ح د ث / الحدیث

از دانشنامه قرآن و حدیث

الحدیث (نسخه آزمایشی)

حدیث

درآمد[۱]

واژه‌شناسی «حدیث»

حدیث از مادّۀ «ح‌دث» و به گفتۀ فراهیدی، لغتشناس کهن عرب، بهمعنای شیء نوپدید است.[۲] اگرچه بنمعنایی این واژه عمومیت دارد و شامل هر حادثه و رخداد نوی می‌شود، ولی در زبان عربی، بیشتر به معنای سخن و کلام به کار می‌رود؛ چون سخن، به تدریج و در پی هم پدید می‌آید، و این، معنایی است که ابن فارس و فیومی به آن تصریح کردهاند.[۳]

معنای اصطلاحی حدیث از این نیز محدودتر است و تنها به سخن پیامبر و اهل بیت ایشان اطلاق میشود. حدیث نزد شيخ بهايی رحمه الله «كلام يحكی قول المعصوم أو فعله أو تقريره؛[۴] سخنی که گفتار یا کردار و تقریر معصوم (پیامبر و امام) را گزارش می‌کند» است. این تعریف ناظر به جنبۀ گزارشگری و حکایتکنندگی حدیث از گفتار و رفتار پیامبر صلّی الله علیه و آله و امامان علیهم‌السلام است. از این رو، همۀ گونههای حدیث، با همۀ درجات آن در گزارشگری - یعنی صحیح، ضعیف معتبر، غیر معتبر و حتّی حدیث ساختگی- را در بر میگیرد. «خبر»، «اثر» و «روایت» نیز مترادف با حدیث و به جای آن به کار میروند،[۵] هر چند معنایی ویژه به خود دارند. این سه اصطلاح نیز نشان دهندۀ گونهای گزارشگفتار و رفتارند؛ ولی بیشتر به گفتار و رفتار صحابیان و تابعیان و دیگران ناظرند و نه خصوص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام.

نکتۀ مهم در این میان، تفاوت «سنّت» با حدیث و رابطۀ میان آن دو است. حدیث، گزارش و حکایت و نقل سنّت است، نه خود آن؛ و می‌دانیم که گزارش یک رویداد، به صورت لزومی و همیشگی با آن، تطابق کامل ندارد. حدیث، گرچه در صدد نمایاندن و گزارش و روایت سنّت است و راوی آن ادّعا دارد گزارش او واقعنما و دقیق و کامل است، ولی مانند دیگر گزارشها می‌تواند دچار برخی آسیب‌‌ها و خطاهای ناخواستۀ انسانی باشد. انتظار متعارف ما از هر گزارش کننده و روایتگر، آن است که روایتش آینهای شفّاف و واقعنما برای رویداد اتفّاق افتاده باشد؛ ولی ممکن است بر این آینه غبار بنشیند. در این صورت، راوی درست نمی‌بیند یا درست نمیشنود و گاه درست و کامل به حافظه نمی‌سپرد و در نتیجه درست نقل نمیکند. از این نگاه، حدیث تفاوتی با گزارش‌های تاریخی، یا اخبار سیاسی و امنیتی، و حتّی اخبار روزمرّه و عادی ندارد. بر این پایه، شیوۀ عقلا در پذیرش و اعتماد به خبر، آناست که با بررسی مجموع قرینه‌ها و ملاکها و معیارها، بهواقعنمایی خبر و گزارش اطمینان یابند. در غیر این صورت، اعتماد به خبری که اطمینانبخش نیست، نارواست.

نگاه اجمالی

فصل یکم، ناظر به نیاز به حدیث و اهمّیت شناخت آن است. بر اساس سخن و سفارش پيامبر خدا صلی الله علیه و آله استفاده از حدیث در کنار قرآن کریم، امری اجتناب‌ناپذیر است. ایشان در آخرین روزهای عمر پربرکت خویش و در میان جمع فراوانی از اصحابش و در یک مکان عمومی (مِنا) ندا بر آورد:

أيُّهَا النّاسُ! إنّى تارِکٌ فيكُمُ الثِّقلَينِ ما إن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا: كِتابَ اللّهوَ عِترَتى أهلَ بَيتى، فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّىٰيَرِدا عَلَیَّ الحَوض‌‌.[۶]

اى مردم! من در ميان شما دو گرانسنگ را بر جاى مىگذارم، که تا وقتى به آنها تمسّک بجوييد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و عترتم، [يعنى] اهل بيتم. به راستى اين دو، هيچ گاه از يكديگر جدا نمىشوند تا كنار حوض [كوثر]، نزد من آيند.

بر پايۀ اين سخن نورانى كه صدور آن از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله قطعى و مورد اتّفاق مسلمانان است و منابع معتبر اسلامى آن را با الفاظ گوناگون گزارش كردهاند، قرآن و عترت، دو امانت گرانبهاى به هم پيوستهاى هستند كه پيامبر خاتم صلی الله علیه و آله به امّت خود سپرده و از آنان خواسته تا دامنۀ قيامت، از آن دو،‌ پاسدارى كنند تا از صراط مستقيم اسلام ناب، منحرف و هرگز گمراه نشوند. هدف اصلی اين وصيّت فرهنگى و سياسى، تداوم حاكميت ارزشهاى راستين اسلامى در جهان است. از این رو، امانتدارىِ امّت، در عمل كردن به این سفارش مهم ايجاب مىكند تا مسلمانان، همۀ توان خود را به كار گيرند و با تعلّم و تعلیم حدیث و عمق‌بخشی باور به آن، به حمايت همهجانبه از قرآن و عترت روی بیاورند و زمينۀ استقرار ارزشهاى اسلامى و گسترش آن را در جهان فراهم سازند.

فصل دوم به نقل حدیث و ترغیب به آن پرداخته است. همچنین اصناف راویان از زبان امامان علیهم‌السلام و برتری راویان متعهّد و رسالتمحور را بازگو و صفات لازم برای یک راوی و آداب نقل روایت را ارائه نموده است. راوی از برخی کارها باید بپرهیزد و مرزهای امانتداری و درستکاری را زیر پا ننهد، هر چند امامان علیهم‌السلام با اجازه دادن روش نقل معنا و برخی شیوههای دیگر، جریان نقل حدیث را تسهیل نموده و آن را از دایرۀ سیرۀ متداول آدمیان بیرون نبردهاند. بر این پایه، طریق‌های متنوّع و متعدّدی در نقل حدیث پدید آمده که در انتهای این فصل به آنها اشاره شده است.

فصل سوم به کتابت حدیث می‌پردازد. در ابتدا ترغیب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به کتابت و حفظ و ثبت حدیث گزارش شده است. در صدر اسلام، شاهد همین ترغیب از سوی اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله هستیم. نتیجۀ این ترغیب، پدید آمدن چندین نوشتۀ حدیثی در روزگار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و بسیار بیشتر از آن در حدود سه قرن حضور و ظهور اهل بیت ایشان هستیم. در این فصل، همچنین پندارۀ نادرست نهی نبوی از نگارش حدیث و نیز موضعگیری حاکمیت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله گزارش و نقد شده است.

فصل چهارم به فهم حدیث اختصاص دارد. پیشوایان ما بیشتر از اهتمامی که به نقل حدیث داشتهاند، در پی فهم درست احادیث و عمل به آنها بوده‌اند. ایشان بارها مسلمانان را به فهم صحیح و عمیق احادیث دعوت کرده و خواستار تعقّل در روایات و دوری از گزند و آسیب بدفهمی شدهاند.

فصل پنجم، ناظر به نقد حدیث است و در آن، معیارهایسنجش روایات عرضه شده‌اند؛ معیارهایی مانند: موافقت کتاب و سنّت و نیز قلب و فطرت و به طور کلّی، حقیقت و واقعیت.

فصل ششم به جریان تاریخی عرضۀ حدیث بر امامان علیهم‌السلام اشاره دارد. در این جریان، راویان بزرگی همچون زراره و یونس بن عبد الرحمان، برخی روایات را بر امامان علیهم‌السلام عرضه کرده و تصحیح و تضعیف آن را خواستار شده‌اند. نمونههای تاریخی موجود، نشان از ریشهدار بودن این جریان مبارک و تداوم آن در تمام مدّت حضور ائمّه علیهم‌السلام دارد.

فصل هفتم در بارۀ اختلاف و تعارض حدیث است. این مسئلۀ مهم، اگر حل نشود، حجّیت و اعتبار هر دو سوی تعارض را زیر سؤال می‌برد و حدیث‌پژوهان را مشکلدار می‌نماید. در این فصل، به زمینه‌های پیدایش اختلاف در احادیث، اشاره و راه حلّ هر یک ارائه شده است.

فصل هشتم و پایانی، در بارۀ حدیث‌سازی است؛ بحرانی که برخی را تا سرحدّ نگاه بدبینانه به همۀ روایات، پیش رانده و اعتبار علمی حدیث را میان برخی از دین‌پژوهان مخدوش نموده است. گزارش‌های این فصل با پذیرش اصل حدیث‌سازی، گسترۀ آن را چندان وسیع ندانسته، بر پایۀ هشدارهای نبوی و علوی به وقوع آن، نمونههای واقعی و نه خیالی آن را معرّفی نموده است.

گفتنی است راه اصلی شناسایی روایات ساختگی، مجهّز شدن به راه‌کارها و معیارهای نقد حدیث است که در فصل پنجم گذشت. در این میان، لازم است پا را از جادّۀ اعتدال بیرون ننهیم و از ردّ گستاخانه و عجولانه یا پذیرش ساده‌لوحانه بپرهیزیم.

الفَصلُ الأوَّل: أَهَمِّيَةُ مَعرِفَةِ الحَديثِ

فصل یکم: اهمّيت شناختن حديث

۱ / ۱: تَعَلُّمُ الحَديثِ و تَعليمُهُ

۱ / ۱: یاد گرفتن و یاد دادن حدیث

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله خَطَبَ النّاسَ في مَسجِدِ الخَيفِ[۷]، فَقالَ: «نَضَّرَ[۸] اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وَ حَفِظَها وَ بَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرُ فَقيهٍ، وَ رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إِلیٰ مَن هُوَ أَفقَهُ مِنهُ».[۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسجد خَيف براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: «خداوند، خوشرو كند بندهاى را كه سخن مرا مىشنود و آن را در مىيابد و حفظ مىكند و به كسى كه نشنيده، مىرساند، که بسا حامل علمى كه خود، عالِم نيست و بسا كسى كه علم را به كسى منتقل مىكند و آن كس از او، داناتر است!».

 

  1. سنن الدارمي عن جُبَير بن مُطعِم: قامَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله بِالخَيفِ مِن مِنىً، فَقالَ: «نَضَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها، ثُمَّ أَدّاها إِلیٰ مَن لَم يَسمَعها».[۱۰]

 

  1. سنن الدارمى - به نقل از جُبَير بن مُطعِم -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسجد خَيف در مِنا [به سخن] ايستاد و فرمود: «خداوند، خوشرو گرداند بندهاى را كه گفتارم را مىشنود و آن را درک مىكند و سپس به كسى كه آن را نشنيده است، مىرسانَد!».

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَثَلُ الَّذي يَتَعَلَّمُ العِلمَ ثُمَّ لا يُحَدِّثُ بِهِ، كَمَثَلِ الَّذي يَكنِزُ الكَنزَ فَلا يُنفِقُ مِنهُ.[۱۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: مَثَل كسى كه دانش مىآموزد، ولى آن را بازگو نمىكند، مَثَل كسى است كه گنج مىاندوزد، ولى از آن خرج نمىكند.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: سارِعوا في طَلَبِ العِلمِ؛ فَالحَديثُ مِن صادِقٍ خَيرٌ مِنَ الدُّنيا وَ ما عَلَيها مِن ذَهَبٍ وَ فِضَّةٍ.[۱۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: در طلب علم بشتابيد كه [شنيدن] حديث از یک راستگو، بهتر از دنيا و همۀ طلا و نقره[ها]ی روى آن است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن تَعَلَّمَ حَديثَينِ اثنَينِ يَنفَعُ بِهِما نَفسَهُ أَو يُعَلِّمُهُما غَيرَهُ فَيَنتَفِعُ بِهِما، كانَ خَيراً لَهُ مِن عِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً.[۱۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس دو حديث فرا بگيرد كه برايش سودمند باشد يا آنها را به ديگرى بياموزد كه از آن دو حديث، بهرهمند شود، برای او بهتر از عبادت شصت‌ساله است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: ضالَّةُ المُؤمِنِ العِلمُ، كُلَّما قَيَّدَ حَديثاً طَلَبَ إِلَيهِ آخَرَ.[۱۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: گمشدۀ مؤمن، علم است. هر گاه حديثى را [با حفظ كردن و نوشتن] به بند مىكشد، در پى حديث ديگرى مىرود.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: سارِعوا في طَلَبِ العِلمِ، فَوَ الَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لَحَديثٌ واحِدٌ في حَلالٍ وَ حَرامٍ تَأخُذُهُ عَن صادِقٍ، خَيرٌ مِنَ الدُّنيا وَ ما حَمَلَت مِن ذَهَبٍ وَ فِضَّةٍ؛ وَ ذٰلِكَ أَنَّ اللهَ يَقولُ: (مَا ءَاتَاكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُم عَنهُ فَانتَهُوا)، وَ إِن كانَ عَلِيٌّ عليه‌السلام لَيَأمُرُ بِقِراءَةِ المُصحَفِ[۱۵].[۱۶]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: در جستجوى دانش بشتابيد. سوگند به آن كه جانم به دست اوست، تنها يک حديث در حلال و حرام كه از فردى راستگو فرا بگيرى، بهتر از دنيا و زر و سيم نهفته در آن است. اين، از آن روست كه خداوند مىفرمايد: (آنچه را پيامبر برايتان آورده، بر گيريد و از آنچه شما را باز داشته، دست بكشيد) و بىگمان، على علیه‌السلام به قرائت قرآن، فرمان مىداد.

 

  1. المحاسن عن جابر عن الإمام الباقر عليه‌السلام قال: قالَ لي: يا جابِرُ، وَ اللهِ، لَحَديثٌ تُصيبُهُ مِن صادِقٍ في حَلالٍ وَ حَرامٍ، خَيرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ حَتّیٰ تَغرُبَ.[۱۷]

 

  1. المحاسن - به نقل از جابر -: امام باقر علیه‌السلام به من فرمود: «اى جابر! به خدا سوگند، اگر يک حديث در بارۀ حلال و حرام از فردى راستگو بياموزى، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مىكند».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: حَديثٌ يَأخُذُهُ صادِقٌ عَن صادِقٍ خَيرٌ مِنَ الدُّنيا وَ ما فيها.[۱۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: حديثى را كه راستگويى از راستگويى مىگيرد، بهتر است از دنيا و هر چه در آن است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: دَخَلَ عَلیٰ أَبي عليه‌السلام رَجُلٌ فَقالَ: رَحِمَكَ اللهُ! أُحَدِّثُ أَهلي؟

قالَ: نَعَم؛ إِِنَّ اللهَ تَعالیٰ يَقولُ: (يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا قُوا أَنفُسَكُم وَ أَهلِيكُم نَارًا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَ ٱلحِجَارَةُ)[۱۹]، وَ قالَ: (وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا)[۲۰].[۲۱]

  1. امام صادق علیه‌السلام: مردى نزد پدرم علیه‌السلام آمد و گفت: رحمت خدا بر تو باد! آيا براى خانوادهام حديث بگويم؟

فرمود: «آرى. خداوند مىفرمايد: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خود و خانوادهتان را از آتشى كه هيزم آن مردمان و سنگهايند، حفظ كنيد) و فرموده است: (خانوادۀ خود را به خواندن نماز، فرمان ده و خود بر آن، پاى فشار)».

  1. عيون أَخبار الرضا عليه‌السلام عن عَبدِ السلامِ بنِ صالحٍ الهَرَويّ: سَمِعتُ أَبَا الحَسَنِ عَلِيَّ بنَ مُوسَى الرِّضا عليه‌السلام يَقولُ: رَحِمَ اللهُ عَبداً أَحيا أَمرَنا.

فَقُلتُ لَهُ: وَ كَيفَ يُحيي أَمرَكُم؟

قالَ: يَتَعَلَّمُ عُلومَنا وَ يُعَلِّمُهَا النّاسَ.[۲۲]

  1. عيون أخبار الرضا علیه‌السلام - به نقل از عبد السلام بن صالح هَرَوى -: از امام رضا علیه‌السلام شنيدم كه مىفرمايد: «رحمت خدا بر آن بندهاى كه امر ما را زنده گردانَد!».

به ایشان گفتم: چگونه امر شما را زنده مىگرداند؟

فرمود: «دانشهاى ما را فرا مىگيرد و آنها را به مردم مىآموزد».

  1. الإمام الرضا عليه‌السلام - لَمّا سُئِلَ عَنِ الأَمرِ بِالحَجِّ -: لِعِلَّةِ الوِفادَةِ إِِلَى اللهِ عزّ وجلّ، وَ طَلَبِ الزِّيادَةِ...، مَعَ ما فيهِ مِنَالتَّفَقُّهِ، وَ نَقلِ أَخبارِ الأَئِمَّةِ عليهم‌السلام: إِِلیٰ كُلِّ صُقعٍ [۲۳] وَ ناحِيَةٍ، كَما قالَ اللهُ تَعالیٰ: (فَلَولاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَةٍ مِّنهُم طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِى ٱلدِّينِ وَ لِيُنذِرُوا قَومَهُم إِذَا رَجَعُوا إِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرُونَ)[۲۴]، وَ (لِيَشهَدُوا مَنَافِعَ لَهُم)[۲۵].[۲۶]

 

  1. امام رضا علیه‌السلام - هنگامى كه از ايشان در بارۀ فرمان حج پرسيده شد -: علّتش بار يافتن در پيشگاه خداوند عز و جل و طلب فزونى از اوست... و نيز آگاه شدن از مسائل دينى و رساندن اخبار امامان علیهم‌السلام به هر سو و ناحيهاى، چنان كه خداوند متعال فرمود: (چرا از هر گروهى، دستهاى كوچ نمىكنند تا در [تعاليم] دين، آگاه شوند و قوم خود را، وقتى به سوى آنان باز گشتند، بيم دهند؟! باشد كه [از كيفر الهى] بترسند) و (تا آن كه منافع خود را بيابند).

۱ / ۲: تَعليمُ الأَولادِ الحَديثَ

۱ / ۲: یاد دادن حديث به فرزندان

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: بادِروا أَولادَكُم بِالحَديثِ قَبلَ أَن يَسبِقَكُم إِِلَيهِمُ المُرجِئَةُ.[۲۷]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: به فرزندانتان حديث بياموزيد، پيش از آن كه مُرجِئه قبل از شما به سوى آنان بشتابند [و آنها را منحرف سازند].

 

  1. رجال الكشّي عن نصر بن الصَّبّاح: سَمِعتُ أَصحابَنا أَنَّ مَحبوباً أَبا حَسَنٍ كانَ يُعطِي الحَسَنَ[۲۸] بِكُلِّ حَديثٍ يَكتُبُهُ عَن عليَّ بنِ رِئابٍ دِرهَماً واحِداً.[۲۹]

 

  1. رجال الكشّى - به نقل از نصر بن صبّاح -: از يكى از راويان شيعه شنيدم كه محبوب، پدر حسن، در برابر هر حديثى كه [پسرش حسن] از على بن رئاب مىنوشت، يک درهم به او مىداد.

۱ / ۳: مُذاكَرَةُ الحَديثِ

۱ / ۳: گفتگوی حديث

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: تَذاكَروا هٰذَا الحَديثَ وَ تَزاوَروا؛ فَإِنَّكُم إِن لَم تَفعَلوا يُدرَس.[۳۰]

 

  1. امام على علیه‌السلام: اين حديث[ها] را به گفتگو بگذاريد و به ديدار يكديگر برويد كه اگر چنين نكنيد، كهنه مىشود.

 

  1. الحكايات عن خَیثَمة عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: دَخَلتُ عَلَيهِ أُوَدِّعُهُ وَ أَنَا أُريدُ الشُّخوصَ[۳۱] عَنِ المَدينَةِ، فَقالَ: أَبلِغ مَوالِيَنَا السَّلامَ، وَ أَوصِهِم بِتَقوَى اللهِ... وَ أَن يَتَلاقَوا في بُيوتِهِم، وَ أَن يَتَفاوَضوا عِلمَ الدّينِ؛ فَإِنَّ في ذٰلِكَ حَياةً لأَمرِنا، رَحِمَ اللهُ عَبداً أَحيا أَمرَنا.[۳۲]

 

  1. الحكايات - به نقل از خيثمه -: هنگامى كه مىخواستم از مدينه بروم، نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم تا با ايشان وداع كنم. فرمود: «به دوستداران ما سلام برسان و آنان را به پروامندی از خدا سفارش كن... و اين كه يكديگر را در خانههايشان ملاقات كنند و در علوم دينى، گفتگو كنند، كه زنده شدن امر ما در آن است. خدا رحمت كند بندهاى را كه امر ما را زنده مىدارد!».

 

  1. مصادقة الإخوان عن بكر بن محمّد الأزدي عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: قالَ لِفُضَيلٍ: تَجلِسونَ وَ تُحَدِّثونَ؟

قالَ: قُلتُ: نَعَم جُعِلتُ فِداكَ.

قالَ: تِلكَ المَجالِسَ أُحِبُّها، فَأَحيوا أَمرَنا يا فُضَيلُ! فَرَحِمَ اللهُ مَن أَحيا أَمرَنا يا فُضَيلُ، مَن ذَكَرَنا أَو ذُكِرنا عِندَهُ فَخَرَجَ مِن عَينِهِ مِثلُ جَناحِ الذُّبابِ، غَفَرَ اللهُ تَعالیٰ ذُنوبَهُ وَ لَو كانَت أَكثَرَ مِن زَبَدِ البَحرِ.[۳۳]

  1. مصادقة الإخوان - به نقل از بكر بن محمّد اَزدى -: امام صادق علیه‌السلام به فُضَيل فرمود: «آيا با هم مىنشينيد و گفتگو مىكنيد؟».

گفت: آرى، فدايت شوم!

فرمود: «اين گونه مجالس را دوست دارم. اى فضيل! امر ما را زنده نگه داريد. رحمت خدا بر آن كس كه امر ما را زنده بدارد! اى فضيل! هر كس ما را ياد كند يا در حضور او از ما ياد شود و از چشمش به اندازۀ پَرِ مگسى اشک در آيد، خداوند، گناهان او را مىبخشد، اگر‌چه فزونتر از كف آب دريا باشد».

  1. الكافي عن شعيب العَقَرقوفيّ: سَمِعتُ أَبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَقولُ لِأَصحابِهِ: اِتَّقُوا اللهَ، وَ كونوا إِخوَةً بَرَرَةً، مُتَحابّينَ فِي اللهِ، مُتَواصِلينَ، مُتَراحِمينَ. تَزاوَروا وَ تَلاقَوا وَ تَذاكَروا أَمرَنا وَ أَحيوهُ.[۳۴]

 

  1. الكافى - به نقل از شعيب عَقَرقوفى -: شنيدم که امام صادق علیه‌السلام خطاب به يارانش مىفرمايد: «از خدا پروا كنيد و برادرانى نيكوكار باشيد. براى خدا، يكديگر را دوست بداريد، با هم ارتباط داشته باشيد، به هم مهر بورزيد، به ديدار و ملاقات يكديگر برويد و در بارۀ امر [امامت و ولايت] ما، گفتگو كنيد و آن را زنده بداريد».

 

  1. دعائم الإسلام عن الإمام الصادق عليه‌السلام: رَحِمَ اللهُ امرَءاً أَحيا أَمرَنا. فَقيلَ: وَ ما إِحياءُ أَمرِكُم يَابنَ رَسولِ اللهِ؟

فَقالَ: تَذكُرونَهُ عِندَ أَهلِ العِلمِ وَ الدّينِ وَ اللُّبِّ.[۳۵]

  1. دعائم الإسلام: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خداوند، رحمت كند كسى كه امر ما را زنده كند!». گفته شد: مقصود از زنده كردن امر شما چيست، اى فرزند پيامبر خدا؟

فرمود: «آن را نزد عالمان و دينداران و خردمندان، ياد كنيد».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِداوودَ بنِ سَرحانَ -: يا داوودُ! أَبلِغ مَوالِيَّ عَنِّي السَّلامَ، وَ أَنّي أَقولُ: رَحِمَ اللهُ عَبداً اجتَمَعَ مَعَ آخَرَ فَتَذاكَرا أَمرَنا؛ فَإِنَّ ثالِثَهُما مَلَكٌ يَستَغفِرُ لَهُما، وَ مَا اجتَمَعَ اثنانِ عَلیٰ ذِكرِنا إِلّا باهَى اللهُ تَعالیٰ بِهِمَا المَلائِكَةَ، فَإِذَا اجتَمَعتُم فَاشتَغِلوا بِالذِّكرِ؛ فَإِنَّ فِي اجتِماعِكُم وَ مُذاكَرَتِكُم إِحياءَنا، وَ خَيرُ النّاسِ مِن بَعدِنا مَن ذاكَرَ بِأَمرِنا وَ دَعا إِلیٰ ذِكرِنا.[۳۶]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به داوود بن سرحان -: اى داوود! سلام مرا به دوستدارانم برسان و این كه من مىگويم: رحمت خدا بر آن بندهاى كه با ديگرى گِرد آيد و دو نفرى، در بارۀ امر ما گفتگو كنند كه در اين حال، سومين نفر آنان، فرشتهاى است كه براى آن دو، آمرزش مىطلبد. هيچ دو نفرى گِرد هم نيامدند و از ما ياد نكردند، مگر اين كه خداوند متعال، به وجود آنان بر فرشتگان باليد. پس هر گاه گِرد هم آمديد، به ذكر، مشغول شويد؛ زيرا گرد هم آمدن و گفتگوى شما با يكديگر، موجب زنده شدن ما مىشود. پس از ما، بهترينِ مردم، كسى است كه در بارۀ امر ما گفتگو كند و به يادآورىِ ما فرا خوانَد.

۱ / ۴: بَرَكاتُ مُذاكَرَةِ الحَديثِ

۱ / ۴: بركتهاى گفتگوى حديثى

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ اللهَ عزّ وجلّ يَقولُ: تَذاكُرُ العِلمِ بَينَ عِبادي مِمّا تَحيا عَلَيهِ القُلوبُ المَيتَةُ إِذا هُمُ انتَهَوا فيهِ إِلیٰ أَمري.[۳۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: خداوند عز و جل مىفرمايد: «گفتگوى علمى در ميان بندگانم، از آن چيزهايى است كه دلهاى مرده را حيات مىبخشد، هنگامى كه آنان در آن به امر من برسند».

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: تَذاكَروا وَ تَلاقَوا وَ تَحَدَّثوا؛ فَإِنَّ الحَديثَ جِلاءٌ لِلقُلوبِ. إِنَّ القُلوبَ لَتَرينُ[۳۸] كَما يَرينُ السَّيفُ؛ جِلاؤُهَا الحَديثُ.[۳۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: با هم مذاكره و ديدار كنيد و حديث بگوييد؛ چرا كه حديث، جلاى دلهاست. دلها نيز مانند شمشير، زنگار مىگيرند كه جلاى آنها، حديث است.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: إِنَّ حَديثَنا يُحيِي القُلوبَ.[۴۰]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: حديث [و سخن] ما، دلها را زنده مىكند.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: اجتَمِعُوا وَ تَذاكَروا تَحُفَّ بِكُمُ المَلاَئِكَةُ رَحِمَ اللهُ مَن أَحيا أَمرَنا.[۴۱]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: گِرد هم آييد و گفتگو كنيد، تا فرشتگان، شما را در ميان خود گيرند. رحمت خدا بر كسى كه امر ما را زنده نگه دارد!

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: تَزاوَروا؛ فَإِنَّ في زِيارَتِكُم إِحياءً لِقُلوبِكُم، وَ ذِكراً لِأَحاديثِنا، وَ أَحاديثُنا تُعَطِّفُ بَعضَكُم عَلیٰ بَعضٍ، فَإِن أَخَذتُم بِها رَشَدتُم وَ نَجَوتُم، وَ إِن تَرَكتُموها ضَلَلتُم وَ هَلَكتُم، فَخُذوا بِها وَ أَنَا بِنَجاتِكُم زَعيمٌ[۴۲].[۴۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: ديد و بازديد كنيد كه ديدارتان، موجب زنده شدن دلهايتان و يادكردِ احاديث ما مىشود و احاديث ما، شما را با هم مهربان مىكند. اگر آنها را بگيريد [و عمل كنيد]، رشد و نجات مىيابيد و اگر رهايشان كنيد، گمراه و هلاک مىشويد. پس به احاديث ما عمل كنيد، كه من، ضامن نجات شما هستم.[۴۴]

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: تَلاقَوا وَ تَحادَثُوا العِلمَ؛ فَإِنَّ بِالحَديثِ تُجلَى القُلوبُ الرّائِنَةُ، وَ بِالحَديثِ إِحياءُ أَمرِنا، فَرَحِمَ اللهُ مَن أَحيا أَمرَنا.[۴۵]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: همديگر را ملاقات كنيد و از دانش با هم سخن بگوييد. دلهاى زنگار گرفته، با حديث گفتن، جلا مىيابند و حديث، مايۀ زنده كردن امر ماست. خداى رحمت آورد بر كسى كه امر ما را زنده كند!

آموزش همگانى حديث[۴۶]

آموزش باورها و نهادينه کردن ارزشها، راهى است که حيات فرهنگى يک جامعه را استمرار مىبخشد و آنها را ميان همۀ اقشار جامعه مىگسترَد. تمدّن بشر، از طريق تعليم و تعلّم، باقى مانده و گاه عمق و گسترش يافته است. هر نسل انسانى، ميراث نسلهاى پيشين را به نسل پس از خود انتقال داده است. پدران و مادران، باورها و ارزشهاى خود را در جامهاى نو يا با همان قالب کهن، به فرزندان خود، منتقل مىکنند. آموزگاران و مربّيان نيز همين رسالت را در برابر شاگردان خويش، بر دوش گرفته‌اند و نويسندگان و سخنرانان نيز سهمى مهم دارند.

اسلام، به عنوان دينى فرهنگساز، همۀ باورها و ارزشهاى اساسى لازم و نيکو را در خود جاى داده است. روشن است که آموزش عناصر فرهنگى و ارزشى اين دين بزرگ، نياز هميشگى امّت اسلامى و راز بقاى آن است. نيز مىدانيم بيشتر آموزههاى دينى اسلام، متنمحور و برخاسته از قرآن و حديث است. اين به معناى نياز جامعۀ اسلامى به يادگيرى و ياددهى هميشگى قرآن و همچنين حديث، به عنوان گزارشگر سنّت پيامبر صلی الله علیه و آله و سيرۀ اهل بيت علیهم‌السلام است. در خور توجّه اين که پيامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله، آورندۀ دين اسلام، در سفارش مهم و مشهور خود، دو يادگار گرانسنگ بر جاى مانده از خود را قرآن و عترت، معرّفى مىکند: قرآن، به عنوان وحى الهى و عترت به عنوان مرجع اصلى تفسير و تطبيق آن.

بر اين پايه، همان گونه که عترت، همتای کتاب خداست، سخن ايشان نيز همراه و همنواى کلام خداست. از زاويهاى ديگر، اين عترت است که در جارى زمان و همراه مردمان، در هر جا حضور دارد. گفتار و رفتار آنان است که همراه انسان و در سير حرکتش، او را از ترديد و دوراهىها، رهايى مىبخشد. حديثِ ایشان است که بر سرِ هر پيچ تاريخى، آدمى را به سوى قرآن و حقّ مطلق فرا مىخواند، در هر جا که لازم است، موضع مىگيرد و مقصود واقعى و خارجى قرآن را تبیین و وظيفۀ الهى هر فرد را معيّن مىکند.

گفتار و رفتار اهل بيت، در طول حدود سه قرن به تحقّق پيوسته و اين، به معناى گشايش يک عرصۀ وسيع براى سرمشق گرفتن از ايشان در همۀ فراز و نشيبهاى زندگى است.

حديث، سخن و عمل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم السّلام را در درازاى سه قرن زندگى انسانى، حکايت مىکند و از اين رو، الگوهايى از تطبيق عملى قرآن و نمونههايى از زندگى الهى را در پيشديد ما مىنهد. حديث، انسان را به درون دين مىبرَد، هسته و پوستۀ آن را يک‌جا به او مىنمايانَد و قواعد روزآمد کردن دين را در فرايند اجتهاد علمى، در اختيار مىنهد. اهل بيت علیهم‌السلام آموزههاى جانبخش جاويد قرآن را در روزگار سختى و آسانى، آزادى و خفقان، رفاه و تنگدستى و دهها وضعيت ديگر، عينيت مىبخشند و الگويى براى سبک زندگى ايمانى، به دست مىدهند؛ سبکى از زندگى که خدا به آن رنگ زده است: (وَ مَن أحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً؛[۴۷] و کیست که رنگآمیزیاش بهتر از خدا باشد؟) و حديث، گزارشگر اين زندگى ايمانى است. سخنى اينچنين، خود ارزش آن دارد که در کنار سخن خداوند، فرا گرفته شود و ياد گيرندهاش، همچون ياد گيرندۀ کلام الهى، قدر بيند و بر صدر نشيند.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، خود در تعليم کتاب و حکمت کوشيد و امام على علیه‌السلام را به عنوان دانشآموختۀ برجستۀ اين مدرسۀ الهى، و گروهى از مسلمانان صدر اسلام را به عنوان الگوهايى پُرتلاش، فهيم، والا، ايثارگر، مجاهد و مقاوم، به همگان معرّفى کرد.

امام على و همۀ جانشينان او، يکى از پى ديگرى، اين زنجيرۀ تعليم مقدّس را استمرار بخشيدند. آنان با تعليم و تربيت صدها راوى برجسته و پاسخگويى به هزاران سؤال و شبهه، کوشيدند حديث را در همۀ ساحتهايش فراز آورند. در تفسير قرآن، به ارائۀ انبوهى از احاديث پرداختند که اکنون بيش از دوازده هزار از آنها در جوامع تفسير روايى، گِرد آمدهاست. اين، شمار رواياتى است که آشکارا به قرآن، نظر دارند، و گرنه همۀ سخنان اهل بيت علیهم‌السلام، برگرفته از قرآن و ناظر به آن هستند. ایشان در دانش فقه، به پرسشگرانِ بسيارى پاسخ دادند و تنها به محمّد بن مسلم، ۴۶ هزار مسئله آموختند.[۴۸] اکنون مجموعه احاديث فقهى گزارششده از آنان، شامل دهها جلد کتاب مىشود.[۴۹] در عرصۀ اخلاق و تاريخ و سيره نيز چنين است.

امامان علیهم‌السلام، راویان و شاگردان خود را تشويق مىکردند تا به تعلّم و گردآورى حديث بپردازند و از فرصت نهادن براى بررسى و نقد آنها نيز دريغ نمىکردند.[۵۰] در گزارشهاى تاريخى مىخوانيم که همين وضعيت، ميان راويان درجۀ يک با شاگردانشان بر قرار بوده[۵۱] و آنان با تشکيل حلقههاى علمى، به مذاکرۀ حديث و احياى امر اهل بيت علیهم‌السلام پرداختهاند. در يک گزارش شايان توجّه، مىخوانيم که محبوب، پدر راوى بزرگ شيعى، حسن بن محبوب، براى هر حديثى که او مىنوشت، يک درهم به او جايزه مىداد.[۵۲] ظهور حلقهها، مکتبها و حوزههاى حديثى در مدينه و کوفه را مىتوان برخاسته از اهتمام ائمّه علیهم‌السلام به تعليم حديث دانست؛ امرى که سفارش مکرّر اهل بيت بوده است.[۵۳]

تعليم و تعلّم حديث و فراگیری آثار و سيرۀ پيامبر خدا و اهل بيت او، چندان مهم است که فراگيرى سنّت نبوى، یادگیری تعاليم اصلى دين و نقل اخبار امامان و نشر آن را عالَم، از علّتهاى وجوب حج شمرده است.[۵۴] اين، به معناى نيکو بودن هزينهکرد ميلياردها تومان و صرف وقت چند ميليون حجگزار در هر سال براى اين امر است.

افزون بر اين، يادگيرى حديث از فردى راستگو، از همۀ دنيا و اشياى قيمتى آن، ارزشمندتر بوده،[۵۵] تعليم و تعلّم حديث، عبادت و يادگيرى دو حديث سودمند به حال خود يا ديگرى، برتر از عبادت شصت‌ساله دانسته شده است.[۵۶] همچنين مايۀ مباهات الهى به فرشتگان، خوانده شده[۵۷] و برخى مجلسهاى آن، محبوبِ امامان[۵۸] و زمينۀ احياى امر ايشان[۵۹] شمرده شده است. اين همه، اغراق و گزاف نيست، که برخاسته از ارزش والاى حديث و اثرگذارى گستردۀ آن در نهاد آدمى است. حديث اهل بيت، غبار از جان مىشويد،[۶۰] دل را زنده مىکند[۶۱]و پيروان را به هم مىپيوندد؛ امرى که تنها در دست قدرت خداست.[۶۲]

نکتۀ مهم، زمان يادگيرى است. اگر چه هيچ زمانى براى يادگيرى دير نيست، امّا فراگيرى حديث در کودکى و پيش از آن که ذهن و جان به شبههها و کژىها دچار و آلوده شود، برکات افزونترى دارد. در حديثى از امام صادق علیه‌السلام آمده است:

به فرزندانتان، حديث بياموزيد، پيش از آن که مُرجِئه[۶۳] به سوى آنان بشتابند.[۶۴]

روشن است که ذکر فرقۀ مُرجِئه، به دليل خطر فورى در آن روزگار است؛ امّا حديث، در اين زمان و هر عصر ديگرى، ظرفيت آن را دارد که به مصاف شبههها و کژىها برود و فرهنگ ناب قرآنى را به ميدان آورَد. حديث را می‌‌توان دستمايۀ کارهاى فرهنگى و سرمايۀ آموزشهاى دينى نمود. حديث، مىتواند نسل نو را به گونهاى ژرف و مانا با آموزههاى ناب اسلام، آشنا کند، بى آن که به جمود و تندروى دچار شوند.

يادسپارى حديث نيز فراتر از يادگيرى، ارزشى دو چندان دارد. هر حرف از حديثِ به ياد سپرده شده، نورى مىشود که حافظ حديث را روز قیامت از دل ظلمات محشر به سوى پرديس روشن خدا، ره مىبرد. حافظ حديث، در قيامت، عالِم محشور مىشود[۶۵] و شفاعت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله او را در بر مىگيرد[۶۶] و بى آن که عذابى ببيند،[۶۷] همراه پيامبران، صدّيقان، شاهدان و صالحان، به بهشت گام مىنهد.[۶۸] اينان، همان نعمت يافتگاناند که در هر نماز، از خدا مىخواهيم ما را با آنان همراه کند، گو اين که حفظ حديث، نعمتى سترگ است.

۱ / ۵: بَرَكاتُ حِفظِ أَربَعينَ حَديثاً

۱ / ۵: بركتهاى حفظ چهل حديث

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ عَنّي مِن أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً في أَمرِ دينِهِ يُريدُ بِهِ وَجهَ اللهِ عزّ وجلّ وَ الدّارَ الآخِرَةَ، بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً.[۶۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس از امّت من، چهل حديث مرا در كار دينش حفظ كند و قصدش خداى عز و جل و سراى آخرت باشد، خداوند، او را روز قيامت، دينشناس و عالِم بر مىانگيزد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ مِن أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً يَنتَفِعونَ بِها، بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً.[۷۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس از امّتم چهل حديث حفظ كند كه از آنها بهرهمند شوند، خداوند، روز قيامت، او را دينشناس و دانشمند بر مىانگيزد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: أَربَعونَ حَديثاً يَستَظهِرُ بِهَا الرَّجُلُ في حُبِّنا أَهلَ البَيتِ، خَيرٌ مِن أَربَعينَ أَلفَ دينارٍ يَتَصَدَّقُ بِهِ، وَ أَعطاهُ اللهُ بِكُلِّ حَديثٍ ثَوابَ نَبِيٍّ، وَ كانَ لَهُ بِكُلِّ حَرفٍ نورٌ يَومَ القِيامَةِ.[۷۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: چهل حديث كه كسى را در محبّت ما اهل بيت يارى كند، بهتر از چهل هزار دينار [طلا] است كه صدقه دهد. خداوند، در برابر هر حديث، پاداش يک پيامبر را مىدهد و براى هر حرف آن، نورى در روز قيامت دارد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ عَلیٰ أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً مِن أَمرِ دينِها، بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ في زُمرَةِ الفُقَهاءِ وَ العُلَماءِ.[۷۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس چهل حديث براى امور دينى امّتم حفظ كند، خداوند، او را روز قيامت در جرگۀ دينشناسان و دانشمندان محشور مىكند.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ مِن أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً مِمّا يَحتاجونَ إِلَيهِ مِن أَمرِ دينِهِم، بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً.[۷۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس از امّتم چهل حديث حفظ كند كه در كارهاى دينشان به آن نياز دارند، خداوند، او را روز قيامت، دينشناس و دانشمند بر مىانگيزد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ عَلیٰ أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً مِن أَمرِ دينِها، بَعَثَهُ اللهُ فَقيهاً، وَ كُنتُ لَهُ يَومَ القِيامَةِ شافِعاً وَ شَهيداً.[۷۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس چهل حديث براى امّتم حفظ كند كه به كار دينشان مىآيد، خداوند، او را دينشناس محشور مىكند و من روز قيامت، شفيع و گواه او خواهم بود.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ مِن أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً مِنَ السُّنَّةِ، كُنتُ لَهُ شَفيعاً يَومَ القِيامَةِ.[۷۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس از امّتم چهل حديث از سنّت را حفظ كند، روز قيامت، شفيع او خواهم بود.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن حَفِظَ عَلیٰ أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً يَنفَعُهُمُ اللهُ عزّ وجلّ بِها، قيلَ لَهُ: اُدخُل مِن أَیِ أَبوابِ الجَنَّةِ شِئتَ.[۷۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس چهل حديث براى امّت من نگهدارى كند كه خداوند عز و جل به وسيلۀ آنها به امّتم سود برساند، به او گفته مىشود: «از هر يک از درهاى بهشت كه مىخواهى، وارد شو».

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن تَرَكَ أَربَعينَ حَديثاً بَعدَ مَوتِهِ، فَهُوَ رَفيقي فِي الجَنَّةِ.[۷۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس پس از مرگش، چهل حديث بر جاى بگذارد، همراه من در بهشت خواهد بود.

 

  1. التدوين في أخبار قزوين عن سلمان: سَأَلتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عَنِ الأَربَعينَ حَديثاً الَّتي قالَ: «مَن حَفِظَها مِن أُمَّتي دَخَلَ الجَنَّةَ»... قُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، ما ثَوابُ مَن حَفِظَ هٰذِهِ الأَربَعينَ؟

قالَ: حَشَرَهُ اللهُ مَعَ الأَنبِياءِ وَ العُلَماءِ يَومَ القِيامَةِ.[۷۸]

  1. التدوين فى أخبار قزوين - به نقل از سلمان -: از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسيدم: مقصود از چهل حديث در گفتۀ ايشان كه فرمود: «هر كس آنها را حفظ كند، وارد بهشت مىشود» چيست؟... [و] گفتم: اى پيامبر خدا! پاداش كسى كه اين چهل حديث را حفظ كند، چيست؟

فرمود: «خداوند، روز قيامت، او را با پيامبران و عالمان محشور مىكند».

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن كَتَبَ أَربَعينَ حَديثاً رَجاءَ أَن يَغفِرَ اللهُ لَهُ، غَفَرَ لَهُ وَ أَعطاهُ ثَوابَ الشُّهَداءِ.[۷۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس چهل حديث بنويسد، به اين اميد كه خدا او را بيامرزد، خداوند، او را مىآمرزد و پاداش شهيدان را به او عطا مىكند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام عن آبائه عليه‌السلام: إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أَوصیٰ إِلیٰ أَميرِ المُؤمِنينَ عَلِيِّ بنِ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام، وَ كانَ فيما أَوصیٰ بِهِ أَن قالَ لَهُ: يا عَلِيُّ! مَن حَفِظَ مِن أُمَّتي أَربَعينَ حَديثاً يَطلُبُ بِذٰلِكَ وَجهَ اللهِ عزّ وجلّ وَ الدّارَ الآخِرَةَ، حَشَرَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ مَعَ النَّبِيّينَ وَ الصِّدّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ، وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفيقاً.[۸۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - به نقل از پدرانش علیهم‌السلام -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به امير مؤمنان على بن ابى طالب علیه‌السلام سفارش كرد و از جمله سفارشهاى ايشان، اين بود كه به او فرمود: «اى على! هر كس از امّتم كه چهل حديث را براى رضاى خداوند عز و جل و سراى آخرت حفظ كند، خداوند، روز قيامت، او را با پيامبران، صدّيقان (پای مردان راستين)، شهيدان و شايستگان - كه بهترين همراهاناند ـ، محشور مىكند».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن حَفِظَ مِن أَحاديثِنا أَربَعينَ حَديثاً، بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ عالِماً فَقيهاً.[۸۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر كس از احاديث ما، چهل حديث حفظ كند، خداوند، او را روز قيامت، دانشمند و دينشناس بر مىانگيزد.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن حَفِظَ عَنّا أَربَعينَ حَديثاً مِن أَحاديثِنا فِي الحَلالِ وَ الحَرامِ، بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً وَ لَم يُعَذِّبهُ.[۸۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر كس از احاديث ما چهل حديث در حلال و حرام حفظ كند، خداوند، او را در روز قيامت، دينشناس و دانشمند بر مىانگيزد و عذابش نمىكند.

حكمت تأكيد بر حفظ چهل حديث[۸۳]

احاديث ترغيب کننده به حفظ چهل حديث، فراوان و مستفیض اند.[۸۴] ترغیب پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به حفظ چهل حديث، شیوه‌‌ای کارآمد براى همگانى کردن معارفِ حديث در جامعه و حفظ و نقل و گزارش آن براى ديگر نسلها بوده است که با توجّه به مقتضيات هر فرد و جامعه، گونهها و مصداقهاى گوناگونى مىيابد.[۸۵]

معنای «حفظ»

مقصود از «حفظ» در این احادیث، اهتمام جدّى و همهجانبه به حديث است که مراتبى گوناگون دارد. مرحلۀ نخست آن، به حافظه سپردن متن حديث است که با کتابت آن، انتقال گفتاری و نوشتاری به ديگران و حتّى کارهاى هنرى که سبب ماندگارى و رواج حديث در جامعه و مخاطبان مىشود، استمرار مىيابد.

در مرتبهای بالاتر، فهم حديث، قرار دارد و برتر از آن، عمل کردن به حديث و سپس ترغيب دیگران به عمل به آن است. فهم دقيق حديث، واکاوى ظرافتهای متن و راهيابى به عمق آن، با تحصيل و تفکّر و تدريس و مباحثه به دست مىآيد که در اين صورت، حافظ حدیث به مرتبۀ «عالم» ترقّی می‌‌کند و با عمل کردن به حديث - در صورتى که مرتبط با عمل باشد -، به مرتبۀ «عالم عامل» صعود می‌‌کند. به سخن دیگر، احاديث یاد شده، پلّۀ نخست دستيابى به مقام فقاهت (دينشناسى) را همین حفظ حدیث می‌‌دانند و طبيعى است که فراگیری علوم بيشتر و به عمل در آوردن دانستهها، دستيابى به مقامات بالاتر را میسّر می‌‌کند. گفتنی است تفسیرهای دیگری از «حفظ حدیث» ارائه شده؛[۸۶] ولی علّامه مجلسى در تحلیلی جامع، «حفظ» را دارای مراتبی دانسته که هر يک پاداشی مخصوص به خود دارد.[۸۷]

مراد از عدد «چهل»

عدد «چهل» در فرهنگ اسلامى و قرآن و احاديث، بسیار تکرار شده است: ميقات موسى علیه‌السلام با پروردگار، چهل روز طول کشيد.[۸۸] چهل سالگى انسان، اوج قدرت و رشد فکرى و گاه جسمی او شمرده شده است.[۸۹] همچنین اگر چهل مؤمن کنار جنازۀ مسلمانى، به نيکى او شهادت دهند، مشمول رحمت و غفران الهى قرار خواهد گرفت.[۹۰] حدّ همسايگى نيز تا چهل منزل تعيين شده است.[۹۱] از سوی دیگر، کسى که خمر بنوشد[۹۲] يا غيبت مسلمانى را کند،[۹۳] تا چهل روز، نماز و اعمالش قبول نمىشود و مداومت چهل باره بر برخی اعمال، سبب پديد آمدن خواصّ جديدى مىشود که قبل از آن به دست نمىآيد.[۹۴]

از مجموع اين احاديث، روشن مىشود که عدد چهل در فرهنگ اسلامى، ويژگى خاصّى دارد که آن را از اعداد پيش و پس از خود، متمايز مىکند.

برخى با توجّه به همین نکته که عدد چهل، نماد کمال در فرهنگ اسلامى است، مفهوم عددى چهل را در احادیثِ حفظ حدیث، مقصود ندانسته، بلکه منظور احادیث را حفظ همراه معرفت کامل دانسته‌‌اند.[۹۵]

به نظر مىرسد که اين سخن، تمام نباشد؛ زيرا بیشترِ احاديث حفظ چهل حديث، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و در صدر اسلام، صادر شدهاند. در آن دوره، عدد چهل به عنوان يک اصطلاح و نماد کمال در فرهنگ اسلامى مطرح نبوده است. از اين رو، عدد چهل در این روایات را می‌‌توان کمترين شمار حفظ حديث براى رسيدن به مقام دینشناسی و بهرۀ اُخروى دانست.

محتوای احاديث حفظ شده

در بارۀ مفاد و مضمون احاديث حفظ شده نيز برخى با استناد به قید «فی أمر دینها»[۹۶] گفتهاند: روايات، در پىِ ترغيب به حفظ احاديث اعتقادى و عبادى اند و به رواياتى که به امور دنيوى اشاره دارند (همانند روايات معاملات و رزق و پيروزى بر دشمن) ناظر نيستند.[۹۷] علّامه مجلسى، حفظ احاديث اخلاقى را نيز از شمارِ معارف مورد احتياج شمرده و آن را به روايات اعتقادى و عبادى افزوده است.[۹۸]

مىتوان «فی أمر دینها» را نه برای تقیید و محدود کردن، بلکه برای توضیح مقصود روایت و تعیین اولويت در يادگيرى احادیث دانست. بر این پایه، احادیث ناظر به امور دنيوى و مرتبط با معاش مردم نیز در این دایره می‌‌گنجند، هر چند اولویّت با احادیث ناظر به آخرت است. افزون بر این، آخرت، پایان راه برگزیدۀ ما در دنیاست که از رهگذر ساماندهی درست آن، به آخرت مطلوب و کامیابی ابدی دست می‌‌یابیم. روشن است که همۀ احاديثِ صادر شده از پیامبر و اهل بیت علیهم‌السلام، براى دنیا و آخرت مردم، سودمندند.

نتیجه آن که: همۀ احاديث، شايستگى حفظ، فهم، نقل و عمل را دارند، ولى اولويّت با رواياتى است که در باور و رفتار فرد و جامعه اثر بیشتری دارند. حفظ و گسترش اين رويکرد، سبب بقاى حديث در طول عصرها و همۀ نسلها خواهد شد.

۱ / ۶: آدابُ مُواجَهَةِ الحَديثِ

۱ / ۶: آداب رو به رو شدن با حديث

۱ / ۶ ـ 1. الدِّرايَةُ

۱ / ۶ ـ 1. فهميدن

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: هِمَّةُ العاقِلِ الدِّرايَةُ[۹۹]، وَ هِمَّةُ الجاهِلِ الرِّوايَةُ.[۱۰۰]

 

  1. امام على علیه‌السلام: اهتمام عاقل، به فهم و اهتمام جاهل، به نقل است.

راجع: ص310 (الفصل الرابع: دراية الحديث).

ر.ک: ص۳۱۱ (فصل چهارم: فهم حدیث).

۱ / ۶ ـ 2. عَدَمُ التَّكذيبِ

۱ / ۶ ـ 2. تكذيب نكردن

الكتاب

قرآن

(بَل كَذَّبُوا بِمَا لَم يُحِيطُوا بِعِلمِهِ وَ لَمَّا يَأتِهِم تَأوِيلُهُ كَذٰلِكَ كَذَّبَ ٱلَّذِينَ مِن قَبلِهِم فَانظُر كَيفَ كَانَ عـٰقِبَةُ ٱلظَّـٰـلِمِينَ).[۱۰۱]

([آنها از روى علم و دانش، قرآن را انكار نكردند] بلكه چيزى را تكذيب كردند كه از آن آگاهى نداشتند و هنوز واقعيتش بر آنان روشن نشده است. پيشينيان آنها نيز همين گونه تكذيب كردند. پس بنگر عاقبت كار ظالمان چگونه بود).

الحديث

حديث

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ اللهَ خَصَّ عِبادَهُ بِآيَتَينِ مِن كِتابِهِ: أَن لا يَقولوا حَتّیٰ يَعلَموا، وَ لا يَرُدّوا ما لَم يَعلَموا، وَ قالَ عزّ وجلّ: (أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثَاقُ الْكِتَابِ أَنْ لَا يَقُولُوا عَلَى اللهِ إلَّا الْحَقَّ)[۱۰۲]، وَ قالَ: (بَل كَذَّبُوا بِمَا لَم يُحِيطُوا بِعِلمِهِ وَ لَمَّا يَأتِهِم تَأوِيلُهُ).[۱۰۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: خداوند، بندگانش را به دو آيه از كتابش، سفارش مخصوص كرده است: اين كه تا ندانند، نگويند و آنچه را نمىدانند، رد نكنند. خداوند عز و جل مىفرمايد: (آيا از آنان در كتاب، پيمان گرفته نشده است كه جز حق به خدا نسبت ندهند؟) و فرمود: (بلكه آنچه را به شناختش احاطه نيافتهاند و حقيقت آن هنوز برايشان آشكار نشده است، دروغ مىانگارند).

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن بَلَغَهُ عَنّي حَديثٌ فَكَذَّبَ بِهِ، فَقَد كَذَّبَ ثَلاثَةً: اللهَ، وَ رَسولَهُ، وَ الَّذي حَدَّثَ بِهِ.[۱۰۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس حديثى از من به او برسد و آن را دروغ بشمارد، بىگمان، سه كس را تكذيب كرده است: خدا، پيامبر او و راوى حديث را.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّمَا الهالِكُ أَن يُحَدَّثَ أَحَدُكُم بِشَيءٍ مِنهُ لا يَحتَمِلُهُ، فَيَقولُ: وَ اللهِ ما كانَ هٰذا، وَ اللهِ ما كانَ هٰذا! وَ الإِنكارُ هُوَ الكُفرُ.[۱۰۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هلاک شونده، كسى است كه حديثى براى او نقل شود و چون تحمّلش را ندارد، بگويد: «به خدا سوگند، اين [درست] نيست. به خدا سوگند، اين [درست] نيست» و انكار كردن [بىدليل]، كفر است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن رَدَّ حَديثاً بَلَغَهُ عَنّي، فَليَتَبَوَّأ بَيتاً فِي النّارِ.[۱۰۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس حديثى را كه از من به او رسيده است، رد كند، خانهاى در آتش [دوزخ] بنا می‌كند.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: وَ اللهِ! إِنَّ أَحَبَّ أَصحابي إِلَيَّ أَورَعُهُم وَ أَفقَهُهُم وَ أَكتَمُهُم لِحَديثِنا، وَ إِنَّ أَسوَأَهُم عِندي حالاً وَ أَمقَتَهُم لَلَّذي إِذا سَمِعَ الحَديثَ يُنسَبُ إِلَينا وَ يُرویٰ عَنّا فَلَم يَقبَلهُ، اشمَأَزَّ مِنهُ وَ جَحَدَهُ وَ كَفَّرَ مَن دانَ بِهِ، وَ هُوَ لا يَدري لَعَلَّ الحَديثَ مِن عِندِنا خَرَجَ وَ إِلَینا أُسنِدَ! فَيَكونَ بِذٰلِكَ خارِجاً عَن وَلايَتِنا.[۱۰۷]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: به خدا سوگند كه محبوبترين يارانم نزد من، پارساترين، فقيهترين و پوشانندهترين شخص نسبت به حديث ماست و بدترين و منفورترين آنها نزد من، كسى است كه هر گاه حديثى را شنيد كه به ما نسبت داده شده و از ما روايت مىشود، آن را نپذيرد و از آن بدش بيايد و انكارش كند و كسى را كه معتقد به آن باشد، تكفير كند، در حالى كه نمىداند شايد آن حديث، [واقعاً] از جانب ما صادر شده و به ما اِسناد داده شده باشد، و با اين كار، او از ولايت ما خارج میشود.

 

  1. الإمام الباقر أَو الصادق عليهما السلام: لا تُكَذِّبوا بِحَديثٍ أَتاكُم أَحَدٌ؛ فَإِنَّكُم لا تَدرونَ لَعَلَّهُ مِنَ الحَقِّ، فَتُكَذِّبُوا اللهَ فَوقَ عَرشِهِ.[۱۰۸]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام يا امام صادق علیه‌السلام: حديثى را كه كسى برايتان مىآورَد، تكذيب نكنيد؛ چرا كه شما نمىدانيد، شايد آن حق باشد و خدا را بالاى عرشش تكذيب كرده باشيد.

 

  1. مختصر بصائر الدرجات عن سَعدِ بنِ طَريفٍ الخَفّافِ: قُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ عليه‌السلام: ما تَقولُ فيمَن أَخَذَ عَنكُم عِلماً فَنَسِيَهُ؟

قالَ: لا حُجَّةَ عَلَيهِ، إِنَّمَا الحُجَّةُ عَلیٰ مَن سَمِعَ مِنّاحَديثاً فَأَنكَرَهُ، أَو بَلَغَهُ فَلَم يُؤمِن بِهِ وَ كَفَرَ، فَأَمَّا النِّسيانُ فَهُوَ مَوضوعٌ عَنكُم.[۱۰۹]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از سعد بن طريف خفّاف -: به امام باقر علیه‌السلام گفتم: در بارۀ كسى كه علمى از شما فرا گرفته و آن را فراموش كرده است، چه مىفرماييد؟

فرمود: «حجّتى بر او نيست. حجّت بر كسى تمام است كه حديثى از ما شنيده و آن را انكار كرده است يا به او رسيده، ولى به آن ايمان نياورده و كفر ورزيده است؛ امّا فراموشى از شما برداشته شده است [و كيفرى ندارد]».

  1. الكافي عن الفُضَيل بن يَسار عن الإمام الباقر عليه‌السلام، قال: قُلتُ: لِهٰذَا الأَمرِ وَقتٌ؟

فَقالَ: كَذَبَ الوَقّاتونَ، كَذَبَ الوَقّاتونَ، كَذَبَ الوَقّاتونَ، إِنَّ موسیٰ عليه‌السلام لَمّا خَرَجَ وافِداً إِلیٰ رَبِّهِ واعَدَهُم ثَلاثينَ يَوماً، فَلَمّا زَادَهُ اللهُ عَلَى الثَّلاثينَ عَشراً قالَ قَومُهُ: قَد أَخلَفَنا موسیٰ! فَصَنَعوا ما صَنَعوا. فَإِذا حَدَّثناكُمُ الحَديثَ فَجاءَ عَلیٰ ما حَدَّثناكُم بِهِ فَقولوا: صَدَقَ اللهُ، وَ إِذا حَدَّثناكُمُ الحَديثَ فَجاءَ عَلیٰ خِلافِ ما حَدَّثناكُم بِهِ فَقولوا: صَدَقَ اللهُ؛ تُؤجَروا مَرَّتَينِ.[۱۱۰]

  1. الكافى - به نقل از فُضَيل بن يسار -: به امام باقر علیه‌السلام گفتم: براى اين كار (زمان ظهور)، زمانى تعيين شده است؟

فرمود: «تعيين كنندگانِ وقت، دروغ گفتهاند! تعيين كنندگانِ وقت، دروغ گفتهاند! تعيين كنندگانِ وقت، دروغ گفتهاند! موسى علیه‌السلام زمانى كه به ديدار پروردگارش [به طور سينا] رفت، به قومش وعدۀ سىروزه داد و چون خداوند، ده روز بر سى روز افزود، قومش گفتند: موسى با ما خُلفِ وعده كرد. پس به كارى كه نبايد (گوسالهپرستى و...)، دست زدند. بنا بر اين، هر گاه حديثى به شما گفتيم و آن حديث تحقّق يافت، بگوييد: "خدا راست گفته است" و هر گاه حديثى به شما گفتيم و خلاف آنچه برايتان گفتهايم، تحقّق يافت، باز هم بگوييد: "خدا، راست گفته است" تا دو بار به شما مزد داده شود».[۱۱۱]

  1. معاني الأخبار عن عبد الغفّار الجازيّ: حَدَّثَني مَن سَأَلَهُ - يَعنِي الصّادِقَ عليه‌السلام -: هَل يَكونُ كُفرٌ لا يَبلُغُ الشِّركَ؟ قالَ: إِنَّ الكُفرَ هُوَ الشِّركُ.

ثُمَّ قامَ فَدَخَلَ المَسجِدَ، فَالتَفَتَ إِلَيَّ فَقالَ: نَعَم، الرَّجُلُ يَحمِلُ الحَديثَ إِلیٰ صاحِبِهِ فَلا يَعرِفُهُ فَيَرُدُّهُ عَلَيهِ، فَهِيَ نِعمَةٌ كَفَرَها وَ لَم يَبلُغِ الشِّركَ[۱۱۲].

  1. معانى الأخبار - به نقل از عبد الغفّار جازى -: كسى برايم نقل كرد كه از امام صادق علیه‌السلام پرسيد: آيا كفرى وجود دارد كه به شرک نرسد؟ فرمود: «كفر، همان شرک است».

امام علیه‌السلام سپس برخاست و درون مسجد رفت و با توجّه كردن به من فرمود: «آرى! مردى حديث را به يارش مىرسانَد و او آن را نمىفهمد و رد مىكند. آن، نعمتى است كه او كفرانش كرده و به شرک هم نرسيده است».[۱۱۳]

  1. الإمام الكاظم عليه‌السلام - في رِسالَةٍ كَتَبَها إِلیٰ عَلِيِّ بنِ سُوَيدٍ السّائِيِّ -: وَ لا تَقُل لِما بَلَغَكَ عَنّا وَ نُسِبَ إِلَينا: «هٰذا باطِلٌ» وَ إِن كُنتَ تَعرِفُ مِنّا خِلافَهُ؛ فَإِنَّكَ لا تَدري لِما قُلناهُ، وَ عَلیٰ أَيِّ وَجهٍ وَصَفناهُ.[۱۱۴]

 

  1. امام کاظم علیه‌السلام - در نامهاى كه به على بن سُويد سائى نوشت -: و به آنچه از ما به تو مىرسد و به ما نسبت داده شده، مگو: «اين، باطل است»، حتّى اگر خلاف آن را از ما مىدانى؛ زيرا تو نمىدانى که چرا آن را گفتهايم و چگونه آن [مسئله] را توضيح دادهايم.

 

  1. علل الشرائع عن أَبي بصير عن أَحدهما عليهما السلام: لا تُكَذِّبوا بِحَديثٍ أَتاكُم بِهِ مُرجِئِيٌّ[۱۱۵] وَ لا قَدَرِيٌّ [۱۱۶] وَ لا خارِجِيٌّ [۱۱۷]نَسَبَهُ إِلَينا؛ فَإِنَّكُم لا تَدرونَ لَعَلَّهُ شَيءٌ مِنَ الحَقِّ، فَتُكَذِّبُوا اللهَ عزّ وجلّ فَوقَ عَرشِهِ.[۱۱۸]

 

  1. علل الشرائع - به نقل از ابو بصير، از امام باقر علیه‌السلام يا امام صادق علیه‌السلام -: اگر يک نفر از مُرجِئه يا قَدَريّه [۱۱۹] يا خوارج، [۱۲۰] از قول ما حديثى به شما گفت، آن را دروغ مشماريد؛ زيرا شما نمىدانيد، شايد آن راست باشد و شما [با تكذيب آن،] خداوند عز و جل را بر فراز عرشش تكذيب كرده باشيد.

۱ / ۶ ـ 3. الوُقوفُ عِندَ عَدَمِ المَعرِفَةِ

۱ / ۶ ـ 3. توقّف هنگام نفهميدن حديث

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن رَدَّ حَديثاً بَلَغَهُ عَنّي فَأَنَا مُخاصِمُهُ يَومَ القِيامَةِ، وَ إِذا بَلَغَكُم عَنّي حَديثٌ وَ لَم تَعرِفوهُ فَقولوا: اللهُ أَعلَمُ.[۱۲۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس حديثى از من به او برسد و آن را انكار كند، من خود در روز رستاخيز، طرف دعواى او خواهم بود. پس هر گاه حديثى از من به شما رسيد و آن را نفهميديد، بگوييد: «خدا، داناتر است».

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: ما حَدَّثَكُم أَهلُ الكِتابِ فَلا تُصَدِّقوهُم وَ لا تُكَذِّبوهُم، وَ قولوا: «آمَنّا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ»؛ فَإِن كانَ باطِلاً لَم تُصَدِّقوهُ، وَ إِن كانَ حَقّاً لَم تُكَذِّبوهُ.[۱۲۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه اهل كتاب، حديثى برايتان گفتند، نه آنها را تصديق كنيد و نه تكذيب، و بگوييد: «به خدا و پيامبرانش ايمان داريم». پس اگر باطل باشد، آن را تصديق نكردهايد و اگر حق باشد، آن را تكذيب نكردهايد.

۱ / ۶ ـ 4. الرَّدُّ إلیٰ أَهلِ البَيتِ عليهم‌السلام

۱ / ۶ ـ 4. باز گرداندن به اهل بيت علیهم‌السلام

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِذا سَمِعتُم مِن حَديثِنا ما لا تَعرِفونَ، فَرُدّوهُ إِلَينا وَ قِفوا عِندَهُ وَ سَلِّموا، حَتّیٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الحَقُّ.[۱۲۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هنگامى كه حديثى از ما شنيديد كه نمىفهميد، آن را به ما باز گردانيد و در آن توقّف كنيد و تسليم باشيد تا حق برايتان روشن شود.

 

  1. بصائر الدرجات عن سفيان بن السَّمط: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، إِنَّ الرَّجُلَ لَيَأتينا مِن قِبَلِكَ فَيُخبِرُنا عَنكَ بِالعَظيمِ مِنَ الأَمرِ، فَيَضيقُ بِذٰلِكَ صُدورُنا حَتّیٰ نُكَذِّبَهُ.

قالَ: فَقالَ أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أَ لَيسَ عَنّي يُحَدِّثُكُم؟

قالَ: قُلتُ: بَلیٰ.

قالَ: فَيَقولُ[۱۲۴] لِلَّيلِ: إِنَّهُ نَهارٌ، وَ لِلنَّهارِ: إِنَّهُ لَيلٌ؟

قالَ: فَقُلتُ لَهُ: لا.

قالَ: فَقالَ: رُدَّهُ إِلَينا؛ فَإِنَّكَ إِن كَذَّبتَ فَإِنَّما تُكَذِّبُنا.[۱۲۵]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از سفيان بن سِمط -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: فدايت شوم! مردى از سوى شما نزد ما مىآيد و امرى سنگين از شما براى ما نقل مىكند. سينههايمان از آن به تنگ مىآيد، چندان كه او را تكذيب مىكنيم.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «آيا از قول من برايتان حديث نقل نمىكند؟».

گفتم: چرا.

فرمود: «شب را روز و روز را شب مىنامد؟». [۱۲۶]

گفتم: نه.

فرمود: «آن را به ما باز گردان كه اگر تكذيبش كنى، ما را تكذيب كردهاى».

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: أُنظُروا أَمرَنا وَ ما جاءَكُم عَنّا، فَإِن وَجَدتُموهُ لِلقُرآنِ مُوافِقاً فَخُذوا بِهِ، وَ إِن لَم تَجِدوهُ مُوافِقاً فَرُدّوهُ، وَ إِنِ اشتَبَهَ الأَمرُ عَلَيكُم فيهِ فَقِفوا عِندَهُ وَ رُدّوهُ إِلَينا حَتّیٰ نَشرَحَ لَكُم مِن ذٰلِكَ ما شُرِحَ لَنا.[۱۲۷]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: به امر ما و آنچه از جانب ما به شما مىرسد، بنگريد. اگر آن را موافق قرآن يافتيد، آن را به كار ببنديد و اگر آن را موافق نيافتيد، باز گردانيد. اگر امر بر شما مشتبه شد، در آن، توقّف كنيد و آن را به ما باز گردانيد تا برايتان تشريح كنيم، همان گونه كه براى ما شرح داده شده است.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام - في وَصِيَّتِهِ لِشيعَتِهِ -: لِيُقَوِّ شَديدُكُم ضَعيفَكُم، وَ لیَعُد غَنِيُّكُم عَلیٰ فَقيرِكُم، وَ لا تَبُثّوا سِرَّنا، وَ لا تُذيعوا أَمرَنا، وَ إِذا جاءَكُم عَنّا حَديثٌ فَوَجَدتُم عَلَيهِ شاهِداً أَو شاهِدَينِ مِن كِتابِ اللهِ فَخُذوا بِهِ، وَ إِلّا فَقِفوا عِندَهُ، ثُمَّ رُدّوهُ إِلَينا حَتّیٰ يَستَبينَ لَكُم.[۱۲۸]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام - در سفارش به شيعيان خود -: تواناى شما به ناتوانتان يارى رسانَد و داراى شما به نادارتان كمک كند و راز ما را فاش نسازيد. امر (امامت) ما را آشكار نكنيد و هر گاه حديثى از ما به شما رسيد و يک يا دو گواه از كتاب خدا برايش پيدا كرديد، آن را بپذيريد، و گر نه در بارۀ آن، درنگ كنيد و سپس آن را به ما ارجاع دهيد [و از ما بپرسيد] تا [حقيقت امر] برايتان روشن شود.

 

  1. مختصر بصائر الدرجات عن منصور الصَّيقَل: قالَ بَعضُ أَصحابِنا لِأَبي عَبدِ اللهِ وَ أَنَا قاعِدٌ عِندَهُ: ما نَدري ما يَقبَلُ مِن هٰذا حَديثَنا مِمّا يَرُدُّ.[۱۲۹]

فَقالَ: وَ ما ذاكَ؟ قالَ: لَيسَ بِشَيءٍ يَسمَعُهُ مِنّا إِلّا قالَ: القَولُ قَولُهُم!

فَقالَ أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: هٰذا مِنَ المُسلِمينَ، إِنَّ المُسلِمينَ هُمُ النُّجَباءُ، إِنَّما عَلَيهِ إِذا جاءَهُ شَيءٌ لا يَدري ما هُوَ يَرُدُّهُ إِلَينا.[۱۳۰]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از منصور صيقل -: من نزد امام صادق علیه‌السلام نشسته بودم كه يكى از يارانمان به امام گفت: ما نمىدانيم [فلان شخص] كدام حديث ما را مىپذيرد و كدام را رد مىكند.

امام علیه‌السلام فرمود: «چه طور؟».

او گفت: هيچ چيزى از ما نمىشنود، جز آن كه مىگويد: قول، قول آنها (اهل بيت علیهم‌السلام) است.

امام علیه‌السلام فرمود: «اين شخص، از تسليم حق شدگان است. تسليم حق شدگان، همان نجيبان هستند. تنها اين به عهدۀ اوست كه هر گاه چيزى به او رسيد كه نمىداند چيست، آن را به ما باز گردانَد».

  1. بصائر الدرجات عن محمّد بن عيسیٰ: أَقرَأَني داوودُ بنُ فَرقَدٍ الفارِسِيُّ كِتابَهُ إِلیٰ أَبِي الحَسَنِ الثّالِثِ عليه‌السلام و جَوابَهُ بِخَطِّهِ، فَقالَ: نَسأَلُكَ عَنِ العِلمِ المَنقولِ إِلَينا عَن آبائِكَ وَ أَجدادِكَ قَدِ اختَلَفوا عَلَينا فيهِ، كَيفَ العَمَلُ بِهِ عَلَى اختِلافِهِ إِذا نَرُدُّ إِلَيكَ فَقَدِ اختُلِفَ فيهِ؟[۱۳۱]

فَكَتَبَ وَ قَرَأتُهُ: ما عَلِمتُم أَنَّهُ قَولُنا فَالزَموهُ، وَ ما لَم تَعلَموا فَرُدّوهُ إِلَينا.[۱۳۲]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن عيسى -: داوود بن فرقد فارسى، نامهاش به امام هادى علیه‌السلام و دستخطّ ايشان در پاسخ او را برايم خواند و گفت: ما از علمى كه از پدران و نياكانت براى ما نقل شده و در آن اختلاف شده است، مىپرسيم كه چگونه به آن عمل كنيم. آيا چون اختلافى است، آن را به شما باز گردانيم؟

امام علیه‌السلام [چنين] نوشته بود - و من آن را خواندم -: «به آنچه مىدانيد گفتۀ ماست، پایبند باشيد و آنچه را نمىدانيد، به ما باز گردانيد».

الفَصلُ الثّاني: نَقلُ الحَديثِ

فصل دوم: نقل حديث

۲ / ۱: الحَثُّ عَلیٰ نَقلِ الحَديثِ

۲ / ۱: ترغيب به نقل حديث

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنّي أُحَدِّثُكُم بِالحَديثِ، فَليُحَدِّثِ الحاضِرُ مِنكُمُ الغائِبَ.[۱۳۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: من برايتان حديث مىگويم. پس حاضرانِ شما براى غايبان نقل كنند.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: ما أَفادَ المُسلِمُ أَخاهُ فائِدَةً أَحسَنَ مِن حَديثٍ حَسَنٍ بَلَغَهُ فَبَلَّغَهُ.[۱۳۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: مسلمان به برادرش بهرهاى نيكوتر از حديثى نيكو نمىرساند. به او برسانَد و او به ديگرى برسانَد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: رَحِمَ اللهُ امرَءاً سَمِعَ مِنّا حَديثاً[۱۳۵] فَوَعاها، ثُمَّ بَلَّغَها مَن هُوَ أَوعیٰ مِنهُ.[۱۳۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: خدا رحمت كند كسى را كه از ما حديث بشنود و آن را در يابد، سپس آن را به كسى رساند كه از خودش فهيمتر است!

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: نَضَّرَ[۱۳۷] اللهُ امرَءاً سَمِعَ مِنّا حَديثاً فَحَفِظَهُ حَتّیٰ يُبَلِّغَهُ.[۱۳۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: خدا، خوشرو گردانَد كسى را كه حديثى از ما بشنود و آن را حفظ كند تا به كسى برسانَد!

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّهُ سَيَأتيكُم أَقوامٌ مِن أَقطارِ الأَرضِ يَسأَلونَكُمُ الحَديثَ، فَحَدِّثوهُم.[۱۳۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: به زودى، گروههايى از اطراف زمين نزدتان مىآيند و از شما حديث مىخواهند. برايشان حديث بگوييد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: أَيُّهَا النّاسُ! اِحفَظوا قَولي تَنتَفِعوا بِهِ بَعدي، وَ افهَموهُ تَنعَشوا[۱۴۰].[۱۴۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: اى مردم! گفتهام را حفظ كنيد كه پس از من، از آن سود مىبريد. آن را بفهميد تا خوب زندگى كنيد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: رِوايَةُ الحَديثِ انتِسابٌ إِلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۱۴۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام: نقل حديث، [گونهاى] نسبت يافتن با پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - في قَولِهِ عَزَّ ذِكرُهُ: (وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ)[۱۴۳] -: هٰؤُلاءِ قَومٌ مِن شيعَتِنا ضُعَفاءُ لَيسَ عِندَهُم ما يَحتَمِلونَ بِهِ إِلَينا، فَيَسمَعونَ حَديثَنا وَ يَقتَبِسونَ مِن عِلمِنا، فَيَرحَلُ قَومٌ فَوقَهُم وَ يُنفِقونَ أَموالَهُم وَ يُتعِبونَ أَبدانَهُم حَتّیٰ يَدخُلوا عَلَينا فَيَسمَعوا حَديثَنا، فَيَنقُلونَهُ إِلَيهِم، فَيَعيهِ هٰؤُلاءِ وَ يُضَيِّعُهُ هٰؤُلاءِ، فأُولٰئِكَ الَّذينَ يَجعَلُ اللهُ - عَزَّ ذِكرُهُ - لَهُم مَخرَجاً، وَ يَرزُقُهُم مِن حَيثُ لا يَحتَسِبونَ.[۱۴۴]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - در بارۀ این سخن خداى عز و جل: (و هر كه از خدا پروا كند، براى او راه برون شدن قرار میدهد و از جايى كه گمانش را ندارد، روزىاش میدهد) -: اينان، گروهى از شيعيان ناتوان و تهىدست ما هستند كه نمىتوانند نزد ما بيايند و سخنان و احاديث ما را بشنوند و از دانش ما بهرهمند شوند. از این رو، گروهى كه وضع مالىشان از آنها بهتر است، بارِ سفر بر مىبندند و پول خود را خرج مىكنند و بدنهاى خود را به رنج و خستگى [سفر] مىاندازند تا آن كه نزد ما مىآيند و گفتهها و احاديث ما را مىشنوند و بر مىگردند و براى آنها (شيعيان تهىدست) بازگو مىكنند. آن گاه، اينان [كه حديث برايشان بازگو مىشود]، احاديث ما را درمىيابند و آنان [كه خود حديث را شنيده و بازگو كردهاند، آن را] تباه مىكنند [و به آن عمل نمىكنند]. آنها (شيعيان تهىدست)، همان كسانى هستند كه خداوند عز و جل آنها را از تنگنا خارج مىسازد و روزىشان را از جايى كه گمانش را هم نمىبرند، مىرسانَد.

