أصغىٰ إلىٰ ناطِقٍ فَقَد عَبَدَه.[۱۵۴]

 

  1. پيامبر صلی الله علیه و آله: هر کس گوشش به دهان گوينده‌اى [و پیوسته تسلیم سخن او] باشد، بى‌گمان، او را پرستیده است.

راجع: هٰذه الموسوعة: ج27 ص۲۱۱ (الحریة «۱» / إطاعة غیر اللّٰه).

ر.ک: همین دانشنامه: ج۲۷ ص۲۱۳، مدخل «آزادگی (الحریة / ۱)» / اطاعت غیر خدا.

۲ / ۳: حُرِّیَّةُ التَّنَقُّلِ وَ التَّرَدُّدِ

۲ / ۳: آزادی سفر و رفت و آمد

الکتاب

قرآن

(وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ المُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّىٰ يَسْمَعَ كَلامَ اللهِ ثُمَّ أَبلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذٰلِكَ بِأَنَّهُم قَوْمٌ لا يَعْلَمُون).[۱۵۵]

(و اگر يکى از مشرکان از تو پناه خواست، پناهش ده تا [بیاید و] کلام خدا را بشنود. سپس او را به مکان اَمنش برسان؛ چرا که آنان، قومى ناآگاهاند).

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللّٰهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلَائِدَ وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوَاناً وَ إِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا وَ لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَىٰ وَ لَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ).[۱۵۶]

(اى کسانى که ايمان آوردهايد! حرامهای خدا را حلال ندانيد و نه ماه حرام و نه قربانىهاى بىنشان و نشاندار را، و نه آنان را که به قصد خانۀ خدا، براى به دست آوردن عطای کریمانه و خشنودى پروردگارشان آمدهاند، و آن گاه که از احرام بيرون آمديد، صيد کنيد، و خصومت با گروهى که شما را [در واقعۀ حُدَیبیّه] از آمدن به مسجد الحرام باز داشتند، شما را به تجاوز وادار نکند، و در نيکوکارى و پرهيزگارى، همديگر را يارى کنيد و هرگز در گناه و تعدّى، يکديکر را يارى نرسانيد و از خداوند، پروا کنيد. به راستی که مجازات خداوند، سخت است).

(لَا يَنْهَاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ).[۱۵۷]

(خدا، شما را از کسانى که بر سر دين، با شما نجنگيدهاند و شما را از سرزمینتان بيرون نکردهاند، باز نمىدارد که به آنان نيکى کنيد و با آنان عدالت ورزيد. به درستی که خدا دادگران را دوست مىدارد).

الحدیث

حدیث

  1. الكامل في التاريخ_ في ذِكرِ عُبَيدِ اللّهِبنِ الحُرِّ الجُعفِيِ -: لَمّا قُتِلَ عُثمانُ و وَقَعَتِالحَربُ بَينَ عَلِيٍّ علیه السلام و مُعاوِيَةَ قَصَدَ [عُبَیدُ اللّهِ] مُعاوِيَةَ، فَكانَ مَعَهُ لِمَحَبَّتِهِ عُثمانَ، و شَهِدَ مَعَهُ صِفّينَ هُوَ و مالِكُ بنُ مِسمَعٍ.

و أقامَ عُبَيدُ اللهِ عِندَ مُعاوِيَةَ، و كانَ لَهُ زَوجَةٌ بِالكوفَةِ، فَلَمّا طالَت غَيبَتُهُ زَوَّجَها أخوها رَجُلاً يُقالُ لَهُ: عِكرِمَةُ بنُ الخَبيصِ. و بَلَغَ ذٰلِكَ عُبَيدَ اللّهِ، فَأَقبَلَ مِنَ الشّامِ، فَخاصَمَ عِكرِمَةَ إلیٰ عَلِيٍّ علیه السلام. فَقالَ لَهُ [عَلِيٌّ علیه السلام]: ظاهَرتَ عَلَينا عَدُوَّنا فَغُلتَ.[۱۵۸]

فَقالَ لَهُ: أ يَمنَعُني ذٰلِكَ مِن عَدلِكَ؟!

قالَ: لا.

فَقَصَّ عَلَيهِ قِصَّتَهُ، فَرَدَّ علیه السلام عَلَيهِ امرَأَتَهُ، و كانَت حُبلىٰ، فَوَضَعَها عِندَ مَن يَثِقُ إلَيهِ حَتّیٰ وَضَعَت، فَأَلحَقَ علیه السلام الوَلَدَ بِعِكرِمَةَ، و دَفَعَالمَرأَةَ إلىٰ عُبَيدِ اللّهِ، و عادَ إلَى الشّامِ، فَأَقامَ بِهِ حَتّیٰ قُتِلَ عَلِيٌّ علیه السلام.[۱۵۹]

  1. الکامل فى التاريخ - در گزارشی در بارۀ عُبيد اللّٰهبن حُرّ جُعفى -: چون عثمان کشته شد و جنگ ميان على علیه السلام و معاويه در گرفت، او (عبيد اللّٰه) به سوى معاويه رفت و همچنان، به جهت علاقهاش به عثمان با او بود و در جنگ صفّين، او و مالک بن مِسمَع، به همراه معاويه بودند.

عبيد اللّٰه، نزد معاويه اقامت گزيد و همسرى در کوفه داشت؛ ولی چون دورىاش به درازا کشيد، برادرِ زنش او را به همسرى مردى به نام عِکرَمَة بن خَبيص در آورد. خبر این اتّفاق، به عبيد اللّٰهرسيد. از شام آمد و نزد على علیه السلام از عکرمه شکايت کرد.

على علیه السلام به وى فرمود: «دشمنِ ما را يارى رساندى و خود را به هلاکت انداختى!».

عبيد اللّٰهگفت: آيا اين، مرا از عدالت تو محروم مىسازد؟

فرمود: «نه».

آنگاهداستانش را براى على علیه السلام تعريف کرد. على علیه السلام حُکم کرد که زنش باید به وى باز گردد؛ امّا زن [در آن ایّام]، حامله بود. [از اينرو] علی علیه السلام زن را نزد کسى که بدو اطمينان داشت، گذارد تا وضعِ حمل کرد و فرزند را به عِکرمه داد و زن را به عبيد اللّٰهباز گرداند.

عُبيد اللّٰهبه شام باز گشت و تا وقتی که على علیه السلام کشته شد، در آن جا بود.

  1. مجمع البیان: إنَّ سارَةَ مَولاةَ أبي عَمرِو بنِ صَيفيِّ بنِ هِشامٍ أتَت رَسولَ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله مِن مَكَّةَ إلَى المَدينَةِ بَعدَ بَدرٍ بِسَنَتَينِ، فَقالَ لَها رَسولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله: أ مُسلِمَةً جِئتِ؟

قالَت: لا.

قالَ: أ مُهاجِرَةً جِئتِ؟

قالَت: لا.

قالَ: فَما جاءَ بِكِ؟

قالَت: كُنتُمُ الأَصلَ وَ العَشيرَةَ وَ المَوالِيَ، و قَد ذَهَبَ مَوالِيَّ وَ احتَجتُ حاجَةً شَديدَةً، فَقَدِمتُ عَلَيكُم لِتُعطوني و تَكسونيو تَحمِلوني.

قالَ: فَأَينَ أنتَ مِن شُبّانِ مَكَّةَ _ و كانَت مُغَنِّيَةً نائِحَةً _؟!

قالَت: ما طُلِبَ مِنّي بَعدَ وَقعَةِ بَدرٍ.

فَحَثَّ رَسولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله عَلَيها بَني عَبدِ المُطَّلِبِ، فَكَسَوها و حَمَلوها و أعطَوها نَفَقَةً.[۱۶۰]

  1. مجمع البیان: دو سال بعد از جنگ بدر،[۱۶۱] ساره، کنیز ابو عَمرو بن صیفی بن هشام، از مکّه به مدینه و به نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد. پیامبر خدا به او فرمود: «آیا مسلمان شدهای و آمدهای؟».

گفت: نه.

فرمود: «آیا [از مکّه] مهاجرت کردهای و آمدهای؟».

گفت: نه.

فرمود: «پس چه چیزی تو را به این جا کشانده است؟».

گفت: شما [بنی هاشم]، ریشه و خاندان و بستگان [من] بودید. بستگان من [از مکّه] رفتند و من به شدّت، نیازمند شدم. این بود که پیش شما آمدم تا کمک مالی و جامه و مَرکب به من بدهید. پیامبر صلی الله علیه و آله - با توجّه به این که او، آوازخوان و نوحهسَرا بود - پرسید: «مگر جوانان مکّه، تو را [برای مَجالسشان] دعوت نمیکنند؟».

گفت:بعد از جنگ بدر، هیچ درخواستی از من نشده است.

پیامبر خدا خاندان عبد المطّلب را تشویق کرد و آنها به ساره، جامه و مَرکب و خَرجی دادند.

  1. الجَمَل: دَخَلَ [ابنُ عَبّاسٍ] عَلیٰ أميرِ المُؤمِنينَ علیه السلام، فَابتَدَأَهُ علیه السلام و قالَ: يَا بنَ عَبّاسٍ، أ عِندَكَ خَبَرٌ؟

فَقالَ: قَد رَأَيتُ طَلحَةَ وَ الزُّبَيرَ.

فَقالَ لَهُ: إنَّهُمَا استَأْذَناني فِي العُمرَةِ، فَأَذِنتُ لَهُما بَعدَ أنِ استَوثَقتُ مِنهُما بِالأَيمانِأن لا يَغدِرا و لا يَنكُثا و لا يُحدِثا فَساداً. وَ اللهِ _ يَا بنَ عَبّاسٍ _ ما قَصَدا إلَّا الفِتنَةَ، فَكَأَنّي بِهِما و قَد صارا إلیٰ مَكَّةَ لِيَستَعينا عَلیٰ حَربي، فَإنَّ يَعلَى بنَ مُنيَةَ الخائِنَ الفاجِرَ قَد حَمَلَ أموالَ العِراقِ و فارِسَ لِيُنفِقَ ذٰلِكَ، و سَيُفسِدُ هٰذانِ الرَّجُلانِ عَلَيَّ أمري، و يَسفِكانِ دِماءَ شيعَتي و أنصاري.

فَقالَ عَبدُ اللهِ بنُ عَبّاسٍ: إذا كانَ عِندَكَ الأَمرُ كَذٰلِكَ فَلِمَ أذِنتَ لَهُما؟! و هَلّا حَبَستَهُما و أوثَقتَهُما بِالحَديدِ، و كَفَيتَ المُسلِمينَ شَرَّهُما؟

فَقالَ علیه السلام له: يَا بنَ عَبّاسٍ، أَ تَأْمُرُني أن أبدَأَ بِالظُّلمِ و بِالسَّيِّئَةِ قَبلَ الحَسَنَةِ، و اُعاقِبَعَلَى الظِّنَّةِ وَ التُّهَمَةِ، و آخُذَ بِالفِعلِ قَبلَ كَونِهِ؟! كَلّا، وَ اللهِ لا عَدَلتُ عَمّا أخَذَ اللهُ عَلَيَّ مِنَ الحُكمِ بِالعَدلِ، و لَا القَولِ بِالفَصلِ. يَا بنَ عَبّاسٍ، إنَّنيأذِنتُ لَهُما و أعرِفُ ما يَكونُ مِنهُما، لٰكِنَّنِي استَظهَرتُ بِاللَّهِ عَلَيهِما، وَ اللهِ لَأَقتُلَنَّهُما و لَيَخيبَنَّ ظَنُّهُما، و لا يَلقَيانِ مِنَ الأَمرِ مُناهُما، فَإنَّ اللهَ يَأخُذُهُما بِظُلمِهِما لي، و نَكثِهِما بَيعَتي، و بَغيِهِما عَلَيَّ.[۱۶۲]

  1. الجَمَل: ابن عبّاس بر امير مؤمنان علیه السلام وارد شد. امیر مؤمنان، آغاز [به سخن] کرد و فرمود: «اى ابن عبّاس! آيا خبرى [برایمان] داری؟».

گفت: طلحه و زبير را ديدم.

به وى فرمود: «آن دو از من براى عمره اجازه خواستند و من هم، پس از آن که با سوگندهايى از آنان پيمان گرفتم که حيله نکنند و بيعت نشکنند و فسادى ايجاد نکنند، اجازه دادم. اى ابن عبّاس! به خدا سوگند، آنان جز فتنه، قصدى ندارند. گويا مىبينم که به مکّه رفتهاند تا براى نبرد با من، کمک جمع کنند؛ چرا که يَعلَى بن مُنْيۀ خيانتپيشۀ تبهکار، ثروتهاى عراق و فارس را با خود بُرده تا در اين راه هزينه کند، و به زودى، اين دو مرد، کارم را تباه مىکنند و خون پيروان و يارانم را مىريزند».

عبد اللّٰه بن عبّاس گفت: اگر چنين نظرى دارى، چرا به آنان اجازه دادى و چرا آنان را زندان نکردى و با آهن به بند نکشيدى تا مسلمانان را از شرّشان آسوده دارى؟

فرمود: «اى ابن عبّاس! آيا مرا وا مىدارى که ستم آغاز کنم و بدى را پيش از نيکى به کار گيرم و آنان را بر پايۀ گمان و اتّهام، کيفر دهم و پيش از انجام دادن کار، مؤاخذه نمایم؟! هرگز! به خدا سوگند، از آنچه خداوند از من پيمان گرفته - یعنی داورى بر پايۀ عدل و سخن گفتن به حق - عدول نمىکنم.

اى ابن عبّاس! من بدانها اجازه دادم و آنچه را از آنان سر مىزنَد، مىدانم؛ ليکن در برابر آنان، از خداوند، کمک خواستم و به خدا سوگند، آنان را خواهم کشت و اميدشان را نااميد خواهم ساخت، و آن دو به خواستهشان نخواهند رسيد؛ چرا که خداوند، آنان را به خاطر ستمشان به من و بيعتشکنى با من و تعدّى بر من، مجازات خواهد کرد».

۲ / ۴: حُرِّیَّةُ الزَّواجِ وَ اختِیارِ الزَّوجِ

۲ / ۴: آزادی ازدواج و انتخاب همسر

الکتاب

قرآن

(وَإذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوا بَيْنَهُم).[۱۶۳]

(و چون زنان را طلاق داديد و به پايان [عدّۀ] خود رسيدند، آنها را از ازدواج با شوهران خود (شوهران سابق يا آنان که بعداً انتخاب خواهند کرد)، اگر در ميان خودشان به نيکى توافق کنند، باز مداريد).

(فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ).[۱۶۴]

(و چون به پايان مدّت [عِدّۀ] خود رسيدند، در آنچه در بارۀ خودشان به معروف انجام دهند (انتخاب همسر يا ترک آن)، بر شما (حاکمان جامعه يا مسلمانان) گناهى نيست).

(قالَ إِنِّي أُريدُ أَنْ أُنكِحَكَ إحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلىٰأنْ تَأْجُرَنيثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ مَا أُريدُ أنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنيإِنْ شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّالِحينَ).[۱۶۵]

([شعيب به موسی] گفت: من مىخواهم يکى از اين دو دختر خود را [به انتخاب خودم] به همسرىِ تو در آورم، به اين [شرط] که هشت سال براى من کار کنى، و اگر ده سال را تمام گردانى، اختيار [و انتخاب] با تو خواهد بود و نمىخواهم بر تو سخت بگيرم. اگر خدا بخواهد، مرا از شایسته‌کاران خواهى يافت).

الحدیث

حدیث

  1. سنن أبي داوود عن ابن عبّاس: إنَّ جارِيَةً بِكراً أتَتِ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله فَذَكَرَت أنَّ أباها زَوَّجَها و هِيَ كارِهَةٌ، فَخَيَّرَهَا النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله.[۱۶۶]

 

  1. سنن أبى داوود - به نقل از ابن عبّاس -: دخترى [باکِره] نزد پيامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت که پدرش مىخواهد او را بر خلاف ميلش، شوهر دهد. پيامبر صلی الله علیه و آله حقّ انتخاب را به او (دختر) داد.

 

  1. الكافي عن ابن أبي يَعفور: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ علیه السلام: إنّي اُريدُ أن أتَزَوَّجَ امرَأَةً، و إنَّ أبَوَيَّ أرادا غَيرَها.

قالَ: تَزَوَّجِ الَّتي هَوَيتَ، و دَعِ الَّتي يَهویٰ أبَواكَ.[۱۶۷]

  1. الکافى - به نقل از ابن ابى يَعفور -: به امام صادق علیه السلام گفتم: مىخواهم با زنى ازدواج کنم؛ ولى پدر و مادرم، کس ديگرى را مىخواهند.

امام علیه السلام فرمود: «با کسى ازدواج کن که خودت مىخواهى و آن دیگری را که پدر و مادرت مىخواهند، رها کن».

  1. مسند ابن حنبل عن ابن إسحاق: حَدَّثَني حَجّاجُ بنُ السّائِبِ بنِ أبي لُبابَةَ بنِ عَبدِ المُنذِرِ الأنصارِيُّ، أنَّ جَدَّتَهُ اُمَّ السّائِبِ خُناسَ ابنَةَ خِذامِ بنِ خالِدٍ كانَت عِندَ رَجُلٍ قَبلَ أبي لُبابَةَ، تَأَيَّمَت[۱۶۸] مِنهُ، فَزَوَّجَها أبوها خِذامُ بنُ خالِدٍ رَجلاً مِن بَني عَمرِو بنِ عَوفِ بنِ الخَزرَجِ، فَأَبَت إلّا أن تَحُطَّ إلیٰ أبي لُبابَةَ، و أبیٰ أبوها إلّا أن يُلزِمَهَا العَوفِيَّ، حَتَّى ارتَفَعَ أمرُها إلیٰ رَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله. فَقالَ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله: هِيَ أولیٰ بِأَمرِها، فَأَلحِقها بِهَواها.[۱۶۹]

 

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از ابن اسحاق -:حَجّاج بن سائب بن اَبى لُبابة بن عبد المُنذر انصارى، برايم نقل کرد که مادربزرگش، اُمّ سائب، خُناس دختر خِذام بن خالِد، قبل از آن که زن ابو لُبابه باشد، همسر مرد ديگرى بود و بيوه شد. پدرش خِذام بن خالد، مىخواست او را به ازدواج مردى از بنى‌عمرو بن عَوف بن خَزرَج در آورد؛ امّا خُناس حاضر نشد که زن کسى غير از ابو لبابه شود؛ ولى پدرش اصرار داشت که بايد زنِ آن مرد عوفى شود. کار مخالفت دختر، بالا گرفت تا به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله رسید. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «دختر، به [تصمیمگیری در] کارِ خود، سزاوارتر است. او را به ازدواج کسى در آور که [خودش] دلش مىخواهد».

 

  1. اُسد الغابة عن عبد الرحمانِ بن يزيد: إنَّ وَديعَةً أنكَحَ ابنَتَهُ، فَجاءَت إلیٰ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَت: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّ أبي أنكَحَني رَجلاً لَم يُوافِقني.

فَأَرسَلَ إلیٰ أبيها فَذَكَرَ ذٰلِكَ لَهُ، فَقالَ لَهُ: أنكَحتُها بِابنِ عَمٍّ لَها كُفؤٍ و رَجُلِ صِدقٍ.

فَقالَ: اِستَأْمَرتَها؟

قالَ: لا.

قالَ: فَرَدَّ رَسولُ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله ذٰلِكَ النِّكاحَ و لَم يُجِزهُ.[۱۷۰]

  1. اُسد الغابة - به نقل از عبد الرحمان بن يزيد -: وديعه، دخترش را شوهر داد؛ امّا دختر او نزد پيامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! پدرم مرا به ازدواج مردى در آورده است که رضايت ندارم.

پيامبر صلی الله علیه و آله در پىِ پدرش فرستاد و موضوع را به او گفت. وديعه گفت: من او را به پسرعمويش دادهام که هم همسنگ اوست و هم مرد درستکارى است.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آيا نظر خود او (دختر) را پرسيدهاى؟».

گفت: نه!

پس پيامبر خدا صلی الله علیه و آله آن ازدواج را مردود شمرد و اجازۀ آن را نداد.

  1. الإمام عليّ علیه السلام: لا يُنكِح أحَدُكُمُ ابنَتَهُ حَتّیٰ يَستَأْمِرَها في نَفسِها، فَهِيَ أعلَمُ بِنَفسِها؛ فَإن سَكَتَت أو بَكَت أو ضَحِكَت فَقَد أذِنَت، و إن أبَت لَم يُزَوِّجها.[۱۷۱]

 

  1. امام على علیه السلام: هیچ یک از شما، نبايد دخترش را شوهر بدهد تا اين که نظر او را در بارۀ خودش جويا شود؛ چرا که او خواستۀ خودش را بهتر مىداند. پس اگر سکوت کرد يا گريست يا خنديد، در واقع، رضايت داده است، و اگر رضايت نداد، نبايد او را به ازدواج [آن فرد] در آورد.

۲ / ۵: حُرِّیَّةُ اتِّخاذِ المَسکَنِ

۲ / ۵: آزادی انتخاب محلّ سکونت

الکتاب

قرآن

(إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَاءَتْ مَصِيراً * إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ وَ الْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لَا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً * فَأُولٰئِكَ عَسَى اللّٰهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كَانَ اللّٰهُ عَفُوّاً غَفُوراً * وَ مَنْ يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلَى اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّٰهِ وَ كَانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً).[۱۷۲]

(همانا کسانى هستند که فرشتگان، آنها را در حالى که ستمکار نفس خويش اند، قبض روح مىکنند. [به آنها] می‌گويند: در چه کاری بوديد [که چنین حکم سنگینی د رباره‌تان صادر شده]؟ می‌گويند: ما در زمين، مستضعف (تحت فشار و ناتوان) بودیم. فرشتگان می‌گويند: آيا زمين خدا [آن اندازه] وسيع نبود تا در آن [از محیط رنج و ناتوانی و فشار به محیط راحتی و آزادی و اختیار] مهاجرت کنيد؟! پس آنان جايگاهشان جهنم است، که بد جاى بازگشتى است * مگر برای ناتوانشدگان، از مردان و زنان و کودکان [در دست قدرتى زورگو يا جوّى مانع از تحصيل معارف] که هيچ چارهاى ندارند و به هيچ نحوى [براى هجرت] راهی نمی‌يابند. * پس آنها هستند که اميد است خداوند از آنان در گذرد، و خدا همواره بسيار بخشاينده و آمرزگار است. * و هر کس به خاطر خدا هجرت کند [بهبود دين يا دنياى خویش]، در روى زمين، جايگاه دلخواه فراوان و با وسعت خواهد يافت، و کسى که از خانه خود به قصد هجرت به سوى خدا و فرستادۀ او به راه افتد و سپس مرگْ او را دريابد، به راستی که پاداش او بر عهدۀ خداست، و البته خداوند، همواره بسيار آمرزنده و مهربان است).

الحدیث

حدیث

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: البِلادُ بِلادُ اللهِ، وَ العِبادُ عِبادُ اللهِ، فَحَيثُما أصَبتَ خَيراً فَأَقِم.[۱۷۳]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: سرزمينها، سرزمين خدایاند و مردمان، بندگان خدا. پس هر کجا خيرى يافتى، همان جا اقامت گزين.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: لَيسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِكَ مِن بَلَدٍ، خَيرُ البِلَادِ مَا حَمَلَكَ.[۱۷۴]

 

  1. امام على علیه السلام: هيچ شهرى براى تو مناسبتر از شهر ديگر نيست. بهترينِ شهرها [برای تو] آن است که تو را پذيرا باشد (در آن، رفاه و آسايش داشته باشى).

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: شَرُّ البِلادِ بَلَدٌ لا أمنَ فیهِ و لا خِصبَ.[۱۷۵]

 

  1. امام على علیه السلام: بدترینِ شهرها، شهری است که نه امنیّت در آن باشد و نه ارزانی.

۲ / ۶: ما وُضِعَ عَنِ الناسِ و رُفِعَ عنهم

۲ / ۶: آنچه از دوش مردم برداشته شده و مسئولیتی در آن ندارند

الکتاب

قرآن

(يُرِيدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ).[۱۷۶]

(خداوند برای شما آسانی میخواهد و برایتان دشواری نمیخواهد).

(مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ).[۱۷۷]

(قرآن را بر تو نازل نکردهایم که به رنج بیفتی).

(مَا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ).[۱۷۸]

(خدا نمی‌خواهد [سختی و] تنگنایی برای شما ایجاد کند).

(وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ).[۱۷۹]

(و هیچ مشقّتی را در دین بر شما تکلیف نکرد).

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَإنْ تَسْأَلُوا عَنْهَا حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللهُ عَنْهَا وَاللهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ * قَدْ سَأَلَهَا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهَا كَافِرِينَ).[۱۸۰]

(اى اهل ايمان! در بارۀ چیزهایی [که خدا به خاطر آسان گرفتن بر بندگانْ نهى و امرى نسبت به آنها ندارد] مپرسيد؛ که اگر براى شما آشکار شود، غمگينتان می‌کند. و البته اگر هنگامى که قرآن نازل مىشود در بارۀ آنها بپرسيد، براى شما روشن مىشود. خدا از [اين که شما را به] آنها [مُکلّف کند] گذشت کرد؛ و خدا بسيار آمرزنده و بردبار است. * گروهى از پيشينيان شما در بارۀ آنها پرسيدند، اما [چون براى آنان روشن شد، از اجرا روى گرداندند و] به آنها کافر شدند).

الحدیث

حدیث

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: بَعَثَني عزّ و جلّ بِالحَنیفِیَّةِ السَّهلَةِ السَّمحَةِ.[۱۸۱]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: خداوند عزّ و جلّ مرا با دینی حقگرا و آسانگیر و پُرگذشت، مبعوث کرده است.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: إنّي لَم اُؤمَر أن أنقُبَ قُلوبَ النّاسِ و لا أشُقَّ بُطونَهُم.[۱۸۲]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: من هرگز مأمور نشدهام که قلبهای مردم را تفتیش کنم و یا دلهای آنها را بشکافم [تا از باطن آنها باخبر شوم].

 

  1. مسند ابن حنبل عن ابن عبّاس: قیلَ لِرَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله: أيُّ الأَدیانِ أحبُّ إلَی اللهِ عزّ و جلّ؟ قالَ: الحَنیفِیَّةُ السَّمحَةُ.[۱۸۳]

 

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از ابن عبّاس -: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: کدام یک از ادیان، نزد خداوند عزّ و جلّ محبوبتر است؟

فرمود: «دینِ حقگرای پُرگذشت».

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: رُفِعَ عَن اُمَّتي تِسعَةٌ: الخَطَأُ، وَ النِّسیانُ، و ما اُکرِهوا عَلَیهِ، و ما لا یَعلَمونَ، و ما لا یُطیقونَ، و مَا اضطُرّوا إلَیهِ، وَ الحَسَدُ، وَ الطِّیَرَةُ، وَ التَّفَکُّرُ فِي الوَسوَسَةِ فِي الخَلقِ ما لَم یُنطَق بِشَفَةٍ.[۱۸۴]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: مسئولیت نُه چیز از دوش امّت من برداشته شده است: اشتباه، فراموشی، آنچه بِدان مجبور گشتهاند، آنچه نمیدانند، آنچه توانش را ندارند، آنچه از روی ناچاری انجام میدهند و [نیز] حسادت، فال بد زدن و اندیشیدن وسواسگونه در آفرینش، تا وقتی که به زبان نیاوردهاند.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: إنَّ اللهَ یُحِبُّ أن یُؤخَذَ بِرُخَصِهِ کَما یُحِبُّ أن یُؤخَذَ بعَزائِمِهِ.[۱۸۵]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: خداوند، دوست دارد رُخصتهایی (آزادیهایی) که داده است، عمل شوند، همچنان که دوست دارد به فرائضش (واجباتش) عمل شود.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: عَلَیکُم بِرُخصَةِ اللهِ الَّتي رَخَّصَ لَکُم، فَاقبَلوها.[۱۸۶]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: بر شما باد بهره گرفتن از آزادی عملی که خداوند برایتان فراهم (مُجاز) ساخته است. پس آن را بپذیرید.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: إنَّ اللهَ یَغضَبُ عَلیٰ مَن لا یَقبَلُ رُخَصَهُ.[۱۸۷]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: قطعاً خدا، بر کسی که آزادیهای اِعطا شدۀ او را نمیپذیرد، خشم میگیرد.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: إنَّ اللهَ _ تَبارَكَ و تَعالیٰ _ حَدَّ حُدوداً فَلا تَعتَدوها، و فَرَضَ فَرائِضَ فَلا تَنقُصوها، و سَکَتَ عَن أشیاءَ _ لَم یَسکُت عَنها نِسیاناً _ فَلا تَکَلَّفوها؛ رَحمَةً مِنَ اللهِ لَکُم، فَاقبَلوها.[۱۸۸]

 

  1. امام علی علیه السلام: خداوندِ بلندمرتبه و والا، مرزهایی را [برای عمل بندگانش] تعیین فرموده است. آنها را زیر پا نگذارید. همچنین اعمالی را واجب فرموده است. در آنها کم نگذارید. چیزهایی هم هست که خدا در بارۀ آنها سکوت کرده [و حکمی نداده] است و سکوتش از روی فراموشی نیست [بلکه از روی مصلحت است]. در این موارد، خود را به زحمت نیندازید، که [آن سکوت،] رحمت خدا بر شماست. پس آن را پذیرا باشید.