۲ / ۲: أَصنافُ رُواةِ الحَديثِ

۲ / ۲: گونههاى راويان حديث

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - في جَوابِ مَن سَأَلَهُ عن أَحاديثِ البِدَعِ، وَ عَمّا في أَيدِي النّاسِ مِنِ اختِلافِ الخَبَرِ -: إِنَّ في أَيدِي النّاسِ حَقّاً وَ باطِلاً، وَ صِدقاً وَ كَذِباً، وَ ناسِخاً وَ مَنسوخاً، وَ عامّاً وَ خاصّاً، وَ مُحكَماً وَ مُتَشابِهاً، وَ حِفظاً وَ وَهماً، وَ قَد كُذِبَ عَلیٰ رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله عَلیٰ عَهدِهِ حَتّیٰ قامَ خَطيباً فَقالَ: «مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ».

وَ إِنَّما أَتاكَ بِالحَديثِ أَربَعَةُ رِجالٍ لَيسَ لَهُم خامِسٌ:

رَجُلٌ مُنافِقٌ مُظهِرٌ لِلإِيمانِ، مُتَصَنِّعٌ بِالإِسلامِ، لا يَتَأَثَّمُ وَ لا يَتَحَرَّجُ، يَكذِبُ عَلیٰ رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله مُتَعَمِّداً، فَلَو عَلِمَ النّاسُ أَنَّهُ مُنافِقٌ كاذِبٌ لَم يَقبَلوا مِنهُ وَ لَم يُصَدِّقوا قَولَهُ،وَ لٰكِنَّهُم قالوا: صاحِبُ رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله رَآهُ وَ سَمِعَ مِنهُ وَ لَقِفَ عَنهُ، فَيَأخُذونَ بِقَولِهِ، وَ قَد أَخبَرَكَ اللّٰهُ عَنِ المُنافِقينَ بِما أَخبَرَكَ وَ وَصَفَهُم بِما وَصَفَهُم بِهِ لَكَ، ثُمَّ بَقوا بَعدَهُ فَتَقَرَّبوا إِلیٰ أَئِمَّةِ الضَّلالَةِ وَ الدُّعاةِ إِلَى النّارِ بِالزّورِ وَ البُهتانِ، فَوَلَّوهُمُ الأَعمالَ، وَ جَعَلوهُم حُكّاماً عَلیٰ رِقابِ النّاسِ، فَأَكَلوا بِهِمُ الدُّنيا، وَ إِنَّما النّاسُ مَعَ المُلوكِ وَ الدُّنيا إِلّا مَن عَصَمَ اللّٰهُ. فَهذَا أَحَدُ الأَربَعَةِ.

وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّٰهِ شَيئاً لَم يَحفَظهُ عَلیٰ وَجهِهِ، فَوَهِمَ فيهِ، وَ لَم يَتَعَمَّد كَذِباً، فَهُوَ في يَدَيهِ وَ يَروِيهِ وَ يَعمَلُ بِهِ، وَ يَقولُ: أَنا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أَنَّهُ وَهِمَ فيهِ لَم يَقبَلوهُ مِنهُ، وَ لَو عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذٰلِكَ لَرَفَضَهُ.

وَ رَجُلٌ ثالِثٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّٰهِ شَيئاً يَأمُرُ بِهِ، ثُمَّ إِنَّهُ نَهیٰ عَنهُ وَ هُوَ لا يَعلَمُ؛ أَو سَمِعَهُ يَنهیٰ عَن شَيءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لا يَعلَمُ، فَحَفِظَ المَنسوخَ وَ لَم يَحفَظِ النّاسِخَ، فَلَو عَلِمَ أَنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَو عَلِمَ المُسلِمونَ إِذ سَمِعوهُ مِنهُ أَنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضوه.

وَ آخَرُ رابِعٌ لَم يَكذِب عَلَى اللّٰهِ وَ لا عَلیٰ رَسولِهِ، مُبغِضٌ لِلكَذِبِ خَوفاً مِنَ اللّٰهِ وَ تَعظيماً لِرَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ لَم يَهِم[۱۴۵] بَل حَفِظَ ما سَمِعَ عَلیٰ وَجهِهِ، فَجاءَ بِهِ عَلیٰ سَمعِهِ[۱۴۶] لَم يَزِد فيهِ وَ لَم يَنقُص مِنهُ، فَهُوَ حَفِظَ النّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَ حَفِظَ المَنسوخَ فَجَنَّبَ عَنهُ، وَ عَرَفَ الخاصَّ وَ العامَّ وَ المُحكَمَ وَ المُتَشابِهَ فَوَضَعَ كُلَّ شَيءٍ مَوضِعَهُ، وَ قَد كانَ يَكونُ مِن رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله الكَلامُ لَهُ وَجهانِ: فَكَلامٌ خاصٌّ وَ كَلامٌ عامٌّ، فَيَسمَعُهُ مَن لا يَعرِفُ ما عَنَى اللّٰهُ سُبحانَهُ بِهِ وَ لا ما عَنى رَسولُ اللّٰهُ صلّی اللّه عليه وآله، فَيَحمِلُهُ السّامِعُ وَ يُوَجِّهُهُ عَلیٰ غَيرِ مَعرِفَةٍ بِمَعناهُ وَ ما قَصَدَ [قُصِدَ] بِهِ وَ ما خَرَجَ مِن أَجلِهِ، وَ لَيسَ كُلُّ أَصحابِ رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله مَن كانَ يَسأَلُهُ وَ يَستَفهِمُهُ، حَتّیٰ إِن كانوا لَيُحِبّونَ أَن يَجيءَ الأَعرابِيُّ وَ الطّارِئُ فَيَسأَلَهُ عليه‌السلام حَتّیٰ يَسمَعوا. وَ كانَ لا يَمُرُّ بي مِن ذلِكَ شَيءٌ إِلّا سَأَلتُهُ عَنهُ وَ حَفِظتُهُ.

فَهٰذِهِ وُجوهُ ما عَلَيهِ النّاسُ فِي اختِلافِهِم وَ عِلَلِهِم في رِواياتِهِم.[۱۴۷]

  1. امام على علیه‌السلام - در پاسخ كسى كه از ايشان در بارۀ احاديث بدعتآميز و اخبار اختلافى كه در اختيار مردم است، پرسيد -: همانا در دست مردم [احاديث و اخبار] درست و نادرست، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محكم و متشابه و محفوظ و موهوم [۱۴۸] وجود دارد. در زمان پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بر او چندان دروغ بستند كه به خطابه ايستاد و فرمود: «هر كس به عمد بر من دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش بر گيرد. روايت كنندگان حديث، چهار دستهاند و پنجمى ندارند: [اوّل] مرد منافقى كه تظاهر كننده به ايمان است و لاف مسلمانى مىزند، امّا از اين كه عمداً بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ بندد، باكى و پروايى ندارد. اگر مردم مىدانستند كه او منافق و دروغگوست، از او نمىپذيرفتند و سخنش را راست نمىشمردند؛ امّا گفتند: «صحابى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است. ايشان را ديده و سخنش را شنيده و به سرعت آن را گرفته است». از این رو، مردم، حديث او را مىپذيرند، در حالى كه خداوند چنان كه بايد، به تو در بارۀ منافقان خبر داده و اوصافشان را چنان كه شايد، بيان كرده است. اينان، پس از پيامبر صلی الله علیه و آله باقى ماندند و از طريق فريب و بهتان، خود را به رهبران گمراهى و فراخوانانِ به سوى آتش دوزخ، نزديک كردند و آن رهبران، آنان را در مناصب حكومتى گماشتند و بر گردنِ مردم، قرارشان دادند و به واسطۀ آنان، دنيا را خوردند. مردم، با زمامداران و دنيايند، مگر كسى كه خدايش مصون بدارد. اين، يكى از چهار نفر بود.

و [دوم،] مردى است كه چيزى از پيامبر خدا شنيده، امّا درست حفظش نكرده و در آن دچار اشتباه شده، ولى قصد دروغ بستن نداشته است. او چنين حديثى را در دست دارد و روايتش مىكند و به كارش مىبندد و مىگويد: من اين را از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهام. اگر مسلمانان مىدانستند كه او اشتباه مىكند، آن را از وى نمىپذيرفتند و اگر خودش هم مىدانست كه چنين است، آن را كنار مىگذاشت.

و سوم، مردى است كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله چيزى را شنيده كه ايشان به آن دستور مىدهد، سپس از آن [كار]، نهى فرموده، ولى او از آن خبر ندارد يا از ايشان شنيده كه از كارى نهى كرده، سپس به آن [كار]، امر فرموده و او اطّلاع ندارد. پس آن [سخنِ] نسخ شده را حفظ كرده، ولى [سخنِ] ناسخ را حفظ نكرده است، در صورتى كه اگر مىدانست نسخ شده است، حتماً آن را رها مىكرد و اگر مسلمانان - وقتى آن حديث را از او شنيدند - مىدانستند كه منسوخ است، قطعاً آن را نمىپذيرفتند.

و چهارم، مردى است كه بر خداوند و پيامبرش دروغ نبسته و از سر ترس از خدا و بزرگداشت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از دروغ نفرت دارد و اشتباه هم نكرده است، بلكه آنچه را شنيده، درست حفظ كرده و آن را بر اساس آنچه شنيده، بدون كاستن و افزودن، نقل كرده است و ناسخ را حفظ و سپس عمل كرده و منسوخ را حفظ و از آن دورى گزيده است و خاص و عام، و محكم و متشابه را شناخته و هر كدامش را در جايگاه خود نهاده است. گاه مىشد كه سخن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دو گونه بود: سخنى خاص و سخنى عام [مانند قرآن]. پس كسى كه مقصود كلام خدا و پيامبرش را نمىشناسد، آن را مىشنود و به خاطر عدم شناخت، آن را در غير جايگاه درست و آنچه منظور آن است و در غير آنچه براى آن صادر شده، به كار مىبرد. چنين نبود كه همۀ ياران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در بارۀ چيزى از ايشان سؤال كنند و بفهمند، تا جايى كه دوست داشتند باديهنشينى و غريبهاى بيايد و از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بپرسد تا آنها هم بشنوند؛ امّا هيچگاه نمىشد كه نزد ايشان باشم و سؤالى داشته باشم، مگر اين كه آن را از ايشان مىپرسيدم و حفظ مىكردم.

اين است گونههاى مردم در اختلاف نظر و مشكلات آنان در اخبار و رواياتشان.

  1. الكافي عن سليم بن قيس الهلاليّ: قُلتُ لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام: إِنّي سَمِعتُ مِن سَلمانَ وَ المِقدادِ وَ أَبي ذَرٍّ شَيئاً مِن تَفسيرِ القُرآنِ وَ أَحاديثَ عَن نَبِيِّ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله غَيرَ ما في أَيدِي النّاسِ، ثُمَّ سَمِعتُ مِنكَ تَصديقَ ما سَمِعتُ مِنهُم، وَ رَأَيتُ في أَيدِي النّاسِ أَشياءَ كَثيرَةً مِن تَفسيرِ القُرآنِ، وَ مِنَ الأَحاديثِ عَن نَبِيِّ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أَنتُم تُخالِفونَهُم فيها، وَ تَزعُمونَ أَنَّ ذٰلِكَ كُلَّهُ باطِلٌ، أَ فَتَرَى النّاسَ يَكذِبونَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مُتَعَمِّدينَ، وَ يُفَسِّرونَ القُرآنَ بِآرائِهِم؟

قالَ: فَأَقبَلَ عَلَيَّ فَقالَ: قَد سَأَلتَ فَافهَمِ الجَوابَ: إِنَّ في أَيدِي النّاسِ حَقّاً وَ باطِلاً، وَ صِدقاً وَ كَذِباً، وَ ناسِخاً وَ مَنسوخاً، وَ عامّاً وَ خاصّاً، وَ مُحكَماً وَ مُتَشابِهاً، وَ حِفظاً وَ وَهماً، وَ قَد كُذِبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عَلیٰ عَهدِهِ حَتّیٰ قامَ خَطيباً فَقالَ: «أَيُّهَا النّاسُ! قَد كَثُرَت عَلَيَّ الكَذّابَةُ، فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ»، ثُمَّ كُذِبَ عَلَيهِ مِن بَعدِهِ، وَ إِنَّما أَتاكُمُ الحَديثُ مِن أَربَعَةٍ لَيسَ لَهُم خامِسٌ:

رَجُلٌ مُنافِقٌ يُظهِرُ الإِيمانَ، مُتَصَنِّعٌ بِالإِسلامِ، لا يَتَأَثَّمُ وَ لا يَتَحَرَّجُ أَن يَكذِبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مُتَعَمِّداً، فَلَو عَلِمَ النّاسُ أَنَّهُ مُنافِقٌ كَذّابٌ لَم يَقبَلوا مِنهُ وَ لَم يُصَدِّقوهُ، وَ لٰكِنَّهُم قالوا: هٰذا قَد صَحِبَ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ رَآهُ وَ سَمِعَ مِنهُ، وَ أَخَذوا عَنهُ وَ هُم لا يَعرِفونَ حالَهُ، وَ قَد أَخبَرَهُ اللهُ عَنِ المُنافِقينَ بِما أَخبَرَهُ وَ وَصَفَهُم بِما وَصَفَهُم، فَقالَ عزّ وجلّ: (وَ إذَا رَأَيتَهُم تُعجِبُكَ أَجسَامُهُم وَ إن يَقُولُوا تَسمَع لِقَولِهِم)[۱۴۹]، ثُمَّ بَقوا بَعدَهُ فَتَقَرَّبوا إِلیٰ أَئِمَّةِ الضَّلالَةِ وَ الدُّعاةِ إِلَى النّارِ بِالزّورِ وَ الكَذِبِ وَ البُهتانِ، فَوَلَّوهُمُ الأَعمالَ، وَ حَمَلوهُم
عَلیٰ رِقابِ النّاسِ، وَ أَكَلوا بِهِمُ الدُّنيا، وَ إِنَّمَا النّاسُ مَعَ المُلوكِ وَ الدُّنيا إِلّا مَن عَصَمَ اللهُ، فَهٰذا أَحَدُ الأَربَعَةِ.

وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله شَيئاً لَم يَحمِلهُ عَلیٰ وَجهِهِ، وَ وَهِمَ فيهِ، وَ لَم يَتَعَمَّد كَذِباً، فَهُوَ في يَدِهِ، يَقولُ بِهِ وَ يَعمَلُ بِهِ وَ يَرويهِ، فَيَقولُ: أَنَا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّهِ صلّی اللّه عليه وآله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أَنَّهُ وَهِمَ لَم يَقبَلوهُ، وَ لَو عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ.

وَ رَجُلٌ ثالِثٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله شَيئاً أَمَرَ بِهِ، ثُمَّ نَهیٰ عَنهُ وَ هُوَ لا يَعلَمُ، أَو سَمِعَهُ يَنهیٰ عَن شَيءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لا يَعلَمُ، فَحَفِظَ مَنسوخَهُ وَ لَم يَحفَظِ النّاسِخَ، وَ لَو عَلِمَ أَنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَو عَلِمَ المُسلِمونَ إِذ سَمِعوهُ مِنهُ أَنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضوهُ.

وَ آخَرُ رابِعٌ لَم يَكذِب عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، مُبغِضٌ لِلكَذِبِ خَوفاً مِنَ اللهِ وَ تَعظيماً لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، لَم يَنسَهُ، بَل حَفِظَ ما سَمِعَ عَلیٰ وَجهِهِ، فَجاءَ بِهِ كَما سَمِعَ لَم يَزِد فيهِ وَ لَم يَنقُص مِنهُ، وَ عَلِمَ النّاسِخَ مِنَ المَنسوخِ، فَعَمِلَ بِالنّاسِخِ وَ رَفَضَ المَنسوخَ؛ فَإِنَّ أَمرَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله مِثلُ القُرآنِ: ناسِخٌ وَ مَنسوخٌ، وَ خاصٌّ وَ عامٌّ، وَ مُحكَمٌ وَ مُتَشابِهٌ، قَد كانَ يَكونُ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله الكَلامُ لَهُ وَجهانِ: كَلامٌ عامٌّ وَ كَلامٌ خاصٌّ؛ مِثلُ القُرآنِ، وَ قالَ اللهُ عزّ وجلّ في كِتابِهِ: (مَا ءَاتَاكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُم عَنهُ فَانتَهُوا)[۱۵۰]، فَيَشتَبِهُ عَلیٰ مَن لَم يَعرِف وَ لَم يَدرِ ما عَنَى اللهُ بِهِ وَ رَسولُهُ صلّی اللّه عليه وآله، وَ لَيسَ كُلُّ أَصحابِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله كانَ يَسأَلُهُ عَنِ الشَّيءِ فَيَفهَمُ، وَ كانَ مِنهُم مَن يَسأَلُهُ وَ لا يَستَفهِمُهُ، حَتّیٰ إِن[۱۵۱] كانوا لَيُحِبّونَ أَن يَجيءَ الأَعرابِيُّ وَ الطّاري[۱۵۲] فَيَسأَلَ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حَتّیٰ يَسمَعوا.

وَ قَد كُنتُ أَدخُلُ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله كُلَّ يَومٍ دَخلَةً وَ كُلَّ لَيلَةٍ دَخلَةً، فَيُخلِيني فيها، أَدورُ مَعَهُ حَيثُ دارَ، وَ قَد عَلِمَ أَصحابُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أَنَّهُ لَم يَصنَع ذٰلِكَ بِأَحَدٍ مِنَ النّاسِ غَيري، فَرُبَّما كانَ في بَيتي يَأتيني رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله - أَكثَرُ ذٰلِكَ في بَيتي -، وَ كُنتُ إِذا دَخَلتُ عَلَيهِ بَعضَ مَنازِلِهِ أَخلاني وَ أَقامَ عَنّي نِساءَهُ، فَلا يَبقیٰ عِندَهُ غَيري، وَ إِذا أَتاني لِلخَلوَةِ مَعِيَ في مَنزِلي لَم تَقُم عَنّي فاطِمَةُ وَ لا أَحَدٌ مِن بَنِيَّ، وَ كُنتُ إِذا سَأَلتُهُ أَجابَني، وَ إِذا سَكَتُّ عَنهُ وَ فَنِيَت مَسائِلِي ابتَدَأَني، فَما نَزَلَت عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله آيَةٌ مِنَ القُرآنِ إِلّا أَقرَأَنيها وَ أَملاها عَلَيَّ، فَكَتَبتُها بِخَطّي، وَ عَلَّمَني تَأويلَها وَ تَفسيرَها، وَ ناسِخَها وَ مَنسوخَها، وَ مُحكَمَها وَ مُتَشابِهَها، وَ خاصَّها وَ عامَّها، وَ دَعَا اللهَ أَن يُعطِيَني فَهمَها وَ حِفظَها، فَما نَسيتُ آيَةً مِن كِتابِ اللهِ وَ لا عِلماً أَملاهُ عَلَيَّ وَ كَتَبتُهُ مُنذُ دَعَا اللهَ لي بِما دَعا. وَ ما تَرَكَ شَيئاً عَلَّمَهُ اللهُ مِن حَلالٍ وَ لا حَرامٍ، وَ لا أَمرٍ وَ لا نَهيٍ، كانَ أَو يَكونُ، وَ لا كِتابٍ مُنزَلٍ عَلیٰ أَحَدٍ قَبلَهُ مِن طاعَةٍ أَو مَعصِيَةٍ؛ إِلّا عَلَّمَنيهِ وَ حَفِظتُهُ، فَلَم أَنسَ حَرفاً واحِداً، ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلیٰ صَدري وَ دَعَا اللهَ لي أَن يَملَأَ قَلبي عِلماً وَ فَهماً وَ حُكماً وَ نوراً.

فَقُلتُ: يا نَبِيَّ اللهِ! بِأَبي أَنتَ وَ أُمّي، مُنذُ دَعَوتَ اللهَ لي بِما دَعَوتَ لَم أَنسَ شَيئاً وَ لَم يَفُتني شَيءٌ لَم أَكتُبهُ، أَ فَتَتَخَوَّفُ عَلَيَّ النِّسيانَ فيما بَعدُ؟ فَقالَ: لا، لَستُ أَتَخَوَّفُ عَلَيكَ النِّسيانَ وَ الجَهلَ.[۱۵۳]

  1. الكافى - به نقل از سُليم بن قيس هلالى -: به امير مؤمنان علیه‌السلام گفتم: از سلمان و مقداد و ابو ذر، سخنانى در تفسير قرآن و احاديثى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهام كه با آنچه در دست مردم است، ناسازگار است. سپس از شما چيزهايى شنيدهام كه آنچه را از آنها (سلمان و مقداد و ابو ذر) شنيدهام، تصديق مىكند و در دست مردم، مطالب فراوانى در تفسير قرآن و از احاديث پيامبر خدا صلی الله علیه و آله ديدهام كه شما با آنها مخالفت مىكنيد و مىگوييد كه همۀ آنها نادرست اند. آيا به نظر شما، مردم از روى عمد بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ مىبندند و قرآن را از پيش خود تفسير مىكنند؟

امام علیه‌السلام رو به من كرد و فرمود: «پرسيدى. پس پاسخ را نيک بشنو: همانا در دست مردم، [احاديث و اخبار] درست و نادرست، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محكم و متشابه و محفوظ و موهوم، وجود دارد. در زمان پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بر او چندان دروغ بستند كه به خطابه ايستاد و فرمود: "اى مردم! دروغ بستن به من، فراوان شده است. هر كس به عمد بر من دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش بر گيرد". با اين حال، بعد از پيامبر صلی الله علیه و آله باز هم بر ايشان، دروغ بستند. روايت كنندگان حديث، چهار دستهاند و پنجمى ندارند:

[اوّل،] مرد منافقى كه تظاهر به ايمان مىكند و لاف مسلمانى مىزند، امّا از اين كه به عمد بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ بندد، باكى و پروايى ندارد. اگر مردم مىدانستند كه او منافق و دروغگوست، از او نمىپذيرفتند و تأييدش نمىكردند؛ امّا گفتند: اين، صحابۀ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده و ايشان را ديده و سخنش را شنيده است. پس، حديث او را پذيرفتند، در حالى كه او را نيک نمىشناختند؛ امّا خداوند، پيامبرش را چنان كه بايد از حال منافقان، باخبر ساخت و اوصافشان را چنان كه بايد، بيان نمود و فرمود: (و هر گاه آنان را ببينى، از ظاهرشان خوشت میآيد و اگر سخن گويند، به سخنشان گوش فرا میدهى). اينان، پس از پيامبر صلی الله علیه و آله باقى ماندند و از طريق فريب و دروغ و بهتان، خود را به رهبران گمراهى و فراخوانانِ به سوى آتش دوزخ، نزديک كردند و آن رهبران، آنان را در منصبهای حكومتى گماشتند و بر گردنِ مردم، سوارشان كردند و به واسطۀ آنان، دنيا را خوردند. مردم با زمامداران و دنيايند، مگر كسى را كه خدا مصون بدارد. اين، يكى از آن چهار نفر است.

و [دوم،] مردى كه چيزى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيده، امّا آن را درست در نيافته و در آن دچار اشتباه شده، ولى قصد دروغ بستن نداشته است. او چنين حديثى را در دست داشته و آن را نقل مىكند و به كارش مىبندد و روايتش مىكند و مىگويد: من اين را از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهام. اگر مسلمانان مىدانستند كه او اشتباه مىكند، آن را نمىپذيرفتند و اگر خودش هم مىدانست كه اشتباه كرده، آن را كنار مىگذاشت.

و مرد سوم، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله چيزى را شنيده كه ايشان به آن دستور داده، سپس از آن [كار،] نهى كرده، ولى او از آن خبر ندارد يا از ايشان شنيده كه از كارى نهى كرده، امّا بعدها به آن كار، امر فرموده و او اطّلاع ندارد. پس نسخ شدۀ آن را حفظ كرده، ولى ناسخ را حفظ نكرده است، در صورتى كه اگر مىدانست نسخ شده است، حتماً آن را رها مىكرد و اگر مسلمانان - وقتى آن حديث را از او شنيدند - مىدانستند كه منسوخ است، قطعاً آن را نمىپذيرفتند.

و چهارم، مردى كه بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ نبسته و از سر ترس از خدا و بزرگداشت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از دروغ نفرت دارد و فراموش هم نكرده است، بلكه آنچه را شنيده، درست حفظ كرده و آن را همان گونه كه شنيده، بدون كاستن و افزودن، نقل كرده و ناسخ را از منسوخ شناخته و به ناسخ عمل كرده و منسوخ را وا نهاده است؛ زيرا فرمان پيامبر صلی الله علیه و آله، همانند قرآن، ناسخ و منسوخ، خاص و عام، و محكم و متشابه دارد. گاه مىشد كه سخن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دو گونه بود: سخنى عام و سخنى خاص، مانند قرآن. خداوند عز و جل در كتابش فرمود: (آنچه پيامبر به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت، باز ايستيد). پس كسى كه مقصود خدا و پيامبرش صلی الله علیه و آله را نفهمد و در نيابد، امر بر او مشتبه مىشود. چنين نبود كه همۀ ياران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در بارۀ چيزى از ايشان سؤال كنند و بفهمند. برخى از آنان از او سؤال مىكردند، ولى در بارۀ آن پرسو جو نمىكردند تا جايى كه دوست داشتند باديهنشينى و غريبهاى بيايد و از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بپرسد تا آنها هم بشنوند.

من در هر روز، يک بار و در هر شب، يک بار نزد پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىرفتم و ايشان با من خلوت مىكرد. هر جا مىگشت، با او مىگشتم [و رشتۀ سخن را به هر كجا مىكشيد، همراهش بودم]. ياران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىدانند كه جز من با هیچ کس چنين نمىكرد. گاه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در خانۀ من، نزدم مىآمد و اين، بيشتر اتّفاق مىافتاد و هر گاه در يكى از خانههاى ايشان خدمتش مىرسيدم، زنان خود را بيرون مىكرد و با من، تنها مىشد و كسى جز من، نزدش باقى نمىماند و هر گاه براى خلوت كردن با من به خانهام مىآمد، نه فاطمه و نه هيچ يک از پسرانم را بيرون نمىكرد و چون از ايشان سؤال مىكردم، پاسخم را مىداد و چون سكوت مىكردم و پرسشهايم تمام مىشد، خود شروع مىكرد.

بنا بر اين، هيچ آيهاى از قرآن بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نازل نشد، مگر اين كه آن را برايم خواند و بر من املا كرد و من آن را به خطّ خود نوشتم و تأويل و تفسير، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه و خاص و عامّ آن را به من آموخت و دعا كرد كه خداوند، فهم و حفظ آن را به من عطا كند و از زمانى كه به درگاه خدا برايم آن گونه دعا كرد، هيچ آيهاى از كتاب خدا و هيچ دانشى را كه به من املا كرد و من آن را نوشتم، فراموش نكرده‌ام و هر آنچه خدا به او آموخت از حلال و حرام و امر و نهى و گذشته و آينده و كتابى از طاعت يا معصيت كه پيش از او بر هر كسى [از پيامبران] نازل شده، همه را به من آموزش داد و من، آن را حفظ كردم و حتّى يک حرف را از ياد نبردم. سپس دستش را بر سينهام نهاد و به درگاه خدا برايم دعا كرد كه [خداوند،] قلب مرا مالامال از دانش و فهم و حكمت و نور سازد.

گفتم: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت! از زمانى كه آن دعا را براى من كردى، چيزى را فراموش نمىكنم و آنچه را ننوشتهام، از يادم نرفته است. آيا بيم آن دارى كه بعدها فراموش كنم؟ فرمود: "نه. من از فراموشى و نادانى بر تو بيم ندارم"».

آسيبهاى نقل حديث[۱۵۴]

حديث، از ناحيهاى قدسى، شرف صدور مىبايد، امّا دریافت، نقل و فهم و نشر آن، نيازمند كوششراويان، كاتبان و محدّثان است؛ كوششى كه به دور از خطاهاى انسانى و برخى آسيبها نيست. افزون بر اين، حديث، گزندهايى را نيز از بيرون، متحمّل شده است. اين گزندها و آسيبها را مىتوان به آسيبهاى سه مرحلۀ صدور، نقل و فهم حديث، دستهبندى كرد.[۱۵۵] در اينجا تنها به آسيبهاى نقل حديث اشاره میکنیم، آسيبهاى صدور حدیث، در بخش نخست کتاب آسيب‌‌شناخت حدیث بررسی شدهاند[۱۵۶] و آسيبهاى فهم حديث َرا جداگانه خواهیم آورد.[۱۵۷]

مسير طولانى نقل حديث، از سه قرن نخست هجرى تا كنون، از دستكارىهاى عمدى و غير عمدى مصون نمانده است. گاه، تقطيع و اختصار حديث، بخشهايى اثرگذار از متن را به ما نرسانده و گاه، نقل معناهايى نهچندان دقيق، يا ناتوانى در بازگردانى كامل زبان شفاهى به نوشتار، ما را از قرينههايى مؤثّر، محروم كردهاند. افزودههاى شارحان و كاتبان و اشتباهو كمدقّتىناسخان نيز آسيبهاى ادراج، سقط، قلب و تصحيف را پديد آوردهاند و در مواردى هر چند اندک، چنان اضطراب و نابه‌سامانىهايى در حديث پديد آوردهاند كه آن را از اعتبار، ساقط كردهاند. دشوارتر، تحريف و جعل و دَسّ و دستكارى سودجويانى است كه اغراض خود را به نام حديث، عرضه كردهاند. در ادامه به برخى از اين آسيبها اشاره میکنیم.

۱ و ۲. تصحيف و تحریف

مقصود از تصحیف، تغییر بخشى از سند يا متن حدیث به چيزى شبيه آن يا نزديک به آن است.[۱۵۸] تصحيف، پديدهاى شايع است و گاه حديث را به بدفهمى دچار مىكند.

تصحیف ممكن است هنگام ديدن و نوشتن حدیث یا شنیدن آن رخ دهد. تصحيف ديدارى، مانند «يميث» به «یمیت» در روايت «إنَّ الخُلقَ الحَسَنَ يَميثُ الخَطيئَةَ كَما تَميثُ الشَّمسُ الجَليدَ»[۱۵۹] و تصحیف شنیداری مانند «مَن استَغنىٰ بِعَقلِهِ زَلَّ»[۱۶۰] كه مىتواند براى غير عرب، «ضَلَّ» يا «ذَلَّ» نيز شنيده شود.

«تحريف» نیز به معنای دگرگون کردن سند يا متن براى اغراض نادرست است. تحريف در متن، گاه با تغيير شكل و تبديل حروف است و گاه به صورت افزودن و كاستن يک يا چند كلمه. برای نمونه، حديث نبوی «لا تَقومُ السَّاعَةُ حَتّىٰ يَملِکَ رَجُلٌ مِن أهلِ بَيتى يُواطِئُ اسمُهُ اسمى، يَملَأُ الأَرضَ عَدلاً وَ قِسطاً كَما مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً»[۱۶۱] بدون عبارت «و اسم أبيه اسم أبى» است؛ امّا در یک نقل، آن را افزودهاند تا بر افراد مورد نظر خود مانند: محمّد پسر عبد اللّٰهمنصور دوانيقى تطبیق دهند.[۱۶۲]

۳. قلب

قلب، به معنای جا به جا شدن دو بخش در درون حدیث است.[۱۶۳] در قلب، كلمهاى كاسته يا افزوده نمىشود، بلكه تنها جا به جايى درونى واژههاست. جا به جايى دو كلمۀ «العِثار» و «النِّفار» در دو گزارش کلینی و صدوق از حديث «اِضرِبوها عَلَى النِّفارِ وَ لا تَضرِبوها عَلَى العِثارِ؛ چهارپایان را برای فرار كردن بزنيد؛ ولى بر لغزيدن نزنيد» نمونهای مشهور است.[۱۶۴]

۴ و ۵. ادراج و سقط

ادراج در حديث، به معنای ورود عبارتى مانند توضیح راوی یا تعلیقۀ نویسنده به درون حدیث است برای نمونه، توضیحات شیخ صدوق در بارۀ روایت «ما طَلَعَتِ الشمسُ فى یَومٍأفضَلَ مِن یَومِالجُمُعَةِ» به آن افزوده شده و شکل حدیث یافته است،[۱۶۵] در حالی که آن افزوده ها در نقل کلینی و طوسی نیست.[۱۶۶]

آسیب «سقط»، مقابل ادراج است. در سقط، بخشى از حديث، ساقط مىشود و حديث را مبهم يا بىاعتبار و ناپذيرفتنى مىكند. برای نمونه، مقایسۀ حدیث «لا تَبقَى الأَرضُ بِغَيرِ إمامٍ ظاهرٍ»[۱۶۷] با متن پُرتکرار «لا تَبقَى الأَرضُ بغَيرِ إمامٍ ظاهرٍ أو باطنٍ»[۱۶۸] سقط آن را آشکار میکند.

۶. تقطيع

تقطيع حديث، يعنى تقسیم و بخشبندى حديث برای نقل هر بخش در موضوعات متناسب.[۱۶۹] تقطيع، سودمند و در متون طولانى لازم است؛ امّا اگر دقيق صورت نگيرد، آثار زيانبارى دارد؛ چون ممكن است بخشى از قرينهها یا اجزاى مؤثّر متن از ميان بروند. شيخ طوسى، روایت غیر مقبول شومیِ خانه و مَركَب و زن را نتیجۀ تقطیع نادرست میداند.[۱۷۰] نمونۀ دیگر، «أوّلُ مَن كاتَبَ لقمانُ» است كه «كاتَبَ» در آن به نامهنگارى معنا شده، در حالى كه متن کامل «أوّلُ مَن كاتَبَ لُقمانُ الحَكيمُ وَ كانَ عَبداً حَبَشيّاً»[۱۷۱] مىفهماند كه به معناى «پيمان کتبی ميان بنده و اربابش» بوده است.

۷. نقل معنا

نقل معنا، يعنى نقل محتواى يک خبر، بدون اصرار بر عین واژهها و عبارتهای آن. اين شيوه، در نقل شفاهى رايج بوده و در نقل كتبى نيز هنگام نقل قول غير مستقيم، به كار مىرود. امامان، اين شيوۀ عقلايى را تأييد ولی شرط كردهاند كه تفاوت واژهها، به تفاوت معنا نينجامد.[۱۷۲]

پذيرش اين شيوه، نتيجه مىدهد كه نمىتوان همۀ جزئيّات و ريزهكارىهاى متن را پيش از جستجو و مشابهيابى، معتبر خواند. البتّه اين، به معناى بىاعتبار بودن همۀ متون نيست؛ زيرا ممكن است دستكم، يكى از روايتها، اصل الفاظ را به صورت دقيق، نقل كرده باشد. بر اين پايه، بايد ميان تفاوت و تعارض نقلها، تفاوت نهاد و لازم نيست تنها بخشِ تكرار شونده و قدرِ مشترک نقلها را معتبر دانست و بخشهاى تكرار نشده و ويژۀ هر نقل را هميشه نادرست دانست. همۀ نقلهاى هممضمون از راویان ثقه، در صورت متعارض نبودن با يكديگر، معتبر مىمانند؛ زيرا راویانی که روایت آنها پذیرفته میشود، راویانی راستگو و ضابطاند یعنی قادر به دریافت درست حدیث و نقل کامل آن هستند. اینان اگر عین الفاظ را هم نقل نکنند، در گزينش واژهها براى رساندن معنا و مقصود امام، توانا هستند.

البتّه ممكن است راوى به پندارِ خود، همۀ مضمون حديث را بدون تغيير معنايى، در قالبى جديد نقل كرده باشد؛ امّا در واقع، خطا كرده باشد. اين احتمال خطا در نقل لفظی هم هست و ممکن است راوی درست نشنود یا خوب نبیند؛ امّا در هر دو جا و فقط در بارۀ راویان ثقه، به وسيلۀ اصول عقلايى کنار نهاده میشود؛ زيرا وقوع چنين خطاهايى در بارۀ راويانِ ضابط، عادل، مقبول و معتبر، اندک و با توجّه به سیرۀ عقلایی در بارۀ دیگر گزارشها، قابل اغماض است.

از اين رو، جزء مشترک نقلها معتبر است و جزء غير مشترک هر يک از نقلها نيز تا جايى كه نقل ديگرى با آن معارض نباشد، اعتبار دارد. اين، بدان معناست كه ما مىتوانيم بر بخش بزرگى از متون احاديث، اصرار بورزيم و از تكرار آنها در مجموعهها و كتابهاى حديثى، به صدورشان اطمينان بيابيم و با يافتن خانوادۀ حديث و ديدن مجموعى روايات، نقلهاى شاذ و نادر را كنار نهيم. آرى، در فرض اختلاف و تعارض دو نقل، هر دوى آنها از حجّيت ساقط مىشوند؛ ولى اين، مختص به شيوۀ نقل معنا نيست و حتّى اگر دو نقل صريح و عيناً مطابقِ الفاظِ صادر شده از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امامان علیهم السّلام نيز با يكديگر متعارض شوند، از حجّيت مىافتند؛ زيرا در اين صورت، اصل عقلايىِ عدم خطا، به دليل نادرستى «ترجيح بلا مرجِّح»، قابل جريان نيست.[۱۷۳]

۸. ابهام در آهنگ سخن

در روزگار صدور و نقل حديث، خطّ عربى توان انتقال آهنگ سخن، مانند لحن پرسشى، انكارى و استفهامى را نداشته است. از اين رو، گاه گفتههاى استفهامى و انكارى به صورتِ خبرى و تأييدى، خوانده و فهمیده میشده است.

نمونهاش «المَذيُ مِنهُ الوُضوءُ»[۱۷۴] است که به دلیل اتّفاق نظر فقيهان شيعه بر ناقض وضو نبودن «مذي»، میتوان متن را به آهنگ استفهام انکاری خواند، هر چند احتمال استحباب یا تقیّه هم دارد.[۱۷۵] «مَذي» مايعی بىرنگ است كه بيشتر هنگام تحريكات جنسى خفيف، از مرد خارج مىشود.

۲ / ۳: فَضلُ رُواةِ الحَديثِ الرِّسالِيّينَ

۲ / ۳: فضيلت راويان متعهّد حديث

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «اللّٰهُمَّ ارحَم خُلَفائي»، قيلَ: يا رَسولَ اللهِ! وَ مَن خُلَفاؤُكَ؟ قالَ: «الَّذينَ يَأتونَ مِن بَعدي يَروونَ حَديثي وَ سُنَّتي».[۱۷۶]

 

  1. امام على علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خدايا! جانشينان مرا رحمت كن». گفته شد: اى پيامبر خدا! جانشينان شما چه كسانى اند؟ فرمود: «آنان كه پس از من مىآيند و حديث و سنّت مرا روايت مىكنند».

 

  1. الإمام علي عليه‌السلام: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «اللّٰهُمَّ ارحَم خُلَفائي» ثَلاثاً، قيلَ: يا رَسولَ اللهِ! وَ مَن خُلَفاؤُكَ؟ قالَ: «الَّذينَ يُبَلِّغونَ[۱۷۷] حَديثي وَ سُنَّتي ثُمَّ يُعَلِّمونَها أُمَّتي».[۱۷۸]

 

  1. امام على علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله سه بار فرمود: «خدايا! جانشينان مرا رحمت كن». گفته شد: اى پيامبر خدا! جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمود: «آنان كه حديث و سنّت مرا [به مردم] مىرسانند، سپس آنها را به امّت من مىآموزند».

 

  1. عوالي اللآلي: قالَ [رَسولُ اللهِ] صلّی اللّه عليه وآله: «رَحِمَ اللهُ خُلَفائي»، قيلَ: وَ مَن خُلَفاؤُكَ يا رَسولَ اللهِ؟ قالَ: «الَّذينَ يَأتونَ بَعدي وَ يَروونَ سُنَّتي وَ يَحفَظونَ حَديثي عَلیٰ أُمَّتي، أُولٰئِكَ رُفَقائي فِي الجَنَّةِ».[۱۷۹]

 

  1. عوالى اللآلى: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خداوند، جانشينان مرا رحمت کند!». گفته شد: اى پيامبر خدا! جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمود: «آنها كه پس از من مىآيند و سنّت مرا نقل مىكنند و حديثم را براى امّتم حفظ مىكنند. آنان، همراهان من در بهشتاند».

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: أَلا أَدُلُّكُم عَلَى الخُلَفاءِ مِنّي وَ مِن أَصحابي وَ مِنَ الأَنبِياءِ قَبلي؟ حَمَلَةُ القُرآنِ وَ الأَحاديثِ عَنّي وَ عَنهُم فِي اللهِ وَ لِلهِ.[۱۸۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: آيا شما را به جانشينانم و جانشينان يارانم و پيامبران پيش از خودم، راهنمايى نكنم؟ آنان، حاملان قرآن و ناقلان حديث از من و از آنان به خاطر خدا و براى رضاى خدا هستند.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: عَلَيكُم بِالعِلمِ؛ فَإِنَّ الرَّجُلَ مِن أُمَّتي في آخِرِ الزَّمانِ يَروِي الحَديثَ وَ يَرفَعُهُ إِلَيَّ فَما مِن راوٍ يَذكُرُهُ إِلّا وَ أَتاهُ مَلَكٌ بَشيرٌ مِنَ المَلائِكَةِ فَيَقولُ: إِنَّ فُلانَ ابنَ فُلانٍ قَد رَویٰ عَنكَ حَديثَ كَذا وَ كَذا فَأَحيا ذِكرَكَ بَعدَ مَوتِكَ، فَيَقولُ الرَّجُلُ: يا رَبِّ، مَكِّنّي يَومَ القِيامَةِ أَن أُخَلِّصَهُ مِنَ النّارِ كَما ذَكَرَني بَعدَ مَوتي.[۱۸۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: علم بياموزيد؛ زيرا كسى از امّتم در آخرزمان حديث را از قول من نقل مىكند و نام هيچ راوى آن را ذكر نمىكند، جز آن كه فرشتۀ بشارت دهندهاى از فرشتگان، نزد آن فرد (راوی) مىآيد و مىگويد: «فلانى پسر فلانى، حديثى چنين و چنان را از تو نقل كرد و ياد تو را پس از مرگت زنده ساخت». آن مرد مىگويد: «خدايا! روز قيامت به من توانى بده تا او را از آتش بِرَهانم، همان گونه كه او مرا پس از مرگم ياد كرد».

 

  1. سنن الترمذي عن عمرو بن عَوف المُزَنّي: إِنَّ النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله قالَ لِبِلالِ بنِ الحارِثِ: «اِعلَم»، قالَ: ما أَعلَمُ يا رَسولَ اللهِ؟!

قالَ: «اِعلَم يا بِلالُ»، قالَ: ما أَعلَمُ يا رَسولَ اللهِ؟

قالَ: «إِنَّهُ مَن أَحيا سُنَّةً مِن سُنَّتي قَد أُميتَت بَعدي، فَإِنَّ لَهُ مِنَ الأَجرِ مِثلَ مَن عَمِلَ بِها مِن غَيرِ أَن يَنقُصَ مِن أُجورِهِم شَيئاً. وَ مَنِ ابتَدَعَ بِدعَةَ ضَلالَةٍ لا تُرضِي اللهَ وَ رَسولَهُ، كانَ عَلَيهِ مِثلُ آثامِ مَن عَمِلَ بِها لا يَنقُصُ ذٰلِكَ مِن أَوزارِ النّاسِ شَيئاً».[۱۸۲]

  1. سنن الترمذى - به نقل از عمرو بن عوف مَزَنّى -: پيامبر صلی الله علیه و آله به بلال بن حارث فرمود: «بدان». او گفت: چه چيزى را بدانم، اى پيامبر خدا؟

فرمود: «بدان، اى بلال!». گفت: چه چيزى را بدانم، اى پيامبر خدا؟

فرمود: «هر كس سنّتى از سنّتهاى مرا زنده كند كه پس از من فراموش شده، پاداش او مانند كسانى است كه به آن عمل می‌كنند، بى آن كه از پاداش آنان، چيزى كاسته شود و هر كس بدعت گمراه كنندهاى پايه گذارد كه خدا و پيامبرش بِدان راضى نيستند، گناهى همچون گناهان كسانى كه به آن عمل مىكنند به گردن اوست، بى آن كه چيزى از بار گناهان آنان بكاهد».

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن أَدّیٰ إِلیٰ أُمَّتي حَديثاً يُقيمُ بِهِ سُنَّةً أَو يَثلِمُ بِهِ بِدعَةً، فَلَهُ الجَنَّةُ.[۱۸۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس حديثى را به امّتم برساند كه با آن، سنّتى را بر پا دارد يا بدعتى را در هم شكند، بهشت، از آنِ اوست.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: اِعرِفوا مَنازِلَ شيعَتِنا عِندَنا عَلیٰ قَدرِ رِوايَتِهم عَنّا وَ فَهمِهِم مِنّا.[۱۸۴]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: منزلت شيعيان ما را نزد ما به اندازۀ نقل رواياتشان از ما و فهمشان از [سخنان] ما بشناسيد.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: اِعرِفوا مَنازِلَ النّاسِ عَلیٰ قَدرِ رِوايَتِهِم عَنّا.[۱۸۵]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: منزلتهاى مردم را به اندازۀ نقل حديثشان از ما بشناسيد.

 

  1. رجال الكشّي عن محمّد بن أَحمد المَروَزيِّ يرفعه عن الإمام الصادق عليه‌السلام: اِعرِفوا مَنازِلَ شيعَتِنا بِقَدرِ ما يُحسِنونَ مِن رِواياتِهِم عَنّا؛ فَإِنّا لا نَعُدُّ الفَقيهَ مِنهُم فَقيهاً حَتّیٰ يَكونُ مُحَدَّثاً.

فَقيلَ لَهُ: أَ وَ يَكونُ المُؤمِنُ مُحَدَّثاً؟

قالَ: يَكونُ مُفَهَّماً، وَ المُفَهَّمُ مُحَدَّثٌ.[۱۸۶]

  1. رجال الكشّى - به نقل از محمّد بن احمد مروزی، در حديثى كه سند آن را به امام صادق علیه‌السلام مىرسانَد -: فرمود: «منزلتِ شيعيان ما را از اندازۀ رواياتى كه به خوبى از ما مىدانند، بشناسيد. ما فقيه آنها را فقيه (دينشناس) نمی‌شماريم، مگر اين كه محدَّث[۱۸۷] باشد».

گفته شد: آيا مؤمن هم محدَّث مىشود؟

فرمود: «مفهَّم مىشود و مفهَّم، محدَّث است».

  1. الكافي عن معاوية بن عمّار: قُلتُ لِأبی عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: رَجُلٌ راوِيَةٌ[۱۸۸] لِحَديثِكُم يَبُثُّ ذٰلِكَ فِي النّاسِ وَ يُشَدِّدُهُ في قُلوبِهِم وَ قُلوبِ شيعَتِكُم، وَ لَعَلَّ عابِداً مِن شيعَتِكُم لَيسَت لَهُ هٰذِهِ الرِّوايَةُ، أَيُّهُما أَفضَلُ؟

قالَ عليه‌السلام: الرّاوِيَةُ لِحَديثِنا يَشُدُّ بِهِ قُلوبَ شيعَتِنا أَفضَلُ مِن أَلفِ عابِدٍ.[۱۸۹]

  1. الكافى - به نقل از معاوية بن عمّار -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: مردى، روايتگرِ حديث شماست؛ آن را در ميان مردم، انتشار مىدهد و در دلهاى آنان و دلهاى شيعيانتان استوارش مىگردانَد و شايد عابدى از شيعيان شما باشد كه چنين اهل روايت نيست. كدام يک از آن دو برتر است؟

فرمود: «روايتگر حديث ما كه با آن، دلهاى شيعيانمان را محكم مىسازد، از هزار عابد، برتر است».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: حَدِّثوا عَنّا وَ لا حَرَجَ، رَحِمَ اللهُ مَن أَحيا أَمرَنا.[۱۹۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: از ما حديث نقل كنيد كه اشكالى ندارد. خداوند، رحمت كند كسى كه امر ما را زنده مىكند!

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ المُسلِمينَ هُمُ المُنتَجَبونَ يَومَ القِيامَةِ، هُم أَصحابُ الحَديثِ.[۱۹۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: تسليم حق شدگان، برگزيدگانِ روز قيامت هستند. آنان همان اصحاب حديثاند.

۲ / ۴: ما يَجِبُ فِي صفاتِ الرّاوي

۲ / ۴: ويژگىهاى لازمِ راويان

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: لا تَأخُذُوا الحَديثَ إِلّا عَمَّن تُجيزونَ شَهادَتَهُ.[۱۹۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: حديث را جز از كسى كه گواهىاش را مىپذيريد، نگيريد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: لا تُحَدِّث إِلّا عَن ثِقَةٍ؛ فَتَكونَ كاذِباً، وَ الكَذِبُ ذُلٌّ.[۱۹۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام: جز از فرد قابل اطمينان، حديث، نقل نكن كه دروغگو مىشوى و دروغ، خوارى است.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - مِن خُطبَةٍ خَطَبَها بِالكوفَةِ -: اللّٰهُمَّ فَلا بُدَّ لَكَ مِن حُجَجٍ في أَرضِكَ، حُجَّةٍ بَعدَ حُجَّةٍ عَلیٰ خَلقِكَ، يَهدونَهُم إِلیٰ دينِكَ، وَ يُعَلِّمونَهُم عِلمَكَ، لِكَيلا يَتَفَرَّقَ أَتباعُ أَولِيائِكَ، ظاهِرٌ غَيرُ مُطاعٍ، أَو مُكتَتِمٌ خائِفٌ يَتَرَقَّبُ، إِن غابَ عَنِ النّاسِ شَخصُهُم في حالِ هُدنَتِهِم في دَولَةِ الباطِلِ فَلَن يَغيبَ عَنهُم مَبثوثُ عِلمِهِم، وَ آدابُهُم في قُلوبِ المُؤمِنينَ مُثبَتَةٌ، وَ هُم بِها عامِلونَ، يَأنَسونَ بِما يَستَوحِشُ مِنهُ المُكَذِّبونَ وَ يَأباهُ المُسرِفونَ. بِاللهِ كَلامٌ يُكالُ بِلا ثَمَنٍ لَو كانَ مَن يَسمَعُهُ يَعقِلُهُ فَيَعرِفُهُ وَ يُؤمِنُ بِهِ وَ يَتَّبِعُهُ وَ يَنهَجُ نَهجَهُ فَيُفلِحُ بِهِ!

- ثُمَّ يَقولُ -: فَمَن هٰذا؟! وَ لِهٰذا يَأرِزُ[۱۹۴] العِلمُ إِذ لَم يوجَد حَمَلَةٌ يَحفَظونَهُ وَ يُؤَدّونَهُ كَما يَسمَعونَهُ مِنَ العالِمِ.[۱۹۵]

  1. امام على علیه‌السلام - در سخنرانىاى در كوفه-: بار خدايا! تو را لاجرم در زمينت، حجّتهايى است، حجّتى از پسِ حجّتى بر آفريدگانت كه آنان را به دينت راهنمايى كنند و علم [و معارف] تو را به آنان بياموزند تا پيروان اولياى تو، پراكنده نشوند، [حجّتى] آشكار كه از او اطاعت نمىكنند يا [حجّت] پنهان شده و هراسانى كه انتظارش را بكشند. اگر در زمان صلحشان، پيكرشان از مردم پنهان است، دانش آنان كه از ديرباز منتشر شده، از آنان پنهان نيست و فرهنگ و تربيت آنان، در دلهاى مؤمنان جاى دارد و به آن، عمل مىكنند و با آنچه تكذيب كنندگان [و منكران] از آن رميدهاند و زيادهروان از پذيرفتنش سر باز زدهاند، اُنس مىگيرند. به خدا سوگند، اين، سخنى است كه رايگان در اختيارتان مىنهم. كاش كسى آن را به گوش [جان] مىشنيد و در مىيافت و به آن، ايمان مىآورد و از آن، پيروى مىنمود و راه آن را مىپوييد و بدان رستگار مىشد!

چه كسى چنين است؟! از اين رو [كه چنين فردى نيست]، علم ناپيدا مىشود، وقتى كسانى يافت نشوند كه آن را حفظ كنند و آن را همان گونه كه از عالم مىشنوند، به ديگران برسانند.

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: الوُقوفُ عِندَ الشُّبهَةِ خَيرٌ مِنَ الاِقتِحامِ فِي الهَلَكَةِ، وَ تَركُكَ حَديثاً لَم تَروِهِ خَيرٌ مِن رِوايَتِكَ حَديثاً لَم تُحصِهِ[۱۹۶].[۱۹۷]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: درنگ كردن هنگام پيش آمدن شبهه، بهتر از فرو رفتن در گرداب هلاكت است. حديثى را روايت نكنى، بهتر از اين است كه حديثى را نفهميده، روايت كنى.

 

  1. رجال الكشّي عن عبد العزيز بن المهتدي: قُلتُ لِأبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، إِنّي لا أَكادُ أَصِلُ إِلَيكَ أَسأَلُكَ عَن كُلِّ ما أَحتاجُ إِلَيهِ مِن مَعالِمِ ديني، أَ فَيونُسُ بنُ عَبدِ الرَّحمٰنِ ثِقَةٌ آخُذُ عَنهُ ما أَحتاجُ إِلَيهِ مِن مَعالِمِ ديني؟

فَقالَ: نَعَم.[۱۹۸]

  1. رجال الكشّى - به نقل از عبد العزيز بن مهتدى -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: فدايت شوم! من نمىتوانم هميشه خود را به شما برسانم و در بارۀ همۀ آموزههاى دينى كه به آنها نيازمندم، از شما سؤال كنم. آيا يونس بن عبد الرحمان، فرد مورد اطمينانى است تا آموزههاى دينى مورد احتياجم را از او بگيرم؟

فرمود: «آرى».

  1. الكافي عن عبد اللّهبن جعفر الحميري عن أَحمد بن إسحاق: سَأَلتُهُ [الإِمامَ الهادي عليه‌السلام] وَ قُلتُ: مَن أُعامِلُ أَو عَمَّن آخُذُ، وَ قَولَ مَن أَقبَلُ؟

فَقالَ لَهُ: العَمرِيُّ ثِقَتي، فَما أَدّیٰ إِلَيكَ عَنّي فَعَنّي يُؤَدّي، وَ ما قالَ لَكَ عَنّي فَعَنّي يَقولُ، فَاسمَع لَهُ وَ أَطِع؛ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ المَأمونُ.

و أَخبَرَني أَبو عَلِيٍّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبا مُحَمَّدٍ عليه‌السلام عَن مِثلِ ذٰلِكَ، فَقالَ لَهُ: العَمرِيُّ وَ ابنُهُ ثِقَتانِ، فَما أَدَّيا إِلَيكَ عَنّي فَعَنّي يُؤَدِّيانِ، وَ ما قالا لَكَ فَعَنّي يَقولانِ، فَاسمَع لَهُما وَ أَطِعهُما، فَإِنَّهُمَا الثِّقَتانِ المَأمونانِ.[۱۹۹]

  1. الكافى - به نقل از عبد اللّٰهبن جعفر حِميَرى -: [ابو على] احمد بن اسحاق گفت: از او (امام هادى علیه‌السلام) پرسيدم: با چه كسى داد و ستد كنم؟ يا از چه كسى فرا گيرم؟[۲۰۰] و سخن چه كسى را بپذيرم؟

به او فرمود: «عَمرى،[۲۰۱] مورد وثوق من است. آنچه او از جانب من به تو برساند، از من رسانده است و آنچه از قول من به تو گفت، از قول من گفته است. بنا بر اين، از او حرف بشنو و اطاعت كن؛ زيرا او مورد وثوق و امين است».

همچنين ابو على به من گفت كه همين سؤال را از ابو محمّد (امام حسن عسكرى) علیه‌السلام كرده و ايشان به او فرموده است: «عَمرى و پسرش، مورد وثوقاند. هر چه از جانب من به تو رساندند، از جانب من رساندهاند و آنچه به تو بگويند، از جانب من مىگويند. بنا بر اين، از آن دو، حرف بشنو و اطاعت داشته باش؛ چرا كه هر دو، موثّق و امين هستند».

  1. الإمام المهديّ عليه‌السلام - مِن تَوقيعٍ خَرَجَ إِلَى القاسِمِ بنِ العَلاءِ -:... فَإِنَّهُ لا عُذرَ لأَحَدٍ مِن مَوالينا فِي التَّشكيكِ فيما يُؤَدّيهِ عَنّا ثِقاتُنا، قَد عَرَفوا بِأَنَّنا نُفاوِضُهُم سِرَّنا وَ نَحمِلُهُ إِيّاهُ إِلَيهِم.[۲۰۲]

 

  1. امام مهدى علیه‌السلام - در توقيعى كه براى قاسم بن علا صادر شده است -:... زيرا هيچ يک از دوستان ما براى تشكيک در آنچه معتمدانِ ما از جانب ما به آنها ابلاغ مىكنند، عذرى ندارد. مىدانند كه ما راز خود را با آنان در ميان مىگذاريم و آن را از طريق آنان به آنها مىرسانيم.

 

  1. كمال الدين عن إسحاق بن يعقوب: سَأَلتُ مُحَمَّدَ بنَ عُثمانَ العَمرِيَّ أَن يوصِلَ لي كِتاباً قَد سَأَلتُ فيهِ عَن مَسائِلَ أَشكَلَت عَلَيَّ، فَوَرَدَ التَّوقيعُ بِخَطِّ مَولانا صاحِبِ الزَّمانِ عليه‌السلام:

... وَ أَمَّا الحَوادِثُ الواقِعَةُ فَارجِعوا فيها إِلیٰ رُواةِ حَديثِنا؛ فَإِنَّهُم حُجَّتي عَلَيكُم وَ أَنَا حُجَّةُ اللهِ عَلَيهِم، وَ أَمّا مُحَمَّدُ بنُ عُثمانَ العَمرِيُّ رَضِيَ اللهُ عَنهُ وَ عَن أَبيهِ مِن قَبلُ، فَإِنَّهُ ثِقَتي وَ كِتابُهُ كِتابي.[۲۰۳]

  1. كمال الدين - به نقل از اسحاق بن يعقوب -: از محمّد بن عثمان عَمرى خواستم تا نامۀ مرا [به امام مهدى علیه‌السلام] برساند كه در آن نامه، مسائلى را كه برايم مشكل شده بود، پرسيده بودم.

پس توقيعى (پاسخى) با دستخطّ مولايمان صاحب الزمان علیه‌السلام رسيد كه [در آن آمده بود]...: «در مسائل جديدى كه پيش مىآيد، به راويان حديث ما مراجعه كنيد؛ زيرا آنان، حجّت من بر شما هستند و من، حجّت خدا بر آنان هستم. و امّا محمّد بن عثمان عَمرى - که خدا از او و پيش از وى، از پدرش خشنود باد ـ، مورد اعتماد من است و نوشتۀ او، نوشتۀ من است».

  1. رجال الكشّي عن أَحمد بن حاتم بن ماهَوَيه: كَتَبتُ إِلَيهِ - يَعني أَبَا الحَسَنِ الثّالِثَ عليه‌السلام - أَسأَلُهُ عَمَّن آخُذُ مَعالِمَ ديني؟ وَ كَتَبَ أَخوهُ أَيضاً بِذٰلِكَ. فَكَتَبَ إِلَيهِما:

فَهِمتُ ما ذَكَرتُما، فَاصمِدا في دينِكُما عَلیٰ مُسِنٍّ فِي حُبِّنَا وَ كُلِّ كَبيرِ التَّقَدُّمِ في أَمرِنا؛ فَإِنَّهُم كافوكُما إِن شاءَ اللّٰهُ تَعالیٰ.[۲۰۴]

  1. رجال الكشّى - به نقل از احمد بن حاتم بن ماهويه -: به امام هادى علیه‌السلام نامه نوشتم و از ايشان پرسيدم كه: آموزههاى دينم را از چه كسى بگيرم؟ برادرِ ايشان هم همين را در نامهاى از ايشان درخواست كرده بود.

امام علیه‌السلام در پاسخ به آن دو [نامه] نوشت: «آنچه را گفتهايد، متوجّه شدم. در دينتان، استوار باشيد، [آن هم] بر اساس نظر كسى كه عُمرى را در دوستى ما سپرى كرده باشد و در امر ما، پيشگام بوده، روزگار گذرانده باشد. اين گونه افراد، به خواست خداى متعال، برايتان كافى هستند».

شرطهای پذیرش روایت[۲۰۵]

ملاک ردّ و قبول روایت، دغدغۀ هميشگى عالمان و محدّثان بوده و با پديد آمدن فاصلۀ زمانى بيشتر با دورۀ پيامبر و اهل بيت، پيچيدگى بيشترى یافته است. عالمان در دورههاى گوناگون، رويکردهاى متفاوتی داشتهاند که در دو رویکرد اصلی وثوق سندى و وثوق صدورى می‌‌گنجند.

در وثوق سندی، راويان موجود در سند روايت و نیز اتّصال حلقههای سند، بررسی می‌‌شوند که بر پایۀ وثاقت و مذهب راويان، چهار دسته روايت (صحيح، حسن، موثّق و ضعيف) می‌‌یابیم. سه دستۀ اوّل، معتبر و دستۀ چهارم غير معتبر به شمار می‌‌آید. از نظر اتّصال نیز تنها حدیثی معتبر است که افراد واقع در سند، همدیگر را درک کرده باشند، و حدیث منقطع و مقطوع و مشابه آن، نامعتبرند. در اين شيوه، اعتماد اصلى بر راويان است و قرائن ديگر، کمتر در اعتبارزایی يا اعتبارزدايى روايت اثر دارند.

در وثوق صدورى، اعتماد بر مفاد خبر و توجّه به اندازۀ واقعنمايى آن است. بر اساس اين ديدگاه، اعتماد يا عدم اعتماد به روایت راويان، از قواعد عمومى، عرفى و فراگير اعتبار گزارش و خبر در جامعۀ بشرى پيروى مىکند. انسانها به خبری که شایع و متواتر شده، اعتماد می‌‌کنند ولی در دیگر اخبار، خود را نيازمند قرائن اطمينانبخش در ناحيۀ راوى، منبع و متن روایت می‌‌بینند. اگر برايند قرائن موجود در اين سه حوزه، به گونهاى باشد که اعتماد و وثوق عرفى به گزارش پديد آورد، خبر را موثوق الصدور میناميم و آگاهى پديد آمده از محتواى آن را قابل عمل و بىاعتنايى به آن را ناپسند مىشمریم. این شیوه را که طرفداران بیشتری بویژه در عصرهای گذشته دارد، می‌‌توان به سیرۀ عقلا مستدل نمود.

سیرۀ عقلا

انسانها در مواجهه با دیگران، مانند داد و ستد مالی، پيگيرى مسائل حقوقى و قضايى، و بسیاری دیگر از روابط اجتماعی، نیازمند تصميمگيرىبر پایۀ اطّلاعات و گزارشهايى هستند که بدون واسطه يا با واسطه از ديگر مردمان گرفتهاند.

بنا بر اين، روند و روال زندگى اجتماعى، مبتنى بر تبادل اطّلاعات و آگاهى با ديگران است و بدون آن، چرخۀ زندگى و تصميمگيرى دچار آسيب و رکود میشود. در تحليل رويکرد انسانها در مواجهه با گزارش ديگران، نیازمند بررسی ارکان چهارگانه (اهمّيت گزارش و مفاد آن، قرائن همراه گزارش، منبع و واسطۀ گزارش، و پیامدهای رد و قبول گزارش) هستیم. نتیجه تابع برايند مجموعۀ ‌‌این بررسی در عرصههای چهارگانه است. به سخن دیگر، هر اندازه مفاد خبر، مهم و قابل اعتنا باشد، رويکرد سختگيرانهترى در اعتماد بر آن در پيش مىگيرند و گزارشى که قرائن بيشترى آن را همراهی می‌‌کند، بهتر پذیرفته می‌‌شود. همچنین گزارشى که منابع معتبرتر و بیشتر و قابل اعتمادتر با واسطۀ کمتر دارد، زودتر مقبول می‌‌گردد. در بخش پیامد نیز اگر ضرر محتمل در ردّ خبر افزون شود، در پذيرش آن، احتياط و به آن عمل مىکنند تا ضرر محتمل کمترى متوجّه آنان شود.

اين رويکرد، طيفى گسترده و منعطف از اعتماد تام تا عدم اعتماد را براى گزارشها به ارمغان می‌‌آورد. در این رویکرد، روایات، یک به یک، تحليل شده، اعتبار و واقعنمايى آن ارزشگذارى مىگردد. آن گاه با توجّه به برايند امتيازهاى موجود در هر روایت، عکس العمل مناسب در ردّ و قبول آن نشان داده مىشود.

اين شيوه برای روانسازى روابط اجتماعى، میان عقلا شکل گرفته و به دور از سختگيرى و دقّت بیش از حد و انعطاف نداشتن از یک سو و آسانگیری و رها شدگی از دیگر سوست. طبيعى است که به سبب اشتباههای محاسباتی، برخى خطاها پديد آيند، ولى شمار اندک خطاها، قابل اغماض است و نمىتوان با دستاويز قرار دادن آن، نظام اجتماعى و روند حاکم بر آن را به سردرگمى، بىتصميمى و پراکندگی و اختلاف دچار کرد.

جلوۀ رويکرد عقلايى در پذيرش حديث

رويکرد وثوق صدورى و شیوۀ عقلایی در پذيرش حديث، در چند عرصه جلوه می‌‌کند که مىتوان آنها را اينگونه دستهبندى کرد:

الف - ويژگىهاى مأخذ حديث

۱. قدمت: همعصر بودن کتاب يا نزديکتر بودن آن به زمان صدور سنّت، سبب اعتماد بيشتر به کتاب و آسيب کمتر در نقل نخستین است.

۲. شهرت: کتابهايى که مشهور بوده و عالمان بیشتری اجازۀ نقل آنها را دادهاند، اعتبارى بیشتر از کتابهاى ناشناخته دارند.

۳. مقبوليت: منابع حديثى که روایات آنها مقبوليت بیشتری نزد عالمان دارند و بیشتر به آنها عمل شده است، اعتبار بیشتری دارند.

۴. ضابط بودن مؤلّف: هر اندازه که اتقان و ضبط مؤلّف کتاب، بیشتر باشد، اعتبار کتاب و روايات آن بيشتر مىشود.

۵. تخصّص و مهارت: راوى يا نويسندهای که تألیفش در حوزۀ تخصّصی وی باشد، اعتماد بيشترى را پديد می‌‌آورد.

۶. نیاوردن روايات منکر: کتابهايى که متون غریب، دور از ذهن و ناشناختۀ کمتری بیاورند، اعتماد بیشتری را جلب می‌‌کنند.

۷. رویکرد مدرسه و حوزۀ حديثى: هر يک از مدارس حديثى شيعه، مانند مدرسۀ کوفه، قم، بغداد و حلّه، و حوزههاى متفاوت آن، ويژگىهايى خاصّ خود را دارد که سبب افزايش يا کاهش اعتماد به منابع حديثى نگاشته شده در آن مدرسه و حوزۀ حديثى و روايات آنها مىشود.

ب - ويژگىهاى سند و راوى

۱. صحّت سند: سند متّصلى که همۀ راويان آن امامى و ثقه باشند، اعتماد بيشتر و اعتبار افزونترى پديد میآورد. از این رو، حديثى که فردی در سندش واقع شده که امام نباشد یا به وثاقت او تصريح نشده باشد، اعتبار کمترى دارد. روشن است که گسستگی سند نیز اثرگذار است.

۲. اعتبار راوی: شهرت راوى به «فضل، ديانت، قدرت دریافت و نقل و پيشينۀ خوب»، زمینۀ اعتماد و اعتبار بیشتر است. رجالشناسان همچنین روایات کسانی را که مورد مراجعۀ دیگر راویان و محدّثان بوده و به اصطلاح «شيخ اجازه» نامیده می‌‌شوند، در جایگاهی بالاتر می‌‌نشانند. به همین شکل، يک گروه ويژۀ هجده نفره از راويان حديث را «اصحاب اجماع» نامیده و احادیث آنها را معتبر دانستهاند.

ج - ويژگىهاى محتوا

۱. هماهنگى مضمونی روایت: هماهنگی مضمون روایت با قرآن و سنّت، روح شریعت، حقیقت و فطرت، اعتمادزاست. روايات اخلاقى، نمونۀ بارز این ویژگی اند. هر چه محتوای یک روایت اخلاقی با فطرت سليم انسانى هماهنگتر باشد، اعتماد بیشترى پديد مىآيد.

۲. علوّ مضمون: والايى محتواى حديث، قرينهاى بر صدور آن از سوى پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام علیه‌السلام شمرده مىشود، همان گونه که فرو بودن محتوا، صدور آن را از افراد حکیم بویژه پیامبر و امام، نامحتمل می‌‌کند.

گفتنی است که این قرینه در روایات اعتقادى، خود را بیشتر نشان می‌‌دهد؛ چون روايات اعتقادى، داراى ظرافتهای ويژهاى هستند که دقّت و عمق آنها، قرینه‌‌ای برای اعتماد بيشتر است. این نکته در روایات فقهى نیز به شکل ديد فقيهانه و ظرافت حقوقی و جزایی، نمود می‌‌یابد.

د - ويژگىهای ديگر

۱. فراوانى و تکرار محتوا: تکرار يک مضمون در روايات متفاوت و با بيانهاى گوناگون، سبب استفاضۀ مضمونى آن شده، اعتماد بِدان را افزايش مىدهد.

۲. بازگویی فضیلت از زبان مخالف: اعتماد به گزارش دشمن، عقلايى نيست، ولی اگر دشمنی مانند معاويه و عمرو بن عاص و دیگر ناصبیان، فضیلتی از امیر مؤمنان و اهل بیت علیهم‌السلام را نقل کنند، اعتمادی دو چندان می‌‌آورد.

۳. آزمودن حدیث: برخى روايات، قابلیت تجربه کردن دارند، همچون روايات طبّى که می‌‌توان اثر بیان شده در آنها را در عمل آزمود و پاسخ مثبت را قرینه‌‌ای برای افزايش اعتماد به متن روایت دانست.

کاربست ويژگىها و تطوّر تاریخی آن

مهارت در کشف ويژگىهاى مثبت و منفى هر روايت و برایندگیری درست به منظور کاربست آن، به اعتمادزايى یا اعتمادزدایی می‌‌انجامد. بر این پایه، ممکن است حديثی ضعیفالسند که از سوى چندین عالم کهن پذيرفته شده است، اعتبارى افزونتر از حديث صحيح السندى داشته باشد که مشهور عالمان، آن را کنار نهادهاند.[۲۰۶]

در این میان و با وجود گوناگونی قرینهها و عوامل پديد آمدن اعتماد به روایت، «راويان و سلسلۀ سند حدیث»، نقش ویژه‌‌ای در پديد آمدن وثوق و اعتماد دارند. از اين رو، پرسش از امامان علیهم السّلام در بارۀ وثاقت برخى راويان يا اعلان وثاقت راويان خاص از سوى امامان علیهم السّلام نمود یافت. افزون بر این، اندک بودن منابع حديثى در روزگار حضور ائمّه، کوتاهی سلسلۀ سند روایات و نبود تفاوتهای جدّی ميان حوزههاى حديثى، زمینۀ توجّه به وثاقت و اوصاف راوى را پررنگتر مینمود. این وضعیت با گذشت زمان، تغییر یافت.

در اواخر دورۀ حضور امامان و سدههاى اوّل غيبت، دستنوشتههای راویان، فراوان شد و گاه یک روایت یا مشابه آن در چند نسخه یافت می‌‌شد. همچنین نزديکى زمان نگارش آنها به صدور حدیث، دستيابى به قرائن همراه حدیث را در این سدهها آسان مىساخت. از اين رو، ملاک اعتبار روايت و اعتماد به صدور آن تا سدۀ ششم هجرى، اطمینان حاصل از قرائن ايجابى و سلبى در منبع، راوى و محتوا بود. این شیوه برای سختگیرترین افراد در قبول خبر، مانند سیّد مرتضی و ابن ادریس، کارآمد بود.[۲۰۷]

با گذر بیشتر زمان و دور شدن از نگارشهاى آغازين و دسترس کمتر به قرائن، مشکلات اين شيوه، به تدریج بروز یافت. از این رو، سيّد احمد بن طاووس و علّامه حلّى در قرن هفتم، به طرح شیوۀ جدیدی برای اعتبارسنجی روایات، اقدام کردند. این شیوه بعدها «وثوق سندى» نام گرفت و متفاوت از شیوۀ پیشین به نام «وثوق صدوری» بود.

بنيانگذاران «وثوق سندی» میگفتند که ما براى دستيابى به قرائن اثرگذارى که در دسترس پیشینیان بود، راهی نداريم. از اين رو، به قواعدی براى اعتبارسنجى نیاز داریم که بهترين راه کار آن، ارزيابى سندى روایت بر اساس وثاقت راويان آن است. تغيير رويکرد، از وثوق صدورى به وثوق سندى سبب شد تا بسيارى از متون روايى پيشين که نزد قدماى اصحاب اماميّه، معتبر شمرده مىشدند، بر اساس سنجش با معيار جديد، معتبر شمرده نشوند.[۲۰۸]

اين رويکرد در آثار عالمان قرن هفتم به بعد، مانند علّامه حلّى، شهيد ثانى، صاحب معالم و صاحب مدارک، نمود پیدا کرد و حدود چهار سده استمرار يافت و شيوۀ پيشين را به انزوا کشاند. اصرار بر شيوۀ سندمحور و بیتوجّهی به دیگر عناصر مؤثّر در اعتبارسنجی و چشمپوشی از قرینههای دیگر، به ضعیف شمردن بسيارى از روايات موجود در منابع کهن و مقبول حديثى، بويژه کتب اربعه، به واکنش گروهى از عالمان در سدۀ يازدهم هجرى منجر شد که نتيجۀ آن، پديد آمدن اخباريان و رويکرد اعتمادبخشى تام به روايات، بويژه روايات کتب اربعه بود.

این رويکرد جديد و اخباریگری شديد، منابع معرفتی را به روایت، منحصر نمود و قرآن کريم و اجماع و اصول فقهِ برگرفته از قواعد عقلى را تا اندازۀ زیادی کنار نهاد. رويکرد اخباريگرى، حدود دو سده استمرار داشت تا این که در سدۀ سيزدهم هجرى، مرحوم وحيد بهبهانى پس از براندازى اخباريگرى، شيوههاى جديدی برای اعتباربخشى و اعتمادسازى به روايات ارائه داد که رويکردى ميانه و گونهاى وثوق صدورى بر اساس داشتههاى زمانه بود. روشن است که بسيارى از قرائن همراه روایات در سدههاى اوّليه، به دست او نرسیده و قابل بازيابى نبود. از اين رو، نياز به پىريزى معيارهايى نو براى اعتبارسنجى روايات در رويکرد وثوق صدورى احساس مىشد که اين مهم را مرحوم وحيد بهبهانى به انجام رساند.[۲۰۹]

پس از وى، هر دو رويکرد وثوق سندى و وثوق صدورى، در کنار هم به حيات خود ادامه دادند. فقيهانى چون شيخ انصارى، محقّق همدانى و آية اللّٰهبروجردى رويکرد وثوق صدورى را با ويژگىهاى خاصّ خويش مطرح کردند، همچنان که برخى عالمان، همانند آية اللّٰهخويى و بسيارى از شاگردان ايشان، رويکرد سندمحور را در اعتماد به حديث پى گرفتند و نگاشتههايى مانند معجم رجال الحديث را پديد آوردند.

تقسيمبندى روايات در شیوۀ وثوق سندى

تقسيم چهارگانۀ حديث به صحيح، حسن، موثّق و ضعيف، پيامد رويکرد سندمحور است که بر اساس وضعیت راویان و اتّصال و انقطاع اسناد ايجاد شده است.

حديث صحيح، داراى سند متّصل و بدون افتادگى يا جهالت راوى است. نیز، تمام راويان سند، ثقه و امامى اند. در حديث حسن نیز سند متّصل است و همۀ راویان، امامىمذهب اند، ولى یک یا چند حلقۀ سند حديث، داراى وثاقت صريح نيست، هر چند حُسن و نیکویی او به سبب مدح رجالشناسان احراز شده است.

حديث موثّق مانند حديث صحيح، سند متّصل و متشکّل از راويان ثقه دارد، ولى دستکم يکى از افراد سند، دوازدهامامى نيست. حديث ضعيف نیز هر حديثى است که از سه دستۀ پيشين نباشد؛ يعنى یا سند ندارد یا سندش غير متّصل، یا در بر دارندۀ فردى ناشناخته یا ضعيف است.

در این ميان، از ويژگى «ضابط بودن راوى» سخن نرفته، ولى مورد نظر بوده و «عدم ضبط» نقطۀ ضعف راوى به شمار رفته است، بدین معنا که اگر احراز شود راوى، ضابط نيست و قدرت دریافت حدیث و ادای درست آن را ندارد، اعتبار رواياتش کاهش مىيابد.

با توجّه به نکات پيشگفته، معنا و ارزش روايات معتبر و مرسل نيز آشکار مىشود. بر این پایه، روايت معتبر، روايتى است که سند صحيح، حسن يا موثّق داشته باشد و روایت نامعتبر، روایتی است که افتادگى یا ضعف سندی دارد یا مانند روایت مرسل، به سبب ناآگاهى ما از راوى محذوف، غیر معتبر شمرده می‌‌شود.

دیگر شرطهای راوى

در کتابهاى مصطلح الحديثِ متأخّر، افزون بر آنچه گذشت، چهار شرط اسلام، عقل، بلوغ و ضبط نيز مطرح شدهاند.[۲۱۰] به نظر می‌‌رسد از این میان، تنها شرط مهم، ضابط بودن راوى است؛ يعنى شنونده، حدیث را دقيق و کامل دريافت کند و دقيق و کامل انتقال دهد. چنین کسی باید داراى حافظهای متعارف باشد تا تصوّرات خود را به ديگران منتقل نکند. امير مؤمنان علیه‌السلام در تقسيمبندى چهارگانۀ راويان، به ‌‌این شرط اشاره نموده است.[۲۱۱]

نتيجه‌گیری

معيار اصلى در پذيرش روايت و اعتبارسنجى آن، معيار عقلایی در زندگى اجتماعى است. این معیار مبتنى بر تحليل خبر و کنار هم نهادن قرائن اعتبارزا و اعتبارزداست. برايند مجموع قرائن، گزارشى را معتبر و مقبول و گزارشی ديگر را نامقبول و نامعتبر مىسازد. در میان قرینهها، وثاقت راويان سند، مهم است ولی انحصارى نيست.

۲ / ۵: ما يَجِبُ رِعايَتُهُ في نَقلِ الحَديثِ

۲ / ۵: آنچه بايد در نقل حديث رعايت شود

۲ / ۵ ـ 1. الإخلاصُ

۲ / ۵ ـ 1. اخلاص

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن أَرادَ الحَديثَ لِمَنفَعَةِ الدُّنيا، لَم يَكُن لَهُ فِي الآخِرَةِ نَصيبٌ. وَ مَن أَرادَ بِهِ خَيرَ الآخِرَةِ، أَعطاهُ اللهُ خَيرَ الدُّنيا وَ الآخِرَةِ.[۲۱۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر كه حديث را براى سود دنيوى بخواهد [و فرا گيرد]، در آخرت، بهرهاى ندارد و هر كه آن را براى خير آخرت بخواهد، خداوند، خير دنيا و آخرت را به او عطا میكند.

۲ / ۵ ـ 2. الصِّدقُ

۲ / ۵ ـ 2. راستگويى

  1. سنن ابن ماجة عن أَبي قَتادَة: سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ عَلیٰ هٰذَا المِنبَرِ: إِيّاكُم وَ كَثرَةَ الحَديثِ عَنّي، فَمَن قالَ عَلَيَّ فَليَقُل حَقّاً أَو صِدقاً.[۲۱۳]

 

  1. سنن ابن ماجة - به نقل از ابو قتاده -: شنيدم که پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بر منبر مىفرمايد: «مبادا از من زياد حديث نقل كنيد. هر كس گفتهاى به من نسبت مىدهد، بايد حق يا راست بگويد».

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: زينَةُ الحَديثِ الصِّدقُ.[۲۱۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: زيورِ سخن، راستى است.

 

  1. الإمام زين العابدين عليه‌السلام: مَن يُحَدِّثُ عَنّا بِحَديثٍ، سَأَلناهُ يَوماً؛ فَإِن حَدَّثَ صِدقاً كَتَبَهُ اللهُ صِدّيقاً، وَ إِن حَدَّثَ وَ كَذبَ كَتَبَهُ اللهُ كَذّاباً.[۲۱۵]

 

  1. امام زين العابدين علیه‌السلام: هر كس حديثى از ما نقل مىكند، روزى در بارۀ آن از او سؤال مىكنيم. اگر راست نقل كرده باشد، خداوند، او را صدّيق (بسيار راستگو) مىنويسد و اگر حديث را نقل كند و دروغ بگويد، خداوند، او را كذّاب (بسیار دروغگو)[۲۱۶] مىنويسد.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: تَعَلَّمُوا الصِّدقَ قَبلَ الحَديثِ.[۲۱۷]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: پيش از سخن گفتن، راستگويى بياموزيد.

۲ / ۵ ـ 3. تَحَرِّي الدِّقَّةِ فِي الأَداءِ

۲ / ۵ ـ 3. دقّت در بازگويى

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: نَضَّرَ[۲۱۸] اللهُ امرَءاً سَمِعَ مِنّا حَديثاً فَبَلَّغَهُ كَما سَمِعَهُ، فَرُبَّ مُبَلَّغٍ أَوعیٰ [۲۱۹] مِن سامِعٍ.[۲۲۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: خداوند، خوشرو گردانَد كسى را كه حديث ما را بشنود و آن را همان گونه كه شنيده است، به ديگران برساند! چه بسا كسى كه حديثى به او رسيده، آن را بهتر از كسى بفهمد كه حديث را [بىواسطه] شنيده است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا حَدَّثتُكَ حَديثاً، فَلا تَزيدَنَّ عَلَيَّ.[۲۲۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه حديثى براى تو گفتم، چيزى بر [سخن] من ميفزا.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: نَضَّرَ اللهُ مَن سَمِعَ مَقالَتي فَلَم يَزِد فيها، فَرُبَّ حامِلِ عِلمٍ إِلیٰ مَن هُوَ أَوعیٰ لَهُ مِنهُ.[۲۲۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: خداوند، خوشرو گردانَد كسى را كه گفتار مرا بشنود و بر آن نيفزايد! چه بسا حمل كنندۀ علم كه علمش را به كسى فهيمتر [و پذيراتر] از خود مىرسانَد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: نَضَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها وَ حَفِظَها وَ بَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرِ فَقيهٍ، وَ رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إِلیٰ مَن هُوَ أَفقَهُ مِنهُ.[۲۲۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: خداوند، خوشرو گردانَد بندهاى كه سخن مرا بشنود و آن را خوب فرا گيرد و حفظ كند و به كسانى برساند كه آن را نشنيدهاند! چه بسا حمل كنندۀ علم كه دينشناس نيست و چه بسا حمل كنندۀ علم كه آن را به كسى منتقل مىكند كه از خود آن [انتقال دهنده] بهتر مىفهمد.

 

  1. الكافي عن أَبي بصير: قُلتُ لأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: قَولُ اللهِ جَلَّ ثَناؤُهُ: (ٱلَّذِينَ يَستَمِعُونَ ٱلقَولَ فَيَتَّبِعُونَ أَحسَنَهُ)[۲۲۴]؟

قالَ: هُوَ الرَّجُلُ يَسمَعُ الحَديثَ فَيُحَدِّثُ بِهِ كَما سَمِعَهُ، لا يَزيدُ فيهِ وَ لا يَنقُصُ مِنهُ.[۲۲۵]

  1. الكافى - به نقل از ابو بصير -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: این سخن خداوند عز و جل: (كسانى كه سخن را مىشنوند و بهترش را پيروى مىكنند) [به چه معناست]؟

فرمود: «[يعنى] او كسى است كه حديث را می‌شنود و آن را همان گونه كه شنيده است، بى افزودن و كاستنى، باز گويد».

  1. الكافي عن أَبي بصير: سَأَلتُ أَبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن قَولِ اللهِ عزّ وجلّ: (ٱلَّذِينَ يَستَمِعُونَ ٱلقَولَ فَيَتَّبِعُونَ أَحسَنَهُ) إِلیٰ آخِرِ الآيَةِ.

قالَ: هُمُ المُسَلِّمونَ لآلِ مُحَمَّدٍ، الَّذينَ إِذا سَمِعُوا الحَديثَ لَم يَزيدوا فيهِ وَ لَم يَنقُصوا مِنهُ، جاؤوا بِهِ كَما سَمِعوهُ.[۲۲۶]

  1. الكافى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ سخن خداوند عز و جل: (كسانى كه سخن را مىشنوند و بهترش را پيروى مىكنند...) (تا آخر آيه) پرسيدم.

فرمود: «آنان، تسليم شدگان به [سخن] خاندان محمّد هستند؛ كسانى كه هر گاه حديث شنيدند، در آن كم و زياد نكرده، [آن را] همان گونه كه شنيدهاند، [به مردم] برسانند».

۲ / ۵ ـ 4. الإعرابُ

۲ / ۵ ـ 4. روشن گفتن

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: أَعرِبوا حَديثَنا؛ فَإِنّا قَومٌ فُصَحاءُ[۲۲۷].[۲۲۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: حديث [و سخن] ما را روشن [و بىغلط] بيان كنيد، كه ما مردمى شيوا سُخنيم.[۲۲۹]

۲ / ۵ ـ ۵. ذِكرُ السَّنَدِ

۲ / ۵ ـ ۵.- ذكر سند

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِذا كَتَبتُمُ الحَديثَ فَاكتُبوهُ بِإِسنادِهِ، فَإِن يَكُ حَقّاً كُنتُم شُرَكاءَ فِي الأَجرِ، وَ إِن يَكُن باطِلاً كانَ وِزرُهُ عَلَيهِ.[۲۳۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه حديث مىنويسيد، آن را با سندش بنويسيد تا اگر حق باشد، در پاداش، شريک باشيد و اگر باطل باشد، بارِ گناهش به عهدۀ همو باشد [كه آن را ساخته و از او نقل مىكنيد].

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِذا حَدَّثتُم بِحَديثٍ فَأَسنِدوهُ إِلَى الَّذي حَدَّثَكُم؛ فَإِن كانَ حَقّاً فَلَكُم، وَ إِن كانَ كَذِباً فَعَلَيهِ.[۲۳۱]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هر گاه حديثى را روايت مىكنيد، آن را به كسى كه برايتان روايت كرده، اسناد دهيد. پس اگر راست گفته باشد، به سود شماست و اگر دروغ گفته باشد، به زيان اوست.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: اُذكُرُوا الحَديثَ بِإِسنادِهِ؛ فَإِن كانَ حَقّاً كُنتُم شُرَكاءَهُ فِي الآخِرَةِ، وَ إِن كانَ باطِلاً فَإِنَّ الوِزرَ عَلیٰ صاحِبِهِ.[۲۳۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام: حديث را با سندش ذكر كنيد تا اگر حق بود، در [پاداش] آخرت، شريک باشيد و اگر باطل بود، بار گناهش بر صاحب همان حديث باشد.

 

  1. الكافي عن محمّد بن عليّ رفعه: قالَ أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِيّاكُم وَ الكَذِبَ المُفتَرِعَ! [۲۳۳]

قیلَ لَهُ: وَ مَا الكَذِبُ المُفتَرِعُ؟

قالَ: أَن يُحَدِّثَكَ الرَّجُلُ بِالحَديثِ فَتَترُكَهُ وَ تَروِيَهُ عَنِ الَّذي حَدَّثَكَ عَنهُ.[۲۳۴]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن على، در حديثى كه سند آن را به امامان علیهم السّلام رسانده -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «از دروغِ مُفتَرعِ[۲۳۵] بپرهيزيد».

به ايشان گفته شد: دروغ مفترِع چيست؟

فرمود: «اين كه شخصى برايت حديثى بگويد و تو [هنگام نقل آن]، او را حذف كنى و آن حديث را از كسى كه او از وى برايت نقل كرده است، روايت كنى».

۲ / ۵ ـ 6. الطَّهارَةُ

۲ / ۵ ـ 6. طهارت

  1. جامع بيان العلم و فضله عن مالك بن أَنس: كانَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام لا يُحَدِّثُ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله إِلّا وَ هُوَ طاهِرٌ.[۲۳۶]

 

  1. جامع بيان العلم و فضله - به نقل از مالک بن اَنَس -: جعفر بن محمّد (امام صادق) علیه‌السلام، جز در حال طهارت، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديث نقل نمىكرد.

 

  1. الشفا عن مالك: لَقَد كُنتُ أَریٰ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ وَ كانَ كَثيرَ الدُّعابَةِ وَ التَّبَسُّمِ، فَإِذا ذُكِرَ عِندَهُ النَّبِيُّ اصفَرَّ، وَ ما رَأَيتُهُ يُحَدِّثُ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله إِلّا عَلیٰ طَهارَةٍ.[۲۳۷]

 

  1. الشفاء - به نقل از مالک -: من جعفر بن محمّد (امام صادق علیه‌السلام) را مىديدم. او شوخ و پُرتبسّم بود؛ امّا هنگامى كه نزدش از پيامبر صلی الله علیه و آله ياد مىشد، رنگش زرد می‌گشت و نديدم كه جز در حال طهارت، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديث نقل كند.

۲ / ۵ ـ 7. العَمَلُ

۲ / ۵ ـ 7. عمل

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ العُلَماءَ هِمَّتُهُمُ الرِّعايَةُ، وَ السُّفَهاءَ هِمَّتُهُمُ الرِّوايَةُ.[۲۳۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: همّت دانشمندان، رعايت كردن است و همّت كمخِردان، روايت كردن.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: كونوا لِلعِلمِ رُعاةً وَ لا تَكونوا لَهُ رُواةً؛ فَقَد يَرعَوي[۲۳۹] مَن لا يَروي، وَ قَد يَروي مَن لا يَرعَوي! إِنَّكُم لَن تَكونوا عالِمينَ حَتّیٰ تَكونوا بِما عَلِمتُم عامِلينَ.[۲۴۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: رعايت كنندگانِ دانش باشيد، نه روايت كنندگان آن. گاه، كسى كه روايت نكرده، رعايت مىكند و گاه كسى كه رعايت نكرده، روايت مىكند. شما هرگز عالم نخواهيد بود، تا به آنچه مىدانيد، عمل کننده باشيد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن تَعَلَّمَ الأَحاديثَ لِيُحَدِّثَ بِهِ النّاسَ لَم يَرُح رائِحَةَ الجَنَّةِ، وَ إِنَّ ريحَها لَيوجَدُ مِن مَسيرَةِ خَمسِمِئَةِ عامٍ.[۲۴۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس حديث را فرا گيرد تا [فقط] براى مردم نقل كند، بوى بهشت را نخواهد فهميد، با آن كه بوى بهشت از فاصلۀ پانصدساله به مشام مىرسد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: اِعقِلُوا الخَبَرَ إِذا سَمِعتُمُوهُ عَقلَ رِعايَةٍ لا عَقلَ رِوايَةٍ، فَإِنَّ رُواةَ العِلمِ كَثيرٌ، وَ رُعاتَهُ قَليلٌ[۲۴۲].[۲۴۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هر گاه خبرى را شنيديد، در انديشۀ به كار بستن آن باشيد، نه به فكر نقل كردنش؛ زيرا بازگو كنندگان دانش، بسيارند و به كار برندگان آن، اندک.

۲ / ۵ ـ 8. مُراعاةُ أَهلِيَّةِ المُخاطَبِ

۲ / ۵ ـ 8. رعايت شايستگى مخاطب

  1. عيسیٰ عليه‌السلام: يا مَعشَرَ الحَوارِيّينَ! لا تُلقُوا اللُّؤلُؤَ لِلخِنزيرِ؛ فَإِنَّهُ لا يَصنَعُ بِهِ شَيئاً، وَ لا تُعطُوا الحِكمَةَ مَن لا يُريدُها؛ فَإِنَّ الحِكمَةَ أَحسَنُ مِنَ اللُّؤلُؤِ، وَ مَن لا يُريدُها أَشَرُّ مِنَ الخِنزيرِ.[۲۴۴]

 

  1. عيسى علیه‌السلام: اى گروه حواريان! گوهر را بر [گردن] خوک نيفكنيد كه با آن، كارى انجام نمىدهد و حكمت را به آن كه خواهانش نيست، ندهيد؛ زيرا حكمت، بهتر از گوهر است و آن كه خواهان حكمت نيست، از خوک بدتر است.

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مانِعُ الحَديثِ أَهلَهُ كَمُحَدِّثِهِ غَيرَ أَهلِهِ.[۲۴۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: آن كه حديث را از اهلش باز مىدارد، مانند كسى است كه آن را به نااهلش مىگويد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ عيسَى بنَ مَريَمَ عليه‌السلام قامَ في بَني إِسرائيلَ فَقالَ: يا بَني إِسرائيلَ! لا تُحَدِّثوا بِالحِكمَةِ الجُهّالَ فَتَظلِموها، وَ لا تَمنَعوها أَهلَها فَتَظلِموهُم، وَ لا تُعينُوا الظّالِمَ عَلیٰ ظُلمِهِ فَيَبطُلَ فَضلُكُم.[۲۴۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: عيسى بن مريم علیه‌السلام در ميان بنى اسرائيل برخاست و گفت: «اى بنى اسرائيل! با نادانان، سخن از حكمت مگوييد كه بِدان، ستم كردهايد و آن را از اهلش باز مداريد كه به آنان، ستم روا داشتهايد و ستمگر را در ستمش كمک نكنيد كه برترى شما از ميان مىرود».

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: لا تَطرَحُوا الدُّرَّ في أَفواهِ الكِلابِ.[۲۴۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: گوهر [دانش] را در دهان سگها ميندازيد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: لا تُعَلِّقُوا الدُّرَّ في أَعناقِ الخَنازيرِ.[۲۴۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: گوهر [دانش] را به گردن خوکها نياويزيد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: واضِعُ العِلمِ عِندَ غَيرِ أَهلِهِ كَمُقَلِّدِ الخَنازيرِ الجَوهَرَ وَ اللُّؤلُؤَ وَ الذَّهَبَ.[۲۴۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: سپارندۀ دانش نزد غير اهل آن، مانند آويزندۀ گوهر و مرواريد و طلا بر [گردن] خوكان است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: آفَةُ العِلمِ النِّسيانُ، وَ إِضاعَتُهُ أَن تُحَدِّثَ بِهِ غَيرَ أَهلِهِ.[۲۵۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: آسيب دانش، فراموشى است و تباه كردنش اين است كه آن را با نااهلش در ميان گذارى.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: واضِعُ العِلمِ عِندَ غَيرِ أَهلِهِ ظالِمٌ لَهُ.[۲۵۱]

 

  1. امام على علیه‌السلام: آن كه علم را به نااهل مىسپارد، بِدان ستم كرده است.

 

  1. الإمام علي عليه‌السلام: إِنَّ الحُكَماءَ ضَيَّعُوا الحِكمَةَ لَمّا وَضَعوها عِندَ غَيرِ أَهلِها.[۲۵۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام: همانا حكيمان، آن گاه حكمت را تباه كردند كه آن را در اختيار نااهلان گذاشتند.

 

  1. الإمام علي عليه‌السلام - في وَصِيَّتِهِ لِلحَسَنِ عليه‌السلام -: مِن صِفَةِ العالِمِ أَلّا يَعِظَ إِلّا مَن يَقبَلُ عِظَتَهُ، وَ لا يَنصَحَ مُعجَباً بِرَأيِهِ، وَ لا يُخبِرَ بِما يَخافُ إِذاعَتَهُ.[۲۵۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در سفارش خود به امام حسن علیه‌السلام -: از ويژگىهاى عالِم، آن است كه تنها كسى را اندرز مىدهد كه پذيراى اندرز او باشد و آن را كه فريفتۀ رأى و نظر خويش است، اندرز نمىدهد و آنچه را كه از انتشارش بيم دارد، خبر نمىدهد.

 

  1. الإمام علي عليه‌السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إِلَيهِ -: اِحتَرِس مِن ذِكرِ العِلمِ عِندَ مَن لا يَرغَبُ فيهِ، وَ مِن ذِكرِ قَديمِ الشَّرَفِ عِندَ مَن لا قَديمَ لَهُ؛ فَإِنَّ ذٰلِكَ مِمّا يُحقِدُهُما عَلَيكَ.[۲۵۴]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: نزد آن كه به علم اشتياقى ندارد، سخن از دانش مگو و نزد آن كه در شرافت سابقهاى ندارد، سخن از كسى كه شرافتى ديرينه دارد، مگو كه اين، موجب كينۀ آن دو با تو مىشود.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إِلَيهِ -: لا تُحَدِّث بِالعِلمِ السُّفَهاءَ فَيُكَذِّبوكَ، وَ لَا الجُهّالَ فَيَستَثقِلوكَ، وَ لٰكِن حَدِّث بِهِ مَن يَتَلَقّاهُ مِن أَهلِهِ بِقَبولٍ وَ فَهمٍ؛ يَفهَمُ عَنكَ ما تَقولُ، وَ يَكتُمُ عَلَيكَ ما يَسمَعُ؛ فَإِنَّ لِعِلمِكَ عَلَيكَ حَقّاً كَما أَنَّ عَلَيكَ في مالِكَ حَقّاً: بَذلُهُ لِمُستَحِقِّهِ، وَ مَنعُهُ عَن غَيرِ مُستَحِقِّهِ.[۲۵۵]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: با كمخِردان، سخن از دانش مگو كه تو را تكذيب مىكنند و با نادانان [سخن مگو] كه تو را گرانبار مىشمرند؛ بلكه از آن با كسى سخن بگوى كه اهلش باشد و مىگيرد و مىپذيرد و مىفهمد، و آنچه را مىگويى، دريافت مىكند و آنچه را مىشنود، بر تو پنهان مىدارد؛ چرا كه دانشت بر تو حقّى دارد، همان گونه كه در دارايىات بر تو حقّى است: بذل آن به مستحقّ آن و باز داشتن آن از غير مستحقّ آن.

 

  1. المحاسن عن أبي بصير: سَأَلتُ أَبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن حَديثٍ كَثيرٍ، فَقالَ: هَل كَتَمتَ علَيَّ شَيئاً قَطُّ؟

فَبَقيتُ أَتَذَكَّرُ، فَلَمّا رَأیٰ ما بي قالَ: أَمّا ما حَدَّثتَ بِهِ أَصحابَكَ فَلا بَأسَ، إِنَّمَا الإِذاعَةُ أَن تُحَدِّثَ بِهِ غَيرَ أَصحابِكَ.[۲۵۶]

  1. المحاسن - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق علیه‌السلام چندين حديث را جويا شدم. فرمود: «آيا هرگز چيزى از [احاديث] مرا [از نااهلان] كتمان كردهاى؟».

من درنگى كردم تا به ياد بياورم و چون امام علیه‌السلام مرا چنين ديد، فرمود: «امّا آنچه را براى ياران خود باز گفتهاى، اشكالى ندارد. افشا كردن، آن است كه حديث را براى غير يارانت بگويى».

  1. المحاسن عن داوود الرقّي و مفضّل و فضيل: كُنّا جَماعَةً عِندَ أَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام في مَنزِلِهِ يُحَدِّثُنا في أَشياءَ، فَلَمَّا انصَرَفنا وَقَفَ عَلیٰ بابِ مَنزِلِهِ قَبلَ أَن يَدخُلَ، ثُمَّ أَقبَلَ عَلَينا فَقالَ: رَحِمَكُمُ اللهُ، لا تُذيعوا أَمرَنا وَ لا تُحَدِّثوا بِهِ إِلّا أَهلَهُ؛ فَإِنَّ المُذيعَ عَلَينا سِرَّنا أَشَدُّ عَلَينا مَؤونَةً مِن عَدُوِّنَا، انصَرِفوا - رَحِمَكُمُ اللهُ - و لا تُذيعوا سِرَّنا.[۲۵۷]

 

  1. المحاسن - به نقل از داوود رِقّى و مفضّل و فضيل -: گروهى در خانه، نزد امام صادق علیه‌السلام بوديم. امام علیه‌السلام در بارۀ چيزهايى برايمان حديث گفت. هنگامى كه باز گشتيم، بر درِ خانهاش و پيش از رفتن به درون ايستاد و رو به ما كرد و فرمود: «خداوند، شما را رحمت كند! امر ما را افشا نكنيد و آن را جز به اهلش نگوييد كه افشاگر راز ما، براى ما بدتر از دشمن ماست. باز گرديد و راز ما را فاش نكنيد، خدايتان رحمت كند!».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: ما أَرَدتُ أَن اُحَدِّثَكُم[۲۵۸]، وَ لَاُحَدِّثَنَّكُم وَ لَأُنصَحَنَّ لَكُم، وَ كَيفَ لا أَنصَحُ لَكُم وَ أَنتُم - و اللهِ - جُندُ اللهِ! وَ اللهِ، ما يَعبُدُ اللهَ تَعالیٰ أهلُ دينٍ غَيرُكُم، فَخُذوهُ وَ لا تُذيعوهُ وَ لا تَحبِسوهُ عَن أهلِهِ؛ فَلَو حَبَستُ عَنكُم يُحبَسُ عَنّي.[۲۵۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: [پيش از اين] من نمىخواستم كه برايتان حديث بگويم؛[۲۶۰] ولى اينک برايتان مىگويم و نصيحتتان مىكنم. چگونه نصيحتتان نكنم، در حالى كه شما، به خدا سوگند، لشكر خدا هستيد؟! به خدا سوگند، جز شما، ديندارانى نيستند كه خداى متعال را بندگى كنند. پس آن [حديثى] را [كه مىگويم] بگيريد و به همگان (/ نااهلان) ندهيد؛ امّا از اهلش نيز باز مداريد كه اگر از شما باز مىداشتم، از من باز داشته مىشد.

 

  1. رجال الكشّي عن محمّد بن سنان عن عبد اللّهبن جَبَلَة الكِنانيّ عن ذَريح المُحاربيّ: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام بِالمَدينَةِ: ما تَقولُ في أَحاديثِ جابِرٍ[۲۶۱]؟ قالَ: تَلقاني بِمَكَّةَ.

قالَ: فَلَقيتُهُ بِمَكَّةَ، فَقالَ: تَلقاني بِمِنىً.

قالَ: فَلَقيتُهُ بِمِنىً، فَقالَ لي: ما تَصنَعُ بِأَحاديثِ جابِرٍ؟! اِلهَ عَن أَحاديثِ جابِرٍ؛ فَإِنَّها إِذا وَقَعَت إِلَى السَّفِلَةِ[۲۶۲] أذاعوها.[۲۶۳]

  1. رجال الكشّى - به نقل از محمّد بن سنان، از عبد اللّٰهبن جبلۀ كنانى، از ذريح محاربى -: در مدينه به امام صادق علیه‌السلام گفتم: در بارۀ احاديث جابر[۲۶۴] چه مىفرمايى؟ فرمود: «در مكّه مرا ملاقات كن».

امام علیه‌السلام را در مكّه ملاقات كردم. فرمود: «در مِنا مرا ملاقات كن».

امام علیه‌السلام را در مِنا ملاقات كردم. به من فرمود: «تو را با احاديث جابر، چه كار؟! از احاديث جابر، چشم بپوش كه چون به دست فرومايگان افتاد، آن را فاش كردند».

  1. رجال الكشّي عن المفضّل بن عمر: سَأَلتُ أباعَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن تَفسيرِ جابِرٍ، فَقالَ: لا تُحَدِّث بِهِ السَّفِلَةَ فَيُذيعوهُ، أَ ما تَقرَأُ كِتابَ اللهِ عزّ وجلّ: (فَإذَا نُقِرَ فِي النَّاقُورِِ)[۲۶۵]؟! إِنَّ مِنّا إِماماً مُستَتِراً، فَإِذا أَرادَ اللهُ إِظهارَ أَمرِهِ نَكَتَ في قَلبِهِ، فَظَهَرَ فَقامَ بِأَمرِ اللهِ[۲۶۶].[۲۶۷]

 

  1. رجال الكشّى - به نقل از مفضّل بن عمر -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ تفسير جابر پرسيدم. فرمود: «آن را براى فرومايگان، نقل مكن كه افشايش مىكنند. آيا كتاب خدا را نخواندهاى: (پس هنگامى كه در صور دميده شود)؟! از ميان ما، امامى پنهان است كه چون خداوند ظاهر شدن امرش را اراده كند، در دلش مىاندازد و او آشكار مىشود و به امر خداوند، قيام مىكند». [۲۶۸]

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: كانَ المَسيحُ عليه‌السلام يَقولُ: إِنَّ التّارِكَ شِفاءَ المَجروحِ مِن جُرحِهِ شَريكٌ لِجارِحِهِ لا مَحالَةَ؛ وَ ذٰلِكَ أَنَّ الجارِحَ أَرادَ فَسادَ المَجروحِ، وَ التّارِكَ لِإِشفائِهِ لَم يَشَأ صَلاحَهُ، فَإِذا لَم يَشَأ صَلاحَهُ فَقَد شاءَ فَسادَهُ اضطِراراً. فَكَذٰلِكَ لا تُحَدِّثوا بِالحِكمَةِ غَيرَ أَهلِها فَتَجهَلوا، وَ لا تَمنَعوها أَهلَها فَتَأثَموا. وَ ليَكُن أَحَدُكُم بِمَنزِلَةِ الطَّبيبِ المُداوي؛ إِن رَأیٰ مَوضِعاً لِدَوائِهِ، وَ إِلّا أَمسَكَ.[۲۶۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: مسيح علیه‌السلام پيوسته مىفرمود: «آن كه درمان زخم مجروح را ترک كند، بى گمان با مجروح كنندۀ او شريک [جرم] است؛ زيرا آن كه جراحت وارد آورده، خواهان تباه كردن مجروح بوده است و آن هم كه مداوايش را رها كرده، بهبود او را نخواسته است و هر گاه بهبود او را نخواهد، به ناچار، تباهىِ وى را خواسته است. همچنين حكمت را به نااهلش نياموزيد كه اين، نادانى است و از اهل آن هم دريغش مداريد كه اين كار، گناه است؛ بلكه هر يک از شما بايد به سان طبيب درمانگر باشد كه اگر جايى براى دوايش ديد، [مداوا مىكند،] و گر نه خوددارى می‌ورزد».

 

  1. الإمام العسكري عليه‌السلام: لا تَنثُرَنَّ الدُّرَّ بَينَ أَظلافِ الخَنازيرِ.[۲۷۰]

 

  1. امام عسكرى علیه‌السلام: هرگز گوهر [دانش] را به پاى خوكان مريز.

۲ / ۵ ـ 9. مُراعاةُ طاقَةِ المُخاطَبِ

۲ / ۵ ـ 9. رعايت ظرفيت مخاطب

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: ما كَلَّمَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله العِبادَ بِكُنهِ عَقلِهِ قَطُّ. قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «إِنّا مَعاشِرَ الأَنبِياءِ أُمِرنا أَن نُكَلِّمَ النّاسَ عَلیٰ قَدرِ عُقولِهِم».[۲۷۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله هيچ گاه به اندازۀ ژرفاى خِرد خود، با بندگان سخن نگفت. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ما جماعت پيامبران، فرمان داريم كه با مردم، به فراخور [فهم و] خِردهايشان سخن بگوييم».

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: لَيسَ كُلُّ العِلمِ يَستَطيعُ صاحِبُ العِلمِ أَن يُفَسِّرَهُ لِكُلِّ النّاسِ؛ لِأَنَّ مِنهُمُ القَوِيَّ وَ الضَّعيفَ، وَ لِأَنَّ مِنهُ ما يُطاقُ حَملُهُ وَ مِنهُ ما لا يُطاقُ حَملُهُ، إِلّا مَن يُسَهِّلُ اللهُ لَهُ حَملَهُ وَ أَعانَهُ عَلَيهِ مِن خاصَّةِ أَولِيائِهِ.[۲۷۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هر دانشى چنان نيست كه صاحب آن دانش بتواند آن را براى همۀ مردم تفسير كند؛ چون برخى از آنان، قوى و برخى ضعيفاند و بخشى از آنان، تاب فراگيرى علم را دارند و بخشى ديگر ندارند، مگر آن كه خداوند، فراگيرى آن را بر دوستان خاصّ خود، آسان سازد و بر [فهم] آن، يارىشان كند.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: خالِطُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَ دَعوهُم مِمّا يُنكِرونَ، وَ لا تَحمِلوهُم عَلیٰ أَنفُسِكُم وَ عَلَينا؛ إِنَّ أَمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لا يَحتَمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أَو عَبدٌ قَدِ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.[۲۷۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام: با مردم، طبق آنچه مىپذيرند، معاشرت كنيد و آنچه را انكار مىكنند، وا گذاريد و آنان را بر ضدّ خودتان و ما مشورانيد؛ زيرا [فهم] امر ما، سخت و دشوارياب است كه جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بندهاى كه خداوند، دل او را به ايمان آزموده باشد، تاب تحمّل آن را ندارد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إِلَيهِ -: لا تُعامِلِ العامَّةَ فيما أُنعِمَ بِهِ عَلَيكَ مِنَ العِلمِ كَما تُعامِلُ الخاصَّةَ. وَ اعْلَم أَنَّ لِلهِ سُبحانَهُ رِجالاً أَودَعَهُم أَسراراً خَفِيَّةً، وَ مَنَعَهُم عَن إِشاعَتِها. وَ اذْكُر قَولَ العَبدِ الصّالِحِ لِموسیٰ وَ قَد قالَ لَهُ: (هَل أتَّبِعُكَ عَلَیٰ أن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمتَ رُشدًا)[۲۷۴]، قالَ: (إنَّكَ لَن تَستَطِيعَ مَعِىَ صَبرًا * وَ كَيفَ تَصبِرُ عَلَیٰ مَا لَم تُحِط بِهِ خُبرًا)[۲۷۵].[۲۷۶]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: در آنچه از دانش به تو عطا شده است، با عموم مردم، آن گونه رفتار مكن كه با خاصّان مىكنى و بدان كه خداى سبحان، مردانى دارد كه رازهاى پنهانى را نزد آنان به امانت نهاده و آنان را از افشاى آنها، باز داشته است و سخن آن بندۀ شايسته با موسى را به ياد داشته باش كه به وى گفته بود: (‌آيا در پىِ تو بيايم تا از هدايتهايى كه به تو آموخته شده است، به من بياموزى؟) [و او] گفت: (تو، توان شكيبايى بر همراهى مرا ندارى * و چگونه بر چيزى كه از آن خبر ندارى، شكيبايى میكنى؟!).

 

  1. الإمام زين العابدين عليه‌السلام:... أَمّا حَقُّ المُستَنصِحِ: فَإِنَّ حَقَّهُ أَن...تُكَلِّمَهُ مِنَ الكَلامِ بِما يُطيقُهُ عَقلُهُ؛ فَإِنَّ لِكُلِّ عَقلٍ طَبَقَةً مِنَ الكَلامِ يَعرِفُهُ وَ يَجتَنِبُهُ.[۲۷۷]

 

  1. امام زين العابدين علیه‌السلام: حقّ نصيحتخواه، حقّ او آن است كه... با او به كلامى سخن بگويى كه عقلش، تاب تحمّل آن را دارد؛ زيرا براى هر عقلى، ترازى از سخن است كه [فقط] آن را مىفهمد و از آن مىپرهيزد.

 

  1. دعائم الإسلام عن الإمام الصادق عليه‌السلام: حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَ دَعوا ما يُنكِرونَ؛ أَ تُحِبّونَ أَن يُسَبَّ اللهُ وَ رَسولُهُ؟!

قالوا: وَ كَيفَ يُسَبُّ اللهُ وَ رَسولُهُ؟

قالَ: يَقولونَ إِذا حَدَّثتُموهُم بِما يُنكِرونَ: «لَعَنَ اللهُ قائِلَ هٰذا»، وَ قَد قالَهُ اللهُ عزّ وجلّ وَ رَسولُهُ صلّی اللّه عليه وآله.[۲۷۸]

  1. دعائم الإسلام: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «براى مردم، آنچه را مىفهمند، بگوييد و آنچه را انكار مىكنند، وا گذاريد. آيا دوست داريد كه به خدا و پيامبرش دشنام داده شود؟».

گفتند: چگونه به خدا و پيامبرش دشنام داده مىشود؟

فرمود: «وقتى شما چيزى را براى آنها بازگو مىكنيد كه انكارش مىكنند، مىگويند: "خداوند، گويندۀ اين گفتار را لعنت كند!"، در حالى كه خداوند عز و جل و پيامبرش صلی الله علیه و آله آن را گفتهاند».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: ذُكِرَتِ التَّقِيَّةُ يَوماً عِندَ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه‌السلام، فَقالَ: وَاللهِ، لَو عَلِمَ أَبو ذَرٍّ ما في قَلبِ سَلمانَ لَقَتَلَهُ، وَ لَقَد آخیٰ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله بَينَهُما! فَما ظَنُّكُم بِسائِرِ الخَلقِ؟ إِنَّ عِلمَ العُلَماءِ صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أَو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.[۲۷۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: روزى در حضور علی بن حسین (زين العابدين علیه‌السلام) سخن از تقيّه به ميان آمد. فرمود: «به خدا سوگند، اگر ابو ذر از آنچه در دل سلمان بود، خبر داشت، بىگمان، او را مىكُشت. اين، در حالى است كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله ميان آن دو، [پيمان] برادرى قرار داده بود. پس در بارۀ ديگر مردمان، چه گمان مىبريد؟ دانشِ دانشمندان، دشوار و دشوارياب است، چنان كه آن را جز پيامبرِ مُرسل يا فرشتۀ مقرّب يا بندۀ مؤمنى كه خداوند، دل او را براى ايمان آزموده، بر نمىتابد».

تبيين روايت «لَو عَلِمَ أبو ذرٍّ ما فی قَلبِ سَلمانَ لَقَتَلَهُ»[۲۸۰]

ابو ذر و سلمان، دو تن از ياران ارجمند پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و از شخصيّتهاى مهمّ صدر اسلام اند که پيامبر صلی الله علیه و آله ميان آن دو، عقد اخوّت بسته و روابط خوبى ميانشان بر قرار بوده. از اين رو، مفهوم اوّلیۀ روايت ياد شده، غريب مىنمايد و براى حلّ آن، تحليلهاى مختلفى بيان شدهاست.

اعتبار روايت

برخى اين حديث را بىاعتبار خوانده و به تضعيف آن پرداخته و متن حديث را با دادههاى تاريخى در بارۀ شخصيت سلمان و ابو ذر، معارض دانستهاند. علّامه مجلسى به نقل از سيّد مرتضى در الغرر و الدرر چنين نقل كرده است:

به توفيق الهى پاسخ مىدهيم كه خبر یاد شده، چون از اخبار آحادى است كه نه علمى مىآورد و نه سينهاى را خنک مىگرداند و همچنين مفهوم ظاهرىاش با معلومات مسلّم تنافى دارد، مفهوم ظاهرى آن را به آنچه مطابق حق است، تأويل مىكنيم و چون معلوم و بدون ترديد است كه هر يک از سلمان و ابو ذر دارای سلامت نفساست و هيچ يک از ديگرى كينه و كدورتى در دل ندارد و اين كه از سر تباهكارى و نفاق به دين رخنه نكردهاند، پس با چنين علم بىترديدى نمىتوان باور كرد كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله گواهى دهد كه هر كدام از اين دو اگر از درون دل ديگرى آگاه شود، خونش را حلال بشمارد و او را بكشد.[۲۸۱]

گفتنى است سخن سيّد مرتضى اندكى ادامه دارد. او به توجيه معنايى نيز پرداخته كه در بخش بعد مىآيد.

اين رويكرد از سوى برخى محدّثان پذيرفته نشده است[۲۸۲] و با توجّه به نقل روايت در سه منبع كهن: بصائر الدرجات فى فضائل آل محمّد، الكافى و رجال الكشّى، و اعتبار سند آن در بصائر الدرجات، مشكل را حل نمىكند، بويژه آن كه برخى روايات مرتبط كه به آنها اشاره خواهيم كرد، همسو با مضمون روايتاند.

وجوه معنايى

در صورت پذيرش حديث و با توجّه به احتمالهاى معنايى مطرح شده از سوى سيّد مرتضى و علّامه مجلسى در شرح حديث،[۲۸۳] مىتوان دو معنای ذيل را محتمل دانست:

یک. اگر ابو ذر مىدانست كه در دل سلمان چه مىگذرد و چه چيزهايى در سينه دارد، سلمان را مىكشت. در اين تفسير، ابو ذر، مرجع ضمير مستتر «هو» در فعل «قتل» و سلمان، مرجع ضمير بارز «ه‍» در «قتله» است. علّت قتل نيز مىتواند پندار نادرست ابو ذر از دانستههاى سلمان باشد. مثلاً آنها را سحر بداند يا كفر و زندقه بخواند و از اين رو سلمان را سزامند كشته شدن ببيند.

دو. اگر ابو ذر از دانستههاى سلمان آگاه مىشد، تاب نمىآورد و جان از كف مىداد. در اين تفسير، مرجع ضمير مستتر «هو» در فعل «قتل»، علم سلمان و مرجع ضمير بارز «ه»، ابو ذر است. در اين تفسير، مىتوان قتل را حقيقى يا مجازى دانست؛ حقيقى مانند جان دادن همّام در پايان توصيف پرهیزگاران از سوى امير مؤمنان علیه‌السلام و مجازى به معناى جان به لب رسيدن كه بيانگر نابرابرى تحمّل روحى ابو ذر در سنجش با والايى روح و علم گرانسنگ سلمان است. شايد بتوان اين معنا را مقصود سيّد مرتضى در توجيه اين روايت دانست. سخن او را مىآوريم:

از بهترين تأويلهاى گفته شده در بارۀ اين خبر، اين است كه «ها» را در «قتله» به «مُطّلع» يعنى شخص آگاه شونده (ابو ذر) باز گردانيم و نه «مُطّلع عليه» يعنى شخصى كه از درون او آگاه شدهايم (سلمان). گويى اين خبر مىگويد اگر ابو ذر از درون قلب سلمان آگاه شود و موافقت درون و برون او و شدّت صميميتش را به خود بداند، احساس علاقه و شيفتگىاش به دوستى و يارى او چنان بالا مىگيرد كه اين شيفتگى و علاقه وى را مىكشد؛ يعنى جان او را به لب مىرساند، همچنان كه مىگويند فلانى هواخواه ديگرى است و محبّتش به او، وى را كشته يا جانش را تباه كرده است، يا جملاتى مانند اين. در اين صورت، فايدۀ اين خبر، ستايش هر دو نفر است و اين كه پيامبر ميان ابو ذر و سلمان، عقد اخوّت بست و باطن هر يک در پاكى و صفا و صميميت مانند ظاهرشان است.[۲۸۴]

قرينههاى معناى نخست

قرينههاى معناى نخست، بيشترند كه آنها را در دو دسته مىآوريم:

اوّل: قرينۀ درونى، که عبارت «ذكرت التقيّة» در صدر حديث است. اين عبارت معلوم مىدارد كه سخن امام زین العابدین علیه‌السلام و تمثيل به سلمان و ابو ذر در مقام تبيين ضرورت تقيّه است؛ يعنى در جايى كه سلمان بايد از برادر دينىاش و كسى چونان ابو ذر، تقيّه كند، روشن است كه از افراد فروتر، به دليل اولويّت بايد تقيّه كرد، هر چند گونههاى تقيّه متفاوت اند. به سخن ديگر، مىتوان اين را گونهاى تقيّۀ معرفتى دانست كه نقل احاديث صعب و مستصعب را محدود مىكند و براى هر كس روا نمىشمرد، نكتهاى كه عبارت پايانى حديث بدان اشاره دارد.

دوم: قرينۀ بيرونى، که احاديث ناظر به علم سلمان و رابطۀ او با ابو ذرند. علّامه مجلسى آنها را قرينهاى براى تعيين همين معنا از روايت دانسته است. بخشى از متن آنها را مى آوريم:

حديث نخست، خطبۀ سلمان است كه در آن، ماجراى مسلمان شدنش را توضيح داده و در پايان گفته است:

اى مردم! سخن مرا بشنويد و آن را دريابيد كه دانشى سترگ به من داده شده است. اگر شما را از همۀ آنچه مىدانم باخبر كنم، گروهى خواهند گفت: ديوانهام و گروهى ديگر مىگويند: خدايا! قاتل سلمان را بيامرز.[۲۸۵]

روايت دوم، روايت جابر از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ رابطۀ سلمان و ابو ذر است:

ابو ذر نزد سلمان رفت و ديد ديگى را بر روى آتش گذاشته و چيزى مىپزد. با هم مشغول صحبت شدند كه ناگهان ديگ بر روى زمين، واژگون شد؛ امّا چيزى از خورش و چربى آن بر زمين نريخت. ابو ذر سخت تعجّب كرد. سلمان، ديگ را برداشت و دوباره به حالت اوّل برگرداند و به صحبتهاى خود ادامه دادند كه بار ديگر، ديگ بر گشت و اين بار نيز چيزى از خورش و چربى آن به زمين نريخت. ابو ذر، وحشتزده از نزد سلمان خارج شد و در حال فكر كردن بود كه
امير مؤمنان علیه‌السلام را ديد. امام علیه‌السلام فرمود: «اى ابو ذر! چه شد كه از خانۀ سلمان بيرون آمدى؟ و چرا هراسانى؟». ابو ذر گفت: اى امير مؤمنان! سلمان را ديدم كه چنين و چنان كرد و من از كارهاى او شگفت
زده شدم. امير مؤمنان علیه‌السلام فرمود: «اى ابو ذر! اگر سلمان از چيزهايى كه مىداند، برايت بگويد، خواهى گفت: خدا رحمت كند قاتل سلمان را...! به راستى كه سلمان، از ما اهل بيت است».[۲۸۶]

روايت سوم كه آن را نيز كشّى نقل كرده، به گونۀ ديگرى تأیید کنندۀ معناى برگزيده است:

ابو بصير مىگويد: شنيدم امام صادق علیه‌السلام مى‌فرماید: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اى سلمان! اگر علم تو بر مقداد عرضه شود، كافر مىگردد. اى مقداد! اگر علم تو بر سلمان عرضه شود، كافر مىگردد.[۲۸۷]

شايان گفتن است كه نسخۀ ديگرى از متن حديث اصلى، به جاى«قتله» واژۀ «كفره» دارد.[۲۸۸] در اين صورت، روايت اخير، تأييد كنندۀ بهترى است.

اگر اين معنا را بپذيريم، هر چند غرابت حديث و استبعاد قتل ابو ذر يا تكفير وى نسبت به سلمان، همچنان باقى مىماند، امّا مىتوان از ردّ روايت دست كشيد و آن را از رواياتى دانست كه سلمان را از ديگر اصحاب پيامبر صلی الله علیه و آله جدا و او را به اهل بيت ملحق مىكنند؛ رواياتى كه تنها مؤمنان آزموده شده را در كنار رسولان مرسل و فرشتگان مقرّب، جاى مىدهند و توانايى حمل «امر صعب و مستصعب» را به آنان منحصر مىكنند؛ امرى چندان صعب كه از طاقت و ظرفيت بزرگانى چون مقداد و ابو ذر نيز فراتر است.

در خور توجّه، اين كه: صفّار و كلينى، هر دو اين حديث را در باب «حديثهم صعب مستصعب» آوردهاند و بدينسان، ذيل حديث را قرينۀ تفسير آن دانستهاند.[۲۸۹]

ر.ک: ص۳۴۳ (حديث ما سخت و دشوارياب است).

  1. الكافي عن عبد العزيز القَراطيسيّ: قالَ لي أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: يا عَبدَ العَزيزِ! إِنَّ الإِيمانَ عَشرُ دَرَجاتٍ؛ بِمَنزِلَةِ السُّلَّمِ، يُصعَدُ مِنهُ مِرقاةً بَعدَ مِرقاةٍ، فَلا يَقولَنَّ صاحِبُ الاِثنَينِ لِصاحِبِ الواحِدِ: «لَستَ عَلیٰ شَيءٍ»، حَتّیٰ يَنتَهِيَ إِلَى العاشِرِ؛ فَلا تُسقِط مَن هُوَ دونَكَ فَيُسقِطَكَ مَن هُوَ فَوقَكَ. وَ إِذا رَأَيتَ مَن هُوَ أَسفَلُ مِنكَ بِدَرَجَةٍ فَارفَعهُ إِلَيكَ بِرِفقٍ، وَ لا تَحمِلَنَّ عَلَيهِ ما لا يُطيقُ فَتَكسِرَهُ؛ فَإِنَّ مَن كَسَرَ مُؤمِناً فَعَلَيهِ جَبرُهُ.[۲۹۰]

 

  1. الكافى - به نقل از عبد العزيز قراطيسى -: امام صادق علیه‌السلام به من فرمود: «اى عبد العزيز! ايمان، ده پلّه دارد، مانند نردبان كه از آن، پلّه پلّه بالا مىروند. بنا بر اين، كسى كه در پلّۀ دوم است، نبايد به آن كه در پلّۀ اوّل است، بگويد: تو چيزى نيستى. [همچنين است] تا برسد به نفر دهم [كه او هم نبايد به پايينتر از خود، چنين سخنى بگويد]. پس آن را كه در پلّۀ پايينتر از توست، مينداز كه بالاتر از تو نيز تو را مىاندازد. اگر ديدى كسى يک پلّه از تو پايينتر است، با ملايمت، او را سوى خود بالا بكشان و فراتر از توانش، بر [دوش] او بار مگذار كه او را مىشكنى و البتّه هر كس مؤمنى را بشكند، بايد شكستگىِ او را جبران كند».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِعَبدِ الأَعلیٰ -: إِنَّهُ لَيسَ مِنِ احتِمالِ أمرِنَا التَّصديقُ لَهُ وَ القَبولُ فَقَط. مِنِ احتِمالِ أَمرِنا سَترُهُ وَ صِيانَـتُهُ مِن غَيرِ أَهلِهِ، فَاقرَأهُمُ السَّلامَ وَ قُل لَهُم: رَحِمَ اللهُ عَبداً اجتَرَّ مَوَدَّةَ النّاسِ إِلیٰ نَفسِهِ، حَدِّثوهُم بِما يَعرِفونَ، وَ استُروا عَنهُم ما يُنكِرونَ.[۲۹۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به عبد الأعلى -: پذيرش امر (ولايت) ما، تنها به تصديق و قبول آن نيست؛ بلكه از جملۀ پذيرش آن، پنهان ساختن و حفظ آن از نااهل است. به آنان، سلام برسان و به ايشان بگو: «خداوند، رحمت كند بندهاى را كه محبّت مردم را به سوى خود جلب كند! براى مردم، آنچه را بر مىتابند، بازگو كنيد و آنچه را انكار مىكنند، از آنان پنهان بداريد».

 

  1. التوحيد عن محمّد بن عُبَيد: دَخَلتُ عَلَى الرِّضا عليه‌السلام، فَقالَ لي: قُل لِلعَبّاسِيِّ يَكُفَّ عَنِ الكَلامِ فِي التَّوحيدِ وَ غَيرِهِ، وَ يُكَلِّمَ النّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَ يَكُفَّ عَمّا يُنكِرونَ.

و إِذا سَأَلوكَ عَنِ التَّوحيدِ، فَقُل كَما قالَ اللهُ عزّ وجلّ: (قُل هُوَ ٱللهُ أحَدٌ * ٱللهُ ٱلصَّمَدُ * لَم يَلِد وَ لَم يُولَد * وَ لَم يَكُن لَّهُ كُفُوًا أحَدٌ)»[۲۹۲].

و إِذا سَأَلوكَ عَنِ الكَيفِيَّةِ، فَقُل كَما قالَ اللهُ عزّ وجلّ: (لَيسَ كَمِثلِهِ شَىءٌ)[۲۹۳].

و إِذا سَأَلوكَ عَنِ السَّمعِ، فَقُل كَما قالَ اللهُ عزّ وجلّ: (هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلعَلِيمُ)؛ فَكَلِّمِ النّاسَ بِما يَعرِفونَ.[۲۹۴]

  1. التوحيد - به نقل از محمّد بن عُبَيد -: خدمت امام رضا علیه‌السلام رسيدم. به من فرمود: «به آن مرد عبّاسى بگو از سخن گفتن در بارۀ توحيد و جز آن، دستبردارد و براى مردم، بدانچه آن را بر مىتابند، سخن بگويد و از آنچه انكار مىكنند، دست بردارد.

هر گاه از تو در بارۀ توحيد مىپرسند، همان سخن خداوند عز و جل را بازگو كن: (بگو: او خدايى است يكتا * خدا بىنياز است * نه مىزايد و نه زاييده شده و براى او هيچ همتايى نیست).

و هر گاه از تو در بارۀ چگونگى [خداوند] مىپرسند، همان سخن خداوند عز و جل را بگو: (چيزى شبيه او نيست).

و هر گاه از تو در بارۀ صفت شنوايى [خدا] پرسش می‌كنند، همان گونه كه خداوند عز و جل فرمود، بگو: (او، شنواى آگاه است). پس با مردم، بدانچه آن را بر مىتابند، سخن بگو».

  1. الكافي عن يعقوب بن الضَّحّاك - رجلٍ من أَصحابِنا سَرّاجٍ[۲۹۵]، وَ كانَ خادِماً لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام -: بَعَثَني أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام في حاجَةٍ - و هُوَ بِالحيرَةِ - أَنَا وَ جَماعَةً مِن مَواليهِ. قالَ: فَانطَلَقنا فيها، ثُمَّ رَجَعنا مُعتِمينَ.[۲۹۶]

قالَ: وَ كانَ فِراشي فِي الحائِرِ[۲۹۷] الَّذي كُنّا فيهِ نُزولاً، فَجِئتُ - و أَنَا بِحالٍ[۲۹۸] - فَرَمَيتُ بِنَفسي، فَبَينا أَنَا كَذٰلِكَ إِذا أَنَا بِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام قَد أَقبَلَ. قالَ: فَقالَ: قَد أَتَيناكَ - أو قالَ: جِئناكَ -. فَاستَوَيتُ جالِساً، وَ جَلَسَ عَلیٰ صَدرِ فِراشي، فَسَأَلَني عَمّا بَعَثَني لَهُ، فَأَخبَرتُهُ، فَحَمِدَ اللهَ.

ثُمَّ جَریٰ ذِكرُ قَومٍ، فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، إِنّا نَبرَأُ مِنهُم؛ إِنَّهُم لا يَقولونَ ما نَقولُ.

قالَ: فَقالَ: يَتَوَلَّونا، وَ لا يَقولونَ ما تَقولونَ، تَبرَؤونَ مِنهُم؟!

قالَ: قُلتُ: نَعَم.

قالَ: فَهُوَ ذا عِندَنا ما لَيسَ عِندَكُم، فَيَنبَغي لَنا أَن نَبرَأَ مِنكُم؟!

قالَ: قُلتُ: لا، جُعِلتُ فِداكَ،

قالَ: وَ هُوَ ذا عِندَ اللهِ ما لَيسَ عِندَنا، أَ فَتَراهُ اطَّرَحَنا؟!

قالَ: قُلتُ: لا وَ اللهِ، جُعِلتُ فِداكَ، ما نَفعَلُ؟

قالَ: فَتَوَلَّوهُم، وَ لا تَبرَؤوا مِنهُم؛ إِنَّ مِنَ المُسلِمينَ مَن لَهُ سَهمٌ، وَ مِنهُم مَن لَهُ سَهمانِ، وَ مِنهُم مَن لَهُ ثَلاثَةُ أسهُمٍ، وَ مِنهُم مَن لَهُ أربَعَةُ أَسهُمٍ، وَ مِنهُم مَن لَهُ خَمسَةُ أَسهُمٍ، وَ مِنهُم مَن لَهُ سِتَّةُ أَسهُمٍ، وَ مِنهُم مَن لَهُ سَبعَةُ أَسهُمٍ؛ فَلَيسَ يَنبَغي أَن يُحمَلَ صاحِبُ السَّهمِ عَلیٰ ما هُوَ عَلَيهِ صاحِبُ السَّهمَينِ، وَ لا صاحِبُ السَّهمَينِ عَلیٰ ما عَلَيهِ صاحِبُ الثَّلاثَةِ، وَ لا صاحِبُ الثَّلاثَةِ عَلیٰ ما عَلَيهِ صاحِبُ الأَربَعَةِ، وَ لا صاحِبُ الأَربَعَةِ عَلیٰ ما عَلَيهِ صاحِبُ الخَمسَةِ، وَ لا صاحِبُ الخَمسَةِ عَلیٰ ما عَلَيهِ صاحِبُ السِّتَّةِ، وَ لا صاحِبُ السِّتَّةِ عَلیٰ ما عَلَيهِ صاحِبُ السَّبعَةِ.

و سَأَضرِبُ لَكَ مَثَلاً: إِنَّ رَجُلاً كانَ لَهُ جارٌ، وَ كانَ نَصرانِيّاً، فَدَعاهُ إِلَى الإِسلامِ وَ زَيَّنَهُ لَهُ، فَأَجابَهُ، فَأَتاهُ سُحَيراً فَقَرَعَ عَلَيهِ البابَ، فَقالَ لَهُ: مَن هٰذا؟ قالَ: أَنَا فُلانٌ. قالَ: وَ ما حاجَتُكَ؟ فَقالَ: تَوَضَّأ وَ الْبَس ثَوبَيكَ، وَ مُرَّ بِنا إِلَى الصَّلاةِ. قالَ: فَتَوَضَّأَ وَ لَبِسَ ثَوبَيهِ وَ خَرَجَ مَعَهُ.

قالَ: فَصَلَّيا ما شاءَ اللهُ، ثُمَّ صَلَّيَا الفَجرَ، ثُمَّ مَكَثا حَتّیٰ أَصبَحا. فَقامَ الَّذي كانَ نَصرانِيّاً يُريدُ مَنزِلَهُ، فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ: أَينَ تَذهَبُ! النَّهارُ قَصيرٌ، وَ الَّذي بَينَكَ وَ بَينَ الظُّهرِ قَليلٌ! قالَ: فَجَلَسَ مَعَهُ إِلیٰ أَن صَلَّى الظُّهرَ. ثُمَّ قالَ: وَ ما بَينَ الظُّهرِ وَ العَصرِ قَليلٌ. فاحتَبَسَهُ حَتّیٰ صَلَّى العَصرَ. قالَ: ثُمَّ قامَ وَ أَرادَ أَن يَنصَرِفَ إِلیٰ مَنزِلِهِ، فَقالَ لَهُ: إِنَّ هٰذا آخِرُ النَّهارِ، وَ أَقَلُّ مِن أَوَّلِهِ. فَاحتَبَسَهُ حَتّیٰ صَلَّى المَغرِبَ. ثُمَّ أَرادَ أَن يَنصَرِفَ إِلیٰ مَنزِلِهِ، فَقالَ لَهُ: إِنَّما بَقِيَت صَلاةٌ واحِدَةٌ. قالَ: فَمَكَثَ حَتّیٰ صَلَّى العِشاءَ الآخِرَةَ، ثُمَّ تَفَرَّقا.

فَلَمّا كانَ سُحَيراً غَداً عَلَيهِ فَضَرَبَ عَلَيهِ البابَ، فَقالَ: مَن هٰذا؟ قالَ: أَنَا فُلانٌ. قالَ: وَ ما حاجَتُكَ؟ قالَ: تَوَضَّأ وَ الْبَس ثَوبَيكَ وَ اخرُج بِنا فَصَلِّ.

قالَ: اُطلُب لِهٰذَا الدّينِ مَن هُوَ أَفرَغُ مِنّي؛ وَ أَنَا إِنسانٌ مِسكينٌ، وَ عَلَيَّ عِيالٌ.

فَقالَ أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أَدخَلَهُ في شَيءٍ أَخرَجَهُ مِنهُ! - أَو قالَ: أَدخَلَهُ مِن مِثلِ ذِه، وَ أَخرَجَهُ مِن مِثلِ هٰذا! -.[۲۹۹]

  1. الكافى - به نقل از يعقوب بن ضحّاک، يكى از ياران زينساز ما كه خدمتكار امام صادق علیه‌السلام بود -: زمانى كه امام صادق علیه‌السلام در حيره[۳۰۰] بود، مرا با جمعى از دوستانش، در پىِ كارى فرستاد. ما پىِ آن كار رفتيم و ديروقت باز گشتيم.

فرش و بستر من، در بوستانى بود كه آن جا اُتراق كرده بوديم. خسته و كوفته آمدم و خودم را انداختم. در همين حال، ديدم كه امام صادق علیه‌السلام آمد و فرمود: «ما پيش تو آمدهايم» يا فرمود: «نزد تو آمديم».[۳۰۱] من، از جا برخاستم و نشستم. ايشان بالاى بسترم نشست و از كارى كه مرا در پىِ آن فرستاده بود، پرسيد. من هم به ايشان گزارش دادم و ایشان خدا را سپاس گفت.

سپس سخن از گروهى به ميان آمد و من گفتم: قربانت گردم! ما از آنان، بيزارى مىجوييم؛[۳۰۲] چون آنان به چيزهايى كه ما معتقديم، اعتقاد ندارند.

فرمود: «آنها به ما نزديكى مىجويند؛ ولى چون عقيدۀ شما را ندارند، از ايشان بيزارى مىجوييد؟».

گفتم: آرى.

فرمود: «اين مانند آن است كه ما هم چيزهايى داريم كه شما نداريد. پس آيا سزاوار است كه از شما بيزارى بجوييم؟!».

گفتم: نه، قربانت گردم!

فرمود: «و مانند اين كه خدا هم چيزهايى دارد كه ما نداريم. پس به نظر تو، خداوند، ما را دور انداخته است؟!».

گفتم: نه، به خدا. فدايت شوم! چه كنيم؟

فرمود: «آنها را به خود نزديک سازيد و از آنان، بيزارى نجوييد. برخى مسلمانان، تنها يک سهم [از ايمان] دارند، برخى دو سهم، برخى سه سهم، برخى چهار سهم، برخى پنج سهم، برخى شش سهم و برخى هفت سهم. بنا بر اين، سزاوار نيست كسى را كه يک سهم [از ايمان] دارد، به آنچه شايستۀ دارندۀ دو سهم است، وا داشت يا كسى را كه دو سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ سه سهم است، وا داشت يا كسى را كه سه سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ چهار سهم است، وا داشت يا كسى را كه چهار سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ پنج سهم است، وا داشت يا كسى را كه پنج سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ شش سهم است، وا داشت يا كسى را كه شش سهم دارد، به آنچه در خورِ دارندۀ هفت سهم است، وا داشت.

برايت مثالى مىزنم: مردى [مسلمان]، همسايهاى نصرانى داشت. او را به اسلام، دعوت كرد و از محاسن آن برايش گفت تا آن كه او پذيرفت [و مسلمان شد]. سحرگاه، سراغ او رفت و در زد. تازهمسلمان گفت: كيست؟ مرد مؤمن گفت: منم، فلانى. گفت: چه كارى دارى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و با ما به نماز [جماعت] بيا. او وضو گرفت و لباسهايش را پوشيد و با او رفت.

آن دو، قدرى نماز خواندند و سپس نماز صبح را به جا آوردند و ماندند، تا هوا روشن شد. آن كه پيشتر نصرانى بود، برخاست تا به خانهاش برود. مرد مسلمان گفت: كجا مىروى؟ روز، كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده. او هم با وى نشست، تا آن كه نماز ظهر را هم خواند. مرد مسلمان گفت: فاصلۀ نماز ظهر و عصر كم است. او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند. سپس [تازه‌مسلمان] برخاست تا به خانهاش برود كه مرد مسلمان گفت: اكنون، آخرِ روز است و چيزى به پايان آن نمانده. آن گاه، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم خواند و خواست به خانهاش برود كه آن مرد گفت: تنها يک نماز ديگر، باقى مانده است. مرد تازهمسلمان، ماند تا نماز عشا را نيز خواند و آن گاه، از هم جدا شدند.

سحرگاه روز بعد، باز به سراغ او رفت و درِ خانهاش را كوبيد. مرد گفت: كيست؟ گفت: منم، فلانى. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و با ما بيا نماز بخوان.

مرد تازهمسلمان گفت: برو براى اين دين، شخصى بىكارتر از من بياب. منِ بيچاره، زن و بچّه دارم».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «او را وارد همان چيزى (دينى) كرد كه از آن، بيرونش آورده بود» يا فرمود:[۳۰۳] «او را از اين [در] وارد كرد و از آن يكى، بيرون راند».[۳۰۴]

۲ / ۶: ما يَجِبُ الاِجتِنابُ عَنهُ فِي نَقلِ الحَديثِ

۲ / ۶: آنچه در نقلِ حديث بايد از آن پرهيز كرد

۲ / ۶ ـ 1. الدَّوافِعُ غَيرُ الإلٰهِيَّةِ

۲ / ۶ ـ 1. انگيزههاى غير الهى

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن طَلَبَ هٰذِهِ الأَحاديثَ لِيُمارِيَ[۳۰۵] بِهَا السُّفَهاءَ، وَ يُباهِيَ بِها لِيُحَدِّثَ بِها، لَم يُرِح[۳۰۶] رائِحَةَ الجَنَّةِ، وَ ريحُها يوجَدُ مِن مَسيرَةِ خَمسِمِئَةِ عامٍ.[۳۰۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس اين احاديث را فرا گيرد تا به وسيلۀ آنها با نادانان، مجادله كند و براى فخرفروشى نقل حديث كند، بوى بهشت را استشمام نمیكند، با آن كه بوى بهشت از فاصلۀ پانصد سال به مشام مىرسد.

۲ / ۶ ـ 2. نَقلُ ما يَعلَمُ كِذبَهُ

۲ / ۶ ـ 2. نقلِ آنچه دروغ بودنش را مىداند

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن حَدَّثَ عَنّي بِحَديثٍ يَریٰ أَنَّهُ كَذِبٌ، فَهُوَ أَحَدُ الكاذِبَينَ.[۳۰۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس از قول من حديثى را كه مىداند دروغ است، نقل كند، يكى از دو دروغگوست.

۲ / ۶ ـ 3. الرّواية مِن غَيرِ تَثَبُّتٍ

۲ / ۶ ـ 3. بى‌پروايى در نقل

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: اِتَّقُوا الحَديثَ عَنّي إِلّا ما عَلِمتُم، فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.[۳۰۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: در نقل حديث از من، پروا كنيد، مگر آنچه را كه بِدان علم داريد. هر كس به عمد بر من دروغ ببندد، بايد جايگاهش را از آتش بر گيرد. [۳۱۰]

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: كَفیٰ بِالمَرءِ كَذِباً أَن يُحَدِّثَ بِكُلِّ ما سَمِعَ.[۳۱۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: براى انسان، همين دروغ بس كه هر چه شنيد، نقل كند.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: هَلاكُ أُمَّتي في ثَلاثٍ: فِي القَدَرِيَّةِ، وَ العَصَبِيَّةِ، وَ الرِّوايَةِ مِن غَيرِ ثَبَتٍ.[۳۱۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: نابودى امّت من، در سه چيز است: در قَدَريگرى،[۳۱۳] تعصّب [در قبيله و نژاد] و روايت كردن از فرد غير موثّق.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - فيما كَتَبَ إِلَى الحارِثِ الهَمدانِيِّ -: وَ لا تُحَدِّثِ النّاسَ بِكُلِّ ما سَمِعتَ بِهِ؛ فَكَفیٰ بِذٰلِكَ كَذِباً، وَ لا تَرُدَّ عَلَى النّاسِ كُلَّ ما حَدَّثوكَ بِهِ؛ فَكَفیٰ بِذٰلِكَ جَهلاً.[۳۱۴]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در نامه‌اش به حارث هَمدانى -: هر آنچه را مىشنوى، براى مردم بازگو مكن؛ زيرا همين براى دروغگويى، كافى است و هر آنچه را مردم به تو گفتند، انكار مكن كه همين براى نابخردى بس است.

 

  1. تهذيب الأحكام عن عَبيدة السَّلمانيّ: سَمِعتُ عَلِيّاً عليه‌السلام يَقولُ: يا أَيُّهَا النّاسُ! اِتَّقُوا اللهَ وَ لا تُفتُوا النّاسَ بِما لا تَعلَمونَ، فَإِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قَد قالَ قَولاً آلَ مِنهُ إِلیٰ غَيرِهِ، وَ قَد قالَ قَولاً مَن وَضَعَهُ غَيرَ مَوضِعِهِ كَذَبَ عَلَيهِ.

فَقامَ عَبَيدَةُ وَ عَلقَمَةُ وَ الأَسوَدُ وَ أُناسٌ مِنهُم فَقالوا: يا أَميرَ المُؤمِنينَ، فَما نَصنَعُ بِما قَد خُبِّرنا بِهِ فِي المُصحَفِ؟ قالَ: يُسأَلُ عَن ذٰلِكَ عُلَماءُ آلِ مُحَمَّدٍ عليهم‌السلام.[۳۱۵]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از عَبيدۀ سلمانى -: شنيدم كه على علیه‌السلام مىفرمايد: «اى مردم! از خدا بترسيد و براى مردم، فتوايى ندهيد كه نمىدانيد؛ چرا كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله گاه، سخنى فرموده و سپس از آن به سخنى ديگر، باز گشته است[۳۱۶] و گاه، سخنى فرموده كه هر كس آن را در غير موضعش بگذارد، بر او دروغ بسته است».

عبيده و علقمه و اسود و عدّهاى ديگر برخاستند و گفتند: اى امير مؤمنان! پس با آنچه در بارۀ [تفسير] قرآن براى ما [از صحابيان و ديگران] روايت شده است، چه كنيم؟

فرمود: «در بارۀ آنها از عالمان خاندان محمّد علیهم‌السلام سؤال مىشود».

۲ / ۶ ـ 4. نَقلُ ما لا يُعلَم تَفسيرُهُ

۲ / ۶ ـ 4. نقلِ آنچه تفسيرش معلوم نيست

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن حَدَّثَ بِحَديثٍ لا يَعلَمُ تَفسيرَهُ لا هُوَ وَ لَا الَّذي حَدَّثَهُ، كَأَنَّما هُوَ فِتنَةٌ عَلَى الَّذي حَدَّثَهُ.[۳۱۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس حديثى نقل كند كه تفسيرش را نه خودش بفهمد و نه شنونده، گويى او، مايۀ گمراهى شنونده است. [۳۱۸]

۲ / ۶ ـ 5. نَقلُ ما لا تَحمِلُهُ العُقولُ

۲ / ۶ ـ 5. نقلِ آنچه خِردها، تابِ آن را ندارند[۳۱۹]

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: لا تُحَدِّثوا أُمَّتي مِن أَحاديثي إِلّا ما تَحمِلُهُ عُقولُكُم.[۳۲۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: از احاديثِ من براى امّتم نقل نكنيد، مگر آنچه را عقلهايشان[۳۲۱] تحمّلِ پذيرش آن را داشته باشد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: لا تُحَدِّثُوا النّاسَ بِما لا يَعرِفونَ؛ أَ تُحِبّونَ أَن يُكَذَّبَ اللهُ وَ رَسولُهُ؟![۳۲۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: براى مردم، آنچه را نمىدانند [و نمىپذيرند]، بازگو نكنيد. آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش تكذيب شوند؟!

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا حَدَّثتُمُ النّاسَ عَن رَبِّهِم، فَلا تُحَدِّثوهُم بِما يُفزِعُهُم وَ يَشُقُّ عَلَيهِم.[۳۲۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه با مردم در بارۀ پروردگارشان سخن گفتيد، چيزى نگوييد كه آنان را به وحشت اندازد و پذيرفتنش برايشان سنگين باشد.

 

  1. تاريخ دمشق عن ابن عبّاس: قالوا: يا رَسولَ اللهِ! ما نَسمَعُ مِنكَ نُحَدِّثُ بِهِ كُلَّهُ؟

قالَ: نَعَم، إِلّا أَن يُحَدِّثَ قَوماً حَديثاً لا يَضبِطُهُ عُقولُهُم، فَيَكونَ عَلیٰ بَعضِهِم فِتنَةٌ.[۳۲۴]

  1. تاريخ دمشق - به نقل از ابن عبّاس -: به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله گفتند: همۀ آنچه را از شما مىشنويم، نقل كنيم؟

فرمود: «آرى، مگر حديثى را كه عقلهايشان آن را در نمىيابد و براى برخى از آنها فتنه مىشود».

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ، أَ تُحِبّونَ أَن يُكَذَّبَ اللهُ وَ رَسولُهُ؟![۳۲۵]

 

  1. امام على علیه‌السلام: براى مردم، آنچه را مىپذيرند، بازگو كنيد. آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش، تكذيب شوند؟!

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: أَ تُحِبّونَ أَن يُكَذَّبَ اللهُ وَ رَسولُهُ؟! حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَ أَمسِكوا عَمّا يُنكِرونَ.[۳۲۶]

 

  1. امام على علیه‌السلام: آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش تكذيب شوند؟! با مردم از چيزى بگوييد كه مىفهمند و از آنچه نمىپذيرند، دست بداريد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - لِحُذَيفَةَ بنِ اليَمانِ -: يا حُذَيفَةُ! لا تُحَدِّثِ النّاسَ بِما لا يَعلَمونَ فَيَطغَوا وَ يَكفُروا. إِنَّ مِنَ العِلمِ صَعباً شَديداً مَحمِلُهُ، لَو حَمَلَتهُ الجِبالُ عَجَزَت عَن حَملِهِ. إِنَّ عِلمَنا أَهلَ البَيتِ سَيُنكَرُ وَ يُبَطَّلُ وَ تُقتَلُ رُواتُهُ وَ يُساءُ إِلیٰ مَن يَتلوهُ؛ بَغياً وَ حَسَداً لِما فَضَّلَ اللهُ بِهِ عِترَةَ الوَصِيِّ وَصِيِّ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله.[۳۲۷]

 

  1. امام على علیه‌السلام - خطاب به حذيفة بن يمان -: اى حذيفه! آنچه را كه مردم نمىفهمند، برايشان مگو، كه طغيان و انكار مىكنند. برخى دانشها، تحمّلشان دشوار است. حتّى اگر كوهها آن را بر گيرند، از حملش ناتواناند. بىگمان، علم ما اهل بيت، منكَر و باطل خوانده مىشود و راويانش كشته مىشوند و از سرِ ظلم و حسد، به هر كس كه آن را بخواند، بدى مىشود و به آنچه خداوند با آن، خاندان وصى، [يعنى] وصىّ پيامبر صلی الله علیه و آله را بر ديگران برترى بخشيده است، حسادت مىشود.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: أَ تُريدونَ أَن تُكَذِّبُوا اللهَ عزّ وجلّ في عَرشِهِ؟! لا تُحَدِّثُوا النّاسَ إِلّا بِما يَحتَمِلونَ، فَإِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالیٰ لَم يَزَل يُعبَدُ سِرّاً.[۳۲۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: آيا مىخواهيد خداوند عز و جل را در عرشش تكذيب كنيد؟! با مردم حديث مگوييد، جز آنچه را بر مىتابند، كه خداوند - تبارک و تعالى - همواره پنهانى عبادت مىشود.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنّي لَأُحَدِّثُ الرَّجُلَ الحَديثَ فَيَنطَلِقُ فَيُحَدِّثُ بِهِ عَنّي كَما سَمِعَهُ، فَأَستَحِلُّ بِهِ لَعنَهُ وَ البَراءَةَ مِنهُ[۳۲۹].[۳۳۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: من حديثى را به كسى مىگويم و او [بدون در نظر گرفتن ظرفيت مخاطب] مىرود و آن را از قول من، همان گونه كه شنيده است، نقل مىكند و من به همين جهت، لعن و بيزارى از او را روا مىشمُرَم.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: لَيسَ هٰذَا الأَمرُ مَعرِفَتَهُ وَ وَلايَتَهُ فَقَط حَتّیٰ تَستُرَهُ عَمَّن لَيسَ مِن أَهلِهِ، وَ بِحَسبِكُم أَن تَقولوا ما قُلنا وَ تَصمُتوا عَمّا صَمَتنا؛ فَإِنَّكُم إِذا قُلتُم ما نَقولُ وَ سَلَّمتُم لَنا فيما سَكَتنا عَنهُ، فَقَد آمَنتُم بِمِثلِ ما آمَنّا بِهِ؛ قالَ اللهُ تَعالیٰ: (فَإن ءَامَنُوا بِمِثلِ مَا ءَامَنتُم بِهِ فَقَدِ ٱهتَدَوا).

قالَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه‌السلام: حَدِّثُوا النّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَ لا تُحَمِّلوهُم ما لا يُطيقونَ فَتَغُرُّونَهُم بِنا.[۳۳۱]

  1. امام صادق علیه‌السلام: اين امر (امامت و پيروى از ما) تنها، شناخت و دوستى ورزيدن نيست تا آن را از نااهلان آن پنهان بدارى. شما را كافى است كه هر چه ما گفتيم، شما نيز بگوييد و از هر چه لب فرو بستيم، شما هم لب فرو بنديد؛ زيرا اگر آنچه را ما گفتيم، بگوييد و در آنچه نگفتيم، تسليم ما باشيد، به همان چيزى كه ما ايمان آوردهايم، ايمان آوردهايد. خداوند متعال مىفرمايد: (اگر به همان چيزى كه شما ايمان آوردهايد، ايمان آوردند، بىگمان، رهيافته‌اند). على بن الحسين (زین العابدین) علیه‌السلام فرمود: «با مردم، آنچه را بر مىتابند، بگوييد و آنچه را تاب نمىآورند، بر آنها تحميل نكنيد، كه آنها را بر ما مىشورانيد».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِأَبي سَعيدٍ المَدائِنِيِّ -: اِقرَأ مَوالِيَنَا السَّلامَ، وَ أَعلِمهُم أَن يَجعَلوا حَديثَنا في حُصونٍ حَصينَةٍ، وَ صُدورٍ فَقيهَةٍ، وَ أَحلامٍ رَزينَةٍ. وَ الَّذي فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ! مَا الشّاتِمُ لَنا عِرضاً وَ النّاصِبُ لَنا حَرباً أَشَدَّ مَؤونَةً مِنَ المُذيعِ عَلَينا حَديثَنا عِندَ مَن لا يَحتَمِلُهُ.[۳۳۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به ابو سعيد مدائنى -: به دوستان ما سلام برسان و به آنان اعلام كن كه حديث ما را در دژهاى استوار و سينههاى فهيم و عقلهاى پا بر جا، جاى دهند. سوگند به آن كه دانه را شكافت و موجودات را آفريد، آن كه به آبروى ما تعرّض مىكند و پرچم جنگ با ما را بر مىافرازد، زيانش بر ما بيشتر از زيان كسى نيست كه حديث ما را نزد آن كه تاب تحمّلش را ندارد، افشا مىكند.