 

  1. الإمام الصادق علیه السلام: ما حَجَبَ اللهُ عِلمَهُ عَنِ العِبادِ فَهُوَ مَوضوعٌ عَنهُم.[۱۸۹]

 

  1. امام صادق علیه السلام: هر چه خداوند عزّ و جلّ علمش را از بندگانْ پوشیده داشته، بندگان در قِبالش مسئولیتی (مؤاخذهای) ندارند.

راجع: هذه الموسوعة: عنوان «الحَرَج» و «الیُسر» و «الرُّخصة».

ر.ک: همین دانش‌نامه: مدخل‌های «الحَرَج / سختی» و «الیُسر / راحتی» و «رخصت».

الفَصلُ الثّالِث: الحُرِّیَّةُ السِّیاسِیَّةُ

فصل سوم: آزادی سیاسی

۳ / ۱: حُرِّیَّةُ التَّعبیرِ

۳ / ۱: آزادی بیان

الکتاب

قرآن

(لا يُحِبُّ اللهُ الجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ القَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللهُ سَمِيعاً عَلِيماً).[۱۹۰]

(خداوند، دوست ندارد کسى صدا به سخن زشت (دشنام و افشاگری) بلند کند، مگر [برای] آن کس که به او ستم شدهباشد، و البتّه خداوند، شنوا و آگاه است).

(وَإذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ).[۱۹۱]

(و آن گاه که پروردگارت به فرشتگان فرمود: «من در زمين، جانشينى قرار خواهم داد»، فرشتگان گفتند: آيا در آن، کسى را قرار مىدهى که در آن، تباهى کند و خون بريزد، در حالى که ما تو را مىستاييم و تقديست مىکنيم؟! فرمود: «من چيزى مىدانم که شما نمىدانيد»).

(قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لَا يَشْعُرُونَ).[۱۹۲]

(مورچه‌ای گفت:‌ ای مورچگان! به لانه‌های خود بروید تا سلیمان و لشکریانش شما را لگدکوب نکنند، که آنها فهمشان [به این چیزها] نمی‌رسد).

راجع: ۲/۲. حرّیة الحوار و التعقّل و الاحتجاج.

ر.ک: ۲/۲. آزادی گفتگو و تعقّل و استدلال.

الحدیث

حدیث

  1. تاريخ الطبري عن عبد المَلك بن أبي حُرّة الحَنَفيّ: إنّ عَلِيّاً علیه السلام خَرَجَ ذاتَ يَومٍ يَخطُبُ، فَإنَّهُ لَفي خُطبَتِهِ إذ حَكَّمَتِ المُحَكِّمَةُ[۱۹۳] في جَوانِبِ المَسجِدِ.

فَقالَ عَلِيٌّ علیه السلام: اللهُ أكبَرُ! كَلِمَةُ حَقٍّيُرادُ بِها باطِلٌ! إن سَكَتوا عَمَمناهُم،[۱۹۴] و إن تَكَلَّموا حَجَجناهُم، و إن خَرَجوا عَلَينا قاتَلناهُم.[۱۹۵]

  1. تاريخ الطبرى - به نقل از عبد الملک بن ابى حُرّۀ حنفى -: على علیه السلام روزى براى سخنرانى بيرون رفت. او در حال سخنرانى بود که خوارج، در گوشههاى مسجد، شعار «لا حُکمَ إلّا لِلهِ؛ حکمرانى، جز براى خداوند نيست» سر دادند.

على علیه السلام فرمود: «اللّٰه أکبر! سخن حقّى است که از آن، باطل اراده مىشود. اگر ساکت شوند، با آنان مانند ديگران برخورد مىکنيم، و اگر سخن گويند، با آنان احتجاج مىورزيم (استدلال مىکنيم) و اگر بر ما خروج کنند (دست به سلاح ببرند)، با آنان پيکار خواهيم کرد».

  1. السنن الكبرىٰ عن كثير بن نَمِر: بَينا أنَا فِي الجُمُعَةِ و عَلِيٌّ علیه السلام عَلَى المِنبَرِ، إذ قامَ رَجُلٌ فَقالَ: لا حُكمَ إلّا لِلهِ، ثُمَّ قامَ آخَرُ فَقالَ: لا حُكمَ إلّا لِلهِ، ثُمَّ قاموا مِن نَواحِي المَسجِدِ.

فَأَشارَ إلَيهِم عَلِيٌّ علیه السلام بِيَدِهِ: اِجلِسوا. نَعَم! لا حُكمَ إلّا لِلهِ، كَلِمَةٌ يُبتَغیٰ بِها باطِلٌ، حُكمَ اللهِ نَنظُرُ فيكُم، ألا إنَّ لَكُم عِندي ثَلاثَ خِصالٍ ما كُنتُم مَعَنا: لا نَمنَعُكُم مَساجِدَ اللهِ أن تَذكُروا فيهَا اسمَ اللهِ، و لا نَمنَعُكُم فَيئاً[۱۹۶] ما كانَت أيديكُم مَعَ أيدينا، و لا نُقاتِلُكُم حَتّیٰ تُقاتِلوا. ثُمَّ أخَذَ في خُطبَتِهِ.[۱۹۷]

  1. السنن الکبرى - به نقل از کثير بن نَمِر -: در حالى که در نماز جمعه بودم و على علیه السلام بر منبر بود، مردى به پا خاست و گفت: «حکمرانى، جز براى خدا نيست!». مردى ديگر هم به پا خاست و گفت: «حکمرانی، جز برای خدا نیست!». آنگاه خوارج از گوشههاى مسجد، به پا خاستند.

على علیه السلام با دست به آنان اشاره کرد که بنشينند [و فرمود:] «آرى! حکمرانی، جز برای خدا نیست. این، سخنى است که از آن، باطلی طلب مىشود. بر پايۀ حکم خداوند به شما مىنگريم. بدانيد که شما نزد من، سه حق دارید، تا زمانى که با ما هستيد [و از جماعت مسلمانان، جدا نشدهاید]: شما را از مساجد خداوند باز نمیداريم که در آنها، نام خدا را بر زبان آوريد، و تا زمانى که دستان شما با دستان ماست [و با دشمنان امّت، همدست نشدهاید]، شما را از ثروتهاىعمومى محروم نمیسازيم، و [سوم، اینکه] با شما پيکار نمیکنيم، مگر آنکه [شروع به] پیکار کنيد». آنگاه به ادامۀ سخنرانیاش پرداخت.

  1. تاريخ الطبري عن المُحِلّ بن خَليفة: إنَّ رَجُلًا مِنهُممِن بَني سَدوسٍ_ يُقالُ لَهُ: العَيزارُ بنُ الأَخنَسِ، كانَ يَریٰ رَأيَ الخَوارِجِ _ خَرَجَ إلَيهِم، فَاستَقبَلَ وَراءَ المَدائِنِ عَدِيَّ بنَ حاتِمٍ و مَعَهُ الأَسوَدُ بنُ قَيسٍ وَ الأَسوَدُ بنُ يَزيدَ المُرادِيّانِ، فَقالَ لَهُ العَيزارُ حينَ استَقبَلَهُ: أ سالِمٌ غانِمٌ، أم ظالِمٌ آثِمٌ؟

فَقالَ عَدِيٌّ: لا، بَل سالِمٌ غانِمٌ.

فَقالَ لَهُ المُرادِيّانِ: ما قُلتَ هٰذا إلّا لِشَرٍّ في نَفسِكَ، و إنَّكَ لَنَعرِفُكَ _ يا عَيزارُ _ بِرَأيِ القَومِ، فَلا تُفارِقنا حَتّیٰ نَذهَبَ بِكَ إلیٰ أميرِ المُؤمِنينَ فَنُخبِرَهُ خَبَرَكَ.

فَلَم يَكُن بِأَوشَكَ أن جاءَ عَلِيٌّ علیه السلام فَأَخبَراهُ خَبَرَهُ، و قالا: يا أميرَ المُؤمِنينَ، إنَّهُ يَریٰ رَأيَ القَومِ، قَد عَرَفناهُ بِذٰلِكَ.

فَقالَ: ما يَحِلُّ لَنا دَمُهُ، و لٰكِنّا نَحبِسُهُ.

فَقالَ عَدِيُّ بنُ حاتِمٍ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، اِدفَعهُ إلَيَّ و أنَا أضمَنُ أن لا يَأتِيَكَ مِن قِبَلِهِ مَكروهٌ.

فَدَفَعَهُ إلَيهِ.[۱۹۸]

  1. تاريخ الطبرى - به نقل از مُحِلّ بن خليفه -: مردى از قبيلۀ بنى سَدوس که نامش عَيزار بن اَخنَس بود و به باورهاى خوارج اعتقاد داشت، به سمت [لشکرگاه] خوارج حرکت کرد. در بيرون مدائن، با عَدىّ بن حاتم، رو به رو شد که همراهش اسود بن قيس مرادى و اسود بن يزيد مرادى بودند. عَيزار، وقتى با عدى رو به رو شد، گفت: آيا سالم و بهرهبَرى، يا ستمگر و گنهکار؟

عدى گفت: سالم و بهرهبَر.

آن دو مرادى گفتند: اين سخن را نگفتى، مگر به جهت شرّى که در باطن دارى [و براى لشکر خوارج، يار مىگيرى]! ما مىدانيم که عقيدۀ خوارج را دارى. اى عيزار! از ما جدا نمىشوى تا تو را نزد امير مؤمنان ببريم و اخبارت را به وى گزارش دهيم.

زمانى نگذشت که على علیه السلام آمد و آن دو، خبر را به وى گزارش کردند و گفتند: اى امير مؤمنان! او بر اعتقاد خوارج است. ما او را مىشناسيم.

فرمود: «خونش بر ما حلال نيست؛ امّا او را زندانى مىکنيم».

عَدىّ بن حاتم گفت: اى امير مؤمنان! او را به من بسپار و من ضمانت مىکنم که از ناحيۀ او به شما آسيبى نرسد.

على علیه السلام او را به عدى سپرد.

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن وَصِيَّتِهِ لِعَسكَرِهِ قبلَ لِقاءِ العَدُوِّ بصِفّينَ-: لا تُقاتِلوهُم حَتّیٰ يَبدَؤوكُم؛ فَإنَّكُم بِحَمدِ اللهِ عَلیٰ حُجَّةٍ، و تَركُكُم إيّاهُم حَتّیٰ يَبدَؤوكُم حُجَّةٌ اُخریٰ لَكُم عَلَيهِم. فَإذا كانَتِ الهَزيمَةُ بِإذنِ اللهِ فَلا تَقتُلوا مُدبِراً، و لا تُصيبوا مُعوِراً،[۱۹۹] و لا تُجهِزوا عَلیٰ جَريحٍ، و لا تَهيجُوا النِّساءَ بِأَذىًو إن شَتَمنَ أعراضَكُم و سَبَبنَ اُمَراءَكُم...؛ إن كُنّا لَنُؤمَرُ بِالكَفِّ عَنهُنَّ و إنَّهُنَّ لَمُشرِكاتٌ، و إن كانَ الرَّجُلُ لَيَتَناوَلُ المَرأَةَ فِي الجاهِلِيَّةِ بِالفِهرِ[۲۰۰] أوِ الهِراوَةِ فَيُعَيَّرُ بِها و عَقِبُهُ مِن بَعدِهِ.[۲۰۱]

 

  1. امام على علیه السلام - در سفارش به سپاهيان خود، پيش از رو به رو شدن با دشمن در صفّين -: با دشمن نجنگيد تا او جنگ را آغاز کند؛ زيرا شما بحمد اللّٰه حجّت داريد و اين که شما آنان را بگذاريد تا آغازگر جنگ باشند، خود، حجّت ديگرى براى شما در برابر آنان است. اگر به اذن خداوند، دشمن شکست خورد و فرارى شد، پشتکرده را نکشيد و به آن که در چنگتان گرفتار آمده، صدمه نزنيد و کار زخمى را نسازيد و زنان را با آزار رساندن به آنها تهييج نکنيد، اگر چه به نواميس شما دشنام دهند و زمامدارانِ شما را ناسزا گويند...؛ چرا که ما [نیز در زمان پیامبر خدا] به خويشتندارى در برابر [آزار] آنان فرمان داشتيم، در حالى که آن زنان، مشرک بودند. در روزگار جاهليت نيز اگر مرد، زن را با سنگ يا چماق مىزد، به خاطر اين کار، هم خود او و هم نسلش پس از او سرزنش مىشدند.

 

  1. نهج البلاغة: رُوِيَ أنَّهُ علیه السلام كانَ جالِساً في أصحابِهِ، فَمَرَّت بِهِمُ امرَأَةٌ جَميلَةٌ، فَرَمَقَهَا القَومُبِأَبصارِهِم، فَقالَ علیه السلام: إنَّ أبصارَ هٰذِهِ الفُحولِ طَوامِحُ،[۲۰۲] وإنَّ ذٰلِكَ سَبَبُ هَبابِها[۲۰۳]، فَإذا نَظَرَ أحَدُكُم إلىٰ امرَأَةٍ تُعجِبُهُ فَليُلامِس أهلَهُ؛ فَإنَّما هِيَ امرَأَةٌ كَامرَأَتِهِ.

فَقالَ رَجُلٌ مِنَ الخَوارِجِ: قاتَلَهُ اللهُ، كافِراً ما أفقَهَهُ!

فَوَثَبَ القَومُ لِيَقتُلوهُ. فَقالَ علیه السلام: رُوَيداً؛ إنَّما هُوَ سَبٌّبِسَبٍّ، أو عَفوٌ عَن ذَنبٍ.[۲۰۴]

  1. نهج البلاغة: گزارش شده است که امام على علیه السلام در ميان اصحاب خود نشسته بود و زن زيبايى از کنارشان عبور کرد و يارانش چشم به او دوختند. فرمود: «ديدگانِ اين نرينگان، حريصانه مىنگرد و اين نگريستن، موجب بر انگيختن آنان مىشود. پس، هر گاه يکى از شما زنى را ديد که نظر وى را به خود جلب کرد، به سراغ همسر خود برود؛ زيرا آن زن نيز زنى همانند همسر خود اوست.

مردى از خوارج گفت: خدا اين کافر را بکشد! چه قدر داناست!

ياران امام علیه السلام از جا جستند که او را بکشند. امام علیه السلام فرمود: «آرام باشيد! سزاى دشنام، دشنام است، يا چشمپوشی از گناه».

  1. الأموال لقاسم بن سلام عن كثير بن نَمِر: جاءَ رَجُلٌ بِرَجُلٍ[۲۰۵] مِنَ الخَوارِجِ إلیٰ عَلِيٍّ علیه السلام، فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، إنّي وَجَدتُ هٰذا يَسُبُّكَ!

قالَ علیه السلام: فَسُبَّهُ كَما سَبَّني.

قالَ: و يَتَوَعَّدُكَ!

فَقالَ علیه السلام: لا أقتُلُ مَن لَم يَقتُلني.

قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: لَهُم عَلَينا ثَلاثٌ: أن لا نَمنَعَهُمُ المَساجِدَ أن يَذكُرُوا اللهَ فيها، و أن لا نَمنَعَهُمُ الفَيءَ ما دامَت أيديهِم مَعَ أيدينا، و أن لا نُقاتِلَهُم حَتّیٰ يُقاتِلونا.[۲۰۶]

  1. الأموال، قاسم بن سلام - به نقل از کثير بن نَمِر -: مردى، مردى از خوارج را نزد على علیه السلام آورد و گفت: اى امير مؤمنان! ديدم که اين مرد، تو را دشنام مىدهد.

فرمود: «به او دشنام ده، همان گونه که به من دشنام داد».

گفت: تو را دوزخى مىانگاشت!

فرمود: «کسی را که با من پيکار نکند، نمىکُشم».

علی علیه السلام [سپس] فرمود: «آنها سه حق بر گردن ما دارند: آنان را از مساجد، باز نداريم، که در آنها ياد خدا کنند؛ و آنان را از ثروتهاى عمومى باز نداريم، تا زمانى که دستان آنان با دستهاى ماست [نه با دشمنی که با ما در جنگ است]؛ و با آنان پيکار نکنيم، تا زمانى که با ما پيکار نمیکنند».

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ في جَوابِ مَن قالَ‌: أنتَ أميرُنا و نَحنُ رَعِيَّتُكَ‌، بِكَ أخرَجَنَا اللّهُ عزّ و جلّ مِنَ الذُّلِّ‌، و بِإعزازِكَ أطلَقَ عِبادَهُ مِنَ الغُلِّ[۲۰۷]‌، فَاختَر عَلَينا و أمضِ اختِيارَكَ‌، وَ ائتَمِر فَأَمضِ ائتِمارَكَ‌؛ فَإنَّكَ القائِلُ المُصَدَّقُ‌، وَ الحاكِمُ المُوَفَّقُ وَ المَلِكُ المُخَوَّلُ‌، لا نَستَحِلُّ في شَيءٍ مَعصِيَتَكَ‌، و لا نَقيسُ عِلماً بِعِلمِكَ‌، يَعظُمُ عِندَنا في ذٰلِكَ خَطَرُكَ و يَجِلُّ عَنهُ في أنفُسِنا فَضلُكَ _: لا تُثنوا عَلَيَّ بِجَميلِ ثَناءٍ‌، لِإخراجي نَفسي إلَى اللّهِ و إلَيكُم مِنَ البَقِيَّةِ في حُقوقٍ لَم أفرُغ مِن أدائِها، و فَرائِضَ لابُدَّ مِن إمضائِها؛ فَلا تُكَلِّموني بِما تُكَلَّمُ بِهِ الجَبابِرَةُ‌، و لا تَتَحَفَّظوا مِنّي بِما يُتَحَفَّظُ بِهِ عِندَ أهلِ البادِرَةِ‌[۲۰۸]، و لا تُخالِطوني بِالمُصانَعَةِ[۲۰۹]‌، و لا تَظُنّوا بِي استِثقالاً في حَقٍّ قيلَ لي، و لَا التِماسَ إعظامٍ لِنَفسي لِما لا يَصلُحُ لي؛ فَإنَّهُ مَنِ استَثقَلَ الحَقَّ أن يُقالَ لَهُ‌، أو العَدلَ أن يُعرَضَ عَلَيهِ‌، كانَ العَمَلُ بِهِما أثقَلَ عَلَيهِ‌. فَلا تَكُفّوا عَنّي مَقالَةً بِحَقٍّ‌، أو مَشورَةً بِعَدلٍ‌؛ فَإنّي لَستُ في نَفسي بِفَوقِ ما أن اُخطِئَ‌، و لا آمَنُ ذٰلِكَ مِن فِعلي، إلّا أن يَكفِيَ اللّهُ مِن نَفسي ما هُوَ أملَكُ بِهِ مِنّي.[۲۱۰]

 

  1. امام على علیه السلام ـ در پاسخ کسى که گفت: تو امير مايى و ما فرمانبران تو هستیم. به واسطۀ تو، خداوند، ما را از خوارى بيرون آورد و با عزّت بخشيدن به تو، بندگانش را از بند رهانيد. تو براى ما انتخاب کن و انتخابت را به اجرا گذار و هر گونه مى‌خواهى، فرمان ده و آن را به اجرا در آور؛ چرا که تو گوينده‌اى هستى که سخنش را باور می‌کنند، و حکمرانى کامياب، و فرمان‌روايى بهره‌مند از نعمت‌هاى الهى هستى. نافرمانى‌ات را در هيچ زمينه‌اى روا نمى‌دانيم و هيچ دانشى را با دانش تو نمى‌سنجيم که جايگاهت نزد ما بس بزرگ است و فضيلتت در جان ما بس والا ـ:... مرا به نيکى نستاييد تا خود را نزد خداوند و شما، از عهدۀ حقوقى که تا کنون ادا نکرده‌ام و واجب‌هايى که بر من است، بيرون سازم. پس با من چنان که با زورگویان سخن می‌گويند، سخن مگوييد و چونان که با تيزخويان کنند، از من کناره مگيريد. با ظاهرسازى و سازش با من رفتار مکنيد و گمان مبريد که شنيدن حق، بر من گران است، و نمى‌خواهم که مرا بزرگ انگاريد، در آنچه شايستۀ من نيست. همانا آن که سخن حق بر او گران آيد، يا عَرضۀ عدالت بر او دشوار باشد، عمل به حق و عدالت، بر او دشوارتر است.

پس، از گفتن حق و رايزنى در عدالت، خوددارى مکنيد، که من نه برتر از آنم که خطا کنم و نه در کار خويش از خطا ايمنم، مگر آن که خدا مرا در کارِ خويش، کفايت کند که از من بر آن، تواناتر است.

راجع: ص۳۳۸ (حُرّیّة المعارضین السّیاسیّین).

ر.ک: ص۳۳۹ (آزادی مخالفان سیاسی).

۳ / ۲: حُرِّیَّةُ البَیعَةِ وَ اختیارِ الحاکِمِ

۳ / ۲: آزادی بیعت و انتخاب حاکم

الکتاب

قرآن

(لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ المُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِم وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا).[۲۱۱]

(خداوند از مؤمنان - هنگامى که در زير آن درخت با تو بيعت کردند - خشنود شد. خدا آنچه را در درون دلهايشان [از ايمان و صداقت] نهفته بود، مىدانست. از اين رو، آرامش را بر دلهايشان نازل کرد و پيروزى نزديکى را براى پاداش، نصيب آنها فرمود).

(وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ).[۲۱۲]

(و [مؤمنان،] کسانى هستند که به [نداى] پروردگارشان، پاسخ [مثبت] دادهاند و نماز بر پا کردهاند و کار [اِمارتِ] آنها در ميانشان به مشورت است و از آنچه روزىشان کردهايم، انفاق مىکنند).

(ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَيَقْتُلُونَ الْأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذٰلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ).[۲۱۳]

(هر زمان و هر کجا يافت شوند، [داغِ] خوارى و ذلت بر آنان زده شده، مگر [آن که] به ريسمانى از جانب خدا [که ايمان به قرآن و نبوّت پيامبر است] و يا ريسمانى از سوى مردم [که پذيرش پیمان و شرايط آن است]، چنگ زنند! و به خشمى از سوى خدا سزاوار شدهاند و [داغِ] بينوايى و بدبختى بر آنان زده شد. اين بدان سبب است که آنان همواره به آيات خدا کفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحق مىکشتند، و اين [کفرورزى و کشتن پيامبران] به سبب اين است که [خدا را] نافرمانى نمودند و همواره [از حدود الهى] تجاوز مىکردند).

(لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللهِ إِنَّ اللهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ).[۲۱۴]

(براى انسان از پيش رو و پشت سر، مأمورانى است که همواره او را به فرمان خدا [از آسيبها و گزندها] حفظ مىکنند. يقيناً خدا سرنوشت هيچ ملّتى را [به سوى بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغيير نمىدهد تا آن که آنان خودشان آنچه را [از صفات خوب و رفتار شايسته و پسنديده] در وجودشان قرار داده، [به زشتىها و گناه] تغيير دهند. و هنگامى که خدا نسبت به ملتى آسيب و گزند بخواهد، [براى آن آسيب و گزند] هيچ راه بازگشتى نيست؛ زيرا براى آنان جز خدا هيچ ياورى نخواهد بود).

(كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللهِ فَأَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اللهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ * ذٰلِكَ بِأَنَّ اللهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلىٰ قَوْمٍ حَتّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَأَنَّ اللهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ).[۲۱۵]

([عادتِ اينان] مانند عادت فرعونيان و پيشينيان آنان است که به آيات خدا کافر شدند، پس خدا آنان را به کيفر گناهانشان [به عذابى سخت] گرفت؛ زيرا خدا نيرومند و سخت‌کيفر است.* اين [کيفر سخت] به سبب اين است که خدا بر آن نيست که نعمتى را که به قومى عطا کرده، [به عذاب و نقمت] تغيير دهد تا زمانى که آنان آنچه را در خود [از توحید درست و اخلاق حسنهاى که] دارند [به کفر، شرک، عصيان و گناه] تغيير دهند؛ و يقيناً خدا شنوا و داناست).

(فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ).[۲۱۶]

([اى پيامبر!] پس به مهر و رحمتى از سوى خدا با آنان نرم خوى شدى، و اگر درشت‌خوى و سخت‌دل بودى از پيرامونت پراکنده مىشدند. بنابراين از آنان گذشت کن، و براى آنان آمرزش بخواه، و در کارِ اِمارت با آنان مشورت کن، و چون تصميم گرفتى بر خدا توکل کن).

الحدیث

حدیث

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن كِتابِهِ إلیٰ أهلِ الكوفَةِ عِندَ مَسيرِهِ مِنَ المَدينَةِ إلَى البَصرَةِ _: بايَعَنِي النّاسُ غَيرَ مُستَكرَهينَ و لا مُجبَرينَ، بَل طائِعينَ مُخَيَّرينَ.[۲۱۷]

 

  1. امام على علیه السلام - در نامهاش به مردم کوفه به هنگام حرکتش از مدينه به بصره -: مردم، نه از سر زور و اجبار، بلکه داوطلبانه و به اختيار، با من بيعت کردند.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله و أنَا أریٰ أنّي أحَقُّ النّاسِ بِهٰذَا الأَمرِ، فَاجتَمَعَ النّاسُ عَلیٰ أبي بَكرٍ! فَسَمِعتُ و أطَعتُ.

ثُمَّ إنَّ أبا بَكرٍ حَضَرَ، فَكُنتُ أریٰ أن لا يَعدِلَها عَنّي، فَوَلّیٰ عُمَرَ! فَسَمِعتُ و أطَعتُ.

ثُمَّ إنَّ عُمَرَ اُصيبَ، فَظَنَنتُ أنَّهُ لا يَعدِلُها عَنّي، فَجَعَلَها في سِتَّةٍ أنَا أحَدُهُم! فَوَلّاها عُثمانَ! فَسَمِعتُ و أطَعتُ.

ثُمَّ إنَّ عُثمانَ قُتِلَ، فَجاؤوني، فَبايَعوني طائِعينَ غَيرَ مُكرَهينَ.[۲۱۸]

  1. امام على علیه السلام: پس از رحلت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، من خود را سزاوارترينِ مردم به اين کار (خلافت) مىدانستم؛ امّا مردم بر ابو بکر توافق کردند و من هم پذيرفتم و فرمان بردم.

سپس مرگ ابو بکر فرا رسيد و من فکر نمىکردم که او خلافت را از من بگرداند؛ ولی عُمَر را گماشت و من باز پذيرفتم و فرمان بردم.

عمر که ضربت خورد، گمان مىکردم که خلافت را از من بر نمىگرداند؛ امّا او آن را در يک گروه شش نفره قرار داد که من يکى از آنها بودم. پس در واقع، عثمان را به خلافت گماشت، که من پذيرفتم و فرمان بردم.

سپس عثمان کشته شد و [مردم] نزد من آمدند و همگى داوطلبانه و بدون اجبار با من بيعت کردند.

  1. تاريخ الطبري عن أبي بَشير العابِديّ: كُنتُ بِالمَدينَةِ حينَ قُتِلَ عُثمانُ، وَ اجتَمَعَ المُهاجِرونَ وَ الأَنصارُ _ فيهِم طَلحَةُ وَ الزُّبَيرُ _ فَأَتَوا عَلِيّاً علیه السلام، فَقالوا: يا أبا حَسَنٍ، هَلُمَّ نُبايِعكَ!

فَقالَ علیه السلام: لا حاجَةَ لي في أمرِكُم! أنَا مَعَكُم؛ فَمَنِ اختَرتُم فَقَد رَضيتُ بِهِ، فَاختاروا وَ اللهِ، فَقالوا: ما نَختارُ غَيرَكَ.