 

  1. مختصر بصائر الدرجات عن يعقوب السَّرّاج: سَأَلَني أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن رَجُلٍ فَقالَ: إِنَّهُ لا يَحتَمِلُ حَديثَنا. فَقُلتُ: نَعَم.

قالَ: فَلا يَغفُلُ؛ فَإِنَّ النّاسَ عِندَنا دَرَجاتٌ؛ مِنهُم عَلیٰ دَرَجَةٍ، وَ مِنهُم عَلیٰ دَرَجَتَينِ، وَ مِنهُم عَلیٰ ثَلاثٍ، وَ مِنهُم عَلیٰ أَربَعٍ - حَتّیٰ بَلَغَ سَبعاً -.[۳۳۳]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از يعقوب سرّاج -: امام صادق علیه‌السلام در بارۀ مردى از من پرس و جو كرد و فرمود: «او حديث ما را تاب نمىآورد». گفتم: آرى.

فرمود: «غفلت نشود كه مردم نزد ما، درجه درجهاند. برخى در درجۀ يک و برخى در [درجۀ] دو و برخى در [درجۀ] سه و برخى [درجۀ] چهار هستند» و امام علیه‌السلام تا هفت درجه شمرد.

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِجَميلِ بنِ دَرّاجٍ - یا جَمیلُ، لا تُحَدِّث أَصحابَنا بِما لَم يُجمِعوا عَلَيهِ فَيُكَذِّبوكَ.[۳۳۴]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به جمیل بن درّاج -: اى جميل! براى ياران ما حديثى مگو كه بر آن، اتّفاق نظر ندارند، كه تكذيبت مىكنند.

 

  1. الإمام الكاظم عليه‌السلام: إِنَّ العاقِلَ لا يُحَدِّثُ مَن يَخافُ تَكذيبَهُ، وَ لا يَسأَلُ مَن يَخافُ مَنعَهُ، وَ لا يَعِدُ ما لا يَقدِرُ عَلَيهِ، وَ لا يَرجو ما يُعَنَّفُ بِرَجائِهِ، وَ لا يَقدَمُ عَلیٰ ما يَخافُ فَوتَهُ بِالعَجزِ عَنهُ.[۳۳۵]

 

  1. امام کاظم علیه‌السلام: خردمند به كسى كه بيم دارد تكذيبش كند، سخنى نمىگويد و از كسى كه بيمِ ندادن او را دارد، چيزى نمىخواهد و وعدهاى نمىدهد كه از عهدۀ انجام دادنش برنمىآيد و به آنچه در اميدوارىاش سرزنش شود، اميد نمىبندد و به كارى كه مىترسد در آن در مانَد، اقدام نمىورزد.

 

  1. الإمام الرضا عليه‌السلام - لِيونُسَ بنِ عَبدِ الرَّحمانِ-: يا يونُسُ، حَدِّثِ النّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَ اترُكهُم مِمّا لا يَعرِفونَ.[۳۳۶]

 

  1. امام رضا علیه‌السلام - خطاب به يونس بن عبد الرحمان -: اى يونس! براى مردم، سخنى [و حديثى] بگو كه مىشناسند و از آنچه نمىشناسند، رهايشان كن.

راجع: ص۱9۰ (مراعاة طاقة المخاطب).

ر.ک: ص۱۹۱ (رعایت ظرفیت مخاطب).

۲ / ۶ ـ 6. إذاعَةُ أَسرارِ أَهلِ البَيتِ عليهم‌السلام

۲ / ۶ ـ 6. افشاى اسرار اهل بيت علیهم‌السلام

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِنَّهُ كانَ لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله سِرٌّ قَلَّما عُثِرَ عَلَيهِ. وَ كانَ يَقولُ - و أَنَا أَقولُ -: لَعنَةُ اللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ أَنبِيائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ صالِحي خَلقِهِ، عَلیٰ مُفشي سِرِّ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله إِلیٰ غَيرِ ثِقَةٍ. فَاكتُموا سِرَّ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.

سَمِعتُهُ يَقولُ: يا عَلِيَّ بنَ أَبي طالِبٍ، إِنّي وَ اللهِ ما أُحَدِّثُكَ إِلّا ما سَمِعَتهُ أُذُنايَ وَ وَعاهُ قَلبي وَ نَظَرَهُ بَصَري، إِن لَم يَكُن مِنَ اللهِ فَمِن رَسولِهِ - يَعني جَبرَئيلَ عليه‌السلام -، فَإِيّاكَ يا عَلِيُّ أَن تُضَيِّعَ سِرّي... وَ لَولا طُغاةُ هٰذِهِ الأُمَّةِ لَبَيَّنتُ هٰذَا السِّرَّ، وَ لٰكِنّي عَلِمتُ أَنَّ الدّينَ إِذاً يَضيعُ، فَأَحبَبتُ أَلّا يَنتَهِيَ ذٰلِكَ إِلّا إِلیٰ ثِقَةٍ.[۳۳۷]

  1. امام على علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله رازى داشت كه كمتر كسى بر آن اطّلاع يافت و مىفرمود - و من نيز مىگويم -: «لعنت خدا و فرشتگان و پيامبران و فرستادگان و آفريدگانِ شايستهاش بر افشا كنندۀ راز پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد افراد غير مطمئن!». پس راز پيامبر خدا صلی الله علیه و آله را پوشيده بداريد.

شنيدم كه مىفرمود: «اى على بن ابى طالب! به خدا سوگند، من برايت سخنى نمىگويم، جز آنچه را كه اگر از خداوند نباشد، از فرستادۀ او - يعنى جبرئيل - به دو گوش خود شنيده و با دلم فهميده و با چشمانم ديدهام. پس اى على! مبادا كه رازم را تباه [و نزد نااهلان افشا] كنى... و اگر طغيانگران اين امّت نبودند، اين راز را روشن مىكردم؛ امّا من دانستم كه در اين صورت، دين، تباه مىشود. پس دوست دارم كه آن [راز]، جز به فرد قابل اعتماد نرسد».

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: سِرٌّ أَسَرَّهُ اللهُ إِلیٰ جَبرَئيلَ عليه‌السلام، وَ أَسَرَّهُ جَبرَئيلُ إِلیٰ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله، وَ أَسَرَّهُ مُحَمَّدٌ صلّی اللّه عليه وآله إِلیٰ عَلِيٍّ عليه‌السلام، وَ أَسَرَّهُ عَلِيٌّ عليه‌السلام إِلیٰ مَن شاءَ اللهُ واحِداً بَعدَ واحِدٍ، وَ أَنتُم تَتَكَلَّمونَ بِهِ فِي الطُّرُقِ![۳۳۸]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: رازى است كه خداوند به جبرئيل سپرد و جبرئيل به محمّد و محمّد به على و على به هر كس كه خداوند خواسته، يكى از پى ديگرى سپرده است و شما از آن در كوچه و بازار، سخن مىگوييد!

 

  1. الإمام الرضا عليه‌السلام: لَو أَنَّ العُلَماءَ وَجَدوا مَن يُحَدِّثونَهُم وَ يَكتُمُ سِرَّهُم، لَحَدَّثوا وَ لَبَيَّنُوا الحِكمَةَ، وَ لٰكِن قَدِ ابتَلاكُمُ اللهُ عزّ وجلّ بِالإِذاعَةِ، وَ أَنتُم قَومٌ تُحِبُّونّا بِقُلوبِكُم وَ يُخالِفُ ذٰلِكَ فِعلُكُم.[۳۳۹]

 

  1. امام رضا علیه‌السلام: اگر علما (ائمّه) كسانى را مىيافتند كه [اسرار را] برايشان بگويند و آنها رازدارى كنند، قطعاً مىگفتند و حكمت را بيان مىكردند؛ امّا خداوند عز و جل شما را به فاش ساختن، آزمايش كرده است [و رازدار نيستيد]. شما مردمى هستيد كه در دلهايتان، دوستمان داريد؛ ولى كردارتان خلاف آن است.

 

  1. رجال الكشّي عن جابر الجعفي: دَخَلتُ عَلیٰ أَبي جَعفَرٍ عليه‌السلام و أَنَا شابٌّ، فَقالَ: مَن أَنتَ؟ قُلتُ: مِن أَهلِ الكوفَةِ.

قالَ: مِمَّن؟ قُلتُ: مِن جُعفِيٍّ.

قالَ: ما أَقدَمَكَ إِلیٰ هاهُنا؟ قُلتُ: طَلَبُ العِلمِ.

قالَ: مِمَّن؟ قُلتُ: مِنكَ.

قالَ: فَإِذا سَأَلَكَ أَحَدٌ: مِن أَينَ أَنتَ؟ فَقُل: مِن أَهلِ المَدينَةِ.

قالَ: قُلتُ: أَسأَلُكَ قَبلَ كُلِّ شَيءٍ عَن هٰذا، أَ يَحِلُّ لي أَن أَكذِبَ؟

قالَ: لَيسَ هٰذا بِكَذِبٍ، مَن كانَ في مَدينَةٍ فَهُوَ مِن أَهلِها حَتّیٰ يَخرُجَ.

قالَ: وَ دَفَعَ إِلَيَّ كِتاباً وَ قالَ لي: إِن أَنتَ حَدَّثتَ بِهِ حَتّیٰ تَهلِكَ بَنو أُمَيَّةَ فَعَلَيكَ لَعنَتي وَ لَعنَةُ آبائي، وَ إِذا أَنتَ كَتَمتَ مِنهُ شَيئاً بَعدَ هَلاكِ بَني أُمَيَّةَ فَعَلَيكَ لَعنَتي وَ لَعنَةُ آبائي.

ثُمَّ دَفَعَ إِلَيَّ كِتاباً آخَرَ، ثُمَّ قالَ: وَ هاكَ هٰذا، فَإِن حَدَّثتَ بِشَيءٍ مِنهُ أَبَداً فَعَلَيكَ لَعنَتي وَ لَعنَةُ آبائي.[۳۴۰]

  1. رجال الكشّى - به نقل از جابر جعفى -: جوان بودم كه نزد ابو جعفر (امام باقر) علیه‌السلام رفتم. ايشان فرمود: «تو كيستى؟». گفتم: از اهل كوفهام.

فرمود: «از چه قبيلهاى؟». گفتم: از جُعفيان.

فرمود: «چه چيزى تو را بدين جا آورده است؟». گفتم: جستجوى علم.

فرمود: «از چه كسى؟». گفتم: از شما.

فرمود: «اگر كسى از تو پرسيد: "از كجا هستى؟"، بگو از اهل مدينهام».

گفتم: پيش از هر چيز، همين را از تو بپرسم كه براى من، رواست که دروغ بگويم؟

فرمود: «اين، دروغ نيست. هر كس در هر شهرى باشد، از اهالى آنجاست تا آن كه بيرون رود».

سپس نوشتهاى به من داد و فرمود: «اگر پيش از هلاكت اُمويان، از آن سخن بگويى، لعنت من و لعنت پدرانم بر تو باد و اگر پس از هلاكت امويان، چيزى را از آن كتمان كردى، باز هم لعنت من و پدرانم بر تو باد!».

سپس نوشتهاى ديگر به من سپرد. سپس فرمود: «اين را [هم] بگير. براى هميشه، اگر چيزى از آن بازگو كنى، لعنت من و پدرانم بر تو باد!».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ اللهَ عزّ وجلّ عَيَّرَ أَقواماً بِالإِذاعَةِ في قَولِهِ عزّ وجلّ: (وَإذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ)[۳۴۱]، فَإِيّاكُم وَ الإِذاعَةَ![۳۴۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: خداوند عز و جل افرادى را به دليل افشاگرى، ملامت كرده است، آنجا كه مىفرمايد: (و چون خبرى، چه ايمنى و چه ترس به آنها رسد، آن را افشا مىكنند). پس بپرهيزيد از افشاگرى!

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - في قَولِهِ تَعالیٰ: (مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَى إلَّا مِثْلَهَا)[۳۴۳] -: الحَسَنَةُ: السَّترُ، وَ السَّيِّئَةُ: إِذاعَةُ حَديثِنا.[۳۴۴]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - در بارۀ این سخن خداى متعال (هر كس نيكىاى بياورد، ده برابر آن را دارد و هر كس بدىاى بياورد، جز مانند آن جزا داده نمىشود) -: نيكى،[۳۴۵] پوشاندن است و بدى، افشاى سخن ما.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - في قَولِهِ تَعالیٰ: (إنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا)[۳۴۶]-: هُمُ الأَئِمَّةُ، وَ يَجري فيمَنِ استَقامَ مِن شيعَتِنا وَ سَلَّمَ لِأَمرِنا، وَ كَتَمَ حَديثَنا عِندَ عَدُوِّنا، فَتَستَقبِلُهُمُ المَلائِكَةُ بِالبُشریٰ مِنَ اللهِ بِالجَنَّةِ، وَ قَد – وَ اللهِ - مَضیٰ أَقوامٌ كانوا عَلیٰ مِثلِ ما أَنتُم عَلَيهِ مِنَ الدّينِ، فَاستَقاموا وَ سَلَّموا لأَمرِنا، وَ كَتَموا حَديثَنا، وَ لَم يُذيعوهُ عِندَ عَدُوِّنا، وَ لَم يَشُكّوا كَما شَكَكتُم، فَاستَقبَلَهُمُ المَلائِكَةُ بِالبُشریٰ مِنَ اللهِ بِالجَنَّةِ.[۳۴۷]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - در بارۀ این سخن خداى متعال: (‌كسانى كه گفتند: خداى ما اللّٰهاست و سپس پايدارى ورزيدند، فرشتگان بر آنها نازل مىشوند كه: نترسيد) -: آنان، امامان هستند و نيز [اين آيه] در بارۀ كسى از شيعيان ماست كه استقامت ورزد و در برابر امر ما، تسليم باشد و حديث ما را از دشمنان، پوشيده بدارد. فرشتگان با بشارت الهى آنها به بهشت، به استقبالشان مىروند. به خدا سوگند، گروههايى در گذشتند كه دينشان، مانند شما بود و پايدارى ورزيدند و در برابر امر ما، تسليم بودند و حديث ما را پوشيده داشتند و آن را نزد دشمنان، افشا نكردند و آن گونه كه شما شک كرديد، شک نكردند و از اين رو، فرشتگان، با بشارت الهى آنان به بهشت، به استقبالشان رفتند.

 

  1. الكافي عن نصر بن صاعد عن أَبيه عن الإمام الصادق عليه‌السلام: مُذيعُ السِّرِّ شاكٌّ، وَ قائِلُهُ عِندَ غَيرِ أَهلِهِ كافِرٌ، وَ مَن تَمَسَّكَ بِالعُروَةِ الوُثقیٰ فَهُوَ ناجٍ.

قُلتُ: ما هُوَ؟ قالَ: التَّسليمُ.[۳۴۸]

  1. الكافى - به نقل از نصر بن صاعد، از پدرش -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «فاش كنندۀ راز [ما] شک كننده [و سستعقيده در حقّانيت ائمّه] است و كسى كه آن را نزد نااهل بازگو كند، كافر است و هر كس به محكمترين دستگيره چنگ زند، همو نجات يافته است».

گفتم: آن چيست؟ فرمود: «تسليم بودن».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن أَذاعَ عَلَينا حَديثَنا سَلَبَهُ اللهُ الإِيمانَ.[۳۴۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر كس حديث ما را به زيان ما فاش سازد، خداوند، ايمان را از او مىگيرد.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن أَذاعَ عَلَينا حَديثَنا فَهُوَ بِمَنزِلَةِ مَن جَحَدَنا حَقَّنا.[۳۵۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: كسى كه حديث ما را به زيانمان فاش سازد، به منزلۀ كسى است كه حقّ ما را انكار كند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن أَذاعَ عَلَينا شَيئاً مِن أَمرِنا فَهُوَ كَمَن قَتَلَنا عَمداً وَ لَم يَقتُلنا خَطَأً.[۳۵۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر كس چيزى از امر ما را فاش سازد، مانند كسى است كه ما را به عمد و نه خطا كشته است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - في قَولِهِ تَعالیٰ: (ذٰلِكَ بِأَنَّهُم كَانُوا يَكفُرُونَ بِـآيَاتِ ٱللهِ وَ يَقتُلُونَ ٱلنَّبِيِّينَ بِغَيرِ ٱلحَقِّ ذَٰلِكَ بِمَا عَصَوا و كَانُوا يَعتَدُونَ)[۳۵۲] -: وَ اللهِ، ما قَتَلوهُم بِأَيديهِم وَ لا ضَرَبوهُم بِأَسيافِهِم، وَ لٰكِنَّهُم سَمِعوا أَحاديثَهُم فَأَذاعوها فَأُخِذوا عَلَيها فَقُتِلوا؛ فَصارَ قَتلاً وَ اعتِداءً وَ مَعصِيَةً.[۳۵۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - در بارۀ این سخن خداى متعال: (اين، بِدان سبب است كه به آيات خدا كفر مىورزيدند و پيامبران را به ناحق مىكشتند. اينها به دليل آن بود كه متجاوز بودند) -: به خدا سوگند كه آنها را با دستهاى خود نكُشتند و با شمشيرهاى خويش نزدند، بلكه سخنان ايشان را شنيدند و آنها را فاش ساختند و در نتيجه، آن پيامبران، دستگير و كشته شدند و اين، همان مفهوم آيه است كه قتل و تجاوز و نافرمانى را بيان نموده است.

 

  1. صفات الشيعة عن عبد اللّهبن سنان: سَمِعتُ أَبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَقولُ: أُوصيكُم عِبادَ اللهِ بِتَقوَى اللهِ، وَ لا تَحمِلُوا النّاسَ عَلیٰ أَكتافِكُم فَتَذِلّوا، إِنَّ اللهَ عزّ وجلّ يَقولُ في كِتابِهِ: (قُولُوا لِلنَّاسِ حُسنًا)[۳۵۴].

ثُمَّ قالَ: عودوا مَرضاهُم، وَ اشهَدوا جَنائِزَهُم، وَ اشهَدوا لَهُم وَ عَلَيهِم، وَ صَلّوا مَعَهُم في مَساجِدِهِم، وَ اقضوا حُقوقَهُم.

ثُمَّ قالَ: أَيُّ شَيءٍ أَشَدُّ عَلیٰ قَومٍ يَزعُمونَ أَنَّهُم يَأتَمّونَ بِقَومٍ وَ يَأخُذونَ بِقَولِهِم فَيَأمُرونَهُم وَ يَنهَونَهُم فَلا يَقبَلونَ، وَ يُذيعونَ حَديثَهُم عِندَ عَدُوِّهِم، فَيَأتي عَدُوُّهُم إِلَينا فَيقولونَ لَنا: إِنَّ قَوماً يَقولونَ وَ يَروونَ كَذا وَ كَذا! فَنَقولُ: نَحنُ نَتَبَرَّأُ مِمَّن يَقولُ هٰذا، فَتَقَعُ عَلَيهِمُ البَراءَةُ؟![۳۵۵]

  1. صفات الشيعة - به نقل از عبد اللّه بن سنان -: شنيدم كه امام صادق علیه‌السلام مىفرمايد: «بندگان خدا! شما را به پروا داشتن از خداوند، سفارش مىكنم و [اين كه] مردم را بر دوش خود مسلّط نكنيد كه خوار مىشويد. خداوند عز و جل در كتابش مىفرمايد: (با مردم، نيكو سخن بگوييد)».

سپس فرمود: «از بيماران آنها عيادت كنيد، در تشييع جنازههايشان حاضر شويد، به سود و زيان آنان شهادت دهيد، در مسجدهايشان با آنان نماز بگزاريد و حقوقشان را ادا كنيد».

سپس فرمود: «چه چيزى سختتر است بر گروهى كه ادّعا مىكنند امامت كسانى را پذيرفتهاند و گفتار آنان را بر مىگيرند، پس آنان، به اينان امر و نهى مىكنند، ولى اينان نمىپذيرند و حديث آنان را نزد دشمنانشان فاش مىكنند و دشمنانشان، نزد ما مىآيند و به ما مىگويند: گروهى، چنين و چنان مىگويند و حديث نقل مىكنند و ما ناگزير مىگوييم: از كسى كه چنين مىگويد، بيزار هستيم و بيزارى ما، شامل حال اينان (افشاگران) مىشود؟!».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: ما زالَ سِرُّنا مَكتوماً حَتّیٰ صارَ في يَدَي وُلدِ كَيسانَ[۳۵۶]، فَتَحَدَّثوا بِهِ فِي الطَّريقِ وَ قُرَى السَّوادِ[۳۵۷].[۳۵۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: پيوسته، سرّ ما پوشيده بود تا در دستان فرزندان كَيسان [و پيروان مختار] افتاد و آن را در كوچه و بازار و آبادىهاى عراق، بازگو كردند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِمُعَلَّى بنِ خُنَيسٍ -: يا مُعَلّیٰ، اُكتُم أَمرَنا وَ لا تُذِعهُ؛ فَإِنَّهُ مَن كَتَمَ أَمرَنا وَ لَم يُذِعهُ أَعَزَّهُ اللهُ بِهِ فِي الدُّنيا، وَ جَعَلَهُ نوراً بَينَ عَينَيهِ فِي الآخِرَةِ، يَقودُهُ إِلَى الجَنَّةِ.

يا مُعَلّیٰ، مَن أَذاعَ أَمرَنا وَ لَم يَكتُمهُ أَذَلَّهُ اللهُ بِهِ فِي الدُّنيا، وَ نَزَعَ النّورَ مِن بَينِ عَينَيهِ فِي الآخِرَةِ، وَ جَعَلَهُ ظُلمَةً تَقودُهُ إِلَى النّارِ.

يا مُعَلّیٰ، إِنَّ التَّقِيَّةَ مِن ديني وَ دينِ آبائي، وَ لا دينَ لِمَن لا تَقِيَّةَ لَهُ.

يا مُعَلّیٰ، إِنَّ اللهَ يُحِبُّ أَن يُعبَدَ فِي السِّرِّ كَما يُحِبُّ أَن يُعبَدَ فِي العَلانِيَةِ.

يا مُعَلّیٰ، إِنَّ المُذيعَ لِأَمرِنا كَالجاحِدِ لَهُ[۳۵۹].[۳۶۰]

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به معلّى بن خُنَيس -: اى معلّى! امر ما را پنهان بدار و هرگز افشايش مكن؛ زيرا هر كس امر ما را پنهان بدارد و افشايش نكند، خداوند، بدان سبب، او را در دنيا ارجمند مىسازد و در آخرت، اين كارش نورى پيشاپيش او قرار مىدهد تا سرانجام به سوى بهشتش بكشانَد.

اى معلّى! هر كس امر ما را افشا كند و آن را پنهانش ندارد، خداوند، بدان سبب، او را در دنيا خوار مىگردانَد و نورِ پيشاپيش او را در روز قيامت از او بر مىگيرد و اين كارِ او را ظلمتى قرار مىدهد تا سرانجام، او را سوى آتش كشانَد.

اى معلّى! تقيّه، جزئى از دين من و دين پدران من است و كسى كه تقيّه ندارد، دين ندارد.

اى معلّى! خداوند، همان گونه كه دوست دارد در آشكار عبادت شود، دوست دارد در نهان نيز عبادت شود.

اى معلّى! افشاكنندۀ امر ما، همانند انكار كنندۀ آن است.[۳۶۱]

  1. رجال الكشّي عن المفضّل بن عمر: دَخَلتُ عَلیٰ أَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَومَ صُلِبَ فيهِ المُعَلّیٰ، فَقُلتُ لَهُ: يَابنَ رَسولِ اللهِ! أَ لا تَریٰ إِلیٰ هٰذَا الخَطبِ الجَليلِ الَّذي نَزَلَ بِالشّيعَةِ في هٰذَا اليَومِ؟

قالَ: وَ ما هُوَ؟

قُلتُ: قَتلُ المُعَلَّى بنِ خُنَيسٍ.

قالَ: رَحِمَ اللهُ مُعَلّیٰ، قَد كُنتُ أَتَوَقَّعُ ذٰلِكَ؛ لِأَنَّهُ أَذاعَ سِرَّنا، وَ لَيسَ النّاصِبُ لَنا حَرباً بِأَعظَمَ مَؤونَةً عَلَينا مِنَ المُذيعِ عَلَينا سِرَّنا، فَمَن أَذاعَ سِرَّنا إِلیٰ غَيرِ أَهلِهِ لَم يُفارِقِ الدُّنيا حَتّیٰ يَعَضَّهُ السِّلاحُ أَو يَموتَ بِخَبلٍ[۳۶۲].[۳۶۳]

  1. رجال الكشّى - به نقل از مفضّل بن عمر -: روزى كه معلّى [بن خُنَيس] به دار كشيده شد، نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم و به ايشان گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! آيا نمىبينى مصيبت بزرگى را كه امروز بر شيعه فرود آمده است؟

فرمود: «آن چيست؟».

گفتم: كشته شدن معلّى بن خنيس.

فرمود: «خداوند، معلّى را بيامرزد! من منتظر آن بودم؛ زيرا او راز ما را فاش كرد. آن كه جنگى بر ضدّ ما بر مىافروزد، زيانش بر ما بيشتر از كسى نيست كه راز ما را فاش مىسازد. هر كس راز ما را به نااهلان برساند، از دنيا نمىرود تا گزش سلاح را بچشد يا با ديوانگى بميرد».

  1. الاختصاص عن حفص الأبيض التَّمّار: دَخَلتُ عَلیٰ أَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام أَيّامَ قَتلِ مُعَلَّى بنِ خُنَيسٍ رحمه الله وَ صَلبِهِ رحمه الله، فَقالَ لي: يا حَفصُ! إِنّي أَمَرتُ المُعَلَّى بنَ خُنَيسٍ بِأَمرٍ فَخالَفَني؛ فَابتُلِيَ بِالحَديدِ... قُلتُ لَهُ: يا مُعَلّیٰ، إِنَّ لَنا حَديثاً مَن حَفِظَهُ عَلَينا حَفِظَ[۳۶۴] اللهُ عَلَيهِ دينَهُ وَ دُنياهُ.

يا مُعَلّیٰ! لا تَكونوا أُسَراءَ في أَيدِي النّاسِ بِحَديثِنا، إِن شاؤوا مَنّوا[۳۶۵] عَلَيكُم، وَ إِن شاؤوا قَتَلوكُم.

يا مُعَلّیٰ! إِنَّهُ مَن كَتَمَ الصَّعبَ مِن حَديثِنا جَعَلَهُ اللهُ نوراً بَينَ عَينَيهِ، وَ رَزَقَهُ اللهُ العِزَّةَ فِي النّاسِ، وَ مَن أَذاعَ الصَّعبَ مِن حَديثِنا لَم يَمُت حَتّیٰ يَعَضَّهُ السِّلاحُ أَو يَموتَ كَبلاً[۳۶۶].

يا مُعَلّیٰ! وَ أَنتَ مَقتولٌ فَاستَعِدَّ.[۳۶۷]

  1. الاختصاص - به نقل از حفص ابيض خرمافروش -: روزى كه معلّى; به دار كشيده شد، نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم. به من فرمود: «اى حفص! من معلّى بن خنيس را به كارى فرمان دادم؛ امّا با من مخالفت كرد و به [تيزى] آهن دچار شد.… به او گفتم: اى معلّى! ما حديثى داريم كه هر كس آن را براى ما حفظ كند، خداوند، دين و دنيايش را برايش حفظ مىكند.

اى معلّى! به جهت [افشاى] حديث ما، اسيران دست مردم نباشيد تا اگر خواستند، بر شما منّت نهند [و نكشند] و اگر خواستند، شما را بكُشند.

اى معلّى! هر كس حديث دشوار ما را پوشيده بدارد، خداوند، آن را نور ميان دو ديدهاش میكند و عزّت ميان مردم را روزىاش میسازد و هر كس حديث دشوار ما را فاش سازد، نمىميرد تا سلاح، او را بگزد و يا در قيد و حصار بميرد.

اى معلّى! تو كشته خواهى شد. پس آماده باش!».

  1. كمال الدين عن إسحاق بن عَمّار عن الإمام الصادق عليه‌السلام: يا إِسحاقُ! أَ لا أُبَشِّرُكَ؟ قُلتُ: بَلیٰ جُعِلتُ فِداكَ يَابنَ رَسولِ اللهِ!

فَقالَ: وَجَدنا صَحيفَةً بِإِملاءِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ خَطِّ أَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام فيها: بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ، هٰذا كِتابٌ مِنَ اللهِ العَزيزِ الحَكيمِ - و ذَكَرَ حَديثَ اللَّوحِ كَما ذَكَرتُهُ في هٰذَا البابِ[۳۶۸] مِثلَهُ سَواءً، إِلّا أَنَّهُ قالَ في آخِرِهِ -:

ثُمَّ قالَ الصّادِقُ عليه‌السلام: يا إِسحاقُ! هٰذا دينُ المَلائِكَةِ وَ الرُّسُلِ فَصُنهُ عَن غَيرِ أَهلِهِ يَصُنكَ اللهُ وَ يُصلِح بالَكَ. ثُمَّ قالَ عليه‌السلام: مَن دانَ بِهٰذا أَمِنَ عِقابَ اللهِ عزّ وجلّ.[۳۶۹]

  1. كمال الدين - به نقل از اسحاق بن عمّار -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «اى اسحاق! آيا تو را بشارت ندهم؟». گفتم: چرا، فدايت شوم، اى فرزند پيامبر خدا!

فرمود: «صحيفهاى به املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و خطّ امير مؤمنان علیه‌السلام يافتيم كه در آن، نوشته بود: "به نام خداوند بخشایشگر مهربان. اين، نوشتهاى از جانب خداوند عزيز حكيم است"». آن گاه، حديث لوح را ذكر كرد، به همان گونه كه در اين باب آوردم، جز اين كه در پايان آن آورده است: سپس امام صادق علیه‌السلام فرمود: «اى اسحاق! اين، دين فرشتگان و فرستادگان است. پس آن را از نااهلان حفظ كن تا خدا حفظت كند و خاطرت را به سامان دارد». سپس امام علیه‌السلام فرمود: «هر كس به اين باور داشته باشد، از كيفر خداوند عز و جل ايمن خواهد بود».

  1. الكافي عن أَحمد بن محمّد بن أَبي نصر: سَأَلتُ أَبَا الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام عَن مَسأَلَةٍ، فَأَبیٰ وَ أَمسَكَ، ثُمَّ قالَ: لَو أَعطَيناكُم كُلَّ ما تُريدونَ كانَ شَرّاً لَكُم وَ أُخِذَ بِرَقَبَةِ صاحِبِ هٰذَا الأَمرِ.

قالَ أَبو جَعفَرٍ عليه‌السلام [۳۷۰]: وَلايَةُ اللهِ أَسَرَّها إِلیٰ جَبرَئيلَ عليه‌السلام، وَ أَسَرَّها جَبرَئيلُ إِلیٰ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله وَ أَسَرَّها مُحَمَّدٌ صلّی اللّه عليه وآله إِلیٰ عَلِيٍّ عليه‌السلام وَ أَسَرَّها عَلِيٌّ عليه‌السلام إِلیٰ مَن شاءَ اللهُ، ثُمَّ أَنتُم تُذيعونَ ذٰلِكَ! مَنِ الَّذي أَمسَكَ حَرفاً سَمِعَهُ؟!

قالَ أَبو جَعفَرٍ عليه‌السلام: في حِكمَةِ آلِ داوودَ: «يَنبَغي لِلمُسلِمِ أَن يَكونَ مالِكاً لِنَفسِهِ، مُقبِلاً عَلیٰ شَأنِهِ، عارِفاً بِأَهلِ زَمانِهِ»؛ فَاتَّقُوا اللهَ[۳۷۱] وَ لا تُذيعوا حَديثَنا.[۳۷۲]

  1. الكافى - به نقل از احمد بن محمّد بن ابى نصر -: از ابو الحسن الرضا علیه‌السلام در بارۀ مسئلهاى پرسيدم. امام علیه‌السلام [از دادن پاسخ] خوددارى كرد و دست نگه داشت. سپس فرمود: «اگر هر چه را مىخواهيد، به شما بدهيم [و بگوييم]، برايتان بد می‌شود و گردن صاحب اين امر را زير تيغ مىبرد.

ابو جعفر (امام باقر) علیه‌السلام فرمود:[۳۷۳]"ولايت خداوند، رازى است كه خدا آن را به جبرئيل علیه‌السلام سپرد و جبرئيل، آن را به محمّد صلی الله علیه و آله و محمّد به على و على به كسى كه خدا خواست، سپرد. سپس شما آن را فاش مىسازيد! كيست كه حرفى را بشنود و آن را نگه دارد؟!".

ابو جعفر علیه‌السلام فرمود: "در حكمت آل داوود، آمده است: مسلمان، بايد خويشتندار باشد و به كار خويش بپردازد و مردمِ زمانش را بشناسد". پس، از خدا بترسيد[۳۷۴] و حديث ما را فاش مسازيد».

آداب ايجابى و سلبى نقل حديث[۳۷۵]

انتقال صحيح روايات از نسلى به نسل ديگر، از مهمترين وظايف محدّثان و راويان است. اين انتقال، به ويژگىهايى در راوی و رعایت آدابى در روایت کردن نیاز دارد. پایبندی به ‌‌این آداب، مانند: اخلاص و طهارت، و پرهیز از اموری مانند: ریا و نقل احادیثی فراتر از ظرفیت مخاطب، بر زيبايى و استواری فرايند حديثگویی مىافزايد.

الف - آداب ايجابى

اخلاص، طهارت، بيان سند و منبع حدیث، تلفّظ صحيح، نقل دقيق و عمل به روايت، آداب ايجابى نقل حديثاند که شايسته است راوى حديث، آنها را رعايت کند.

یک. خلوص نیّت

حديث، سخن خداى متعال و فرستادۀ او و خاندان وی است. نقل اين سخنان، آن گاه ارجمند است و عبادت به شمار می‌‌آید که براى جلب رضايت خدا و به دور از انگيزههاى مادّى باشد. چنانچه فردى اين عمل خداپسندانه را براى پسندِ مردم و دستيابى به دنيا انجام دهد، آنچه نصيبش مىشود، همان متاع بىارزش دنياست و بهرهای از آخرت ندارد.[۳۷۶]

دو. پاک بودن

انجام عبادت با داشتن طهارت، نقش مؤثّرى در کمال آن دارد. از اين رو، سزاوار است هنگام نقل روايات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امامان علیهم السّلام، طاهر باشیم. به گفتۀ مالک بن انس، امام صادق علیه‌السلام همواره هنگام نقل روايات جدّش پیامبر خدا، باطهارت بود.[۳۷۷]

سه. بيان سند و منبع

فاصلۀ زمانى ما با گویندگان اصلی حدیث، نیاز به واسطههای متعدّد برای انتقال حدیث را پدید آورده است. از این رو برای اطمینانبخشی به مخاطب، شایسته است این واسطهها و منابع دریافت حدیث بازگو شوند. افزون بر اعتمادبخشی، ذکر منبع و راوی، امکان تحقيق و راستىآزمايى را به مخاطب مىدهد. فایدۀ دیگر نیز انتساب نیافتن آسیبهای احتمالی روایت به ماست؛[۳۷۸] آسیبهایی برخاسته از نقل نااستوار ناقلان پیشین و پیشامدهای روزگار. این ادب، چنان شایستۀ رعایت است که امام صادق علیه‌السلام روايت بدون ذکر نام گوينده را «کذب مُفتَرِع»[۳۷۹] میخواند.

چهار. بیان شیوا

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و خاندان مطهّرش، از بارزترین شيواسخنان بودهاند.[۳۸۰] ايشان با انتخاب دقيق و بدون نقص واژهها، به انتقال معنا مبادرت مىورزيدند و دریافت و فهم سخنان ايشان براى مخاطبان به راحتى ميسّر مىشد.[۳۸۱] از این رو راوی باید بکوشد همان شیوایی و زیبایی را به مخاطب امروزین منتقل کند و مباد که با اشتباه و نادرست خواندن، به فصاحت اهل بيت علیهم‌السلام ضربه زند و حتّی سببشود مقصود اصلی گوينده به مخاطب، منتقل نشود. قرائت اشتباه احاديث، لطمهاى جدّى به جايگاه حديث و اهل بيت است. همچنين کسی که حرکات و سکنات و اعراب کلمات در متن حدیث را آشکار می‌‌کند، به تبيين معناى روايت و فهم بهتر آن کمک کرده است.

پنج. نقل دقيق

راوی، موظّف به نقل مطلبی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام علیه السّلام فرموده است. اگر چه امامان اجازۀ نقل به معنای احادیثشان را دادهاند، امّا شرط آن را نقلِ بی کم و کاست معنا و نیفزودن بر آن دانستهاند. از این رو، محدّث بايد با زبان عربى و ادبيات عرب به طور کامل، آشنا باشد و با احتياط فراوان در نقل واژگان حديث و بازگردان آنها، رعايت امانتدارى را بنمايد.

کسى که روايت را همان گونه که شنيده، گزارش میکند، مشمول دعاى خير پيامبر صلی الله علیه و آله [۳۸۲] و به تعبير امام صادق علیه‌السلام، مصداق آيۀ شريف (الَّذِينَ يَستَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ أَحسَنَهُ؛[۳۸۳] آن بندگان من که به سخن گوش فرا مىدهند و بهترین آن را پیروى مىکنند) خواهد بود.[۳۸۴]

شش. عمل کردن

نقل روايت، راوى را در شمارِ عالمان دينى قرار نمیدهد. عالم حقیقی، به دانستههای خود عمل می‌‌کند و عمل راوی به روایاتی که نقل می‌‌کند، او را در زمرۀ عالمان در می‌‌آورد، که عمل کردن به دانستههای خود، نشانۀ باور و ايمان ما به گفتۀ خویش است. ناگفته پيداست که عمل راوی به روایتش، در اعتباربخشى به آن و ايجاد اطمينان در مخاطب نيز مؤثّر است. اگر راوی به گفتۀ خویش عمل نکند و باور نداشته باشد، به سانِ بلندگويى است که خبرى را به ديگران منتقل ساخته است. چنين فردى را نمىتوان عالم و دانشمند شمرد.[۳۸۵]

فروتر از این، آن راوی که گفتۀ خویش را یکسر به کنار نهد و بر خلاف آن عمل کند، زیانی دو چندان به ایمان جامعه زده و در برخی حالتها ممکن است جزو کسانى در آید که بوی بهشت را نیز نمیفهمند.[۳۸۶]

ب - آداب سلبى

محدّث، افزون بر رعایت برخی آداب، شایسته و بایسته است که از برخی کارها بدین شرح پرهیز کند:

یک. انگيزههاى نامقدّس

نقل و نشر حديث، گونهاى علمآموزى و عبادت است. نيّت خالصانه، نخستين ادب اين عبادت و تحقّقبخش برکات معنوى آن است. دخالت دادن انگيزههاى غير خدايى، محدّث را در جرگۀ عالمانى مىافکند که از علم خود سودى نمىبرند و گاه در پى شهرتو جاه و مقام، از نادانان نيز عقبتر مىمانند. اينان، از تلاش علمى خود، اندوختهاى براى جهان آخرت نمىاندوزند و توشهاى براى سفر طولانى خويش به همراه نمىبرند.

دو. بىپروايى

برخى امور، در نشر و بازگويى حديث، اثر منفى دارند. محدّث نمىتواند روايتى برساخته (مجعول) را تنها به دليل حديث نامیده شدن، نقل کند. او همچنين نمىتواند بدون اطمينان از صدور حديث، آن را به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام علیه السّلام سبت داده، گزارش و نشر دهد؛ کارى که شايد بتوان آن را گونهاى تخريص دانست که قرآن آن را نکوهیده است[۳۸۷] و مىتوان حديث «اِتَّقُوا الحَديثَ عَنّى إلّا ما عَلِمتُم؛[۳۸۸] در نقل حدیث از من، پروا کنید، مگر آنچه را که بِدان علم دارید» را بر آن، گواه دانست. گفتنى است اگر اطمينان به ساختگى بودن حديث نداشته باشيم، نقل آن به صورت احتمالى، يا همراه انتساب به شخص ناقل و منبع حديث، اشکالى ندارد.

سه. رعايت نکردن ظرفيت مخاطب

فراگيرى حديث، مانند هر علم ديگرى، نيازمند کسب برخى آمادگىها و پيمودن برخى مرحلههاست. بازگویی هر حديث براى هر کس، گاه با امتناع و انکار فراگيرنده رو به رو و موجب تباهى علم نهفته در آن حديث مىشود. در این حالت، شنوندۀ حديث گاه سر به طغيان می‌‌گذارد[۳۸۹] و به جای توقّف و ردّ العلم (بازگرداندن حدیث) به گويندگان آن، عصيان می‌‌کند و به انکار حدیث روی می‌‌آورد.[۳۹۰]

در اين نگرش، مقصود از حديث «مَن حَدَّثَ بِحَديثٍ لا يَعلَمُ تَفسيرَهُ لا هُوَ و لَا الَّذی حَدَّثَهُ، کَأَنَّما هُوَ فِتنَةٌ عَلَى الَّذی حَدَّثَهُ؛ هر کس حديثى نقل کند که تفسيرش را نه خودش بفهمد و نه شنونده، آن حديث، فتنه‌‌ای برای شنونده است»[۳۹۱] اين نيست که راوى، حق ندارد هر حديثى که معنايش را نمىداند، براى کس ديگرى نقل نکند؛ چرا که در اين صورت، نقل حديث، محدود مىشود و ممکن است با حديث «نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتی فَوَعاها وَ حَفِظَها وَ بَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ غَيرُ فَقيهٍ، وَ رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلىٰ مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ؛ خداوند، خوشرو سازد بندهاى را که سخنم را بشنود و آن را به کسى که نشنيده، برساند، که چه بسا حامل علمى که خود، عالِم نيست و بسا کسى که علم را به کسى منتقل مىکند و آن کس از او، داناتر است!»[۳۹۲] متعارض شود؛ بلکه مقصود، آن است که در نقل احاديثى که فهم و تحمّلش تنها براى افرادى خاص ممکن است، احتياط کنيم و از نقل رواياتى که نه خود به آن علم داريم و نه شنونده آن را مىفهمد، بپرهيزيم. اين احتياط، از آن روست که ممکن است تعقّل و تعبّدِ شنونده، به اندازهاى نباشد که آنچه را شنيده، در ظرف امکان بنهد و از ردّ و انکار آن، خوددارى ورزد. در اين صورت، اگر راوى نتواند حديث را به مخاطبش بفهماند و بقبولانَد، زمينۀ گرفتار آمدن او را در فتنه، فراهم آورده و کمکى نيز به رهايىاو از آن نکرده است. احادیث عنوان «نقل آنچه خِردها، تاب آن را ندارند» شاهد خوبی برای این مطلب هستند.[۳۹۳]

چهار. افشاى راز

رازدارى، ادبی مهم در نقل و نشر حدیث است و منظور از آن، فاش نکردن اطّلاعاتى است که نشرشان زياندارد، مانند: احاديثى که در بارۀ فضائل والاى اهل بيت علیهم‌السلام يا جایگاه سياسى و اجتماعى آنان است و نقل و نشر آنها در روزگار گذشته، به معنای غاصب بودن حکومت وقت بوده، یا روايات ظهور قائم آل محمّد صلی الله علیه و آله که از افشای آنها نزد هر کس منع شده است.[۳۹۴] افزون بر اين، نشر برخى فضائل اهل بيت ممکن است انکار کسانی را بر انگيزد که باورهايشان مانند شيعيان نيست. در اين صورت، جدايى و تفرقۀ درونى ميان جامعۀ اسلامى، پدید می‌‌آید که مقبول خداوند و حجّتهاى او در زمين نيست.

نکتۀ شایان توجّه، آن است که افشاى اسرار و فضائل اهل بيت، مانند دیگر اطّلاعات محرمانه، طبقهبندى دارد و به تناسب سطح فکرى و ايمانى مخاطب، مىتواند تغییر کند.

گفتنى است احاديث «صعب و مُستَصعَب» که به خوددارى از افشاى کمالات وجودى اهل بيت ناظرند نیز تأیید کنندۀ این مطلب اند. اين احاديث را در جاى خود آورده و مقصود آنها را به اجمال گفتهایم.[۳۹۵]

۲ / ۷: جَوازُ نَقلِ الحَديثِ بِالمَعنیٰ

۲ / ۷: مُجاز بودنِ نقل معناى حديث

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّهُ لا بَأسَ بِالحَديثِ قَدَّمتَ فيهِ أَو أَخَّرتَ، إِذا أَصَبتَ مَعناهُ.[۳۹۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: پس و پيش كردن كلمات حديث، در صورتى كه معناى آن را درست برسانى، اشكالى ندارد.

 

  1. أُسد الغابة عن سليمان بن أُكَيمة: قُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، إِنّي أَسمَعُ مِنكَ الحَديثَ لا أَستَطيعُ أَن أُؤَدِّيَهُ كَما أَسمَعُ مِنكَ، يَزيدُ حَرفاً أَو يَنقُصُ حَرفاً؟

فَقالَ: إِذا لَم تُحِلّوا حَراماً وَ لا تُحَرِّموا حَلالاً وَ أَصَبتُمُ المَعنیٰ، فَلا بَأسَ.[۳۹۷]

  1. اُسد الغابة - به نقل از سليمان بن اُكَيمه -: گفتم: اى پيامبر خدا! من از شما حديث مىشنوم؛ امّا نمىتوانم آن را همان گونه كه مىشنوم، [به ديگران] برسانم. حرفى، كم و زياد مىشود.

فرمود: «اگر حرامى را حلال و حلالى را حرام نمىكنى و معنا را در مىيابى، اشكالى ندارد».

  1. المعجم الكبير عن أَبي أُمامة: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِن بَينِ عَينَي جَهَنَّمَ.

فَشَقَّ ذٰلِكَ عَلیٰ أَصحابِهِ، فَقالوا: يا رَسولَ اللهِ، نُحَدِّثُ عَنكَ بِالحَديثِ نَزيدُ وَ نَنقُصُ؟

قالَ: لَيسَ ذا أَعنيكُم، إِنَّما أَعنِي الَّذي يَكذِبُ عَلَيَّ مُتَحَدِّثاً يَطلُبُ بِهِ شَينَ الإِسلامِ.[۳۹۸]

  1. المعجم الكبير - به نقل از ابو اُمامه -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر كس بر من به عمد، دروغ ببندد، جايگاهش را بايد از ميانۀ دوزخ بر گيرد».

اين بر اصحاب، گران آمد. گفتند: اى پيامبر خدا! ما از شما حديث نقل مىكنيم و كم و زياد مىشود.

فرمود: «مقصود من، اين كار شما نيست. من كسى را مىگويم كه حديث دروغ به من مىبندد و در پى زشت جلوه دادن اسلام است».

  1. المستدرك على الصحيحين عن مكحول: دَخَلتُ عَلیٰ واثِلَةَ بنِ الأَسقَعِ فَقُلتُ: يا أَبَا الأَسقَعِ، حَدِّثنا حَديثاً سَمِعتَهُ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله لَيسَ فيهِ وَهمٌ وَ لا مَزيدٌ وَ لا نِسيانٌ.

فَقالَ: هَل قَرَأَ أَحَدٌ مِنكُمُ اللَّيلَةَ مِنَ القُرآنِ شَيئاً؟

فَقُلنا: نَعَم، وَ ما نَحنُ لَهُ بِالحافِظينَ.

قالَ: فَهٰذَا القُرآنُ مَكتوبٌ بَينَ أَظهُرِكُم لا تَألونَ[۳۹۹] حِفظَهُ، وَ أَنتُم تَزعُمونَ أَنَّكُم تَزيدونَ وَ تَنقُصونَ، فَكَيفَ بِأَحاديثَ سَمِعناها مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عَسیٰ أَن لا نَكونَ سَمِعناها إِلّا مَرَّةً واحِدَةً؟! حَسبُكُم إِذا جِئناكُم بِالحَديثِ عَلیٰ مَعناهُ.[۴۰۰]

  1. المستدرک على الصحيحين - به نقل از مكحول -: نزد واثلة بن اَسقَع رفتم و گفتم: اى ابو اسقع! حديثى براى ما بگو كه آن را از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهاى و در آن، اشتباه و فزونى و فراموشى نباشد.

او گفت: آيا هيچ يک از شما ديشب چيزى از قرآن خوانده است؟

گفتيم: آرى؛ امّا آنها را به ياد نداريم.

گفت: اين قرآن، نوشته شده و در دسترس شماست؛ امّا توان حفظش را نداريد و مىپنداريد که به آن میافزاييد يا از آن میكاهيد. پس چگونه با احاديثى كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهايم و ممكن است تنها يک بار آنها را شنيده باشيم، چنين نشود؟! براى شما، همين كافى است كه معناى حديث را برايتان نقل كنيم».

  1. مستطرفات السرائر: عَن بَعضِ أَصحابِنا يَرفَعُهُ إِلیٰ أَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، قالَ: إِذا أَصَبتَ مَعنیٰ حَديثِنا فَأَعرِب[۴۰۱] عَنهُ بِما شِئتَ.

و قالَ بَعضُهُم[۴۰۲]: لا بَأسَ إِن نَقَصتَ أَو زِدتَ أَو قَدَّمتَ أَو أَخَّرتَ إِذا أَصَبتَ المَعنیٰ.

و قالَ: هٰؤُلاءِ يَأتونَ بِالحَديثِ مُستَوِياً كَما يَسمَعونَهُ، وَ إِنّا رُبَّما قَدَّمنا وَ أَخَّرنا وَ زِدنا وَ نَقَصنا؟

فَقالَ: ذٰلِكَ زُخرُفُ القَولِ غُروراً، إِذا أَصَبتَ المَعنیٰ فَلا بَأسَ.[۴۰۳]

  1. مستطرفات السرائر - به نقل از يكى از شيعيان كه سند حديث را به امام صادق علیه‌السلام مىرساند -: چون معناى حديث ما را دريافتى، هر گونه كه خواستى، آن را بيان كن.

برخى[۴۰۴] مىگويند: اشكالى ندارد كه در صورت دريافت معنا، از آن بكاهى يا بر آن بيفزايى يا اجزايش را پس و پيش كنى.

همچنين گفت:[۴۰۵] اينان، حديث را درست همان گونه كه مىشنوند، مىآورند؛ ولى ما گاه پس و پيش و كم و زياد مىكنيم. فرمود:[۴۰۶] آن كار، آراستن فريبكارانۀ كلام است. چون معنا را دريافتى، اشكالى نيست.

  1. الكافي عن محمّد بن مسلم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أَسمَعُ الحَديثَ مِنكَ، فَأَزيدُ وَ أَنقُصُ.

قالَ: إِن كُنتَ تُريدُ مَعانِيَهُ فَلا بَأسَ.[۴۰۷]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: حديثى را از شما مىشنوم و آن را كم و زياد مىكنم.

فرمود: «اگر معانى آن را برسانى، اشكالى ندارد».

  1. بحار الأنوار عن ابن المختار أَو غيره رفعه: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أَسمَعُ الحَديثَ مِنكَ، فَلَعَلّي لا أَرويهِ كَما سَمِعتُهُ.

فَقالَ: إِن أَصَبتَ فيهِ فَلا بَأسَ؛ إِنَّما هُوَ بِمَنزِلَةِ: تَعالَ وَ هَلُمَّ، وَ اقعُد وَ اجلِس.[۴۰۸]

  1. بحار الأنوار - به نقل از پسر مختار يا جز او كه سند حديث را به امام صادق علیه‌السلام رسانده است -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: حديث را از شما مىشنوم؛ امّا شايد چنان كه شنيدهام، آن را روايت نكنم.

فرمود: «اگر آن را درست دريافتى، اشكالى ندارد. آن مانند "بيا" و "بشتاب" و "بنشين" و "بفرما"ست».

  1. الكافي عن داوود بن فرقد: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنّي أَسمَعُ الكَلامَ مِنكَ، فأُريدُ أَن أَروِيَهُ كَما سَمِعتُهُ مِنكَ فَلا يَجيءُ.

قالَ: فَتَعَمَّدُ ذٰلِكَ؟ قُلتُ: لا.

فَقالَ: تُريدُ المَعانِيَ؟ قُلتُ: نَعَم.

قالَ: فَلا بَأسَ.[۴۰۹]

  1. الكافى - به نقل از داوود بن فَرقَد -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: من سخن را از شما مىشنوم، سپس مىخواهم آن را همان گونه كه شنيدهام، روايت كنم، امّا [به ذهنم] نمىآيد.

فرمود: «آيا تعمّدى در اين كار دارى؟». گفتم: خير.

فرمود: «آيا دنبال معانى هستى؟». گفتم: آرى.

فرمود: «پس، اشکالی ندارد».

۲ / ۸: جَوازُ رِوايَةِ كَلامِ إِمامٍ عَن إِمامٍ آخَرَ

۲ / ۸: مُجاز بودنِ نقل روايت يک امام از امامى ديگر

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ[۴۱۰] فيما سَمِعتُم عَنّي أَن تَرووهُ عَن أَبي، وَ لَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ فيما سَمِعتُم عَن أَبي أَن تَرووهُ عَنّي، لَيسَ عَلَيكُم في هٰذا جُناحٌ.[۴۱۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: گناهى بر شما نيست كه آنچه را از من مىشنويد، از پدرم نقل كنيد و گناهى بر شما نيست كه آنچه را از پدرم مىشنويد، از من نقل كنيد. در اين باره، بر شما گناهى نيست.

 

  1. الكافي عن أَبي بصير: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: الحَديثُ أَسمَعُهُ مِنكَ أَرويهِ عَن أَبيكَ، أَو أَسمَعُهُ مِن أَبيكَ أَرويهِ عَنكَ؟

قالَ: سَواءٌ، إِلّا أَنَّكَ تَرويهِ عَن أَبي أَحَبُّ إِلَيَّ.

و قالَ أَبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام لِجَميلٍ: ما سَمِعتَ مِنّي فَاروِهِ عَن أَبي.[۴۱۲]

  1. الكافى - به نقل از ابو بصير -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: حديثى را كه از شما مىشنوم، آيا از [قول] پدرتان روايتش كنم يا [حديثى را كه] از پدرتان مىشنوم، آيا از شما روايتش كنم؟ فرمود: «فرقى نمىكند، جز اين كه خوشتر دارم آن را از پدرم روايت كنى».

همچنين امام صادق علیه‌السلام به جميل فرمود: «آنچه را از من شنيدى، از پدرم روايتش كن».

  1. بحار الأنوار عن حفص بن البَختَريّ بإسناده: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: نَسمَعُ الحَديثَ مِنكَ، فَلا أَدري: مِنكَ سَماعَهُ أَو مِن أَبيكَ؟

قالَ: ما سَمِعتَ مِنّي فَاروِ عَن أَبي، وَ ما سَمِعتَهُ مِنّي فَاروِ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۴۱۳]

  1. بحار الأنوار - به نقل از حَفص بن بَختَرى، با سندش -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: حديثى را از شما مىشنويم و [بعدها] نمىدانم كه از شما يا از پدرت شنيدهام.

فرمود: «آنچه را از من شنيدهاى، از [قول] پدرم روايت كن و آنچه را از من شنيدهاى، از [قول] پيامبر خدا صلی الله علیه و آله روايت كن».

۲ / ۹: طُرُقُ تَحَمُّلِ الحَديثِ

۲ / ۹: شيوههاى دريافت حديث

۲ / ۹ ـ 1: السَّماعُ

۲ / ۹ ـ 1: سَماع

  1. الكافي عن رجل من قريش من أَهل مكّة: قالَ سُفيانُ الثَّورِيُّ: اِذهَب بِنا إِلیٰ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، قالَ: فَذَهَبتُ مَعَهُ إِلَيهِ، فَوَجَدناهُ قَد رَكِبَ دابَّتَهُ، فَقالَ لَهُ سُفيانُ: يا أَبا عَبدِ اللهِ، حَدِّثنا بِحَديثِ خُطبَةِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله في مَسجِدِ الخَيفِ.

قالَ: دَعني حَتّیٰ أَذهَبَ في حاجَتي فَإِنّي قَد رَكِبتُ، فَإِذا جِئتُ حَدَّثتُكَ.

فَقالَ: أَسأَلُكَ بِقَرابَتِكَ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله لَمّا حَدَّثتَني.

قالَ: فَنَزَلَ. فَقالَ لَهُ سُفيانُ: مُر لي بِدَواةٍ وَ قِرطاسٍ حَتّیٰ أُثبِتَهُ.

فَدَعا بِهِ، ثُمَّ قالَ: أُكتُب: بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ. خُطبَةُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله في مَسجِدِ الخَيفِ: نَضَّرَ اللهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتي فَوَعاها، وَ بَلَّغَها مَن لَم تَبلُغهُ. يا أَيُّهَا النّاسُ! لِيُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ، فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ لَيسَ بِفَقيهٍ، وَ رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إِلیٰ مَن هُوَ أَفقَهُ مِنهُ.[۴۱۴]

  1. الكافى - به نقل از مردى قُريشى از اهالى مكّه -: سفيان ثَورى [به من] گفت: بيا نزد جعفر بن محمّد (امام صادق) برويم. با هم رفتيم. ديديم ايشان بر مَركب خويش، سوار است. سفيان به ايشان گفت: اى ابو عبد اللّٰه! حديث خطبۀ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسجد خَيف را برايمان بگو.

امام علیه‌السلام فرمود: «[من فعلاً] سوار شدهام. رهايم كن بروم كارم را انجام بدهم. وقتى آمدم، برايت مىگويم».

سفيان گفت: به حقّ خويشاوندىات با پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از شما مىخواهم كه برايم بگويى.

امام علیه‌السلام پياده شد. سفيان به ايشان گفت: دستور بدهيد دوات و كاغذى برايم بياورند تا بنويسم.

امام علیه‌السلام دوات و كاغذ خواست و فرمود: «بنويس: به نام خداوند مهرگستر مهربان. خطبۀ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسجد خيف: «خدا خوشرو كند بندهاى را كه گفتار مرا بشنود و به ياد بسپارد و آن را به كسانى كه نشنيدهاند، برساند! اى مردم! حاضران بايد به غايبان برسانند؛ زيرا بسا حمل كنندۀ دانشى كه خود دانشمند نيست و بسا كسى كه انتقال دهندۀ دانشى به دانشمندتر از خود است».

  1. الكافي عن عبد اللّهبن سنان: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: يَجيئُنِي القَومُ فَيَستَمِعونَ مِنّي حَديثَكُم، فَأَضجَرُ وَ لا أَقویٰ.

قالَ: فَاقرَأ عَلَيهِم مِن أَوَّلِهِ حَديثاً، وَ مِن وَسَطِهِ حَديثاً، وَ مِن آخِرِهِ حَديثاً.[۴۱۵]

  1. الكافى - به نقل از عبد اللّٰهبن سنان -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: مردم، نزدم مىآيند و حديث شما را از من مىشنوند و من، خسته مىشوم و توانش را ندارم؟

فرمود: «برايشان حديثى از آغاز آن [كتاب] و حديثى از ميانهاش و حديثى از پايانش بخوان».[۴۱۶]

  1. مروج الذهب عن أَبي دِعامة: أَتَيتُ عَلِيَّ بنَ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيِّ بنِ موسیٰ عليه‌السلام عائِداً في عِلَّتِهِ الَّتي كانَت وَفاتُهُ مِنها في هٰذِهِ السَّنَةِ، فَلَمّا هَمَمتُ بِالاِنصِرافِ قالَ لي: يا أَبا دِعامَةَ! قَد وَجَبَ حَقُّكَ، أَ فَلا أُحَدِّثُكَ بِحَديثٍ تُسَرُّ بِهِ؟

قالَ: فَقُلتُ لَهُ: ما أَحوَجَني إِلیٰ ذٰلِكَ يَابنَ رَسولِ اللهِ!

قالَ: حَدَّثَني أَبي مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ، قالَ: حَدَّثَني أَبي عَلِيُّ بنُ موسیٰ، قالَ: حَدَّثَني أَبي موسَى بنُ جَعفَرٍ، قالَ: حَدَّثَني أَبي جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ، قالَ: حَدَّثَني أَبي مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ، قالَ: حَدَّثَني أَبي عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ، قالَ: حَدَّثَني أَبي الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ، قالَ: حَدَّثَني أَبِي عَلِيُّ بنُ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام، قالَ: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: أُكتُب يا عَلِيُّ! قالَ: قُلتُ: وَ ما أَكتُبُ؟ قالَ لي: أُكتُب:

بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ. الإِيمانُ: ما وَقَرَتهُ[۴۱۷] القُلوبُ وَ صَدَّقَتهُ الأَعمالُ. وَ الإِسلامُ: ما جَریٰ بِهِ اللِّسانُ وَ حَلَّت بِهِ المُناكَحَةُ.

قالَ أَبو دِعامَةَ: فَقُلتُ: يَابنَ رَسولِ اللهِ، ما أَدري - وَ اللهِ - أَيُّهُما أَحسَنُ: الحَديثُ أَمِ الإِسنادُ؟

فَقالَ: إِنَّها لَصَحيفَةٌ بِخَطِّ عَلِيِّ بنِ أَبي طالِبٍ بِإِملاءِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، نَتَوارَثُها صاغِراً عَن كابِرٍ.[۴۱۸]

  1. مروج الذهب - به نقل از ابو دِعامه -: در بيمارى امام هادى علیه‌السلام كه بر اثر آن در اين سال از دنيا رفت، به عيادت ايشان رفتم. چون خواستم باز گردم، به من فرمود: «اى ابو دِعامه! حقّ تو [بر ما] واجب شد. آيا حديثى برايت نگويم كه شادمانت سازد؟».

گفتم: چهقدر محتاج آنم، اى فرزند پيامبر خدا!

فرمود: «پدرم محمّد بن على، برايم نقل كرد و گفت: پدرم على بن موسى، برايم نقل كرد و گفت: پدرم موسى بن جعفر، برايم نقل كرد و گفت: پدرم جعفر بن محمّد، برايم نقل كرد و گفت: پدرم محمّد بن على، برايم نقل كرد و گفت: پدرم على بن حسين، برايم نقل كرد و گفت: پدرم حسين بن على، برايم نقل كرد و گفت: پدرم على بن ابى طالب علیه‌السلام، برايم نقل كرد و گفت: "پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بنويس، اى على! گفتم: چه بنويسم؟ به من فرمود: بنويس: به نام خداوند مهرگستر مهربان. ايمان، چيزى است كه آن را در دلها جاى میدهند و كردارها، آن را تأييد میكنند و اسلام، چيزى است كه زبان، آن را جارى مىسازد و زناشويى با آن، روا میگردد"».

گفتم: اى پسر پيامبر خدا! به خدا سوگند كه نمىدانم كدام يک از اين دو، نيكوتر است: خود حديث يا سند آن؟

فرمود: «اين حديث [و سند آن]، در كتابى است كه به خطّ على بن ابى طالب و با املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نوشته شده است و ما آن را پسر از پدر، به ارث مىبريم».

۲ / ۹ ـ 2. القِراءَةُ

۲ / ۹ ـ 2. قرائت

  1. بصائر الدرجات عن حمزة بن عبد المطّلب بن عبد اللّهالجُعفيّ: دَخَلتُ عَلَى الرِّضا عليه‌السلام و مَعِيَ صَحيفَةٌ أَو قِرطاسٌ، فيهِ: عَن جَعفَرٍ عليه‌السلام: «إِنَّ الدُّنيا مُثِّلَت لِصاحِبِ هٰذَا الأَمرِ في مِثلِ فَلقَةِ الجَوزَةِ».

فَقالَ: يا حَمزَةُ، ذا وَ اللهِ حَقٌّ، فَانقُلوهُ إِلیٰ أَديمٍ[۴۱۹].[۴۲۰]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از حمزة بن عبد المطّلب بن عبد اللّٰهجُعفى -: نزد [امام] رضا علیه‌السلام رفتم و صحيفه يا كاغذى همراه داشتم كه در آن، از قول [امام] جعفر [صادق] علیه‌السلام نوشته بود: «دنيا براى صاحب اين امر (امامت)، مانند پارۀ گردويى است».

فرمود: «اى حمزه! به خدا سوگند، اين، حق است. آن را به روى پوست[۴۲۱] منتقل كنيد [تا ماندگارتر شود]».

  1. النجاشي في الرجال - في ترجمةِ الحُسَينِ بنِ خالوَيهِ-: لَهُ كُتُبٌ، مِنها: كِتابُ «الأَوَّلِ»، وَ مُقتَضاهُ ذِكرُ إِمامَةِ أَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، حَدَّثَنا بِذٰلِكَ القاضي أَبُو الحُسَينِ النَّصيبِيُّ، قالَ: قَرَأتُهُ عَلَيهِ بِحَلَبَ، وَ كِتابُ «مُستَحسَنُ القِراءاتِ وَ الشَّواذِّ».…[۴۲۲]

 

  1. رجال النجاشى - در شرح حال حسين بن خالويه -: چند كتاب نوشت، از جمله كتاب الأوّل - كه به اقتضاى نامش در بارۀ ذكر امامت امير مؤمنان علیه‌السلام است. قاضى ابو الحسين نصيبى، از آن كتاب براى ما نقل حديث كرد و گفت: آن را بر او در حَلَب، قرائت كردم - و كتاب مستحسن القراءات و الشواذّ (قرائتهاى نيكو و شاذ).…

 

  1. النجاشي في الرجال: أَخبَرَنا مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرٍ، قالَ: قَرَأتُ عَلیٰ أَبِي العَبّاسِ أَحمَدَ بنِ مُحَمَّدِ بنِ سَعيدٍ كِتابَ «الجُمَلِ»، رِوايَةَ يَحيَى بنِ زَكَرِيَّا بنِ شَيبانَ، عَن نَصرِ بنِ مُزاحِمٍ.[۴۲۳]

 

  1. رجال النجاشى: محمّد بن جعفر به ما چنين خبر داد: «كتاب الجُمَل را بر ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد (ابن عقده) قرائت كردم، به روايت يحيى بن زكريّا بن شيبان، از نصر بن مُزاحم».

۲ / ۹ ـ 3. الإجازَةُ

۲ / ۹ ـ 3. اجازه

  1. الشيخ الطوسي - في ترجمة عليّ بن الحسن بن الفَضّال -: أَخبَرَنا بِجَميعِ كُتُبِهِ قِراءَةً عَلَيهِ أَكثَرَها وَ الباقي إِجازَةً: أَحمَدُ بنُ عُبدونٍ، عَن عَلِيِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الزُّبَيرِ، سَماعاً وَ إِجازَةً عَنهُ.[۴۲۴]

 

  1. شيخ طوسى - در شرح حال على بن حسن بن فضّال -: همۀ كتابهايش را براى ما روايت كرد: بيشتر آنها را به شيوۀ قرائت برای او و بقيّه را به شيوۀ اجازه. [سند ما هم این بود:] احمد بن عُبدون، از على بن محمّد بن زبير، به شيوۀ سماع و اجازه از او.

 

  1. النجاشي في الرجال: قالَ أَبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بنُ حاتِمٍ: لَقيتُهُ [أي حُمَيدَ بنَ زِيادٍ] سَنَةَ سِتٍّ وَ ثَلاثِمِئَةٍ، وَ سَمِعتُ مِنهُ كِتابَهُ الرِّجالَ قَرَأتُهُ، وَ أَجازَ لَنا كُتُبَهُ.[۴۲۵]

 

  1. رجال النجاشى: ابو الحسن على بن حاتم مىگويد: حُمَيد بن زياد را در سال ۳۰۶ [قمری]، ديدم و كتاب رجال وى را به سماع و قرائت، از او فرا گرفتم و اجازۀ روايت كتابهايش را به ما داد.

 

  1. النجاشي في الرجال: أَخبَرَنا أَبو عَبدِ اللهِ الحُسَينُ بنُ عُبَيدِ اللهِ، قالَ: قَرَأتُ عَلَيهِ [أي نَصرِ بنِ عامِرِ بنِ وَهبٍ] أَكثَرَها[۴۲۶]، وَ أَجازَنِي الباقِيَ.[۴۲۷]

 

  1. رجال النجاشى: ابو عبد اللّٰهحسين بن عُبيد اللّٰه، به ما چنين خبر داد: بيشتر كتابهاى نصر بن عامر بن وهب را برای او قرائت كردم و بقيّه را به من اجازه داد.

 

  1. النجاشي في الرجال: أَخبَرَنَا الحُسَينُ بنُ أَحمَدَ بنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدٍ، عَن أَبِي القاسِمِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، قالَ: كَتَبَ إِلَيَّ الحَسَنُ بنُ عَلِيِّ بنِ أَبي عَقيلٍ يُجيزُ لي كِتابَ المُتَمَسِّكِ وَ سائِرَ كُتُبِهِ.[۴۲۸]

 

  1. رجال النجاشى: حسين بن احمد بن محمّد و محمّد بن محمّد، از ابو القاسم جعفر بن محمّد به ما خبر دادند كه او گفت: حسن بن على بن ابى عقيل، به من نامه نوشت و اجازۀ روايت كتاب المُتَمَسِّک و ديگر كتابهايش را به من داد.

۲ / ۹ ـ 4. المُناوَلَةُ

۲ / ۹ ـ 4. مُناوله

  1. الكافي عن أَحمد بن عمر الحَلّال: قُلتُ لِأَبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام: الرَّجُلُ مِن أَصحابِنا يُعطينِي الكِتابَ وَ لا يَقولُ: اِروِهِ عَنّي، يَجوزُ لي أَن أَروِيَهُ عَنهُ؟

قالَ: فَقالَ: إِذا عَلِمتَ أَنَّ الكِتابَ لَهُ فَاروِهِ عَنهُ.[۴۲۹]

  1. الكافى - به نقل از احمد بن عمر حَلّال -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: مردى از يارانمان (شيعيان) كتابى به من مىدهد و نمىگويد: آن را از من روايت كن. آيا اجازه دادم كه آن را از او روايت كنم؟

فرمود: «اگر بدانى كه كتاب از خود اوست، آن را از او روايت كن».

۲ / ۹ ـ 5. المُكاتَبَةُ

۲ / ۹ ـ 5. مكاتبه

  1. الكافي عن عمر بن أُذَينة: كُنتُ شاهِدَ ابنِ أَبي لَيلیٰ، فَقَضیٰ في رَجُلٍ جَعَلَ لِبَعضِ قَرابَتِهِ غَلَّةَ[۴۳۰] دارِهِ، وَ لَم يُوَقِّت وَقتاً، فَماتَ الرَّجُلُ، فَحَضَرَ وَرَثَتُهُ ابنَ أَبي لَيلیٰ، وَ حَضَرَ قَرابَتُهُ الَّذي جُعِلَ لَهُ الدّارُ، فَقالَ ابنُ أَبي لَيلیٰ: أَریٰ أَن أَدَعَها عَلیٰ ما تَرَكَها صاحِبُها.

فَقالَ لَهُ مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمٍ الثَّقَفِيُّ: أَما إِنَّ عَلِيَّ بنَ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام قَد قَضیٰ في هٰذَا المَسجِدِ بِخِلافِ ما قَضَيتَ!

فَقالَ: وَ ما عِلمُكَ؟

قالَ: سَمِعتُ أَبا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ عَلِيٍّ عليه‌السلام يَقولُ: قَضیٰ أَميرُ المُؤمِنينَ عَلِيُّ بنُ أَبي طالِبٍ: عليه‌السلام بِرَدِّ الحَبيسِ[۴۳۱]، وَ إِنفاذِ المَواريثِ.

فَقالَ ابنُ أَبي لَيلیٰ: هٰذا عِندَكَ في كِتابٍ؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: فَأَرسِل وَ ائتِني بِهِ.

قالَ لَهُ مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمٍ: عَلیٰ أَن لا تَنظُرَ فِي الكِتابِ إِلّا في ذٰلِكَ الحَديثِ.

قالَ: لَكَ ذاكَ، قالَ: فَأَراهُ الحَديثَ عَن أَبي جَعفَرٍ عليه‌السلام فِي الكِتابِ. فَرَدَّ قَضِيَّتَهُ.[۴۳۲]

  1. الكافى - به نقل از عمر بن اُذَينه -: من، گواه [دادگاه] ابن ابى ليلا (قاضى) بودم. او در بارۀ مردى قضاوت کرد كه استفاده از خانهاش را براى يكى از خويشاوندانش قرار داده و مدّتى را معيّن نكرده بود و آن مرد، مُرده بود. وارثانش نزد ابن ابى ليلا حاضر بودند و خويشان آن مرد هم كه استفاده از خانه برايش قرار داده شده بود، حاضر گشتند. ابن ابى ليلا گفت: نظرم اين است كه خانه را به همان صورت كه مالكش بر جاى نهاده است، رها كنم [و در نتيجه، در دستان استفادهبرندگان، باقى بماند].

محمّد بن مسلم ثقفى به او گفت: هان! على بن ابىطالب علیه‌السلام در همين مسجد، خلاف آنچه قضاوت كردى، قضاوت كرد.

وى گفت: تو از كجا مىدانى؟

محمّد بن مسلم گفت: شنيدم ابو جعفر محمّد بن على (امام باقر) علیه‌السلام مىفرمايد: «امير مؤمنان، على بن ابىطالب علیه‌السلام، حكم داد: آنچه در راه خدا، تنها براى مدّتى بخشيدهاند، به صاحبش باز میگردد و به ارث مىرسد».

ابن ابى ليلا گفت: اين را در كتابى دارى؟

محمّد بن مسلم گفت: آرى.

ابن ابى ليلا گفت: بفرست و آن را برايم بياور.

محمّد بن مسلم به او گفت: به اين شرط كه جز به همان حديث، به جاى ديگرى از كتاب ننگرى.

ابن ابى ليلا گفت: قبول دارم.

محمّد بن مسلم، آن حديث را از امام باقر علیه‌السلام در كتاب، به ابن ابى ليلا نشان داد و او هم از حكمش باز گشت.

  1. بصائر الدرجات عن محمّد بن عيسیٰ: أَقرَأَني داوودُ بنُ فَرقَدٍ الفارِسِيُّ كِتابَهُ إِلیٰ أَبِي الحَسَنِ الثّالِثِ عليه‌السلام و جَوابَهُ بِخَطِّهِ، فَقالَ: نَسأَلُكَ عَنِ العِلمِ المَنقولِ إِلَينا عَن آبائِكَ وَ أَجدادِكَ قَدِ اختَلَفوا عَلَينا فيهِ، كَيفَ العَمَلُ بِهِ عَلَى اختِلافِهِ إِذا نَرُدُّ إِلَيكَ فَقَدِ اختُلِفَ فيهِ؟[۴۳۳]

فَكَتَبَ - و قَرَأتُهُ -: ما عَلِمتُم أَنَّهُ قَولُنا فَالزَموهُ، وَ ما لَم تَعلَموا فَرُدّوهُ إِلَينا.[۴۳۴]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن عيسى -: داوود بن فَرقَد فارسى، نامهاش را به امام هادى علیه‌السلام و دستخطّ ايشان در پاسخ او را برايم خواند. [در نامه] گفته بود: از شما در بارۀ دانش نقل شده از پدران و نياكانت كه در آن، نزد ما اختلاف شده است، مىپرسم كه با وجود اختلاف در آن و باز گرداندنش به سوى شما، چگونه به آن عمل كنيم؟

امام علیه‌السلام نوشته بود و من آن را خواندم: «آنچه را که دانستيد گفتۀ ماست، به آن بچسبيد و آنچه را ندانستيد، آن را به ما باز گردانيد».

۲ / ۹ ـ 6. الإعلامُ

۲ / ۹ ـ 6. اِعلام

  1. الغيبة للطوسي عن محمّد بن الفضل بن تَمّام: سَمِعتُ أَبا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ أَحمَدَ بنِ الزَّكوزَكيِّ رحمه الله وَ قَد ذَكَرنا كِتابَ التَّكليفِ[۴۳۵]، وَ كانَ عِندَنا أَنَّهُ لا يَكونُ إِلّا مَعَ غالٍ، وَ ذٰلِكَ أَنَّهُ أَوَّلُ ما كَتَبنَا الحَديثَ. فَسَمِعناهُ يَقولُ: وَ أَيشٍ[۴۳۶] كانَ لاِبنِ أَبي العَزاقِرِ في كِتابِ التَّكليفِ؟! إِنَّما كانَ يُصلِحُ البابَ وَ يُدخِلُهُ إِلَى الشَّيخِ أَبِي القاسِمِ الحُسَينِ بنِ روحٍ فَيَعرِضُهُ عَلَيهِ وَ يُحَكِّكُهُ[۴۳۷]، فَإِذا صَحَّ البابُ خَرَجَ فَنَقَلَهُ وَ أَمَرَنا بِنَسخِهِ. يَعني أَنَّ الَّذي أَمَرَهُم بِهِ الحُسَينُ بنُ روحٍ۲.

قالَ أَبو جَعفَرٍ: فَكَتَبتُهُ فِي الأَدراجِ بِخَطّي بِبَغدادَ.

قالَ ابنُ تَمّامٍ: فَقُلتُ لَهُ: تَفَضَّل يا سَيِّدي فَادفَعهُ إِلَيَّ حَتّیٰ أَكتُبَهُ مِن خَطِّكَ، فَقالَ لي: قَد خَرَجَ عَن يَدي.

فَقالَ ابنُ تَمّامٍ: فَخَرَجتُ و أَخَذتُ مِن غَيرِهِ، فَكَتَبتُ بَعدَما سَمِعتُ هٰذِهِ الحِكايَةَ.[۴۳۸]

  1. الغيبة، طوسى - به نقل از محمّد بن فضل بن تمّام -: ما در بارۀ كتاب التكليف، سخن مىگفتيم و در اوايل كارِ كتابت حديث بوديم. مىپنداشتيم كه آن كتاب، ويژۀ غاليان است؛ امّا شنيديم كه ابو جعفر محمّد بن احمد بن زَكوزَكى; مىگويد: ابن ابى عَزاقِر، چه كارى در كتاب التكليف[۴۳۹] كرده است؟! او فقط ابواب كتاب را اصلاح مىكرد و آن را نزد شيخ ابو القاسم حسين بن روح [نایب سوم امام مهدی علیه‌السلام] مىآورد و بر او عرضه مىداشت و آن را حک و اصلاح مىكرد. هنگامى كه بابى از كتاب به سرانجام مىرسيد، بيرون مىآمد و آن را نقل مىكرد و ما را به استنساخ آن، فرمان مىداد؛ يعنى حسين بن روح به استنساخ، فرمان داد.

ابو جعفر [زَكوزَكى] گفت: آن را با خطّ خود در درون دفترهاى (توقيعات) خودم در بغداد نوشتم.

به ابو جعفر گفتم: سَرور من! بر من، تفضّل كن و آن نوشتهها[ى كتاب التكليف] را به من بده تا آن را از روى خطّ تو بنويسم. به من گفت: آن، از دست من رفته است.

چون اين حكايت را شنيدم، بيرون آمدم و آن (كتاب التكليف) را از غير او گرفتم و استنساخ كردم.

  1. الكافي عن محمّد بن الحسن بن أَبي خالد شَينُولة: قُلتُ لِأَبي جَعفَرٍ الثّاني عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، إِنَّ مَشايِخَنا رَوَوا عَن أَبي جَعفَرٍ وَ أَبي عَبدِ اللهِ عليهما السلام وَ كانَتِ التَّقِيَّةُ شَديدَةً، فَكَتَموا كُتُبَهُم وَ لَم تُروَ عَنهُم، فَلَمّا ماتوا صارَتِ الكُتُبُ إِلَينا؟

فَقالَ: حَدِّثوا بِها فَإِنَّها حَقٌّ.[۴۴۰]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن حسن بن ابى خالد شَينوله -: به ابو جعفر ثانى (امام جواد) علیه‌السلام گفتم: فدايت گردم! مشايخ ما از ابو جعفر (امام باقر) و ابو عبد اللّٰه(امام صادق) روايت كردند و چون در آن زمان، تقيّه شديد بود، نوشتههايشان را پنهان كردند و از آنها روايت نشد؛ ولى پس از مرگشان، نوشتههايشان به ما رسيد. امام [جواد] علیه‌السلام فرمود: «آنها را روايت كنيد؛ زيرا آنها درست هستند».

۲ / ۹ ـ 7. الوِجادَةُ

۲ / ۹ ـ 7. وِجاده

  1. رجال الكشّي عن حَمدَوَيه بن نُصير: إِنَّ أَيّوبَ بنَ نوحٍ دَفَعَ إِلَيهِ دَفتَراً فيهِ أَحاديثُ مُحَمَّدِ بنِ سِنانٍ، فَقالَ لَنا: إِن شِئتُم أَن تَكتُبوا ذٰلِكَ فَافعَلوا، فَإِنّي كَتَبتُ عَن مُحَمَّدِ بنِ سِنانٍ، وَ لٰكِن لا أَروي لَكُم أَنَا عَنهُ شَيئاً، فَإِنَّهُ قالَ قَبلَ مَوتِهِ: كُلُّ ما حَدَّثتُكُم بِهِ لَم يَكُن لي سَماعٌ وَ لا رِوايَةٌ، إِنَّما وَجَدتُهُ[۴۴۱].[۴۴۲]

 

  1. رجال الكشّى - به نقل از حمدويه بن نُصير -: ايّوب بن نوح، دفترى از احاديث محمّد بن سنان را به من سپرد و به ما گفت: اگر مىخواهيد آن را بنويسيد، چنين كنيد، كه من، احاديث محمّد بن سنان را نوشتهام؛ امّا چيزى از آنها را برايتان روايت نمىكنم؛ زيرا او پيش از مرگش گفت: همۀ آنچه را برايتان روايت كردهام، از طريق سماع و روايت، نبوده است. آنها را پيدا كردهام.

راههاى تحمّل حديث[۴۴۳]

اصطلاح «طرق تحمّل حدیث» نزد حدیثپژوهان برای اشاره به شیوههای دریافت حدیث، به کار میرود.[۴۴۴] تحمّل حدیث، به معنای «نقل روایت راوی از استادش به یکی از راههای شناخته شده و پذیرش مسئولیت نقل آن بدون کم و کاست» است و میتوان آن را بر گرفته از آيۀ حمل امانت[۴۴۵] و روايت مشهور «يَحمِلُ هذَا العِلمَ فى کُلِّ خَلَفٍ عُدولٌ...»[۴۴۶] دانست.

نقطۀ مقابل «تحمّل» را «اَدا» میگويند. اَدا، به معناى نقل حديث و تعليم آن از سوى راوى به ديگران است. اين واژه می‌‌تواند برگرفته از آيۀ اداى امانت[۴۴۷] و ناظر به روايت «نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالتی فَوَعاها، ثُمَّ أدّاها إلیٰ مَن لَم يَسمَعها...؛ خداوند، خوش‌رو کند بنده‌ای را که سخن مرا می‌شنود و آن را در می‌یابد و سپس آن را به کسی که نشنیده، می‌رساند...» باشد.[۴۴۸]

بنا بر اين، تحمّل حدیث، فراگيرىِ آن است، به گونهاى که راوى (شاگرد) بتواند مطالبى را که نقل مىکند، به استادش نسبت دهد. ادا نیز فرادهىِ حديث به همين گونه (قابل انتساب و استناد) است. راههاى مختلفى براى تحمّل حديث ذکر شده است که به آنها «طُرُق تحمّل حديث» می‌گويند.

محدّثان، از قرن پنجم هجرى، به تدوين این شیوهها در هفت، هشت يا نُه طريق پرداختند. اين اختلاف، نشئت گرفته از تداخل يا جداسازى برخی از انواع بوده است. محدّثان همچنين به ارزشگذارى آنها در مقام نقل احاديث پرداخته، آنها را بر پایۀ اعتبارشان مرتّب ساختند. ملاک اعتبار، قوّت و ضعف استناد و انتساب روايت از سوى راوى به استادش است. برخى راههاى تحمّل، اين استناد را بهتر و دقیقتر و برخی ضعيفتر نشان می‌‌دهند. اینک این هشت راه را بر میشمریم:

۱. سماع، يعنى شنيدن روايت از استاد، چه وى، حديث را از حافظه يا از کتاب بخواند.

اين نوع فراگيرى حديث را قوىترين شيوه دانستهاند؛ چرا که نقش استاد، به شکل فعّال و دقّت ياددهى در آن، بيشتر از ديگر راههاست.[۴۴۹]

راوى براى بيان اين طريق، از تعبير «سَمِعتُ» و در مرتبۀ بعد، «حَدَّثَنى» و «حَدَّثَنا» استفاده مىکند.[۴۵۰]

۲. قرائت يا عرض، یعنی خواندن و عرضۀ حديث از سوى راوى بر استاد، چه راوى از حفظ، بر استاد بخواند و چه از روى کتاب، يا شخص مُعتمد ديگرى براى استاد بخواند و راوى، گوش دهد يا بنويسد.[۴۵۱] برخى اين طریق را همارزش با سماع دانسته و برخى آن را ضعيفتر شمردهاند؛ زیرا نقش فعّال استاد در اين ميان، کمتر است.

تعبيرهاى واضح در بيان اين طريق، «قَرأتُ عَلىٰ فُلانٍ» و «قُرِئَ عَلىٰ فُلانٍ وَ أنَا أسمَعُ، فَأَقَرَّ بِهِ» هستند، اگر چه از تعبيراتى همچون «حَدَّثَنى قَراءَةً» و «أخبَرنى قَراءَةً» هم مىتوان استفاده کرد.[۴۵۲]

۳. اجازه، یعنی رخصت دادن استاد به شاگرد براى نقل احاديثش از کتاب يا آنچه شنيده. در اين روش، نقش استاد، منحصر به همان اجازه است. محدّثان، اجازه را سومين طريق معتبر در تحمّل حديث میدانند؛ ولی اگر با سماع و قرائت و دیگر انواع تحمّل حديث همراهشود، اعتبارِ همان طريق بالاتر را دارد.[۴۵۳]

در ميان راويان، تعبير «أخبَرَنى / أخبَرَنا»، بویژه با تقييد به «إجازةً»، بيشتر براى اين طريق تحمّل به کار مىرود.

۴. مناوله، یعنی استاد، نگاشتۀ حديثى را در اختیار شاگردش می‌‌نهد و تصريح می‌‌کند که محتواى آن، روايات و شنيدههاى اوست. مناوله گاه با اجازه همراه است و گاه نه. در صورت اوّل، با اجازه، همارزش است؛ امّا در صورت دوم، بیشتر محدّثان، آن را معتبر ندانستهاند؛ زیرا استاد، نقش خاصّى در انتقال حديث به راوى ندارد[۴۵۴] و شناخت دقیقی از انتساب نگاشتۀ حديثىِ در اختیار نهاده شده هم وجود ندارد.

البتّه برخى حديثپژوهان، بر پایۀ حدیث احمد بن عمر حلّال از امام رضا علیه‌السلام [۴۵۵] مناولۀ بدون اجازه را نیز مجاز دانستهاند، در حالی که حديثِ یاد شده، معلوم بودن انتساب کتاب به استاد را شرط جواز نقل میداند.

راويان، در مقام استفاده از اين طريق، غالباً از تعابير «أخبَرنى / حَدَّثَنى مُناولةً» استفاده مىکنند.

۵. کتابت، یعنی استاد، احاديثى را که شنيده، براى شاگردش مىنويسد، چه شاگرد، دور از استاد باشد و چه نزديک او باشد. اين شيوۀ تحمّل حديث نیز گاه با اجازۀ روايت همراه است که در اين صورت همارزش با اجازه و معتبر خواهد بود و گاه بدون اجازه است که در اين صورت، ميان عالمان در اعتبار آن، اختلاف است.[۴۵۶] بيشتر عالمان، امکان تزوير در نگاشتههاى خطّى را فراوان می‌‌بینند و از این رو، اعتمادی به کتابت بدون اجازه ندارند.

تعبير راويان در بيان اين طريق، به شکل «حَدَّثَنى / أخبَرنى کِتابَةً» متداول است.

۶. اِعلام، یعنی استاد، به شخص يا اشخاصی خاص، با کلام صريح يا اشاره يا نگاشتهاى، اعلام مىکند که کتابی خاص يا یک حديث مشخّص، روايت يا شنيدۀ اوست، بدون آن که اجازۀ نقل آن را بدهد.[۴۵۷]

۷. وصيّت، یعنی استاد، هنگام سفر يا مرگ خويش، به کسى سفارش می‌‌کند که کتاب رواییاش را نگاهداریکند، بدون آن که اجازۀ روايت آن کتاب را به آن شخص بدهد. برخى، اين شیوه را گونه‌‌ای اِعلام دانستهاند و در هر حال، بيشتر محدّثان آن را معتبر ندانستهاند، گر چه برخى نيز اين سفارش را اذن و اجازه دادن پنداشتهاند.[۴۵۸]

راويان، از اين طريق با تعابير «أخبَرنى / حَدَّثَنى وَصيَّةً» ياد مىکنند.

۸. وِجاده، یعنی کسى حديث را از نگاشتهاى بر گرفته که آن را سماع و قرائت نکرده و اجازه يا مناولهاى هم در کار نبوده است. طبيعى است که چنين حديثى، سندش مُنقَطع شمرده مىشود. تنها در جایى که خطّ نويسنده شناخته شده و قرائن اعتماد بر نسخه موجود باشند، امکان اعتبار وجود دارد؛ امّا محدّثان در بیاعتباری اين طريق در آن جا که تنها به يابندۀ نسخه مستند شود، اتّفاق نظر دارند.[۴۵۹]

راوى، هنگام نقل روايت از چنين نسخهاى، بايد از تعبير«وَجَدتُ» استفاده کند.

در پایان میافزاییم که شناخت این راهها، یاریگر ما در تبیین اعتبار هر یک و ترجیح آنها به هنگام تعارض احادیث است. براى نمونه، طريق «وِجاده» به معنای انقطاع سند و بیاعتبار است. در ترجیح طرق نیز برخی، حدیث شنیده شده را در سنجش با حدیث نوشته شده، قابل اعتمادتر می‌‌دانند. شيخ طوسى[۴۶۰] و شهيد ثانى[۴۶۱] به اين نکته تصريح کردهاند.

همچنین شناخت طرق تحمّل حدیث، در آن جا که رابطۀ استاد و شاگردى ميان دو راوی را معلوم می‌‌کند، زمینۀ تعیین طبقۀ راوى را فراهم می‌‌آورد.

شناخت طرق، به شناسایی تدلیس نیز یاری می‌‌دهد. تدلیس، یعنی تبديل طريق تحمّل با رتبۀ پايينتر به رتبۀ بالاتر.[۴۶۲] براى نمونه، کسى به طريق وِجاده به کتابی دست می‌‌یابد، ولی احادیث آن را به شکلى نقل میکند که تصوّر می‌‌شود او خود حديث را از مؤلّف شنيده است.

الفَصلُ الثّالث: كِتابَةُ الحَديثِ

فصل سوم: نگارش حديث

۳ / ۱: حَثُّ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله عَلیٰ كِتابَةِ العِلمِ

۳ / ۱: تشویق پيامبر صلی الله علیه و آله به نگارش دانش

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: اُكتُبُوا العِلمَ قَبلَ ذَهابِ العُلَماءِ، وَ إِنَّما ذَهابُ العِلمِ بِمَوتِ العُلَماءِ.[۴۶۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: دانش را پيش از درگذشت دانشمندان بنويسيد؛ زيرا از ميان رفتن علم، به درگذشت دانشمندان است.

 

  1. المستدرك على الصحيحين عن عبد اللّهبن عمرو بن العاص: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: قَيِّدُوا العِلمَ.

قُلتُ: وَ ما تَقييدُهُ؟

قالَ: كِتابَتُهُ.[۴۶۴]

  1. المستدرک على الصحيحين - به نقل از عبد اللّٰهبن عمرو بن عاص -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «دانش را در بند بكشيد».

گفتم: در بند كشيدن آن، چگونه است؟

فرمود: «نگارش آن».

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله - لِهِلالِ بنِ يَسارٍ -: لا تُفارِقِ المِحبَرَةَ؛ فَإِنَّ الخَيرَ فيها وَ في أَهلِها إِلیٰ يَومِ القِيامَةِ.[۴۶۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله - خطاب به هِلال بن يَسار -: از دوات [و قلم] جدا مشو كه تا روز قيامت، خير در آن و اهل آن است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: المُؤمِنُ إِذا ماتَ وَ تَرَكَ وَرَقَةً واحِدَةً عَلَيها عِلمٌ، تَكونُ تِلكَ الوَرَقَةُ يَومَ القِيامَةِ سِتراً فيما بَينَهُ وَ بَينَ النّارِ، وَ أَعطاهُ اللهُ - تَبارَكَ وَ تَعالیٰ - بِكُلِّ حَرفٍ مَكتوبٍ عَلَيها مَدينَةً أَوسَعَ مِنَ الدُّنيا سَبعَ مَرّاتٍ. وَ ما مِن مُؤمِنٍ يَقعُدُ ساعَةً عِندَ العالِمِ إِلّا ناداهُ رَبُّهُ عزّ وجلّ: جَلَستَ إِلیٰ حَبيبي، وَ عِزَّتي وَ جَلالي! لَأُسكِنَنَّكَ الجَنَّةَ مَعَهُ وَ لا أُبالي.[۴۶۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه مؤمن بميرد و يک برگه از خود بر جاى گذارد كه روى آن، علمى نوشته شده باشد، روز قيامت، آن برگه، پردۀ ميان او و آتش مىشود و خداوند - تبارک و تعالى- به ازاى هر حرفى كه روى آن نوشته شده، شهرى هفت برابر پهناورتر از دنيا به او مىدهد، و هيچ مؤمنى نيست كه ساعتى نزد دانشمند بنشيند، مگر آن كه پروردگار عز و جل ندايش مىدهد: «نزد حبيبم نشستى. به عزّت و شُکوهم سوگند، تو را در بهشت، هم نشين او خواهم كرد و هيچ باكى ندارم».

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن كَتَبَ عَنّي عِلماً أَو حَديثاً، لَم يَزَل يُكتَبُ لَهُ الأَجرُ ما بَقِيَ ذٰلِكَ العِلمُ أَوِ الحَديثُ.[۴۶۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس دانشى يا حديثى از من بنويسد، تا آن دانش یا حديث باقىاست، برايش پاداش نوشته مىشود.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: اُكتُبوا هٰذَا العِلمَ؛ فَإِنَّكُم تَنتَفِعونَ بِهِ إِمّا في دُنياكُم وَ إِمّا في آخِرَتِكُم، وَ إِنَّ العِلمَ لا يَضيعُ صاحِبُهُ.[۴۶۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: اين دانش را بنويسيد كه شما در دنيا يا آخرت خود، از آن سود خواهيد برد. بىگمان، دانشمند، تباه نمىشود.

 

  1. مسند ابن حنبل عن ابن عبّاس: كانَ ناسٌ مِنَ الأَسریٰ يَومَ بَدرٍ لَم يَكُن لَهُم فِداءٌ، فَجَعَلَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فِداءَهُم أَن يُعَلِّموا أَولادَ الأَنصارِ الكِتابَةَ.[۴۶۹]

 

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از ابن عبّاس -: جمعى از اسيران جنگ بدر، چيزى براى فِديه دادن نداشتند. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فديۀ آنان را اين قرار داد كه به كودكان انصار، نوشتن بياموزند.

 

  1. الطبقات الكبریٰ عن عامر الشَّعبي: أَسَرَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَومَ بَدرٍ سَبعينَ أَسيراً، وَ كانَ يُفادي بِهِم عَلیٰ قَدرِ أَموالِهِم، وَ كانَ أَهلُ مَكَّةَ يَكتُبونَ وَ أَهلُ المَدينَةِ لا يَكتُبونَ، فَمَن لَم يَكُن لَهُ فِداءٌ دَفَعَ إِلَيهِ عَشرَةَ غِلمانٍ مِن غِلمانِ المَدينَةِ فَعَلَّمَهُم، فَإِذا حَذَقوا[۴۷۰] فَهُوَ فِداؤُهُ.[۴۷۱]

 

  1. الطبقات الكبرى - به نقل از عامر شَعبى -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در جنگ بدر، هفتاد نفر را به اسارت گرفت و به تناسب دارايىشان، از آنها جانبها مىستاند و آزادشان مىساخت. مكّيان، نوشتن مىدانستند؛ ولی اهالى مدينه، بلد نبودند. از اين رو، هر اسيرى كه جانبها نداشت، ده تن از نوجوانان مدينه را به او مىسپردند تا به آنها نوشتن بياموزد. هر گاه اين ده تن مهارت نوشتن مىيافتند، همان بهاى آزادی‌اش مىشد.

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: ضالَّةُ المُؤمِنِ العِلمُ، كُلَّما قَيَّدَ حَديثاً طَلَبَ إِلَيهِ آخَرَ.[۴۷۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: گمشدۀ مؤمن، علم است. هر گاه حديثى را به بند كشد [و بنويسد]، در پىِ [نگارش حديثِ] ديگرى است.

۳ / ۲: حَثُّ أَهلِ البَيتِ عليه‌السلام عَلَى الكِتابَةِ وَ الاِحتِفاظِ بِالكُتُبِ

۳ / ۲: تشویق اهل بيت علیهم‌السلام به نگارش و نگهدارى نگاشتهها

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: مَن ماتَ وَ ميراثُهُ الدَّفاتِرُ وَ المَحابِرُ، وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ.[۴۷۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هر كه بميرد و ميراث او دفترها و دواتها باشند، بهشت بر او واجب مىشود.

 

  1. الإمام علي عليه‌السلام - فِي الحِكَمِ المَنسوبَةِ إِلَيهِ -: عَدَمُ المَعرِفَةِ بِالكِتابَةِ زَمانَةٌ[۴۷۴] خَفِيَّةٌ.[۴۷۵]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در حكمتهاى منسوب به ايشان -: نابلدى در نوشتن، زمينگيرى نهان است.

 

  1. سنن الدارمي عن شُرَحبيل أَبي سعد: دَعَا الحَسَنُ عليه‌السلام بَنيهِ وَ بَني أَخيهِ فَقالَ: يا بَنِيَّ وَ بَني أَخي! إِنَّكُم صِغارُ قَومٍ، يوشِكُ أَن تَكونوا كِبارَ آخَرينَ، فَتَعَلَّمُوا العِلمَ، فَمَن لَم يَستَطِع مِنكُم أَن يَروِيَهُ - أَو قالَ: يَحفَظَهُ - فَليَكتُبهُ وَ ليَضَعهُ في بَيتِهِ.[۴۷۶]

 

  1. سنن الدارمى - به نقل از شُرَحبيل ابو سعد -: [امام] حسن علیه‌السلام، فرزندانش و فرزندانِ برادرش را جمع كرد و فرمود: «اى فرزندان من و فرزندان برادرم! شما، خردسالان اين نسل هستيد و چيزى نمانده است كه بزرگانِ نسل بعدى باشيد. پس دانش بياموزيد و هر كس نمىتواند آن را روايت كند - يا فرمود: حفظ كند ـ، پس حتماً آن را بنويسد و در خانهاش بگذارد».

 

  1. أدب الإملاء و الاستملاء عن جابر: قُلتُ لِأَبي جَعفَر عليه‌السلام ٍ: أُقَيِّدُ الحَديثَ إِذا سَمِعتُ؟ قالَ: إِذا سَمِعتَ حَديثاً مِن ثِقَةٍ خَيرٌ مِمّا فِي الأَرضِ ذَهَبٍ وَ فِضَّةٍ.[۴۷۷]

 

  1. أدب الإملاء و الاستملاء - به نقل از جابر -: به امام باقر علیه‌السلام گفتم: حديث را چون مىشنوم، [با نوشتن] به بند مىكشم. فرمود: «هنگامى كه حديثى را از فردى مورد اطمينان شنيدى، از زر و سيم زمين، برايت بهتر است».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: القَلبُ يَتَّكِلُ عَلَى الكِتابَةِ.[۴۷۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: دل، بر نوشته تكيه مىكند [و آرام مىگيرد].

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: اُكتُبوا؛ فَإِنَّكُم لا تَحفَظونَ حَتّیٰ تَكتُبوا.[۴۷۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: بنويسيد كه تا ننويسيد، حفظ نمىكنيد.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: اِحتَفِظوا بِكُتُبِكُم، فَإِنَّكُم سَوفَ تَحتاجونَ إِلَيها.[۴۸۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: نوشتههايتان را نگاهدارى كنيد كه به آنها نيازمند مىشويد.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِلمُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ -: اُكتُب وَ بُثَّ عِلمَكَ في إِخوانِكَ، فَإِن مِتَّ فَأَورِث كُتُبَكَ بَنيكَ؛ فَإِنَّهُ يَأتي عَلَى النّاسِ زَمانُ هَرجٍ لا يَأنَسونَ فيهِ إِلّا بِكُتُبِهِم.[۴۸۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به مُفضّل بن عمر -: بنويس و دانش خود را در ميان برادرانت، منتشر كن و هنگام مرگ، كتابهايت را براى فرزندانت به ارث بگذار؛ زيرا روزگارى پُرآشوب بر مردم مىآيد كه در آن، جز با كتابهايشان اُنس نمىگيرند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِأَبي بَصيرٍ -: ما يَمنَعُكُم مِنَ الكِتابِ؟! إِنَّكُم لَن تَحفَظوا حَتّیٰ تَكتُبوا، إِنَّهُ خَرَجَ مِن عِندي رَهطٌ[۴۸۲] مِن أَهلِ البَصرَةِ سَأَلوني عَن أَشياءَ فَكَتَبوها.[۴۸۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به ابو بصير -: چه چيز مانع نوشتن شما مىشود؟! شما تا ننويسيد، حفظ نمىكنيد. دستهاى از اهالى بصره، چيزهايى از من پرسيدند و آنها را نوشتند و از نزد من، بيرون رفتند.

 

  1. الكافي عن عليّ بن أَسباط عن الإمام الرضا عليه‌السلام، قالَ- في حَديثِ الكَنزِ الَّذي قالَ اللهُ عزّ وجلّ: (وَ كَانَ تَحتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا)[۴۸۴] -: فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، أُريدُ أَن أَكتُبَهُ. قالَ: فَضَرَبَ - وَاللهِ - يَدَهُ إِلَى الدَّواةِ لِيَضَعَها بَينَ يَديَّ، فَتَناوَلتُ يَدَهُ فَقَبَّلتُها وَ أَخَذتُ الدَّواةَ فَكَتَبتُهُ[۴۸۵].[۴۸۶]

 

  1. الكافى - به نقل از على بن اَسباط -: به امام رضا علیه‌السلام كه تفسیری از آيۀ (زير آن ديوار، گنجى بود متعلّق به آن دو [پسرک يتيم]) بیان نمود، گفتم: فدايت شوم! مىخواهم اين را بنويسم. به خدا سوگند، خودِ امام، دستش را سوى دوات برد تا آن را پيش من بگذارد. من دست ايشان را گرفتم و بوسيدم و دوات را برداشتم و اين حديث را نوشتم.[۴۸۷]

۳ / ۳: كِتابَةُ حَديثِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله في عَصرِهِ

۳ / ۳: نگارش حديث پيامبر صلی الله علیه و آله در روزگار ايشان

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِنَّ كُلَّ آيةٍ أَنزَلَهَا اللهُ - جَلَّ وَ عَلا - عَلى مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله عِندي بإِملاء رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ خَطِّ يَدي، وَ تَأويلُ كُلِّ آيَةٍ أَنزَلَهَا اللهُ عَلى مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله، وَ كُلُّ حَرامٍ وَ حَلالٍ، أَو حَدٍّ أَو حُكمٍ، أَو شَيءٍ تَحتاجُ إِلَيهِ الأُمَّةُ إِلى يَومِ القِيامَةِ؛ مَكتوبٌ بإِملاءِ رَسولِ اللّهصلّی اللّه عليه وآله وَ خَطِّ يَدي، حَتّى أَرشُ الخَدشِ.[۴۸۸]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هر آيهاى كه خداوند عز و جل بر محمّد صلی الله علیه و آله فرو فرستاده، با املاى پيامبر خدا و دستخطّ خودم، نزد من است و [همچنين] تأويل هر آيهاى كه خدا بر محمّد صلی الله علیه و آله فرو فرستاده، و هر حرام و حلالى، يا هر حد و حكمى، يا هر چيزى كه امّت تا روز قيامت بِدان نيازمند خواهد شد، به املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و دستخطّ من، موجود است، حتّى ديۀ يک خَراش.

 

  1. المحدّث الفاصل عن عبد اللّهبن عمرو: كانَ عِندَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله ناسٌ مِن أَصحابِهِ وَ أَنَا مَعَهُم وَ أَنَا أَصغَرُ القَومِ، فَقالَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله: «مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ».

فَلَمّا خَرَجَ القَومُ قُلتُ لَهُم: كَيفَ تُحَدِّثونَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ قَد سَمِعتُم ما قالَ، وَ أَنتُم تَنهَمِكونَ فِي الحَديثِ عَن رَسولِ اللهِ؟!

قالَ: فَضَحِكوا وَ قالوا: يَابنَ أَخينا، إِنَّ كُلَّ ما سَمِعنا مِنهُ فَهُوَ عِندَنا في كِتابٍ.[۴۸۹]

  1. المحدّث الفاصل - به نقل از عبد اللّٰهبن عمرو -: مردمى نزد پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بودند و من هم با آنها و كوچکترينشان بودم. پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هر كس عامدانه بر من دروغ بندد، بايد جايگاهش را از آتش بر گيرد».

هنگامى كه مردم بيرون آمدند، به آنها گفتم: چگونه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديث نقل مىكنيد، در حالى كه شنيديد چه گفت و با اين حال، در نقل حديث از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، با چنين جدّيتى مىكوشيد؟!

آنها خنديدند و گفتند: اى برادرزاده! هر چه از او مىشنويم، [مىنويسيم و] نزد ما در يک كتاب است.

  1. الإصابة عن عُمَرَ: كُتِبَ إِلَى النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله كِتابٌ، فَقالَ لِعَبدِ اللهِ بنِ الأَرقَمِ الزُّهرِيِّ: أَجِب هٰؤُلاءِ عَنّي.

فَأَخَذَ عَبدُ اللهِ الكِتابَ فَأَجابَهُم، ثُمَّ جاءَ بِهِ فَعَرَضَهُ عَلَى النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، فَقالَ: أَصَبتَ.[۴۹۰]

  1. الإصابة - به نقل از عمر -: نامهاى به پيامبر صلی الله علیه و آله نوشته شد. به عبد اللّٰهبن اَرقَم زُهرى فرمود: «از سوى من، پاسخ اينها را بده». عبد اللّٰه، نامه را گرفت و پاسخشان را نوشت. آن گاه، آن را آورد و بر پيامبر صلی الله علیه و آله عرضه كرد. پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «درست انجام دادهاى».

 

  1. صحيح البخاري عن أَبي هريرة: ما مِن أَصحابِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله أَحَدٌ أَكثَرُ حَديثاً عَنهُ مِنّي، إِلّا ما كانَ مِن عَبدِ اللهِ بنِ عَمرٍو؛ فَإِنَّهُ كانَ يَكتُبُ وَ لا أَكتُبُ.[۴۹۱]

 

  1. صحيح البخارى - به نقل از ابو هُرَيره -: هيچ يک از ياران پيامبر صلی الله علیه و آله، بيشتر از من از ايشان حديث نقل نكرد، جز عبد اللّٰهبن عمرو كه او مىنوشت و من نمىنوشتم.

 

  1. صحيح البخاري عن أَبي هريرة: لَمّا فَتَحَ اللهُ عَلیٰ رَسولِهِ صلّی اللّه عليه وآله مَكَّةَ، قامَ فِي النّاسِ فَحَمِدَ اللهَ وَ أَثنیٰ عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ:

إِنَّ اللهَ حَبَسَ عَن مَكَّةَ الفيلَ، وَ سَلَّطَ عَلَيها رَسولَهُ وَ المُؤمِنينَ، فَإِنَّها لا تَحِلُّ لِأَحَدٍ كانَ قَبلي، وَ إِنَّها أُحِلَّت لي ساعَةً مِن نَهارٍ، وَ إِنَّها لا تَحِلُّ لِأَحَدٍ بَعدي.…

فَقامَ أَبو شاهٍ - رَجُلٌ مِن أَهلِ اليَمَنِ - فَقالَ: اُكتُبوا لي يا رَسولَ اللهِ!

فَقالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: اُكتُبوا لِأَبي شاهٍ.[۴۹۲]

  1. صحيح البخارى - به نقل از ابو هُرَيره -: هنگامى كه خداوند، مكّه را براى پيامبرش گشود، ايشان، ميان مردم ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «خداوند، [اصحابِ] فيل را از مكّه باز داشت و پيامبرش و مؤمنان را بر آن چيره كرد. آن، براى كسى پيش از من، حلال نبود و براى من، ساعتى از روز، حلال شد و پس از من نيز براى كسى حلال نخواهد بود...».

ابو شاه،مردى از يمن، برخاست و گفت: اى پيامبر خدا! [اين سخن را] براى من بنويسيد.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «براى ابو شاه بنويسيد».

  1. صحيح ابن حبّان عن عطاء عن عبد اللّهبن عمرو، قال: يا رَسولَ اللهِ، إِنّا نَسمَعُ مِنكَ أَحاديثَ، أَ فَتَأذَنُ لَنا أَن نَكتُبَها؟ قالَ: نَعَم.[۴۹۳]

 

  1. صحيح ابن حبّان - به نقل از عطاء -: عبد اللّٰهبن عمرو گفت: اى پيامبر خدا! ما از شما احاديثى مىشنويم. آيا به ما اجازه مىدهيد آنها را بنويسيم؟ فرمود: «آرى».

 

  1. سنن أَبي داوود عن عبد اللّهبن عمرو: كُنتُ أَكتُبُ كُلَّ شَيءٍ أَسمَعُهُ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أُريدُ حِفظَهُ، فَنَهَتني قُرَيشٌ وَ قالوا: أَ تَكتُبُ كُلَّ شَيءٍ تَسمَعُهُ وَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله بَشَرٌ يَتَكَلَّمُ فِي الغَضَبِ وَ الرِّضا؟! فَأَمسَكتُ عَنِ الكِتابِ، فَذَكَرتُ ذٰلِكَ لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، فَأَومَأَ بِإِصبَعِهِ إِلیٰ فيهِ، فَقالَ: اُكتُب، فَوَ الَّذي نَفسي بِيَدِهِ! ما يَخرُجُ مِنهُ إِلّا حَقٌّ.[۴۹۴]

 

  1. سنن أبى داوود - به نقل از عبد اللّٰهبن عمرو -: من هر چه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىشنيدم، مىنوشتم و در پى حفظ آنها بودم. قريشيان، مرا نهى كردند و گفتند: «هر چه را مىشنوى، مىنويسى، در حالى كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله انسانى است كه در حال خشم و خشنودى سخن مىگويد؟!». من هم از نوشتن دست كشيدم و اين را به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله گفتم. ايشان با انگشت خود به دهانش اشاره كرد و فرمود: «بنويس. سوگند به آن كه جانم به دست اوست، از آن، جز حق بيرون نمىآيد».

 

  1. كتاب من لا يحضره الفقيه عن شُعَيب بن واقِد عن الحسين بن زيد عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام - بَعدَ ذِكرِ حَديثِ مَناهِي النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله -: لا تُحَقِّروا شَيئاً مِنَ الشَّرِّ وَ إِن صَغُرَ في أَعيُنِكُم، وَ لا تَستَكثِروا شَيئاً من الخَيرِ وَ إِن كَبُرَ في أَعيُنِكُم؛ فَإِنَّهُ لا كَبيرَةَ مَعَ الاِستِغفارِ، وَ لا صَغيرَةَ مَعَ الإِصرارِ.

قالَ شُعَيبُ بنُ واقِدٍ: سَأَلتُ الحُسَينَ بنَ زَيدٍ عَن طولِ هٰذَا الحَديثِ، فَقالَ: حَدَّثَني جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام: أَنَّهُ جَمَعَ هٰذَا الحَديثَ مِنَ الكِتابِ الَّذي هُوَ إِملاءُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ خَطُّ عَلِيِّ بنِ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام بِيَدِهِ.[۴۹۵]

  1. كتاب من لا يحضره الفقيه - به نقل از شعيب بن واقد، از حسين بن زيد، از امام صادق، از پدرانش علیهم‌السلام پس از ذكر حديثِ در بر دارندۀ نهىهاى پيامبر صلی الله علیه و آله -: فرمود «هيچ بدىاى را اندک مشمريد، هر چند به نظرتان كوچک مىآيد و هيچ نيكوكارىاى را بسيار مشمريد، اگر چه در نظرتان بزرگ مىآيد؛ زيرا هيچ گناه بزرگى، با استغفار، [بزرگ] نيست و هيچ گناه كوچكى، با اصرار [و پشيمان نشدن]، كوچک نيست».

شعيب بن واقد مىگويد: از حسين بن زيد، در بارۀ طولانى بودن اين حديث پرسيدم. گفت: امام صادق علیه‌السلام به من فرمود كه اين حديث را از نوشتهاى گِرد آورده كه املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و دستخطّ على بن ابى طالب علیه‌السلام بوده است.

  1. الكافي عن محمّد بن مسلم: أَقرَأَني أَبو جَعفَرٍ عليه‌السلام صَحيفَةَ كِتابِ الفَرائِضِ الَّتي هِيَ إِملاءُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ خَطُّ عَلِيٍّ عليه‌السلام بِيَدِهِ.[۴۹۶]

 

  1. الکافی - به نقل از محمّد بن مسلم -: امام باقر علیه‌السلام كتاب فرائض [ارث] را كه به املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و دستخطّ على علیه‌السلام بود، براى من قرائت كرد.

 

  1. بصائر الدرجات عن محمّد بن مسلم، قال: سَأَلتُهُ [أيِ الإِمامَ الباقِرَ عليه‌السلام] عَن ميراثِ العِلمِ ما بَلَغَ[۴۹۷]؛ أَ جَوامِعُ هُوَ مِنَ العِلمِ أَم فيهِ تَفسيرُ كُلِّ شَيءٍ مِن هٰذِهِ الاُمورِ الَّتي يَتَكَلَّمُ فيهَا النّاسُ مِنَ الطَّلاقِ وَ الفَرائِضِ؟

فَقالَ: إِنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام كَتَبَ العِلمَ كُلَّهُ: القَضاءَ وَ الفَرائِضَ، فَلَو ظَهَرَ أَمرُنا فَلَم يَكُن شَيئاً[۴۹۸] إِلّا وَ فيهِ سُنَّةٌ نُمضيها.[۴۹۹]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از محمّد بن مسلم -: از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ ميراث علمى پرسيدم كه: چه اندازه و چگونه است؟ آيا قواعد كلّى و اجمالى است، يا همۀ اين چيزهايى كه مردم در بارۀ آنها گفتگو مىكنند، مانند احكام طلاق و ارث، به تفصيل در اين [علمِ به ارث رسیده] موجود است؟

فرمود: «على علیه‌السلام همۀ علم را نوشت؛ [احكام] قضاوت و ارث را. اگر ما چيره شويم [و حكومت را به دست گيريم]، هيچ چيزی نیست، جز آن كه سنّتى در آن است و ما آن را اجرا مىكنيم».

  1. الكافي عن زرارة: سَأَلتُ أَبا جَعفَرٍ عليه‌السلام عَنِ الجَدِّ، فَقالَ: ما أَجِدُ أَحَداً قالَ فيهِ إِلّا بِرَأيِهِ، إِلّا أَميرَ المُؤمِنينَ.

قُلتُ: أَصلَحَكَ اللهُ، فَما قالَ فيهِ أَميرُ المُؤمِنينَ؟

قالَ: إِذا كانَ غداً فَالقَني حَتّیٰ اُقرِئَكَهُ في كِتابٍ.

قُلتُ: أَصلَحَكَ اللهُ، حَدِّثني فَإِنَّ حَديثَكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِن أَن تُقرِئَنيهِ في كِتابٍ.

فَقالَ لِيَ الثّانِيَةَ: اِسمَع ما أَقولُ لَكَ؛ إِذا كانَ غَداً فَالقَني حَتّیٰ أُقرِئَكَهُ في كِتابٍ.

فَأَتَيتُهُ مِنَ الغَدِ بَعدَ الظُّهرِ، وَ كانَت ساعَتِيَ الَّتي كُنتُ أَخلو بِهِ فيها بَينَ الظُّهرِ وَ العَصرِ، وَ كُنتُ أَكرَهُ أَن أَسأَلَهُ إِلّا خالِياً خَشيَةَ أَن يُفتِيَني مِن أَجلِ مَن يَحضُرُهُ بِالتَّقِيَّةِ، فَلَمّا دَخَلتُ عَلَيهِ أَقبَلَ عَلَى ابنِهِ جَعفَرٍ عليه‌السلام فَقالَ لَهُ: أَقرِئ زُرارَةَ صَحيفَةَ الفَرائِضِ، ثُمَّ قامَ لِيَنامَ، فَبَقيتُ أَنَا وَ جَعفَرٌ عليه‌السلام فِي البَيتِ.

فَقامَ فَأَخرَجَ إِلَيَّ صَحيفَةً مِثلَ فَخِذِ البَعيرِ، فَقالَ: لَستُ أُقرِئُكَها حَتّیٰ تَجعَلَ لي عَلَيكَ اللهَ أَن لا تُحَدِّثَ بِما تَقرَأُ فيها أَحَداً أَبَداً حَتّیٰ آذَنَ لَكَ، وَ لَم يَقُل: «حَتّیٰ يَأذَنَ لَكَ أَبي».

فَقُلتُ: أَصلَحَكَ اللهُ، وَ لِمَ تُضَيِّقُ عَلَيَّ وَ لَم يَأمُركَ أَبوكَ بِذٰلِكَ؟

فَقالَ لي: ما أَنتَ بِناظِرٍ فيها إِلّا عَلیٰ ما قُلتُ لَكَ.

فَقُلتُ: فَذاكَ لَكَ. وَ كُنتُ رَجُلاً عالِماً بِالفَرائِضِ وَ الوَصايا، بَصيراً بِها، حاسِباً لَها، أَلبَثُ الزَّمانَ أَطلُبُ شَيئاً يُلقیٰ عَلَيَّ مِنَ الفَرائِضِ وَ الوَصايا لا أَعلَمُهُ فَلا أَقدِرُ عَلَيهِ، فَلَمّا أَلقیٰ إِلَيَّ طَرَفَ الصَّحيفَةِ إِذا كِتابٌ غَليظٌ يُعرَفُ أَنَّهُ مِن كُتُبِ الأَوَّلينَ، فَنَظَرتُ فيها فَإِذا فيها خِلافُ ما بِأَيدِي النّاسِ مِنَ الصِّلَةِ وَ الأَمرِ بِالمَعروفِ الَّذي لَيسَ فيهِ اختِلافٌ، وَ إِذا عامَّتُهُ كَذٰلِكَ، فَقَرَأتُهُ حَتّیٰ أَتَيتُ عَلیٰ آخِرِهِ بِخُبثِ نَفسٍ وَ قِلَّةِ تَحَفُّظٍ وَ سَقامِ رَأيٍ، وَ قُلتُ - و أَنَا أَقرَأُهُ -: باطِلٌ! حَتّیٰ أَتَيتُ عَلیٰ آخِرِهِ، ثُمَّ أَدرَجتُها وَ دَفَعتُها إِلَيهِ.

فَلَمّا أَصبَحتُ لَقيتُ أَبا جَعفَرٍ، فَقالَ لي: أَ قَرَأتَ صَحيفَةَ الفَرائِضِ؟

فَقُلتُ: نَعَم.

فَقالَ: كَيفَ رَأَيتَ ما قَرَأتَ؟

قالَ: قُلتَ: باطِلٌ لَيسَ بِشَيءٍ، هُو خِلافُ مَا النّاسُ عَلَيهِ.

قالَ: فَإِنَّ الَّذي رَأَيتَ - وَ اللهِ، يا زُرارَةُ - ه‍ُوَ الحَقُّ الَّذي رَأَيتَ، إِملاءُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ خَطُّ عَلِيٍّ عليه‌السلام بِيَدِهِ.

فَأَتانِي الشَّيطانُ فَوَسوَسَ في صَدري. فَقالَ: وَ ما يُدريهِ أَنَّهُ إِملاءُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ خَطُّ عَلِيٍّ عليه‌السلام بِيَدِهِ؟!

فَقالَ لي قَبلَ أَن أَنطِقَ: يا زُرارَةُ، لا تَشُكَّنَّ، وَدَّ الشَّيطانُ – وَ اللهِ – أَنَّكَ شَكَكتَ، وَ كَيفَ لا أَدري أَنَّهُ إِملاءُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله و خَطُّ عَلِيٍّ عليه‌السلام بِيَدِهِ وَ قَد حَدَّثَني أَبي عَن جَدّي أَنَّ أَميرَ المُؤمِنين حَدَّثَهُ ذٰلِكَ؟!

قالَ: قُلتُ: لا، كَيفَ جَعَلَنِيَ اللهُ فِداكَ؟! وَ نَدِمتُ عَلیٰ ما فاتَني مِنَ الكِتابِ، وَ لَو كُنتُ قَرَأتُهُ وَ أَنَا أَعرِفُهُ لَرَجَوتُ أَن لا يَفوتَني مِنهُ حَرفٌ.[۵۰۰]

  1. الكافى - به نقل از زُراره -: از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ [ارثِ] جد پرسيدم؟

فرمود: «كسى را نمىيابم كه در آن، به رأى خود سخن نگفته باشد، مگر امير مؤمنان علیه‌السلام».

گفتم: خدا خیرت دهد! امير مؤمنان علیه‌السلام در بارۀ آن، چه فرموده است؟

فرمود: «فردا به ديدارم بيا تا آن را از روى كتابى برايت بخوانم».

گفتم: خدا خیرت بدهد! برايم بگو كه گفتنت، برايم محبوبتر از آن است كه آن را از روى كتاب برايم بخوانى.

امام دوباره به من فرمود: «آنچه را به تو مىگويم، گوش كن. فردا به ديدارم بيا تا از روى كتاب، برايت بخوانم».

فردا بعد از ظهر، نزد امام علیه‌السلام رفتم و آن، همان وقتى بود كه ميان ظهر و عصر، به تنهايى خدمت امام علیه‌السلام مىرسيدم و خوش نداشتم كه جز در حالت خلوت و تنهايى از او سؤال كنم، مبادا كه به سبب حضور كسى، فتواى تقيّهاى به من بدهد. هنگامى كه نزد او آمدم، رو به فرزندش جعفر [صادق] علیه‌السلام كرد و به او فرمود: «دفترچۀ فرائض [ارث] را براى زُراره بخوان». سپس برخاست تا بخوابد و من با جعفر [صادق] علیه‌السلام در اتاق مانديم.

[امام] جعفر [صادق] علیه‌السلام برخاست و طومارى به بزرگى ران يک شتر برايم آورد و گفت: «آن را برايت نمىخوانم تا آن كه تعهّد الهى به من بدهى كه آنچه را در آن مىخوانى، هيچ گاه و به هيچ كسى نگويى تا آن كه [خودم] به تو اجازه دهم» و نگفت: «تا آن كه پدرم به تو اجازه دهد».

گفتم: خدا خیرت دهد! چرا بر من سخت مىگيرى، با آن كه پدرت، تو را به آن، فرمان نداد؟

به من فرمود: «تو در آن نمىنگرى، مگر با همان شرطى كه برايت گفتم».

گفتم: اين تعهّد را به تو مىدهم. [ناگفته نماند که] من مردى دانا به فرائض [ارث] و وصايا بودم و در آنها، بينا و محاسبهگر بودم و مدّتى در پىِ آن بودم كه چيزى از فرائض و وصايا به من عرضه شود كه من ندانم؛ امّا نمىيافتم. هنگامى كه يک سرِ طومار را به سوى من روانه كرد، ديدم نوشتۀ ضخيمى است و معلوم بود از نوشتههاى اوّليه [و مربوط به صدر اسلام] است.

در آن نگريستم. در آن [مطالبی ديدم] خلاف آنچه در نزد مردم بود، مانند صِله با خويشان [به وسيلۀ تقسيم ارث] و امر به نيكى كه ميان مردم، هيچ اختلافى در آن نيست. چون عموم مطالب آن، اين گونه بود، آن را با نارضايتى و كمتوجّهى و بدگمانى خواندم و به پايان بردم و در همان حالِ خواندن، [با خود] گفتم: باطل است، تا آن كه به آخرش رسيدم و آن را در هم پيچيدم و به او (امام صادق علیه‌السلام) دادم.

فردا صبح، امام باقر علیه‌السلام را ديدم. به من فرمود: «آيا دفترچۀ فرائض [ارث] را خواندى؟».

گفتم: آرى.

فرمود: «آنچه را خواندى، چگونه ديدى؟».

گفتم: باطل است و چيز درستى نيست و مخالف آن چيزى است كه مردم بر آن هستند.

فرمود: «اى زُراره! به خدا سوگند، آنچه ديدى، همه، حق است و املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و دستخطّ على علیه‌السلام است».

شيطان، سراغ من آمد و در سينهام وسوسه كرد و گفت: از كجا مىداند كه آن، املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و دستخطّ على علیه‌السلام است؟

پيش از آن كه سخن بگويم، امام علیه‌السلام به من فرمود: «اى زُراره! هيچ شک نكن. به خدا سوگند، شيطان، دوست دارد كه شک كنى. من چگونه ندانم كه آن، املاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و دستخطّ على علیه‌السلام است، در حالى كه پدرم [زین العابدین علیه‌السلام] از جدّم [حسين علیه‌السلام] برايم گفته كه امير مؤمنان علیه‌السلام آن را برايش گفته است؟!».

گفتم: نه[، شک نمىكنم]. چگونه [شک كنم]؟! خدا مرا فدايت كند! و بر آنچه از [مطالب] كتاب از دستم رفت، پشيمان شدم. اگر آن را مىشناختم و مىخواندم، اميد داشتم كه حرفى از آن را از دست ندهم.

  1. الإرشاد - في «بابِ شَذَراتٍ مِن کَلامِ الإِمام الصادق عليه‌السلام» -: کانَ یَقولُ عليه‌السلام: عِلمُنا غابِرٌ وَ مَزبورٌ، وَ نَكتٌ فِي القُلوبِ وَ نَقرٌ فِي الأَسماعِ، وَ إِنَّ عِندَنا الجَفرَ الأَحمَرَ وَ الجَفرَ الأَبيَضَ وَ مُصحَفَ فاطِمَةَ عليها السلام، وَ إِنَّ عِندَنا الجامِعَةَ فيها جَميعُ ما يَحتاجُ إِلَيهِ النّاسُ.

فَسُئِلَ عَن تَفسيرِ هٰذَا الكَلامِ، فَقالَ:

أمَّا الغابِرُ فَالعِلمُ بِما يَكونُ. وَ أَمَّا المَزبورُ فَالعِلمُ بِما كانَ. وَ أَمَّا النَّكتُ فِي القُلوبِ فَهُوَ الإِلهامُ. وَ النَّقرُ فِي الأَسماعِ حَديثُ المَلائِكَةِ؛ نَسمَعُ كَلامَهُم وَ لا نَریٰ أَشخاصَهُم.

وَ أَمَّا الجَفرُ الأَحمَرُ فَوِعاءٌ فيهِ سِلاحُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ لَن يَظَهَرَ حَتّیٰ يَقومَ قائِمُنا أَهلَ البَيتِ. وَ أَمَّا الجَفرُ الأَبيَضُ فَوِعاءٌ فيهِ تَوراةُ موسیٰ وَ إِنجيلُ عيسیٰ وَ زَبورُ داوودَ عليهم‌السلام وَ كُتُبُ اللهِ الأُولیٰ.

وَ أَمّا مُصحَفُ فاطِمَةَ عليها السلام فَفيهِ ما يَكونُ مِن حادِثٍ وَ أَسماءُ كُلِّ مَن يَملِكُ إِلیٰ أَن تَقومَ السّاعَةُ.

وَ أَمَّا الجامِعَةُ فَهِيَ كِتابٌ طولُهُ سَبعونَ ذِراعاً، إِملاءُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مِن فَلقِ[۵۰۱] فيهِ وَ خَطُّ عَلِيِّ بنِ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام بِيَدِهِ، فيهِ - وَاللهِ - جَميعُ ما يَحتاجُ النّاسُ إِلَيهِ إِلیٰ يَومِ القِيامَةِ، حَتّیٰ إِنَّ فيهِ أَرشَ الخَدشِ وَ الجَلدَةِ وَ نِصفِ الجَلدَةِ.[۵۰۲]

  1. الإرشاد ـ در باب «پاره‌هایی زرّین از سخن امام صادق علیه‌السلام» ـ همیشه می‌فرمود: «علم ما "غابر" و "مزبور" است و کوبِشی بر دلها و اثری در گوشهاست و همانا نزد ماست جَفر اَحمَر (سرخ) و جَفر اَبيض (سفيد) و مصحف فاطمه علیها السلام. همانا در پيش ماست "جامعه" كه در آن، همۀ آنچه مردم بِدان محتاجاند، هست».

شرح و توضيح اين سخنان از ايشان پرسيده شد.

فرمود: "غابر" علم به آينده است و "مزبور"، علم به گذشته، كوبش در دلها، الهام است و اثر در گوشها، سخن گفتن فرشتگان است. سخن آنان را مىشنويم و خودشان را نمىبينيم. جَفر سرخ نيز ظرفى است كه در آن، سلاح پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است و هرگز آشكار نخواهد شد تا قائم ما خانواده، قيام كند، و جَفر سفيد، ظرفى است كه در آن، تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داوود و كتابهاى پيشين خداست.

و در مصحف فاطمه علیها السلام، شرح وقايعى است كه از اين پس، پيش مىآيد و نام هر حكمرانى كه تا روز قيامت، حكومت میكند.

نیز "جامعه" طومارى است به درازاى هفتاد ذراع كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله [مطالب] آن را از دو لب مبارک خود، املا فرموده و على بن ابى طالب علیه‌السلام آن را به دستخطّ خود، نوشته است. به خدا سوگند، همۀ آنچه مردم تا روز قيامت بِدان محتاجاند، همه در آن، موجود است، حتّى حكم جريمۀ يک خراش و زدن يک تازيانه و نصف تازيانه».

  1. الإِمام الصادق عليه‌السلام: قالَ أَبي لِجابِرِ بنِ عَبدِ اللهِ الأَنصارِيِّ: إِنَّ لي إِلَيكَ حاجَةً فَمَتیٰ يَخِفُّ عَلَيكَ أَن أَخلُوَ بِكَ فَأَسأَلَكَ عَنها؟ فَقالَ لَهُ جابِرٌ: أَيَّ الأَوقاتِ أَحبَبتَهُ.

فَخَلا بِهِ في بَعضِ الأَيّامِ، فَقالَ لَهُ: يا جابِرُ، أَخبِرني عَنِ اللَّوحِ الَّذي رَأَيتَهُ في يَدِ أُمّي فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ ما أَخبَرَتكَ بِهِ أُمّي أَنَّهُ في ذٰلِكَ اللَّوحِ مَكتوبٌ.

فَقالَ جابِرٌ: أَشهَدُ بِاللهِ أَنّي دَخَلتُ عَلیٰ أُمِّكَ فاطِمَةَ عليها السلام في حَياةِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَهَنَّيتُها بِوِلادَةِ الحُسَينِ عليه‌السلام، وَ رَأَيتُ في يَدَيها لَوحاً أَخضَرَ، ظَنَنتُ أَنَّهُ مِن زُمُرُّدٍ، وَ رَأَيتُ فيهِ كِتاباً أَبيَضَ شِبهَ لَونِ الشَّمسِ، فَقُلتُ لَها: بِأَبي وَ أُمّي يا بِنتَ رَسولِ اللهِ! ما هٰذَا اللَّوحُ؟

فَقالَت: هٰذا لَوحٌ أَهداهُ اللهُ إِلیٰ رَسولِهِ صلّی اللّه عليه وآله، فيهِ اسمُ أَبي وَ اسمُ بَعلي وَ اسمُ ابنَيَّ وَ اسمُ الأَوصِياءِ مِن وُلدي، وَ أَعطانيهِ أَبي لِيُبَشِّرَني بِذٰلِكَ.

قالَ جابِرٌ: فَأَعطَتنيهِ أُمُّكَ فاطِمَةُ عليها السلام فَقَرَأتُهُ وَ استَنسَختُهُ.

فَقالَ لَهُ أَبي: فَهَل لَكَ يا جابِرُ أَن تَعرِضَهُ عَلَيَّ؟ قالَ: نَعَم. فَمَشیٰ مَعَهُ أَبي إِلیٰ مَنزِلِ جابِرٍ، فَأَخرَجَ صَحيفَةً مِن رَقٍّ.[۵۰۳]

فَقالَ: يا جابِرُ! اُنظُر في كِتابِكَ لِأَقرَأَ (أنَا) عَلَيكَ، فَنَظَرَ جابِرٌ في نُسخَتِهِ فَقَرَأَهُ أَبي، فَما خالَفَ حَرفٌ حَرفاً.[۵۰۴]

  1. امام صادق علیه‌السلام: پدرم (امام باقر علیه‌السلام) به جابر بن عبد اللّٰهانصارى فرمود: «با تو كارى دارم. چه وقت برايت ميسّر است كه تو را تنها ببينم و در بارۀ آن كار بپرسم؟». جابر به ایشان گفت: هر وقت كه شما دوست داشته باشيد.

پس، در يكى از روزها با او خلوت كرد و فرمود: «اى جابر! در بارۀ لوحى كه آن را در دست مادرم فاطمه دختر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله ديدهاى و در بارۀ نوشتۀ آن لوح كه مادرم تو را از آن آگاه ساخت، برايم بگو».

جابر گفت: به خدا گواهى مىدهم كه من در زمان زنده بودن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، خدمت مادرت فاطمه علیها السلام رسيدم تا تولّد حسين را به او تبريک بگويم. در دستش لوح سبزى ديدم كه گويا از زمرّد بود. در آن لوح، نوشتهاى سفيد به سان رنگ آفتاب ديدم. به ايشان گفتم: پدر و مادرم به فدايت، اى دختر پيامبر خدا! اين لوح چيست؟

[فاطمه علیها السلام] فرمود: «اين، لوحى است كه خداوند، آن را به پيامبرش صلی الله علیه و آله اهدا كرد كه نام پدرم و نام شوهرم و نام دو پسرم و نام اوصيا از نسل من در آن نوشته است. پدرم، اين لوح را به من داد تا با آن مرا بشارت دهد».

جابر گفت: مادرت فاطمه علیها السلام آن را به من داد و من، آن را خواندم و از روى آن، نسخهبردارى كردم.

پدرم به او فرمود: «اى جابر! آن را به من نشان مىدهى؟». گفت: آرى. پدرم همراه جابر، به خانهاش رفت. جابر، نوشتهاى از پوست، بيرون آورد.

پدرم فرمود: «اى جابر! تو نوشتهات را بنگر تا من برايت بخوانم». جابر، در نسخۀ خود نگريست و پدرم آن را خواند، به طورى كه حتّى يک حرف نيز با آن، اختلاف نداشت. [۵۰۵]

  1. الخصال عن عبد اللّهبن سِنان عن معروف بن خَرَّبوذ عن أَبي الطفيل عامر بن واثِلة عن حُذَيفة بن أَسيد الغفاري: لَمّا رَجَعَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مِن حَجَّةِ الوَداعِ وَ نَحنُ مَعَهُ، أَقبَلَ حَتَّى انتَهیٰ إِلَى الجُحفَةِ،[۵۰۶] فَأَمَرَ أَصحابَهُ بِالنُّزولِ، فَنَزَلَ القَومُ مَنازِلَهُم، ثُمَّ نودِيَ بِالصَّلاةِ، فَصَلّیٰ بِأَصحابِهِ رَكعَتَينِ، ثُمَّ أَقبَلَ بِوَجهِهِ إِلَيهِم فَقالَ لَهُم:

إِنَّهُ قَد نَبَّأَنِيَ اللَّطيفُ الخَبيرُ أَنّي مَيِّتٌ وَ أَنَّكُم مَيِّتونَ، وَ كَأَنّي قَد دُعيتُ فَأَجَبتُ، وَ إِنّي مَسؤولٌ عَمّا أُرسِلتُ بِهِ إِلَيكُم، وَ عَمّا خَلَّفتُ فيكُم مِن كِتابِ اللهِ وَ حُجَّتِهِ، وَ إِنَّكُم مَسؤولونَ، فَما أَنتُم قائِلونَ لِرَبِّكُم؟

قالوا: نَقولُ: قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ جاهَدتَ؛ فَجَزاكَ اللهُ عَنّا أَفضَلَ الجَزاءِ.

ثُمَّ قالَ لَهُم: أَ لَستُم تَشهَدونَ أَن لا إِلٰهَ إِلّا اللهُ، وَ أَنّي رَسولُ اللهِ إِلَيكُم، وَ أَنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أَنَّ النّارَ حَقٌّ، وَ أَنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ؟

فَقالوا: نَشهَدُ بِذٰلِكَ.

قالَ: اللّٰهُمَّ اشهَد عَلیٰ ما يَقولونَ. أَلا وَ إِنّي أُشهِدُكُم أَنّي أَشهَدُ أَنَّ اللهَ مَولايَ، وَ أَنَا مَولیٰ كُلِّ مُسلِمٍ، وَ أَنَا أَولیٰ بِالمُؤمِنينَ مِن أَنفُسِهِم، فَهَل تُقِرّونَ لي بِذٰلِكَ وَ تَشهَدونَ لي بِهِ؟

فَقالوا: نَعَم، نَشهَدُ لَكَ بِذٰلِكَ.

فَقالَ: أَلا مَن كُنتُ مَولاهُ فَإِنَّ عَلِيّاً مَولاهُ، وَ هُوَ هٰذا.

ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ عليه‌السلام فَرَفَعَها مَعَ يَدِهِ حَتّیٰ بَدَت آباطُهُما، ثُمَّ قالَ: اللّٰهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. أَلا وَ إِنّي فَرَطُكُم[۵۰۷] وَ أَنتُم وارِدونَ عَلَيَّ الحَوضَ حَوضي غَداً، وَ هُوَ حَوضٌ عَرضُهُ ما بَينَ بُصریٰ [۵۰۸] وَ صَنعاءَ، فيهِ أَقداحٌ مِن فِضَّةٍ عَدَدَ نُجومِ السَّماءِ. أَلا وَ إِنّي سائِلُكُم غَداً: ماذا صَنَعتُم فيما أَشهَدتُ اللهَ بِهِ عَلَيكُم في يَومِكُم هٰذا إِذا وَرَدتُم عَلَيَّ حَوضي؟ وَ ماذا صَنَعتُم بِالثِّقلَينِ مِن بَعدي؟ فَانظُروا كَيفَ تَكونونَ خَلَفتُموني فيهِما حينَ تَلقَوني؟

قالوا: وَ ما هٰذانِ الثِّقلانِ يا رَسولَ اللهِ؟

قالَ: أَمَّا الثِّقلُ الأَكبَرُ فَكِتابُ اللهِ عزّ وجلّ؛ سَبَبٌ مَمدودٌ مِنَ اللهِ وَ مِنّي في أَيديكُم، طَرَفُهُ بِيَدِ اللهِ وَ الطَّرَفُ الآخَرُ بِأَيديكُم، فيهِ عِلمُ ما مَضیٰ وَ ما بَقِيَ إِلیٰ أَن تَقومَ السّاعَةُ. وَ أَمَّا الثِّقلُ الأَصغَرُ فَهُوَ حَليفُ القُرآنِ، وَ هُوَ عَلِيُّ بنُ أَبي طالِبٍ وَ عِترَتُهُ عليه‌السلام، وَ إِنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّیٰ يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ.

قالَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذَ: فَعَرَضتُ هٰذَا الكَلامَ عَلیٰ أَبي جَعفَرٍ عليه‌السلام، فَقالَ: صَدَقَ أَبُو الطُّفَيلِ رحمه الله، هٰذَا الكَلامُ وَجَدناهُ في كِتابِ عَلِيٍّ عليه‌السلام و عَرَفناهُ.[۵۰۹]

  1. الخصال - به نقل از عبد اللّٰهبن سِنان، از معروف بن خَرّبوذ، از ابو طُفَيل عامر بن واثله، از حُذَيفة بن اَسيد غفارى -: چون پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از حجّة الوداع باز گشت و ما همراهش بوديم، راه رفت تا به جُحفه رسيد. سپس به ياران خود دستور داد كه اتراق كنند. آنها هم در آن جا خيمه زدند. نداى نماز، در داده شد و پيامبر صلی الله علیه و آله دو ركعت نماز را با ياران خود گزارد و آن گاه بديشان روى كرد و فرمود: «خداوند لطيف خبير، مرا آگاهانيده است كه مىميرم و شما نيز خواهيد مُرد. گويى مرا مىخوانند و من، پاسخ مىدهم. من در آنچه به سبب آن به سوى شما فرستاده شدهام و نيز در به يادگار نهادن كتاب و حجّت الهى، مسئول هستم، چنان كه شما مسئول هستيد. پس شما به خدايتان چه مىگوييد؟».

گفتند: مىگوييم: تو [پيام خدا را] رساندى و خيرخواهى كردى و كوشيدى. خداوند از طرف ما برترين پاداش را به تو بدهد!

پيامبر صلی الله علیه و آله سپس به آنها فرمود: «آيا گواهى نمىدهيد که معبودی جز اللّٰهنيست و من، فرستادۀ او به سوى شما هستم و بهشت و دوزخ و برانگيختن پس از مرگ، حق است؟».

گفتند: به همۀ اينها گواهى مىدهيم.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بار خدايا! بر آنچه مىگويند، گواه باش. هان! من، شما را گواه مىگيرم و شهادت مىدهم كه خداوند، سَرور و سالار من است و من، سَرور و سالار هر مسلمانى هستم و اين كه من به مؤمنان، از خودِ آنان سزاوارترم. آيا به اين جايگاه براى من اقرار داريد و آن را براى من گواهى مىدهيد؟».

گفتند: آرى. آن را براى تو گواهى مىدهيم.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هان! هر كه من سَرور و سالار اويم، على سَرور و سالار اوست و او همين است».

سپس پيامبر صلی الله علیه و آله، دست على علیه‌السلام را گرفت و با دست خود بالا برد تا زير بغل آن دو، هويدا شد. سپس فرمود: «خدايا! هر كه او را دوست مىدارد، دوست بدار و هر كه او را دشمن مىدارد، دشمن بدار. به يار او، يارى رسان و هر كه او را يارى نكرد، يارىاش مكن. هان! من جلودار شما هستم و شما كنار حوض [كوثر] نزد من خواهيد آمد. حوض من در فردا، حوضى است كه پهناى آن، فاصلۀ ميان بُصرا و صنعاست و به شمارِ اختران آسمان، جامهاى سيمين دارد. هان! فردا، هنگام آمدن به كنار حوض، من از شما خواهم پرسيد: در آنچه امروز خدا را در آن بر شما گواه گرفتم، چه كرديد و پس از من شما با ثقلين چه كرديد؟ پس بنگريد در نبودِ من، حقّم را در بارۀ اين دو به هنگام ديدارم چگونه ادا مىكنيد!».

گفتند: اى پيامبر خدا! اين دو ثقل، كدام هستند؟

فرمود: «ثقل اكبر، كتاب خداوند عز و جل است كه ريسمانى كشيده شده از خدا و من تا شماست كه يک سوى آن به دست خدا و سوى ديگرش به دست شماست. در آن، علم آنچه گذشته و آينده تا روز رستاخيز، آمده است و ثقل اصغر، همان همپيمان قرآن است و آن، على بن ابى طالب و خانوادۀ اوست و اين دو از يكديگر جدايى نمی‌پذيرند تا در كنار حوض [كوثر] نزد من آيند».

معروف بن خَرَّبوذ مىگويد: من اين سخن را بر ابو جعفر (امام باقر) علیه‌السلام عرضه كردم و او فرمود: «ابو طُفَيل، راست گفته است. ما اين سخن را در كتاب على علیه‌السلام يافتهايم و آن را مىشناسيم».

  1. الأمالي للطوسي عن يعقوب بن ميثم التمّار مولى الإمام زين العابدين عليه‌السلام: دَخَلتُ عَلیٰ أَبي جَعفَرٍ عليه‌السلام فَقُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ يَابنَ رَسولِ اللهِ! إِنّي وَجَدتُ في كُتُبِ أَبي أَنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام قالَ لِأَبي ميثَمٍ:... إِنّي سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ هُوَ يَقولُ: (ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا ٱلصَّالِحَاتِ أُولٰئِكَ هُم خَيرُ ٱلبَرِيَّةِ)[۵۱۰]، ثُمَّ التَفَتَ إِلَيَّ وَ قالَ: «هُم وَ اللهِ أَنتَ وَ شيعَتُكَ يا عَلِيُّ، وَ ميعادُكَ وَ ميعادُهُم الحَوضُ غَداً، غُرّاً مُحَجَّلينَ، مكُتَحِلينَ مُتَوَّجينَ».

فَقالَ أَبو جَعفَرٍ: هٰكَذا هُوَ عِياناً في كِتابِ عَلِيٍّ عليه‌السلام.[۵۱۱]

  1. الأمالى، طوسى - به نقل از يعقوب بن ميثم تمّار، از وابستگان امام زين العابدين علیه‌السلام -: نزد امام باقر علیه‌السلام رفتم و به ایشان گفتم: فدايت شوم، اى پسر پيامبر خدا! من در نوشتههاى پدرم ديدم كه على علیه‌السلام به پدرم ميثم گفته بود...: «من شنيدم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله [اين آيه را] مىخواند: (آنان كه ايمان آوردند و كار شايسته كردند، آنان، بهترينِ مردم هستند). سپس رو به من كرد و فرمود: "سوگند به خدا، اى على! آنان، تو و پيروانت هستيد. وعدۀ ديدار تو و آنان، فردا در كنار حوض است كه نورانىچهره و سرمه كشيده و تاج بر سر، خواهيد بود"».

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «اين مطلب، در كتاب على علیه‌السلام دقيقاً همين گونه آمده است».

  1. الكافي عن زرارة: وَجَدتُ في صَحيفَةِ الفَرائِضِ[۵۱۲]: رَجُلٌ ماتَ وَ تَرَكَ ابنَتَهُ وَ أَبَوَيهِ، فَلِلاِبنَةِ ثَلاثَةُ أَسهُمٍ، وَ لِلأَبَوَينِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنهُما سَهمٌ، يُقَسَّمُ المالُ عَلیٰ خَمسَةِ أَجزاءٍ، فَما أَصابَ ثَلاثَةَ أَجزاءٍ فَلِلاِبنَةِ، وَ ما أَصابَ جُزأَينِ فِلِلأَبَوَينِ.[۵۱۳]

 

  1. الكافى - به نقل از زُراره -: در دفترچۀ فرائض [ارث] يافتم: «مردى، در گذشته و دختر و پدر و مادرش را بر جاى نهاده است. براى دختر، سه سهم است و هر كدام از پدر و مادر، يک سهم دارند و ميراث، پنج قسمت مىشود. سه قسمت براى دختر است و دو قسمت براى پدر و مادر».

 

  1. تفسير فرات عن الأصبغ بن نُباتة: كُنتُ جالِساً عِندَ أَميرِ المُؤمِنينَ عَلِيِّ بنِ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام في مَسجِدِ الكوفَةِ، فَأَتاهُ رَجُلٌ مِن بَجيلَةَ يُكَنّیٰ أَبا خَديجَةَ... قالَ: يا أَميرَ المُؤمِنينَ، أَ عِندَكَ سِرٌّ مِن أَسرارِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله تُحَدِّثُنا بِهِ؟

قالَ: نَعَم، يا قَنبَرُ ائتِني بِالكِتابَةِ. فَفَضَّها، فَإِذا في أَسفَلِها سُلَيفَةٌ[۵۱۴] مِثلَ ذَنَبِ الفَأرَةِ، مَكتوبٌ فيها:

بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ. إِنَّ لَعنَةَ اللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ النّاسِ أَجمَعينَ عَلیٰ مَنِ انتَمیٰ إِلیٰ غَيرِ مَواليهِ، وَ لَعنَةُ اللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ النّاسِ أَجمَعينَ عَلیٰ مَن أَحدَثَ فِي الإِسلامِ أَو آویٰ مُحدِثاً، وَ لَعنَةُ اللهِ عَلیٰ مَن ظَلَمَ أَجيراً أَجرَهُ.[۵۱۵]

  1. تفسير فرات - به نقل از اصبغ بن نُباته -: خدمت امير مؤمنان على بن ابى طالب علیه‌السلام در مسجد كوفه نشسته بودم. مردى از قبيلۀ بَجيله - كه كنيهاش ابو خديجه بود - پيش آمد... و گفت: اى امير مؤمنان! آيا رازى از رازهاى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دارى كه برايمان باز گويى؟

فرمود: «آرى. اى قنبر! آن نوشته را بياور». امام علیه‌السلام آن را گشود. در پايين آن، پوست نازكى مانند دُمِ موش بود كه در آن نوشته شده بود: «به نام خداوند مهرگسترِ مهربان. لعنت خدا و فرشتگان او و همۀ مردمان بر كسى كه خود را به غير بستگان خويش، نسبت دهد! لعنت خدا بر كسى كه در اسلام، بدعتى گذارد يا بدعتگذارى را پناه دهد! لعنت خدا بر كسى كه حقّ كارگر را بخورَد!».

  1. المعجم الكبير عن ابن مسعود: جاءَ رَجُلٌ إِلیٰ فاطِمَةَ عليها السلام فَقالَ: يا بِنتَ رَسولِ اللهِ، هَل تَرَكَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عِندَكِ شَيئاً تُطرِفينيهِ؟[۵۱۶]

فَقالَت: يا جارِيَةُ، هاتِي تِلكَ الجَريدَةَ. فَطَلَبَتها فَلَم تَجِدها، فَقالَت: وَيحَكِ! اُطلُبيها؛ فَإِنَّها تَعدِلُ عِندي حَسَناً وَ حُسَيناً.

فَطَلَبَتها، فَإِذا هِيَ قَد قَمَّتها في قُمامَتِها[۵۱۷]، فَإِذا فيها:

قالَ مُحَمَّدٌ صلّی اللّه عليه وآله: «لَيسَ مِنَ المُؤمِنينَ مَن لَم يَأمَن جارُهُ بَوائِقَهُ، مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللهِ وَ اليَومِ الآخِرِ فَليُكرِم ضَيفَهُ، وَ مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللهِ وَ اليَومِ الآخِرِ فَلا يُؤذِ جارَهُ، مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللهِ وَ اليَومِ الآخِرِ فَليَقُل خَيراً أَو لِيَسكُت، إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الحَيِيَّ الحَليمَ العَفيفَ المُتَعَفِّفَ، وَ يُبغِضُ الفاحِشَ البَذيءَ السَّئّالَ[۵۱۸] المُلحِفَ[۵۱۹]، إِنَّ الحَياءَ مِنَ الإِيمانِ، وَ الإِيمانَ فِي الجَنَّةِ، وَ الفُحشَ مِنَ البَذاءِ، وَ البَذاءَ فِي النّارِ».[۵۲۰]

  1. المعجم الكبير - به نقل از ابن مسعود -: مردى نزد فاطمه علیها السلام آمد و گفت: اى دختر پيامبر خدا! آيا پيامبر خدا صلی الله علیه و آله چيزى برايت به ارث گذاشت كه آن را به من هديه دهى؟

فاطمه علیها السلام فرمود: «اى كنيز! آن نوشته را بياور». كنيز، آن را جستجو كرد و نيافت. فاطمه علیها السلام فرمود: «واى بر تو! آن را پيدا كن؛ چرا كه ارزش آن نزد من، برابر با ارزش حسن و حسين است».[۵۲۱]

كنيز، جُستجو كرد و آن را ميان خاكروبهها يافت. در آن، نوشته شده بود: «محمّد صلی الله علیه و آله گفت: "از مؤمنان نيست آن كه همسايه، از شرّش در امان نباشد. هر كس به خداوند و روز واپسين ايمان دارد، مهمانش را گرامى بدارد. هر كس به خداوند و روز واپسين ايمان دارد، همسايهاش را آزار ندهد. هر كس به خدا و روز واپسين ايمان دارد، بايد سخن نيک بر زبان آورد يا سكوت كند. به راستى كه خداوند، باحياىِ بردبار و پاک‌دامن را دوست مىدارد و دشنام دهندۀ بدزبانِ و سائل (درخواست كنندۀ) پافشاری کننده را دشمن مىدارد. به راستى كه شرم، از ايمان است و ايمان، در بهشت، جاى دارد و دشنام، از بدزبانى است و بدزبانى، در آتش جاى دارد».

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام: اُكتُب ما أُملي عَلَيكَ.

قالَ: يا نَبِيَّ اللهِ، أَ تَخافُ عَلَيَّ النِّسيانَ؟

فَقالَ: لَستُ أَخافُ عَلَيكَ النِّسيانَ، وَ قَد دَعَوتُ اللهَ لَكَ أَن يُحَفَّظَكَ وَ لا يُنسِيَكَ، وَ لٰكِنِ اكتُب لِشُرَكائِكَ.

قالَ: قُلتُ: وَ مَن شُرَكائي يا نَبِيَّ اللهِ؟

قالَ: الأَئِمَّةُ مِن وُلدِكَ، بِهِم تُسقیٰ أُمَّتِيَ الغَيثَ، وَ بِهِم يُستَجابُ دُعاؤُهُم، وَ بِهِم يَصرِفُ اللهُ عَنهُمُ البَلاءَ، وَ بِهِم تَنزِلُ الرَّحمَةُ مِنَ السَّماءِ، وَ هٰذا أَوَّلُهُم - وَ أَومَأَ بِيَدِهِ إِلَى الحَسَنِ عليه‌السلام -، ثُمَّ أَومَأَ بِيَدِهِ إِلَى الحُسَينِ عليه‌السلام، ثُمَّ قالَ: الأَئِمَّةُ مِن وُلدِهِ.[۵۲۲]

  1. امام باقر علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به امير مؤمنان علیه‌السلام فرمود: «آنچه را بر تو املا مىكنم، بنويس».

گفت: اى پيامبر خدا! از فراموشى من بيم دارى؟

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «از فراموشى تو بيم ندارم، كه من به درگاه خداوند، دعا كردهام حافظۀ تو را قوى گردانَد و از فراموشى بر كنارت بدارد؛ ولى براى شريكان خود بنويس».