قالَ: فَاختَلَفوا إلَيهِ بَعدَما قُتِلَ عُثمانُ مِراراً، ثُمَّ أتَوهُ في آخِرِ ذٰلِكَ، فَقالوا لَهُ: إنَّهُ لا يَصلُحُ النّاسُ إلّا بِإمرَةٍ، و قَد طالَ الأَمرُ!

فَقالَ لَهُم: إنَّكُم قَدِ اختَلَفتُم إلَيَّ و أتَيتُم، و إنّي قائِلٌ لَكُم قَولاً إن قَبِلتُموهُ قَبِلتُ أمرَكُم، وَإلّا فَلا حاجَةَ لي فيهِ.

قالوا: ما قُلتَ مِن شَيءٍ قَبِلناهُ إن شاءَ اللهُ.

فَجاءَ فَصَعِدَ المِنبَرَ، فَاجتَمَعَ النّاسُ إلَيهِ، فَقالَ: إنّي قَد كُنتُ كارِهاً لِأَمرِكُم، فَأَبَيتُم إلّا أن أكونَ عَلَيكُم، ألا و إنَّهُ لَيسَ لي أمرٌ دونَكُم، إلّا أنَّ مَفاتيحَ مالِكُم مَعي، ألا و إنَّهُ لَيسَ لي أن آخُذَ مِنهُ دِرهَماً دونَكُم. رَضيتُم؟

قالوا: نَعَم.

قالَ: اللّٰهُمَّ اشهَد عَلَيهِم. ثُمَّ بايَعَهُم عَلیٰ ذٰلِكَ.[۲۱۹]

  1. تاريخ الطبرى - به نقل از ابو بشير عابدى -: هنگام کشته شدن عثمان، در مدينه بودم. مهاجران و انصار - که در ميان آنان، طلحه و زبير نيز بودند - گرد آمدند و نزد على علیه السلام رفتند و گفتند: اى ابو الحسن! بيا تا با تو بيعت کنيم.

[علی علیه السلام] فرمود: «مرا نيازى به حکومتِ بر شما نيست. من همراه شمايم و هر که را انتخاب کردید، من هم به [حکومت] او راضیام. شما را به خدا،[کس دیگری را] انتخاب کنید!»؛ امّا گفتند: جز تو را انتخاب نمیکنیم.

پس از کشته شدن عثمان، بارها نزد علی علیه السلام رفت و آمد کردند، تا اينکه در آخرين بار، به وى گفتند: مردم، جز در سايۀ حکومت، سامان نمیگيرند و زمانِ انتخاب، به درازا کشیده است!

پس به آنان فرمود: «آری! شما بارها نزد من آمديد و رفتید. اکنون که آمدهاید، سخنى به شما مىگويم که اگر آن را بپذيريد، حکومت را مىپذيرم، و گر نه مرا نيازى به حکومت کردن نيست».

گفتند: هر چه بگويى، به خواست خدا، خواهيم پذيرفت.

علی علیه السلام آمد و بر منبر رفت. مردم، اطراف او جمع شدند. آن گاه فرمود: «من به راستی از حکومت بر شما اکراه داشتم؛ ولى شما جز به زمامدارى من راضى نشديد. بدانيد که بدون نظر شما کارى برای من جایز نيست. بدانيد که کليدهاى ثروتِ شما نزد من است. بدانيد که من حق ندارم دِرهمى از آن را جز با رضايت شما بردارم. آيا [با این شروط، به حکومت من] راضى هستيد؟».

گفتند: آرى!

فرمود: «بار خدايا! تو بر آنان گواه باش». سپس بر اين اساس، با آنان بيعت کرد.

  1. تاريخ الطبري عن محمّد ابن الحنفيّة: كُنتُ مَعَ أبي حينَ قُتِلَ عُثمانُ، فَقامَ فَدَخَلَ مَنزِلَهُ، فَأَتاهُ أصحابُ رَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله، فَقالوا: إنَّ هٰذَا الرَّجُلَ قَد قُتِلَ، و لا بُدَّ لِلنّاسِ مِن إمامٍ، و لا نَجِدُ اليومَ أحَداً أحَقَّ بِهٰذَا الأَمرِ مِنكَ؛ لا أقدَمَ سابِقَةً، و لا أقرَبَ مِن رَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله.

فَقالَ: لا تَفعَلوا، فَإنّي أكونُ وَزيراً خَيرٌ مِن أن أكونَ أميراً.

فَقالوا: لا وَ اللهِ، ما نَحنُ بِفاعِلينَ حَتّیٰ نُبايِعَكَ.

قالَ: فَفِي المَسجِدِ؛ فَإنَّ بَيعَتي لا تَكونُ خَفِيّاً[۲۲۰]، و لا تَكونُ إلّا عَن رِضَا المُسلِمينَ.[۲۲۱]

  1. تاريخ الطبرى - به نقل از محمّد ابن حنفيّه -: هنگام کشته شدن عثمان، با پدرم [علی] بودم. وى برخاست و به منزل خود رفت. ياران پيامبر خدا نزد او آمدند و گفتند: اين مرد، کشته شده و مردم را چارهاى از داشتن پيشوا نيست. ما امروز کسى را از تو سزاوارتر به اين کار نمىدانيم که سابقهدارتر [در اسلام] و نزديکتر به پيامبر خدا باشد.

پدرمفرمود: «چنين مکنيد! من براى شما مشاور باشم، بهتر از آن است که بر شما حاکم باشم».

مردم گفتند: نه، به خدا. کارى انجام نمیدهيم، تا با تو بيعت کنيم.

فرمود: «پس در مسجد؛ چرا که بيعت من با شما پنهانى نيست و جز با رضایت مسلمانان، صورت نمیگيرد».

  1. الفتوح: أقبَلَ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ إلیٰ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ علیه السلام، فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ! إنَّ النّاسَ قَد بايَعوكَ طائِعينَ غَيرَ كارِهينَ، فَلَو بَعَثتَ إلیٰ اُسامَةَ بنِ زَيدٍ و عَبدِ اللهِ بنِ عُمَرَ و مُحَمَّدِ بنِ مَسلَمَةَ و حَسّانِ بنِ ثابِتٍ و كَعبِ بنِ مالِكٍ فَدَعَوتَهُم؛ لِيَدخُلوا فیما دَخَلَ فيهِ النّاسُ مِنَ المُهاجِرينَ وَ الأَنصارِ.

فَقالَ عَلِيٌّ علیه السلام: إنَّهُ لا حاجَةَ لَنا فيمَن لا يَرغَبُ فينا.[۲۲۲]

  1. الفتوح: عمّار بن ياسر، رو به على بن ابى طالب علیه السلام کرد و گفت: اى امير مؤمنان! مردم، داوطلبانه و رضايتمندانه با تو بيعت کردند. پس خوب است نزد اُسامة بن زيد و عبد اللّٰه بن عمر و محمّد بن مَسلَمه و حَسّان بن ثابت و کعب بن مالک بفرستى و آنان را فرا بخوانى تا آنچه را مردم، از مهاجر و انصار، پذيرفتهاند، بپذيرند [و بيعت کنند].

على علیه السلام فرمود: «ما به کسى که به ما علاقهای ندارد، نيازى نداریم».

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن كِتابٍ لَهُ إلیٰ طَلحَةَ وَ الزُّبَيرِ _: أمّا بَعدُ، فَقَد عَلِمتُما _ و إن كَتَمتُما _ أنّي لَم اُرِدِ النّاسَ حَتّیٰ أرادوني، و لَم اُبايِعهُم حَتّیٰ بايَعوني، و إنَّكُما مِمَّن أرادَني و بايَعَني، و إنَّ العامَّةَ لَم تُبايِعني لِسُلطانٍ غالِبٍ، و لا لِعَرَضٍ حاضِرٍ.[۲۲۳]

 

  1. امام على علیه السلام - نامهاش به طلحه و زبير -: امّا بعد، شما دو تن، حتّی اگر پنهان کنید، میدانید که من در پى مردم نرفتم؛ بلکه آنها در پى من آمدند، و من با آنان بيعت نکردم؛ بلکه آنها با من بيعت کردند و شما دو تن نيز از کسانى بوديد که در پى من آمدند و با من بيعت کردند. بيعت عموم مردم با من نیز براى اين نبود که سلطه و قدرتى، يا مال و منالى داشتم.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام- مِن كَلامِهِ حينَ تَخَلَّفَ عَن بَيعَتِهِ عَبدُ اللهِ بنُ عُمَرَ و سَعدُ بنُ أبي وَقّاصٍ وَ مُحَمَّدُ بنُ مَسلَمَةَ و حَسّانُ بنُ ثابِتٍ و اُسامَةُ بنُ زَيدٍ _: أيُّهَا النّاسُ! إنَّكُم بايَعتُموني عَلیٰ ما بُويِعَ عَلَيهِ مَن كانَ قَبلي، و إنَّمَا الخِيارُ إلَى النّاسِ قَبلَ أن يُبايِعوا، فَإذا بايَعوا فَلا خِيارَ لَهُم، و إنَّ عَلَى الإمامِ الاِستِقامَةَ، و عَلَى الرَّعِيَّةِ التَّسليمَ.

هٰذِهِ بَيعَةٌ عامَّةٌ، مَن رَغِبَ عَنها رَغِبَ عَن دينِ الإسلامِ، وَ اتَّبَعَ غَيرَ سَبيلِ أهلِهِ، و لَم تَكُن بَيعَتُكُم إيّايَ فَلتَةً[۲۲۴]، و لَيسَ أمري و أمرُكُم واحِداً. و إنّي اُريدُكُم لِلهِ، و أنتُم تُريدونَني لِأَنفُسِكُم، وَ ٱيمُ اللهِ! لَأَنصَحَنَّ لِلخَصمِ، و لَأَنصِفَنَّ المَظلومَ.

و قَد بَلَغَني عَن سَعدٍ وَ ابنِ مَسلَمَةَ و اُسامَةَ و عَبدِ اللهِ و حَسّانِ بنِ ثابِتٍ اُمورٌ كَرِهتُها، وَ الحَقُّ بَيني و بَينَهُم.[۲۲۵]

  1. امام على علیه السلام - در سخنان خود به هنگام سر باز زدن عبد اللّٰه بن عمر، سعد بن ابى وقّاص، محمّد بن مَسلَمه، حَسّان بن ثابت و اُسامة بن زيد از بيعت -: اى مردم! با من بر سر آنچه با حاکمانِ پيش از من بيعت شده است، بیعت کردید. همانا اختيار (آزادی انتخاب)، حقّ مردم است، پيش از آن که بيعت کنند؛ امّا هنگامى که بيعت کردند، دیگر اختيارى ندارند. در حقیقت، [از آن پس] بر حاکم، واجب است که درستکاری پيشه سازد و بر مردم، واجب است که [با او] سازگارى کنند.

اين، بيعتى است عمومى. هر کس که از آن رو گردانَد، از اسلام رو گردانده است و راهى غیر از راه مسلمانان را پيروى کرده است. بيعت شما با من، ناگهانى [و بدونانديشه] نبود[۲۲۶] و البتّه انگيزۀ شما و من، يکى نيست. من شما را براى خدا مىخواهم و شما مرا براى خودتان مىخواهيد. به خدا سوگند، براى دشمنان، خيرخواهى مىکنم و برای ستمديدگان، انصاف به خرج مىدهم.

به من از سعد، ابن مَسلَمه، اُسامه، عبد اللّه و حَسّان بن ثابت، گزارشهایی رسيده که نمىپسندم، و البتّه خداوند، ميان من و آنان [داور] است.

  1. الإمام عليّ علیه السلام: فَبايَعَني فيمَن بايَعَنيطَلحَةُ وَ الزُّبَيرُ، و لَو أبَيا ما أكرَهتُهُما كَما لَم اُكرِه غَيرَهُما.[۲۲۷]

 

  1. امام على علیه السلام: از جمله کسانى که با من بيعت کردند، طلحه و زبير بودند. اگر بيعت هم نمىکردند، به بيعت وادارشان نمىکردم، همچنان که ديگران را وادار نساختم.

 

  1. المناقب لابن شهرآشوب عن عمّار و ابن عبّاس[۲۲۸]: لَمّا صَعِدَ عَلِيٌّ علیه السلام المِنبَرَ قالَ لَنا: «قوموا، فَتَخَلَّلوا الصُّفوفَ و نادوا: هَل مِن کارِهٍ؟»، فَتَصارَخَ النّاسُ مِن کُلِّ جانِبٍ:‌ اللّٰهُمَّ قَد رَضینا و سَلَّمنٰا[۲۲۹] و أطَعنا رَسولَكَ وَ ابنَ عَمِهِ.[۲۳۰]

 

  1. المناقب، ابن شهرآشوب - به نقل از عمّار و ابن عبّاس -: علی علیه السلام [پس از آن که با او بیعت شد]، همین که بر منبر رفت، به ما [دو نفر] گفت: «برخیزید و در لا به لای صفوف بگردید و ندا بدهید: آیا ناراضیای هست؟». چنین بود که مردم با هم فریاد بر آوردند که: خدایا! راضی و تسلیم هستیم و از پیامبرت و پسرعمویش اطاعت کردیم.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: الواجِبُ في حُكمِ اللهِ و حُكمِ الإسلامِ عَلَى المُسلِمينَ بَعدَما يَموتُ إمامُهُم أو يُقتَلُ _ ضالّاً كانَ أو مُهتَدِياً، مَظلوماً كانَ أو ظالِماً، حَلالَ الدَّمِ أو حَرامَ الدَّمِ - أن لا يَعمَلوا عَمَلاً و لا يُحدِثوا حَدَثاً، و لا يُقَدِّموا يَداً و لا رِجلاً، و لا يَبدَؤوا بِشَيءٍ قَبلَ أن يَختاروا لِأَنفُسِهِم إماماً عَفيفاً عالِماً وَرِعاً، عارِفاً بِالقَضاءِ وَ السُنَّةِ، يَجمَعُ أمرَهُم و يَحكُمُ بَينَهُم.[۲۳۱]

 

  1. امام علی علیه السلام: در حکم خدا و احکام اسلام، بر مسلمانان واجب است بعد از آن که پیشوایشان در گذشت یا کُشته شد - چه گمراه بوده باشد و چه هدایتیافته، چه مظلوم باشد و چه ظالم، چه ریختن خونش حلال باشد و چه حرام -، هیچ کاری انجام ندهند و هیچ عملی از آنان سر نزند و دست از پا خطا نکنند و کاری را شروع نکنند، تا قبل از هر کاری، پیشوایی برای خویش برگزینند که پاکدامن و دانا و پارسا باشد و به داوری (قضاوت) و سنّت [پیامبر صلی الله علیه و آله] آگاهی داشته باشد، تا کار آنان را سامان دهد و در میان آنها داوری کند.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام- مِن خُطبَةٍ لَهُ لَمَّا اجتَمَعَ النّاسُ عَلیٰ خِلافَتِهِ-: أيُّهَا النَّاسُ_ عَنمَلَأٍ و إذنٍ -![۲۳۲] إنَّ هٰذا أمرُكُم، لَيسَ لِأَحَدٍ فيهِ حَقٌّ إلّا مَن أمَّرتُم.[۲۳۳]

 

  1. امام علی علیه السلام - در سخنرانیاش، هنگامی که مردم بر سرِ خلافت او یکپارچه شدند -: ای مردم حاضر و غایب! موضوع مطرح، حکومت بر شماست که هیچ کس جز خود شما در آن، حقّی ندارد، مگر کسی که خودتان او را به حکومت بگمارید.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: قَد كانَ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله عَهِدَ إلَيَّ عَهداً فَقالَ: «يَا بنَ أبي طالِبٍ، لَكَوَلاءُ اُمَّتي؛فَإن وَلَّوكَ في عافِيَةٍ و أجمَعوا عَلَيكَ بِالرِّضا[۲۳۴] فَقُم بِأَمرِهِم، و إنِاختَلَفُوا عَلَيكَ فَدَعهُم و ما هُم فيهِ؛ فَإنَّ اللهَ سَيَجعَلُ لَكَ مَخرَجاً».[۲۳۵]

 

  1. امام علی علیه السلام: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله با من عهد کرد و فرمود: «ای پسر ابو طالب! ولایت بر امّت با توست. حالا اگر در آرامش، تو را به حکومت خویش برگزیدند و با رضایت بر سر [حاکمیّت] تو اتّفاق کردند، حکومت بر آنها را بپذیر؛ امّا اگر بر سر [حکومت] تو اختلاف کردند، آنها را به حال خودشان بگذار، که در آن حال [نیز] خداوند، راه برونشدی برایت خواهد گشود».

 

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الکَعبَةِ إذ تُؤتیٰ و لا تَأتي.[۲۳۶]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: امام، مانند کعبه است که دیگران [برای بیعت] نزد او میآیند و او به سراغ کسی نمیرود.

 

  1. تاریخ الطبري _ عن سهل بن سَعد: لَمّا قُتِلَ عُثمانُ و وُلِّيَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ علیه السلام الأَمرَ، دَعا قیسَ بنَ سَعدٍ الأَنصاريَّ، فَقالَ لَهُ: سِر إلیٰ مِصرَ فَقَد وَلَّیتُکَها، وَ اخرُج إلیٰ رَحلِكَ.…

فَخَرَجَ قَیسُ بنُ سَعدٍ... حَتّیٰ دَخَلَ مِصرَ، فَصَعِدَ المِنبَرَ فَجَلَسَ عَلَیهِ، و أمَرَ بِکِتابٍ مَعَهُ مِن أمیر المُؤمِنینَ علیه السلام، فَقُرِئَ عَلیٰ أهلِ مِصرَ: «بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحِیمِ... إنَّ المُسلِمینَ... جاؤوني فَبایَعوني.… ألا و إنَّ لَکُم عَلَینَا العَمَلَ بِکِتابِ اللهِ و سُنَّةِ رَسولِهِ صلی الله علیه و آله، وَ القِیامَ عَلَیکُم بِحَقِّهِ، وَ التَّنفیذَ لِسُنَّتِهِ، وَ النُّصحَ لَکُم بِالغَیبِ، وَ اللهُ المُستَعانُ...».

ثُمَّ إنَّ قَیسَ بنَ سَعدٍ قامَ خَطیباً... و قالَ:... إنّا قَد بایَعنا خَیرَ مَن نَعلَمُ بَعدَ مُحَمَّدٍ نَبیِّنا صلی الله علیه و آله، فَقوموا _ أیُّهَا النّاسُ _ فَبایِعوا عَلیٰ کِتابِ اللهِ عزّ و جلّ و سُنَّةِ رَسولِهِ صلی الله علیه و آله؛ فَإن نَحنُ لَم نَعمَل لَکُم بِذٰلِكَ، فَلا بَیعَةَ لَنا عَلَیکُم.[۲۳۷]

  1. تاریخ الطبری - به نقل از سهل بن سعد -: چون عثمان کشته شد و علی بن ابی طالب علیه السلام به خلافت رسید، قیس بن سعد [بن عُبادۀ] انصاری را فرا خواند و فرمود: «راهیِ مصر شو، که تو را اِمارت مصر دادهام. هماکنون از شهر،راه بیفت...».

قیس بن سعد... از شهر بیرون آمد و رفت تا به مصر وارد شد و بر فراز منبر رفت و بر آن نشست و فرمان داد تا نامۀ امیر مؤمنان علیه السلام را برای مردم بخوانند که چنین بود: «به نام خداوند مهرگستر مهربان.… مسلمانان... به نزد من آمدند و با من بیعت کردند.… آگاه باشید که وظیفۀ ما در برابر شما این است که به کتاب خدا و سنّت پیامبر او عمل کنیم و در میان شما به ادا کردن حقّ خدا اهتمام بوَرزیم و سنّت پیامبر را اجرا نماییم و در غیاب شما نیکخواه شما باشیم، و البتّه از خدا یاری میخواهیم...».

سپس قیس برای سخنرانی از جا برخاست... و گفت:... ما با کسی بیعت کردیم که پس از پیامبرمان صلی الله علیه و آله بهتر از او نمیشناسیم. پس برخیزید و بر سرِ کتاب خدا و سنّت پیامبرش [با او] بیعت کنید. اگر ما با شما بر طبق کتاب خدا و سنّت پیامبرش رفتار نکردیم، بیعتی بر گردن شما نخواهیم داشت.

  1. الأمالي للطوسي عن مالك بن أوس بن الحَدَثان _ في وَصفِ مَجلِسٍ بایَعَ فیهِ النّاسُ عَلِیّاً علیه السلام-: و کانَ الَّذي یَأخُذُ عَلَیهِمُ البَیعَةَ عَمّارُ بنُ یاسِرٍ و أبُو الهَیثَمِ بنُ التَّیِّهانِ، و هُما یَقولانِ: نُبایِعُکُم عَلیٰ طاعَةِ اللهِ و سُنَّةِ رَسولِهِ، و إن لَم نَفِ لَکُم فَلا طاعَةَ لَنا عَلَیکُم، و لا بَیعَةَ في أعناقِکُم، وَ القُرآنُ أمامَنا و أمامَکُم.[۲۳۸]

 

  1. الأمالی، طوسی - به نقل از مالک بن اَوس بن حَدَثان، در وصف مجلسی که در آن، مردم با امام علی علیه السلام بیعت کردند -: کسانی که [در حضور امام علیه السلام و برای ایشان] از مردم بیعت میگرفتند، عَمّار بن یاسر و ابو الهَیثَم بن تَیِّهان بودند که [به مردم] میگفتند: با شما بر سرِ اطاعت خدا و سنّت پیامبرش بیعت میکنیم؛ امّا اگر ما به پیمان خویش وفادار نماندیم، شما هم وظیفۀ اطاعت از ما را ندارید و دیگر بیعتی بر گردنتان نیست، و البتّه [مِلاک عمل]، قرآن، پیشِ روی ما و شماست.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن کتابٍ لَهُ إلیٰ مُعاویَةَ _: إنَّهُ بایَعَنِي القَومُ الَّذینَ بایَعوا أبا بَکرٍ و عُمَرَ و عُثمانَ عَلیٰ ما بایَعوهُم عَلَیهِ، فَلَم یَکُن لِلشّاهِدِ أن یَختارَ، و لا لِلغائِبِ أن یَرُدَّ، و إنَّمَا الشّوریٰ لِلمُهاجِرینَ وَ الأنصارِ، فَإنِ اجتَمَعوا عَلیٰ رَجُلٍ و سَمَّوهُ إماماً کانَ ذٰلِكَ لِلهِ رِضاً، فَإن خَرَجَ عَن أمرِهِم خارجٌ بِطَعنٍ أو بِدعَةٍ رَدّوهُ إلیٰ ما خَرَجَ مِنهُ، فَإن أبیٰ قاتَلوهُ عَلَی اتِّباعِهِ غَیرَ سَبیلِ المُؤمِنینَ، و وَلّاهُ اللّهُ ما تَوَلّیٰ.[۲۳۹]

 

  1. امام علی علیه السلام - در نامهاش به معاویه -: به درستی که مردمانی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند، به همان گونه با من بیعت کردند. از این رو، برای حاضران، جای انتخاب [جدید] نیست و غایبان، حقّ رد کردن آن [منتخب مردم] را ندارند. همانا شورا برای مهاجران و انصار است. اگر آنان بر شخصی اتّفاق کردند و او را امام نامیدند، خداوند هم به آن،رضایت دارد، و اگر کسی با ایراد گرفتن یا بدعتگذاری از این توافق [اجتماعی] خارج شود، مردمان، او را به راهی که از آن خارج شده است، باز میگردانند، و اگر سرپیچی کرد، به دلیل پیروی کردنش از غیر راه مسلمانان، با او نبرد میکنند، و خداوند، او را با آنچه برگزیده، وا می‌گذارَد.

 

  1. صحیح مسلم عَن جَابِرٍ: كُنّا يومَ الحُدَيبِيَةِ ألفاً و أربَعَمِئَةٍ، فَبايَعناهُ صلی الله علیه و آله و عُمَرُ آخِذٌ بِيَدِهِ تَحتَ الشَّجَرةِ و هِي سَمُرةٌ. بايَعناهُ عَلیٰ أن لا نَفِرَّ، و لَم نُبايِعهُ عَلَى المَوتِ.[۲۴۰]

 

  1. صحيح مسلم - به نقل از جابر -: در روز حُدَيبيه، ما هزار و چهارصد نفر بوديم و با پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در حالى که عُمَر دست ايشان را گرفته بود، زير درخت سَمُره (طَلح)، بيعت کرديم. با پيامبر صلی الله علیه و آله بر سر اين موضوع بيعت کرديم که نگريزيم و با او بر سر مرگ، بيعت نکرديم.

 

  1. تفسیر العیّاشي عن جابر الجُعفيّ: قُلتُ لِأبي جَعفَرٍ علیه السلام: قَولُهُ عزّ و جلّ لِنَبیِّهِ صلی الله علیه و آله: (لَيسَ لَكَ مِنَ الأَمرِ شَيءٌ) فَسِّرُه لي.

قالَ: فَقالَ أبو جَعفَرٍ علیه السلام: لِشَيءٍ قالَهُ اللهُ، و لِشَيءٍ أرادَهُ اللّٰهُ. یا جابِرُ، إنَّ رَسولَ اللهِ صلی الله علیه و آله كانَ حَريصاً عَلیٰ أن يَكونَ عَلِيٌّ علیه السلام مِن بَعدِهِ عَلَى النّاسِ، و كانَ عِندَ اللهِ خِلافُما أرادَ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله.

قالَ: قُلتُ: فَما مَعنیٰ ذٰلِكَ؟

قالَ: نَعَم، عَنیٰ بِذٰلِكَ قَولَ اللهِ لِرَسولِهِ صلی الله علیه و آله: (لَيسَ لَكَ مِنَ الأمرِ شَيءٌ)[۲۴۱] يَا مُحَمَّدُ في عَلِيٍّ! الأمرُ إلَيَّ في عَلِيٍّ و في غَيرِهِ. أ لَم أتلُ عَلَيكَ _ يا مُحَمَّدُ _ فیما أنزَلتُ مِن كِتابي إلَيكَ:(الم * أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن يُترَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُم لا يُفتَنُونَ)إلیٰ قَولِهِ:(فَلَيَعلَمَنَّ)[۲۴۲]، قالَ علیه السلام: فَوَّضَ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله الأَمرَ إلَيهِ عزّ و جلّ.[۲۴۳]

  1. تفسیر العَیّاشی - به نقل از جابر جُعفی -:به امام باقر علیه السلام گفتم: این سخن خدا را که به پیامبرش میفرماید: (زمام هیچ کاری، به دست تو نیست) برایم تفسیر بفرما.

امام باقر علیه السلام فرمود: «خداوند، این را به دلیلی و برای مقصودی - که داشته - فرموده است. ای جابر! پیامبر خدا صلی الله علیه و آلهبسیار دوست داشت که پس از او، علی علیه السلام به جای او بنشیند [و حکومت کند]؛ امّا آنچه خدا اراده کرده بود، بر خلاف خواست پیامبر صلی الله علیه و آله بود».

گفتم: حالا معنای آن [آیه] چه میشود؟

فرمود: «آری! مقصود از آن، خطابی است از خدا به پیامبرش که: ای محمّد! در بارۀ [جانشینی] علی، (زمام هیچ کاری به دست تو نیست). همۀ کار، به دست من است،چه در بارۀ علی و چه غیر علی. ای محمّد! آیا در آنچه از کتاب خود بر تو نازل کردم، به گوش تو نرساندم که: (الف، لام، میم. * آیا مردم میپندارند همین که گفتند ایمان آوردیم، رهایشان میکنیم و دیگر آزمایش نمیشوند؟! بی هیچ استثنا، همۀ مردمی را که پیش از اینها بودند،آزمایش کردیم و خداوند، به درستی، راستگویان و دروغگویان را میشناسد)؟».

امام علیه السلام فرمود: «پیامبر خدا، کار را به خدا واگذار کرد».

۳ / ۳: حُرِّیَّةُ المُعارِضینَ السِّیاسِیّینَ

۳ / ۳: آزادی مخالفان سیاسی

  1. تاريخ الطبري عن جُندَب: لَمّا بَلَغَ عَلِيّاً مُصابُ بَني ناجِيَةَ و قَتلُ صاحِبِهِم، قالَ علیه السلام: هَوَت اُمُّهُ! ما كانَ أنقَصَ عَقلَهُ، و أجرَأَهُ عَلیٰ رَبِّهِ! فَإنَّ جائِياً جاءَني مَرَّةً فَقالَ لي: في أصحابِكَ رِجالٌ قَد خَشيتُ أن يُفارِقوكَ، فَما تَریٰ فيهِم؟

فَقُلتُ لَهُ: إنّي لا آخُذُ عَلَى التُّهَمَةِ، و لا اُعاقِبُ عَلَى الظَّنِّ، و لا اُقاتِلُ إلّا مَن خالَفَني و ناصَبَني و أظهَرَ لِيَ العَداوَةَ، و لَستُ مُقاتِلَهُ حَتّیٰ أدعُوَهُ و أعذِرَ إلَيهِ، فَإن تابَ و رَجَعَ إلَينا قَبِلنا مِنهُ، و هُوَ أخونا، و إن أبیٰ إلَّا الاِعتِزامَ عَلیٰ حَربِنَا استَعَنّا عَلَيهِ اللهَ و ناجَزناهُ.