[على علیه‌السلام] گفت: شريكان من، چه كسانىاند، اى پيامبر خدا؟

فرمود: «امامان كه از نسل تو هستند. با وجود آنهاست كه بر امّت من باران مىبارد و با وجود آنها، دعايشان مستجاب مىشود و خداوند به خاطر آنها، بلا را از امّتم مىگردانَد و به خاطر وجود آنهاست كه از آسمان، رحمت مىبارد و اين، نخستين ايشان است» و با دست به حسن علیه‌السلام اشاره كرد. سپس با دست به حسين علیه‌السلام اشاره كرد و فرمود: «امامان، از نسل اويند».

  1. كفاية الأثر عن أَبي سَلَمة: إِنّي دَخَلتُ عَلیٰ عائِشَةَ وَ هِيَ حَزينَةٌ، فَقُلتُ لَها: ما يُحزِنُكِ يا أُمَّ المُؤمِنينَ؟

قالَت: فُقِدَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله وَ تَظاهَرَ الحَسَكاتُ[۵۲۳]. ثُمَّ قالَت: يا سَمُرَةُ، اِيتِني بِالكِتابِ. فَحَمَلَتِ الجارِيَةُ إِلَيها كِتاباً، فَفَتَحَت و نَظَرَت فيهِ طَويلاً، ثُمَّ قالَت: صَدَقَ رَسولُ اللهِ.

فَقُلتُ: ما يا أُمَّ المُؤمِنينَ؟

فَقالَت: أَخبارٌ وَ قِصَصٌ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.

قُلتُ: فَهَلّا تُحَدِّثيني بِشَيءٍ سَمِعتِهِ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله؟

قالَت: نَعَم، حَدَّثَني حَبيبي رَسولُ اللهِ.

قالَ: مَن أَحسَنَ فيما بَقِيَ مِن عُمُرِهِ غَفَرَ اللهُ لِما مَضیٰ وَ ما بَقِيَ، وَ مَن أَساءَ فيما بَقِيَ مِن عُمُرِهِ أُخِذَ فيما مَضیٰ وَ فيما بَقِيَ.[۵۲۴]

  1. كفاية الأثر - به نقل از ابو سلمه -: نزد عايشه رفتم و او اندوهگين بود. به وى گفتم: اى مادر مؤمنان! چه چيز اندوهگينت كرده است؟

گفت: پيامبر صلی الله علیه و آله از دنيا رفته و كينه و دشمنى، پديدار شده است. آن گاه گفت: اى سَمُره! نوشته را بياور. وى نوشته را برايش آورد و آن را گشود و مدّتى دراز در آن نگريست. آن گاه گفت: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله راست گفت.

گفتم: چه چيز را، اى مادر مؤمنان؟

گفت: اخبار و داستانهايى است از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله.

گفتم: آيا چيزى از آنچه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهاى، برايم نمىگويى؟

گفت: چرا. محبوبم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله برايم گفت: «هر كس در باقى ماندۀ عمرش نيكى كند، خداوند، گذشته و باقى ماندۀ [عمر] او را مىآمرزد و هر كس در باقى ماندۀ عمرش بدى كند، به جهت گذشته و باقى ماندهاش مؤاخذه مىشود».

  1. فضائل الصحابة لابن حنبل عن مَعمَر: سَأَلتُ الزُّهرِيَّ: مَن كانَ كاتِبَ الكِتابِ يَومَ الحُدَيبِيَةِ؟

فَضَحِكَ و قالَ: هُوَ عَلِيٌّ عليه‌السلام، و لَو سَأَلتَ هٰؤُلاءِ قالوا: عُثمانُ - يَعني بَني أُمَيَّةَ -.[۵۲۵]

  1. فضائل الصحابة، ابن حنبل - به نقل از مَعمَر -: از زُهرى پرسيدم: نويسندۀ صلحنامۀ حديبيه چه كسى بود؟

او خنديد و گفت: نويسندۀ صلحنامه، على علیه‌السلام بود؛ ولى اگر از اينها - يعنى از امويان - بپرسى، مىگويند: عثمان بود.

  1. المعجم الأوسط عن أَبي هريرة: إِنَّ رَجُلاً شَكا إِلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله سوءَ الحِفظِ، فَقالَ صلّی اللّه عليه وآله: اِستَعِن بِيَمينِكَ عَلیٰ حِفظِكَ.[۵۲۶]

 

  1. المعجم الأوسط - به نقل از ابو هُرَيره -: مردى از حافظۀ بدش به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شِكوه كرد. فرمود: «از دست راستت براى حفظ كردنت، كمک بگير [و بنويس]».

 

  1. سنن الترمذي عن أَبي هريرة: كانَ رَجُلٌ مِنَ الأَنصارِ يَجلِسُ إِلَى النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، فَيَسمَعُ مِنَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله الحَديثَ فَيُعجِبُهُ وَ لا يَحفَظُهُ، فَشَكا ذٰلِكَ إِلَى النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، إِنّي أَسمَعُ مِنكَ الحَديثَ فَيُعجِبُني وَ لا أَحفَظُهُ!

فَقالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: اِستَعِن بِيَمينِكَ - و أَومَأَ بِيَدِهِ لِلخَطِّ -.[۵۲۷]

  1. سنن الترمذى - به نقل از ابو هُرَيره -: مردى انصارى نزد پيامبر صلی الله علیه و آله مىآمد و مىنشست و از ايشان، حديث مىشنيد و از آن خوشش مىآمد، امّا به يادش نمىماند. او به پيامبر صلی الله علیه و آله شِكوه كرد و گفت: اى پيامبر خدا! من از شما حديث مىشنوم و خوشم مىآيد، امّا در حافظهام نمىماند!

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «از دست راستت كمک بگير» و با دستش به نوشتن، اشاره كرد.

  1. مسند ابن حنبل عن عبد اللّهبن عمرو: قُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، إِنّا نَسمَعُ مِنكَ أَحاديثَ لا نَحفَظُها، أَ فَلا نَكتُبُها؟

قالَ: بَلیٰ، فَاكتُبوها.[۵۲۸]

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از عبد اللّٰهبن عمرو -: گفتم: اى پيامبر خدا! ما احاديثى از تو مىشنويم كه آنها را حفظ نمىشويم. آيا آنها را ننويسيم؟ فرمود: «چرا، آنها را بنويسيد».

 

  1. المعجم الكبير عن رافع بن خَديج: قُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، إِنّا نَسمَعُ مِنكَ أَشياءَ، فَنَكتُبُها؟

فَقالَ: اُكتُبوا وَ لا حَرَجَ.[۵۲۹]

  1. المعجم الكبير - به نقل از رافع بن خديج -: گفتم: اى پيامبر خدا! ما از تو چيزهايى مىشنويم. آنها را بنويسيم؟ فرمود: «بنويسيد كه مشكلى نيست».

 

  1. الإمام العسكري عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله – و قَد أَخبَرَ النّاسَ قَبلَ مَعرَكَةِ بَدرٍ بِمَن سَیُقتَلُ مِنَ المُشرِكينَ فيها بِأَسمائِهِم وَ مَواضِعِ قَتلِهِم، ثُمَّ قالَ -: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ وَ اليَهودِ! اُكتُبوا بِما سَمِعتُم.

فَقالوا: يا رَسولَ اللهِ، قَد سَمِعنا وَ وَعَينا وَ لا نَنسیٰ.

فَقالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: الكِتابَةُ أَفضَلُ وَ أَذكَرُ لَكُم.[۵۳۰]

  1. امام عسكرى علیه‌السلام – در بیان حدیثی که پيامبر خدا صلی الله علیه و آله پيش از جنگ بدر، از اسامى كشتگان مشركان و جاى كشته شدنشان خبر داد -: سپس فرمود: «اى مسلمانان و اى يهوديان! آنچه را شنيديد، بنويسيد».

گفتند: اى پيامبر خدا! ما شنيديم و حفظ كرديم و فراموش نمىكنيم.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «نوشتن، برتر و برايتان يادآورتر است».

۳ / ۴: كِتابَةُ حَديثِ أَهلِ البَيتِ عليهم‌السلام في عَصرِهِم

۳ / ۴: نگارش حديث اهل بيت علیهم‌السلام در روزگار آنان

  1. الطبقات الكبریٰ عن عِلباء بن أَحمر: إِنَّ عَلِيَّ بنَ أَبي طالِبٍ عليه‌السلام خَطَبَ النّاسَ فَقالَ: مَن يَشتَري عِلماً بِدِرهَمٍ؟

فَاشتَرَى الحارِثُ الأَعوَرُ صُحُفاً بِدِرهَمٍ، ثُمَّ جاءَ بِها عَلِيّاً فَكَتَبَ لَهُ عِلماً كَثيراً.

ثُمَّ إِنَّ عَلِيّاً خَطَبَ النّاسَ بَعدُ فَقالَ: يا أَهلَ الكوفَةِ! غَلَبَكم نِصفُ رَجُلٍ![۵۳۱]

  1. الطبقات الكبرى - به نقل از عَلباء بن اَحمر -: على بن ابى طالب علیه‌السلام براى مردم، سخنرانى كرد و فرمود: «چه كسى يک دانش را با يک درهم مىخرد؟».

حارث اَعوَر، كاغذهايى را به يک درهم خريد و آنها را نزد على علیه‌السلام آورد و ايشان هم براى او دانش فراوانى نگاشت.

بعدها كه امام علیه‌السلام براى مردم سخنرانى كرد، فرمود: «اى اهل كوفه! نيمهمردى[۵۳۲] از همۀ شما پيشى گرفت».

  1. الكافي عن أَبي عمرو المتطبّب: عَرَضتُهُ [أي كِتابَ الديات] عَلیٰ أَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، قالَ: أَفتیٰ أَميرُ المُؤمِنينَ عليه‌السلام فَكَتَبَ النّاسُ فُتياهُ، وَ كَتَبَ بِهِ أَميرُ المُؤمِنينَ إِلیٰ أُمَرائِهِ وَ رُؤوسِ أَجنادِهِ، فَمِمّا كانَ فيهِ:

إِن أُصيبَ شُفرُ[۵۳۳] العَينِ الأَعلیٰ فَشُتِرَ[۵۳۴]، فَدِيَتُهُ ثُلُثُ دِيَةِ العَينِ مِئَةُ دينارٍ وَ سِتَّةٌ وَ سِتّونَ ديناراً وَ ثُلُثا دينارٍ. وَ إِن أُصيبَ شُفرُ العَينِ الأَسفَلُ فَشُتِرَ، فَدِيَتُهُ نِصفُ دِيَةِ العَينِ مِئَتا دينارٍ وَ خَمسونَ ديناراً. وَ إِن أُصيبَ الحاجِبُ فَذَهَبَ شَعرُهُ كُلُّهُ، فَدِيَتُهُ نِصفُ دِيَةِ العَينِ مِئَتا دينارٍ وَ خَمسونَ ديناراً، فَما أُصيبَ مِنهُ فَعَلیٰ حِسابِ ذٰلِكَ.[۵۳۵]

  1. الكافى - به نقل از ابو عمرو مُتطبّب -: آن (كتاب ديات) را بر امام صادق علیه‌السلام عرضه كردم. فرمود: «امير مؤمنان علیه‌السلام فتوا داد و مردم، فتواهاى او را نوشتند و امير مؤمنان علیه‌السلام آنها را براى اميران و فرماندهان لشكرش فرستاد و از آن جمله، اين بود: "اگر صدمه به پلک بالاى چشم وارد آيد و معيوب شود و به بالا باز گردد، ديهاش يکسوم ديۀ چشم است: ۱۶۶ و دو سوم دينار، و اگر پلک پايين چشم همينگونه آسيب ببيند، ديهاش نصف ديۀ چشم است: ۲۵۰ دينار، و اگر به ابرو آسيبى برسد و همۀ موى آن از ميان برود، ديهاش نصف ديۀ چشم است: ۲۵۰ دينار، و هر صدمهاى كه [كمتر] باشد، به همين نسبت، محاسبه مىشود"».

 

  1. مشكاة الأنوار عن جابر عن الإمام الباقر عليه‌السلام، قال: قالَ عليه‌السلام لِكاتِبِ كُتُبِهِ أَن يَصنَعَ هٰذِهِ الدَّفاتِرَ كَراريسَ، وَ قالَ عليه‌السلام: وَجَدنا كُتُبَ عَلِيٍّ عليه‌السلام مُدرَجَةً.[۵۳۶]

 

  1. مشكاة الأنوار - به نقل از جابر -: امام باقر علیه‌السلام به نويسندۀ نامههایش (/ نوشته‌هایش) گفت که اين دفترها را به صورت مجلّد در آورد. نيز فرمود: «كتابهاى / نامههاى) على علیه‌السلام را به صورت جلد شده يافتيم».

 

  1. الغيبة للنعماني عن سالم الأشَلّ عن حُصَين التَّغلِبي:... ثُمَّ نَظَرَ إِلَيَّ أَبو جَعفَرٍ عِندَ فَراغِهِ مِن كَلامِهِ، فَقالَ: أَ حَفِظتَ أَم أَكتُبُها لَكَ؟ فَقُلتُ: إِن شِئتَ. فَدَعا بِكُراعٍ مِن أَديمٍ أَو صَحيفَةٍ فَكَتَبَها لي، ثُمَّ دَفَعَها إِلَيَّ.

وَ أَخرَجَها حُصَينٌ إِلَينا فَقَرَأَها عَلَينا، ثُمَّ قالَ: هٰذا كِتابُ أَبي جَعفَرٍ عليه‌السلام.[۵۳۷]

  1. الغيبة، نعمانى - به نقل از سالم اَشَل، از حُصَين تغلبى -: سپس امام باقر علیه‌السلام سخنش را كه تمام كرد، به من نگريست و فرمود: «آيا آن را حفظ كردى يا برايت بنويسم؟». گفتم: اگر مىخواهيد [بنويسيد]. امام علیه‌السلام حاشيۀ باريک پوستى يا كاغذى خواست و آن را نوشت. سپس آن را به من سپرد.

حُصَين، آن را براى ما بيرون آورد و برايمان خواند. سپس گفت: «اين، نوشتۀ امام باقر علیه‌السلام است».

  1. مهج الدعوات عن أَبي الوَضّاح: فَحَدَّثَني أَبي، قالَ: كانَ جَماعَةٌ مِن خاصَّةِ أَبِي الحَسَنِ عليه‌السلام مِن أَهلِ بَيتِهِ وَ شيعَتِهِ يَحضُرونَ مَجلِسَهُ وَ مَعَهُم في أَكمامِهِم أَلواحُ آبنوسٍ[۵۳۸] لِطافٌ وَ أَميالٌ، فَإِذا نَطَقَ أَبُو الحَسَنِ عليه‌السلام بِكَلِمَةٍ أَو أَفتیٰ في نازِلَةٍ، أَثبَتَ القَومُ ما سَمِعوا مِنهُ في ذٰلِكَ.[۵۳۹]

 

  1. مهج الدعوات - به نقل از ابو وضّاح -: پدرم برايم گفت: گروهى از خواصّ ابو الحسن (امام كاظم) علیه‌السلام كه از خاندان و شيعيان ايشان بودند، با لوحهايى از چوب لطيف آبنوس و قلمهايى كه در آستين داشتند، در مجلسِ ايشان حاضر مىشدند و چون امام ابو الحسن علیه‌السلام سخنى مىفرمود يا در بارۀ پيشامدى، فتوايى مىداد، آنان نيز آنچه را از او در آن باره مىشنيدند، در آنها [مىنگاشتند و] ثبت مىكردند.

 

  1. الاختصاص عن حمزة بن عبد اللّهالجعفريّ: كَتَبتُ في ظَهرِ قِرطاسٍ: إِنَّ الدُّنيا مُمَثَّلَةٌ لِلإِمامِ كَفِلقَةِ الجَوزَةِ. فَدَفَعتُهُ إِلیٰ أَبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام فَقُلتُ لَهُ: إِنَّ أَصحابَنا رَوَوا حَديثاً ما أَنكَرتُهُ غَيرَ أَنّي أُحِبُّ أَن أَسمَعَهُ مِنكَ.

قالَ: فَنَظَرَ فيهِ ثُمَّ طَواهُ، حَتّیٰ ظَنَنتُ قَد شَقَّ عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ عليه‌السلام: هُوَ حَقٌّ، فَحَوِّلهُ في أَديمٍ.[۵۴۰]

  1. الاختصاص - به نقل از حمزة بن عبد اللّٰهجعفرى -: بر پشت كاغذى نوشتم: دنيا براى امام، مانند يک دانه گردو، روشن و آشكار است. آن را به امام رضا علیه‌السلام دادم و به ايشان گفتم: ياران ما، حديثى را روايت كردهاند كه انكارش نكردهام؛ امّا دوست دارم آن را از شما بشنوم.

امام علیه‌السلام در آن نگريست و سپس آن را پيچيد، به گونهاى كه پنداشتم بر او گران آمده است. آن گاه فرمود: «این، حقیقت است. آن را به [روىِ] پوست، منتقل كن [كه ماندگارىاش بيشتر است]».

تحليلى در بارۀ نگارش حديث، پس از پيامبر صلی الله علیه و آله[۵۴۱]

نگارش سخنان پيامبر صلّی اللّه علیه و آله از آغاز تا پايان سدۀ اوّل هجرى، دوران پر فراز و نشیبی را گذرانده است. ابتدا و در حضور پيامبر، روايات ايشان نوشته مىشد، ولى پس از رحلت ایشان در دهۀ دوم هجرت، کتابت روايات نبوى متوقّف شد. بهانههاى گوناگونى براى اين امر بيان شده است که هيچ یک مقبول نمینماید. کاهش نگارش حديث در دورهای نزديک به صد سال، پيامدهاى ناگوارى در عرصۀ معارف دينى و سنّت نبوى پديد آورد. البتّه پس از این دوره و در پایان سدۀ اوّل هجری، ممنوعيت نگارش حدیث لغو شد، فرهنگ مکتوب، به تدریج جای‌گزين فرهنگ شفاهى گردید و روايات نبوى، کتابت و تدوين شدند. اکنون به بررسی مباحث مربوط به این موضوع می‌پردازیم.

نگارش حديث در عصر پيامبر صلی الله علیه و آله

کتابت و ثبت سخنان رهبران و شخصيتهاى اثرگذار، شيوهاى کهن و عقلايى است که موجب ماندگارى و بقاى متون مهم مىشود، هر چند گاه نیازمند اجازه گرفتن بویژه برای نشر آن است. از اين رو، طبيعى است که نگارش روايات پيامبر صلی الله علیه و آله نيز ميان پيروان ايشان رواج داشته باشد. پيامبر صلّی اللّه علیه و آله خود نیز در سفارش به کتابت سخنانشفرمود: «اين دانش را بنويسيد»[۵۴۲] يا «دانش را با کتابت، در بند کنيد»[۵۴۳] و نیز «اين علم را بنويسيد که در دنيا يا آخرت، به شما سود مىرساند».[۵۴۴]

برخى افراد مانند رافع بن خديج نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواستند روايت ایشان را بنویسند و پيامبر صلی الله علیه و آله اجازه فرمود.[۵۴۵] پس از فتح مکّه نیز پيامبر صلی الله علیه و آله خطبه خواند و در پايان سخن، مردى يمنى به نام ابو شاه از پيامبر صلّی اللّه علیه و آله خواست که آن خطبه براى او نوشته شود. پيامبر نیز به اصحابش فرمود: «اين خطبه را براى ابو شاه بنويسيد».[۵۴۶]

شخصى نیز خدمت پيامبر صلی الله علیه و آله رسيد و از کمحافظه بودن خود، شکوه کرد. پيامبر صلّی اللّه علیه و آله به دستان او اشاره کرد و فرمود: «از دستت، کمک بگير و اين آثار را بنویس».[۵۴۷]

امام على علیه‌السلام و نگارش احاديث پيامبر صلی الله علیه و آله

امام على علیه‌السلام نقش بىنظيرى در کتابت حديث نبوى داشته و نخستين و بزرگترين نگارندۀ احاديث پيامبر بوده است. ايشان، نگارش برخی پيماننامههاى رسمى را بر عهده داشت و افزون بر آن، مجموعههاى «صحيفۀ علی» و «کتاب على» را نيز از سخنان پیامبر، گرد آورد. «صحيفۀ على»، نوشتۀ کوچکى از سخنان پيامبر و همواره متّصل به غلاف شمشير امام على بوده است.[۵۴۸] منابع معتبر حديثى اهل سنّت، از آن فراوان ياد نموده و احاديثش را نقل کردهاند.

نام اين صحيفه، ده بار در صحيح البخارى، سه بار در صحيح مسلم و پنج بار در ديگر کتابهاى مشهور اهل سنّت، آمده است که مجموعا نُه حديث را حکايت کردهاند.[۵۴۹]

کتاب امام على، بزرگ و نوشته‌‌ای از پوست به طول هفتاد ذراع بوده که چون در هم پیچیده و جمع مىشد، به کلفتى ران شتر می‌‌گشت.

یادکرد از کتاب علی علیه‌السلام و نقل رواياتش در منابع حديثى شيعه، پُربسامد است. اهل بيت علیهم‌السلام به آن استناد کرده و احکامى را از آن بر خواندهاند.[۵۵۰] شيوۀ تدوين اين کتاب، بدینگونه بوده که پيامبر صلی الله علیه و آله مطالب مختلفى را بر امام على املا مىکرد و ايشان نيز آنها را می‌‌نوشت. اُمّ سلمه، همسر پيامبر مىگويد: «پيامبر خدا در حالى که على نزدش بود، پوستى دبّاغى شده خواست. ايشان پيوسته املا مىکرد و على نگاشت تا آن که داخل پوست و پشت و گوشههاى آن، پر از نوشته شد».[۵۵۱] امام على علیه‌السلام خود به محتواى اين کتاب اشاره نموده است.[۵۵۲]

کتابهاى ديگرى به خطّ امام على علیه‌السلام با نام‌های «جامعه»،[۵۵۳] «جَفر»[۵۵۴] و «صحيفة الفرائض»[۵۵۵] معرّفى شدهاند که مشابه کتاب امام على می‌‌نمایند.[۵۵۶]

گفتنی است دستۀ ديگرى از نگاشتههاى حديثى دورۀ پيامبر، فرمانها، دستور العملها، معاهده‌ها و نامههاى حکومتى با حجم زیاد هستند که سندی روشن بر رواج کتابت سخنان پيامبر در روزگار ايشاناند.[۵۵۷]

نگارش حديث به وسیلۀ ديگر اصحاب

اصحاب ديگرى که سواد خواندن و نوشتن داشتند و اهمّيت سخنان پيامبر را درک مىکردند، به يادگيرى و نگارش سخنان ایشان، اهتمام داشتند. سلمان فارسى، انس بن مالک، عبد اللّٰهبن عبّاس و جابر بن عبد اللّٰهانصارى، از جمله صحابيان نگارندۀ حدیث بودهاند.[۵۵۸] ابو بکر نيز پانصد حديث از پيامبر نوشته بود که در زمان خلافت خود و به بهانۀ جلوگيرى از اختلاف، آنها را آتش زد.[۵۵۹]خليفۀ دوم نيز در دورۀ خلافت خويش، از صحابيان پيامبر خواست تا نگاشتههاى روايى خود را نزد او بياورند. چون نوشتههاى آنها گِرد آمد و به صورت پشتهاى در آمد، آنها را سوزاند.[۵۶۰] اين گزارش آشکار مىکند که شمار در خور توجّهى از صحابه، حديثنگار بودهاند. عبد اللّٰهبن عمرو بن عاص نيز از جمله نگارندگان حديث در عصر پيامبر بوده است.[۵۶۱] او مىگويد: «من هر آنچه از پيامبر مىشنيدم، مىنوشتم و مقصودم حفاظت آنها بود».[۵۶۲]

توصيه به نگارش روايات نبوى تا آخرين روزهاى حيات پیامبر، ادامه داشت. ایشان تنها چهار روز قبل از رحلت خود، از حاضران خواست تا قلم و دواتى بياورند تا متنى را کتابت کند که با وجود آن، امّت اسلامى هرگز گمراه نشوند.[۵۶۳] متأسّفانه، اين درخواست پيامبر با اعتراض و بگومگوى برخى، عملی نشد. ابن عبّاس، داستان جلوگيرى از نگارش حديث پيامبر صلی الله علیه و آله را با حالتى حزنآلود، گزارش کرده است.[۵۶۴]

نگارش حديث در عصر خلفا

در زمان حيات پيامبر صلی الله علیه و آله و گاه به امر ايشان، روايات نوشته مىشدند.[۵۶۵] البتّه گاه زمزمههايى در مخالفت با نگارش همۀ سخنان پیامبر به گوش می‌رسیده، که در خور توجّه نبوده و بازتاب جدّى ميان صحابه نداشته‌اند. گزارش عبد اللّٰهبن عمرو، مخالفت افرادى سرشناس و اثرگذار از قبيلۀ قريش را بازگو مىکند.[۵۶۶] بهانۀ آنان، سخن گفتن پيامبر صلی الله علیه و آله در حالت خشنودى يا ناخشنودى بوده است که گویی ناظر به «ستایش‌ها و نکوهشهای پيامبر صلّی اللّه علیه و آله در بارۀ برخى اصحاب» بوده؛ زیرا دور از ذهن است که با بيان احکام فقهى يا آموزههاى تفسيرى، مخالفت کرده باشند. روشن است که اينان، ستايش و نکوهش پیامبر را به زیان خود مىديده‌اند و خواستهاند که آنها را برخاسته از حبّ و بغض شخصى و نه نشئت گرفته از منشأ وحيانى جلوه دهند. به احتمال، معترضان به نگارش سخنان پيامبر صلی الله علیه و آله، همان گروهىهستند که پس از رحلت ايشان، ديدگاه خود را در عدم نگارش حديث نبوى به همۀ مسلمانان، تحمیل کردند. شعار اين گروه، «حسبُنا کتابُ اللّٰه» بود و آن را به گونههاى متفاوت بيان نمودند.

پس از رحلت پيامبر صلّی اللّه علیه و آله، جريان حاکم کوشید تا با توصيه، بخشنامه و حتّى تهديد، نگارش و تدوين روايات پيامبر صلی الله علیه و آله را متوقّف سازد. خليفۀ اوّل، نخستين گام را در اين مسير برداشت. ذهبی به نقل از عايشه، دختر ابو بکر و همسر پيامبر، چنین آورده است:

پدرم، پانصد حديث پيامبر را گرد آورده بود. شبى ناراحت بود و در بسترش آرام و قرار نداشت. صبح‌دم، مرا خواست و گفت: دخترم! احاديث مرا بياور. آنها را برايش بردم و او همۀ آنها را سوزاند. سبب را پرسيدم. گفت: ترسيدم که بميرم و در ميان اين احاديث من، حديثى يافت شود که آن را از شخص راستگویی شنيده باشم، ولى او برايم دقيق گزارش نکرده باشد.[۵۶۷]

ذهبى در گزارش ديگرى از ابن مليکه مىنويسد:

پس از رحلت پيامبر خدا، ابو بکر، مسلمانان را گِرد آورد و گفت: شما احاديثى را از پيامبر نقل مىکنيد و در آن، اختلاف داريد؛ مردمان پس از شما اختلافهاى بيشترى خواهند داشت. بنا بر اين، هيچ سخنى را از پيامبر خدا نقل نکنيد و اگر کسى از شما در اين باره پرسش کرد، در پاسخ او بگوييد: ميان ما و شما، قرآن، حاکم است. حلال آن را حلال شماريد و حرام آن را حرام بداريد.[۵۶۸]

خليفۀ اوّل با اين سخن، حجّت معتبر و قابل استناد در ميان مردم را منحصر به کتاب خدا (قرآن) دانست و همۀ روايات نبوى را از دايرۀ افاده و استفاده، خارج ساخت.

در زمان خليفۀ دوم، جلوگيرى از تدوين حديث، با شدّت بيشترى ادامه يافت. اقدامات خليفۀ دوم برای نگارش نيافتن روايات پيامبر صلی الله علیه و آله، در چند محور به انجام رسید: نهى از تدوين سنن (احکام فقهى)،[۵۶۹] منع از نگارش حديث، پرهيز از نقل حديث و در نهايت، قطع ارتباط نومسلمانان با اصحاب راوی حدیث پيامبر.

خليفۀ دوم، ابتدا از صحابیان در بارۀ گردآورى سنن پيامبر صلّی اللّه علیه و آله نظرخواهى کرد و آنان، موافقت خود را با اين موضوع، اعلام کردند. پس از آن، خليفۀ دوم به مدّت يک ماه با خود اندیشید و در نهايت از اصحاب پيامبر خواست تا نوشتههاى حديثى خود را نزد او بياورند. پس از گردآورى همۀ احاديث، خليفه به سوزاندن همۀ ميراث حديثى پيامبر، فرمان داد. توجيه خليفه آن بود که: دينداران پيش از شما، سنن پيامبرانشان را نوشتند و بِدان تکيه کردند و کتاب خدا را کنار نهادند؛ ولى من هيچ چيز کتاب خدا را کنار نمىنهم.[۵۷۰]

همچنين خليفۀ دوم، با ابلاغ بخشنامهاى به سراسر مناطق اسلامى، فرمان داد هر کس نوشتهاى از احاديث پيامبر خدا دارد، آن را نابود کند.[۵۷۱] در سالهاى بعد، او نقل روايات پيامبر براى مردم را نيز ممنوع کرد. قرظة بن کعب، يکى از نمايندگان اعزامى خليفۀ دوم به کوفه، مىگويد:

هنگامى که ما [براى تبلیغ و تعلیم] به سمت کوفه حرکت کرديم، عمر به مشايعت ما آمد و به ما اين گونه سفارش کرد: اهالى کوفه با قرآن مأنوساند. بنا بر اين، با نقل حديث پيامبر خدا آنها را مشغول نکنيد.[۵۷۲]

اين دستور خليفه، سبب شد تا قرظة بن کعب، درخواست مسلمانان کوفه براى نقل احاديث پيامبر را اجابت نکند و نهى خليفۀ دوم را به اطّلاع مردم برساند.[۵۷۳]

خليفۀ دوم، در اواخر عمرش، برخى صحابيان فعّال در نقل حدیث، مانند: ابو ذر، حذیفه و ابو دردا را از هر سو فرا خواند و پس از اعتراض به حدیثگویی آنها، مانع خروجشان از مدينه شد.[۵۷۴] برخى ديگر مانند عبد اللّٰهبنمسعود و ابو مسعود انصارى را نيز به همین دلیل در مدینه نگاه داشت.[۵۷۵] ابو هُرَيره میگوید:

ما نتوانستيم روايات پيامبر را نقل کنيم تا آن گاه که عمر از دنيا رفت.[۵۷۶]

خلفاى بعدى نيز با استمرار اين روش، نقل روايات پيامبر را ممنوع کردند. عثمان، در روزگار خلافت خود، اعلام کرد:

هيچ کس حق ندارد حديثى از پيامبر خدا نقل کند، مگر این که آن حديث در زمان ابو بکر و عمر، شنيده شده باشد.[۵۷۷]

منع از نگارش و نشر حديث در دورۀ امویان نيز ادامه یافت. معاويه، فرمانی مانند عثمان ابلاغ کرد[۵۷۸] و افزون بر آن دستور داد: «از پيامبر خدا، روايت نقل نکنيد».[۵۷۹]

درگذشت صحابيان و کشته شدن آنان در جنگها، سبب شد نسلهاى بعدى و نومسلمانان، با سنّت پيامبر، آشنا نشوند و آگاهى آنان از اسلام، به فرهنگ رسمى ارائه شده از جانب حاکمان محدود شود. بدین سان، منع از نگارش حدیث، در فرهنگ عمومى مسلمانان جای گرفت و نگارش حديث، ناپسند قلمدادشد. در این میان، سيره و سخن اهل بيت علیهم‌السلام، مقابله با آن، بدون تنشزایی در جامعه بود. آنان خود، حديث پيامبر صلی الله علیه و آله رانوشتند و اصحاب خويش را نيز به نوشتن حديث، ترغيب کردند.[۵۸۰]

پیامدهای منع تدوين حديث

نگارش نيافتن حديث، پس از رحلت پيامبر صلی الله علیه و آله شکل گرفت، در روزگار خليفههای دوم و سوم، رواج يافت و در دورۀ بنى اميّه، به فرهنگ عمومى اهل سنّت، تبديل شد. پس از مدّتى و تا پایان قرن نخست هجری، نقل حديث نيز ممنوع گشت و زيان جبرانناپذيرى به فرهنگ و معارف اسلامى وارد آمد. اين سخن، بِدان معنا نيست که هيچ مکتوبى در طول اين دورۀ طولانى نود ساله، نگاشته نشده، يا هيچ نسخهاى از آن دوران، باقى نمانده است. طبيعى است که برخى افراد در خفا، يا در زمانها و مکانهايى خاص، کارى مخالفِ متعارف، انجام داده و صفحاتى را مکتوب کردهاند؛ ولى شمار اين نگاشتهها و حجم بسیاری از آنها اندک است[۵۸۱] و نشانۀ فرهنگ عمومى به شمار نمی‌آیند. پيامدهاى منفى اين روند، بسيار اسفانگيز بود. تأسّف‌بارتر، این که برخى پيامدهاى خسارتبار آن در حوزۀ حديث اهل سنّت، قابل جبران نيست. اگر فعّاليتها و تلاشهاى ائمّۀ اطهار علیهم‌السلام در دورۀ منع حديث و پس از آن نبود، بسيارى از سنّتهای پيامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به طور کامل، نابود مىشد.

برخى پيامدهاى منع کتابت حديث، از اين قرارند:

۱. پنهان ماندن بسيارى از سخنان پيامبر صلی الله علیه و آله

سياست منع از تدوين حديث، سبب شد تا بسيارى از سخنان پيامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله در ذهن صحابيان بمانَد و به نسل آينده منتقل نشود و با مرگ صحابيان، آن معارف نيز مدفون شوند. منع از نوشتن حديث، سوزاندن نگاشتههاى حديثى، مخالفت با تدوين سنن، جلوگيرى از نقل حديث، آزار و اذيّت ناقلان پُرحديث و...، سبب شدند که جسارت مخالفت با فرهنگ حکومتى و تلاش براى نقل حديث در ميان صحابيان، کاهش يابد. در کتاب صحيح البخارى، به نقل از مجاهد آمده است:

من تا رسیدن به مدينه، همراه عبد اللّٰهبن عمر بودم؛ ولی نشنيدم که حديثى از پيامبر نقل کند، جز يک حديث.[۵۸۲]

شعبى نيز در سخنی مشابه آورده است:

من يک سال با عبد اللّٰهبن عمر نشست و برخاست داشتم؛ ولی او يک حديث هم از پيامبر خدا صلّی الله علیه و آله برایم نقل نکرد.[۵۸۳]

البتّه برخى منابع شيعى، نقل نشدن حديث از سوى عبد اللّٰهبن عمر را به دستور معاويه مىدانند. در برخى منابع آمده است که معاويه به او پيام داد: «اگر گزارش شود که حديث نقل مىکنى، تو را خواهم کشت».[۵۸۴] روشن است که اين فرمان در مخالفت صریح با فرمان پيامبر خدا بود که فرمود: «حديث مرا بشنويد و به ديگران منتقل کنيد».[۵۸۵]

۲. رواج احاديث ساختگى

عدم کتابت و تدوين احاديث در کناب نبودِ مرجع معتبر شناسايى و تمیيز احاديث صحيح از متون غير صحيح، زمينۀ فعّاليت براى جاعلان حديث، در دورههاى بعد را فراهم آورد و موجب گردید نااهلان و دنيامداران، انديشهها و تمايلات خود را به پيامبر خدا نسبت دهند. از اين رو، کسانى که در پى کسب قدرت، ثروت و مکنت بودند، يا وجاهت نزد حاکمان و قدرتمداران را طلب مىکردند، با جعل حديث مورد نظر آنان، خود را به آنها نزديک و منافع خويش را تأمين مىکردند. پديد آمدن نظريّۀ عدالت صحابيان که نظريهاى سياسى براى مقدّس نشان دادن همۀ اصحاب بود، زمينۀ جعل و نشر احاديث ساختگی را گسترش داد، تا آن جا که در برابر احاديث درست و اثرگذار متعدّدی، احاديثی دیگر بر ساختند و نشر دادند.

۳. بروز اختلاف ميان احاديث

ثبت نکردن احاديث، موجب آن شد که به دليل خطا، نسيان و غفلت راويانى که تنها متّکى بر حافظۀ خود بودند، ميان روايات، اختلاف پديد آيد؛ اختلافهایی که می‌‌توانست با نگارش و تدوين حديث، پدیدار نشود یا به شدّت کاهش یابند. سوگمندانه، کتابت نکردن حديث، سبب شد نقلهاى گوناگون از يک واقعه، چندان متفاوت شوند که معارض جلوه کنند و نقلهاى مکرّر و چند بارۀ روايت، ما را از متن اصلى و نخست، دور و دورتر کند.

۴. معتبر شدن آرای افراد غیر معصوم

هر نظام اجتماعى، نيازمند تکيهگاهى قوى و امين براى نظم بخشيدن به قواعد و قوانين حاکم بر جامعه است. تبلور اين قوانين در جامعۀ اسلامى، در آموزههاى قرآن و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اوصیای معصوم ایشان است. در اين ميان، اهل سنّت که تنها عصمت پيامبر را باور داشتند، براى تکامل خود و جامعه، بيش از ديگران نيازمند ثبت سخنان پيامبر بودند و چون سخنان پيامبر ثبت و تدوين نشد، آنان براى برآورده ساختن نياز جامعه به قانون و مقابله با چالش پديد آمده، قول و فعل افراد غير معصوم، يعنى گفتار و کردار خلفا، حاکمان، صحابيان و تابعيان را حجّت شمردند؛ زيرا نظام اجتماعى بدون آن، قادر به رفع آسيبها و ترميم چالشهاى موجود در جامعه نبود. خلفا، حاکمان، صحابيان و تابعيان نيز شخصيتهاى گوناگون و اخلاق متفاوتى داشتند و بدون در اختيار داشتن معيار حق و واقع، مطابق با ذوق و استحسان خويش، سخن مىگفتند و حتّى در بسيارى موارد با يکديگر مبارزه و منازعه مىکردند. اين ناهماهنگى و نابه‌سامانى، سبب پديدار شدن اختلافهاى بيشتر در جامعه مىشد.

۵. دور کردن اهل بيت از عرصۀ حکومت

جلوگيرى از تدوين حديث، سبب شد تا فضائل اهل بيت علیهم‌السلام که بر زبان پيامبر خدا جارى شده بودند، فراموش شوند و امام على، فاطمه و اهل بيت علیهم‌السلام به فراموشى سپرده شوند. با از یاد رفتنِ اين فضائل، ديگر کسى در پى آن نبود که راه هدايت را از مسير اهل بيت پیجويى کند. ۲۵ سال خانهنشينى امير مؤمنان علیه‌السلام، بيست سال مهجورى امام حسن علیه‌السلام و امام حسين علیه‌السلام و ۳۵ سال تنهايى امام سجّاد علیه‌السلام، نتيجۀ منع از تدوين حديث بود. شادمانى اهالى شام پس از شهادت امير مؤمنان يا هنگام ورود اسيران اهل بیت به شام، نتيجۀ ناآگاهى شاميان از جایگاه و فضائل اهلبيت بود که خود، نشئت گرفته از منع تدوين و نقل حديث است.

۶. فراهم آمدن زمینۀ اتّهام به فرهنگ اسلامى

در دو سدۀ اخير، برخی مستشرقان که در پى ضربه زدن به فرهنگ اسلامى و تحقير آن بودند، از چالش پديد آمده پس از رحلت پيامبر صلی الله علیه و آله سوء استفاده کردند. آنان با استناد به ضعف برخى احاديث و بزرگنمايى آسيبهاى پدید آمده در حديث، به موضعگیری در مقابل فرهنگ اسلامى پرداختند و فرهنگ اسلامى را تمدّنى بىريشه يا برگرفته از اسرائيليّات، قلمداد کردند و بر پایۀاین پنداره، نگاشتههاى فراوانى را در سدۀ اخير نشر دادند و به فرهنگ اسلام هجوم آوردند.[۵۸۶] البتّه اعتراض آنان، برگرفته از تاريخ حديث اهل سنّت بود؛ زيرا با فرهنگ اهل بيت، کمتر آشنا بودند؛ فرهنگی غنی و شکل گرفته بر پایۀ نگارش حدیث که به برکت حضور امامان علیهم‌السلام و عرضۀ حدیث بر ایشان، از بسیاری آسيبها مصون ماند.

آغاز مجدّد نگارش حديث

چنان که گفتیم، پس از رحلت پيامبر، به کتابت و تدوين حديث، بىمهرى شد و کتابت و تدوين حديث، در دوران خلافت خليفۀ دوم، رسماً ممنوع گردید. دوران طولانى بيست و چند سالۀ خلافت خليفه‌های دوم و سوم، اين فرهنگ را ميان اصحاب پيامبر صلی الله علیه و آله نهادينه کرد، تا آن جا که توصيه و تأکيد امير مؤمنان علیه‌السلام در دوران خلافتش نتوانست نگارش حدیث را میان تودۀ مردم نهادینه کند. پس از سال چهلم هجرى و در دوران حاکميت بنى اميّه، اين فرهنگ با شدّت بيشترى تبليغ شد. بنى اميّه رويکردى غير فرهنگى داشتند و عدم نگارش حديث را ترويج مىکردند، به گونهاى که نسل‌های اوّل و دوم تابعيان، نگارش حديث را امرى ناپسند می‌شمردند و نقل شفاهى و سينه به سينه را ارزش، معرّفی می‌کردند. روشن است که اين شيوه، امکان استمرار نداشت و زمینۀ برخی آسیبها را فراهم آورد؛ آسیبهایی مانند: روشمند نبودن نقل حديث، سستى و خطا در نقل، نقل به معناهاى متفاوت، تغيير محتوايى حديث به سبب خطاى حافظه و از دست رفتن ظرافتهاى معنايى سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السّلام. در سالهاى پايانى سدۀ اوّل هجرى، تنها نگاشتههايى اندک در حديث يا تاريخ اسلام، به گونۀ پراکنده وجود داشت.

در پایان این سده، عمر بن عبد العزيز، به گونۀ رسمى، فرمان نگارش سنن و روايات نبوى را صادر کرد. عمر بن عبد العزيز (۶۱ - ۱۰۱ق)، نوۀ مروان بن حکم و يکى از خلفاى بنى اميّه از شاخۀ مروانيان بود. او در جوانى، والى مدينه بود و بیشتر عمرش را نزد دانشمندان، محدّثان و تاريخنگاران سپرى کرد. همین اُنس و علاقه به حديث و معارف نقلى، سبب شد تا وى نياز به نگارش، ثبت و تدوين حديث را در یابد. عمر بن عبد العزيز، از اين منظر، فردى متفاوت با کارگزاران و خلفای خوشگذران اموى بود که به دين، کمتوجّه و از مجالس حديثى و علمى، دور بودند. اگر چه عمر بن عبد العزيز نيز جايگاهى را تصاحب کرده بود که سزاوار آن نبود، ولى اقدامات او در اصلاح فرهنگ مسلمانان، اثرگذار بود. سه اقدام فرهنگى مهم و اساسى او عبارتاند از:

ـ جلوگيرى از سبّ و لعن امير مؤمنان علیه‌السلام؛

ـ باز گرداندن فدک به اهل بيت علیهم‌السلام؛

ـ دستور به کتابت حديث.

اقدام‌های اوّل و دوم او، اقدامهایی فرهنگى - اجتماعى بود که به نفوذ اجتماعى اهل بيت و فرهنگ شيعه، کمک شايانى کرد.[۵۸۷] دستور او به کتابت و تدوين حديث نيز تأثيرى به‌سزا بر ثبت و تدوين فرهنگ اسلامى، بويژه در حوزۀ حديث اهل سنّت نهاد و ناشايستگى اقدام حاکمان پيشين در منع از کتابت حديث را آشکار ساخت. عمر بن عبد العزيز، در نامههاى متفاوت به محدّثان اهل سنّت، درخواست نگارش سنن نبوى و متون حديثى را مطرح کرد. او در نامهاى به عالمان مدينه نوشت:

در حديث پيامبر خدا نظر و آنها را کتابت کنيد که من از نابودى دانش و مرگ دانشمندان، بيم دارم.[۵۸۸]

او در نامهاى جداگانه به قاضى مدينه، ابو بکر بن حزم (م۱۲۰ق)، نوشت:

در احاديث پيامبر خدا بنگر و آنها را کتابت کن، که من از نابودى دانش و مرگ دانشمندان بيمناکم. غير از حديث پيامبر، چيزى را نپذير. بايد دانش [پيامبر] را آشکار کنيد و [در مجالس علم] بنشينيد و آموزش دهيد تا ناآگاهان، آن را فرا گيرند که دانش نابود نمىشود، مگر آن که پنهان و سرّى باشد.[۵۸۹]

او به ديگر مناطق[۵۹۰] و افراد ديگر[۵۹۱] نيز نامه نوشت و خواستار کتابت حديث شد.[۵۹۲]

آری، عمر بن عبد العزيز، نياز به حضور سنّت نبوى در جامعۀ اسلامى را فهمید و براى جبران آسيبهاى پديد آمده و پيشگيرى از آسيبهاى دیگر، کتابت و تدوين حديث پيامبر صلی الله علیه و آله را رسمی کرد. طبيعى است عالمان اهل سنّت که عمرى با فرهنگ عدم کتابت حديث، خو کرده و آن را امرى مقدّس مىپنداشتند، فرمان جديد را به آسانى نپذیرند. زهرى میگوید:

ما نوشتن حديث را ناپسند مىدانستيم، تا زمانى که سلطان، ما را بدين کار واداشت و ما به سبب فرمان او، روا ندانستيم که مانع کسى شويم.[۵۹۳]

فاصلۀ طولانى نود سالۀ منع تدوين حديث، سه نسل از مسلمانان را در بر گرفت. از اين رو، حفظ و نقل شفاهی حدیث برایشان مقدّس شد، در حالی که کتابت آن، ناشايست به شمار می‌آمد. غزالى در این باره می‌‌گوید:

نوشتههاى حديثى، پس از سال ۱۳۰ق، پديدار شدند، هرچند در سالهاى بعد نيز برخى عالمان با نوشتن حديث، مخالفت مىکردند. ادّعاى آنان، اين بود که علم حديث، علم شريفى است و بهتر آن که با مذاکره، مباحثه و انتقال سينه به سينه، به ديگران منتقل شود. اگر اين علم داخل کتاب شود، نور آن زائل شده، در اختيار کسانى قرار مىگيرد که شايستگى خواندن حديث را ندارند.[۵۹۴]

توصيف کتابت حديث به عامل زوال نورانيت آن، نشان از فرهنگ پيشگفته دارد. گزارشهاى تاريخى دلالت دارند که کتابت و تدوين حديث با فاصلهاى دست کم ده ساله پس از مرگ عمر بن عبد العزيز، آغاز شد. او در سال ۱۰۱قمری و در چهل سالگى، پس از دو سال و نيم خلافت، از دنيا رفت. ابن شهاب زهرى، نخستين تدوينگر حديث نبوى، می‌‌گوید: «قبل از تدوين من، هيچ کس حديث را مدوّن نساخته بود».[۵۹۵]

نکتۀ مهم در فرمان عمر بن عبد العزيز، پافشاری وی بر کتابت و تدوين سنّت نبوى بدون پيرايههاى ديگر بود و دستور صریح داد که چيزى جز آن، مکتوب نشود؛[۵۹۶] ولى بهاین سخن او، توجّه نشد و از همان آغاز نگارش، گفتار و رفتار صحابيان و تابعيان بويژه خلفا نیز در کنار سنّت پيامبر، نقل و تدوین و به مردم عرضه شد.

اگر چه اقدام عمر بن عبد العزيز، اقدامى بسيار مهم در گزارش سنّت نبوى بود، ولى به سبب فاصلۀ صد سالۀ دورۀ پيامبر با دورۀ نگارش حديث و آسيبدیدن برخی گزارشهاى شفاهی حديث، آسيبهاى آنها به نگاشتهها نیز منتقل شد. بدین سان، نقلهای نادرست در کنار گزارشهای درست و گاه به جای آنها نشستند و حکایتگر سنّت نبوى و مقبول عموم گشتند. از اين رو، اقدام عمر بن عبدالعزیز، نتوانست همۀ آثار سوء منع پيشين را بر طرف سازد و برخى اشکالهاى پديد آمده، تا کنون نيز در حديث اهل سنّت، باقى ماندهاند، بی آن که قابل زدودن باشند.

۳ / ۵: ما رُوِيَ فِي النَّهيِ عَن كِتابَةِ الحَديثِ

۳ / ۵: گزارشهايى در نهى از نگارش حديث

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: لا تَكتُبوا عَنّي، وَ مَن كَتَبَ عَنّي غَيرَ القُرآنِ فَليَمحُهُ، وَ حَدِّثوا عَنّي وَ لا حَرَجَ.[۵۹۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: از قول من ننويسيد. هر كس چيزى غير از قرآن از من نوشته است، آن را محو كند. از قول من، حديث بگوييد كه اشكالى ندارد.[۵۹۸]

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ بَني إِسرائيلَ كَتَبوا كِتاباً فَاتَّبَعوهُ، وَ تَرَكُوا التَّوراةَ.[۵۹۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: بنى اسرائيل، كتابى نوشتند و از آن پيروى كردند و تورات را رها كردند.

 

  1. مسند ابن حنبل عن أَبي هريرة: كُنّا قُعوداً نَكتُبُ ما نَسمَعُ مِنَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، فَخَرَجَ عَلَينا فَقالَ: ما هٰذا تَكتُبونَ؟

فَقُلنا: ما نَسمَعُ مِنكَ.

فَقالَ: أَ كِتابٌ مَعَ كِتابِ اللهِ؟!

فَقُلنا: ما نَسمَعُ.

فَقالَ: اُكتُبوا كِتابَ اللهِ، أَمحِضوا[۶۰۰] كِتابَ اللهِ، أَ كِتابٌ غَيرَ كِتابِ اللهِ؟! أَمحِضوا كِتابَ اللهِ أَو خَلِّصوهُ.

قالَ: فَجَمَعنا ما كَتَبنا في صَعيدٍ واحِدٍ ثُمَّ أَحرَقناهُ بِالنّارِ. قُلنا: أَي رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، أَ نَتَحَدَّثُ عَنكَ؟

قالَ: نَعَم، تَحَدَّثوا عَنّي وَ لا حَرَجَ، وَ مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.

قالَ: فَقُلنا: يا رَسولَ اللهِ، أَ نَتَحَدَّثُ عَن بَني إِسرائيلَ؟

قالَ: نَعَم، تَحَدَّثوا عَن بَني إِسرائيلَ وَ لا حَرَجَ، فَإِنَّكُم لا تُحَدِّثونَ عَنهُم بِشَيءٍ إِلّا وَ قَد كانَ فيهِم أَعجَبَ مِنهُ.[۶۰۱]

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از ابو هُرَيره -: ما نشسته بوديم و آنچه را از پيامبر صلی الله علیه و آله مىشنيديم، مىنوشتيم كه [از خانه] به سوى ما آمد و فرمود: «چه مىنويسيد؟».

گفتيم: آنچه از تو مىشنويم.

فرمود: «آيا كتابى كنار كتاب خدا [مىنويسيد]؟!».

گفتيم: چیزی است که [از شما] مىشنويم.

فرمود: «كتاب خدا را بنويسيد. تنها كتاب خدا را بنويسيد. آيا كتابى ديگر غير از كتاب خدا [را نيز مىنويسيد]؟! فقط كتاب خدا را بنويسيد و آن را با چيز ديگرى در نياميزيد».

پس آنچه را نوشته بوديم، در يک جا گِرد آورديم و آنها را سوزانديم. گفتيم: اى پيامبر خدا! آيا از قول شما حديث نقل كنيم؟

فرمود: «آرى. از قول من، حديث نقل كنيد كه اشكالى ندارد. هر كس عامدانه بر من دروغ ببندد، بايد جايگاهش را در آتش بداند».

گفتيم: اى پيامبر خدا! آيا از بنى اسرائيل، حديث نقل كنيم؟

فرمود: «آرى. از بنى اسرائيل هم حديث، نقل كنيد و اشكالى ندارد؛ زيرا شما از آنها چيزى نقل نمىكنيد، جز آن كه شگفتتر از آن هم در آنان هست».

  1. سنن أَبي داوود عن المطَّلِب بن عبد اللّهبن حَنطَب: دَخَلَ زَيدُ بنُ ثابِتٍ عَلیٰ مُعاوِيَةَ، فَسَأَلَهُ عَن حَديثٍ، فَأَمَرَ إِنساناً يَكتُبُهُ، فَقالَ لَهُ زَيدٌ: إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أَمَرَنا أَن لا نَكتُبَ شَيئاً مِن حَديثِهِ. فَمَحاهُ.[۶۰۲]

 

  1. سنن أبى داوود - به نقل از مطّلب بن عبد اللّٰهبن حَنطَب -: زيد بن ثابت نزد معاويه رفت. وى حديثى را از او جويا شد و به فردى فرمان داد كه آن را بنويسد. زيد به او گفت: «پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما فرمان داد كه چيزى از حديث ايشان را ننويسم». پس، آن را محو كرد.

 

  1. المصنّف لعبد الرزّاق عن الزُّهريّ عن أَبي هريرة: لَمّا وُلِّيَ عُمَرُ، قالَ: أَقِلُّوا الرِّوايَةَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله إِلّا فيما يُعمَلُ بِهِ.

أَلفَیتُ المِخفَقَةَ[۶۰۳] سَتُباشِرُ ظَهري.[۶۰۴]

  1. المصنّف، عبد الرزّاق - به نقل از زهرى، از ابو هُرَيره -: وقتى عمر به خلافت رسيد، گفت: از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله كم روايت نقل كنيد، مگر آن چيزهايى را كه به آنها عمل مىشود. آيا اگر عمر زنده بود، مىگذاشت اين احاديث را برايتان روايت كنم؟! به خدا سوگند، در اين صورت، شلّاق بود كه بر پشتم نواخته مىشد.

 

  1. المعجم الأَوسط عن ابن عبّاس و ابن عمر: خَرَجَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مَعصوباً رَأسُهُ فَرَقیٰ دَرَجاتِ المِنبَرِ، فَقالَ: ما هٰذِهِ الكُتُبُ الَّتي بَلَغَني أَنَّكُم تَكتُبونَها؟ أَ كِتابٌ مَعَ كِتابِ اللهِ؟ يوشِكُ أَن يَغضَبَ اللهُ لِكِتابِهِ فَيُسریٰ عَلَيهِ لَيلاً، فَلا يَترُکَ في وَرَقَةٍ وَ لا قَلبٍ مِنهُ حَرفاً إِلّا ذَهَبَ بِهِ.

فَقالَ مَن حَضَرَ المَجلِسَ: فَكَيفَ يا رَسولَ اللهِ بِالمُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ؟

قالَ: مَن أَرادَ اللهُ بِهِ خَيراً أَبقیٰ في قَلبِهِ «لا إِلٰهَ إِلّا اللهُ».[۶۰۵]

  1. المعجم الأوسط - به نقل از ابن عبّاس و ابن عمر -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در حالى كه سرش را بسته بود، [از خانه] بيرون آمد و از پلّههاى منبر، بالا رفت و فرمود: «اين نوشتههايى كه به من خبر رسيده مىنويسيد، چه هستند؟ آيا كتابى است در كنار كتاب خدا؟! نزديک است كه خداوند براى كتابش خشم گيرد و آن را شبانه ببرَد و هيچ حرفى از آن را در هيچ ورقهاى و هيچ قلبى باقى نگذارد، جز آن كه آن را ببرد».

يكى از حاضران مجلس گفت: اى پيامبر خدا! پس، مردان و زنان باايمان چه مىشوند؟

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هر كس كه خدا خيرش را بخواهد، [كلمۀ توحيد، یعنی] "لا إله إلّا اللّٰه" را در قلبش باقى مىنهد».

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: أَعزِمُ عَلیٰ كُلِّ مَن كانَ عِندَهُ كِتابٌ إِلّا رَجَعَ فَمَحاهُ؛ فَإِنَّما هَلَكَ النّاسُ حَيثُ يَتَّبِعوا أَحاديثَ عُلَمائِهِم وَ تَرَكوا كِتابَ رَبِّهِم.[۶۰۶]

 

  1. امام على علیه‌السلام: من بر هر كس كه نوشتهاى نزد خود دارد، بهجِد لازم مىكنم كه باز گردد و آن را محو كند. مردم، از آن رو هلاک شدند كه از احاديث عالمانشان پيروى كردند و كتاب خداوندشان را رها ساختند.

۳ / ۶: عَدَمُ نَقلِ الحَديثِ و كِتابَتِهِ بَعدَ وَفاةِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله

۳ / ۶: عدم نقل و نگارش حديث، پس از وفات پيامبر صلی الله علیه و آله

  1. تذكرة الحفّاظ عن ابن أَبي مُلَيكة: إِنَّ الصِّدّيقَ جَمَعَ النّاسَ بَعدَ وَفاةِ نَبِيِّهِم فَقالَ: إِنَّكُم تُحَدِّثونَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أَحاديثَ تَختَلِفونَ فيها، وَ النّاسُ بَعدَكُم أَشَدُّ اختِلافاً، فَلا تُحَدِّثوا عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله شَيئاً، فَمَن سَأَلَكُم فَقولوا: بَينَنا وَ بَينَكُم كِتابُ اللهِ، فَاستَحِلّوا حَلالَهُ وَ حَرِّموا حَرامَهُ.[۶۰۷]

 

  1. تذكرة الحفّاظ - به نقل از ابن ابى مليكه -: ابو بكر، مردم را پس از وفات پيامبرشان گِرد آورد و گفت: شما احاديثى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل مىكنيد كه خود، در آنها اختلاف داريد و مردم، پس از شما بيشتر اختلاف پيدا مىكنند. پس چيزى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل نكنيد. پس هر كس از شما پرسيد، بگوييد: كتاب خدا، ميان ما و شما [مرجع و داور] است. حلالش را حلال و حرامش را حرام بشمريد.

 

  1. تاريخ دمشق عن إبراهيم بن عبد الرّحمان بن عَوف: وَ اللهِ! ما ماتَ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ حَتّیٰ بَعَثَ إِلیٰ أَصحابِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَجَمَعَهُم مِنَ الآفاقِ: عَبدِ اللهِ وَ حُذَيفَةَ وَ أَبِي الدَّرداءِ وَ أَبي ذَرٍّ وَ عُقبَةَ بنِ عامِرٍ، فَقالَ: ما هٰذِهِ الأَحاديثُ الَّتي قَد أَفشَيتُم عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فِي الآفاقِ؟

فَقالوا: أَ تَنهانا؟

قالَ: لا، أَقيموا عِندي، لا وَ اللهِ لا تُفارِقُونّي ما عِشتُ، فَنَحنُ أَعلَمُ؛ نَأخُذُ وَ نَرُدُّ عَلَيكُم.

فَما فارَقوهُ حتّیٰ ماتَ.[۶۰۸]

  1. تاريخ دمشق - به نقل از ابراهيم بن عبد الرحمان بن عوف -: به خدا سوگند، عمر بن خطّاب نمُرد تا آن كه در پىِ ياران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرستاد و آنها (عبد اللّٰه[بن مسعود]، حُذَيفه، ابو دَردا، ابو ذر و عُقبة بن عامر) را از هر سو گِرد آورد و به آنان گفت: اينها چه احاديثىهستند كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در هر سو پخش مىكنيد؟

گفتند: آيا ما را باز مىدارى؟

گفت: نه، نزد من بمانيد. به خدا سوگند، تا زندهام، از من جدا نمىشويد. ما داناتريم؛ [برخى را] مىگيريم و [برخى را] به شما باز مىگردانيم.

آنان، از عمر جدا نشدند، تا آن كه در گذشت.

  1. تذكرة الحفّاظ عن سعد بن إبراهيم عن أَبيه: إِنَّ عُمَرَ حَبَسَ ثَلاثَةً: ابنَ مَسعودٍ، وَ أَبَا الدَّرداءِ، وَ أَبا مَسعودٍ الأَنصارِيَّ، فَقالَ: قَد أَكثَرتُمُ الحَديثَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۶۰۹]

 

  1. تذكرة الحفّاظ - به نقل از سعد بن ابراهيم، از پدرش -: عمر، سه نفر: ابن مسعود، ابو دَردا و ابو مسعود انصارى را [در مدينه] نگاه داشت و گفت: [چون] شما از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بسيار حديث نقل كردهايد.

 

  1. تذكرة الحفّاظ عن أَبي سلمة عن أَبي هريرة، قال: قُلتُ لَهُ: أَ كُنتَ تُحَدِّثُ في زَمانِ عُمَرَ هٰكَذا؟

فَقالَ: لَو كُنتُ أُحَدِّثُ في زَمانِ عُمَرَ مِثلَ ما أُحَدِّثُكُم لَضَرَبَني بِمِخفَقَتِهِ.[۶۱۰]

  1. تذكرة الحفّاظ - به نقل از ابو سلمه -: به ابو هُرَيره گفتم: آيا تو در زمان عمر نيز همين گونه نقل حديث مىكردى؟

گفت: اگر در روزگار عمر، مانند امروز، نقل حديث مىكردم، مرا با تازيانهاش مىزد.

  1. سير أَعلام النبلاء عن إسماعيل بن عبيد اللّهعن السّائب بن يزيد: سَمِعَ عُمَرَ يَقولُ لِأَبي هُرَيرَةَ: لَتَترُكَنَّ الحَديثَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، أَو لَأُلحِقَنَّكَ بِأَرضِ دَوسٍ[۶۱۱].

و قالَ لِكَعبٍ: لَتَترُكَنَّ الحَديثَ، أَو لَأُلحِقَنَّكَ بِأَرضِ القِرَدَةِ.[۶۱۲]

  1. سير أعلام النبلاء - به نقل از اسماعيل بن عبيد اللّٰه-: سائب بن يزيد، شنيده است كه عمر به ابو هُرَيره مىگويد: نقل حديث از پيامبر صلی الله علیه و آله را ترک مىكنى، يا تو را به همان سرزمين قبيلهات، دوس،[۶۱۳] بفرستم؟!

همچنين به كعب گفت: حديث گفتن را ترک مىكنى يا تو را به سرزمين ميمونها بفرستم؟!

  1. مسند الشاميّين عن معاوية بن أَبي سفيان: يا أَيُّهَا النّاسُ! أَقِلُّوا الرِّوايَةَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ أَنتُم مُتَحَدِّثونَ لا مَحالَةَ، فَتَحَدَّثوا بِما كانَ يَتَحَدَّثُ بِهِ في عَهدِ عُمَرَ؛ إِنَّ عُمَرَ كانَ يُخيفُ النّاسَ فِي اللهِ.[۶۱۴]

 

  1. مسند الشاميّين - به نقل از معاوية بن ابى سفيان -: اى مردم! نقل كردن از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله را كم كنيد. شما كه ناگزير از حديث‌گويى هستيد، آنچه را در روزگار عمر نقل مىشد، نقل كنيد. عمر، مردم را براى خدا مىترساند.

 

  1. جامع بيان العلم و فضله عن يحيى بن جَعدة: إِنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ أَرادَ أَن يَكتُبَ السُّنَّةَ، ثُمَّ بَدا لَهُ أَن لا يَكتُبَها، ثُمَّ كَتَبَ فِي الأَمصارِ: مَن كانَ عِندَهُ شَيءٌ فَليَمحُهُ.[۶۱۵]

 

  1. جامع بيان العلم و فضله - به نقل از يحيى بن جعده -: عمر بن خطّاب، خواست سنّت و سيره[ی پيامبر صلی الله علیه و آله] را بنويسد. سپس تصميمش عوض شد كه ننويسد و به شهرها نوشت: «هر كس چيزى [از روايات نبوى] دارد، آن را محو كند».

 

  1. جامع بيان العلم و فضله عن ابن وهب: سَمِعتُ مالِكاً يُحَدِّثُ أَنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ أَرادَ أَن يَكتُبَ هٰذِهِ الأَحاديثَ أَو كَتَبَها، ثُمَّ قالَ: لا كِتابَ مَعَ كِتابِ اللهِ.[۶۱۶]

 

  1. جامع بيان العلم و فضله - به نقل از ابن وهب -: شنيدم مالک مىگويد: عمر بن خطّاب خواست اين احاديث را بنويسد - يا گفت: نوشت -.سپس [تصميمش عوض شد و] گفت: هيچ كتابى در كنار كتاب خدا نيست.

 

  1. جامع بيان العلم و فضله عن عروة: إِنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ أَرادَ أَن يَكتُبَ السُّنَنَ، فَاستَفتیٰ أَصحابَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله في ذٰلِكَ، فَأَشاروا عَلَيهِ بِأَن يَكتُبَها، فَطَفِقَ عُمَرُ يَستَخيرُ اللهَ فيها شَهراً، ثُمَّ أَصبَحَ يَوماً وَ قَد عَزَمَ اللهُ لَهُ فَقالَ: إِنّي كُنتُ أُريدُ أَن أَكتُبَ السُّنَنَ، وَ إِنّي ذَكَرتُ قَوماً كانوا قَبلَكُم كَتَبوا كُتُباً، فَأَكَبّوا عَلَيها وَ تَرَكوا كِتابَ اللهِ، وَ إِنّي وَ اللهِ لا أَشوبُ كِتابَ اللهِ بِشَيءٍ أَبَداً.[۶۱۷]

 

  1. جامع بيان العلم و فضله - به نقل از عروه -: عمر بن خطّاب خواست كه سنّتها[ى پيامبر صلی الله علیه و آله] را بنويسد و از ياران پيامبر صلی الله علیه و آله در اين باره، نظر خواست. آنها نظر دادند كه آنها را بنويسد. عمر، يک ماه [مردّد بود و] از خداوند [راهنمايى و] خير مىطلبيد تا روزى به تصميم رسيد و گفت: من مىخواستم كه سنّتها را بنويسم؛ ولى اقوام پيش از شما را به ياد آوردم كه كتابهايى را نوشتند و به آنها روى آوردند و كتاب خدا را رها كردند. به خدا سوگند، من هرگز كتاب خدا را با چيزى آميخته نمىسازم.

 

  1. تقييد العلم عن القاسم بن محمّد: إِنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ بَلَغَهُ أَنَّهُ قَد ظَهَرَ في أَيدي النّاسِ كُتُبٌ، فَاستَنكَرَها وَ كَرِهَها، وَ قالَ: أَيُّهَا الناس! أَنَّهُ قَد بَلَغَني أَنَّهُ قَد ظَهَرَت في أَيديكُم كُتُبٌ؛ فَأَحَبُّها إِلَى اللهِأَعدَلُها وَ أَقوَمُها، فَلا يَبقَيَنَّ أَحَدٌ عِندَه كِتابٌ، إِلّا أَتاني بِهِ، فَأَرىٰ فيهِ رَأيي.

قالَ: فَظَنّوا أَنَّهُ يُريدُ أَن يَنظُرَ فيها، وَ يَقَوِّمَها عَلى أَمرٍ لا يَكونُ فيهِ اختِلافٌ؛ فَأَتوه بِكُتُبِهِم فَأَحرَقَها بِالنّارِ.[۶۱۸]

  1. تقييد العلم - به نقل از قاسم بن محمّد -: به عمر بن خطّاب خبر رسيد كه كتابهايى در دست مردم پيدا شده است. عمر، آن را ناپسند و ناروا شمرد و گفت: اى مردم! به من خبر رسيده كه كتابهايى در دست شما، پيدا شده است. محبوبترين آنها نزد خدا، متعادلترين و استوارترين آنهاست. هيچ كس كتابى را نزد خود نگاه ندارد، مگر آن كه آن را نزد من آورد تا در بارۀ آن نظر دهم.

مردم پنداشتند كه عمر مىخواهد در آنها بنگرد و آنها را بر امرى بدون اختلاف، درست و استوار سازد. آنها كتابهايشان را آوردند و عمر، همه را در آتش سوزاند.

  1. كنز العمّال عن مَيمون بن مِهران: أَتیٰ عُمَرَ بنَ الخَطّاب رَجُلٌ فَقالَ: يا أَميرَ المُؤمِنينَ، إِنّا [لَمّا][۶۱۹] فَتَحنَا المَدائِنَ أَصَبتُ كِتاباً فيهِ كَلامٌ مُعجِبٌ.

قالَ: أَ مِن كِتابِ اللهِ؟ قُلتُ: لا، فَدَعا بِالدِّرَّةِ فَجَعَلَ يَضرِبُهُ بِها، وَ قَرَأَ: (الر تِلكَ آيَاتُ ٱلكِتَابِ ٱلمُبِينِ * إنَّا أَنزَلنَاهُ قُرءَانًا عَرَبِيًّا) إِلیٰ قَولِهِ: (وَ إن كُنتَ مِن قَبلِهِ لَمِنَ ٱلغَـٰفِلِينَ)[۶۲۰]، ثُمَّ قالَ: إِنَّما هَلَكَ مَن كانَ قَبلَكُم بِأَنَّهُم أَقبَلوا عَلیٰ كُتُبِ عُلَمائِهِم وَ أَساقِفَتِهِم، وَ تَرَكُوا التَّوراةَ وَ الإِنجيلَ حَتّیٰ دَرَسا وَ ذَهَبَ ما فيهِما مِنَ العِلمِ.[۶۲۱]

  1. كنز العمّال - به نقل از ميمون بن مهران -: مردى نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: اى امير مؤمنان! هنگامى كه مدائن را فتح كرديم، به كتابى برخوردم كه سخن شگفتانگيزى در آن بود.

عمر گفت: آيا از كتاب خدا بود؟ گفتم: نه. عمر، تازيانهاى طلبيد و او را با آن مىزد و مىخواند: (الف، لام، راء. آن، آيات كتاب روشن خداست.* ما قرآنى به زبانى عربى فرو فرستاديم) تا (اگر چه پيش از آن از بىخبران بودى). آن گاه گفت: پيشينيان شما، از آن رو هلاک شدند كه به كتابهاى عالمان و اسقفهايشان رو آوردند و تورات و انجيل را رها ساختند تا این که آن دو كهنه شدند و علمِ درون هر دو كتاب، از ميان رفت.

  1. المصنّف لعبد الرزّاق عن إبراهيم النَّخَعي: كانَ بِالكوفَةِ رَجُلٌ يَطلُبُ كُتُبَ دانيالَ عليه‌السلام وَ ذاكَ الضَّربَ[۶۲۲]، فَجاءَ فيهِ كِتابٌ مِن عُمَرَ بنِ الخَطّابِ أَن يُرفَعَ إِلَيهِ، فَقالَ الرَّجُلُ: ما أَدري فيما رُفِعتُ!

فَلَمّا قَدَمَ عَلیٰ عُمَرَ عَلاهُ بِالدِّرَّةِ، ثُمَّ جَعَلَ يَقرَأُ عَلَيهِ: (الر تِلكَ آيَاتُ ٱلكِتَابِ ٱلمُبِينِ) حَتّیٰ بَلَغَ (ٱلغَـٰفِلِينَ).

قالَ: فَعَرَفتُ ما يُريدُ، فَقُلتُ: يا أَميرَ المُؤمِنينَ، دَعني، فَوَاللهِ ما أَدَعُ عِندي شَيئاً مِن تِلكَ الكُتُبِ إِلّا أَحرَقتُهُ.

قالَ: ثُمَّ تَرَكَهُ.[۶۲۳]

  1. المصنّف، عبد الرزّاق - به نقل از ابراهيم نخعى -: مردى در كوفه بود كه در پىِ كتابهاى دانيال و اين گونه نوشتهها بود. نامهاى در بارۀ او از عمر بن خطّاب آمد كه او را نزد وى بفرستند. آن مرد گفت: نمىدانم كه براى چه احضار شدهام!

هنگامى كه نزد عمر رفت، عمر او را با تازيانه زد و شروع به خواندن اين آيه بر او كرد: (الف، لام، راء. آن، آيات كتاب روشن خداست) تا رسيد به اينجا (از بىخبران بودى).

آن مرد مىگويد: فهميدم كه چه مىخواهد. گفتم: اى امير مؤمنان! مرا رها كن كه به خدا سوگند، چيزى از آن كتابها را وا نمىنهم، جز آن كه مىسوزانمش.

سپس عمر، او را رها كرد.

  1. تفسير ابن كثير عن خالد بن عُرفُطة: كُنتُ جالِساً عِندَ عُمَرَ إِذ أُتِيَ بِرَجُلٍ مِن عَبدِ القَيسِ، مَسكَنُهُ بِالسّوسِ[۶۲۴]، فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أَنتَ فُلانُ ابنُ فُلانٍ العَبدِيُّ؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: وَ أَنتَ النّازِلُ بِالسّوسِ؟

قالَ: نَعَم. فَضَرَبَهُ بِقَناةٍ[۶۲۵] مَعَهُ. قالَ، فَقالَ الرَّجُلُ: ما لي يا أَميرَ المُؤمِنينَ؟

فَقالَ لَهُ عُمَرُ: اِجلِس، فَجَلَسَ، فَقَرَأَ عَلَيهِ: (بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * الر تِلكَ آيَاتُ ٱلكِتَابِ ٱلمُبِينِ * إنَّا أنزَلنَاهُ قُرءَانًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُم تَعقِلُونَ * نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ) إِلیٰ قَولِهِ (لَمِنَ الْغَافِلِينَ)، فَقَرَأَها ثَلاثاً، وَ ضَرَبَهُ ثَلاثاً.

فَقالَ لَهُ الرَّجُلُ: ما لي يا أَميرَ المُؤمِنينَ؟

فَقالَ: أَنتَ الَّذي نَسَختَ كِتابَ دانيالَ؟!

قالَ: مُرني بِأَمرِكَ أَتَّبِعهُ.

قالَ: اِنطَلِق فَامحُهُ بِالحَميمِ[۶۲۶] وَ الصّوفِ الأَبيَضِ، ثُمَّ لا تَقرَأْهُ وَ لا تُقرِئهُ أَحَداً مِنَ النّاسِ، فَلَئِن بَلَغَني عَنكَ أَنَّكَ قَرَأتَهُ أَو أَقرَأتَهُ أَحَداً مِنَ النّاسِ لَأَنهَكَنَّكَ عُقوبَةً.

ثُمَّ قالَ لَهُ: اِجلِس، فَجَلَسَ بَينَ يَدَيهِ، فَقالَ: اِنطَلَقتُ أَنَا فَانتَسَختُ كِتاباً مِن أَهلِ الكِتابِ، ثُمَّ جِئتُ بِهِ في أَديمٍ، فَقالَ لي رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: ما هٰذا في يَدِكِ يا عُمَرُ؟ قالَ: قُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، كِتابٌ نَسَختُهُ لِنَزدادَ بِهِ عِلماً إِلیٰ عِلمِنا.

فَغَضِبَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حَتَّى احمَرَّت وَجنَتاهُ، ثُمَّ نودِيَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، فَقالَتِ الأَنصارُ: أَ غَضِبَ نَبِيُّكُم صلّی اللّه عليه وآله! السِّلاحَ السِّلاحَ، فَجاؤوا حَتّیٰ أَحدَقوا بِمِنبَرِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، فَقالَ: «يا أَيُّهَا النّاسُ! إِنّي قَد أُوتيتُ جَوامِعَ الكَلِمِ وَ خَواتيمَهُ وَ اختُصِرَ لِي اختِصاراً، وَ لَقَد أَتَيتُكُم بِها بَيضاءَ نَقِيَّةً، فَلا تَتَهَوَّكوا[۶۲۷] وَ لا يَغُرَّنَّكُمُ المُتَهَوِّكونَ».

قالَ عُمَرُ: فَقُمتُ فَقُلتُ: رَضيتُ بِاللهِ رَبّاً، وَ بِالإِسلامِ ديناً، وَ بِكَ رَسولاً. ثُمَّ نَزَلَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۶۲۸]

  1. تفسير ابن كثير - به نقل از خالد بن عرفطه -: نزد عمر نشسته بودم كه مردى از قبيلۀ عبد القيس را آوردند. او ساكن شوش[۶۲۹] بود. عمر به او گفت: تو، فلانى پسر فلانى از قبيلۀ عبد القيس هستى؟

گفت: آرى.

عمر گفت: تو ساكن شوش هستى؟

گفت: آرى.

عمر با عصاى همراهش، او را زد.

آن مرد گفت: من چه كردهام، اى امير مؤمنان؟

عمر به او گفت: بنشين. او نشست و عمر بر او خواند: (به نام خداوند مهرگستر مهربان. * الف، لام، راء. آن، آيات كتاب روشن خداست. * ما آن را قرآنى عربى نازل كرديم، شايد شما درک كنيد [و بينديشيد] * ما [با وحى اين قرآن، بهترين قصّه را با بهترين شيوۀ داستانسرايى] بر تو مىخوانيم) تا (از بىخبران بودى) و آن را سه بار خواند و سه ضربه به او زد.

آن مرد به عمر گفت: مگر من چه كردهام، اى امير مؤمنان؟

عمر گفت: تو كسى هستى كه از كتاب دانيال، نسخهبردارى كردهاى؟

مرد گفت: مرا دستور بده تا اطاعت كنم.

عمر گفت: برو و آن را با آب داغ و پشم سفيد، محو كن. سپس آن را نخوان و براى هيچ كس هم نمىخوانى، كه اگر به من خبر رسد كه تو آن را خواندهاى يا براى كسى خواندهاى، به سختى كيفرت مىدهم.

آن گاه به او گفت: بنشين. او برابر عمر نشست. عمر گفت: من [در روزگار پيامبر صلی الله علیه و آله] رفتم و كتابى از اهل كتاب را نسخهبردارى كردم و آن را در پوستى گِرد آوردم. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: «اين كه در دست دارى، چيست، اى عمر؟». گفتم: اى پيامبر خدا! كتابى است كه نسخهبردارى كردهام تا علمى بر علممان بيفزاييم.

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله خشمگين شد، تا آنجا كه گونههايش سرخ شدند. آن گاه، نداى نماز جماعت داده شد و انصار گفتند: آيا پيامبرتان صلی الله علیه و آله خشمگين شده است؟ سلاح برداريد، سلاح! سپس آمدند و گِرد منبر پيامبر صلی الله علیه و آله حلقه زدند. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اى مردم! همۀ معارف (جوامع الكلم) و پايانبخش دانشها به من داده شده و سخن برايم به گونۀ كامل، مختصر شده است و برايتان [كتابى] درخشان و پاک آوردهام. پس گستاخى نكنيد و گستاخان، فريبتان ندهند».

عمر گفت: پس برخاستم و گفتم: به ربوبيّت خداوند و اين كه دينم، اسلام و رسول او شما باشيد، خشنودم. آن گاه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از منبر پايين آمد.

بررسی توجیهات جلوگیری از نگارش حديث[۶۳۰]

انگيزههای جلوگيرى از نقل کتبی، نگارش و تدوين حديث را میتوان در لابه‌لای متون تاریخی و سخنان برخى از سردمداران و ترويج کنندگان اين جریان جُست. آنان به توجیههایی نیز روی آوردهاند که مهمترین آنها را میآوریم:

توجیه اوّل: بیم از کنار گذاشته شدن قرآن

اين توجيه، در کلام خليفۀ دوم و عبد اللّٰهبن مسعود، تکرار شده است. ابن مسعود، با اين بهانه، نوشتههاى بسيارى را در آب شُست و خطّ آنها را زدود.[۶۳۱] او مىگفت: هيچ نوشتهاى غير از قرآن، نبايد وجود داشته باشد تا مردم به کتاب خدا کمرغبت نشوند.[۶۳۲]

اين سخن او، گاه در توجيه محو نگاشتههاى اديان پيشين و گاه، هنگام محو احاديث پيامبر صلی الله علیه و آله، مطرح شده که به چند دلیل نادرست است:

یک. شیوایی و رسایی و زيبايىهاى قرآن، به گونهاى است که هيچ سخن و نوشتهاى، حتّى احاديث پيامبر، سبب بىاعتنايى به آن نمىشود. دلیل، این که: در سدۀ دوم هجرى، کتابهاى روايى فراوانى به نگارش در آمدند، ولى سبب کنار رفتن قرآن نشدند.

دو. بخش در خور توجّهی از روايات پيامبر خدا، در بارۀ تبيين و تفسير قرآن اند و زمينۀ رجوع و فهم و اشتیاق به آن را فراهم مىسازند. رواياتی که به خواندن قرآن و تدبّر در آن و عمل به آن ترغیب می‌‌کنند، به هیچ روی سبب کنار رفتن قرآن نمىشوند.

توجیه دوم: بیم از آمیختگی قرآن و حديث

استدلال خليفۀ دوم در توجيه سوزاندن نگاشتههای حدیثی صحابیان، این بود که نوشتن قرآن و حديث، سبب اختلاط آن دو مىشود و تشخيص قرآن از حديث را دشوار مىسازد. اين استدلال از ابو سعيد خُدرى نیز نقل شده است.[۶۳۳]

اين توجيه نيز باطل است؛ زیرا:

یک. فصاحت و بلاغت قرآن، در حدّى است که آن را از هر متن عربى، حتّى روايات نبوى، متمايز مىسازد. از اين رو، احتمال اختلاط و همگونى هيچ متن عربى با آن، وجود ندارد. عربزبانان، به گونهاى طبيعى از ابتدا، مجذوب بلاغت و فصاحت قرآن مىشدند و پذيرش رسالت پيامبر خدا نيز گاه متأثّر از فصاحت و بلاغت قرآن بود. این جا نیز می‌‌توان گفت که با وجود مُجاز شدن نگارش حدیث در سدۀ دوم هجری، اختلاط ادّعایی، پديد نيامد.

دو. اينگونه صيانت کردن از قرآن کريم، به حذف بخشى از معارف اسلامى مىانجامد. حتّى با احتمال اختلاط قرآن و حديث، بايد به گونهاى عمل شود که هم قرآن حفظ شود و هم حديث و سنّت نبوی باقى بماند. به ديگر سخن، با فرض وجود اين مشکل، حذف کردن احاديث و جلوگيرى از نقل آنها، پاک کردن صورت مسئله است، نه حلّ آن.

سه. بنا بر نظريّۀ صحيح محقّقان، قرآن کريم در زمان پيامبر صلّی اللّه علیه و آله به صورت کتاب و مصحف در آمده بود و اجزا، سورهها و آيههاى آن، مشخّص بودند و هيچ چيز با آن مخلوط نمىشد.

چهار. خداوند که خود صاحب قرآن است، وعدۀ حفظ قرآن را داده و فرموده است:

(إِنَّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.[۶۳۴]

ما قرآن را نازل کرديم و قطعاً نگهدار آنيم).

بنا بر اين، نيازى به مصلحتانديشى و دلسوزى ديگران نبوده است.

توجیه سوم:حافظۀ قوى اعراب برای حفظ کلام پیامبر صلی الله علیه و آله

به باور برخى، حافظۀ قوى اعراب، آنها را از نوشتن حديث، بىنياز مىکرد. اين گروه، معتقدند در زمان پيامبر صلّی اللّه علیه و آله، مسلمانان حافظهاى بسيار قوى داشتند، به گونهاى که اشعار جاهلى يا خطبههاى بلند پيامبر را با يک بار شنيدن حفظ میکردند و نيازى به نوشتن نداشتند.[۶۳۵] ابو موسى اشعرى و ديگران، به شاگردان خود مىگفتند: «همانگونه که ما احاديث را حفظ کردیم، شما هم آنها را حفظ کنيد».[۶۳۶]

اين توجيه هم بنا به دليلهای زیر باطل است:

یک. برخى اعراب، حافظۀ قوى داشتهاند، ولى اين موضوع، عموميت نداشته است. از این رو، برخى پس از شنیدن احادیث و سخنان پيامبر، خواستار کتابت آن شدند.[۶۳۷]

بسیاری از کسانى که در پىِ نوشتن حديث بودند، حافظهشان نیرومند نبود و آنها را از کتابت بىنياز نمىساخت. به گونۀ معمول، کسى که خوشحافظه بود و نيازى به نگارش نداشت، در صدد ثبت و نگارش حديث نبود.

دو. قوّت حافظه و امکان حفظ کردن احاديث، مانع کتابت حدیث نیست؛ زيرا نگارش حدیث مىتواند به انگیزۀ نگهداری و باقى نهادن آن براى آيندگان باشد. پيامبر خدا در توصيه به امير مؤمنان علیه‌السلام براى نگارش حديث، اين نکته را تذکّر داده است.

سه. اگر وجود چنین حافظههای نیرومندی را بپذيريم، آن گاه میپرسیم: چرا این امر، مانع نگارش قرآن نشد؟ گفتنی است که توجّه به قرآن و حفظ آن، بسى بيشتر از حفظ حديث است ولی از بعثت تا کنون، نیرومندیِ حافظه، دستاویز ننوشتن قرآن نشده است.

توجیه چهارم: انتساب منع به پيامبر صلی الله علیه و آله

برخى بر پایۀ روایت ابو سعید خدری، نهی از نگارش حديث را به پيامبر خدا منتسب کردهاند.[۶۳۸] اینان بر آناند که عمل و منع دو خليفۀ اوّل و دوم را همسو با سخن پيامبر خدا بخوانند.

اين استدلال نيز به دلیلهای زیر باطل است:

یک. بخارى و بعضى ديگر، این حديث را موقوف دانستهاند؛[۶۳۹] یعنی نهی از کتابت حدیث، از ابو سعيد خُدرى است و نه پيامبر خدا.

دو. احاديث متعدّدی در جواز کتابت حديث از پيامبر خدا نقل شدهاند که با روایت ابو سعید خدری معارض اند و بر آن ترجیح دارند.[۶۴۰] حتّی می‌‌توان آنها را ناسخ این روایت دانست؛ زيرا پيامبر خدا در روزهاى پايانى عمر مبارکش، خواستار آن شد که قلم و دوات بياورند تا براى آنان، نوشتهاى بنويسد که به سبب آن، هيچ گاه گمراه نشوند.[۶۴۱]

سه. دلیل مهم برای ردّ انتساب اين سخن به پيامبر خدا، استدلال نکردن خلفا به ‌‌این سخن است. اگر چنین روایتی از پیامبر وجود داشت، دو خليفۀ اوّل و دوم می‌‌توانستند براى توجيه عمل خود در منع از کتابت حديث، به آن استناد کنند، در حالی که تنها به بيان توجيهاتى از جانب خود پرداختند.

روشن است که اگر پيامبر خدا اين سخن را فرموده و از کتابت حدیث منع کرده بود، هيچ کس به عمل خلیفه اعتراض نمىکرد و آنان نيز در پاسخ اعتراض، با استناد به سخن پيامبر، اقدام خود را همسو با نظر پیامبر صلی الله علیه و آله می‌دانستند. اگر چنین سخنی از پیامبر وجود داشت، هنگامى که خليفۀ دوم، تصميم به گِردآورى حديث گرفت، دست کم یک یا دو صحابی باید زبان به اعتراض می‌‌گشود، در حالی که همه با تصمیم او موافقت کردند و هيچ يک، کتابت حديث را انکار نکرد.[۶۴۲]

همچنین نهى پيامبر صلی الله علیه و آله از نگارش متون اسرائيلى، دستاویزی برای توجیه منع کلّی از نگارش حدیث شده است. این نهی در گزارشهاى مرتبط با جلوگيرى خليفۀ دوم از نگارش حديث، از زبان وی نقل شده است.[۶۴۳]

پاسخ، این که: نهی یاد شده، برای جلوگیری از ورود فرهنگ شفاهى يهود به جامعۀ اسلامى و نشانگر بىاعتمادى پیامبر صلی الله علیه و آله به گزارشهای حکایت کنندۀ این فرهنگِ تحریف شده است. پيامبر خدا گرايش خليفۀ دوم به يهوديان و اعجاب او از متون يهودى را نپسندید و کتابت آنها را ناپسندشمرد. اين ناپسندى می‌‌تواند ناظر به محتواى نادرست فرهنگ شفاهى يهوديان باشد که در آن روزگار، افسانه و واقعیت را به هم آميخته و به خدا و پيامبران پيشين، نسبت‌های ناروا داده بودند. از این رو، نمىتوان با استناد به اين نهی خاص، هر گونه نوشتن را ممنوع دانست و هر نوشتۀ برگرفته از گفتار پيامبر اسلام را آتش زد؛ چرا که نوشتهها و سخنانی واقعنما هستند و گزارش آنها بر معرفت دينى و آگاهى امّت مىافزايد.

انگيزۀ منع تدوين حديث

آنچه تا کنون بيان شد، توجيهاتى براى موجّه جلوه دادن منع از کتابت حديث بود که آنها را نپذیرفتیم. برخى نیز منع تدوين حديث را يک راهکار سياسى براى جلوگيرى از نقل و انتشار فضائل امير مؤمنان و اهل بيت علیهم‌السلام دانستهاند که پس از گذشت يک قرن و کمرنگ شدن حضور اهل بيت و محقّق شدن این هدف، کتابت حديث، آزاد شد.[۶۴۴]

برخى قرائن، اين نظريه را تأييد مىکنند. براى نمونه، خليفۀ دوم، گفته است:

از گزارش رواياتِ پيامبر بکاهيد، مگر رواياتى که به آنها عمل مىشود.[۶۴۵]

مراد او آن بود که تنها روايات فقهى را نقل کنيد. بنا بر اين، رواياتى که به آنها عمل نمىشود، همانند فضائل اهل بيت، مشمول قاعدۀ منع مىشدند. در کتاب تقييد العلم آمده است:

علقمه، کتابى از مکّه يا يمن آورده بود که در آن، احاديثى در بارۀ اهل بيت پيامبر وجود داشت. اين نوشته را به عبد اللّٰهبن مسعود دادند. او به کنيزش گفت ظرف آبى بياورد و همۀ نوشتهها را محو کند. به او گفتند که در اين نوشتهها، احاديث خوبى هست؛ ولى عبد اللّٰهبن مسعود همۀ احاديث را محو کرد.[۶۴۶]

در روزگار امویان، منع از نگارش فضائل اهل بيت صلی الله علیه و آله شدّت گرفت. برای نمونه خالد قسرى، والی اموی، مورّخى را مأمور نگارش سيرۀ پيامبر خدا و جنگهاى ايشان کرد. مورّخ پرسيد: آيا کارهاى على بن ابى طالب را نيز ياد کنم و بنویسم؟ خالد جواب داد: «هيچ يادى از او نکن، مگر آن که [نکوهش او باشد و] او را در قعر جهنّم نشان دهد».[۶۴۷]

نظر برگزيده

به نظر مىرسد دليل اصلى در جلوگيرى از تدوين روايات پيامبر صلی الله علیه و آله افزون بر جلوگيرى از نشر فضائل اهل بيت، تلاش حاکمان در ترويج فرهنگ و انديشۀ خود و جاي‌گزينى آن به جاى سنّت نبوى بوده است. آنان، برخى قوانين پيامبر خدا را مطابق با ميل و سليقۀ خود نمىديدند و برخی احکامِ ایشان را نمیپسندیدند. سخن مشهور خليفۀ دوم در تحریم متعۀ حج و زنان، نشان از همین است.[۶۴۸] وی با اين سخن، تحريم خود را حاکم بر نظر پيامبر خدا و ناسخ آن شمرد. مىتوان گفت که اعتقاد آنها به عدم حجّيت انحصارى همۀ سخنان پيامبر در همۀ عرصهها و برتر دانستن باور عرفى و حکومتى بر نظر پيامبر، عامل اصلى برای دور راندن گفتار و رفتار پيامبر صلی الله علیه و آله از متن جامعه و تحميل فهم خود بوده است. اعتراض آنان به عبد اللّٰه بن عمرو بن عاص، نشان دهندۀ بىاعتقادى آنها به حجّيت سخنان پيامبر در همۀ حالتهاست. اقدام خليفۀ دوم در جلوگيرى از نگارش وصيّت پيامبر در روزهاى پايانى زندگی نيز نشان دهندۀ ‌‌این باور است. به گفتۀ او، سخنان پيامبر در بیماری و احتضار، حجّت نيست.[۶۴۹] سخن ابو بکر[۶۵۰] و موارد ديگر نیز بر اين ادّعا دلالت دارند.[۶۵۱]

متأسّفانه، اين رويکرد، به سخن حاکمان پس از پيامبر خدا حجّيت بخشيد. اين پیامد ناخجسته را میتوان در کتاب الموطّأ، نوشتۀ مالک - که بيانگر سنّت مردم مدينه است - مشاهده کرد. اين کتاب، از نخستين کتابهاى تدوين يافته پس از فرمان عمر بن عبد العزيز به نگارش حدیث است که در آن، سخنان پیامبر (حدود ۴۸۰ گزارش) کمتر از سخنان صحابيان و تابعيان (حدود ۶۱۰، گزارش) است. شایان توجّه،این که در این بخش، بيشتر سخنان، از آنِ خليفۀ دوم و فرزندش عبد اللّٰهاست.[۶۵۲]

از اين رو، مىتوان دليل اصلى منع از کتابت و تدوين روايات پيامبر صلی الله علیه و آله را اعتباربخشی به گفتار و رفتار صاحبان قدرت دانست. آن گاه که عرصه از گفتار و رفتار پیامبر تهی گشت، مجالی برای جاىگزين کردن سخنان صحابیان فراهم آمد. روشن است که‌‌ این جای‌گزینی و اعتباربخشی به گفتار و کردار صحابیانی که قدرت را به چنگ آورده بودند، زمینۀ بسیاری از کارها را برای حاکمیت فراهمنمود و دست خلیفه را کامل ‌‌گشود.

الفَصلُ الرّابع: دِرايَةُ الحَديثِ

فصل چهارم: فهم حديث

۴ / ۱: الحَثُّ عَلیٰ دِرايَةِ الحَديثِ

۴ / ۱: تشویق به فهم حديث

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: لَيسَ القُرآنُ بِالتِّلاوَةِ، وَ لَا العِلمُ بِالرِّوايَةِ؛ وَ لٰكِنَّ القُرآنَ بِالهِدايَةِ، وَ العِلمَ بِالدِّرايَةِ.[۶۵۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: [ارزشِ] قرآن، به خواندن نيست و [ارزشِ] علم، به نقل كردن نيست؛ بلكه [ارزشِ] قرآن، به هدايت شدن [به وسيلۀ آن] است و [ارزشِ] علم، به فهميدن.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: القُرآنُ صَعبٌ مُستَصعَبٌ عَلیٰ مَن كَرِهَهُ، مُيَسَّرٌ عَلیٰ مَنِ اتَّبَعَهُ، وَ هُوَ الحُكمُ. [۶۵۴] وَ حَديثي صَعبٌ مُستَصعَبٌ، وَ هُوَ الحُكمُ؛ فَمَنِ استَمسَكَ بِحَديثي وَ فَهِمَهُ وَ حَفِظَهُ جاءَ مَعَ القُرآنِ، وَ مَن تَهاوَنَ بِالقُرآنِ وَ بِحَديثي خَسِرَ الدُّنيا وَ الآخِرَةِ.[۶۵۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: قرآن، براى كسى كه آن را خوش نمىدارد، سخت و دشوارياب است و بر كسى كه از آن پيروى كند، آسان شده است و آن، حكمت است. حديث من نيز سخت و دشوارياب است و آن نيز حكمت است. هر كس به حديث من تمسّک جويد و آن را بفهمد و حفظ كند، همراه قرآن مىآيد و هر كس قرآن و حديث مرا خوار بشمرد، در دنيا و آخرت، زيانكار خواهد بود.

 

  1. كنز العمّال: عَن أَبي سَعيدٍ أنَّهُ کانَ إِذا أتاهُ هٰؤُلاءِ الأحداثِ قالَ: مَرحَباً بِوَصِيَّةِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله! أَمَرَنا رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أَن نُوَسِّعَ لَهُم فِي المَجلِسِ، وَ نُفَقِّهَهُمُ الحَديثَ، فَإِنَّكُم خُلوفُنا وَ المُحَدِّثونَ بَعدَنا.

وَ كانَ مِمّا يَقولُ لِلحَدَثِ: إِذا أَنتَ لَم تَفهَمِ الشَّيءَ استَفهِمنيهِ؛ فَإِنَّكَ أَن تَقومَ وَ قَد فَهِمتَهُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِن أَن تَقومَ وَ لَم تَفهَمهُ.[۶۵۶]

  1. كنز العمّال - به نقل از ابو سعيد، در بارۀ جوانان -: مرحبا به سفارششدگان پيامبر خدا! پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما فرمان داد كه برايشان در مجلس، جا باز كنيم و حديث را به آنها بفهمانيم كه شما، جانشينان ما و محدّثان پس از ما هستيد.

ابو سعيد، همچنين به هر جوانى مىگفت: هنگامى كه چيزى را نفهميدى، فهم آن را از من بخواه؛ چراكه اگر تو فهميده، برخيزى، برايم دوست داشتنىتر از آن است كه نافهميده، برخيزى.

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: عَلَيكُم بِالدِّراياتِ،[۶۵۷] لا بِالرِّواياتِ.[۶۵۸]

 

  1. امام على علیه‌السلام: در پى فهمها باشيد، نه گزارشها.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: هِمَّةُ السُّفَهاءِ الرِّوايَةُ، وَ هِمَّةُ العُلَماءِ الدِّرايَةُ.[۶۵۹]

 

  1. امام على علیه‌السلام: اهتمام كمخِردان، نقل كردن [حديث] است و اهتمام دانايان، فهميدن [آن].

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: العاقِلُ يَعمَلُ بِالدِّراياتِ، وَ الجاهِلُ يَعمَلُ بِالرِّواياتِ.[۶۶۰]

 

  1. امام على علیه‌السلام: عاقل، به فهميدهها عمل مىكند و جاهل، به نقل شدهها.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: قالَ أَبو جَعفَرٍ عليه‌السلام: يا بُنَيَّ، اِعرِِف مَنازِلَ الشّيعَةِ عَلیٰ قَدرِ رِوايَتِهِم وَ مَعرِفَتِهِم؛ فَإِنَّ المَعرِفَةَ هِيَ الدِّرايَةُ لِلرِّوايَةِ، وَ بِالدِّراياتِ لِلرِّواياتِ يَعلُو المُؤمِنُ إِلیٰ أَقصیٰ دَرَجاتِ الإِيمانِ. إِنّي نَظَرتُ في كِتابٍ لِعَلِيٍّ عليه‌السلام فَوَجَدتُ فِي الكِتابِ: إِنَّ قيمَةَ كُلِّ امرِئٍ وَ قَدرَهُ مَعرِفَتُهُ، إِنَّ اللهَ - تَبارَكَ وَ تَعالیٰ - يُحاسِبُ النّاسَ عَلیٰ قَدرِ ما آتاهُم مِنَ العُقولِ في دارِ الدُّنيا.[۶۶۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: [پدرم] ابو جعفر علیه‌السلام فرمود: «اى فرزندم! مراتب فضل شيعيان را به اندازۀ حديث و معرفت آنان باز شناس كه معرفت، همان فهمِ روايت است و مؤمن، با فهم درست احاديث، به والاترين درجات ايمان مىرسد. من در كتاب على علیه‌السلام نگريستم و در آن، چنين يافتم: «ارزش هر انسان و منزلتش، در معرفت اوست و بىگمان، خداوند - تبارک و تعالى - مردمان را به مقدار خِردهايى كه در سراى دنيا به آنها داده، بازخواست مىكند».

 

  1. الغيبة للنعماني عن المفضّل بن عمر عن الإمام الصادق عليه‌السلام: خَبَرٌ تَدريهِ خَيرٌ مِن عَشرٍ تَرويهِ، إِنَّ لِكُلِّ حَقٍّ حَقيقَةً وَ لِكُلِّ صَوابٍ نوراً.

ثُمَّ قالَ: إِنّا – و اللهِ - لا نَعُدُّ الرَّجُلَ مِن شيعَتِنا فَقيهاً حَتّیٰ يُلحَنَ[۶۶۲] لَهُ فَيَعرِفَ اللَّحنَ.[۶۶۳]

  1. الغيبة، نعمانى - به نقل از مفضّل بن عمر -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «يک روايت را كه بفهمى، بهتر از آن است كه ده روايت نقل كنى. هر حقّى، حقيقتى دارد و هر سخنِ درستى، نورى».

سپس فرمود: «به خدا سوگند، ما هيچ يک از شيعيان خود را فقيه نمىشمريم تا آن گاه كه به رمز و اشاره، با او سخن گفته شود و او بفهمد».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: حَديثٌ تَدريهِ، خَيرٌ مِن أَلفِ حَديثٍ تَرويهِ. وَ لا يَكونُ الرَّجُلُ مِنكُم فَقيهاً حَتّیٰ يَعرِفَ مَعاريضَ كَلامِنا، وَ إِنَّ الكَلِمَةَ مِن كَلامِنا لَتَنصَرِفُ عَلیٰ سَبعينَ وَجهاً، لَنا مِن جَميعِهَا المَخرَجُ[۶۶۴].[۶۶۵]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: يک حديث كه بفهمى، بهتر از هزار حديث است كه نقل كنى. كسى از شما فقيه نمىشود تا آن كه رموز و اشارههاى كلام ما را بفهمد كه كلمهاى از كلام ما، هفتاد احتمال معنايى دارد كه از عهدۀ تبيين همۀ آنها بر مىآييم.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: أَنتُم أَفقَهُ النّاسِ ما عَرَفتُم مَعانِيَ كَلامِنا، إِنَّ كَلامَنا يَنصَرِفُ عَلیٰ سَبعينَ وَجهاً.[۶۶۶]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: شما آن گاه فقيهترين [و دينشناسترينِ] مردم خواهيد بود كه معناهاى كلام ما را بفهميد. كلام ما به هفتاد گونه تفسير مىشود.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: كونوا دَرّائينَ وَ لا تَكونوا رَوّائينَ، فَلَخَبَرٌ تَدريهِ خَيرٌ مِن أَلفِ خَبَرٍ تَرويهِ.[۶۶۷]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: فهيم باشيد، نه نقّال. يک خبر را خوب بفهمى، بهتر از آن است كه هزار خبر را نقل كنى.

تبیین مفهوم درايت حديث[۶۶۸]

اهتمام پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت ايشان همواره به درايت و فهم حديث بوده است. فراوانىِ توصيههای ایشان و برترىبخشيدن درايت يک حديث بر روايت و نقل هزار حديث، تأیید کنندۀ همين نکته است.[۶۶۹] فهم حديث، به عنوان يک متن دينى، مشمول قواعد عمومى فهم متن و نيز قواعد ويژۀ فهم متون مقدّس است. حديث، مانند هر متن معنادار ديگرى، در پىِ رساندن ما به مقصود و مراد گويندۀ آن است. بر اين پايه، ابتدا بايد براى فهم متن و سپس براى دستيابى به مقصود آن بکوشيم. اين حرکت دو مرحلهاى، يعنى فهم متن و درک مقصود، خود مراحل خُردترى دارد؛ امّا پيش از آن، نياز است که متنى صحيح و قابل اعتماد از حديث داشته باشيم و از صحّت انتساب آن به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام نیز مطمئن باشیم. مفروض ما، حديث بودن متن است. از اين رو، به پيشنياز دوم نمىپردازيم و آن را بر عهدۀ دانش تخريج و رجال مىنهيم.

اطمينان از صحّت متن، پیش‌نیاز درایت

در فهم حديث، بايد متن را بکاويم و يکايکِ واژهها و ترکيب جملهها را بررسى کنيم؛ امّا گاه متن حديث، به دليل آسيبهايى که در جاى خود بررسى شدهاند،[۶۷۰] به گونۀ تغيير يافته به دست ما مىرسد. فهم حديث، اگر بر روى متنى نادرست به انجام رسد، ما را به مقصود نمىرسانَد. پس، پيشنياز نخست، گِردآورى نسخههاى متعدّد از يک متن حديثى است تا در روند کاوشهاى بعدى، احتمالهاى گوناگون معنايى را بررسى کنيم، هر چند در اين مرحله، نمىتوانیم و نمىخواهيم به صحّت قطعى يک متن، حکم کنيم و بقيّه را کنار نهيم؛ زيرا اين کار، در گرو تعامل دنبالهدار با متن به سرانجام مىرسد.

شناسایی نسخه‌های خطّی یک کتاب و نیز اعتبارسنجی آنها و بررسی وضعیّت اتّصال آنها به مصنّف (تواتر نسخه، تفصیلی بودن روایت کتاب و اجازات آن، و ...) و تصحیح علمی نسخۀ کتاب، نيازمند تخريج حديث و آشنايى با فنون تخریج و نسخهشناسى است.

مراحل درایت و فهم حدیث

برای فهم حدیث، از دو مرحله باید گذر کرد:

مرحلۀ اوّل: فهم متن

پس از اطمينان نسبى به صحّت متن، نخست بايد مفردات آن و سپس ترکيبات و محتواى کلّ کلام، فهميده شوند. فهم مفردات، يعنى فهم دقيق و عميق يکايکِ واژهها با استفاده از کتابهاى لغت، غريب الحديث و کاربردهاى آنها در متون اصيل عربى. فهم ترکيبات نيز به معناى فهم نقشها و ارتباطهاى ميانکلامى است و از اين رو، فهم متن، خود به دو بخش تقسيم مىشود: يکى، فهم مفردات و ديگرى فهم ترکيبات.

یک. فهم مفردات

با توجّه به ساختار صرفى واژگان عربى و فصلبندى لغتنامههای عربى بر پايۀ مادّۀ کلمه، نياز است که هر واژۀ نامفهوم حديث را ريشهيابى کنيم و سپس به دنبال معناى آن در کتابهاى لغت برويم. آن گاه، معناى ريخته شده در قالب و هيئت موجود در متن را تبیین کنيم. هر دو کار، يعنى تشخيص مادّه و هيئت کلمه، نياز به آشنايى با علم صرف دارد و با کاربست آن، معناى يک واژه را در کتابهاى لغت سراغ میگیریم. به تجربه ثابت شده است که مراجعه به چند کتاب لغت، ما را بهتر و دقيقتر، به گوهر معنايى مادّه مىرساند؛ معنايى که چون جانى واحد در هيئتهاى گوناگون مادّه جارى است.

کتابهاى لغتِ مورد استفاده، بايد کهن و معتبر باشند؛ زيرا گاه واژهها در گذر زمان، معانى متفاوتى مىيابند و ما وظيفه داريم معناى واژه را در عصر صدور حديث، به دست آوريم و اين، در گرو مراجعه به کتابهاى لغتى است که در عصر امامان علیهم‌السلام يا نزديک به آن روزگار، نوشته شدهاند.

مراجعه به غريب الحديثها نيز لازم است. اين کتابها، شرح واژههايى را بر عهده دارند که لغتدانان، معناى خاصّ آن را در حوزۀ متون دينى، روشن نکردهاند. از اين رو، حديثپژوه که در پىِ فهم متنى خاص و متعلّق بهفرهنگ دينى است، بايد به آنها نيز مراجعه کند؛ زيرا واژهها درفرهنگهاى متعدّد، مىتوانند معانى متفاوت بیایند. واژههاى نفاق و زکات، دو نمونه براى تفاوت معناى لغوى و معناى حديثى و قرآنىاند.[۶۷۱]

همچنين نمىتوان از توجّه به متضادهاى هر واژه، چشم پوشيد. بازشناسى معناى «جهل»، بدون آشنايى با معناى «عقل» و «علم»، ميسّر نيست و «جَلع» و «وقاحت»، در کنار «حياء»، بهتر فهميده مىشوند. گاه نیز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام، خود به تبيين برخى واژهها پرداختهاند که مىتوان آنها را به عنوان گزارههاى تبيينى و تفسيرى، در فرايند واژهشناسى سهيم کرد.[۶۷۲]

دو. فهم ترکيبات

متن، حاصل ترکيب معنادار و هدفمند واژههاست. فهم متن، نيازمند درک اين قالب و نسبت هر يک از اجزاى کلام با ديگر اجزاست. اين فهم، با يادگيرى دستور زبان (دانش نحو) ميسّر است؛ امّا اين، همۀ کار نيست. گاه ترکيبهايى يافت مىشوند که جملۀ کاملى به شمار نمىآيند و به صورت اصطلاح درآمدهاند و مفرد نيستند تا قابل جستجو در کتابهاى لغت باشند. از سوی دیگر، معناى مجموع اين اصطلاحها، با مجموع معناى اجزاى آنها مساوى نيست. از این رو نمىتوانيم يکيکِ اجزا و واژهها را معنايابى کنيم و در کنار هم بگذاريم و مجموع آنها را معناى مجموع بخوانيم. براى نمونه، معناى «تزويج مقام» و يا «أعطاک من جراب النورة»، با اين شيوه به دست نمىآيد. شيوۀ پيشنهادى براى درک اين اصطلاحات، گردآورى کاربردهاى متعدّد آنها و حدس زدن معناى آنها با استفاده از قرينههاى سياقى و سپس ارزيابى آنها پس از نهادن معنا ميان عبارت و جمله است. کتابهاى غريب الحديث، گاه اين اصطلاحها را تبيين کردهاند.

آنچه کار را دشوار مىسازد، گشوده شدن پاى استعاره و مَجاز به ترکيبات است. در مَجاز، تخيّلى لطيف، نهفته است که درک آن را براى کسانى که با گوينده، تفاوت زمانى يا فرهنگى دارند، مشکل مىکند. شماری از سخنان پيامبر صلی الله علیه و آله و سخنان امام على علیه‌السلام در نهج البلاغة، اين هالۀ لطيف را دارند و از اين رو، فهم حديثى مانند «المؤمِنُ مُوهٍ راقِعٌ»،[۶۷۳] نيازمند درک تصوير خيالانگيزِ نهفته در آن است؛ امرى که فرقههای «ظاهريّه» و «حشويّه»، از آن محروم بودند و به تشبيه و تجسيم در بارۀ ذات پاک خدای سبحان و تنگنظرى در معانى حديث و قرآن، گرفتار آمدند.

مرحلۀ دوم: فهم مقصود

آنچه از متن فهميده مىشود، در موارد فراوانى با مقصود مؤلّف و گويندۀ سخن، يکسان است. او نيّتى داشته و براى رسيدن به هدفى خاص، سخنى را گفته يا متنى را نوشته است. مخاطب براى رسيدن به آن مقصود، متن را مىکاود و مىفهمد و با اجراى اصلهاى زبانى و منطقى، برداشت خود را به گوينده و نويسنده، نسبت مىدهد. با اين همه، مؤلّف یا سخنران مىتواند با نشاندن قرينههايى در کنار سخن و يا ارائۀ پيش و پس آنها، آنچه را از اثرش فهميده مىشود، تغيير دهد و ميان مفهوم نخست متن و مقصود خود، تفاوت ايجاد کند. در علم اصول فقه، دو اصطلاح «مراد استعمالى» و «مراد جدّى»، ناظر به همين مسئلهاند.

آنچه از فهم متن فهميده مىشود، بلافاصله و بدون جستجو از قرينهها، قابليت استناد تام و قطعى به صاحب متن را ندارد و براى رسيدن از مفهوم به مقصود، گردآورى قرينههاى متعدّدى لازم است که بر حسب نوع آن، به دو دستۀ قرينههاى لفظی و قرینه‌های مقامى و بر پايۀ جايگاه و اتّصال به کلام، به منفصل (جدا) و متّصل (چسبيده) تقسيم مىشوند. از تداخل اين دو دستهبندى، چهار حالت، امکان وقوع مىيابند: قرينههاى لفظی متّصل و منفصل، و قرينههاى مقامى متّصل و منفصل، که چون قرينههاى مقامى منفصل، امکان وقوع در خارج را ندارند يا بسيار نادرند، نياز به يافتن سه دسته قرينه داريم که آنها را به ترتيب، «قرينههاى داخلى لفظى»، «خانوادۀ حديث» و «اسباب ورود حديث» مىناميم و توضيح هر يک مىآيد.

یک. قرينههاى لفظى داخلى

همسويى اجزاى سخن و نوشته، اصل اوّلى در گفتگوها و متنهاى متعارف است. مؤلّف يا گوينده، با جملههايى به رشته کشيده، مخاطب خود را هدايت مىکند و از اين رو، هر يک از آنها مىتواند به درک جملههاى ديگر، کمک کند و براى يکديگر، قرينه شوند. براى نمونه، ما با ذکر واژۀ «کاسه» يا «قلّاده» در کنار «شير»، مقصود خود را از آن، معيّن مىکنيم و گاه با تضمين آيه و حديث و مَثَلى، به ابهام جمله، پايان مىدهيم.

قرينههاى داخلى، در درون متن وجود دارند و از جنس همان سخن و نوشته هستند و از اين رو، نمىتوان آنها را بر شمرد؛ امّا مهمترين آنها، اقتباس و تلميح و تعليل گوينده و سؤالهاى مخاطب هستند که در دانش فقه الحديث، به آنها پرداخته شده است.[۶۷۴] در دانش اصول فقه نيز به بخشهايى از اثرگذارى تعليل در گذار از مفهوم متن به مقصود گوينده با دو عنوان تعميم و تخصيص حاصل از تعليل، اشاره شده است.

دو. قرينههاى لفظی منفصل (خانوادۀ حديث)

گويندۀ سخن و نويسندۀ متن، حق دارد قرينههاى کلامى خود را پيش يا پس از آن، مطرح کند. اين کار، چه از سرِ ناچارى باشد و چه به جهت مسائل ديگر، مخاطب را موظّف مىسازد تا ديگر سخنان مرتبط با سخن اصلى را بيابد و در کنار آن بچيند، اگر چه صاحب سخن نيز مکلّف است به گونهاى، مخاطب را از آنها آگاه سازد. اين قاعدۀ عرفى محاورات، به هنگام کار با حديث، توسعه مىيابد و ما ناگزيريم از سخنان ديگر پیشوایان علیهم‌السلام که ناظر به حديث مورد پژوهش ماست، بهره بگيريم و سخن هر امام علیه‌السلام را براى سخن ديگر امامان علیهم‌السلام، قرينه بدانيم. دليل اين امر، ديدگاه کلامى ماست که پيامبر صلی الله علیه و آله و امامان از اهل بيت او را نورى واحد مىدانيم که به تصريح خودشان، سرچشمۀ معرفت همگى، يکى - يعنى خداوند متعال - است و سخنانشان، تصديق کنندۀ يکديگر و پاسخ همۀ آنان به يک سؤال، يکسان است.

بر اين پايه، نمىتوان مفاد يک حديث را نظر تام و کامل و قطعى پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امامان علیهم‌السلام دانست، بويژه اگر به مسئلۀ نقل معنا و دگرگونىهاى احتمالى در نقل و فهم راوى توجّه کنيم. از اين رو، گردآورى احاديث ناظر به يک مسئله، به مثابه گردآورى قرينههاى منفصل کلامى، از مهمترين مراحل فهم حديث است؛ امرى که از آن با عنوان «تشکيل خانوادۀ حديث» نيز نام برده مىشود. اين مسئله، بارها و در گذشته و حال، در فقه و کلام و سيره تجربه شده که گردآورى و کنار هم نشاندن احاديثى که موضوع محورى آنها يکى است، پيامدهاى مبارکى در فهم و تبيين احاديث دارد.[۶۷۵]

گفتنى است براى استخراج نظاموارههاى حديثى، نمىتوان تنها به احاديث مشابه و هممضمون مراجعه کرد؛ بلکه گردآورى احاديث در موضوعات مرتبط، متقابل و متعارض نيز لازم است؛ مجموعهاى که مىتوان آن را «خانوادۀ بزرگ حديث» ناميد و نمونههاى عملى آن را در ابواب مختلف دانشنامۀ قرآن و حديث و نيز تکنگارىهايى مانند: توسعۀ اقتصادى در قرآن و حديث و خِردگرايى در قرآن و حديث، مشاهده کرد. در همۀ اينها، احاديثِ موضوع اصلى (مانند «عقل») و موضوعات مرتبط با آن (مانند «لبّ» و «اُولو النُهى») و نيز موضوعات متقابل (مانند «جهل») گردآورى و به هم تنيده شدهاند تا نظريّۀ حديثى شکل گيرد.

در فرجام اين مرحله، گردآورى و نسبتيابى احاديث متعارض و مختلف نيز ضرور است. بسيارى از تغيير فهمها، پس از يافتن و مقايسۀ دو حديثى است که در ابتدا با هم متعارض به نظر مىرسند و پس از کنار هم نشاندن و دقّت در مفاد هر يک، مقيّد بودن، اختصاص داشتن به حال اضطرار، يا حتّى تقيّهاى بودن يکى از دو سوى تعارض را مىفهميم. تغيير مفهوم ظاهرى وجوب به استحباب و حرمت به کراهت و اين گونه تحوّل و تعميق فهمها نيز در گرو گردآورى احاديث مختلف و معارض است.

سه.قرينههاى مقامى متّصل (اسباب ورود حديث)

حديث، مانند هر متن ديگری، يک مجموعۀ بسته و بريده از محيط بيرونى خود نيست؛ بلکه حاشيهها و رشتههايى مرتبط با پيرامون خود دارد و سخن و پيام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام، به گاه بیان، به آنها ناظر است. وضعيت اجتماعى و تاريخى، فرهنگ و فضاى گفتگو، گفتمان حاکم بر جامعه و شخصيت و پرسشهاى نهفته در ذهن مخاطب، تأثير فراوانى در گويش و پيام حديث مىگذارند. بستر تاريخى و اجتماعى هر سخن و مکتبهاى فکرى مخالف و متفاوت، راز و رمز بسيارى از نقدها و جبههگيرىها را روشن مىکنند و چرايىهاى ناظر به حديث را پاسخ مىدهند. حتّى يک قرينۀ کوچک حاکم بر مقام گفتگو، توان تبيين ابهامات متن را دارد و از اين رو، کاوش در منابع تاريخى، اجتماعى و هر منبع ناظر به حديث، به منظور آگاهى از زمينۀ صدور حکم و چرايى طرح یک مطلب يا ردّ یک انديشهاز سوى گويندۀ حديث، لازم است و نسبت دادن مفاد حديث به وى بدون آن، مقبول نيست.

نمونههاى متعدّد و تجربههاى مکرّر، نشان مىدهند که آگاهى از سبب ورود حديث، مانند آشنايى با سبب نزول آيه، مىتواند ياريگرِ ما در درست فهميدن مقصود گوينده باشد. براى نمونه، حديث «من بشّرنى بخروج آذارَ، فله الجنّة» به تنهايى مىتواند گونهاى تنفّر از ماه آذار را نشان دهد؛ امّا توجّه به فضاى صدور آن، اين فهم را دگرگون مىسازد.[۶۷۶]

راه دستيابى به سبب ورود، مطالعۀ کتابهاى متناسب با زمينه و موضوع اصلى حديث است. براى درک و فهم بهتر نامههاى امير مؤمنان علیه‌السلام به معاويه و چرايى و چگونگى خطبههاى حماسى امام حسين علیه‌السلام، مراجعه به کتابهاى تاريخ و‌‌‌ سيره، لازم است، همان گونه که فهم احاديث فقهى، در گرو شناخت نظريّات فقهى معاصر ائمّه علیهم‌السلام و پرسشهاى جارى است.

چهار. بهرهگيرى از دانش بشرى

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام به دليل ارتباط با آفريدگار خلقت و شناخت قوانين آن، به بيان گزارههايى حقيقتنما و واقعگرا مىپردازند. از اين رو، حديث، مانند يک گزارۀ واقعنماى علمى، مىتواند به فرايند پرسش و آزمايش در آيد. از اين امر، تنها، احاديثى استثنا مىشوند که به واقعيّات فراعقلى (مانند: برزخ و قيامت، يا احکام اعتبارى در فقه) نظر دارند. نمونهاى از تعامل حديث و واقعيت خارجى، آزمايشهاى علمى و مشاهدههاى بالينى اند که مدّعاى برخى احاديت پزشکى را تأييد کرده، يا عموميت آن را تغيير دادهاند، و سفارشهايى را جهانى و فرامنطقهاى و توصيههايى را ناظر به افراد و جغرافيايى محدود و خاص مىکنند.

دانشهاى بشرى با پرسشآفرينى، به فهم ژرفتر حديث کمک مىکنند و دغدغههاى ذهنى، ذهن حديثپژوه را هنگام مواجهه با متن، به استخراج لايهها و لطايف نهفتۀ آن وا مىدارند و همان گونه که اديبان زبردست، نکات لطيف و زيباى متن را استخراج مىکنند، محدّثان آشنا با روانشناسى و سياست و مديريت، مىتوانند ويژگىهاى نهفتۀ حديث را بيرون کشند.[۶۷۷] ما از طريق سنجش فهم خود با اطّلاعات مرتبط در زمينۀ دانشهاى بشرى، مانند: طب، اقتصاد، روانشناسى و سياست، و نيز حوزۀ دانشهاى دينى، مانند: فقه و اخلاق، مىتوانيم به اصلاح و تعميق فهم حديث، کمک کنيم.

گفتنى است که شرح و تفسيرها و حتّى ترجمههاى دقيق محدّثان بزرگ و شارحان ورزيدۀ حديث نيز بر فهم ما مؤثّرند. اين عالمان، به دليل آگاهى گسترده از هزاران حديث و درک بهتر و عميقتر زبان آن، فهمهايى بکر و مقبول، به دست دادهاند و از اين رو، نياز است تا از آنها مطّلع شويم، هر چند اين به معناى انحصار بر فهم پيشينيان و تقليد بى چون و چرا و پيروى بى تأمّل و دقّت نيست. فهم ايشان، اهمّيت و لزوم بذل توجّه را دارد؛ امّا حجّيت و ضرورت پيروى ندارد و از اين رو، توصيه مىشود اين مرحله را نه در آغاز سيرِ فهم حديث که در فرجام آن به انجام رسانيم تا فهم ما زير نفوذ فهم بزرگان، قرار نگيرد و اجتهاد و دريافتهاى خود را در نطفه، خفه نکنيم.

نکته

براى پيمودن مسير فهم حديث، نياز به طى کردن گام به گام مراحل گفته شده داريم؛ مراحلى که هر يک نيز پلّههايى را در درون خود دارد. طى کردن همۀ اين مسير منطقى با دقّت و استوارى، مىتواند در موارد متعدّدى، ما را به درک مفهوم متن و از آنجا به فهم مقصود گوينده برساند؛ امّا اين به معناى فهم همۀ احاديث، بويژه احاديث متشابه و دشوار نيست. حديث نيز مانند قرآن، متشابهاتى دارد که فهم آنها در گرو دسترس داشتن به احاديث محکم و نسبتيابى ميان آنهاست که همۀ آن، براى همگان، ميسور نيست. افزون بر اين، هر کدام از گامهاى بيان شده در مسير فهم حديث، با آسيبهايى دست به گريبان است که بدون حلّ آنها، به نتيجۀ واقعى نائل نمىشويم. به اين آسيبها در بيان ويژۀ آسيبها پرداخته شده است.[۶۷۸]

۴ / ۲: مَوانِعُ دِرايَةِ الحَدیثِ

۴ / ۲: موانع فهم حديث

۴ / ۲ ـ 1: سوءُ الفَهمِ

۴ / ۲ ـ 1: برداشت نادرست

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِنَّما أَتاكُمُ الحَديثُ مِن أَربَعَةٍ لَيسَ لَهُم خامِسٌ:... وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله شَيئاً لَم يَحمِلهُ عَلیٰ وَجهِهِ وَ وَهِمَ فيهِ، وَ لَم يَتَعَمَّد كَذِباً، فَهُوَ في يَدِهِ يَقولُ بِهِ وَ يَعمَلُ بِهِ وَ يَرويهِ، فَيَقولُ: أَنَا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله. فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أَنَّهُ وَهِمَ لَم يَقبَلوهُ، وَ لَو عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ.[۶۷۹]

 

  1. امام على علیه‌السلام: حديث، تنها از چهار کس به شما مىرسد و پنجمى ندارند:... مردى كه چيزى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيده، امّا آن را به معناى درستش نفهميده و در آن، دچار توهّم شده است، ولى قصد دروغ گفتن ندارد، بلكه آن حديث را در دست دارد، به آن معتقد است و عمل مىكند و نقلش مىنمايد و مىگويد: «من آن را از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدهام» و اگر مسلمانان مىدانستند كه آن، توهّمى بيش نيست، آن را از او نمىپذيرفتند و اگر او خود مىدانست كه آن توهّم است، آن را كنار مىافكند.

 

  1. تأويل مختلف الحديث عن المِنهال بن عمرو: إِنَّ عَليّاً عليه‌السلام قالَ لِأبي مَسعودٍ: إِنَّكَ تُفتِي النّاسَ؟

قالَ: أَجَل، وَ أُخبِرُهُم أَنَّ الآخِرَةَ شَرٌّ.

قالَ: فَأَخبِرني، هَل سَمِعتَ مِنهُ؟

قالَ: سَمِعتُهُ يَقولُ: لا يَأتي عَلَى النّاسِ سَنَةُ مِئَةٍ وَ عَلَى الأَرضِ عَينٌ تَطرِفُ.

فَقالَ عَلِيٌّ: أَخطَأَت استُكَ الحُفرَةَ،[۶۸۰] إِنَّما قالَ ذٰلِكَ يَومَئِذٍ لِمَن حَضَرَهُ، وَ هَلِ الرَّجاءُ إِلّا بَعدَ المِئَةِ؟![۶۸۱]

  1. تأويل مختلف الحديث - به نقل از منهال بن عمرو -: على علیه‌السلام به ابو مسعود فرمود: «تو براى مردم فتوا مىدهى؟».

گفت: آرى و به آنان مىگويم كه آخر [الزمان] شر است.

على علیه‌السلام فرمود: «به من بگو، آيا چيزى در اين باره از او (پيامبر صلی الله علیه و آله) شنيدهاى؟».

گفت: شنيدم مىفرمايد: سال صد [هجرى] بر مردم در نمىآيد، جز آن كه كسى روى زمين نمانده است.

على علیه‌السلام فرمود: «خطا كردهای و سوراخ دعا را گم كردهاى. اين را در بارۀ حاضران مجلسش فرمود، و گرنه مگر آسايش [ابدى] فقط پس از صد سال است؟!».

۴ / ۲ ـ 2. تَحريفُ اللَّفظِ

۴ / ۲ ـ 2. تحريف لفظى

  1. معاني الأخبار عن أحمد بن المبارك: قالَ رَجُلٌ لِأبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: حَديثٌ يُرویٰ أنَّ رَجُلاً قالَ لِأميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام: إِنّي أُحِبُّكَ. فَقالَ لَهُ: أَعِدَّ لِلفَقرِ جِلباباً[۶۸۲].

فَقالَ: لَيسَ هٰكَذا، قالَ: إِنَّما قالَ لَهُ: «أعدَدتَ لِفاقَتِكَ جِلباباً»؛ يَعني يَومَ القِيامَةِ.[۶۸۳]

  1. معانى الأخبار - به نقل از احمد بن مبارک -: مردى به امام صادق علیه‌السلام گفت: در حديثى روايت مىشود كه فردى به اميرمؤمنان علیه‌السلام گفت: من، تو را دوست مىدارم. و ایشان به وی فرمود: پوششى در مقابل فقر، آماده كن.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «اين گونه نیست؛ بلكه به او فرمود: "[با اين دوست داشتن] پوششى براى فقر و نيازت، آماده ساختهاى" يعنى براى روز قيامت».

  1. كتاب من لا يحضره الفقيه: قيلَ لِلصّادِقِ عليه‌السلام: إِنَّ النّاسَ يَروونَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أنَّهُ قالَ: إِنَّ الصَّدَقَةَ لا تَحِلُّ لِغَنِيٍّ، وَ لا لِذي مِرَّةٍ سَوِيٍّ![۶۸۴]

فَقالَ عليه‌السلام: قَد قالَ: «لِغَنِيٍّ»، وَ لَم يَقُل: لِذي مِرَّةٍ سَوِيٍّ.[۶۸۵]

  1. كتاب من لا يحضره الفقيه: به امام صادق علیه‌السلام گفته شد: مردم از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله روايت مىكنند كه فرمود: «همانا صدقه، براى بىنياز و كسى كه بدنى سالم و قادر به كار دارد، حلال نيست».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «[پيامبر صلی الله علیه و آله] فرمود: "براى بىنياز [روا نيست]" و نفرمود: براى شخص سالم و قادر به كار [روا نیست]».

  1. كتاب من لا يحضره الفقيه عن إبراهيم بن أبي محمود: قُلتُ لِلرِّضا عليه‌السلام: يَا بنَ رَسولِ اللهِ، ما تَقولُ فِي الحَديثِ الَّذي يَرويهِ النّاسُ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أنَّهُ قالَ: إِنَّ اللهَ - تَبارَكَ وَ تَعالیٰ - يَنزِلُ في كُلِّ لَيلَةِ جُمُعَةٍ إِلَى السَّماءِ الدُّنيا؟

فَقالَ عليه‌السلام: لَعَنَ اللهُ المُحَرِّفينَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِه! وَ اللهِ، ما قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله ذٰلِكَ، إِنَّما قالَ صلّی اللّه عليه وآله: «إِنَّ اللهَ - تَبارَكَ وَ تَعالیٰ - يُنزِلُ مَلَكاً إِلَى السَّماءِ الدُّنيا كُلَّ لَيلَةٍ فِي الثُّلُثِ الأَخيرِ وَ لَيلَةَ الجُمُعَةِ في أوَّلِ اللَّيلِ، فَيَأمُرُهُ فَيُنادي: هَل مِن سائِلٍ فَأُعطِيَهُ؟ هَل مِن تائِبٍ فَأَتوبَ عَلَيهِ؟ هَل مِن مُستَغفِرٍ فَأَغفِرَ لَهُ؟ يا طالِبَ الخَيرِ أقبِل، وَ يا طالِبَ الشَّرِّ أقصِر. فَلا يَزالُ يُنادي بِهٰذا حَتّیٰ يَطلُعَ الفَجرُ، فَإِذا طَلَعَ الفَجرُ عادَ إِلیٰ مَحَلِّهِ مِن مَلَكوتِ السَّماءِ».

حَدَّثَني بِذٰلِكَ أبي، عَن جَدّي، عَن آبائِهِ عليهم‌السلام، عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۶۸۶]

  1. كتاب من لا يحضره الفقيه - به نقل از ابراهيم بن ابى محمود -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! چه مىفرمايى در بارۀ حديثى كه مردم[۶۸۷] از پيامبر صلی الله علیه و آله روايت مىكنند كه فرمود: «خداوند، هر شب جمعه به آسمان دنيا فرود مىآيد»؟

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «خدا لعنت كند كسانى را كه كلمات و گفتارها را از جاى خودش، تغيير مىدهند [و آنها را تحريف مىكنند]! به خدا سوگند، پيامبر خدا صلی الله علیه و آله چنين نفرموده است، بلكه فرموده: "خداوند - تبارک و تعالى - در یک‌سوم آخر هر شب و هر شب جمعه، از اوّل آن، فرشتهاى را به آسمان دنيا مىفرستد و به او فرمان مىدهد تا ندا كند: آيا كسى هست از من، چيزى بخواهد تا به او عطا كنم؟ آيا توبه كنندهاى هست كه [از گناهان خود، به سوى من باز گردد تا] من هم به سوى او باز گردم؟ آيا آمرزشخواهى هست كه من، او را بيامرزم؟ اى جويندۀ خير و بركت! بيا و اى طالب شر! دست بردار. اين فرشته، همواره تا طلوع فجر به اين ندا ادامه مىدهد تا سپيده بدمد و سپيدهدمان به جايگاه خود در ملكوت آسمانها باز مىگردد".

اين حديث را پدرم، از جدّم، از پدران گرامىاش، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله براى من روايت كرد».

راجع: ص426 (الفصل السادس: عرض الحديث / عرض الحديث على الإمام الصادق عليه‌السلام / تصحيح الحديث)

و ص442 (عرض الحديث على الإمام الرضا عليه‌السلام / تصحيح الحديث).

ر.ک: ص۴۲۷ (فصل ششم: عرضۀ حدیث / عرضۀ حدیث بر امام صادق علیه‌السلام / تصحیح حدیث)

و ص۴۴۳ (عرضۀ حدیث بر امام رضا علیه‌السلام / تصحیح حدیث).

۴ / ۲ ـ 3. تَحريفُ المَعنیٰ

۴ / ۲ ـ 3. تحريف معنوى

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: قَومٌ يَزعُمونَ أنّي إِمامُهُم، وَ اللهِ ما أنَا لَهُم بِإِمامٍ، لَعَنَهُمُ اللّٰـهُ! كُلَّما سَتَرتُ سِتراً هَتَكوهُ، أقولُ: كَذا وَ كَذا، فَيَقولونَ: إِنَّما يَعني كَذا وَ كَذا! إِنَّما أنَا إِمامُ مَن أطاعَني.[۶۸۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: گروهى ادّعا مىكنند كه من، امام آنها هستم. به خدا سوگند كه من، امام آنها نيستم. خدا لعنتشان كند! هر چه من پردهپوشى مىكنم، آنان، پردهدرى مىكنند. من مىگويم: «چنين و چنان»، آنان مىگويند: مقصودش، فلان و بهمان است. من، در حقيقت، امامِ كسى هستم كه اطاعتم كند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنّي لَأُحَدِّثُ الرَّجُلَ الحَديثَ وَ أَنهاهُ عَنِ الجِدالِ وَ المِراءِ في دينِ اللهِ، وَ أَنهاهُ عَنِ القِياسِ، فَيَخرُجُ مِن عِندي فَيَتَأَوَّلُ حَديثي عَلیٰ غَيرِ تَأويلِهِ! إِنّي أمَرتُ قَوماً أن يَتَكَلَّموا، وَ نَهَيتُ قَوماً، فَكُلٌّ تَأَوَّلَ لِنَفسِهِ؛ يُريدُ المَعصِيَةَ لِلهِ وَ لِرَسولِهِ، فَلَو سَمِعوا وَ أَطاعوا لَأَودَعتُهُم ما أودَعَ أبي أصحابَهُ.

إِنَّ أصحابَ أبي كانوا زَيناً أحياءً وَ أَمواتاً؛ أعني زُرارَةَ وَ مُحَمَّدَ بنَ مُسلِمٍ، وَ مِنهُم لَيثٌ المُرادِيُّ وَ بُرَيدٌ العِجلِيُّ، وَ هٰؤُلاءِ القَوّامونَ بِالقِسطِ، وَ هٰؤُلاءِ (ٱلسَّـٰبِقُونَ ٱلسَّـٰبِقُونَ* أُولٰئِكَ ٱلمُقَرَّبُونَ)[۶۸۹].[۶۹۰]

  1. امام صادق علیه‌السلام: گاه براى كسى حديثى مىگويم و او را از مجادله و بگومگو در دين خداوند و از قياس، نهى مىكنم؛ امّا وقتى از نزدم بيرون مىرود، گفتارم را به صورتى ناصحيح به تأويل مىبرد. من به گروهى فرمان دادم كه به سخن و استدلال در آيند و گروهى را باز داشتم. هر يک، سخنم را مطابق ميل خود، تأويل مىكند و مىخواهد از خدا و پيامبرش سرپيچى كند. اگر گوش مىدادند و فرمان مىبُردند، چيزى (علمى) را نزدشان مىنهادم كه پدرم نزد يارانش نهاد.

ياران پدرم، زنده و مردهشان، مايۀ زينت بودند. مقصودم زراره و محمّد بن مسلماست و لَيث مرادى و بُرَيد عِجلى هم از جرگۀ اين افرادند. آنان، عادلانى كامل [و راستگو] بودند. آنان [در شمار] (پيشى گيرندگان، پيشى گيرندگان [اند] آنان، مقرّباند).

  1. رجال الكشّي عن المفضّل بن عمر: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَوماً وَ دَخَلَ عَلَيهِ الفَيضُ بنُ المُختارِ، فَذَكَرَ لَهُ آيَةً مِن كِتابِ اللهِ عزّ وجلّ تَأَوَّلَها أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَقالَ لَهُ الفَيضُ: جَعَلَنِيَ اللهُ فِداكَ، ما هٰذَا الاِختِلافُ الَّذي بَينَ شيعَتِكُم؟

قالَ: وَ أَيُّ الاِختِلافِ يا فَيضُ؟

فَقالَ لَهُ الفَيضُ: إِنّي لَأَجلِسُ في حَلَقِهِم بِالكوفَةِ فَأَكادُ أن أشُكَّ فِي اختِلافِهِم في حَديثِهِم! حَتّیٰ أرجِعَ إِلَى المُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ، فَيوقِفُني مِن ذٰلِكَ عَلیٰ ما تَستَريحُ إِلَيهِ نَفسي وَ يَطمَئِنُّ إِلَيهِ قَلبي.

فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أجَل، هُوَ كَما ذَكَرتَ يا فَيضُ، إِنَّ النّاسَ أُولِعوا بِالكَذِبِ عَلَينا، إِنَّ اللهَ افتَرَضَ عَلَيهِم لا يُريدُ مِنهُم غَيرَهُ، وَ إِنّي أُحَدِّثُ أحَدَهُم بِالحَديثِ فَلا يَخرُجُ مِن عِندي حَتّیٰ يَتَأَوَّلُهُ عَلیٰ غَيرِ تَأويلِهِ! وَ ذٰلِكَ أنَّهُم لا يَطلُبونَ بِحَديثِنا وَ بِحُبِّنا ما عِندَ اللهِ، وَ إِنَّما يَطلُبونَ بِهِ الدُّنيا، وَ كُلٌّ يُحِبُّ أن يُدعیٰ رَأساً!

إِنَّهُ لَيسَ مِن عَبدٍ يَرفَعُ نَفسَهُ إِلّا وَضَعَهُ اللهُ، وَ ما مِن عَبدٍ وَضَعَ نَفسَهُ إِلّا رَفَعَهُ اللهُ وَ شَرَّفَهُ، فَإِذا أرَدتَ حَديثَنا فَعَلَيكَ بِهٰذَا الجالِسِـ وَ أَومیٰ بِيَدِهِ إِلیٰ رَجُلٍ مِن أصحابِهِ -. فَسَأَلتُ أصحابَنا عَنهُ، فَقالوا: زُرارَةُ بنُ أعيَنَ.[۶۹۱]

  1. رجال الكشّى - به نقل از مفضّل بن عمر -: روزى، فيض بن مختار نزد امام صادق علیه‌السلام آمد و آيهاى را براى ايشان قرائت كرد. من شنيدم كه امام علیه‌السلام آن را تأويل كرد. فيض به امام علیه‌السلام گفت: خدا، مرا فدايت كند! اين اختلاف ميان پيروان شما چيست؟

امام علیه‌السلام فرمود: «چه اختلافى، اى فيض؟».

فيض به امام علیه‌السلام گفت: من در جلسههاى آنان در كوفه مىنشينم و از شدّت اختلافشان در حديث، نزديک است كه به شک بيفتم؛ امّا به نزد مفضّل بن عمر، باز مىگردم و او از چيزهايى مرا آگاه مىكند كه جانم آسوده مىشود و قلبم به آنها آرام مىگيرد.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «آرى. آن، همان گونه است كه مىگويى. اى فيض! مردم، شيفتۀ دروغ بستن به ما شدهاند، چنان كه [گويى] خدا، آن را بر آنان واجب كرده و چيزى جز آن از آنان نمىخواهد. من به يكى از آنها حديثى مىگويم؛ امّا از نزد من بيرون نرفته، آن را به معناى ديگرى غير از معناى درستش، تأويل مىكند. اين، از آن روست كه اينها با حديث ما و محبّت ما، آنچه را نزد خداست، نمىطلبند و با آن، تنها دنيا را مىطلبند و هر يک، دوست دارد كه رئيس خوانده شود.

هيچ بندهاى نيست كه خود را بالا ببرد، مگر آن كه خداوند، او را پايين مىآورد و هيچ بندهاى نيست كه خود را پايين بياورد، جز آن كه خداوند، بالايش مىبرَد و شرافتش مىبخشد. هر گاه حديث ما را خواستى، نزد اين فردِ نشسته برو» و با دستش به يكى از يارانش اشاره فرمود. از يارانمان (شيعيان) در بارۀ او پرسيدم. آنها گفتند: او زُرارة بن اَعيَن است.

  1. الإمام العسكري عليه‌السلام: قالَ رَجُلٌ لِلصّادِقِ عليه‌السلام: فَإِذا كانَ هٰؤلاءِ القَومُ مِنَ اليَهودِ لا يَعرِفونَ الكِتابَ إِلّا بِما يَسمَعونَهُ مِن عُلَمائِهِم لا سَبيلَ لَهُم إِلیٰ غَيرِهِ، فَكَيفَ ذَمَّهُم بِتَقليدِهِم وَ القَبولِ مِن عُلَمائِهِم، وَ هَل عَوامُّ اليَهودِ إِلّا كَعَوامِّنا يُقَلِّدونَ عُلماءَهُم؟[۶۹۲]

فَقالَ عليه‌السلام: بَينَ عَوامِّنا وَ عُلَمائِنا وَ بَينَ عَوامِّ اليَهودِ وَ عُلَمائِهِم فَرقٌ مِن جِهَةٍ وَ تَسوِيَةٌ مِن جِهَةٍ: أمّا مِن حَيثُ إِنَّهُمُ استَوَوا فَإِنَّ اللهَ قَد ذَمَّ عَوامَّنا بِتَقليدِهِم عُلماءَهُم كَما ذَمَّ عَوامَّهُم، وَ أَمّا مِن حَيثُ إِنَّهُمُ افتَرَقوا فَلا.

قالَ: بَيِّن لي يَابنَ رَسولِ اللهِ.

قالَ عليه‌السلام: إِنَّ عَوامَّ اليَهودِ كانوا قَد عَرَفوا عُلَماءَهُم بِالكَذِبِ الصِّراحِ وَ بِأَكلِ الحَرامِ وَ الرِّشاءِ، وَ بِتَغييرِ الأَحكامِ عَن واجِبِها بِالشَّفاعاتِ وَ العِناياتِ وَ المُصانَعاتِ... وَ اضطُرّوا بِمَعارِفِ قُلوبِهِم إِلیٰ أنَّ مَن فَعَلَ ما يَفعَلونَهُ فَهُوَ فاسِقٌ، لا يَجوزُ أن يُصَدَّقَ عَلَى اللهِ، وَ لا عَلَى الوَسائِطِ بَينَ الخَلقِ وَ بَينَ اللهِ؛ فَلِذٰلِكَ ذَمَّهُم لَمّا قَلّدوا مَن قَد عَرَفوهُ، وَ مَن قَد عَلِموا أنَّهُ لا يَجوزُ قَبولُ خَبَرِهِ وَ لا تصديقُهُ في حِكايَتِهِ...

وَ كَذٰلِكَ عَوامُّ أُمَّتِنا إِذا عَرَفوا مِن فُقَهائِهِمُ الفِسقَ الظّاهِرَ وَ العَصَبِيَّةَ الشَّديدَةَ وَ التَّكالُبَ عَلیٰ حُطامِ الدُّنيا وَ حَرامِها... فَمَن قَلَّدَ مِن عَوامِّنا مِثلَ هٰؤُلاءِ الفُقَهاءِ فَهُم مِثلُ اليَهودِ الَّذينَ ذَمَّهُمُ اللهُ بِالتَّقليدِ لِفَسَقَةِ فُقَهائِهِم.

فَأَمّا مَن كانَ مِنَ الفُقَهاءِ صائِناً لِنَفسِهِ، حافِظاً لِدينِهِ، مُخالِفاً عَلیٰ هَواهُ، مُطيعاً لِأَمرِ مَولاهُ، فِلِلعَوامِّ أن يُقَلِّدوهُ. وَ ذٰلِكَ لا يَكونُ إِلّا بَعضَ فُقَهاءِ الشّيعَةِ لا جَميعَهُم، فَإِنَّهُ مَن رَكِبَ مِنَ القَبائِحِ وَ الفَواحِشِ مَراكِبَ فَسَقَةِ فُقَهاءِ العامَّةِ، فَلا تَقبَلوا مِنهُم عَنّا شَيئاً، وَ لا كَرامَةَ، وَ إِنَّما كَثُرَ التَّخليطُ فيما يُتَحَمَّلُ عَنّا أهلَ البَيتِ لِذٰلِكَ؛ لِأَنَّ الفَسَقَةَ يَتَحَمَّلونَ عَنّا فَيُحَرِّفونَهُ بِأَسرِهِ لِجَهلِهِم، وَ يَضَعونَ الأَشياءَ عَلیٰ غَيرِ وُجوهِها لِقِلَّةِ مَعرِفَتِهِم، وَ آخَرونَ يَتَعَمَّدونَ الكَذِبَ عَلَينا.[۶۹۳]

  1. امام عسكرى علیه‌السلام: مردى به امام صادق علیه‌السلام گفت: اگر قوم يهود براى شناخت تورات، راهى جز اين نداشتند كه آن را از دانشمندان خود بشنوند و فرا گيرند، چرا [خداوند،] آنان را به سبب تقليد از علمايشان و پذيرفتن از آنان، نكوهش كرده است؟ و آيا جز اين است كه عوام يهود نيز مانند عوام ما هستند كه از علمايشان تقليد مىكنند؟

امام [صادق علیه‌السلام] فرمود: «ميان عوام و علماى ما با عوام و علماى يهود، از جهتى فرق است و از جهتى نقطۀ اشتراک. نقطۀ اشتراک آنها در اين است كه خداوند، همچنان كه عوام يهود را نكوهش كرده، عوام ما را نيز به سبب تقليد از علمايشان، نكوهش كرده است و امّا از اين جهت كه با هم فرق دارند، نكوهشى نيست».

آن مرد گفت: اى پسر پيامبر خدا! برايم توضيح دهيد.

امام علیه‌السلام فرمود: «عوام يهود، مىدانستند كه علمايشان آشكارا دروغ مىگويند، حرام و رشوه مىخورند، احكام واجب [الهى] را با ميانجيگرىها و ملاحظهكارىها و رشوهگيرىها تغيير مىدهند... و پيش خود مىدانستند كه هر كس، كارهاى اَحبار يهود را انجام دهد، فاسق است و نمىتواند سخنگوى خدا و واسطۀ ميان او و مردم باشد. بنا بر اين، چون از كسانى كه چنين شناختى از آنها داشتند و مىدانستند كه نبايد خبر آنها را پذيرفت و نقلى كه مىكنند، باور كرد، پيروى مىكردند، خداوند، آنان را نكوهش كرد.…

عوام امّت ما نيز چنيناند. آنان هم اگر بدانند كه فقهايشان آشكارا فسق و گناه مىكنند و به تعصّبات و جانبدارىهاى شديد مبتلايند و شيفتۀ متاع دنيا و حرامهاى آن هستند...، اگر از چنين فقیهانى تقليد كنند، مانند همان يهوديانى هستند كه خداوند، آنان را به سبب تقليد و پيروى از فقیهان فاسق و بدكارشان، نكوهش كرده است.

امّا هر فقيهى كه خويشتندار و نگهبان دين خود باشد و با هواى نفسش بستيزد و مطيع فرمان مولايش باشد، تودۀ مردم مىتوانند از او تقليد كنند و البتّه اين ويژگىها را تنها برخى فقهاى شيعه دارا هستند، نه همۀ آنها. هر فقيهى كه به سان فقيهان فاسق عامّه، در ميان زشتى و زشتکارى بتازانَد، از آنان نپذيريد كه چيزى از جانب ما بگويند كه ارزشى ندارد. التقاط و در هم آميختگى در آنچه از ما اهل بيت گرفته مىشود، از آنجا روى مىدهد كه فاسقان، [حديث را] از ما مىگيرند و آن را نابخردانه، به طور كلّى تحريف مىكنند و به دليل كمىِ معرفتشان، چيزها را در غير جاى خود مىگذارند و ديگران هم عامدانه بر ما دروغ مىبندند».

آسيبهاى فهم حديث[۶۹۴]

درايت و فهم حديث، در مسير خود با موانعى رو به رو مىشود که بيشتر به دليل تعامل نادرست با متن حديث و قرينههاى آن، روى مىدهد. برخى موانع نيز مربوط به پژوهشگرند. از اين رو، مىتوان با تعامل سنجيده با متن و کاربستِ درست شيوههاى نو، تا اندازۀ فراوانى از آنها کاست. گفتنى است تحريفها و تأويلهاى کژانديشان نيز مىتوانند به فهم درست حديث، لطمه بزنند. براى گرفتار نشدن به اين موانع، نياز داريم که تمايلات نفسانى و پيشفرضهاى نادرست خود را در فرايند فهم حديث، دخالت ندهيم.

در اين جا به آسيبها و موانع رايجمىپردازيم:

۱. چندمعنايى

برخى واژهها، چند معنا دارند. کاربرد اين واژهها، گاه فهم متن را با دشوارى رو به رو مىکند و زمينۀ خطا در درک معناى حديث را پديد مىآورد. واژههاى چندمعنايى، مبحث اشتراک لفظى را در علم اصول و بحث «ايهام» را در ادبيّات، پديد آوردهاند. چندمعنايى، علّتهاى گوناگونى دارد که به برخى اشاره مىکنيم:

یک. چندمعنايى مادّه

مادّۀ «خ ل ف»، معانى متعدّدى دارد، هر چند ممکن است برخى از ديگرى نشئت گرفته باشند.[۶۹۵] از این رو حديث «اختِلافُ اُمَّتى رَحمَةٌ»، برای عبد المؤمن انصارى که اختلاف را تنها به معناى تفرقه مىفهميده، مشکل می‌‌نماید. وی نزد امام صادق علیه‌السلام مىرود و پس از تأیید صدور حديث از سوی امام می‌‌گوید: اگر اختلاف امّت، رحمت باشد، پس اجتماع آنان، مايۀ عذاب است!؟

امام صادق علیه‌السلام در پاسخ او، اختلاف را به معناى ديگرش - يعنى «آمد و شد» - تفسير مىکند و این سخنِ پیامبر را اشاره به «آيۀ نَفر»[۶۹۶] مىداند. بر اين پايه، منظور، اين است که امّت اسلام از شهرها، به مراکز دانش بيايند و بروند تا دين را فرا گيرند، نه اين که در آن، اختلاف کنند.[۶۹۷] در برخى روايات ديگر نيز واژۀ «اختلاف»، بدين معنا آمده است. براى مثال در زيارت جامعۀ کبيره، اهل بيت را «مُختلَفُ الملائکة» مىخوانيم. مهمتر آن که اين واژه در آيات متعدّدى از قرآن کريم نيز بدين معنا به کار رفته است.[۶۹۸]

گفتنى است که اين حديث با معناى «دودستگى» نيز تبیین و توجيه شده است.[۶۹۹]

دو. اشتراک در هيئت

گاه، چندمعناییِ واژه از مشابهت دو صیغه از يک مادّه پديد آمده است، مانند «مرتاب» و «مختار» که هم اسم فاعل و هم اسم مفعول اند. در یک نمونۀ تاریخی، امام علی علیه‌السلام اشعث بن قيس، سردستۀ منافقان روزگارش را «حائِک بن حائِک» خوانده است. برخی «حائِک» را از مادّۀ «حَوَک (بافندگى)» و اشعث را «بافنده» معنا کردهاند؛ امّا اين معنا با تاريخ و تبار اشعث، سازگار نيست. او و پدرش از بزرگان و رؤساى قبيلۀ بزرگ کِنده در يمن بودهاند، حال آن که بافندگى، در آن روزگار شغل پايين فرودستان بوده است.[۷۰۰] از اين رو، برخى احتمال دادهاند «حائِک» از ريشۀ «حَيَک» به معناى «تبختر و تکبّر» باشد که با شخصيت و رفتار نقل شده از اشعث، همخوانى دارد.[۷۰۱]

گفتنى است مىتوان کاربرد «حائِک» را مجازى و به معناى دروغباف دانست. اين معنا نزد امام صادق علیه‌السلام ياد شد و ايشان، حائِکى را که به خدا و رسولش دروغ ببندد، ملعون خواند.[۷۰۲]

سه. همراهى حروف

عامل ديگر پديد آمدن معانى متعدّد براى يک کلمه، ترکيب آن با برخى حروف، مانند حروف تعدّى است که با همۀ کوچکىشان، نقشهاى بزرگى را در جمله ايفا مىکنند. بىتوجّهى به اين حروف و تفاوت معنايى هر يک با ديگرى، گاه معنايى متضاد با مقصود اصلى گوينده را نتيجه مىدهد.[۷۰۳] در موارد متعدّدى، ترکيب يک فعل يا اسم فاعل و اسم مفعول با دو حرف، دو معناى کاملاً متفاوت پديد مىآورد و نديدن اين حروف، بويژه در جايى که فاعل يا مفعول جمله، ميان فعل و حرف فاصله انداخته باشد، کم نيست. اين بىتوجّهى، موجب مىشود تا معناى نخست فعل (معناى پيش از ترکيب با حرف) به ذهن بيايد و از معناى جديدِ حاصل آمده از ترکيب، غفلت شود. براى نمونه، امام على علیه‌السلام مىفرمايد:

کَذَبَ العادِلونَ بِکَ إذ شَبَّهُوکَ بِأَصنامِهم وَ نَحَلوکَ حِليةَ المَخلوقينَ بِأَوهامِهم.[۷۰۴]

همتا قرار دهندگانت، دروغ گفتند آن گاه که تو را به بتهايشان همانند کردند و جامۀ آفريدگان را به گمانِ بىپايۀ خود، بر تو پوشاندند.

در اين جمله، ترکيب «عادلون» با حرف «باء»، معناى «همتا قرار دهندگان» مىدهد و با آنچه در آيۀ اوّل سورۀ انعام آمده، شبيه است.[۷۰۵] همين مادّه، اگر با «عن» يا «إلى» متعدّى شود، معنايى ديگر مىيابد، مانند: «عَدَلَ عَنِ الطَّريقِ» که به معناى منحرف شدن و کناره گرفتن است و «عَدَلَ إلىٰ» که به معناى به سوى جايى رفتن است.[۷۰۶]

۲. آميختگى زبانى

داد و ستد فرهنگى، زمينۀ داد و گرفت زبانى و وامگيرى واژهها را فراهم مىآورد. زبان عربى نيز از اين روند فرهنگى بيرون نبوده و نيست، هر چند ممکن است واژههايى که به ديگر زبانها داده، بسيار بيشتر از کلماتى باشد که وام گرفته است.[۷۰۷] دانشمندان عرب به اين موضوع بویژه در عرصۀ قرآن کريم توجّه داشته و کتابهايى مانند: المعرّب، اثر جلال الدين سيوطى، به همين منظور پديد آمدهاند. برخى از اين واژهها در حديث نيز بازتاب داشته و مفهوم آن را دچار ابهام يا ترديد کردهاند. از اين رو، به هنگام شرح و تفسير متن حديث، توجّه به ريشه و اصل غير عربى اين کلمات نيز مهم است. کارى که امثال ابن جوزى،[۷۰۸] زمخشرى[۷۰۹] و ابن حجر عسقلانى[۷۱۰] در شرح واژههاى مشکل و غريب احاديث، در نظر داشتهاند. بىتوجّهى به اين نکته و تطبيق قواعد صرف و اشتقاق زبان عربى بر اين واژههاى وام گرفته شده از زبانهاى ديگر، رهزن حديثپژوه خواهد بود، يا دست کم او را در يافتن معنا از طريق شيوۀ متداول مراجعه به اصل و يافتن مادّۀ کلمه در فرهنگ لغت، ناکام مىگذارد. يک نمونه، واژۀ «الباذق» است. اين واژه، معرّب «باده»ی فارسى است و ريشۀ «بذق» در کتابهاى لغت کهن عرب وجود ندارد. لغتپژوهان و غريبنگاران و شارحان حديث مانند ابن سيده،[۷۱۱] ابن سلام،[۷۱۲] ابن اثير[۷۱۳] و ابن حجر[۷۱۴] به اين نکته توجّه دادهاند.