فَكَفَّ عَنّي ما شاءَ اللهُ، ثُمَّ جاءَني مَرَّةً اُخریٰ فَقالَ لي: قَد خَشيتُ أن يُفسِدَ عَلَيكَ عَبدُ اللهِ بنُ وَهبٍ الراسِبِيُّ و زَيدُ بنُ حُصَينٍ، إنّي سَمِعتُهُما يَذكُرانِكَ بِأَشياءَ لَو سَمِعتَها لَم تُفارِقهُما عَلَيها حَتّیٰ تَقتُلَهُما أو تُوبِقَهُما، فَلا تُفارِقهُما مِن حَبسِكَ أبَداً.

فَقُلتُ: إنّي مُستَشيرُكَ فيهِما، فَماذا تَأْمُرُني بِهِ؟

قالَ: فَإنّي آمُرُكَ أن تَدعُوَ بِهِما، فَتَضرِبَ رِقابَهُما.

فَعَلِمتُ أنَّهُ لا وَرِعٌ و لا عاقِلٌ، فَقُلتُ: وَ اللهِ، ما أظُنُّكَ وَرِعاً و لا عاقِلاً نافِعاً، وَ اللّهِ لَقَد كانَ يَنبَغي لَكَ لَو أرَدتُ قَتلَهُم أن تَقولَ: اِتَّقِ اللهَ، لِمَ تَستَحِلُّ قَتلَهُم و لَم يَقتُلوا أحَداً، و لَم يُنابِذوكَ، و لَم يَخرُجوا مِن طاعَتِكَ؟![۲۴۴]

  1. تاريخ الطبرى - به نقل از جُندَب -: وقتى گزارش سبُکسرى بنى ناجيه و کشته شدن بزرگشان به على علیه السلام رسيد، فرمود: «مادرش بميرد! چه قدر کمخِرَد و جسور بر خداوند بود! يک بار، کسى نزد من آمد و به من گفت: در ميان يارانت، مردانى هستند که مىترسم از تو کناره بگيرند. در بارۀ آنان چه نظرى دارى؟

به وى گفتم: من بر پايۀ اتّهام، مجازات نمىکنم و بر پايۀ گمان، کيفر نمىدهم، و جز با کسى که با من مخالفت ورزيده و دشمنى کرده و عداوتش را آشکار ساخته است، نبرد نمىکنم، و البتّه تا او را دعوت نکنم و برايش عذر (دليل) نياورم، نبرد کننده با او نخواهم بود. پس اگر توبه کرد و به سوى ما باز گشت، از او مىپذيريم و او برادر ماست، و اگر سر باز زد و جز نبرد با ما را نخواست، از خداوند بر ضدّ او مدد میجوييم و با او پيکار میکنيم.

آن شخص برای مدّتی کاری به کار من نداشت تا این که بار ديگر نزد من آمد و گفت: مىترسم که عبد اللّٰه بن وَهْب راسِبى و زيد بن حُصَين، کار را بر تو تباه کنند. شنيدم که در بارۀ تو چيزهايى مىگويند که اگر بشنوى، رهایشان نمىکنى، مگر آن که آنها را بکُشى يا کيفر دهى. پس هيچ گاه آنان را از زندان، رها مساز.

گفتم: در بارۀ آنان با تو مشورت مىکنم. تو چه پيشنهاد مىکنى؟

گفت: من پيشنهاد مىکنم که آن دو را فرا خوانى و گردنشان را بزنى.

در اين هنگام، دانستم که او نه پرهيزگار است و نه خردمند.

گفتم: به خدا سوگند، گمان نمیبرم پارسا و خردمندى سودرسان باشى. به خدا سوگند، سزاوار بود که اگر مىخواستم آنان را بکُشم، بگويى: از خدا پروا کن! چرا خونشان را حلال مىدانى با آن که کسى را نکشتهاند و با تو به جنگ بر نخاستهاند و از طاعتت بيرون نرفتهاند؟!».

  1. الغارات - في خَبرِ مُفارَقَةِ الخِرّيتِ بنِ راشِدٍ (و هوَ مِنَ الخَوارِجِ) أميرَ المُؤمِنينَ علیه السلام _: قالَ عَبدُ اللّهِ بنُ قَعينٍ:... أتَيتُ أميرَ المُؤمِنينَ علیه السلام... فَأَخبَرتُهُ بِما سَمِعتُ مِنَ الخِرّيتِ و ما قُلتُ لِابنِ عَمِّهِ و ما رَدَّ عَلَيَّ.

فَقالَ علیه السلام: دَعهُ، فَإن قَبِلَ الحَقَّ و رَجَعَ عَرَفنا ذٰلِكَ لَهُ و قَبِلناهُ مِنهُ، و إن أبیٰ طَلَبناهُ.

فَقُلتُ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، فَلِمَ لا تَأخُذُهُ الآنَ فَتَستَوثِقَ مِنهُ؟

فَقالَ: إنّا لَو فَعَلنا هٰذا لِكُلِّ مَن نَتَّهِمُهُ مِنَ النّاسِ مَلَأَنَا السُّجونَ مِنهُم، و لا أراني يَسَعُنِي الوُثوبُ عَلَى النّاسِ وَ الحَبسُ لَهُم و عُقوبَتُهُم حَتّیٰ يُظهِروا لَنَا الخِلافَ.[۲۴۵]

  1. الغارات - در گزارش کنارهگيرى خِرّيت بن راشد (يکى از خوارج) از امير مؤمنان علیه السلام -: عبد اللّٰه بن قَعين مىگويد:... نزد امير مؤمنان علیه السلام آمدم و آنچه در بارۀ خِرّيت شنيده بودم و آنچه را به پسرعمويش گفته بودم و آنچه را وى پاسخ داده بود، به على علیه السلام گزارش دادم.

فرمود: «او را رها کن. اگر حق را پذيرفت و باز گشت، او را به آن مىشناسيم و از او مىپذيريم، و اگر سر باز زد، او را فرا مىخوانيم».

گفتم: اى امير مؤمنان! چرا الآن او را نمىگيرى تا از او وثيقه بستانى [و از جانب او اطمينان حاصل کنى]؟

فرمود: «اگر با هر کسى که او را متّهم مىکنيم، چنين رفتار کنيم، بايد زندانها را از آنان پُر سازيم و من معتقد نيستم که حمله به مردم و زندان کردن و کيفر دادن آنها روا باشد، مگر آن که مخالفت با ما را آشکار سازند [و دست به شمشير ببَرند]».

  1. الإمام عليّ علیه السلام: أيُّهَا النَّاسُ! إنّي دَعَوتُكُم إلَى الحَقِّ فَتَوَلَّيتُم عَنّي... أما إنَّهُ سَيَليكُم بَعدي وُلاةٌ لا يَرضَونَ مِنكُم بِهٰذا حَتّیٰ يُعَذِّبوكُم بِالسِّياطِ و بِالحَديدِ، فَأَمّا أنا فَلا اُعَذِّبُكُم بِهِما؛ إنّهُ مَن عَذَّبَ النّاسَ فِي الدُّنيا عَذَّبَهُ اللهُ فِي الآخِرَةِ.[۲۴۶]

 

  1. امام على علیه السلام: اى مردم! شما را به حق فرا خواندم؛ ولی از من رو گردانديد...! بدانيد که پس از من، زمامدارانى بر شما حکم خواهند راند که از شما بِدين کار، خشنود نمیشوند، مگر آن که با تازيانه و آهن، شما را شکنجه کنند؛ ولی من، شما را با تازيانه و آهن شکنجه نمىکنم؛ چرا که هر کس مردم را در دنيا شکنجه کند، خداوند، او را در آخرت، شکنجه خواهد کرد.

۳ / ۴: حُرِّیَّةُ المُشارَکَةِ فِي الحَربِ

۳ / ۴: آزادی شرکت در جنگ

الکتاب

قرآن

(فَقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللهِ لَا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَحَرِّضِ المُؤْمِنِينَ عَـسَى اللهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَاللهُ أشَدُّ بَأْسًا وَأَشَدُّ تَنكِيلًا).[۲۴۷]

(پس در راه خدا نبرد کن. [البتّه بِدان که] تو جز بر خودت مکلّف نيستى، و مؤمنان را به جنگ بر انگيز. شايد خدا آسيب کافران را از شما باز دارد و البتّه خشم و عذاب خدا از هر خشم و عذاب ديگرى سختتر است).

الحدیث

حدیث

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن كِتابٍ لَهُ إلىٰ بَعضِ اُمَراءِ جَيشِهِ _: فَإن عادوا إلى ظِلِّ الطّاعَةِ فَذاكَ الَّذي نُحِبُّ، وَ إن تَوافَتِ الاُمورُ بِالقَومِ إلَى الشِّقاقِ وَ العِصيانِ، فَانهَد[۲۴۸] بِمَن أطاعَكَ إلیٰ مَن عَصاكَ، و استَغنِ بِمَنِ انقادَ مَعَكَ عَمَّن تَقاعَسَ عَنكَ؛ فَإنَّ المُتَكارِهَ مَغيبُهُ خَيرٌ مِن مَشهَدِهِ، و قُعودُهُ أغنىٰ مِن نُهوضِهِ.[۲۴۹]

 

  1. امام على علیه السلام - در نامهاش به گروهى از فرماندهان سپاهش -: اگر [دشمنان] به سايۀ فرمانبَرى باز گشتند، اين، همان است که ما دوست مىداريم، و اگر کار آنان به جدايى و نافرمانى کشيد، آن را که از تو فرمان میبَرَد، به سوى آنکه نافرمانى میکند، بفرست و با آن که از تو فرمان میبَرَد، از آنکه از يارىات پا پس میکشد، بینیاز شو؛ زيرا آن که جنگ را خوش ندارد، نبودنش بهتر از بودن است و نشستنش از برخاستن، سودمندتر است.

 

  1. وقعة صفّین عن أبي رَوق: أجابَ عَلِيّاً إلَى السَّيرِ وَ الجِهادِ جُلُّ النّاسِ، إلّا أنَّ أصحابَ عَبدِ اللهِ بنِ مَسعودٍ أتَوهُ و فيهِم عَبيدَةُ السَّلمانِيُو أصحابُهُ فَقالُوا لَهُ: إنّا نَخرُجُ مَعَكُم و لا نَنزِلُ عَسكَرَكُم و نُعَسكِرُ عَلیٰ حِدَةٍ، حَتّیٰ نَنظُرَ في أمرِكُم و أمرِ أهلِ الشّامِ، فَمَن رَأَيناهُ أرادَ ما لا يَحِلُّ لَهُ أو بَدا مِنهُ بَغيٌ كُنّا عَلَيهِ.

فَقالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَرحَباً و أهلاً! هٰذا هُوَ الفِقهُ فِي الدّينِ وَ العِلمُ بِالسُّنَّةِ. مَن لَم يَرضَ بِهٰذا فَهُوَ جائِرٌ خائِنٌ.[۲۵۰]

  1. وقعة صِفّین - به نقل از ابو رَوق -: بیشتر مردم، به درخواست علی علیه السلام برای حرکت و جهاد، پاسخ مثبت دادند، جز یاران عبد اللّٰه بن مسعود که نزد علی علیه السلام آمدند و در حالی که عُبیدۀ سَلمانی و دوستانش در میان آنها بودند، به ایشان گفتند: ما با شما راه میافتیم؛ امّا در اردوگاه شما اُتراق نمیکنیم و در جایی جُدا از شما اردو میزنیم، تا در کار شما و اهل شام، [بیشتر] بیندیشیم. هر گروهی را که دیدیم دنبال چیزی است که حقّش نیست یا تجاوزی مُرتکب شد، با او میجنگیم.

علی علیه السلام فرمود: «آفرین بر شما و خوش آمدید! این، همان ژرفکاوی در دین و آگاهی از سُنّت [نبوی] است. کسی (حُکمرانی) که به چنین درخواستی رضایت ندهد، ستمگر و خائن است».

  1. وقعة صِفّین عن صَعصَعَة: إنَّ النّاسَ ماجوا[۲۵۱] و قالوا: أكَلَتنَا الحَربُ و قَتَلَتِ الرِّجالَ! و قالَ قَومٌ: نُقاتِلُ القَومَ عَلیٰ ما قاتَلناهُم عَلَيهِ أمسِ. و لَم يَقُل هٰذا إلّا قَليلٌ مِنَ النّاسِ، ثُمَّ رَجَعوا عَن قَولِهِم مَعَ الجَماعَةِ، و ثارَتِ الجَماعَةُ بِالمُوادَعَةِ.[۲۵۲]

فَقامَ عَلِيٌّ أميرُ المُؤمِنينَ علیه السلام فَقالَ: إنَّهُ لَم يَزَل أمري مَعَكُم عَلیٰ ما اُحِبُّ إلیٰ أن أخَذَت مِنكُمُ الحَربُ، و قَد _ وَ اللهِ _ أخَذَت مِنكُم و تَرَكَت، و أخَذَت مِن عَدُوِّكُم فَلَم تَترُك، و إنَّها فيهِم أنكىٰ[۲۵۳] و أنهَكُ. ألا إنّي كُنتُ أمسِ أميرَ المُؤمِنينَ فَأَصبَحتُ اليَومَ مَأموراً، و كُنتُ ناهِياً فَأَصبَحتُ مَنهِيّاً! و قَد أحبَبتُمُ البَقاءَ، و لَيسَ لي أن أحمِلَكُم عَلیٰ ما تَكرَهونَ».[۲۵۴]

  1. وقعة صِفّین - به نقل از صَعصَعه -: مردم، شلوغ کردند و گفتند: جنگ، ما را در کام خويش بُرده و مردان [ما] را کشته است. گروهى گفتند: با شاميان به همان انگيزه مىجنگيم که ديروز جنگيديم. اين سخن را تنها شمارى اندک از عراقيان گفتند و سپس [آنان نيز] همراهِ جماعت شدند و از گفتۀ خويش باز گشتند و آن گاه، همگان را شورِ سازش فرا گرفت.

پس على، امير مؤمنان، برخاست و فرمود: «همواره کار من با شما بر رَوَندی که دوست مىداشتم، مىگذشت، تا آن که جنگ، شما را در گرفت. به خدا سوگند، به راستى، جنگ، شما را در گرفت و وا نهاد؛ امّا دشمنتان را در گرفت و وا ننهاد. جنگ براى آنان، بيش از شما آسيب و گزند در پى آورْد. آگاه باشید! همانا من ديروز، فرماندهِ مؤمنان بودم و امروز، فرمانبَر شدهام! ديروز، نهى کننده بودم و امروز نهىشدهام. شما زنده ماندن را دوست مىداريد و من نمىتوانم به آنچه دوست نمىداريد، وادارتان کنم».

  1. نزهة الناظر: بَعدَ وَفاةِ أميرِ المُؤمِنينَ عَلِيٍّ علیه السلام، و قَد خَطَبَ [الإمامُ الحَسَنُ علیه السلام]، فَحَمِدَ اللهَ و أثنیٰ عَلَيه و قالَ: أما _ وَ اللهِ _ ما ثَنانا عَن قِتالِ أهلِ الشّامِ شَكٌّ و لا نَدَمٌ، و إنّما كُنّا نُقاتِلُ أهلَ الشّامِ بِالسَّلامةِ وَ الصَّبرِ، فَشيبَتِ السَّلامةُ بِالعَداوةِ، وَ الصَّبرُ بِالجَزَعِ، و كُنتُم في مُبتَدَئِكُم إلیٰ صِفّينَ و دينُكُم أمامَ دُنياكُم، و قَد أصبَحتُم و دُنياكُم أمامَ دينِكُم، و كُنّا لَكُم و كُنتُم لَنا، فَصِرتُمُ الآنَ كَأَنَّكُم عَلَينا.

ثُمَّ أصبَحتُم بَعدَ ذٰلِكَ تَعُدّونَ قَتيلَينِ: قَتيلاً بِصِفّينَ تَبكونَ عَلَيهِ، و قَتيلاً بِالنَّهرَوانِ تَطلُبونَ ثَأْرَهُ؛ فَأَمَّا الباكي فَخاذِلٌ، و أمّا الطّالِبُ فَثائِرٌ، و إنَّ مُعاوِيَةَ قَد دَعا إلیٰ أمرٍ لَيسَ فيهِ عِزٌّ و لا نَصَفَةٌ، فَإن أرَدتُمُ المَوتَ رَدَدناهُ إلَيه، و حاكَمناهُ إلَى اللهِ، و إن أرَدتُمُالحَياةَ قَبِلناهُ، و أخَذنا بِالرِّضىٰ.

فَناداهُ القَومُ: البُقيَةَ! البُقيَةَ![۲۵۵]

  1. نُزهَةُ الناظر: امام حسن علیه السلام پس از وفات امير مؤمنان على علیه السلام، سخنرانى کرد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «بدانيد که به خدا سوگند، ما از سر شک و ندامت، از جنگ با شاميان، رو بر نتابيديم. ما پيشتر با سلامت [دلها] و شکيبايى، با شاميان مىجنگيديم و[لی] اکنون سلامت با دشمنى، و شکيب با بىتابى مخلوط گشته است و شما در آغاز جنگ صفّين، دينتان پيشتر از دنيايتان بود و اکنون دنيايتان پيشتر از دينتان است و ما براى شما بودیم و شما براى ما بوديد و اينک گويى بر ضدّ ما هستيد!

پس از آن، اکنون دو گونه کشته داريد: کشتهاى به صِفّين که بر او مىگرييد و کشتهاى در نهروان که در پى خون او هستيد! پس آن که مىگريد، وا گذارندۀ ماست و آن که در پى خون است، شورشگر است. معاويه مرا به سوى کارى فرا خوانده که عزّت و انصافى در آن نيست. پس اگر جان به کف نهادهايد، جواب رد به او دهيم و [برای جنگ با او برویم و] حکمش را به خدا وا گذاريم و امّا اگر دوستدار زندگى هستيد، دعوتش را بپذيريم و به [مصالحه کنیم و] قضاى الهى راضى شويم».

پس مردمان فرياد کشيدند: ماندن! ماندن!

  1. الإمام الحسن علیه السلام: إنّي رَأَیتُ هَویٰ عُظمِ النّاسِ فِی الصُّلحِ، و کَرِهوا الحَربَ، فَلَم اُحِبَّ أن أحمِلَهُم عَلیٰ ما یَکرَهونَ، فَصالحتُ بَقیاً عَلیٰ شیعَتِنا خاصَّةً مِنَ القَتلِ، دَفعَ هٰذِهِ الحُروبِ إلیٰ یَومٍ ما، فَإنَّ اللهَ (كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ)[۲۵۶].[۲۵۷]

 

  1. امام حسن علیه السلام: دیدم که اکثر مردم، به صلح، تمایل دارند و جنگ را نمیپسندند و دوست نداشتم که آنها را به کاری که نمیپسندند، وادار کنم. مصالحه کردم تا جانِ [مردمان و] خصوصاً شیعیانمان را از مرگ، حفظ کنم و جنگ را به روز مناسبش وا گذارم، که خداوند عزّ و جلّ (هر روزی، مشیّتی دارد).

۳ / ۵: حُرّیّةُ النَّقدِ و مُطالَبَةِ الحُقوقِ

۳ / ۵: آزادی انتقاد و مطالبۀ حقوق

الکتاب

قرآن

(لَا يُحِبُّ اللهُ الجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ القَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ وَ كَانَ اللهُ سَمِيعاً عَلِيماً).[۲۵۸]

(خداوند، صدا بلند کردن به زشتی (دشنام و افشاگری) را دوست ندارد، مگر [برای] آن کس که به او ستم شدهباشد، و البتّه خداوند، شنوا و آگاه است).

(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ).[۲۵۹]

(همانا ما پيامبرانِ خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان کتاب و ترازو [ى تشخيص حق از باطل] نازل کرديم تا مردم به عدالت بر خيزند).

الحدیث

حدیث

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن عَهدِهِ لِلأَشتَرِ لَمّا وَلّاهُ عَلیٰ مِصرَ، بَعدَ ذِكرِ خَصائِصِ البِطانَةِ الصّالِحَةِ _: فَاتَّخِذ أُولٰئِكَ خاصَّةً لِخَلَواتِكَ و حَفَلاتِكَ، ثُمَّ ليَكُن آثَرُهُم عِندَكَ أقوَلَهُم بِمُرِّ الحَقِّ لَكَ، وَ أقَلَّهُم مُساعَدَةً فیما يَكونُ مِنكَ مِمّا كَرِهَ اللهُ لِأَوليائِهِ، واقِعاً ذٰلِكَ مِن هَواكَ حَيثُ وَقَعَ. وَ الصَق بِأَهلِ الوَرَعِ وَ الصِّدقِ، ثُمَّ رُضهُم عَلیٰ أن لا يُطروكَ و لا يَبجَحوكَ بِباطِلٍ لَم تَفعَلهُ؛ فَإنَّ كَثرَةَ الإطراءِ تُحدِثُ الزَّهوَ، و تُدني مِنَ العِزَّةِ.[۲۶۰]

 

  1. امام على علیه السلام - در سفارشنامهاش به مالک اَشتر، هنگامی که او را بر مصر گماشت، پس از بازگويى ويژگىهاى مَحرمان شايسته -: اينان را خاصّ خلوتها و مجلسهايت کن. سپس آن کس را بر ديگران بگزين که سخن تلخِ حق را به تو بيشتر بگويد و در آنچه خداوند از دوستانشنمىپسندد و بهگونهاىاز تو سر مىزند، کمتر يارىات دهد، و به پارسايان و راستگويان بپيوند و آنان را چنان بپرور که تو را فراوان نستايند، و با ستودنِ کار بيهودهاى که نکردهاى، خاطرت را شاد ننمايند؛ چرا که فراوانیِ ستایشها، خودپسندى می‌آورَد و به خودخواهى وا می‌دارد.

 

  1. تاريخ الطبري عن أبي سعيد الخُدريّ: لَمّا أعطیٰ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله ما أعطیٰ مِن تِلكَ العَطايا في قُرَيشٍ و قَبائِلِ العَرَبِ، و لَم يَكُن فِي الأَنصارِ مِنها شَيءٌ، وَجَدَ هٰذَا الحَيُّ مِنَ الأَنصارِ في أنفُسِهِم حَتّیٰ كَثُرَت مِنهُمُ القالَةُ، حَتّیٰ قالَ قائِلُهُم: لَقِيَ _ وَ اللهِ _ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله قَومَهُ!

فَدَخَلَ عَلَيهِ سَعدُ بنُ عُبادَةَ، فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، إنَّ هٰذَا الحَيَّ مِنَ الأَنصارِ قَد وَجَدوا[۲۶۱] عَلَيكَ في أنفُسِهِم لِما صَنَعتَ في هٰذَا الفَيءِ الَّذي أصَبتَ؛ قَسَمتَ في قَومِكَ، و أعطَيتَ عَطايا عِظاماً في قَبائِلِ العَرَبِ، و لَم يَكُن في هٰذَا الحَيِّ مِنَ الأَنصارِ شَيءٌ!

قالَ: فَأَينَ أنتَ مِن ذٰلِكَ يا سَعدُ؟

قالَ: يا رَسولَ اللهِ، ما أنَا إلّا مِن قَومي.

قالَ: فَاجمَع لي قَومَكَ فِي الحَظيرَةِ[۲۶۲].

قالَ: فَخَرَجَ سَعدٌ فَجَمَعَ في تِلكَ الحَظيرَةِ، قالَ: فَجاءَهُ رِجالٌ مِنَ المُهاجِرينَ فَتَرَكَهُم فَدَخَلوا، و جاءَ آخَرونَ فَرَدَّهُم، فَلَمَّا اجتَمَعوا إلَيهِ أتاهُ سَعدٌ، فَقالَ: قَدِ اجتَمَعَ لَكَ هٰذَا الحَيُّ مِنَ الأَنصارِ.

فَأَتاهُم رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله، فَحَمِدَ اللهَ و أثنیٰ عَلَيهِ بِالَّذي هُوَ لَهُ أهلٌ، ثُمَّ قالَ: يا مَعشَرَ الأَنصارِ! ما قالَةٌ بَلَغَتني عَنكُم و مَوجِدَةٌ وَجَدتُموها في أنفُسِكُم؟! أ لَم آتِكُم ضُلّالاً فَهَداكُمُ اللهُ؟! و عالَةً فَأَغناكُمُ اللهُ؟! و أعداءً فَأَلَّفَ اللهُ بَينَ قُلوبِكُم؟!

قالوا: بَلىٰ، لِلهِ و لِرَسولِهِ المَنُّ وَ الفَضلُ.

فَقالَ: أ لا تُجيبونّي يا مَعشَرَ الأَنصارِ؟

قالوا: و بِماذا نُجيبُكَ يا رَسولَ اللهِ؟ لِلهِ و لِرَسولِهِ المَنُّ وَ الفَضلُ.

قالَ: أما وَ اللهِ، لَو شِئتُم لَقُلتُم فَصَدَقتُم و لَصُدِّقتُم: أتَيتَنا مُكَذَّباً فَصَدَّقناكَ، و مَخذولاً فَنَصَرناكَ، و طَريداً فَآوَيناكَ، و عائِلاً فَآسَيناكَ! وَجَدتُم في أنفُسِكُم _ يا مَعشَرَ الأَنصارِ _ في لُعاعَةٍ[۲۶۳]مِنَ الدُّنيا تَأَلَّفتُ بِها قَوماً لِيُسلِموا، و وَكَلتُكُم إلیٰ إسلامِكُم. أ فَلا تَرضَونَ _ يا مَعشَرَ الأَنصارِ _ أن يَذهَبَ النّاسُ بِالشّاءِ وَ البَعيرِ و تَرجِعوا بِرَسولِ اللهِ إلیٰ رِحالِكُم؟ فَوَ الَّذي نَفسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ، لَو لَا الهِجرَةُ لَكُنتُ امرَءاً مِنَ الأَنصارِ، و لَو سَلَكَ النّاسُ شِعباً و سَلَكَتِ الأَنصارُ شِعباً لَسَلَكتُ شِعبَ الأَنصارِ. اللّٰهُمَّ ارحَمِ الأَنصارَ، و أبناءَ الأَنصارِ، و أبناءَ أبناءَ الأَنصارِ!

قالَ: فَبَكَى القَومُ حَتّیٰ أخضَلوا لِحاهُم[۲۶۴]، و قالوا: رَضينا بِرَسولِ اللهِ قِسماً و حَظّاً.

ثُمَّ انصَرَفَ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و تَفَرَّقوا.[۲۶۵]

  1. تاريخ الطبرى - به نقل از ابو سعيد خُدرى -: هنگامى که پيامبر خدا صلی الله علیه و آله غنائم نبرد [حُنَين] را به قريش و قبيلههاى عرب عطا کرد و ميان انصار، چيزى از آنها توزيع نشد، انصاریانی که حاضر بودند، آزردهخاطر شدند، تا آن جا که سخن [و اعتراض] در ميانشان بالا گرفت و يکى از آنها گفت: به خدا سوگند، پيامبر نگاهش به قومش افتاد [و ما را فراموش کرد]!

از اين رو، سعد بن عُباده بر پيامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و گفت: اى پيامبر خدا! جنگاوران حاضر از انصار، از کارى که در بارۀ اين غنيمتهايى که به دستت آمده کردى و آنها را ميان قومت تقسيم نمودى و عطاهاى بزرگى که به قبيلههاى عرب بخشيدى و هيچ چيزى از آنها به اين قبيله از انصار نرسيد، آزردهخاطر شدهاند.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اى سعد! تو ديگر چرا چنين مىگويى؟!».

گفت: اى پيامبر خدا! من جز يک نفر از قومم نيستم.

فرمود: «پس قومت را در آن پَرچین[۲۶۶] براى من گرد آور».

سعد، بيرون آمد و قوم را در آن پَرچین گرد آورد. در این حال، مردانى از مهاجران به نزدش آمدند. آنها را وا نهاد و داخل شدند و چند تن ديگر آمدند؛ ولى آنها را برگرداند. چون همۀ انصار نزدش گرد آمدند، سعد به نزد پيامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: حاضران از انصار برايت گرد آمدهاند.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد آنان آمد و پس از به جا آوردنِ حمد و ثناى الهى - آن گونه که سزاوار خدا بود - فرمود: «اى گروه انصار! اين چه سخن و چه دلآزردگىاى است که خبرش از شما به من رسيده است؟! آيا هنگامى که نزدتان آمدم، گمراه نبوديد، که خدا هدايتتان کرد؟! و نيازمند نبوديد، که خدا بىنيازتان کرد؟! و با هم دشمن نبوديد، که خدا با هم اُلفتتان داد؟!».

گفتند: چرا. خدا و پيامبرش بر ما منّت و لطف دارند.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آيا به من پاسخ نمىدهيد، اى گروه انصار؟».

گفتند: در چه چیزی پاسخت را بدهيم، اى پيامبر خدا؟ خدا و پيامبرش بر ما منّت و لطف دارند.

فرمود: «هان! به خدا سوگند، اگر مىخواستيد، [به من] مىگفتيد و راست مىگفتيد و تصديق هم مىشديد که: تو نزد ما آمدى، در حالى که تکذيبت مىکردند و ما تصديقت کرديم، و تنها مانده بودى و ما يارىات داديم، و رانده شده بودى و ما سرپناهت داديم، و نيازمند بودى و ما با تو همکارى کرديم. اى گروه انصار! از اين که اندک متاع دنيا را به اشخاصى دادم تا دلشان را به دست آورم و اسلام بياورند و شما را به اسلامتان وا نهادم، آزردهخاطر شديد؟ اى گروه انصار! آيا راضى نمىشويد که مردم با گوسفند و شتر بروند و شما با پيامبر خدا به خانههايتان باز گرديد؟ سوگند به آن که جان محمّد به دست اوست، اگر هجرت نبود، من مردى از انصار بودم و اگر مردم به یک سو و انصار به سوى ديگر بروند، من با انصار، همراه خواهم بود. خدايا! بر انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندانشان، رحمت ببار».

پس انصار گريستند، تا آن جا که ريشهايشان از آبِ ديدهشانتر شد و گفتند: به اين که پيامبر خدا قسمت و نصيب ما باشد، راضى هستيم. سپس پيامبر خدا صلی الله علیه و آله باز گشت و انصار نيز پراکنده شدند.

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن خُطبَةٍ لَهُ بِصِفّینَ و قَد أثنیٰ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن عَسکَرِهِ _: لا تُثنوا عَلَيَّ بِجَميلِ ثَناءٍ... و لا تَظُنّوا بِيَ استِثقالاً في حَقٍّ قیلَ لي، و لَا التِماسَ إعظامٍ لِنَفسي لِما لا یَصلُحُ لي؛ فَإنَّهُ مَنِ استَثقَلَ الحَقَّ أن یُقالَ لَهُ أوِ العَدلَ أن یُعرَضَ عَلَیهِ کانَ العَمَلُ بِهِما أثقلَ عَلَیهِ؛ فَلا تَكُفّوا عَنّي عَن مَقالَةٍ بِحَقٍّ، أو مَشورَةٍ بِعَدلٍ، فَإنّي لَستُ في نَفسي بِفَوقِ ما أن اُخطِئَ، و لا آمَنُ ذٰلِكَ مِن فِعلي، إلّا أن يَكفِيَ اللهُ مِن نَفسي ما هُوَ أملَكُ بِهِ مِنّي، فَإنَّما أنَا و أنتُم عَبيدٌ مَملوكونَ لِرَبٍّ لا رَبَّ غَيرُهُ، يَملِكُ مِنّا ما لا نَملِكُ مِن أنفُسِنا، و أخرَجَنا مِمّا كُنّا فيهِ إلیٰ ما صَلَحنا عَلَيهِ، فَأَبدَلَنا بَعدَ الضَّلالَةِ بِالهُدىٰ، و أعطانَا البَصيرَةَ بَعدَ العَمىٰ.[۲۶۷]

 

  1. امام على علیه السلام - در سخنرانیاش در صفّین، وقتی که مردی از لشکر، او را مدح کرد -: مرا با ستایشهای زیبا نستاييد... و این گمان را به من نبرید که اگر سخن حقّی به من گفته شود، برایم سنگین است، یا این که خواهانِ بزرگ شمرده شدن خودم هستم، به خاطر چیزهایی که در من نیست! به یقین، کسی که شنیدن سخن حق و عرضه شدن عدل بر او سنگین باشد، عمل به این دو، برایش سنگینتر خواهد بود. در عوض، از گفتن حق و رايزنى در عدالت، خوددارى مکنيد، که من نه برتر از آنم که خطا کنم، و نه در کار خويش از خطا ايمنم، مگر که خدا مرا در کارِ خويش، کفايت کند که از من بر آن، تواناتر است.

جز اين نيست که ما و شما، بندگانِ مملوک پروردگارى هستيم که جز او پروردگارى نيست. او از ما چيزى را مالک است که ما اختيارش را نداريم. ما را از آنچه در آن بوديم، بيرون آورد و بدانچه صلاح ما بود، وارد ساخت. به جاى گمراهى، رستگارى نصيبمان کرد و پس از کورى، بينايىمان عطا فرمود.

  1. الإمام الصادق علیه السلام: ما قُدِّسَتاُمَّةٌ لَم يُؤخَذ لِضَعيفِها مِن قَوِيِّها بِحَقِّهِ غَيرَ مُتَعتَعٍ[۲۶۸].[۲۶۹]

 

  1. امام صادق علیه السلام: هيچ امّتى که حقّ ناتوانِ آن از نيرومندش، بدون ترس و لرز ستانده نشد، خوشبخت نگردید.

راجع: ص۳۵۲ (حرّیّة الوُصولِ إلَی الحُکّام).

ر.ک: ص۳۵۳ (آزادی دسترس به حاکمان).

۳ / ۶: حُرِّیَّةُ الاِطِّلاعِ

۳ / ۶: آزادی دسترس به اطّلاعات

الکتاب

قرآن

(قَالَ إنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا * وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلىٰ مَا لَم تُحِطْ بِهِ خُبْرًا).[۲۷۰]

(گفت: تو هرگز نمی‌توانی در کنار من شکیبا باشی. * چگونه مىتوانى بر چيزى که به شناخت آن احاطه ندارى، شکیبایی کنى؟!).

(بَلْ کَذَّبُوا بِما لَم یُحیِطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ).[۲۷۱]

(آری! انکار کردند، به این دلیل که بر علم آن، احاطه نداشتند).

(وَلَوْ تَوَاعَدْتُمْ لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعَادِ وَلٰكِنْ لِيَقْضِيَ اللهُ أمْرًا كَانَ مَفْعُولًا لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَا مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَإِنَّ اللهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ).[۲۷۲]

(و اگر [براى رويارويى] با دشمن [زمانى معيّن و جايى مشخّص] وعده مىگذاشتيد، نسبت به وعدهگاه، اختلاف مىکرديد [ظاهر امر نشان مىداد که شکست حتمى با شما و پيروزى قطعى با دشمن است، ولى اين پيروزى به صورتى غير عادى نصيب شما شد] تا خدا پيروزى شما و شکست آنان را - که [بر اساس ارادهاش] انجام شدنى بود - تحقق دهد، تا هر که هلاک مىشود از روى دليلى روشن هلاک شود، و هر که زنده می‌ماند، از روى برهانى آشکار زندگى کند؛ و يقيناً خدا شنوا و داناست).

(قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللّٰهِ عَلىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي).[۲۷۳]

(بگو: اين راه من است که من و هر کس از من پيروى کرد، با بصيرت [و روشنگری] به خدا دعوت مىکنيم).

الحدیث

حدیث

  1. الإمام عليّ علیه السلام_ مِن كِتابٍ لَهُ إلیٰ اُمَرائِهِ عَلَى الجُيوشِ _: مِن عَبدِ اللهِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ أميرِ المُؤمِنينَ إلىٰ أصحابِ المَسالِحِ[۲۷۴]: أمّا بَعدُ، فَإنَّ حَقّاً عَلَى الوالي أن لا يُغيِّرَهُ عَلیٰ رَعِيَّتِهِ فَضلٌ نالَهُ، و لا طَولٌ[۲۷۵] خُصَّ بِهِ، و أن يَزيدَهُ ما قَسَمَ اللهُ لَهُ مِن نِعَمِهِ دُنُوّاً مِن عِبادِهِ، و عَطفاً عَلیٰ إخوانِهِ.

ألا و إنَّ لَكُم عِندي أن لا أحتَجِزَ دونَكُم سِرّاً إلّا في حَربٍ، و لا أطوِيَ دونَكُم أمراً إلّا في حُكمٍ، و لا اُؤَخِّرَ لَكُم حَقّاً عَن مَحَلِّهِ، و لا أقِفَ بِهِ دونَ مَقطَعِهِ، و أن تَكونوا عِندي فِي الحَقِّ سَواءً، فَإذا فَعَلتُ ذٰلِكَ وَجَبَت لِلهِ عزّ و جلّ عَلَيكُمُ النِّعمَةُ، و لي عَلَيكُمُ الطّاعَةُ، و أن لا تَنكُصوا[۲۷۶] عَن دَعوَةٍ، و لا تُفَرِّطوا في صَلاحٍ، و أن تَخوضُوا الغَمَراتِ[۲۷۷] إلَى الحَقِّ، فَإن أنتُم لَم تَستَقيموا لي عَلیٰ ذٰلِكَ لَم يَكُن أحَدٌ أهوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اعوَجَّ مِنكُم، ثُمَّ اُعظِمُ لَهُ العُقوبَةَ، و لا يَجِدُ عِندي فيها رُخصَةً، فَخُذوا هٰذا مِن اُمرائِكُم، و أعطوهُم مِن أنفُسِكُم ما يُصلِحُ اللهُ بِهِ أمرَكُم.[۲۷۸]

  1. امام على علیه السلام - در نامهاش به فرماندهان لشکر خود -: از بندۀ خدا، على بن ابى طالب، امير مؤمنان، به نيروهاى مسلّح. امّا بعد، حکمران نبايد رفتارش با شهروندان، به دلیل امتيازى که به دست آورده و قدرتى که به او ويژه گشته است، دگرگون شود؛ بلکه بايد نعمتى که خداوند، بهرۀ او ساخته است، وى را به بندگان او نزديکتر و به برادرانش مهربانتر گرداند.

بدانيد که حقّ شما بر من، آن است که رازى را از شما نپوشانم، مگر در مورد جنگ، و بدون رايزنى با شما، کارى را انجام ندهم، مگر در جریان قضاوت و حقّ شما را از هنگام آن به تأخير نيندازم (/ حقّ شما را از آنچه بايد، کمتر نپردازم) و در رساندن آن، درنگ نکنم و همۀ شما را در حق، يکسان بدانم. پس هر گاه چنين رفتار کردم، نعمت خدا بر شما ثابت گشته است [و شما به خاطر وجود والیِ دادگر، رهين نعمت و منّت او شدهايد].

و حقّ من بر شما، اين است که از من فرمان ببريد و از فراخوان من سر باز نزنيد و در کارى که به صلاح است، کوتاهى نکنيد و در راه حق، رنجها و سختىها را به جان بخريد، که اگر در اين مسيرِ درستى که گفتم، حرکت نکنيد، هيچ کس نزد من خوارتر و بىمقدارتر از کجرو نخواهد بود و او را سخت کيفر خواهم داد و در اين کيفر، رخصتى از من نخواهد ديد.

پس اين [حقّتان] را از فرماندهانتان بگيريد و [در عوض] از آنان در آنچه خداوند با آن، کار شما را سامان مىبخشد، فرمان ببريد.

راجع: ح۹۳ (عهد الأشتر) و راجع أیضاً هٰذه الموسوعة: ج23 ص۴2 (الجهل / القسم الأوّل / عداوة ما یجهلون به و لا یعرفونه) و ج31 (الحقوق / حقوق الناس / ستر أسرارهم و عیوبهم).

ر.ک: ص۳۵۵ح۹۳ (فرمان مالک اشتر). نیز، ر.ک: همین دانشنامه: ج۲۳ ص۴۳ (جهل / بخش یکم / دشمنی با آنچه نمیدانند یا نمی‌شناسند) و ج۳۱ (حقوق / حقوق شهروندان / محرمانه ماندن اسرار و عیب‌هایشان).

۳ / ۷: حُرِّیَّةُ الوُصولِ إلَی الحُکّامِ

۳ / ۷: آزادی دسترس به حاکمان

  1. الطبقات الکبریٰ عن عِكرِمَة: قالَ العَبّاسُ [بنُ عَبدِ المُطَّلِبِ]: لَأَعلَمَنَّ ما بَقاءُ رَسولِ اللهِ فينا. فَقالَ [العَبّاسُ] لَهُ: يا رَسولَ اللهِ، لَوِ اتَّخَذتَ عَرشاً؛ فَإنَّ النّاسَ قَد آخَوكَ.

قال: وَ اللهِ، لا أزالُ بَينَ ظَهرانَيهِم يُنازِعونّي رِدائي و يُصيبُني غُبارُهُم، حَتّیٰ يَكونَ اللهُ يُريحُني مِنهُم.

... فَعَرَفنا أنَّ بَقاءَ رَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله فينا قَليلٌ.[۲۷۹]

  1. الطبقات الکبری - به نقل از عِکرَمه -: عبّاس [بن عبد المطّلب] گفت:من خیلی مطمئن شدم که حضور پیامبر خدا در میان ما چندان طولانی نخواهد بود. عبّاس به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت:ای پیامبر خدا! کاش مَسندی (جایگاه بلندی) برای [نشستنِ] خودتان ترتیب میدادید؛ چرا که مردم، [بیش از حَد] با شما احساس برادری میکنند.

فرمود: «به خدا، همواره میان تودۀ مردم خواهم بود، که عبایم را بِکِشند و گرد و خاکشان بر من بنشیند، تا آن که خدا خودش مرا از مسئولیت آنها آسوده کند».

... چنین بود که فهمیدیم حضور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در میان ما، کوتاه خواهد بود.

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن كِتابِهِ إلیٰ اُمَراءِ الخَراجِ _: اِرحَموا تُرحَموا، و لا تُعَذِّبوا خَلقَ اللَّهِ، و لا تُكَلِّفُوهُم فَوقَ طاقَتِهِم، و أنصِفُوا النّاسَ مِن أنفُسِكُم، وَ اصبِروا لِحَوَائِجِهِم؛ فَإنَّكُم خُزَّانُ الرَّعِيَّةِ. لا تَتَّخِذُنَّ حُجّاباً[۲۸۰]، و لَا تَحجُبُنَّ أحَداً عَن حَاجَتِهِ حَتّیٰ يُنهِيَها إلَيكُم.[۲۸۱]

 

  1. امام على علیه السلام - در نامهاش به مأموران ماليات -: مهربانى کنيد تا با شما مهربانى شود. بندگان خدا را شکنجه مکنيد و بر آنان، بيش از توان، تکليف روا مداريد. براى مردم، از خود، انصاف به خرج دهيد و در برآوردن نيازمندىهاىمردم، شکيبايى کنيد؛ چرا که شما گنجينهداران شهروندان هستيد. براى خود، دربان مگيريد و راه درخواست را بر کسی نبیندید تا بتواند درخواستش را به شما برساند.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن كِتابِهِ إلىٰ قُثَمِ بنِ العَبّاسِ و هُوَ عامِلُهُ عَلیٰ مَكَّةَ _: لا يَكُن لَكَ إلَى النّاسِ سَفيرٌ إلّا لِسانُكَ، و لا حاجِبٌ إلّا وَجهُكَ، و لا تَحجُبَنَّ ذا حاجَةٍ عَن لِقائِكَ بِها؛ فَإنَّها إن ذيدَت عَن أبوابِكَ في أوَّلِ وِردِها، لَم تُحمَد فیما بَعدُ عَلیٰ قَضائِها.[۲۸۲]

 

  1. امام على علیه السلام - در نامۀ خود به قُثَم بن عبّاس، کارگزار خویش در مکّه -: سفير ميان تو و مردم، جز زبانت نباشد و حاجبى جز چهرهات. هيچ حاجتمندى را از ديدار با خود باز ندار؛ زيرا اگر در همان ابتدا - که براى مطرح کردن مشکل خود پيش تو مىآيد - از درگاه تو رانده شد، هر چند بعد، مشکل او را بر طرف سازى، ديگر ستايش نخواهى شد.

 

  1. الإمام الصادق علیه السلام: إنَّ اللهَ أوحیٰ إلیٰ نَبِيٍّ مِن أنبِیائِهِ في مَملَکَةِ جَبّارٍ مِنَ الجَبّارینَ أنِ ائتِ هٰذَا الجَبّارَ فَقُل لَهُ: إنَّني لَم أستَعمِلكَ عَلیٰ سَفكِ الدِّماءِ وَ اتِّخاذِ الأَموالِ، و إنَّمَا استَعمَلتُكَ لِتَکُفَّ عَنّي أصواتَ المَظلومینَ؛ فَإنّي لَم أدَع ظُلامَتَهُم و إن کانوا کُفّاراً.[۲۸۳]

 

  1. امام صادق علیه السلام: خداوند عزّ و جلّ به يکى از پيامبرانش در مملکت يکى از گردنکشان، وحى فرمود: «نزد اين عصيانگر برو و به او بگو: من تو را براى خونريزى و چپاول اموال [مردم] به کار نگماشتم؛ بلکه تو را به کار گماشتم تا نگذارى صداى ستمديدگان به درگاه من بلند شود؛ زيرا من از ستمى که به آنها رود، نمىگذرم، هر چند کافر باشند».

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن عَهدِهِ إلَى الأَشتَرِ حینَ وَلّاهُ عَلیٰ مِصرَ _: وَ اجعَل لِذَوِي الحاجاتِ مِنكَ قِسماً تُفَرِّغُ لَهُم فيهِ شَخصَكَ، و تَجلِسُ لَهُم مَجلِساً عامّاً فَتَتَواضَعُ فيهِ لِلهِ الَّذي خَلَقَكَ، و تُقعِدُ عَنهُم جُندَكَ و أعوانَكَ مِن أحراسِكَ و شُرَطِكَ حَتّیٰ يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُم غَيرَ مُتَتَعتِعٍ؛ فَإنّي سَمِعتُ رَسولَ اللِه صلی الله علیه و آله يَقولُ في غَيرِ مَوطِنٍ: «لَن تُقَدَّسَ اُمَّةٌ لا يُؤخَذُ لِلضَّعيفِ فيها حَقُّهُ مِنَ القَوِيِّ غَيرَ مُتَتَعتِعٍ».

ثُمَّ احتَمِلِ الخُرقَ[۲۸۴] مِنهُم وَ العِيَّ[۲۸۵]، و نَحِّ عَنهُمُ الضّيقَ وَ الأَنَفَ؛ يَبسُطِ اللهُ عَلَيكَ بِذٰلِكَ أكنافَ رَحمَتِه، و يوجِبُ لَكَ ثَوابَ طاعَتِه، و أعطِ مَا أعطَيتَ هَنيئاً وَ امنَع في إجمالٍ و إعذارٍ.

ثُمَّ اُمورٌ مِن اُمورِكَ لا بُدَّ لَكَ مِن مُباشَرَتِها، مِنها: إجابَةُ عُمّالِكَ بِما يَعيا عَنهُ كُتّابُكَ، و مِنها إصدارُ حاجاتِ النّاسِ يَومَ وُرودِها عَلَيكَ بِما تَحرَجُ[۲۸۶] بِه صُدورُ أعوانِكَ.…

فَلا تُطَوِّلَنَّ احتِجابَكَ عَن رَعِيَّتِكَ؛ فَإنَّ احتِجابَ الوُلاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعبَةٌ مِنَ الضّيقِ و قِلَّةُ عِلمٍ بِالاُمورِ، وَ الاِحتِجابُ مِنهُم يَقطَعُ عَنهُم عِلمَ مَا احتَجَبوا دونَه، فَيَصغُرُ عِندَهُمُ الكَبيرُ و يَعظُمُ الصَّغيرُ، و يَقبُحُ الحَسَنُ و يَحسُنُ القَبيحُ، و يُشابُ الحَقُّ بِالباطِلِ، و إنَّمَا الوالِي بَشَرٌ لا يَعرِفُ ما تَواریٰ عَنهُ النّاسُ بِهِ مِنَ الاُمورِ، و لَيسَت عَلَى الحَقِّ سِماتٌتُعرَفُ بِها ضُروبُ الصِّدقِ مِنَ الكَذِبِ.

و إنَّما أنتَ أحَدُ رَجُلَينِ: إمَّا امرُؤٌ سَخَت نَفسُكَ بِالبَذلِفِي الحَقِّ؛ فَفيمَ احتِجَابُكَ مِن واجِبِ حَقٍّ تُعطيهِ أو فِعلٍ كَريمٍ تُسديهِ؟! أو مُبتَلىً بِالمَنعِ؛ فَما أسرَعَ كَفَّ النّاسِ عَن مَسأَلَتِكَ إذا أيِسوا مِن بَذلِكَ! مَعَ أنَّ أكثَرَ حاجاتِ النّاسِ إلَيكَ مِمّا لا مَؤونَةَ فيهِ عَلَيكَ؛ مِن شَكاةِ مَظلِمَةٍ، أو طَلَبِإنصافٍفي مُعامَلَةٍ.[۲۸۷]

  1. امام على علیه السلام - در سفارشنامهاش به مالک اَشتر، هنگامی که او را بر مصر گماشت -: براى نيازمندان، ساعتى را بگذار که خود شخصاً به کار آنها بپردازى و در نشستى عمومى با آنان بنشينى، و براى خدايى که تو را آفريد، فروتنى کنى، و [در آن ساعت] نگهبان و دربان را کنار گذار، تا آن کسکه سخن مىگويد، بىواهمه و بدون دلهره سخن گويد. به درستى که شنيدم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بارها مىفرمود: «هيچ امّتى پاک شمرده نمیشود که در آن، حقّ ناتوان از توانا، بدون دلهره ستانده نشده باشد».

همچنين درشتى و درماندگى و ناتوانى آنان را در سخن گفتن تحمّل کن و کمحوصلگى و تکبّر را از خود دور گردان تا خداوند، سايهسارهاى رحمت خود را بر تو بگستراند و تو را شایستۀ پاداش اطاعت خویش سازد. آنچه میبخشی، با آسانی و طیب خاطر ببخش و آنچه نمیبخشی، با زیبایی و عذرخواهی نبخش.

نيز بخشى از کارهاست که خود بايد آنها را انجام دهى: يکى از آنها پاسخگويى به کارگزاران است، آنجا که کاتبان (مُنشیان) درمانده میشوند، و ديگرى برآوردن نيازهاى مردم در همان روزی است که بر تو عرضه میشود و يارانت در انجام دادن آن، کُندى میکنند.…

مبادا پنهان بودنت از شهروندان، طولانى گردد؛ چرا که پنهان بودنزمامداران از شهروندان، شاخهاى از تَنگخويى و کماطّلاعى از امور است، و پنهان شدن از شهروندان، زمامداران را از دانستن آنچه از آنان پوشيده است، باز میدارد. در نتیجه، کار بزرگ، در نظر آنان، خُرد به شمار میآيد و کار خُرد، بزرگ مینمايد؛ زيبا، زشت میشود و زشت، زيبا میگردد، و حق و باطل در هم آميخته مىشوند. زمامدار نيز بشرى است که کارى را که مردم از او پنهان دارند، نمىفهمد و حق نیز نشانهای ندارد که با آن،راست از دروغ، شناخته شود.

تو به هر حال، یکی از دو کس خواهی بود: یا مردی که نفْس او در اجرای حق، سخاوتمند است - پس چرا خود را بپوشانی و حقّ واجبی را که بر عهدۀ توست، به دست اهلش نرسانی، یا کار نیکی را که در توان توست، انجام ندهی؟ - یا مردی هستی که در اجرای حق، بخیل است - که در این صورت، مردمان، خیلی زود، درخواست کردن از تو را ترک میکنند؛ چرا که از بخشش تو نومیدند، با آن که بیشتر نیازمندیهای مردمان، رنجی [و خرجی] برای تو ندارد؛ چرا که یا شکایت از ظلمی و عدالت خواستن است، یا در معاملهای انصاف جُستن -».

  1. الإمام عليّ علیه السلام‌: ثَلاثَةٌ مَن كُنَّ فيهِ مِنَ الأَئِمَّةِ صَلَحَ أن يَكونَ إماماً اضطَلَعَ بِأَمانَتِهِ: إذا عَدَلَ في حُكمِهِ، و لَم يَحتَجِب دونَ رَعِيَّتِهِ، و أقامَ كِتابَ اللهِ تَعالیٰ فِي القَريبِ وَ البَعيدِ.[۲۸۸]

 

  1. امام على علیه السلام: سه خصلت است که هر پيشوايى آنها را دارا باشد، شايسته است که پيشوا باشد و بارِ اين امانت را به دوش کشد: هر گاه در حکومت خود، دادگرى کند؛ و خود را از دسترس رعيّتش دور نگه ندارد؛ و [احکام] کتاب خداوند عزّ و جلّ را در بارۀ خویشاوند و بيگانه، اجرا کند.

 

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: اُذَکِّرُ اللهَ الوالِيَ مِن بَعدي عَلیٰ اُمَّتي إلّا تَرَحَّم[۲۸۹] عَلیٰ جَماعةِ المُسلِمینَ؛ فَأَجَلَّ کَبیرَهُم، و رَحِمَ ضَعیفَهُم، و وَقَّرَ عالِمَهُم، و لَم یُضِرَّ بِهِم فَیُذِلَّهُم، و لَم یُفقِرهُم فَیُکفِرَهُم، و لَم یُغلِق بابَهُ دونَهُم فَیَأکُلَ قَوِیُّهُم ضَعیفَهُم.[۲۹۰]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: حاکمِ پس از خودم را به پروا کردن از خدا در کار اُمّتم سفارش میکنم که: با جماعت مسلمانان، نرمخو باشد، این چنین که بزرگشان را حُرمت نهد و به ضعیفشان مهربانی ورزد، و عالمشان را گرامی بدارد، و زیانی به آنها وارد نکند - که خوارشان میگرداند -، و فقیرشان نسازد - که کافرشان میکند-، و در به روی آنها نبندد - که نیرومند آنها ضعیفشان را خواهد خورد -.

الفَصلُ الرّابِع: الحُرِّیَّةُ الثِّقافِیَّةُ

فصل چهارم: آزادی فرهنگی

الکتاب

قرآن

(وَ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُونِ).[۲۹۱]

(و آنچه را از توراتْ پیش از من بوده،‌ تصدیق می‌کنم و [آمده‌ام] تا برخی از چیزهایی را که [در گذشته به سبب ستمکاری‌ها و گناهانتان] بر شما حرام شده بود، حلال کنم و برای شما نشانه‌ای [بر صدق رسالتم] از سوی پروردگارتان آورده‌ام. پس [ای بنی‌اسرائیل!] از خدا پروا کنید و از من (عیسی) فرمان بَرید).

(لَا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ).[۲۹۲]

(خدا هيچ کس را جز به اندازه توانايىاش تکليف نمىکند. هر کس عمل شايستهاى انجام داده، به سود اوست و هر کس مرتکب کار زشتى شده، به زيان اوست. [مؤمنان می‌گويند:] پروردگارا! اگر فراموش کرديم يا مرتکب اشتباه شديم، ما را مؤاخذه مکن. پروردگارا! تکاليف سنگينى برعهدۀ ما مگذار، چنان که بر عهدۀ کسانى که پيش از ما بودند گذاشتى. پروردگارا! و آنچه را به آن تاب و توان نداريم، بر ما تحميل مکن؛ و از ما درگذر؛ و ما را بيامرز؛ و بر ما رحم کن. تو سرپرست مايى. پس ما را بر گروه کافران پيروز فرما).

(الَّذِيــنَ يَـتَّبِعُونَ الــرَّسُولَ النَّبِـِيَّ الأُمِّيَّ الَّـذي يَجـِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُم فِي التَّوراةِ وَ الإِنْجيلِ يَأْمُرُهُم بِالمَعرُوفِ وَ يَنْهاهُم عَنِ المُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الخَـبائِـثَ وَ يَـضَعُ عَنْهُم إِصْـرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتيكانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي اُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ).[۲۹۳]

(همانان که از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده - که [نام] او را نزد خود، در تورات و انجيل، نوشته مىيابند - پيروى مىکنند؛ [همان پيامبرى که] آنان را به کار پسنديده، فرمان مىدهد و از کار ناپسند، باز مىدارد و براى آنان، چيزهاى پاکيزه را حلال و چيزهاى ناپاک را حرام مىگردانَد و از [دوش] آنان، قيد و بندهايى را که بر آنان بوده است، بر مىدارد. پس کسانى که به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و يارىاش کردند و نورى را که با او نازل شده است، پيروى کردند، آنان، همان رستگاران اند).

الحدیث

حدیث

  1. الإمام عليّ علیه السلام: اِضرِبوا بعضَ الرَّأيِ بِبَعضٍ؛ يَتَوَلَّدُ مِنهُ الصَّوابُ‌.[۲۹۴]

 

  1. امام على علیه السلام: تبادل اندیشه کنيد تا در نتیجۀ آن، انديشۀ درست متولّد شود.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام: مَنِ استَقبَلَ وُجوهَ الآراءِ، عَرَفَ مَواقِعَ الخَطَإ.[۲۹۵]

 

  1. امام على علیه السلام: هر کس به پيشواز آراى گوناگون برود، لغزشگاه‌ها را خواهد شناخت.

 

  1. الإمام الصادق علیه السلام: کانَ أميرُ المُؤمِنينَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ _ صَلَواتُ اللّه عَلَيهِ _ يَقولُ لِلنّاسِ بِالكوفَةِ: يا أهلَ الكوفَةِ! أ تَرَوُنّي لا أعلَمُ ما يُصلِحُكُم؟! بَلىٰ، و لٰكِنّي أكرَهُ أن اُصلِحَكُم بِفَسادِ نَفسي.[۲۹۶]

 

  1. امام صادق علیه السلام: امير مؤمنان على بن ابى طالب - که درود خدا بر او باد - در کوفه به مردم مىفرمود: «اى مردم کوفه! آيا گمان مىکنيد نمىدانم چگونه شما را به راه آورم؟ چرا؛ ولی خوش ندارم که شما را با بهاى تباه کردن خويش، به راه آورم».

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن كَلامٍ لَهُ يُوَبِّخُ فيهِ أصحابَهُ _: كَم اُداريكُم؟... و إنّي لَعالِمٌ بِما يُصلِحُكُم و يُقيمُ أوَدَكُم[۲۹۷]، و لٰكِنّي لا أریٰ إصلاحَكُم بِإفسادِ نَفسي.[۲۹۸]

 

  1. امام على علیه السلام - در سخنی از او در سرزنش اصحابش -: تا کجا با شما مدارا کنم؟!... من مىدانم که چه چيزی شما را اصلاح مىکند و کجى و انحراف شما را راست مىگرداند؛ امّا من اصلاح شما را به بهای تباه کردن خودم، جایز نمىدانم.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _‌ مِن عَهدِهِ لِلأَشتَرِ حینَ وَلّاهُ عَلیٰ مِصرَ _: و لا تَنقُض سُنَّةً صالِحَةً عَمِلَ بِها صُدورُ هٰذِهِ الاُمَّةِ وَ اجتَمَعَت بِهَا الاُلفَةُ و صَلَحَت عَلَيهَا الرَّعِيَّةُ، و لا تُحدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيءٍ مِن ماضي تِلكَ السُّنَنِ؛ فَيَكونَ الأَجرُ لِمَن سَنَّها وَ الوِزرُ عَلَيكَ بِما نَقَضتَ مِنهَا.

وَ أكثِر مُدارَسَةَ العُلَماءِ و مُناقَشَةَ الحُكَماءِ في تَثبيتِ ما صَلَحَ عَلَيهِ أمرُ بِلادِكَ، و إقامَةِ مَا استَقامَ بِهِ النّاسُ قَبلَكَ.[۲۹۹]

  1. امام على علیه السلام - در سفارشنامهاش به مالک اَشتر، هنگامی که او را بر مصر گماشت -: و آيين پسنديدهاى را بر هم مزن که بزرگان اين امّت، بدان رفتار نمودهاند و به وسيلۀ آن، همبستگی شکل گرفته است و شهروندان، بر آن پايه، سازش کردهاند، و سنّتی مگذار که به چيزى از آن سنّتهاى نيکِ گذشته، زيان برسانَد، تا پاداش، از آنِ سنّتگذار باشد و گناهش بر تو مانَد که آن را شکستهاى!

و نیز براى تقويت آنچه کارهای سرزمينت را به سامان مىآورد و بر قرار ساختن آنچه مردمِ پيش از تو به واسطۀ آن پايدار ماندهاند، با آگاهان، فراوان گفتگو کن و با فرزانگان، بسيار به چارهجویی بنشين.

راجع: ص۳۱۴ (ما وُضِعَ عن الناسِ و رُفِعَ عنهم) و راجع أیضاً: هٰذه الموسوعة: عنوان «الحَنیفیة» و «التسامح».

ر.ک: ص۳۱۵ (آنچه از دوش مردم برداشته شده و مسئولیتی در آن ندارند). نیز، ر.ک: همین دانش‌نامه: مدخل‌های «حَنیفیّت» و «تسامح».

الفَصلُ الخامِس: الحُرِّیَّةُ الاِقتِصادِیَّةُ

فصل پنجم: آزادی اقتصادی

الکتاب

قرآن

(أَحَلَّ اللهُ البَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا).[۳۰۰]

(خدا، خرید و فروش را حلال و ربا را حرام کرد).

(وَإِلَىٰ مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًا قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ وَلَا تَنْقُصُوا الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ إِنِّي أَرَاكُمْ بِخَيْرٍ وَإِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ* وَيَا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيَالَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ* بَقِيَّةُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ).[۳۰۱]

(و به سوى مَدين، برادرشان شعيب را [فرستاديم]. گفت: «اى قوم من! خدا را پرستش کنيد، که جز او، معبود ديگرى براى شما نيست. پيمانه و وزن را کم نگذارید [و کم‌فروشى نکنید]. من [هم‌اکنون] شما را در نعمت مىبينم [ولى] از عذاب روز فراگير، بر شما بيمناکم * و اى قوم من! پيمانه و وزن را با عدالت، تمام دهيد و بر اشياء [و اجناس] مردم، عيب نگذاريد [و داشته‌هایشان را بی‌ارزش جلوه ندهید] و در زمين به فساد نکوشيد. * آنچه خداوند [از سرمايههاى حلال] براى شما باقى گذا��ده، برايتان بهتر است، اگر ايمان داشته باشيد و من، پاسدار شما [و مأمور بر اجبارتان به ايمان] نيستم).

الحدیث

حدیث

  1. رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله: إنَّ النّاسَ مُسَلَّطونَ عَلیٰ أموالِهِم.[۳۰۲]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: مردم بر اموال خویش، مسلّط اند (/ اختیار اموال خود را دارند).

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: لا یَحِلُّ دَمُ امرِئٍ مُسلِمٍ و لا مالُهُ إلّا بِطیبِ نَفسِهِ.[۳۰۳]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: خون و مال مسلمان، جز به رضایت او، [بر دیگران] حلال نیست.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: عَلَی الیَدِ ما أخَذَت حَتّیٰ تُؤَدّي.[۳۰۴]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله:هر کس داراییِ دیگری را [بدون رضایت او] تصرّف کرد، بدهکار [و مسئول]است، تا وقتی که [آن را] باز گردانَد.

 

  1. رسول الله صلی الله علیه و آله: لا ضَرَرَ و لا ضِرارَ[۳۰۵].[۳۰۶]

 

  1. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: زیان رساندن به خود و دیگری، ممنوع است.

 

  1. الإمام عليّ علیه السلام _ مِن کِتابِهِ إلَی الأَشتَرِ النَّخَعِيِّ حینَ وَلّاهُ عَلىٰ مِصرَ _: و قَد جَعَلَ اللّهُ عَهدَهُ
    و ذِمَّتَهُ أمناً أفضاهُ بَينَ العِبادِ بِرَحمَتِهِ‌، و حَريماً يَسكُنونَ إلىٰ مَنَعَتِهِ، و يَستَفيضونَ إلىٰ جِوارِهِ‌، فَلا إدغالَ
    [۳۰۷] و لا مُدالَسَةَ[۳۰۸] و لا خِداعَ فيهِ‌.[۳۰۹]

 

  1. امام علی علیه السلام ـ در نامه‌اش به مالک اشتر نخعی، آن گاه که او را بر مصر گماشت ـ: خداوند، عهد و قرار خويش را از روى رحمت خويش، مايۀ امنيت مردم و حريمى که در پناهش بيارمند و در کنارش پناه گيرند، قرار داده است. پس در قرارداد، خيانت، فريب و مکر، راه ندارد.

 

  1. الإمام الباقر علیه السلام: إنَّ سَمُرَةَ بنَ جُندَبٍ کانَ لَهُ عِذقٌ[۳۱۰] في حائِطٍ لِرَجُلٍ مِنَ الأَنصارِ، و کانَ مَنزِلُ الأَنصارِيِّ بِبابِ البُستانِ، و کانَ یَمُرُّ بِهِ إلیٰ نَخلَتِهِ و لا یَستَأْذِنُ، فَکَلَّمَهُ الأَنصارِيُّ أن یَستَأْذِنَ إذا جاءَ، فَأَبیٰ سَمُرَةُ، فَلَمّا تَأَبّیٰ، جاءَ الأَنصارِيُّ إلیٰ رَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله، فَشَکا إلَیهِ و خَبَّرَهُ الخَبَرَ.

فَأَرسَلَ إلَیهِ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله و خَبَّرَهُ بِقَولِ الأَنصارِيِّ و ما شَکا، و قالَ: إن أرَدتَ الدُّخولَ فَاستَأْذِن.

فَأَبیٰ. فَلَمّا أبیٰ ساوَمَهُ حَتّیٰ بَلَغَ بِهِ مِنَ الثَّمَنِ ما شاءَ اللّٰهُ، فَأَبیٰ أن یَبیعَ. فَقالَ صلی الله علیه و آله: «لَكَ بِها عِذقٌ یُمَدُّ لَكَ فِي‌ الجَنَّةِ»، فَأَبیٰ أن یَقبَلَ!

فَقالَ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله لِلأَنصارِيِّ: اِذهَب، فَاقلَعها وَ ارمِ بِها إلَیهِ؛ فَإنَّهُ لا ضَرَرَ و لا ضِرارَ.[۳۱۱]

  1. امام باقر علیه السلام: سَمُرَة بن جُندَب، در باغ یکی از انصار، درخت خرمایی داشت. خانۀ آن انصاری، کنار دَرِ باغ بود. سمره بی آن که اجازه بگیرد، وارد باغ میشد. مرد انصاری با سَمُره صحبت کرد که وقتی به باغ میآید، اجازه بگیرد؛ امّا او نپذیرفت. مرد انصاری، نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد و ماجرا را به پیامبر گفت و به ایشان شِکوه کرد.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در پی سمُره فرستاد و سخن مرد انصاری و شکایت او را به اطّلاع وی رساند و فرمود: «هر گاه خواستی وارد باغ شوی، اجازه بگیر».

سمره نپذیرفت و از این کار، خودداری کرد. پیامبر خدا با او [بر سر خرید درختش] چانه زد و قیمت آن را خیلی بالا برد تا راضی به فروش شود؛ ولی سمره از فروختن [درخت]، خودداری کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «در برابر این درخت خرما، درخت خرمایی در بهشت به تو میدهم». سمره باز هم امتناع کرد.

در این هنگام، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به مرد انصاری فرمود: «برو و درخت خرمای او را از ریشه در آور و جلویش بینداز؛ زیرا زیان دیدن و زیان رساندن، ممنوع است».

  1. الإمام الصادق علیه السلام: قَضیٰ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله بَینَ أهلِ المَدینَةِ في مَشارِبِ النَّخلِ أنَّهُ لا یُمنَعُ نَفعُ الشَّيءِ، و قَضیٰ صلی الله علیه و آله بینَ أهلِ البادِیَةِ أنَّهُ لا یُمنَعُ فَضلُ ماءٍ لِیُمنَعَ بِهِ فَضلُ کَلَأٍ، و قالَ: لا ضَرَرَ و لا ضِرارَ.[۳۱۲]

 

  1. امام صادق علیه السلام: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای مردم مدینه در بارۀ آبیاری نخلستان، چنین حکم کرد که: «نباید مانع استفادۀ مردم از آب اضافی شد». نیز برای بادیهنشینان چنین حکم کرد که: «نباید جلوی آب اضافی را گرفت، تا مبادا جلوی [رسیدن آب به] مرتع گرفته شود». همچنین فرمود: «زیان رساندن به خود و دیگران ممنوع است».

 

  1. الإمام زين العابدين علیه السلام: مَرَّ رَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله بِالمُحتَكِرينَ، فَأَمَرَ بِحُكرَتِهِمأن تُخرَجَ إلیٰ بُطونِالأَسواقِ و حَيثُ تَنظُرُ الأَبصارُ إلَيها، فَقيلَ لِرَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله: لَو قَوَّمتَ عَلَيهِم!

فَغَضِبَ صلی الله علیه و آله حَتّیٰ عُرِفَ الغَضَبُ في وَجهِهِ، و قالَ: أنَا اُقَوِّمُ عَلَيهِم؟! إنَّمَا السِّعرُ إلَى اللهِ عزّ و جلّ يَرفَعُهُ إذا شاءَ و يَخفِضُهُ إذا شاءَ.

و قيلَ لِرَسولِ اللهِ صلی الله علیه و آله: لَو أسعَرتَ لَنا سِعراً؛ فَإنَّ الأَسعارَ تَزيدُ و تَنقُصُ!

فَقالَ صلی الله علیه و آله: ما كُنتُ لِأَلقَى اللهَ عزّ و جلّ بِبِدعَةٍ لَم يُحدِث لي فيها شَيئاً، فَدَعوا عِبادَ اللهِ يَأكُل بَعضُهُم مِن بَعضٍ.[۳۱۳]

  1. امام زين العابدين علیه السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بر احتکار کنندگان گذشت و فرمان داد تا آنچه احتکار کردهاند، به ميان بازار آورده و در معرض ديد مردم قرار داده شود. به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله گفتند: خوب بود براى آنان قيمت تعيين مىکرديد!

ايشان به خشم آمد - چندان که غضب در چهرهاش نمود يافت - و فرمود: «من براى آنان، قيمت تعيين کنم؟! قيمت، در دست خداست. هر گاه بخواهد، آن را بالا میبَرَد و هر گاه بخواهد، پايينش میآورَد».

به ایشان گفته شد: برای ما قیمتی را تعیین کنید؛ زیرا قیمت‌ها بالا و پایین می‌روند.

سپس فرمود: «حاضر نیستم خدا را با بدعتی [در دینش] ملاقات کنم، در جایی که هیچ پایه‌ای (قانونی) برایم نگذاشته است. بندگان خدا را رها کنید تا از [معامله با] یکدیگر، روزی بخورند».

  1. الإمام الصادق علیه السلام: بَعَثَ أميرُ المُؤمِنينَ _ صَلَواتُ اللهِ عَلَیهِ _ مُصَدِّقاً[۳۱۴] مِنَ الكوفَةِ إلیٰ بادِيَتِها فَقالَ لَهُ: يا عَبدَ اللهِ، انطَلِق و عَلَيكَ بِتَقوَى اللهِ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ، و لا تُؤثِرَنَّ دُنياكَ عَلیٰ آخِرَتِكَ، و كُن حافِظاً لِمَا ائتَمَنتُكَ عَلَيهِ، راعِياً لِحَقِّ اللهِ فيهِ، حَتّیٰ تَأتِيَ نادِيَ بَني فُلانٍ، فَإذا قَدِمتَ فَانزِل بِمائِهِم مِن غَيرِ أن تُخالِطَ أبياتَهُم، ثُمَّ امضِ إلَيهِم بِسَكينَةٍ و وَقارٍ حَتّیٰ تَقومَ بَينَهُم و تُسَلِّمَ عَلَيهِم، ثُمَّ قُل لَهُم: يا عِبادَ اللهِ! أرسَلَني إلَيكُم وَلِيُّ اللهِ لآِخُذَ مِنكُم حَقَّ اللهِ في أموالِكُم، فَهَل لِلهِ في أموالِكُم مِن حَقٍّ فَتُؤَدّونَ إلیٰ وَلِيِّهِ؟ فَإن قالَ لَكَ قائِلٌ: لا، فَلا تُراجِعهُ،و إن أنعَمَ لَكَ مِنهُم مُنعِمٌ فَانطَلِق مَعَهُ مِن غَيرِ أن تُخيفَهُ أو تَعِدَهُ إلّا خَيراً؛ فَإذا أتَيتَ مالَهُ فَلا تَدخُلهُ إلّا بِإذنِهِ، فَإنَّ أكثَرَهُ لَهُ، فَقُل: يا عَبدَ اللهِ، أ تَأْذَنُ لي في دُخولِ مالِكَ؟ فَإن أذِنَ لَكَ فَلا تَدخُلهُ دُخولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَيهِ فيهِ و لا عَنِفٍ بِهِ.

فَاصدَعِ المالَ صِدعَينِ[۳۱۵]،ثُمَّ خَيِّرهُ أيَّ الصَّدعَينِ شاءَ، فَأَيَّهُمَا اختارَ فَلا تَعرِض لَهُ، ثُمَّ اصدَعِ الباقِيَ صِدعَينِ، ثُمَّ خَيِّرهُ، فَأَيَّهُمَا اختارَ فَلا تَعرِض لَهُ، و لا تَزالُ كَذٰلِكَ حَتّیٰ يَبقیٰ ما فيهِ وَفاءٌ لِحَقِّ اللهِ _ تَبارَكَ و تَعالیٰ _ مِن مالِهِ، فَإذا بَقِيَ ذٰلِكَ فَاقبِض حَقَّ اللهِ مِنهُ، و إنِ استَقالَكَ فَأَقِلهُ،ثُمَّ اخلِطها وَ اصنَع مِثلَ الَّذي صَنَعتَ أوَّلاً حَتّیٰ تَأْخُذَ حَقَّ اللهِ في مالِهِ.[۳۱۶]

  1. امام صادق علیه السلام: امير مؤمنان علیه السلام يک مأمور زکات را به آبادیهای کوفه فرستاد و به او فرمود: «اى بندۀ خدا! برو و تنها از خداى يگانۀ بىشريک پروا کن، و دنيايت را بر آخرتت ترجيح مده و از آنچه در آن به تو اعتماد کردهام، پاسدارى کن و حقوق خدا را در آن مراعات نما، تا به جمع فلان خاندان برسى و هنگامى که رسيدى، در کنار آبگير آنها فرود آى و به خانههاى آنان وارد نشو. سپس با آرامش و وقار به سمت آنان برو و در ميانشان بِايست و بر آنان سلام کن و به آنها بگو: "اى بندگان خدا! ولىّ خدا مرا به سوى شما فرستاده است تا سهمى را که خداوند در اموال شما دارد، بستانم. آيا خدا در اموالتان سهمى دارد تا آن را به ولىّ وى بپردازيد؟". آنگاه، اگر کسى به تو گفت: "نه"، به سراغ وى مرو، و اگر کسى از آنان به تو جواب مساعد داد، با او همراه شو، بى آنکه او را بترسانى يا وعدهاى جز وعدۀ خير بدهى. پس هر گاه خواستى وارد اموال وى شوى، بدون اجازه به ميان آن مرو؛ زيرا بيشتر آن [اموال] از آنِ اوست، و به او بگو: "اى بندۀ خدا! به من اجازه مىدهى به ميان اموالت بروم؟". اگر اجازه هم داد، همانند کسى وارد نشو که خود را بر آن مسلّط مىشمارد و سخت مىگيرد.

مال را دو بخش کن و صاحبش را [در گزينش يکى از دو بخش] آزاد بگذار. هر کدام را که برگزيد، به آنچه برگزيده، چنگ مينداز. آنگاه، باقىمانده را نيز دو بخش کن و او را در گزينش، آزاد بگذار. اگر يکى را برگزيد، به گزيدۀ وى تعرّض نکن. اين کار را همچنان ادامه بده تا به اندازۀ حقّ خداوند عزّ و جلّ در مال وى باقى مانَد و حقّ خدا را از او بستان. اگر خواست که اين قرار را به هم زند، بپذير و باز آن دو بخش را در هم بیامیز و همانند بار نخست، عمل کن تا حقّ خدا را در مال او بستانى».

  1. به قلم پژوهشگر ارجمند، جناب آقای محمّدهادی خالقی.
  2. «الحاء و الراء في المضاعف له أصلان؛ فالأوّل: ما خالف العبوديَّة و برئ من العيب و النقص... و الثاني: خلاف البَرد» (معجم مقاییس اللّغة: ج۲ ص۶-۷ مادّۀ «ح رر») و «الاسم: الحُرّیَّة... یُقال للعبدِ إذا اُعتِقَ: هو عَتیقٌ و هو حُرٌّ؛ فکأنَّ العبدَ إذا اُعتِقَ صارَ عَتیقاً و صارَ حُرّاً، مَعناهُ: صارَ کریماً، بعدَ أن کانَ مَهیناً» (الزینة فی المصطلحات الدینیّة، ابو حاتم رازی: ج۲ ص۸۲۰ اصطلاح «الحرّیة») و «الحُرّ: کُلّ شیءٍ فاخر... و الحُرّ من الناس: خیارُهم و أفاضلُهم... و یقال: هو من حُرّیةِ قومه، أي: من خالِصِهم» (تهذیب اللغة: ج۳ ص۲۷۷).
  3. برای نمونه، پییر بوردیو در کتاب تمایز: نقد اجتماعی قضاوتهای ذوقی (ص۴۳۹ و ۶۴۱) و کوئنتین اسکینر در کتاب بینشهای علم سیاست (ج۱ ص۲۹۰ - ۲۹۶).
  4. مقصود، تعریف به رسم ناقص و ملحقات آن است. در این باره، ر.ک: المنطق، محمّدرضا مظفّر: ص۱۰۰، دانش منطق، محمود منتظری مقدّم: ص۱۵۳.
  5. شایان ذکر است که برخی فقیهان معاصر (مانند [آیة اللّٰه] سیّد محمّد حسینی شیرازی)، پا از فقه سنّتی فراتر نهاده و در آثار فقهی خویش، به موضوع «آزادی» (به معنای امروزین آن) توجّه نشان داده و سرفصل تازهای تحت عنوان «فقه الحرّیات (فقه آزادیها)» گشودهاند. برای دیدن نمونهها در آثار ایشان، ر.ک: موسوعة الفقه / السیاسة: ص۴۵۴ (أصالة الحُرّیة و أقسام الحرّیات)، موسوعة الفقه / البیع: ج۵ ص۴۷ (الحرّیات)، موسوعة الفقه / القانون: ص۳۳۳ (رعایة حرّیات الناس)، الصیاغة الجدیدة لعالَم الإیمان و الحرّیة و الرفاه و السلام: ص۳۰۷ (الفصل الثالث: الحرّیة في الإسلام) و ۴۶۶ (الحرّیة الإسلامیّة).
  6. نساء: آیۀ ۸۶.
  7. المناقب، ابن شهرآشوب: ج۴ ص۱۸، نثر الدرّ: ج۱ ص۳۳۵، نزهة الناظر: ص۱۳۰ ح۲۳۵؛ جواهر المطالب، دمشقی: ج۲ ص۳۱۷ (حدیث، در سه منبع اخیر، با الفاظ مشابه و از امام حسین علیه السلام روایت شده است).
  8. ر.ک: فلسفۀ سیاسی، کوئینتن: ص۲۹۷، اصطلاحنامۀ فلسفۀ سیاسی، زیر نظر [آیة اللّٰه] مصباح یزدی: ص۷۲ - ۷۵، حقوق بشر و آزادیهای اساسی، هاشمی: ص۲۰۸، حق و مصلحت، راسخ: ص۲۷۷.
  9. ر.ک: لِوْیاتان، هابْز: ص۱۶۰، رسالهای در بارۀ حکومت، لاک: ص۱۱۸، اصطلاحنامۀ فلسفۀ سیاسی: ص۷۰ - ۷۱ و ۲۳۰.
  10. ر.ک: در بارۀ آزادی، برلین: ص۲۳۷، رساله در بارۀ آزادی، میل: ص۲۳۹، روح القوانین، مُنتسکیو: ص۲۹۴، قرارداد اجتماعی، روسو: ص۹۵، اصطلاحنامۀ فلسفۀ سیاسی: ص۷۱ و ۷۷ - ۷۸.
  11. ر.ک: علم اقتصاد و جامعۀ خوب، استیگلیتز: ص۹- ۱۸، توسعه به مَثابه آزادی، سن: ص۲۹- ۳۲.
  12. ر.ک: اصطلاحنامۀ فلسفۀ سیاسی: ص۷۲، ۷۷ و ۲۳۱.
  13. ر.ک: حقوق بشر و آزادیهای اساسی: ص۳۲۰ - ۴۲۸، نظریّۀ عدالت، رالز: ص۱۱۱؛ اصطلاحنامۀ فلسفۀ سیاسی: ص۲۳۰ - ۲۳۲. نیز، ر.ک: منشور بین المللی حقوق بشر (۱۹۷۶ م) و اعلامیّهها، میثاقها و مقاولهنامههای مندرج در آن.
  14. ر.ک: خدمات متقابل اسلام و ایران، مطهّری: ص۶۵، تکثّر و گفتگو - تأمّلاتی دروندینی، مهریزی: ص۸۶، ۹۹ و ۲۲۹، حقوق بشر و نظام اجتماعی در اسلام، موسوی زنجانی: ص۷۹.
  15. ر.ک: قرارداد اجتماعى: ص۵۵، رسالهاى در بارۀ حکومت: ص۹۰، اصطلاحنامۀ فلسفۀ سياسى: ص۷۸.
  16. ر.ک: حق و تکليف، [آية اللّٰه] جوادى آملى: ص۱۸۱، دين و آزادى، [آية اللّٰه] مصباح يزدى: ص۵۸ و ۸۴، اصطلاحنامۀ فلسفۀ سياسى: ص۷۳ و ۷۶ - ۷۷. گفتنى است [آیة اللّٰه شهيد] مطهّرى، آزادى را از جنس «تکليف» مىداند (يادداشتهای استاد: ج۱ ص۷۵ و ۷۷).
  17. ر.ک: الميزان فی تفسير القرآن: ج۴ ص۲۶۳ و ج۱۰ ص۳۵۸، تأمّلات سیاسی علّامه طباطبایی: ص۱۳۸، اصطلاحنامۀ فلسفۀ سياسى: ص۲۲۹ - ۲۳۰.
  18. در اين باره، ر.ک: آزادى، عقل و ايمان، سروش محلّاتی: ص۳۵۲، ايمان و آزادى، مجتهد شبستری: ص۳۹.
  19. در اين باره، ر.ک: المدرسة الإسلاميّة، [آية اللّٰه] سيّد محمّدباقر صدر: ص۸۶ - ۱۰۱، المدرسة القرآنيّة، همو: ص۱۳۲ (ذيل آيۀ ۲۸ از سورۀ قصص)، شرح الکافی للمازندرانی مع تعالیق الشَّعرانی: ج۱ ص۲۱۸ و ۲۴۱ و ۲۴۴ و ج۵ ص۲۰۴ و ۲۱۷ و ۲۵۷ (شش تعلیقۀ علّامه ابو الحسن شَعرانی).
  20. ر.ک: کتاب اِميل، روسو: ص۱۸۵، دين طبيعى، هيوم: ص۲۶۹، فاشيسم ابدى، اِکو: ص۲۷.
  21. ر.ک: ح۱۱ - ۱۷ (آزادی عقیده). نیز، ر.ک: آزادی دینی از منظر فقه اسلامی، موسویان: ص۶۹ - ۸۹؛ التعدّدیة و الحرّیة فی الإسلام (بحث فی حرّیة المعتقَد و تعدّد المذاهب): ص۳۱.
  22. امام صادق علیه السلام: «قَومٌ عَبَدُوا اللّهَ حُبّاً لَهُ، فَتِلکَ عِبادَةُ الأَحرارِ و هِيَ أفضَلُ العِبادَة؛ گروهى از مردم، خدا را از روى عشق، عبادت مىکنند، که اين، عبادت آزادمردان است و برترين عبادت است» (الکافى: ج۲ ص۸۴ ح۵). نيز، ر.ک: همین دانشنامه: مدخل «آزادگی» ح۶۵ ـ ۶۶.
  23. (وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ) (نحل: آیۀ ۳۶). نیز، ر.ک: بقره: آیۀ ۲۵۶، نساء: آیۀ ۶۰، آل عمران: آیۀ ۶۴.
  24. روح توحيد: نفى عبوديت غير خدا، [آية اللّٰه] خامنهاى: ص۶. نيز، ر.ک: مجموعه آثار استاد مطهّرى: ج۱ ص۵۵۵ و ۵۲۶ (علل گرايش به مادّيگرى)، کوششی در راه تبیین و تفکر در مورد توحید، گلزاده غفوری، ص۷۹ (مصادیق شرک در جامعۀ امروز)، آستانۀ تجدّد (در شرح «تنبيه الاُمّة» نايينى)، فَیرحی: ص۱۳۸.
  25. مثنوى: دفتر ششم.
  26. مضمون آیۀ ۱۵۷ از سورۀ اعراف و آیات ۱۷ - ۱۸ از سورۀ دخان و ۱۵ - ۲۲ از سورۀ شُعرا.
  27. ر.ک: ح۱۳. نیز، الصیاغة الجدیدة: ص۳۰۸ - ۳۴۵.
  28. در بارۀ اصالت و محوريتِ: آزادى، عدالت، انصاف، وحدت و کرامت انسان در اجتماعيات اسلام، به ترتيب، ر.ک: ح۱۳. نیز، الصياغة الجديدة، [آية اللّٰه] حسينى شيرازى: ص۴۶۶، مرام جاودانه، [علّامه] محمّدرضا حکيمى: ص۷۳، دانشنامۀ قرآن و حديث: ج۲۰ ص۱۳۸ (مدخل «الجماعة / همبستگى») و ج۲ ص۷ (مدخل «الإخاء / برادرى»)، فلسفۀ حقوق بشر، [آية اللّٰه] جوادى آملى: ص۱۲۸.
  29. غرر الحکم: ح۴۷۸۰: «جَعَلَ اللّٰهُ سُبحانَهُ حُقوقَ عِبادِهِ مُقَدِّمَةً لِحُقوقِهِ، فَمَن قامَ بِحُقوقِ عِبادِ اللّٰه کانَ ذٰلِكَ مُؤَدِّیاً إلَی القِیامِ بِحَقِّ اللّٰهِ».
  30. الميزان فى تفسير القرآن: ج۳ ص۵۹ (ذیل آیه ۷ از سورۀ آل عمران). علّامه طباطبايى، در جاى ديگر، به بيانى ديگر فرموده است: «در اخلاق اسلام، آنچه در واقع و در نزد عقل سليم پسنديده است، انتخاب شده و بر اصل توحيد، استوار گرديده است. سپس روى پايه و اصل اخلاق، يک سلسله مقرّرات و قوانين عملى... تشريع شده است» (تعاليم اسلام: ص۵۶). گفتنی است ایشان پس از توحید، دومین دعوت قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله را دعوت به «فکر / تفکّر اجتماعی» میداند که عامل وحدت،مانع تفرقه و زمینهساز گفتگو و صلح و رواداری است (ر.ک: المیزان: ج۵ ص۲۸۳، ذیل آیات ۱۵ - ۱۹ از سورۀ مائده، شیعه / مجموعه مذاکرات با هانری کربن: ص۷۱). نیز، ر.ک: نثر طوبی، شعرانی: ج۱ ص۲۷۲.
  31. در اين باره، ر.ک: يادداشتهاى استاد مطهّرى: ج۱ ص۱۱۵ - ۱۱۶. نيز، ر.ک: آزادی از نگاه استاد شهید آیة اللّٰه مطهّری، حسین یزدی: ص۱۴۳ - ۲۵۰ (آزادی اجتماعی، ایمان و معرفت)، «آزادى در انديشۀ شهيد مطهّرى»، آذرنوش سمیعی، پایگاه جامع استاد شهید مرتضی مطهّری، «آزادی در اندیشۀ سیاسی استاد شهید مرتضی مطهّری»، کاظم حسینی، فصلنامۀ سیاست: ش۱۱ (پاییز ۱۳۹۵).
  32. به ترتيب، ر.ک: انسان کامل، [آية اللّٰه] مطهّرى: ص۴۸، گفتارهاى معنوى، [آية اللّٰه] مطهّرى: ص۱۹، انسان کامل: ص۳۴۷. شهيد مطهّرى همچنين معتقد است: «روح آزادىخواهى و حُرّيت، در تمام دستورات اسلامى به چشم مىخورد» و «در متن تعاليم اسلامى وجود دارد... و [اساساً] اسلام، دين حرّيت و آزادى است» و «از نظر اسلام، مفاهيم دينى، هميشه مساوى با آزادى بوده است» و «اعتقاد به خدا، مساوى است با اين که انسان، آزاد و مختار باشد». در این باره، به ترتيب، ر.ک: پيرامون انقلاب اسلامى: ص۴۱ - ۴۲ و ۵۳، مجموعۀ آثار استاد مطهّرى: ج۱ ص۵۵۵ و ۵۲۶ (علل گرايش به مادّيگرى)، فلسفۀ تاريخ: ج۱ ص۲۸۵.
  33. ر.ک: الحياة (فارسی)، حکيمى: ج۶ ص۶۰۷ و ۶۳۷ و ج۹ ص۲۹۴، جامعهسازى قرآنى، محمّدرضا حکيمى: ص۱۶۵ - ۱۶۸، خطابههای اخلاقی، [شهید] مطهّری: ج۲ ص۴۶، نسبت آزادى سياسى و عدالت اجتماعى در انديشۀ استاد شهيد آية اللّٰهمطهّرى، سوادی: ص۳۱، ۳۵ و ۱۰۰.
  34. براى ديدن پاسخهاى تفصيلىِ اين پرسشها، از جمله، ر.ک: همين دانشنامه: ج۲۲ (مدخل «جهاد»، ذیل عناوین «جهاد ابتدايى» و «پژوهشى در بارۀ گونههاى جهاد». نیز، ر. ک: جهاد اسلامى و آزادى عقیده، [آية اللّٰهشهيد] مطهّرى: ص۲۶ - ۳۰، جهاد در اسلام، صالحی نجفآبادی: ص۲۸۱، دائرة المعارف قرآن کريم، پژوهشکدۀ فرهنگ و معارف قرآن: ج۱ ص۱۹۰ (مدخل «آزادى»)، اسلام و اعلاميّۀ حقوق بشر، مهدى حائرى: ص۲۷۳ (جهاد و آزادى عقيده)، اسلام و اعلاميّۀ جهانی حقوق بشر، علی گلزاده: ص۱۰۵، شهر مردگان (ده مقاله در حقوق اساسی)، سروش محلّاتی: ص۳۷ (امام خمینی و نظریّۀ طاغوت).
  35. بلد: آيۀ ۱۰ - ۱۸.
  36. نساء: آيۀ ۷۵.
  37. ر.ک: جهاد اسلامی و آزادى عقيده: ص۱۹، يادداشتهاى استاد: ج۱ ص۱۴. نيز، ر.ک: همين دانشنامه: ج۲۲ مدخل «جهاد»، جهاد در فقه معاصر شیعه، سروش محلّاتی: ج۱ ص۹۷.
  38. از آیۀ (فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ؛ هر کس بردهای نیافت [که آزاد کند]، دو ماه پی در پی روزه بگیرد) (مجادله: آیۀ ۴) میتوان برداشت کرد که نظام اجتماعی پیشنهادیِ قرآن، برای حذف تدریجی بردگی از انسانها طرّاحی شده است؛ یعنی برای روزی که دیگر بردهای نباشد.
  39. براى ديدن ديگر آيات مربوط، ر.ک: فرهنگ قرآن، هاشمی رفسنجانی و همکاران: ج۱ ص۲۶۲ - ۳۰۲ (آزادى). از جملۀ اين آيات، آيۀ ۹ از سورۀ حجرات است. در بارۀ اين آيه، ر.ک: اسلام و اعلاميّۀ جهانى حقوق بشر، على گلزاده: ص۱۱۲ - ۱۱۴ (تشکيلات مقابله با زورگويان) و ۱۲۱ (پاسدارى از انسان).
  40. در این باره، برای نمونه، ر.ک: فقه الحرب و السِّلم، حیدر حُبّ اللّٰه: ج۳ ص۵۰۱ - ۵۶۸.
  41. در اين باره، ر.ک: با قرآن در صحنه، [آية اللّٰه] طالقانى: ص۹۱، انديشه و ايمان در آزادى، سروش محلّاتی: ص۸۳، شهر مردگان: ص۵۱ (استغاثۀ مظلوم)، جریانهای تفسیری معاصر و مسئلۀ آزادی، آرمین: ص۹۲.
  42. الکافی: ج۶ ص۱۸۰ ح۱، تهذیب الأحکام: ج۸ ص۲۱۶ ح۷۶۸.
  43. همان‌ها.
  44. در اين باره، ر.ک: جامع أحاديث الشيعة، بروجردى و معزّى: ج۲۱ ص۱۴۸ - ۱۶۱ (باب من أعتق مسلماً).
  45. المعجم الکبير: ج۸ ص۲۱۷ ح۷۸۷۱، شعب الإيمان: ج۴ ص۷ ح۴۲۰۸، مجمع الزوائد: ج۴ ص۲۴۴. بدین ترتیب، روشن است که ستایش و حمایت مسلمانان و حتّی رهبران روحانی آنها از مبارزات آزادیخواهانۀ: گاندی، نهرو، عزّ الدین قَسّام، پاتریس لومومبا، عمر مختار، سیمون بولیوار، مارتین لوترکینگ، نلسون ماندلّا، اِلیجا عزّت بگوویچ و امثال آنان، علاوه بر فطری و انسانی بودن، جنبۀ دینی داشته است و دارد.
  46. الکافی: ج۲ ص۱۶۴ ح۵، تهذیب الأحکام: ج۶ ص۱۷۵ ح۳۵۱، الجعفریّات (الأشعثیّات): ص۸۸ (به نقل از امام صادق علیه السلام، از پدرانش، از پیامبر صلی الله علیه و آله)، النوادر، راوندی: ص۲۱، (به نقل از امام علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله).
  47. نهج البلاغة: نامۀ ۴۷. نیز، ر.ک: نهج البلاغة: نامۀ ۶۲، آن جا که امیر مؤمنان علیه السلام در وقت اوجگیری غارتگری معاویه در شام و مصر و عراق، خطاب به مردم مصر نوشته است: «من به دیدار خداوند، مشتاقم... امّا ترسم از این است که [پس از من] کار حکومت بر این امّت، به دست بیخردان و تبهکارانش بیفتد، که بیت المال را بازیچۀ خود سازند و بندگان خدا را بردۀ خود کنند... و اگر چنین ترسی نداشتم، این قدر شما را [برای جنگیدن] تشویق نمیکردم!».
  48. در این باره، ر.ک: نقد و تحلیل جبّاریت، اشپربر: ص۱۱۴ و ۱۳۵.
  49. ر.ک: توسعه به مثابه آزادی: ص۲۵ – ۲۹، عقلانیت و آزادی، سِن: ص۹ – ۱۹، دربارۀ عدالت، سن: ص۲۱ – ۲۴.
  50. عنوان نمونه، ر.ک: نقد و تحلیل جباریت: ص۱۲۹ و ۱۳۱ و ۱۴۵، گفتنی است کارل یاسپرس که انسان را «برخوردار از امکان آزادی، تصمیم‌گیری و انتخاب» می‌داند و معتقد است که انسان «با این آزادی، چیستی خود را رقم می‌زند»، هم‌زمان، به «خُرافۀ علمی» توجه می‌دهد که می‌تواند با ارائۀ تفسیر غلط از ماهیت یا شخصیت انسان، به تخریب آزادی او بینجامد. از نظر وی، خرافۀ علمی یا علم کاذب، نه فقط علم را، که حتی ایمان را نیز ضایع می‌کند و به نومیدی و احساس تحقیر می‌انجامد (ر.ک: ‌آغاز و انجام تاریخ: ص۱۲۸، عالم در آیینۀ تفکّر فلسفی: ص۲۴ - ۲۵).
  51. به عنوان نمونه، در مدخل«آزادگی»، ذیل عناوین «اطاعت غیر خدا» و «گوناگون» و در مدخل «آزادی» (همین مدخل)، ذیل عناوین «آزادی تعقّل» و «آزادی فرهنگی» و نیز: ج۲۵ ص۵۰۲ – ۵۰۷ (مدخل «حج»، ذیل عنوان «توضیحی دربارۀ برائت از مشرکان»).
  52. این دیدگاه در عصر جدید، ظاهراً نخستین بار توسط کانت، مطرح شده است (ر.ک: نقد و تحلیل جباریت: ص۱۲۹).
  53. ر.ک: المیزان في تفسیر القرآن: ج۴ ص۱۳۴ – ۱۳۵ (ذیل آیۀ ۲۰۰ از سورۀ آل عمران) و ج۷ ص۳۸۹ (ذیل آیۀ ۱۵۹ از سورۀ انعام).
  54. ر.ک: تعلیقات علامه ابو الحسن شَعرانی بر شرح اُصول الکافی مازندرانی (ج۵ ص۲۵۷ و ج۱ ص۲۴۴).
  55. ر.ک: کنفویوس، یاسپرس: ص۴۸ – ۴۹. نیز، ر.ک: المیزان: ج۱ ص۲۷۱ (ذیل آیۀ ۲۴ از سورۀ بقره)، ده گفتار، مطهری: ج۱ ص۱۴۴ (ابتذال واژه‌ها).
  56. ر.ک: بحران دنیای متجدّد، گنون: ص۴۵.
  57. مانند آیاتی که برای آزادی گفتار و بیان، حد و مرز نهاده و از: نسبت دادن حرفها و برداشتهای خویش به خدا، دروغ گفتن، بیارزش جلوه دادنِ داشتههای مردم و گمراه کردن دیگران، باز داشتهاند (ر.ک: نور: آیۀ ۱۵، نحل: آیۀ ۱۱۶، هود: آیۀ ۸۵، نساء: آیۀ ۹۴ و...).
  58. آل عمران: ۶۴.
  59. آلعمران: ۷۹.
  60. النحل: ۳۶.
  61. البلد: ۱۰ _ ۱۸.
  62. النساء: ۷۵.
  63. الأعراف: ۱۵۷.
  64. النساء: ۹۷ _ ۱۰۰.
  65. الشعراء: ۱۵ _ ۱۷ و ۲۲ و راجع الأعراف: ۱۰۳ _ ۱۰۵ و ۱۳۰ و ۱۳۴، الدخان: ۱۷ _ ۱۸.
  66. الاختصاص: ص۳۴۱، بحارالأنوار: ج۲۲ ص۳۴۸ ح۶۴ و راجع مسند الشهاب للقضاعي: ج۱ ص۱۴۵ ح۱۹۴.
  67. الکافي: ج۶ ص۱۹۵ ح۵، تهذیب الأحکام: ج۸ ص۲۳۵ ح۸۴۵، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۳ ص۱۴۱ ح۳۵۱۵، کلّها عن سنان عن الإمام الصادق عنه علیهم السلام.

  68. نهج البلاغة: الکتاب ۳۱، تحف العقول: ص۷۷، ربيع الأبرار: ج۱ ص۴۰۷، دستور معالم الحکم: ص۷۳ و فیه «خلقك» بدل «جعلك».

  69. الکافی: ج۸ ص۶۹ ح۲۶، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۱۳۴ ح۱۰۷.

  70. طِلاعُ الأرضِ: أي ما يَملَؤها (النهاية: ج۳ ص۱۳۳ «طلع»).

  71. دُوَلاً: جمع دُولَة _ بالضمّ _، و هو ما یُتَداوَل من المال فیکون لِقَوم دون قَوم (النهایة: ج۲ ص۱۴۰ «دول»).

  72. خَوَلاً: أي خَدَماً و عبیداً (النهایة: ج۲ ص۸۸ «خول»).

  73. نهج البلاغة: الكتاب ۶۲، الغارات: ج۱ ص۳۱۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۵۹۷ ح۷۴۳؛ تفسير الآلوسي: ج۳ ص۱۲۳ و لیس فیه ذیله من «و لٰکنّني».

  74. نهج البلاغة: الحکمة ۲۳۷، تحف العقول: ص۲۴۶ عن الإمام الحسين علیه السلام بزيادة «و هي أفضل العبادة» في آخره، بحار الأنوار: ج۴۱ ص۱۴ ح۴؛ ربيع الأبرار: ج۲ ص۱۴۰ نحوه.

  75. الكافی: ج۲ ص۸۴ ح۵ عن هارون بن خارجة، بحار الأنوار: ج۷۰ ص۲۵۵ ح۱۲.

  76. النساء: ۸۶.
  77. المناقب لابن شهرآشوب: ج۴ ص۱۸، نثر الدرّ: ج۱ ص۳۳۵ و الخبر فیه ورد في شأن الإمام الحسين علیه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۴۳ ص۳۴۳ ح۱۵؛ ربيع الأبرار: ج۲ ص۲۹۸ نحوه.
  78. الکافی: ج۶ ص۱۸۰ ح۱ عن حفص بن البَختري، تهذیب الأحکام: ج۸ ص۲۱۶ ح۷۶۸، دعائم الإسلام: ج۲ ص۳۰۱ ح۱۱۳۲ نحوه.

  79. الأخرَق: الجاهل بما یجب أن یَعمله، و لم یکن في یَدَیه صَنعَة یکتسب بها (النهایة: ج۲ ص۲۶ «خرق»).
  80. صحيح البخاری: ج۲ ص۸۹۱ ح۲۳۸۲، صحيح مسلم: ج۱ ص۶۲ ح۱۱ نحوه؛ دعائم الإسلام: ج۲ ص۳۰۲ ح۱۱۳۴ نحوه و راجع الخصال: ص۵۲۴ ح۱۳.
  81. البقرة: ۲۵۶.
  82. الکافرون: ۱ _ ۶.
  83. الشوری: ۱۵ و راجع الأنعام: ۱۴۸ _ ۱۴۹.
  84. یونس: ۹۹.
  85. الأنعام: ۱۰۷.
  86. الأعراف: ۸۸.
  87. الکهف: ۲۹.
  88. الرعد: ۳۱.
  89. الأنعام: ۱۰۴.
  90. القصص: ۵۶.
  91. المائدة: ۱۰۵.
  92. الزمر: ۴۱ و راجع الإسراء: ۵۴، الفرقان: ۴۳، یونس: ۱۰۸، الأنعام: ۶۶.
  93. هود: ۲۸.
  94. ق: ۴۵.
  95. آل عمران: ۱۲۸.
  96. النور: ۵۴ و راجع العنکبوت: ۱۸.
  97. النساء: ۸۰.
  98. المائدة: ۴۸ و راجع الأنعام: ۸۲ _ ۸۵.
  99. الشوری: ۴۸.
  100. الغاشیة: ۲۱ _ ۲۲.
  101. البقرة: ۶۲ و راجع المائدة: ۶۸ و الحجّ: ۱۷.
  102. المائدة: ۱۲ _ ۱۳.
  103. الکهف: ۲۹.
  104. آل عمران: ۵۰.
  105. الإسراء: ۸۴.
  106. الدرّ المنثور: ج۲ ص۲۰ نقلاً عن سعيد بن منصور، تفسیر الطبري: ج۳ الجزء۳ ص۱۵ نحوه.

  107. أسباب النزول للواحدي: ص۸۷ ح۱۶۳، تفسیر الطبري: ج۳ الجزء۳ ص۱۵، تفسير الثعلبي: ج۲ ص۲۳۵ کلاهما نحوه.

  108. يونس: ٩٩ _ ١٠٠.

  109. ص: ۸۶.
  110. التوحيد: ص۳۴۱ ح١١، عيون أخبار الرضا علیه السلام: ج١ ص١٣۵ ح٣٣، الاحتجاج: ج٢ ص٣٩۴ ح٣٠٢، بحار الأنوار: ج۵ ص۴٩ ح٨٠.
  111. الإقبال: ج۱ ص۵۰۶ عن کتاب المباهلة لأبي المفضّل الشیباني و کتاب عمل ذي الحجّة لابن أشناس، بحار الأنوار: ج۲۶ ص۳۰۹ ح۷۷ و فیه عن جابر بن عبد اللّٰه و أبي سعید الخُدري و عبد الصمد بن أبي اُمیّة و عمر بن أبي سلمة و غیرهم، نقلاً عن کتاب تفضیل الأئمّة للحسن بن سلیمان.
  112. الدرّ المنثور: ج۶ ص۳۳۵؛ بحار الأنوار: ج۵۴ ص۳۷۵ ح۳۳ عن أنس.

  113. المعجم الأوسط للطبراني: ج۷ ص۲۱۵، مجمع الزوائد: ج۱ ص۳۶ عن عبید، و فیه ستُّ روایاتٍ في هٰذا الموضوع و راجع بحار الأنوار: ج۲۱ ص۳۱۰.

  114. المعجم الکبیر للطبراني: ج۱۲ ص۱۸۴، مجمع الزوائد: ج۱ ص۳۶ عن ابن عباس.

  115. تهذیب الأحکام: ج۹ ص۳۲۲ ح۱۱۵۵ عن محمّد بن مسلم، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۳ ص۳۷۵ ح۴۳۱۹، النوادر للأشعري: ص۵۴ ح۱۰۲ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۱۰۴ ص۲۸۹ ح۳۱.

  116. تهذیب الأحکام: ج۹ ص۳۶۵ ح۱۳۰۰، عوالي اللآلي: ج۳ ص۵۱۵ ح۷۵ و راجع الاستبصار: ج۴ ص۱۹۰ ح۷۰۵ و فیه «بِدینٍ» بدل «بشيءٍ».

  117. تهذیب الأحکام: ج۹ ص۳۲۲ عن عليّ بن أبي حمزة، عوالي اللآلي: ج۳ ص۵۱۴، و راجع: الغارات: ج۱ ص۲۳۰.

  118. الکافي: ج۷ ص۲۴۰ ح۳، تهذیب الأحکام: ج۱۰ ص۷۵ ح۲۸۸، علل الشرائع: ص۵۴۰ ح۱۲، و راجع: الکافي: ج۲ ص۳۲۴ ح۵.
  119. قرب الإسناد: ص۹۴ ح۳۱۸ عن الإمام الصادق علیه السلام، الجعفریّات: ص۲۳۴ عن الإمام الصادق عن آبائه عن الإمام عليّ علیهم السلام، شرح الأخبار: ج۱ ص۳۹۹ ح۳۴۴ من دون إسناد إلی الإمام الباقر علیه السلام و کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۳۲۴ ح۲۹۸ و راجع تفسیر العیّاشي: ج۲ ص۳۱۲ ح۲۰۳۰.

  120. فَرَطَ منه: أي بَدَرَ و سبَقَ (لسان العرب: ج٧ ص٣٦٩ «فرط»).

  121. الزَّلَلُ‌: الخطأ و الذنب (النهاية: ج٢ ص٣١٠ «زلل»).

  122. نهج البلاغة: الكتاب ٥٣، تحف العقول: ص١٢٦، بحار الأنوار: ج٣٣ ص٦٠٠ ح٧٤٤.

  123. آلعمران: ۲۰.
  124. [سورة] ص: ۶۹، و لمزید الاطّلاع علی الآیات الحاکیة لمجادلات الملائکة و الأنبیاء راجع البقرة: ۳۰، هود: ۷۴، طه: ۹۳ _ ۹۴، الکهف: ۷۰ _ ۷۲، الأعراف: ۱۵۵.
  125. الزمر: ۱۷ _ ۱۸.
  126. الملك: ۱۰.
  127. النحل: ۱۲۵.
  128. العنکبوت: ۴۶.
  129. آل عمران: ۶۴.
  130. الأنفال: ۲۲ و راجع العنکبوت: ۴۳، و لمزید الاطّلاع علی الآیات الحاکیة لضرورة التعقّل و حجّیة العقل راجع آل عمران: ۷، یوسف: ۲، یونس: ۱۰۰.
  131. الإسراء: ۱۵.
  132. الشعراء: ۲۰۸ - ۲۱۲.
  133. النساء: ۱۶۵.
  134. هود: ۷۴.
  135. الأعراف: ۱۵۵.
  136. طه: ۹۲ _ ۹۳.
  137. الکهف: ۷۴.
  138. الأعراف: ۱۵۰.
  139. الأنفال: ۴۲.
  140. الفرقان: ۷۳، و راجع: البقرة: ۱۸ و ۱۷۱.
  141. الأعراف: ۱۲.
  142. المُلک: ۹ _ ۱۰.
  143. مشکاة الأنوار: ص۴۳۹ ح۱۴۷۶، و راجع الفردوس: ج۵ ص۳۲۵ ح۳۴۷۶ و المحاسن: ج۱ ص۱۹۵.

  144. عُرض الشيء: وَسَطُه و ناحِیَته... یقال: اِضرب بهٰذا عُرضَ الحائط؛ أي ناحِیتَه (لسان العرب: ج۷ ص۱۷۶ «عرض»).

  145. روض الجنان و روح الجنان (تفسیر أبي الفتوح): ج۵ ص۳۶۸.

  146. الکافي: ج۱ ص۱۱ ح۷، المحاسن: ج۱ ص۱۹۵ ح۱۶ عن أبي الجارود، و راجع: الکافي: ج۱ ص۱۶۲ ح۱.

  147. تفسیر العیّاشي: ج۱ ص۳۴۱ ح۱۸۸، البرهان في تفسیر القرآن: ج۲ ص۳۵۵ ح۳۲۸۴.

  148. الزّمر: ۱۷- ۱۸.

  149. البقرة: ۱۶۳-۱۶۴.
  150. البقرة: ۱۷۰.
  151. الکافي: ج۱ ص۱۳ ح۱۲ عن هشام بن الحكم، تحف العقول: ص۳۸۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۱ ص۱۳۲ ح۲۹.
  152. في عیون أخبار الرضا علیه السلام و علل الشرائع: «لأبي الحسن الرضا علیه السلام».

  153. الكافي: ج۱ ص۲۴ و ۲۵ ح۲۰، عيون أخبار الرضا علیه السلام: ج۲ ص۸۰ ح۱۲، علل الشرائع: ص۱۲۲ ح۶ و راجع الکافي: ج۱ ص۲۵ ح۲۲‌: «الحُجّةُ فیما بَینَ العِبادِ و بَینَ اللّٰهِ العَقلُ».
  154. عيون أخبار الرضا علیه السلام: ج۱ ص۳۰۴ ح۶۳ عن إبراهيم بن أبي محمود عن الإمام الرضا عن أبیه عن جدّه علیهم السلام، الكافي: ج۶ ص۴۳۴ ح۲۴ عن الإمام الباقر علیه السلام، الاعتقادات للصدوق (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد / ج۵): ص۱۰۹ عن الإمام عليّ علیه السلام، تصحیح الاعتقاد للمفید: ص۷۲ عن الإمام الصادق علیه السلام نحوه.

  155. التوبة: ۶.
  156. المائدة: ۲.
  157. الممتحنة: ۸.
  158. الغَول: البُعد. و الغَول: الخیانة. و الغُول: الهَلَکه، و الداهیة (اُنظر: لسان العرب، ج۱۱ ص۵۰۷ _ ۵۱۰ «غول»). و في تاریخ دمشق: «أظاهرت علینا عدوّنا و لحقت بمعاویة و فَعَلتَ و فَعَلتَ».
  159. الکامل في التاريخ: ج۳ ص۲۵، تاریخ دمشق: ج۳۷ ص۴۱۸ نحوه.
  160. مجمع البیان: ج۹ ص۴۰۵، بحار الأنوار: ج۲۱ ص۹۳؛ أسباب النزول للواحدي: ص۴۴۱ ح۸۱۱ نحوه.
  161. جنگ بدر، در سال دوم هجری به وقوع پیوست و بیش از پنجاه تن از سرکردگان و جوانان و دلیران مکّه در آن کشته شدند.

  162. الجَمل: ص۱۶۶ و راجع الفتوح: ج۲ ص۴۵۱.
  163. البقرة: ۲۳۲.
  164. البقرة: ۲۳۴.
  165. القصص: ۲۷.
  166. سنن أبي داوود: ج۲ ص۲۳۲ ح۲۰۹۶، سنن ابن ماجة: ج۱ ص۶۰۳ ح۱۸۷۵؛ السرائر: ج۲ ص۵۶۶.

  167. الکافي: ج۵ ص۴۰۱ ح۱، تهذيب الأحکام: ج۷ ص۳۹۲ ح۱۵۶۸، مکارم الأخلاق: ج۱ ص۵۰۶ ح۱۷۵۴، بحار الأنوار: ج۱۰۳ ص۲۳۵ ح۱۸.
  168. أي صارت أيّماً لا زوج لها (النهاية: ج۱ ص۸۵ «أيم»).

  169. مسند ابن حنبل: ج۱۰ ص۲۳۸ ح۲۶۸۵۳ و راجع سنن الدارقطني: ج۳ ص۲۳۱ ح۴۲.

  170. اُسد الغابة: ج۵ ص۴۱۳ الرقم ۵۴۵۶ و راجع الأخبار الطوال: ص۱۵۴ (روایة خُلید بن کأس).
  171. دعائم الإسلام: ج۲ ص۲۱۸ ح۸۱۰.

  172. النساء: ۹۷ - ۱۰۰.
  173. مسند ابن حنبل: ج۱ ص۳۵۰ ح۱۴۲۰ عن الزبير بن العوّام، تفسير ابن كثير: ج۶ ص۲۹۹، البلدان للهمذاني: ص۱۰۵ بزیادة «و اتّق اللّٰه» في آخره.

  174. نهج البلاغة: الحکمة۴۴۲، غرر الحكم: ج۵ ص۸۳ ح۷۴۹۶؛ ربیع الأبرار: ج۱ ص۳۶۲.

  175. غرر الحکم: ج۴ ص۱۶۵ ح۵۶۸۴، عیون الحکم و المواعظ: ص۲۹۴ ح۵۲۵۳.

  176. البقرة: ۱۸۵ و راجع [سورة] ص: ۸۶.
  177. طه: ۲ و راجع القصص: ۲۷.
  178. المائدة: ۶.
  179. الحجّ: ۷۸ و راجع الأحزاب: ۳۸.
  180. المائدة: ۱۰۱ و ۱۰۲.
  181. الکافي: ج۵ ص۴۹۴ ح۱ عن ابن القدّاح عن الإمام الصادق علیه السلام، بحار الأنوار: ج۲۲ ص۲۶۴ ح۳؛ مسند ابن حنبل: ج۸ ص۳۰۳ ح۲۲۳۵۴ عن أبي اُمامة نحوه.

  182. صحیح البخاري: ج۴ ص۱۵۸۲ ح۴۰۹۴ عن أبي سعید الخُدري، صحیح مسلم: ج۲ ص۷۴۲ ح۱۰۶۴.

  183. مسند ابن حنبل: ج۱ ص۵۰۸ ح۲۱۰۷، صحیح البخاري: ج۱ ص۲۳ نحوه؛ کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۱ ص۱۲ ح۱۶ عن الإمام عليّ علیه السلام نحوه و راجع الکافي: ج۲ ص۱۷ ح۱.

  184. الخصال: ج۲ ص۴۱۷ ح۹، التوحید: ص۳۵۳ ح۲۴ عن أبي عبد اللّٰه علیه السلام عنه صلی الله علیه و آله و راجع الکافي: ج۲ ص۴۶۲ ح۱ عن أبي عبد اللّٰه علیه السلام؛ سنن ابن ماجة: ج۱ ص۶۵۹ ح۳ عن عقبة بن عامر.

  185. المحکم و المتشابه للنعماني (طبعة مشهد): ص۹۳ عن الإمام عليّ علیه السلام، تفسیر القمّي: ج۱ ص۱۶ عن الإمام الصادق علیه السلام؛ المعجم الأوسط للطبراني: ج۶ ص۲۳۶ ح۶۲۸۲ عن عائشة، المصنّف لعبد الرزّاق: ج۱ ص۳۱۹ ح۲۱۶۴۴.

  186. سنن النسائي: ج۴ ص۱۷۶ ح۲۲۵۹، السنن الکبریٰ للبیهقي: ج۲ ص۱۰۰ ح۲۵۶۶ عن جابر بن عبد اللّٰه و راجع صحیح مسلم: ج۲ ص۷۸۶ ح۱۱۱۵ نحوه.

  187. الأمالي للطوسي: ص۲۹۸ ح۵۸۷، بحار الأنوار: ج۷۷ ص۳۳۵ ح۶ عن الإمام الهادي علیه السلام عنه صلی الله علیه و آله.

  188. کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۴ ص۷۵ ح۵۱۴۹، فقه القرآن للراوندي: ج۲ ص۳۶۶، عوالي اللآلي: ج۳ ص۵۴۸ ح۱۵ و راجع: الکافي: ج۳ ص۴۵ ح۱۵ (ما کان علیك لو سَکتّ).

  189. التوحید: ص۴۱۳ ح۹، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۸۰ ح۴۸، عن زکریّا بن یحیی.

  190. النساء: ۱۴۸.
  191. البقرة: ۳۰.
  192. النمل: ۱۸.
  193. المُحَکِّمَة: هم الخوارج، سُمُّوا بالمُحَکِّمَة: لقولهم لا حُکمَ إلّا لِلّٰهِ (اُنظر: لسان العرب، ج۲ ص۱۴۲ «حکم»).

  194. أي یکون لَهم ما لِعامّة المسلمین من الفَيء و دخول المساجد و حضور الجماعات و غیر ذٰلك.
  195. تاريخ الطبري: ج۵ ص۷۲، الکامل في التاريخ: ج۲ ص۳۹۸، أنساب الأشراف: ج۳ ص۱۳۵ نحوه.
  196. الفَيء: الخَراج و الغنیمة (الصحاح: ج۱ ص۶۳ «فیأ»). و قال الجزري: هو ما حصل للمسلمین من أموال الکفّار من غیر حرب و لا جهاد (النهایة: ج۳ ص۴۸۲ «فیأ»).
  197. السنن الکبرىٰ للبیهقي: ج۸ ص۳۱۹ ح۱۶۷۶۳؛ دعائم الإسلام: ج۱ ص۳۹۳ نحوه.
  198. تاريخ الطبري: ج۵ ص۸۹.
  199. قال ابن أبي الحدید: قوله علیه السلام: «و لا تُصیبوا مُعوِراً» هو من یعتصم منك في الحرب بإظهار عورته لتکُفّ عنه. و یجوز أن یکون المُعوِر هاهنا المُریب الذي یُظَنّ أنّه من القوم و أنّه حَضَر للحرب و لیس منهم لأنّه حَضَر لأمر آخر (شرح نهج البلاغة: ج۱۵ ص۱۰۴.)

  200. الفِهر: الحَجَر قَدر ما یُدَقّ به الجَوز و نحوُه (لسان العرب: ج۵ ص۶۶ «فهر»).

  201. نهج البلاغة: الکتاب ۱۴، وقعة صفّين: ص۲۰۳، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۴۵۸ ح۶۷۴؛ تاريخ الطبري: ج۵ ص۱۰ نحوه و راجع الكافي: ج۵ ص۳۹ ح۴.

  202. طَمَحَ بَصَرُهُ إلیه: ارتَفَع، و کل مرتفع طامح (القاموس المحیط: ج۱ ص۲۳۸ «طمح»).

  203. الهِبّة _ بالکسر _: هياج الفحل، و هَبَّ التيس هِباباً: هاجَ و نَبّ للسّفاد (لسان العرب: ج۱ ص۷۷۸ «هبب»).

  204. نهج البلاغة: الحکمة ۴۲۰، المناقب لابن شهرآشوب: ج۲ ص۱۱۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۴۳۴ ح۶۴۳.
  205. في المصدر: «لرجل»، و هو تصحيف.

  206. الأموال لقاسم بن سلام: ص۲۴۵ ح۵۶۷.
  207. الغُلّ: هو الحدیدة التي تجمع یدَ الأسیر إلیٰ عُنُقه، و یقال لها جامعة أیضاً (لسان العرب: ج۱۱ ص۵۰۰ «غلل»). و قال الفیض الکاشاني رحمه الله: «من الغُلّ» أشارَ به إلیٰ قوله سبحانه (وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ)؛ أي یخفّف عنهم ما کُلِّفوا به من التکالیف الشاقّة (مرآة العقول: ج۲۶ ص۷۳).

  208. قال المجلسي رحمه الله: البادرة: الحِدّة و الکلام الذي یسبق من الإنسان في الغضب؛ أي لا تُثنوا عَليَّ کما یُثنیٰ علی أهل الحِدّة من الملوك خوفاً من سَطوَتهم. أو لا تحتشموا منّي کما یُحتشَم من السلاطین و الاُمراء؛ کتَرك المُسارّة و الحدیث إجلالاً و خوفاً منهم، و ترك مشاورتهم أو إعلامهم ببعض الامور و القیام بین أیدیهم (مرآة العقول: ج۲۶ ص۵۲۷).

  209. صانَعَهُ: داراهُ و لَیَّنه و داهَنَهُ... و المُصانَعَة: الرَّشوَة (لسان العرب: ج۸ ص۲۱۲ «صنع»).

  210. الكافي: ج٨ ص٣٥٥ ح٥٥٠ عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر علیه السلام، نهج البلاغة: الخطبة ٢١٦ و فيه «التقيّة» بدل «البقيّة».

  211. الفتح: ۱۸.
  212. الشوری: ۳۸.
  213. آل عمران: ۱۱۲.
  214. الرعد: ۱۱.
  215. الأنفال: ۵۲ _ ۵۳.
  216. آل عمران: ۱۵۹.
  217. نهج البلاغة: الکتاب ۱، الجمل: ص۲۴۴، الأمالي للطوسي: ص۷۱۸ ح۱۵۱۸ عن عبد الرحمان بن أبي عمرة الأنصاري و فيه صدره إلى «غير مُستکرَهين».

  218. تاريخ دمشق: ج۴۲ ص۴۳۹ عن يحيى بن عروة المرادي، اُسد الغابة: ج۴ ص۱۰۶ الرقم ۳۷۸۹ نحوه؛ كتاب سليم بن قيس: ج۲ ص۹۱۸ نحوه.
  219. تاريخ الطبري: ج۴ ص۴۲۷، الکامل في التاريخ: ج۲ ص۳۰۲؛ الکافئة: ص۱۲ ح۷ عن أبي بشر العائذي و فيه إلى «مراراً» نحوه، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۳۱ ح۱۰ و راجع الفتوح: ج۲ ص۴۳۴ و المناقب للخوارزمي: ص۴۹ ح۱۱.
  220. في الکامل لابن الأثیر: «خَفیّةً» بدل «خَفیّاً».
  221. تاريخ الطبري: ج۴ ص۴۲۷، المنتظم: ج۵ ص۶۳، أنساب الأشراف: ج۳ ص۱۱ نحوه؛ بحار الأنوار: ج۳۲ ص۷ ح۲.
  222. الفتوح: ج۲ ص۴۴۱.
  223. نهج البلاغة: الکتاب ۵۴، کشف الغمّة: ج۱ ص۴۳۱ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۱۳۵ ح۱۱۱؛ الفتوح: ج۲ ص۴۶۵ نحوه.

  224. هٰذا تعریض و إشارة إلیٰ بیعة أبي بکر یوم السقیفة، التي قال عُمَر في شأنها: «إنّما کانت بَیعةُ أبي بکرٍ فَلتةً... و لٰکنَّ اللّٰهَ وَقیٰ شَرَّها» (صحیح البخاري: ج۶ ص۲۵۰۵ ح۶۴۴۲، مسند ابن حنبل: ج۱ ص۱۲۳ ح۳۹۱، السنن الکبریٰ للنسائي: ج۴ ص۲۷۲ ح۷۱۵۱ نحوه).
  225. الإرشاد: ج۱ ص۲۴۳ عن الشعبي، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۳۳ ح۱۹؛ المعيار و الموازنة: ص۱۰۵ نحوه و راجع نهج البلاغة: الخطبة ۱۳۶.
  226. کنایه و اشارهای است به بیعت با ابو بکر در روز سقیفه که عُمَر در بارۀ آن گفت: «بیعت با ابو بکر، اتّفاقی ناگهانی بود... که خدا شرّ آن را دفع کرد».
  227. الغارات: ج۱ ص۳۱۰ عن جندب، المسترشد: ص۴۱۸ ح۱۴۱، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۵۷۰ ح۷۲۲؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحدید: ج۶ ص۹۷ عن جندب.

  228. في المصدر: «عمّار بن عبّاس» و الصحیح ما أثبتناه.

  229. في المصدر «أسلمنا» و قد صحّحناه من بحار الأنوار.

  230. المناقب لابن شهرآشوب: ج۲ ص۲۵۹، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۱۲۳ ح۹۷.

  231. كتاب سليم بن قيس: ج۲ ص۷۵۲ عن عمر بن أبي سلمة، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۱۴۴ ح۴۲۱.

  232. أي عن تشاوُرٍ من جماعَتکُم و مُقَدَّمیکُم.

  233. تاريخ الطبري: ج۴ ص۴۳۵، الكامل في التاريخ: ج۲ ص۳۰۴؛ بحار الأنوار: ج۳۲ ص۸ ح۲ و راجع الإرشاد: ج۲ ص۳۹.

  234. أي: الإمامة و الولاية ثابتتان لك، أجمعوا عليك بالرّضا و طيب النّفس أم لا، و أمّا القيام بالأمر و أعباء الإمامة فهو معلّق على إجماعهم عليك و رضاهم بك؛ فإن أجمعوا و رضوا بك فقم بأمرهم، و إلّا فدعهم (هامش المصدر).

  235. کشف المحجّة: ص۲۴۸، المسترشد: ص۴۷۴ ح۱۶۴ و ص۴۱۷ ح۱۴۱، بحار الأنوار: ج۳۰ ص۱۵ ح۱.

  236. کفایة الأثر: ص۱۹۹ عن محمود بن لبید عن فاطمة علیها السلام و ص۲۴۸ عن جابر عن الإمام الباقر علیه السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۳۹ ص۳۵۳ ح۲۲۴، و راجع: خصائص الأئمّة: ص۷۲.

  237. تاریخ الطبري: ج۴ ص۵۴۷، الغارات: ج۱ ص۲۰۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۵۳۴ ح۷۲۰.
  238. الأمالي للطوسي: ص۷۲۸ ح۱۵۳۰، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۲۷ ح۹.

  239. نهج البلاغة: الکتاب ۶، وقعة صفّین: ص۲۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۷۶ ح۴۰۰؛ الأخبار الطوال: ص۱۵۷ نحوه.

  240. صحيح مسلم: ج۳ ص۱۴۸۳ ح۶۷، سنن الترمذي: ج۴ ص۱۴۹ ح۱۵۹۱، المعجم الأوسط: ج۶ ص۳۰۶ ح۶۴۸۲ کلاهما نحوه.

  241. آل عمران: ۱۲۸.
  242. العنکبوت: ۲ _ ۳.
  243. تفسیر العیّاشي: ج۱ ص۳۳۸ ح۷۷۹، تفسير فرات: ص۹۳ ح۷۷، تأويل الآيات الظاهرة: ج۱ ص۴۲۸ ح۳ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۱۷ ص۱۲ ح۲۳.
  244. تاريخ الطبري: ج۵ ص۱۳۱؛ الغارات: ج۱ ص۳۷۱ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۴۱۷ ح۶۲۸.
  245. الغارات: ج۱ ص۳۳۳ _ ۳۳۵، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۴۰۷ ح۶۲۸؛ تاريخ الطبري: ج۵ ص۱۱۵ عن عبد اللّٰه بن فُقَيم و راجع أنساب الأشراف: ج۳ ص۱۷۷.
  246. الغارات: ج۲ ص۴۵۸ عن زيد بن عليّ بن أبي طالب علیه السلام، الإرشاد: ج۱ ص۳۲۲ و ليس فيه «فأمّا أنا فلا اُعذّبكم بهما»، بحار الأنوار: ج۳۴ ص۳۵ ح۹۰۵؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۲ ص۳۰۶ عن زيد بن عليّ علیه السلام.

  247. النساء: ۸۴ و راجع ۸۰.
  248. المُناهَدة في الحرب: المُناهَضة، و نَهَدَ إلى العدوّ يَنْهَد: نهض (لسان العرب: ج۳ ص۴۲۹ «نهد»).

  249. نهج البلاغة: الكتاب ۴، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۶۷ ح۴۶؛ تذكرة الخواصّ: ص۱۶۶.

  250. وقعة صفّین: ص۱۱۵، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۴۰۶ ح۳۷۱؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحدید: ج۳ ص۱۸۶ نحوه.
  251. ماجَ الناسَ: اضطَرَبوا، و دخل بعضهم في بعض (اُنظر: لسان العرب: ج۲ ص۳۷۰ «موج»).

  252. الموادَعَة: المصالَحَة (الصحاح: ج۳ ص۱۲۹۶ «ودع»).

  253. نَکَیتُ في العدُوّ: إذا أکثرتَ فیهم الجراح و القتل فوهنوا لذٰلك (النهایة: ج۵ ص۱۱۷ «نکا»).
  254. وقعة صفّین: ص۴۸۴، نهج البلاغة: الخطبة ۲۰۸ و فیه صدره إلیٰ «بِالموادَعَة» نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۳۰۶ ح۵۵۶؛ الإمامة و السياسة: ج۱ ص۱۳۸ نحوه.
  255. نزهة الناظر: ص۱۲۱ ح۲۲۴، الملاحم و الفتن: ص۳۶۲ ح۵۳۰ نحوه، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۲۱ ح۵؛ اُسد الغابة: ج۲ ص۱۸ الرقم ۱۱۶۵ عن أبي بکر بن درید نحوه.
  256. الرحمٰن: ۲۹.

  257. الأخبار الطوال: ص۲۲۰.

  258. النساء: ۱۴۸.
  259. الحدید: ۲۵.
  260. نهج البلاغة: الکتاب ۵۳، تحف العقول: ص۱۲۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۶۰۲ ح۷۴۴.

  261. وَجَدَ علیه _ في الغضب _: غَضِبَ. و وَجَدَ الرجل _ في الحُزن _: حَزِنَ (اُنظر: لسان العرب: ج۳ ص۴۴۶ «وجد»).
  262. الحظيرة ما أحاط بالشيء، و هي تکون من قَصَب و خَشَب (لسان العرب: ج۴ ص۲۰۳ «حظر»). و قال الطریحي: هي التي تُعمل للإبل من شجر تقيها البرد و الحرّ (مجمع البحرين: ج۱ ص۴۲۴ «حظر»).
  263. اللُّعاعة _ بالضمّ _: نَبت ناعمٌ في أوّل ما ينبت. و اللُّعاعة: البقية اليسيرة (اُنظر: النهاية: ج۴ ص۲۵۴، لسان العرب: ج۸ ص۳۱۹ «لعع»).
  264. أخضَلوا لِحاهُم: أي بَلّوها بالدّموع (النهاية: ج۲ ص۴۳ «خضل»).
  265. تاريخ الطبري: ج۳ ص۹۳، مسند ابن حنبل: ج۴ ص۱۵۳ ح۱۱۷۳۰، السيرة النبويّة لابن هشام: ج۴ ص۱۴۱ كلاهما نحوه.
  266. حظيره ـ که در متن عربی آمده ـ پرچين مانندى است که در آن، شتران و چارپايان را از سرما و گرما نگاهدارى مىکنند.
  267. الکافي: ج۸ ص۳۵۶ ح۵۵۰ عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر علیه السلام، نهج البلاغة: الخطبة ۲۱۶، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۲۵۳ ح۱۴؛ تفسير الآلوسي: ج۲۲ ص۱۸ و فیه صدره إلیٰ «نفسي» نحوه.

  268. غیر مُتَعتَع _ بفتح التاء _: أي من غیر أن یُصیبَه أذیً یُقلِقُه و یُزعِجُه (النهایة: ج۱ ص۱۹۰ «تعتع»).

  269. الکافي: ج۵ ص۵۶ ح۲، تهذيب الأحکام: ج۶ ص۱۸۰ ح۳۷۱؛ السنن الکبرىٰللبیهقي: ج۶ ص۱۵۷ ح۱۱۵۱۴ عن بريدة عن رسول اللّٰه صلی الله علیه و آله نحوه.

  270. الکهف: ۶۷ _ ۶۸.
  271. یونس: ۳۹، و راجع: النمل:‌۲۲- ۲۷.
  272. الأنفال: ۴۲.
  273. یوسف: ۱۰۸.
  274. المَسْلَحَةُ: القوم الذين يحفظون الثُّغور من العدوّ (النهاية: ج۲ ص۳۸۸ «سلح»).

  275. الطَّوْلُ: الفَضلُ و القُدرة و الغِنى و السَّعةُ و العلوّ (تاج العروس: ج۱۵ ص۴۴۷ «طول»).

  276. نَكَصَ: رَجَعَ. النكوص: الإحجامُ عن الشيء (المصباح المنير: ص۶۲۵ «نكص»).
  277. الغَمْرَةُ: الشدِّةُ، و منه غمراتُ الموت لشدائده (المصباح المنير: ص۴۵۳ «غمر»).
  278. نهج البلاغة: الكتاب ۵۰، الأمالي للطوسي: ص۲۱۷ ح۳۸۱، وقعة صفّين: ص۱۰۷ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۴۶۹ ح۶۸۲.
  279. الطبقات الكبرىٰ: ج۲ ص۱۹۳، سنن الدارمي: ج۱ ص۳۹ ح۷۵، المصنّف لابن أبي شيبة: ج۸ ص۱۴۳ ح۱۲۵ کلاهما نحوه.
  280. حاجِبُ الأمیر: معروف، و الجمع: حُجّاب (لسان العرب: ج۱ ص۲۹۹ «حجب»).

  281. وقعة صفّين: ص۱۰۸، نهج البلاغة: الکتاب ۵۱ نحوه، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۳۵۵ ح۷۰؛ المعيار و الموازنة: ص۱۲۳ نحوه.

  282. نهج البلاغة: الکتاب ۶۷، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۴۹۷ ح۷۰۲.

  283. الکافي: ج۲ ص۳۳۳ ح۱۴ عن إسحاق بن عمار، بحار الأنوار: ج۱۴ ص۴۶۴ ح۳۶.

  284. الخُرق: الجَهل و الحمق (النهایة: ج۱۰ ص۷۵ «خرق»).
  285. عَيَّ بالأمر: عجز عنه. و العِيّ: الجَهل، و عدمُ الاهتداءِ لوَجه المُراد. و هو أیضاً خلاف البَیان. و قد عَيَّ في مَنطِقه (اُنظر: لسان العرب: ج۱۵ ص۱۱۱ _ ۱۱۳ «عیا»).
  286. حَرِجَ صَدرُه حَرَجاً: ضاقَ (المصباح المنیر: ص۱۲۷ «حرج»).
  287. نهج البلاغة: الکتاب۵۳، تحف العقول: ص۱۴۲ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۳ ص۶۰۸ ح۷۴۴؛ ربيع الأبرار: ج۳ ص۷۸ و فیه صدره إلیٰ «ثواب طاعته» نحوه.
  288. المجالسة و جواهر العلم: ج۵ ص۳۹۸ ح۲۲۶۲ عن أبي الحسن المدائني، كنز العمّال: ج۵ ص۷۶۴ ح۱۴۳۱۵ نقلاً عن الديلمي.

  289. في المصدر «ألّا یَرحَم»، و الصواب ما أثبتناه کما في بعض نسخ المصدر و قرب الإسناد.

  290. الکافي: ج۱ ص۴۰۶ ح۴ عن حنان بن سَدیر، قرب الإسناد: ص۱۰۰ ح۳۳۷؛ السنن الکبریٰ للبیهقي: ج۸ ص۲۷۹ ح۱۶۶۴۴ عن أبي اُمامة نحوه.

  291. آل عمران: ۵۰.
  292. البقرة: ۲۸۶، و راجع البقرة: ۱۵۹، آل عمران:‌۱۸۷.
  293. الأعراف: ۱۵۷.
  294. غرر الحكم: ج۲ ص۲۶۶ ح۲۵۶۷، عيون الحكم و المواعظ: ص۹۱ ح۲۱۵۴.

  295. الكافي: ج٨ ص٢٢ ح٤ عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر علیه السلام، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج٤ ص٣٨٨ ح٥٨٣٤، نهج ‌البلاغة: الحكمة ١٧٣، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۱۰۴ ح۳۸.

  296. الأمالي للمفيد: ص۲۰۷ ح۴۰ عن هشام، بحار الأنوار: ج۴۱ ص۱۱۰ ح۱۸.

  297. الأوَد: العِوَج (النهایة: ج۱ ص۷۹ «أود»).

  298. نهج البلاغة: الخطبة ۶۹، الإرشاد: ج۱ ص۲۷۲ نحوه، بحار الأنوار: ج۳۴ ص۷۹ ح۹۳۶؛ أنساب الأشراف: ج۳ ص۲۱۵ نحوه.

  299. نهج البلاغة: الكتاب ۵۳، تحف العقول: ص۱۳۰، دعائم الإسلام: ج۱ ص۳۵۶ نحوه، بحار الأنوار: ج۷۷ ص۲۴۵ ح۱.
  300. البقرة: ۲۷۵.
  301. هود: ۸۴ _ ۸۶ و راجع الأعراف: ۸۵.
  302. نهج الحقّ: ص۴۹۴ ح۱۴، عوالي اللآلي: ج۲ ص۱۳۸ ح۳۸۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۷۲ ح۷.

  303. الکافي: ج۷ ص۲۷۳ ح۱۲ عن زید الشحّام عن الإمام الصادق علیه السلام، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۴ ص۹۳ ح۵۱۵۱ عن الإمام الصّادق علیه السلام عنه صلی الله علیه و آله، بحار الأنوار: ج۲۱ ص۳۸۱ ح۸؛ صحیح البخاري: ج۲ ص۶۱۹ ح۱۶۵۲ عن ابن عبّاس نحوه.

  304. سنن أبي داوود: ج۳ ص۲۹۶ ح۳۵۶۱ عن سمرة بن جُندب؛ السرائر: ج۲ ص۴۸۱، نهج الحقّ: ص۵۰۰.

  305. لا ضَرَرَ و لا ضِرار: أي لا یَضُرّ الرجل نفسَه و لا یَضُرُّ أخاه فینقصه شیئاً من حقّه (مجمع البحرین: ج۲ ص۱۰۷۵ «ضرر»).

  306. سنن ابن ماجة: ج۲ ص۷۸۴ ح۲۳۴۱ عن ابن عبّاس، الموطّأ: ج۲ ص۷۴۵ ح۳۱، المستدرك علی الصحیحین: ج۲ ص۶۶ ح۲۳۴۵؛ معاني الأخبار: ص۲۸۱.

  307. الدَّغل: الفساد. و قد أدغَلَ في الأمر؛ إذا أدخَلَ فیه ما یُخالفه و یُفسِده (الصحاح: ج۴ ص۱۶۹۷ «دغل»).

  308. المدالَسَة: المخادَعة... و التدلیس: إخفاء العَیب (لسان العرب: ج۶ ص۸۶ «دلس»).

  309. نهج البلاغة: الكتاب ۵۳، تحف العقول: ص۱۴۶، بحار الأنوار: ج٧٧ ص٢۶۲ ح١.

  310. العذق: النخل بحملها (اُنظر: ‌النهایة: ج۳ ص۱۹۹ «عذق»).

  311. الکافي: ج۵ ص۲۹۲ ح۲ عن زرارة، تهذیب الأحکام: ج۷ ص۱۴۶ ح۶۵۱، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۳ ص۳۸۵۹ نحوه، الإیضاح لابن شاذان: ص۵۴۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۷۶ ح۲۷.
  312. الکافي:‌ج ۵ ص۲۹۴ ح۶ عن عقبة بن خالد، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۷۶ ح۲۸.

  313. التوحيد: ص۳۸۸ ح۳۳ عن غياث بن إبراهيم عن الإمام الصادق عن الإمام الباقر علیهما السلام، تهذيب الأحکام: ج۷ ص۱۶۱ ح۷۱۳ عن الإمام عليّ علیه السلام، کتاب من لا يحضره الفقيه: ج۳ ص۲۶۵ ح۳۹۵۵ و لیس فیهما ذیله من «و قيلَ لِرَسولِ اللّٰهِ» و ص۲۶۸ ح۳۹۶۹ و فیه ذیله من «و قيلَ لِرَسولِ اللّٰهِ» نحوه و کلاهما من دون إسناد إلی الإمام زین العابدین علیه السلام.
  314. المُصَدِّق: هو عامل الزکاة الذي یستَوفیها من أربابها (النهایة: ج۳ ص۱۸ «صدق»).

  315. صِدعَین: أي فِرقین، أو نصفین (اُنظر: النهایة: ج۳ ص۱۶ «صدع»).
  316. الكافي: ج۳ ص۵۳۶ ح۱ عن بريد بن معاوية، تهذيب الأحكام: ج۴ ص۹۶ ح۲۷۴، المقنعة: ص۲۵۵ و راجع نهج البلاغة: الکتاب ۲۵، ربیع الأبرار: ج۳ ص۷۷ و لیس فیه ذیله من «وَ اصدَعِ المالَ صَدعَینِ».