گفتنى است افراط در اين امر، نيز مشکلاتى را در حديثپژوهى پديد مىآورد. یک نمونه، واژۀ «حلاب» در حديث عایشه: «کان النبیّ إذا اغتسل من الجنابة، دعا بشىءٍ نحو الحلاب...»[۷۱۵] است. وى مىگويد: پيامبر هنگام غسل جنابت، ظرفى مانند «حلاب (ظرف شیردوشی)» را مىطلبيده [و با آب درون آن غسل مىکرده] است.

ازهرى پنداشته که اين واژه، تعریب «گلاب» فارسى است. ابن حجر اين سخن را نقل و سپس آن را به درستى رد کرده است.[۷۱۶]

نکتۀ ديگر، آن که: آميختگى زبانى به گونۀ عکس نيز اثرگذار خواهد بود. براى مثال، در زبان فارسى که آميختگى فراوانى با زبان عربى دارد، گاه واژههاى اصيل عربى، با واژههاى فارسى، مشابهت مىيابند و به گونۀ نادرست فهميده و ترجمه مىشوند.[۷۱۷]

۳. خلط لغت و اصطلاح

معناى اصطلاحى، نتيجۀ تحوّل معنايى یک واژۀ عمومی نزد گروهى خاص است. گاه دستهاى از مردم يا دانشمندان يک علم خاص، معناى واژهاى را تغيير داده و آن را براى معناى مقصود خود، به کار گرفتهاند. اگر اين معناى جديد، تفاوت چشمگيرى با معناى اصلى خود داشته باشد و مقصود متکلّم، معیّن نشود، دو گونه آسيب، محتمل است: نشاندن معناى لغوى به جاى معناى اصطلاحى و عکس آن.

یک. نشاندن معناى لغوى به جاى معناى اصطلاحى

گاه واژه‌‌ای ساده، بار فرهنگى می‌‌یابد و به صورت يک اصطلاح در می‌‌آید؛ امّا در برخى جاها ناشناخته مانده، موجب بدفهمى می‌‌شود. واژۀ «استثنا» در روایت مُرازِم بن حکيم، نمونۀ آن است:

أمَرَ أبو عَبدِ اللّهِ علیه‌السلام بِکتابٍ فى حاجَةٍ فَکُتِبَ ثُمَّ عُرِضَ عَلَيهِ وَ لَم يَکن فيهِ استِثناءٌ، فَقالَ: کَيفَ رَجَوتُم أن يَتِمَّ هٰذا وَ لَيسَ فيهِ استِثناءٌ؟! اُنظُروا کُلَّ مَوضِعٍ لا يَکونُ فيهِ استِثناءٌ فَاستَثنوا فيهِ.[۷۱۸]

امام صادق علیه‌السلام دستور داد تقاضانامهاى بنويسند. نوشتند و به ايشان عرضه کردند؛ امّا در آن استثنا نبود. امام علیه‌السلام فرمود: «چگونه اميد داريد که اين کار انجام شود، حال آن که در اين نوشته، استثنايى نيست؟! بنگريد هر جايى که استثنا نيست، در آنجا استثنا کنيد».

ترجمۀ لغوى اين کلمه، ما را به مقصود امام نمیرساند؛ ولی بر پايۀ معنای آن در فرهنگ قرآنی، استثنا، به معنای گره زدن تصميم و کار به مشيّت الهى است. پيامبر و اهل بيتش، هر گاه کارى را وعده مىدادند، آن را مشروط به خواست خدا مىکردند و در همان حال که تصمیم خود را استوار بيان مىداشتند، مىفرمودند: «مگر آن که خدا نخواهد» و اين صورت را استثنا مىکردند.[۷۱۹] شيخ طوسى، روايت مشابهى را نقل کرده که تأیید کنندۀ اين فهم است.[۷۲۰]

دو. نشاندن معناى اصطلاحى به جاى معناى لغوى

واژۀ «وضو» در بسيارى از احاديث، به معناى طهارت مصطلح است که مقدّمۀ عباداتى چون نماز است؛ امّا هنگام تفسير احاديث مربوط به آداب غذا خوردن، بايد به معناى لغتى آن (نظافت)[۷۲۱] توجّه داشت. برخی محدّثان مانند شيخ حرّ عاملى، به درستی، استحباب وضو پيش و پس از غذا خوردن را به معنای استحباب شستن دستها و نه وضوى اصطلاحى فهميدهاند، با آن که در بسيارى از احاديث اين باب، واژۀ «وضو» به کار رفته است، نه «غَسلُ اليَدَين (شستن دستها)».[۷۲۲]

۴. تحوّل زبان

زبان و برخى واژههايش، دستخوش تغييرات تدریجی اند و از این رو براى فهم واژه، بايد به کتابهاى لغت کهن مراجعه کرد. در تحوّل زبان، گاه معناى نخستينِ واژه، فراموش و معنايى ديگر جاىگزين آن میشود، مانند واژۀ «حرم»[۷۲۳] و گاه از چند معناى واژه، يکى به جاى همه مىنشيند و باقى چنان متروک میشوند که تنها یک معناى مشهور به ذهن میآيد، مانند «عفو» در حديث «أخذ خراج»[۷۲۴] که به معناى زياده و افزونى، نه گذشت و بخشش، به کار رفته است. گاه نيز بار ارزشى واژه، دگرگون مىشود، مانند «تعمّق» که در عصر حاضر به معناى «ژرفنگرى و دورانديشى در کار و سخن» است[۷۲۵] و مفهومى مثبت شمرده مىشود؛ امّا در عربى کهن و متون حديثى، به معناى افراط و زيادهروى است و کاربردهاى منفى و نکوهيده دارد.[۷۲۶] غزالى نيز واژههايى همچون: علم، فقه و حکمت را بر شمرده که معناى آنها در عصر او با معناى اوّلى آنها متفاوت شده است.[۷۲۷]

۵. کاربردهاى مجازى

مَجازها، مايۀ زيبايى زباناند؛ امّا اگر مَجاز و استعارۀ به کار رفته، پيچيده و مرکّب از چند کلمه باشد، گاه در به دست آوردن معناى ترکيب مجازى، ناکام مىمانيم؛ زيرا نمىتوانيم با کنار هم نهادن معناى يک يکِ کلمات، به معناى مجموع آنها دست يابيم. آنچه فهم مجاز را آسيبپذيرتر مىکند، پيدايش يک هالۀ معنايى در گرداگرد آن است. اين هالۀ معنايى، در معناى اصلى واژه وجود ندارد، امّا در گذر زمان، با آن همراه شده است. ما واژۀ «آسمان» را براى «همّت بلند» به کار مىبريم؛ چون بلنداى نهفته در معناى حقيقى آسمان، گرداگرد آن را گرفته است. واژۀ «گل» نيز لطافت مىآورد و بوى خوش آن، همۀ کوچۀ جمله را از آغاز نهاد تا پايان گزاره، در بر مىگيرد. تشخيص اين هالۀ معنايى، هنگامى مشکلتر مىشود که فرهنگِ به کار برندۀ آن، با فرهنگ مخاطب، متفاوت باشد، خواه اين تفاوت، نتيجۀ تفاوت زمان باشد، يا جغرافيا و نژاد. در اين حالت، سايههاى معنايى واژهها، درست فهميده نمىشوند. براى نمونه، ما ايرانيان، کلمۀ «شير» را براى تحسين انسان به کار مىبريم؛ امّا از کاربرد واژۀ «شتر» در اين مقام به شگفت مىآييم و آن را توهين مىپنداريم، در حالى که در فرهنگ عرب، شتر، همه چيز اوست. حدیث زير، لزوم فعّالسازى تخيّل را روشن مىکند:

دانش، زمامدار است و عمل، راننده به پيش و نفْس، مَرکبى چموش.[۷۲۸]

امام على علیه‌السلام در اين حدیث، مَرکبى چموش را به عنوان يک «کلّ خيالى» در نظر آورده که براى راه انداختن آن، نياز به دو نفر است: فردى که از جلو، زمام مَرکب را مىکشد (قائد) و شخصى که از پشت به مَرکب فشار مىآورد و آن را مىرانَد (سائق).

ايشان، آن گاه، نفس سرکش انسان را به اين مَرکب، تشبيه کرده و دانش را به جاى زمامدار و عمل را به جاى راننده، نهاده است؛ يعنى همۀ اجزاى اين کل را به همۀ اجزاى آن کل، تشبيه کرده و هر جزء را به جاى يکى از اجزاى آن نشانده، تا از رهگذر به دست دادن اين تصوير خيالى، بتواند سختى کار اخلاقى و تربيت نفس را به روشنی تبيين کند و نياز علم به عمل و نياز عمل به علم را نمايان سازد.[۷۲۹]

۶. تتبّع ناقص

تتبّع ناقص، يعنى دست نيافتن به بخشى اثرگذار از مستندات و محروم ماندن از همۀ متون مرتبط با پژوهش. براى به دست دادن يک پژوهش حديثى، نه تنها نياز است که همۀ سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم السّلام، يک جا گِرد آيند؛ بلکه بايد رفتارها و تقريرهاى ايشان نيز به آنها افزوده شوند. در تتبّع ناقص، علّت اصلى دست نيافتن به همۀ مستندات و متون تحقيق، کاستى در گردآورى و روش پژوهش است، نه آن که به دليلى خاص و بر پايۀ مبنايى از پيش تعيين شده، دستهاى از احاديث به دست آمده، مانند احاديث ضعيف را کنار بگذاريم، يا در پىِ اثبات خواستۀ خود، برخى احاديث را ناديده انگاريم، هر چند اين دو نيز از موانع جدّى فهم حديث هستند.

تتبّع ناقص، زمينۀ فهم احاديثِ نايافته و دخالت دادن قيود و تبيينهاى احتمالى بيان شده در آنها را از ما مىگيرد و حکم پايانى پژوهش را دگرگون مىسازد. نيافتن احاديث مرتبط و متعارض در عرصۀ اخلاق، مىتواند ما را به افراط و تفريط بکشانَد. اگر همۀ احاديث در موضوع حُزن، سکوت، سُرور، عزلت و ديگر موضوعات مرتبط و متقابل، مانند: فرح، مزاح، خمول و کلام را گرد نياوريم، ممکن است برخى رفتارهاى نامتعادل، مانند: گوشهگيرى، سکوت مطلق، شادى و شور خارج از اندازه و يا اندوه و افسردگى را با استناد به بخشى از احاديث، ستوده و نيکو بخوانيم. در حوزۀ معرفت نيز ممکن است اسلام را دين مهربانى بدون نياز به عمل و اطاعت بپنداريم. تفسير نادرست عبارت «هَل الدّينُ إلَّا الحُبُّ؟؛ آيا دين، چيزى جز محبّت است؟» که محبّت را در ديندارى، کافى دانسته، از اين دست است. اين برداشت، به جهت اکتفا کردن به يکى دو حديث در بر دارندۀ عبارت ياد شده و بدون گردآورى روايات ناظر به آن و احاديثى است که فضا و زمينۀ صدور اين حديث را توضيح مىدهند.[۷۳۰]

مراجعه به اين احاديث، نشان مىدهد که مقصود، رکن بودن محبّت اهل بيت علیهم‌السلام و شرط بودن عمل است. روشن است که اين دو در کنار هم، تحقّقبخش سعادت و رهايىبخش انساناند.

نکته

موانع و آسيبها، به آنچه گفته شد، محدود نيستند. براى نمونه، خلط احاديث تطبيقى و تأويلى با احاديث تفسيرى، جمود نادرست بر متن، يا تعدّى نابهجا از نص، از موانع فهم نادرست متون دينى، بويژه حديث هستند. اين آسيبها بيشتر در حوزۀ تفسير و فقه، روى مىدهند و حلّ آنها، افزون بر تحقيقات حديث، به پژوهشهاى تفسيرى و فقهى نیاز دارد که گاه گسترده و درازدامناند. از اين رو، از طرح آنها در اين مجال خوددارى مىکنيم.[۷۳۱]

۴ / ۳: حَديثُنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ

۴ / ۳: حديث ما سخت و دشوارياب است

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِنَّ حَديثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، خَشِنٌ مَخشوشٌ[۷۳۲]، فَانبِذوا إِلَى النّاسِ نَبذاً، فَمَن عَرَفَ فَزيدوهُ، وَ مَن أنكَرَ فَأَمسِكوا، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا ثَلاثٌ: مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.[۷۳۳]

 

  1. امام على علیه‌السلام: حديث ما، سخت و دشوارياب و زمخت به سان شترى چوب در بينى نهاده است. بخشى از آن را به مردم عرضه كنيد. هر كس فهميد، برايش بفزاييد و هر كس انكار كرد، دست بكشيد. جز سه تن، آن را تحمّل نمىكنند: فرشتهاى مقرّب، پيامبرى فرستاده شده يا بندۀ باايمانى كه خداوند، قلبش را به ايمان، آزموده باشد.

 

  1. الإمام علي عليه‌السلام: إِنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحمِلُهُ إِلّا عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ، وَ لا يَعي حَديثَنا إِلّا صُدورٌ أمينَةٌ وَ أَحلامٌ[۷۳۴] رَزينَةٌ.[۷۳۵]

 

  1. امام على علیه‌السلام: امر ما، سخت و دشوارياب است. آن را جز بندۀ باايمانى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده است، تحمّل نمىكند و حديث ما را جز سينههاى امين و خِردهاى وزين، حفظ نمىكنند.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ خَشِنٌ مُخشَوشِنٌ،[۷۳۶] سِرٌّ مُستَسِرٌّ مُقَنَّعٌ، لا يَحمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ سُبحانَهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.[۷۳۷]

 

  1. امام على علیه‌السلام: امر ما، سخت و دشوارياب و زمخت به سان شترى چوب در بينى نهاده است. سرّى نهان و سربسته است كه جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده، يا مؤمنى كه خداى سبحان، قلبش را به ايمان آزموده است، آن را تحمّل نتواند كرد.

 

  1. بشارة المصطفیٰ عن صالح بن ميثم عن أبيه: بَينَما أنّا فِي السّوقِ إِذ أتانِيَ الأَصبَغُ بنُ نُباتَةَ فَقالَ: وَيحَكَ يا ميثَمُ! لَقَد سَمِعتُ مِن أميرِ المُؤمِنينَ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه‌السلام حَديثاً صَعباً شَديداً، فَأَيُّنا يَكونُ كَذٰلِكَ؟

قُلتُ: وَ ما هُوَ؟

قالَ: سَمِعتُهُ عليه‌السلام يَقولُ: «إِنَّ حَديثَنا أهلَ البَيتِ صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ».

فَقُمتُ مِن فَوري فَأَتَيتُ عَلِيّاً عليه‌السلام، فَقُلتُ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، حَديثٌ أخبَرَني بِهِ الأَصبَغُ بنُ نُباتَةَ عَنكَ، فَقَد ضِقتُ بِهِ ذَرعاً!

قالَ: وَ ما هُوَ؟ فَأَخبَرتُهُ.

قالَ: فَتَبَسَّمَ، ثُمَّ قالَ: اِجلِس يا ميثَمُ. أ وَ كُلُّ عِلمٍ يَحتَمِلُهُ عالِمٌ؟ إِنَّ اللهَ تَعالیٰ قالَ لِلمَلائِكَةِ: (إنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ)، فَهَل رَأَيتَ المَلائِكَةَ احتَمَلُوا العِلمَ؟

قالَ: قُلتُ: هٰذِهِ وَ اللهِ أعظَمُ مِن ذٰلِكَ.

قالَ: وَ الأُخریٰ: إِنَّ موسیٰ عليه‌السلام أنزَلَ اللهُ عزّ وجلّ عَلَيهِ التَّوراةَ، فَظَنَّ أن لا أحَدَ أعلَمُ مِنهُ، فَأَخبَرَ اللهُ عزّ وجلّ أنَّ في خَلقي مَن هُوَ أعلَمُ مِنكَ، وَ ذاكَ إِذ خافَ عَلیٰ نَبِيِّهِ العُجبَ. قالَ: فَدَعا رَبَّهُ أن يُرشِدَهُ إِلَى العالِمِ. قالَ: فَجَمَعَ اللهُ بَينَهُ وَ بَينَ الخِضرِ، فَخَرَقَ السَّفينَةَ؛ فَلَم يَحتَمِل ذاكَ موسیٰ، وَ قَتَلَ الغُلامَ؛ فَلَم يَحتَمِلهُ، وَ أَقامَ الجِدارَ؛ فَلَم يَحتَمِلهُ».

و أَمَّا المُؤمِنونَ، فَإِنَّ نَبِيَّنا صلّی اللّه عليه وآله أخَذَ يَومَ غَديرِ خُمٍّ بِيَدي فَقالَ: «اللّٰهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَإِنَّ عَلِيّاً مَولاهُ»، فَهَل رَأَيتَ احتَمَلوا ذٰلِكَ إِلّا مَن عَصَمَهُ اللهُ مِنهُم؟! فَأَبشِروا ثُمَّ أبشِروا؛ فَإِنَّ اللهَ تَعالیٰ قَد خَصَّكُم بِما لَم يَخُصَّ بِهِ المَلائِكَةَ وَ النَّبِيّينَ وَ المُرسَلينَ فيمَا احتَمَلتُم مِن أمرِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ عِلمِهِ.[۷۳۸]

  1. بشارة المصطفى - به نقل از صالح بن ميثم، از پدرش -: در بازار بودم كه اصبغ بن نُباته نزدم آمد و گفت: واى بر تو، اى ميثم! حديث سخت دشوارى را از امير مؤمنان، على بن ابى طالب علیه‌السلام شنيدم. ما كداميک، اين گونه هستيم؟

گفتم: آن چيست؟

گفت: شنيدم مىفرمايد: «حديث ما اهل بيت، سخت و دشوارياب است. جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده، يا بندهاى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده باشد، آن را تحمّل نمىكند».

من بلافاصله برخاستم و نزد على علیه‌السلام رفتم و گفتم: اى امير مؤمنان! اصبغ بن نُباته، حديثى را از شما برايم نقل كرد كه بر من گِران آمد.

فرمود: «آن چيست؟». براى ايشان گفتم.

امام علیه‌السلام لبخندى زد و فرمود: «اى ميثم! بنشين. آيا هر علمى را هر عالمى، تحمّل مىكند؟ [براى مثال] خداوند متعال به فرشتگان فرمود: (من جانشينى در زمين قرار مىدهم. گفتند: آيا كسى را در آن قرار مىدهى كه در آن، فساد و خونريزى مىكند، در حالى كه ما به حمد و تسبيح و تقديس تو مىپردازيم؟ خدا فرمود: من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد). آيا به نظرت، فرشتگان، تحمّل علم [الهى] را داشتند؟».

گفتم: به خدا سوگند، اين نكته، از آن (حديث اصبغ) بزرگتر است.

امام علیه‌السلام فرمود: «و [مثال] ديگر، آن كه خداوند تورات را بر موسى علیه‌السلام نازل كرد و او پنداشت كه كسى از او داناتر نيست. خداوند به او خبر داد كه: ميان آفريدگانم، كسى داناتر از تو هست. اين را فرمود؛ چون بيم داشت كه پيامبرش، گرفتار عُجب و خودپسندى شود. موسى، از خداوند خواست كه او را به آن فرزانۀ دانا، رهنمون كند. خداوند، او و خضر را گِرد هم آورد و خضر، كشتى را سوراخ كرد و موسى، تاب نياورد. خضر، نوجوان را كشت و موسى تاب نياورد. خضر، ديوار را بنا كرد و موسى تاب نياورد.

و امّا [مثال ديگر،] مؤمنان[اند]، پيامبرمان صلی الله علیه و آله روز غدير خم، دست مرا گرفت و فرمود: "خدايا! هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست". به نظر تو آيا آن را تاب آورند، جز كسانى كه خداوند، آنها را حفظ نمود؟ پس مژده دهيد و مژده دهيد كه خداوند متعال، شما را به چيزى مخصوص كرده كه به فرشتگان و پيامبران و فرستادگانش نداده است و آن، همان توان تحمّل امر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و علم ايشان است».

  1. الكافي عن جابر بن يزيد: حَدَّثَني مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ عليه‌السلام سَبعينَ حَديثاً لَم أُحَدِّث بِها أحَداً قَطُّ، وَ لا اُحَدِّثُ بِها أحَداً أبَداً، فَلَمّا مَضیٰ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ عليه‌السلام ثَقُلَت عَلیٰ عُنُقي وَ ضاقَ بِها صَدري، فَأَتَيتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، إِنَّ أباكَ حَدَّثَني سَبعينَ حَديثاً لَم يَخرُج مِنّي شَيئاً مِنها وَ لا يَخرُجُ شَيءٌ مِنها إِلیٰ أحَدٍ، وَ أَمَرَني بِسَترِها، وَ قَد ثَقُلَت عَلیٰ عُنُقي وَ ضاقَ بِها صَدري، فَما تَأمُرُني؟

فَقالَ: يا جابِرُ، إِذا ضاقَ بِكَ مِن ذٰلِكَ شَيءٌ فَاخرُج إِلَى الجَبّانَةِ[۷۳۹] وَ احتَفِر حَفيرَةً، ثُمَّ دَلِّ رَأسَكَ فيها وَ قُل: حَدَّثَني مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ بِكَذا وَ كَذا، ثُمَّ طُمَّهُ فَإِنَّ الأَرضَ تَستُرُ عَلَيكَ.

قالَ جابِرٌ: فَفَعَلتُ ذٰلِكَ فَخَفَّ عَنّي ما كُنتُ أجِدُهُ.[۷۴۰]

  1. الكافى - به نقل از جابر بن يزيد -: امام باقر علیه‌السلام هفتاد حديث برايم فرمود كه من، هيچ گاه آنها را براى كسى نقل نكردهام و هرگز هم نقل نخواهم كرد؛ امّا چون امام باقر علیه‌السلام در گذشت، اين احاديث، [همچون بارى گران] بر گردنم سنگينی کرد و سينهام تنگ شد. از اين رو نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم و گفتم: فدايت شوم! پدرت، هفتاد حديث برايم فرمود كه من، چيزى از آنها را به كسى نگفتهام و به كسى هم نخواهم گفت؛ چون به من دستور داد آنها را پوشيده بدارم؛ امّا اينک بر گردنم سنگين شده و سينهام را مىفشارد [و تحمّل ندارم آنها را در قلب خودم نگه دارم]. چه دستورى به من مىدهيد؟

امام علیه‌السلام فرمود: «اى جابر! هر گاه فشارى از اين جهت بر تو آمد، به بيابان برو و گودالى حَفر كن و سرت را داخل آن، قرار ده و بگو: "محمّد بن على، برايم چنين و چنان حديث كرد". سپس آن گودال را پُر كن. زمين برايت پوشيده مىدارد».

جابر گفت: چنين كردم و از آنچه احساس مىكردم، سبُک شدم.

  1. بصائر الدرجات عن زرارة: دَخَلتُ عَلیٰ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام فَسَأَلَني: ما عِندَكَ مِن أحاديثِ الشّيعَةِ؟

قُلتُ: إِنَّ عِندي مِنها شَيئاً كَثيراً قَد هَمَمتُ أن أُوقِدَ لَها ناراً ثُمَّ أُحرِقَها،

قالَ: وَ لِمَ؟ هاتِ ما أنكَرتَ مِنها!

فَخَطَرَ عَلیٰ بالي الآدَمونَ.

فَقالَ لي: ما كانَ عَلَى المَلائِكَةِ حَيثُ قالَت: (أَتَجعَلُ فِيهَا مَن يُفسِدُ فِيهَا وَ يَسفِكُ ٱلدِّمَاءَ)[۷۴۱].[۷۴۲]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از زُراره -: نزد امام باقر علیه‌السلام رفتم. از من پرسيد: «از احاديث شيعه، چه دارى؟».

گفتم: از آن، فراوان دارم و قصد كردهام كه آتشى بر افروزم و آنها را بسوزانم.

امام علیه‌السلام فرمود: «چرا؟ هر چه را باور ندارى، بياور».

پس داستان خلقت آدم علیه‌السلام و انكار فرشتگان به ذهنم آمد.

امام علیه‌السلام به من فرمود: «فرشتگان، موظّف به انكار نبودند، آنجا كه گفتند: (آيا مىخواهى كسى را در زمين قرار دهى كه در آن، فساد و خونريزى مىكند؟!)». [۷۴۳]

  1. بصائر الدرجات عن أبي حمزة الثمالي: سَمِعتُ أبا جَعفَرٍ عليه‌السلام يَقولُ: أمرُنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لا يَحتَمِلُهُ إِلّا ثَلاثٌ: مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.

ثُمَّ قالَ: يا أبا حَمزَةَ، أ لَستَ تَعلَمُ فِي المَلائِكَةِ مُقَرَّبينَ وَ غَيرَ مُقَرَّبينَ، وَ فِي النَّبِيّينَ مُرسَلينَ وَ غَيرَ مُرسَلينَ، وَ فِي المُؤمِنينَ مُمتَحَنينَ وَ غَيرَ مُمتَحَنينَ؟

قُلتُ: بَلیٰ.

قالَ: أ لا تَریٰ إِلیٰ صُعوبَةِ[۷۴۴] أمرِنا؟ إِنَّ اللهَ اختارَ لَهُ مِنَ المَلائِكَةِ مُقَرَّبينَ، وَ مِنَ النَّبِيّينَ مُرسَلينَ، وَ مِنَ المُؤمِنينَ مُمتَحَنينَ.[۷۴۵]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از ابو حمزۀ ثُمالى -: شنيدم كه امام باقر علیه‌السلام مىفرمايد: «امر ما، سخت و دشوارياب است و جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده و يا بندهاى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده باشد، آن را تحمّل نمىكند».

سپس فرمود: «اى ابو حمزه! آيا نمىدانى كه فرشتگان، مقرّب و غير مقرّب دارند و ميان پيامبران، فرستاده شده و فرستاده نشده هست و مؤمنان هم، امتحان داده و امتحان نداده دارند؟».

گفتم: چرا.

فرمود: «آيا به دشوارى امر [ولايت] ما نمىنگرى؟ خداوند، براى آن، از ميان فرشتگان، مقرّبان و از پيامبران، فرستاده شدگان و از مؤمنان، امتحان دادگان را برگزيد».

  1. بصائر الدرجات عن عمرو بن شمر [عن جابر الجعفي][۷۴۶] عن الإمام الباقر عليه‌السلام: إِنَّ حَدِيثَنا صَعبٌ، مُستَصعَبٌ أجرَدُ ذَكوَانُ[۷۴۷] وَعرٌ، شَريفٌ كَريمٌ، فَإِذا سَمِعتُم مِنهُ شَيئاً وَ لانَت لَهُ قُلوبُكُم فاحتَمِلوهُ وَ احمَدوا اللهَ عَلَيهِ، وَ إِن لَم تَحتَمِلوهُ وَ لَم تُطيقوهُ فَرُدُّوهُ إِلَى الإِمامِ العَالِمِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله: فَإِنَّما الشَّقِيُّ الهَالِكُ الَّذي يَقولُ: و اللهِ ما كانَ هٰذا. ثمَّ قالَ: يا جَابِرُ إِنَّ الإِنكارَ هوَ الكُفرُ بِاللهِ العَظيمِ.[۷۴۸]

 

  1. بصائر الدرجات - به نقل از عمرو بن شمر، از جابر جُعفى ـ: امام باقر علیه‌السلام فرمود: «حديث ما سخت و دشوارياب [و چون اسبى] رام نشده و بى‌پوشش و پر جنب و جوش، امّا نژاده و با اصل و نسب است. هر گاه چيزى از آن را شنيديد و دلهايتان در برابرش نرم شد، آن را بپذيريد و خدا را بر آن بستاييد و اگر نتوانستيد تحمّل كنيد و تاب بياوريد، آن را به امامى دانا از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله باز گردانيد كه بدبختِ تباه شده، آن كسى است كه مىگويد: به خدا سوگند اين [حديث، صحيح] نيست».

سپس فرمود: «اى جابر! انكار كردن [حديث ما]، كفر ورزيدن به خداى بزرگ است».

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام - لِجابِرٍ الجُعفِيِّ -: يا جابِرُ، حَديثُنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، أمرَدُ ذكوان[۷۴۹] وَعرٌ أجرَدُ، لا يَحتَمِلُهُ - وَ اللهِ - إِلّا نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو مُؤمِنٌ مُمتَحَنٌ. فَإِذا وَرَدَ عَلَيكَ - يا جابِرُ - شَيءٌ مِن أمرِنا فَلانَ لَهُ قَلبُكَ فَاحمَدِ اللهَ، وَ إِن أنكَرتَهُ فَرُدَّهُ إِلَينا أهلَ البَيتِ، وَ لا تَقُل كَيفَ جاءَ هٰذا؟ وَ كَيفَ كانَ؟ وَ كَيفَ هُوَ؟ فَإِنَّ هٰذا - وَ اللهِ - الشِّركُ بِاللهِ العَظيمِ.[۷۵۰]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام - خطاب به جابر جُعفى -: اى جابر! حديث ما، سخت، دشوارياب، صاف [و بىپوشش]، مردانه (/ فروزان و پُرالتهاب) و بىپيرايه است. به خدا سوگند، جز پيامبر فرستاده شده يا فرشتۀ مقرّب يا مؤمن آزموده شده، آن را تحمّل نمىكند. پس هر گاه - اى جابر - چيزى از امر [ولايت] ما نزد تو آمد و دلت در برابر آن نرم شد، خدا را سپاس بگزار و اگر برايت باور كردنى نبود، آن را به ما اهل بيت، باز گردان و مگو: «اين، چگونه آمده؟ و اين چه بوده؟ و اين ديگر چيست؟» كه به خدا سوگند، اين كار، شرک ورزيدن به خداى بزرگ است.

 

  1. بصائر الدرجات عن أبي حمزة الثمالي عن الإمام الباقر عليه‌السلام، قال: قَرَأتُ عَلَيهِ آيَةَ الخُمُسِ، فَقالَ: ما كانَ لِلهِ فَهُوَ لِرَسولِهِ، وَ ما كانَ لِرَسولِهِ فَهُوَ لَنا.

ثُمَّ قالَ: لَقَد يَسَّرَ اللهُ عَلَى المُؤمِنينَ أنَّهُ رَزَقَهُم خَمسَةَ دَراهِمَ وَ جَعَلوا لِرَبِّهِم واحِداً وَ أَكَلوا أربَعَةً حَلالاً.

ثُمَّ قالَ: هٰذا مِن حَديثِنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَعمَلُ بِهِ وَ لا يَصبِرُ عَلَيهِ إِلّا مُمتَحَنٌ قَلبُهُ لِلإِيمانِ.[۷۵۱]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از ابو حمزۀ ثُمالى -: آيۀ خمس را بر امام باقر علیه‌السلام قرائت كردم. فرمود: «آنچه از آنِ خداست، براى پيامبر اوست و آنچه از آنِ پيامبر اوست، براى ماست».

سپس فرمود: «خداوند، بر مؤمنان آسان گرفته كه پنج درهم روزىشان كند و آنها، يک درهم را براى خدايشان قرار دهند و چهار درهم را حلال بخورند».

سپس فرمود: «اين، از احاديث سخت و دشوارياب ماست و جز كسى كه قلبش به ايمان، آزموده شده باشد، به آن، عمل نمی‌کند و بر آن پايدارى نمى‌ورزد».

  1. مختصر بصائر الدرجات عن أبي الربيع الشامي: كُنتُ عِندَ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام جالِساً فَرَأَيتُ أنَّهُ قَد نامَ، فَرَفَعَ رَأسَهُ وَ هُوَ يَقولُ: يا أبَا الرَّبيعِ، حَديثٌ تَمضَغُهُ الشّيعَةُ بِأَلسِنَتِها لا تَدري ما كُنهُهُ.[۷۵۲]

قُلتُ: ما هُوَ؟

قالَ: قَولُ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه‌السلام: «إِنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ». يا أبَا الرَّبيعِ، أ لا تَریٰ إِنَّهُ قَد يَكونُ مَلَكٌ وَ لا يَكونُ مُقَرَّباً؟! فَلا يَحتَمِلُهُ إِلّا مُقَرَّبٌ. وَ قَد يَكونُ نَبِيٌّ وَ لا يَكونُ بِمُرسَلٍ؟! فَلا يَحتَمِلُهُ إِلّا مُرسَلٌ. وَ قَد يَكونُ مُؤمِنٌ وَ لَيسَ بمُمتَحَنٍ؟! فَلا يَحتَمِلُهُ إِلّا مُؤمِنٌ قَدِ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.[۷۵۳]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از ابو ربيع شامى -: نزد امام باقر علیه‌السلام نشسته بودم كه ديدم به خواب رفت. سپس سرش را در حالى بلند كرد كه مىفرمود: «اى ابو ربيع! حديثى است كه شيعيان، آن را بر زبان خود دارند؛ امّا عمق آن را نمىدانند».

گفتم: آن چيست؟

فرمود: «حديث على بن ابى طالب علیه‌السلام: "كار ما اهل بيت، سخت و دشوارياب است و جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبر فرستاده شده، يا بندۀ مؤمنى كه خداوند، قلبش را به ايمان، آزموده باشد، آن را تحمّل نمىكند". اى ابو ربيع! آيا نمىبينى كه گاه فرشته هست، ولى مقرّب نيست؟ پس آن را جز مقرّب، تحمّل نمىكند و گاه مقام نبوّت دارد، امّا مقام رسالت را ندارد. پس آن را جز پيامبرى كه نبوّت و رسالت را با هم دارد، تحمّل نمىكند و گاه مؤمن است، ولى آزموده شده نيست. پس جز مؤمنى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده است، آن را تحمّل نمىكند».

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: إِنَّ حَديثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، ذَكوانُ أجرَدُ، لا يَحتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِيٌّ مُرسَلٌ وَ لا عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ. أمَّا الصَّعبُ فَهُوَ الَّذي لَم يُركَب بَعدُ.

وَ أَمَّا المُستَصعَبُ فَهُوَ الَّذي يَهرُبُ مِنهُ إِذا رَأیٰ.

وَ أَمَّا الذَّكوانُ فَهُوَ ذَكاءُ المُؤمِنينَ. وَ أَمَّا الأَجرَدُ فَهُوَ الَّذي لا يَتَعَلَّقُ بِهِ شَيءٌ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ لا مِن خَلفِهِ. وَ هُوَ قَولُ اللهِ: (ٱللهُ نَزَّلَ أحسَنَ ٱلحَدِيثِ)[۷۵۴]، فَأَحسَنُ الحَديثِ حَديثُنا، لا يَحتَمِلُهُ أحَدٌ مِنَ الخَلائِقِ أمرَهُ بِكَمالِهِ حَتّیٰ يَحُدَّهُ؛ لِأَنَّهُ مَن حَدَّ شَيئاً فَهُوَ أكبَرُ مِنهُ، وَ الحَمدُ لِلهِ عَلَى التَّوفيقِ. وَ الإِنكارُ هُوَ الكُفرُ.[۷۵۵]

  1. امام باقر علیه‌السلام: حديث ما، صعب (سخت) مستصعب (دشواریاب) و ذکوان اجَرَد [یعنی لحین چون اسبى سركش، رام نشده و بىپوشش] است. نه فرشتۀ مقرّب و نه پيامبر فرستاده شده و نه بندهاى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده باشد، آن را تحمّل نمىكند.

صعب، يعنى مَركبى كه به كسى سوارى نداده است. مُستَصعَب، يعنى مَركب گريزپايى كه چون كسى را مىبيند، مىگريزد. ذكوان، به ذكاوت و تيزهوشى مؤمنان براى فهم آن، اشاره دارد و اَجرَد، يعنى چيزى به پيش و پس آن نياويخته [و صاف و بى‌پيرايه] است و آن، همان سخن خداوند است: (خداوند، نيكوترين سخن را فرو فرستاده است). پس نيكوترين سخن، سخن ماست. هيچ يک از مردمان، آن را به تمام و كمال، تحمّل ندارد تا آن گاه كه به حدّ [و تعريف] آن، نائل آيد؛ زيرا كسى به حد [و شناسايى مرز چيزى] مىرسد كه از آن بزرگتر باشد و سپاس بر توفيق، ويژۀ خداوند است و انكار، موجب كفر است.

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: إِنَّ حَديثَ آلِ مُحَمَّدٍ صَعبٌ مُستَصعَبٌ، ثَقيلٌ مُقَنَّعٌ، أجرَدُ ذَكوانُ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ، أو مَدينَةٌ حَصينَةٌ. فَإِذا قامَ قائِمُنا نَطَقَ وَ صَدَّقَهُ القُرآنُ.[۷۵۶]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام: حديث خاندان محمّد، سخت و دشوارياب، سنگين و سربسته، بىپيرايه و تند و تيز است. جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بندهاى كه خداوند، قلبش را براى ايمان، آزموده باشد يا شهرى نفوذناپذير،[۷۵۷] آن را تحمّل نمىكند و هنگامى كه قائم ما قيام كند، [عقل و فهم مردم به كمال مىرسد و نيازى به كتمان نخواهد بود و مهدى علیه‌السلام] سخن مىگويد و قرآن هم او را تصديق مىكند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ حَديثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا صُدورٌ مُنيرَةٌ، أو قُلوبٌ سَليمَةٌ، أو أخلاقٌ حَسَنَةٌ. إِنَّ اللهَ أخَذَ مِن شيعَتِنَا الميثاقَ كَما أخَذَ عَلیٰ بَني آدَمَ (أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ) فَمَن وَفیٰ لَنا وَفَى اللهُ لَهُ بِالجَنَّةِ، وَ مَن أبغَضَنا وَ لَم يُؤَدِّ إِلَينا حَقَّنا فَفِي النّارِ خالِداً مُخَلَّداً.[۷۵۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: حديث ما، سخت و دشوارياب است. آن را جز سينههاى نورانى يا قلبهاى سليم و يا خُلقهاى نيكو، تحمّل نمىكند. خداوند، از شيعيان ما [بر ولايت ما] پيمان ستاند، چنان كه از فرزندان آدم علیه‌السلام [در بارۀ ربوبيت خويش] پيمان ستاند و فرمود: (آيا من، پروردگار شما نيستم؟). بنا بر اين، هر كس به پيمانش با ما وفا كند، خداوند به وعدۀ بهشتش براى او، وفا مىكند و هر كس ما را دشمن بدارد و حقّ ما را ادا نكند، در آتش، جاودان و هميشه خواهد بود.

 

  1. بصائر الدرجات عن يحيى بن سالم الفرّاء: كانَ رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ يَخدُمُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَرَجَعَ إِلیٰ أهلِهِ، فَقالوا لَهُ: كَيفَ كُنتَ تَخدُمُ أهلَ هٰذَا البَيتِ؟ فَهَل أصَبتَ مِنهُم عِلماً؟

قالَ: فَنَدِمَ الرَّجُلُ، فَكَتَبَ إِلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَسأَلُهُ عَن عِلمٍ يَنتَفِعُ بِهِ.

فَكَتَبَ إِلَيهِ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أمّا بَعدُ، فَإِنَّ حديثَنا حَديثٌ هَيوبٌ ذَعورٌ، فَإِن كُنتَ تَریٰ أنَّكَ تَحتَمِلُهُ فَاكتُب إِلَينا، وَ السَّلامُ.[۷۵۹]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از يحيى بن سالم فرّاء -: مردى شامى، امام صادق علیه‌السلام را خدمت مىكرد. او به نزد اهلش باز گشت. به او گفتند: چگونه اهل اين خانه را خدمت مىكردى؟ آيا علمى از آنان فرا گرفتى؟ مرد، پشيمان شد و به امام صادق علیه‌السلام نامه نوشت و از ايشان، دانشى سودمند درخواست كرد. امام صادق علیه‌السلام به او نگاشت: «امّا بعد، حديث ما، حديثى پُرهيبت و سرگردان كننده است. اگر مىبينى كه تاب تحمّلش را دارى، به ما بنويس. و السلام!».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: قالَ لي أبي - و نِعمَ الأَبُ -، كانَ عليه‌السلام يَقولُ: لَو وَجَدتُ ثَلاثَةً أستَودِعُهُم لَأَعطَيتُهُم ما لا يَحتاجونَ مَعَهُ إِلَى النَّظَرِ في حَلالٍ وَ لا حَرامٍ وَ لا في شَيءٍ إِلیٰ أن يَقومَ قائِمُنا قائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ! إِنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ.[۷۶۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: پدرم برايم گفت و چه پدر نيكى! او مىفرمود: «اگر سه تن مىيافتم كه [علمم را] نزدشان به امانت بگذارم، به آنها چيزى مىدادم كه با وجود آن، ديگر نيازمند نگاه به حلال و حرام يا چيز ديگرى نبودند تا آن گاه كه قائم ما، قائم آل محمّد، قيام كند. كار ما، سخت و دشوارياب است. آن را جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بندهاى كه قلبش به ايمان، آزموده باشد، تحمّل نمىكند».

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنّا أهلُ بَيتٍ لَم يَزَلِ اللهُ يَبعَثُ مِنّا مَن يَعلَمُ كِتابَهُ مِن أوَّلِهِ إِلیٰ آخِرِهِ، وَ إِنَّ عِندَنا مِن حَلالِ اللهِ وَ حَرامِهِ ما يَسَعُنا كِتمانُهُ، ما نَستَطيعُ أن نُحَدِّثَ بِهِ أحَداً.[۷۶۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: ما خاندانى هستيم كه همواره خداوند، كسى را از ما بر مىانگيزد كه كتابش را از آغاز تا پايان آن مىداند و نزد ما از حلال و حرام خدا، چيزهايى است كه توان پنهان كردنش را داريم و ما نبايد آن را به كسى بگوييم.

 

  1. الخصال عن عليّ بن بُزُرج الحنّاط عن عمرو بن اليَسَع عن شعيب الحدّاد: سَمِعتُ الصّادِقَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام يَقولُ: إِنَّ حديثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يَحتَمِلُهُ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ، أو مَدينَةٌ حَصينَةٌ.

قالَ عَمرٌو: فَقُلتُ لِشُعَيبٍ: يا أبَا الحَسَنِ، وَ أَيُّ شَيءٍ المَدينَةُ الحَصينَةُ؟

قالَ: فَقالَ: سَأَلتُ الصّادِقَ عليه‌السلام عَنها، فَقالَ لي: القَلبُ المُجتَمِعُ[۷۶۲].[۷۶۳]

  1. الخصال - به نقل از على بن بُزُرج حنّاط، از عمرو بن يَسَع -: شعيب حدّاد گفت: از [امام] صادق جعفر بن محمّد علیه‌السلام شنيدم كه مىفرمود: «همانا حديث ما، سخت و دشوارياب است و آن را جز فرشتۀ مقرّب يا پيامبر مُرسل يا بندهاى كه خداوند، دلش را با ايمان آزموده و يا شهرى نفوذناپذير، بر نمىتابد».

به شعيب گفتم: اى ابو الحسن! منظور از شهر نفوذناپذير چيست؟

گفت: من هم از امام صادق علیه‌السلام همين را پرسيدم. فرمود: «[يعنى] دلِ مُجتمِع». [۷۶۴]

  1. معاني الأخبار عن سَدير: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن قَولِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام: «إِنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يُقِرُّ بِهِ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ». فَقالَ: لِأَنَّ فِي المَلائِكَةِ مُقَرَّبينَ وَ غَيرَ مُقَرَّبينَ، وَ مِنَ الأَنبِياءِ مُرسَلينَ وَ غَيرَ مُرسَلينَ، وَ مِنَ المُؤمِنينَ مُمتَحَنينَ وَ غَيرَ مُمتَحَنينَ، فَعُرِضَ أمرُكُم هٰذا عَلَى المَلائِكَةِ فَلَم يُقِرَّ بِهِ إِلّا المُقَرَّبونَ، وَ عُرِضَ عَلَى الأَنبِياءِ فَلَم يُقِرَّ بِهِ إِلّا المُرسَلونَ، وَ عُرِضَ عَلَى المُؤمِنينَ فَلَم يُقِرَّ بِهِ إِلّا المُمتَحَنونَ.

قالَ: ثُمَّ قالَ لي: مُرَّ في حَديثِكَ.[۷۶۵]

  1. معانى الأخبار - به نقل از سَدير -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ سخن امير مؤمنان علیه‌السلام پرسيدم كه فرموده است: «كار ما، سخت و دشوارياب است. جز فرشتهاى مقرّب يا پيامبرى فرستاده شده يا بندهاى كه خداوند، قلبش را به ايمان آزموده باشد، به آن اقرار نمىكند».

امام علیه‌السلام فرمود: «زيرا فرشتگان، هم مقرّب دارند و هم غير مقرّب. پیامبران نيز برخى رسول هستند و به سوى قومشان فرستاده شدهاند و برخى نه. مؤمنان نيز برخى آزموده شدهاند و برخى نه. اين امرتان بر فرشتگان عرضه شد؛ امّا جز مقرّبان، به آن اقرار نكردند و بر پيامبران، عرضه شد و جز پيامبران فرستاده شده، به آن اقرار نكردند و بر مؤمنان، عرضه شد، امّا جز آزمودگان، به آن اقرار نكردند».

سپس به من فرمود: «به حديثت، ادامه بده».

  1. الكافي عن محمّد بن أحمد عن بعض أصحابنا: كَتَبتُ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ صاحِبِ العَسكَرِ عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، ما مَعنیٰ قَولِ الصّادِقِ عليه‌السلام: «حَديثُنا لا يَحتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، وَ لا نَبِيٌّ مُرسَلٌ، وَ لا مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ»؟

فَجاءَ الجَوابُ: إِنَّما مَعنیٰ قَولِ الصّادِقِ عليه‌السلام - أي: لا يَحتَمِلُهُ مَلَكٌ وَ لا نَبِيٌّ وَ لا مُؤمِنٌ - أنَّ المَلَكَ لا يَحتَمِلُهُ حَتّیٰ يُخرِجَهُ إِلیٰ مَلَكٍ غَيرِهِ، وَ النَّبِيَّ لا يَحتَمِلُهُ حَتّیٰ يُخرِجَهُ إِلیٰ نَبِيٍّ غَيرِهِ، وَ المُؤمِنَ لا يَحتَمِلُهُ حَتّیٰ يُخرِجَهُ إِلیٰ مُؤمِنٍ غَيرِهِ، فَهٰذا مَعنیٰ قَولِ جَدّي عليه‌السلام.[۷۶۶]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن احمد، از يكى از شيعيان -: به ابو الحسن عسكرى (امام هادى) علیه‌السلام نوشتم: فدايت گردم! معناى اين سخن امام صادق علیه‌السلام چيست كه: «حديث ما را نه هيچ فرشتۀ مقرّبى بر مىتابد، نه هيچ پيامبر مُرسَلى و نه هيچ مؤمنى كه خداوند، دلش را به ايمان آزموده است»؟

پاسخ آمد: «معناى سخن [امام] صادق علیه‌السلام كه "‌آن را هيچ فرشتهاى و پيامبرى و مؤمنى بر نمىتابد"، اين است كه فرشته، تاب نگهدارى آن را ندارد، بلكه به فرشتۀ ديگر مىگويد و پيامبر، تاب نگهدارىاش را ندارد و آن را به پيامبرى ديگر مىرساند و مؤمن، تاب نگهدارىاش را ندارد و آن را براى مؤمن ديگر، بازگو مىكند. اين است معناى سخن جدّم علیه‌السلام».

  1. الكافي عن محمّد بن عبد الخالق و أبي بصير عن الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ عِندَنا – وَ اللهِ - سِرّاً مِن سِرِّ اللهِ، وَ عِلماً مِن عِلمِ اللهِ، وَاللهِ ما يَحتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِيٌّ مُرسَلٌ وَ لا مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ، وَاللهِ ما كَلَّفَ اللهُ ذٰلِكَ أحَداً غَيرَنا، وَ لاَ استَعبَدَ بِذٰلِكَ أحَداً غَيرَنا. وَ إِنَّ عِندَنا سِرّاً مِن سِرِّ اللهِ، وَ عِلماً مِن عِلمِ اللهِ، أمَرَنَا اللهُ بِتَبليغِهِ، فَبَلَّغنا عَنِ اللهِ عزّ وجلّ ما أَمَرَنا بِتَبليغِهِ، فَلَم نَجِد لَهُ مَوضِعاً وَ لا أهلاً وَ لا حَمّالَةً يَحتَمِلونَهُ، حَتّیٰ خَلَقَ اللهُ لِذٰلِكَ أقواماً، خُلِقوا مِن طينَةٍ خُلِقَ مِنها مُحَمَّدٌ وَ آلُهُ وَ ذُرِّيَّتُهُ عليهم‌السلام، وَ مِن نورٍ خَلَقَ اللهُ مِنهُ مُحَمَّداً وَ ذُرِّيَّتَهُ، وَ صَنَعَهُم بِفَضلِ صُنعِ رَحمَتِهِ الَّتي صَنَعَ مِنها مُحَمَّداً وَ ذُرِّيَّتَهُ، فَبَلَّغنا عَنِ اللهِ ما أَمَرَنا بِتَبليغِهِ، فَقَبِلوهُ وَ احتَمَلوا ذٰلِكَ، فَبَلَغَهُم ذٰلِكَ عَنّا فَقَبِلوهُ وَ احتَمَلوهُ، وَ بَلَغَهُم ذِكرُنا فَمالَت قُلوبُهُم إِلیٰ مَعرِفَتِنا وَ حَديثِنا، فَلَولا أنَّهُم خُلِقوا مِن هٰذا لَما كانوا كَذٰلِكَ، لا وَ اللهِ مَا احتَمَلوهُ.

ثُمَّ قالَ: إِنَّ اللهَ خَلَقَ أقواماً لِجَهَنَّمَ وَ النّارِ، فَأَمَرَنا أن نُبَلِّغَهُم كَما بَلَّغناهُم، وَ اشمَأَزّوا مِن ذٰلِكَ، وَ نَفَرَت قُلوبُهُم، وَ رَدّوهُ عَلَينا وَ لَم يَحتَمِلوهُ، وَ كَذَّبوا بِهِ، وَ قالوا: ساحِرٌ كَذّابٌ! فَطَبَعَ اللهُ عَلیٰ قُلوبِهِم وَ أَنساهُم ذٰلِكَ، ثُمَّ أطلَقَ اللهُ لِسانَهُم بِبَعضِ الحَقِّ، فَهُم يَنطِقونَ بِهِ وَ قُلوبُهُم مُنكِرَةٌ؛ لِيَكونَ ذٰلِكَ دَفعاً عَن أولِيائِهِ وَ أَهلِ طاعَتِهِ، وَ لَولا ذٰلِكَ ما عُبِدَ اللهُ في أرضِهِ، فَأَمَرَنا بِالكَفِّ عَنهُم وَ السَّترِ وَ الكِتمانِ، فَاكتُموا عَمَّن أمَرَ اللهُ بِالكَفِّ عَنهُ، وَ استُروا عَمَّن أمَرَ اللهُ بِالسَّترِ وَ الكِتمانِ عَنهُ.

قالَ: ثُمَّ رَفَعَ يَدَهُ وَ بَكیٰ وَ قالَ: اللّٰهُمَّ إِنَّ هٰؤُلاءِ لَشِرذِمَةٌ[۷۶۷] قَليلونَ، فَاجعَل مَحيانا مَحياهُم وَ مَماتَنا مَماتَهُم، وَ لا تُسَلِّط عَلَيهِم عَدُوّاً لَكَ فَتُفجِعَنا بِهِم، فَإِنَّكَ إِن أفجَعتَنا بِهِم لَم تُعبَد أبَداً في أرضِكَ، وَ صَلَّى اللهُ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسليماً.[۷۶۸]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن عبد الخالق و ابو بصير -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «به خدا سوگند، رازى از رازهاى خدا و دانشى از دانش خدا، نزد ماست كه به خدا سوگند، نه فرشتۀ مقرّب و نه پيامبر مُرسل و نه مؤمنى كه خداوند، دلش را به ايمان آزموده است، آن را بر نمىتابد. به خدا سوگند، خداوند، آن را به هیچ کس جز ما، واگذار نكرده و هیچ کس جز ما را بِدان، مكلّف نساخته است. نزد ما رازى از رازهاى خدا و دانشى از دانش خداست. خداوند، ما را به تبليغ آن فرمان داد و ما هم آنچه را به تبليغ آن از سوى خدا مأمور بوديم، ابلاغ كرديم؛ امّا براى آن، جايى و شخص شايستهاى و فرد پذيرندهاى كه آن را برتابد، نيافتيم، تا آن كه خداوند براى [پذيرش] آن [راز و دانش]، مردمانى را آفريد. اينان، از همان گِلى آفريده شدند كه محمّد و خاندان و فرزندان او علیهم‌السلام آفريده شدند و از همان نورى هستند كه خداوند، محمّد و فرزندان او را از آن آفريد و آنها را از افزونىِ همان رحمتش ساخت كه محمّد و فرزندانش را از آن ساخت. پس آنچه را از جانب خداوند، مأمور به تبليغش بوديم، ابلاغ كرديم و ايشان پذيرفتند و آن را برتابيدند. به وسيلۀ آنان و از جانب ما نيز به ديگران رسيد و آن را پذيرفتند و برتابيدند. ياد ما به ايشان رسيد و دلهايشان به شناخت ما و حديث ما گراييد. اگر آنان از اين [گِل و نور] آفريده نشده بودند، قطعاً چنين نمىبودند. نه، به خدا سوگند، آن را بر نمىتافتند».

سپس فرمود: «خداوند، مردمانى را [هم] براى دوزخ و آتش آفريد و به ما فرمان داد كه به آنها نيز برسانيم و ما نيز به آنها رسانديم، همان گونه كه به آن گروه از مردمان رسانديم؛ ولى به آن، روى خوش نشان ندادند و دلهايشان از آن گريزان شد و آن را به ما برگرداندند و تحمّلش نكردند و دروغش شمردند و گفتند: جادوگر و دروغگوست. پس، خداوند بر دلهايشان مُهر زد و آن را از يادشان بُرد. با اين حال، زبانشان را به پارهاى از حق، باز كرد. در نتيجه، آن را به زبان مىآورند، در حالى كه دلهايشان منكر است و اين، براى آن است تا خداوند با اندک حقگويى آنان، از دوستان و فرمانبُرداران خود، دفاع كند. اگر چنين نبود، خداوند، در زمينش پرستش نمىشد. از اين رو، خداوند، ما را به چشمپوشى از آنها و پردهپوشى و كتمان، امر فرمود. پس شما نيز كتمان كنيد از كسى كه خدا به باز ايستادن از او امر كرد و پوشيده داريد از كسى كه خدا به پوشاندن و كتمان از او فرمان داده است».

امام علیه‌السلام سپس دست به سوى آسمان بلند كرد و گريست و گفت: «خدايا! اينان (شيعيان)، گروهى كوچک و اندکاند. پس زندگى و مرگ ما را زندگى و مرگ آنان قرار ده[۷۶۹] و هيچ يک از دشمنانت را بر آنان، مسلّط مگردان تا مبادا ما را داغدارشان سازى؛ زيرا اگر ما را داغدار آنان سازى، هرگز در زمينت پرستش نخواهى شد. خداوند بر محمّد و خاندان او درود و سلام فراوان فرستد!».

  1. بصائر الدرجات عن أبي الصامت عن الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ حَديثَنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ، شَريفٌ كَريمٌ، ذَكوانُ ذَكِيٌّ وَعرٌ، لا يَحتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِيٌّ مُرسَلٌ وَ لا مُؤمِنٌ مُمتَحَنٌ.

قُلتُ: فَمَن يَحتَمِلُهُ جُعِلتُ فِداكَ؟

قالَ: مَن شِئنا يا أبَا الصّامِتِ.[۷۷۰]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از ابو صامت -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «حديث ما سخت و دشوارياب، ارجمند و پُرارزش، [و] نيازمند تيزهوشى و پاكيزه و بىپيرايه است. نه فرشتۀ مقرّب، نه پيامبرِ فرستاده شده و نه مؤمن آزموده شده، آن را تحمّل نمىكند».

گفتم: فدايت شوم! پس چه كسى آن را تحمّل مىكند؟

فرمود: «اى ابو صامت! هر كه را ما بخواهيم».

معنای «حديثُنا صَعبٌ مُستَصعَبٌ»[۷۷۱]

احاديث فراوانى از زبان اهل بيت علیهم‌السلام، حديث خاندان محمّد صلی الله علیه و آله را صعب (سخت) و مُستَصعَب (دشواریاب) و فراتر از تحمّل عموم مردمان دانستهاند. اين احاديث، در منابع کهن و معتبرى، مانند: بصائر الدرجات، الکافى و برخى کتابهاى شيخ صدوق، وجود دارند. اسناد اين احاديث، متعدّد و برخى از آنها، صحيح يا موثّق و معتبرند. از اين رو، صدور آنها مورد اطمينان است و نيازى به بحث سندى نيست.[۷۷۲] بيشتر اين احاديث، در منابع شيعى آمده و به ندرت در منابع اهل سنّت به چشم مىآيند.[۷۷۳]

سؤال اصلى، آن است که: با وجود روشن بودن بسيارى از احاديث اهل بيت، چرا حدیث ایشان «صَعبٌ مُستَصعَبٌ» است؟ آيا اين صفت، ناظر به برخى از احاديث ايشان است؟ آيا حديث اهل بيت مانند قرآن، ظاهرى روشن و همهفهم دارد و باطنش دور از فهم ماست؟ و آيا اساساً حديث در اين روايات، به معناى سخن است يا معناى ديگرى دارد؟

معنای «صَعب» و «مُستَصعَب»

واژۀ «صَعب»، به مَرکب سرکشى گفته مىشود که رام نمىشود و سوارى نمىدهد.[۷۷۴] «مُستَصعَب» نيز معنایی مشابه دارد.[۷۷۵] بر این پایه مقصود از کاربرد مجازی این دو واژه، می‌‌تواند صعوبت علمى و دشوارى فهم یا صعوبت تحمّل و پذيرش معنا باشد. اين دو احتمال، به دو معناى فرعىتر قابل تقسيماند. مىتوان صعوبت فهم را ناظر به بخشى از روايات یا همۀ آنها دانست. در صورت دوم، صعوبت فهم در همۀ روايات اهل بيت است، ولی در ساحت باطن و لايههاى زيرين.

احتمال دوم (صعوبت پذیرش) نيز یا ناظر به فضيلت بزرگ و استثنايى ولايت الهى ائمّه است یا ناظر به همۀ فضائل و کمالات اختصاصی ايشان. هر یک از این احتمالات معنایی، از سوی عالمان متعدّدی ابراز شده است.

علّامه محمّدتقى مجلسى[۷۷۶] گرایش به دشوارفهمی احادیث اهل بیت دارد. آیة اللّٰه جوادی آملی نیز مقصود از صعوبت را دشوارفهمی باطن احاديث اهل بيت علیهم‌السلام دانسته،[۷۷۷] بدین معنا که ظاهر احاديث، براى همگان قابل فهم است امّا باطن آنها، تنها براى افراد خاصّى مفهوم است.

علّامه محمّدباقر مجلسى را می‌‌توان طرفدار صعوبت پذیرش کمالات وجودى اهل بيت دانست. وی روايات باب را در بر دارندۀ چند موضوع مىداند، که بيشتر آنها، در بارۀ منزلت شگفت اهل بیت و احوال نادر و معجزههاى آنان است.[۷۷۸] برخى احاديث را نيز ناظر به روایات دشوارفهم مبدأ و معاد و مسائل پيچيدۀ قضا و قدر می‌‌داند که عقل بشر از ادراکشان ناتوان است.[۷۷۹]

علّامه طباطبايى نيز در دو حاشيه بر نگاشتههاى علّامه مجلسى[۷۸۰] و نيز در رسالۀ الولاية، «حديثنا» را اشاره به مقام اهل بيت نزد خداوند مىداند که همراه درک شهودى توحيد ناب و ولايت مطلق الهى است.[۷۸۱] اين معنا را مىتوان با کاربرد واژههاى صعب و احتمال، سازگار دانست و قرينههاى داخلى و خارجى نيز در تأييد اين معنا وجود دارند، هر چند نمیتوان منکر این نکته بود که معدودی از روایات باب، به پیچیده بودن علوم اهل بیت ناظرند. نکته ‌‌این جاست که علوّ مضمون دانش اهل بیت نیز بخشی از کمالات وجودی آنهاست. از این رو، مقصود اصلى این احاديث به احتمال فراوان، توصیه به نقل سنجيده و همراه احتياط آنهاست. احاديث صعب را بايد تنها براى کسانى نقل کرد که ظرفيت تحمّل معنا و در صورت نیاز، اقرار و عمل به مضمونآنها را دارند.[۷۸۲]

الفَصلُ الخامِس: مَوازينُ صِدقِ الحَديثِ

فصل پنجم: معيارهاى درستى حديث

۵ / ۱: مُوافَقَةُ الكِتابِ

۵ / ۱: موافقت با قرآن

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: خَطَبَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله بِمِنىً فَقالَ: أيُّهَا النّاسُ! ما جاءَكُم عَنّي يُوافِقُ كِتابَ اللهِ فَأَنَا قُلتُهُ، وَ ما جاءَكُم يُخالِفُ كِتابَ اللهِ فَلَم أقُلهُ.[۷۸۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: پيامبر صلی الله علیه و آله در مِنا سخنرانی كرد و فرمود: «اى مردم! آنچه از قول من براى شما نقل شد، اگر با كتاب خدا مطابقت داشت، من آن را گفتهام و آنچه از قول من برايتان نقل شد و با كتاب خدا مطابقت نداشت، من آن را نگفتهام».

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِذا حَدَّثتُم عَنّي بِالحَديثِ فَأَنحِلوني أهنَأَهُ وَ أَسهَلَهُ وَ أَرشَدَهُ؛ فَإِن وافَقَ كِتابَ اللهِ فَأَنَا قُلتُهُ، وَ إِن لَم يُوافِق كِتابَ اللهِ فَلَم أقُلهُ.[۷۸۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه حديثى از قول من نقل مىكنيد، گواراترين، آسانترين و درستترين آن را به من نسبت دهيد. اگر با كتاب خدا موافق بود، من آن را گفتهام و اگر با كتاب خدا موافق نبود، آن را نگفتهام.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ عَلیٰ كُلِّ حَقٍّ حَقيقَةً، وَ عَلیٰ كُلِّ صَوابٍ نوراً؛ فَما وافَقَ كِتابَ اللهِ فَخُذوهُ، وَ ما خالَفَ كِتابَ اللهِ فَدَعوهُ.[۷۸۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: با هر حقّى، حقيقتى است و با هر امر درستى، نورى. پس آنچه با كتاب خدا سازگار بود، آن را بپذيريد و آنچه مخالف كتاب خدا بود، رهايش كنيد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: سَيَكذِبُ عَلَيَّ كاذِبٌ كَما كَذَبَ عَلیٰ مَن كانَ قَبلي؛ فَما جاءَكُم عَنّي مِن حَديثٍ وافَقَ كِتابَ اللهِ فَهُوَ حَديثي، وَ ما خالَفَ كِتابَ اللهِ فَلَيسَ مِن حَديثي.[۷۸۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: به زودى، دروغگويى بر من دروغ مىبندد، همان گونه كه به آنان كه پيش از من بودند، دروغ بست. پس هر حديثى از من برايتان نقل كردند و موافق كتاب خدا بود، حديث من است و آنچه مخالف كتاب خدا بود، حديث من نيست.

 

  1. المعجم الكبير عن ثوبان: إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قالَ: ألا إِنَّ رَحَى الإِسلامِ دائِرَةٌ.

قالَ: فَكَيفَ نَصنَعُ يا رَسولَ اللهِ؟

قالَ: اِعرِضوا حَديثي عَلَى الكِتابِ؛ فَما وافَقَهُ فَهُوَ مِنّي وَ أَنَا قُلتُهُ.[۷۸۷]

  1. المعجم الكبير - به نقل از ثوبان -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هان! آسياب اسلام مىچرخد».

گفتم: اى پيامبر خدا! چه كنيم؟

فرمود: «حديثم را بر قرآن، عرضه كنيد. آنچه با آن موافق بود، از من است و من آن را گفتهام».

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّها تَكونُ بَعدي رُواةٌ يَروونَ عَنِّي الحَديثَ، فَاعرِضوا حَديثَهُم عَلَى القُرآنِ؛ فَما وافَقَ القُرآنَ فَخُذوا بِهِ، وَ ما لَم يُوافِقِ القُرآنَ فَلا تَأخُذوا بِهِ.[۷۸۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: پس از من، راويانى از من حديث نقل خواهند كرد. احاديث آنها را بر قرآن عرضه كنيد. آنچه موافق قرآن بود، به كار بنديد و آنچه با آن موافق نبود، به كار نبنديد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: أيُّهَا النّاسُ! قَد كَثُرَ الكَذّابَةُ عَلَينا، فَأَيُّ حَديثٍ ذُكِرَ مُخالِفٌ لِكِتابِ اللهِ فَلا تَأخُذوا بِهِ؛ فَلَيسَ مِنّا.[۷۸۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: اى مردم! دروغگويانِ بر ما فراوان شدهاند. پس هر حديثى كه ذكر شد و مخالف كتاب خدا بود، آن را نگيريد كه از ما نيست.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: سُئِلَتِ اليَهودُ عَن موسیٰ عليه‌السلام فَأَكثَروا فيهِ وَ زادوا وَ نَقَصوا حَتّیٰ كَفَروا، وَ سُئِلَتِ النَّصاریٰ عَن عيسیٰ عليه‌السلام فَأَكثَروا فيهِ وَ زادوا وَ نَقَصوا حَتّیٰ كَفَروا، وَ إِنَّهُ سَيَفشو عَنّي أحاديثُ، فَما أتاكُم مِن حَديثي فَاقرَؤوا كِتابَ اللهِ وَ اعتَبِروهُ؛ فَما وافَقَ كِتابَ اللهِ فَأَنَا قُلتُهُ، وَ ما لَم يُوافِق كِتابَ اللهِ فَلَم أقُلهُ.[۷۹۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: از يهود در بارۀ موسى علیه‌السلام سؤال شد. آنها در آن، زيادهروى كردند و بر آن افزودند و از آن كاستند تا آنجا كه كافر شدند. نیز از مسيحيان، در بارۀ عيسى علیه‌السلام سؤال شد. آنها در آن، زيادهروى كردند و بر آن افزودند و از آن كاستند تا آن كه كافر شدند. به زودى، احاديثى از من نيز پخش مىشود. هر حديثى از من به شما رسيد، كتاب خدا را بخوانيد و با آن بسنجيد. آنچه با كتاب خدا موافق بود، من آن را گفتهام و آنچه با كتاب خدا موافق نبود، من آن را نگفتهام.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا جاءَكُم عَنّي حَديثٌ فَاعرِضوهُ عَلیٰ كِتابِ اللهِ؛ فَما وافَقَ كِتابَ اللهِ فَاقبَلوهُ، وَ ما خالَفَهُ فَاضرِبوا بِهِ عُرضَ الحائِطِ.[۷۹۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه حديثى از من به شما رسيد، آن را بر كتاب خدا عرضه كنيد. آنچه با كتاب خدا موافق بود، بپذيريد و آنچه با آن مخالف بود، به سينۀ ديوار بزنيد [و به دور افكنيد].

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: كُلُّ سُنَّةٍ وَ حَديثٍ وَ كَلامٍ خالَفَ القُرآنَ فَهُوَ زورٌ وَ باطِلٌ.[۷۹۲]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر سنّت و حديث و گفتهاى كه مخالف قرآن باشد، دروغ و باطل است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: ما أتاكُم عَنّا مِن حَديثٍ لا يُصَدِّقُهُ كِتابُ اللهِ فَهُوَ باطِلٌ.[۷۹۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر حديثى از ما به شما رسيد كه كتاب خدا آن را تصديق نمىكند، باطل است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: ما لَم يُوافِق مِنَ الحَديثِ القُرآنَ فَهُوَ زُخرُفٌ[۷۹۴].[۷۹۵]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر حديثى كه با قرآن سازگار نباشد، [سخن] باطلی است که با حقیقت، آراسته شده است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِمُحَمَّدِ بنِ مُسلِمٍ -: يا مُحَمَّدُ، ما جاءَكَ في رِوايَةٍ مِن بَرٍّ أو فاجِرٍ يُوافِقُ القُرآنَ فَخُذ بِهِ، وَ ما جاءَكَ في رِوايَةٍ مِن بَرٍّ أو فاجِرٍ يُخالِفُ القُرآنَ فَلا تَأخُذ بِهِ.[۷۹۶]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به محمّد بن مسلم -: اى محمّد! هر روايتى از نيكوكار يا بدكار، به تو رسيد و موافق قرآن بود، آن را به كار بند و هر روايتى، از نيكوكار يا بدكار، به تو رسيد و مخالف قرآن بود، آن را به كار مبند.

 

  1. الإمام الرضا عليه‌السلام - لَمّا سَأَلَهُ أبو قُرَّةَ: فَتُكَذِّبُ بِالرِّواياتِ؛ [الدّالَّةِ عَلیٰ أنَّ اللهَ عزّ وجلّ جِسمٌ]؟ -: إِذا كانَتِ الرِّواياتُ مُخالِفَةً لِلقُرآنِ كَذَّبتُها.[۷۹۷]

 

  1. امام رضا علیه‌السلام - هنگامى كه ابو قُرّه از ايشان پرسيد: آيا روايات [يعنى روايات دلالت كننده بر جسم بودن خداوند عز و جل] را تکذیب می‌کنی -: هر گاه روايات با قرآن، مخالف باشند، آنها را تكذيب مىكنم.

 

  1. الاحتجاج عن الإمام الهادي عليه‌السلام - في رِسالَتِهِ إِلیٰ أهلِ الأَهوازِ -: اِجتَمَعَتِ الاُمَّةُ قاطِبَةً لَا اختِلافَ بَينَهُم في ذٰلِكَ: أنَّ القُرآنَ حَقٌّ لا رَيبَ فيهِ عِندَ جَميعِ فِرَقِها، فَهُم في حالَةِ الاِجتِماعِ عَلَيهِ مُصيبونَ، وَ عَلیٰ تَصديقِ ما أنزَلَ اللهُ مُهتَدونَ؛ لِقَولِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله: «لا تَجتَمِعُ اُمَّتي عَلیٰ ضَلالَةٍ»، فَأَخبَرَ صلّی اللّه عليه وآله أنَّ مَا اجتَمَعَت عَلَيهِ الاُمَّةُ وَ لَم يُخالِف بَعضُها بَعضاً هُوَ الحَقُّ، فَهٰذا مَعنَى الحَديثِ، لا ما تَأَوَّلَهُ الجاهِلونَ وَ لا ما قالَهُ المُعانِدونَ مِن إِبطالِ حُكمِ الكِتابِ وَ اتِّباعِ حُكمِ الأَحاديثِ المُزَوَّرَةِ وَ الرِّواياتِ المُزَخرَفَةِ، وَ اتِّباعِ الأَهواءِ المُردِيَةِ المُهلِكَةِ الَّتي تُخالِفُ نَصَّ الكِتابِ وَ تَحقيقَ الآياتِ الواضِحاتِ النَّيِّراتِ، وَ نَحنُ نَسأَلُ اللهَ أن يُوَفِّقَنا لِلصَّوابِ وَ يَهدِيَنا إِلَى الرَّشادِ.

ثُمَّ قالَ عليه‌السلام: فَإِذا شَهِدَ الكِتابُ بِتَصديقِ خَبَرٍ وَ تَحقيقِهِ، فَأَنكَرَتهُ طائِفَةٌ مِنَ الاُمَّةِ وَ عارَضَتهُ بِحَديثٍ مِن هٰذِهِ الأَحاديثِ المُزَوَّرَةِ، فَصارَت بِإِنكارِها وَ دَفعِهَا الكِتابَ كُفّاراً ضُلّالاً.

و أَصَحُّ خَبَرٍ ما عُرِفَ تَحقيقُهُ مِنَ الكِتابِ، مِثلُ الخَبَرِ المُجمَعِ عَلَيهِ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حَيثُ قالَ: «إِنّي مُستَخلِفٌ فيكُم خَليفَتَينِ: كِتابَ اللهِ وَ عِترَتي، ما إِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَن تَضِلّوا بَعدي، وَ إِنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّیٰ يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ».

وَ اللَّفظَةُ الأُخریٰ عَنهُ في هٰذَا المَعنیٰ بِعَينِهِ قَولُهُ صلّی اللّه عليه وآله: «إِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِّقلَينِ: كِتابَ اللهِ وَ عِترَتي أهلَ بَيتي، وَ إِنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّیٰ يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ، ما إِن تَمَسَّكتُم بِهِما لَم تَضِلّوا».

فَلَمّا وَجَدنا شَواهِدَ هٰذَا الحَديثِ نَصّاً في كِتابِ اللهِ تَعالیٰ، مِثلَ قَولِهِ: (إنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللهُ و رَسُولُهُ و ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ و يُؤتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ و هُم رَاكِعُونَ)، ثُمَّ اتَّفَقَت رِواياتُ العُلَماءِ في ذٰلِكَ لِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام أنَّهُ تَصَدَّقَ بِخاتَمِه ِ وَ هُوَ راكِعٌ، فَشَكَرَ اللهُ ذٰلِكَ لَهُ، وَ أَنزَلَ الآيَةَ فيهِ، ثُمَّ وَجَدنا رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قَد أبانَهُ مِن أصحابِهِ بِهٰذِهِ اللَّفظَةِ: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَولاهُ، اللّٰهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ»، وَ قَولُهُ صلّی اللّه عليه وآله: «عَلِيٌّ يَقضي دَيني وَ يُنجِزُ مَوعِدي، وَ هُوَ خَليفَتي عَلَيكُم بَعدي»، وَ قَولُه صلّی اللّه عليه وآله - حَيثُ استَخلَفَهُ عَلَى المَدينَةِ، فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، أ تُخَلِّفُني مَعَ النِّساءِ وَ الصِّبيانِ؟! فَقالَ-: «أ ما تَرضیٰ أن تَكونَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسیٰ؟! إِلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدي». فَعَلِمنا أنَّ الكِتابَ شَهِدَ بِتَصديقِ هٰذِهِ الأَخبارِ وَ تَحقيقِ هٰذِهِ الشَّواهِدِ، فَلَزِمَ الأُمَّةَ الإِقرارُ بِها إِذ كانَت هٰذِهِ الأَخبارُ وافَقَتِ القُرآنَ، وَ وافَقَ القُرآنُ هٰذِهِ الأَخبارَ؛ فَلَمّا وَجَدنا ذٰلِكَ مُوافِقاً لِكِتابِ اللهِ، وَ وَجَدنا كِتابَ اللهِ لِهٰذِهِ الأَخبارِ مُوافِقاً وَ عَلَيها دَليلاً، كانَ الاِقتِداءُ بِهٰذِهِ الأَخبارِ فَرضاً لا يَتَعَدّاهُ إِلّا أهلُ العِنادِ وَ الفَسادِ.[۷۹۸]

  1. الاحتجاج - در یاد کرد از نامۀ امام هادی علیه‌السلام به مردم اهواز -: فرمود: «جامعۀ اسلامى، همگى و بدون اختلاف، بر اين موضوع، توافق دارند كه قرآن، حق است و در آن، ترديدى نيست و اين، باور همۀ فرقههاى اسلامى است و امّت، در اين همداستانى، به حق دست يافتهاند و با تصديق آنچه خدا فرو فرستاده، كارى درست [و مطابق هدايت] كردهاند؛ چون پيامبر صلی الله علیه و آله فرموده: "امّت من بر گمراهى، يکسخن نمىشوند". بنا بر اين، پيامبر صلی الله علیه و آله خبر داده كه هر آنچه امّت بر آن، توافق كنند و در آن، گروهى با گروهى مخالفت نكنند، آن، حق است و مفهوم حديث پيامبر صلی الله علیه و آله، همين است، نه آنچه ناآگاهان، تفسير مىكنند و نه آنچه معاندان در بارۀ ابطال حكم قرآن و پیروی از احكام حديثهاى ساختگى و روايات باطلی که با لایه‌ای از حقیقت، آراسته شده‌اند و پيروى از هوس‌هاى پست و مُهلک مىگويند كه با نصّ (متن) قرآن و حقيقت آيههاى روشن و درخشان [آن]، مخالف است. ما از خدا مىخواهيم كه ما را به کار درست، توفيق دهد و به حق، هدايت كند».

امام هادى علیه‌السلام سپس فرمود: «هر گاه قرآن به تصديق خبرى و درست بودن آن، گواهى داد و گروهى از امّت، به جهت حديثى از اين دست احاديث ساختگى، آن را منكر شدند و با آن مخالفت كردند، با اين انكار و ردّ قرآن، كافر و گمراه مىگردند.

درستترين حديث، حديثى است كه صدور آن به وسیلۀ قرآن، شناخته شود، از قبيل اين حديث مورد اتّفاق از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله كه فرمود: "من در بين شما دو بازمانده مىگذارم: كتاب خدا و خاندانم كه اگر به آن دو، تمسّک جوييد، پس از من هرگز گمراه نمىشويد و اين دو، هرگز از هم جدا نخواهند شد تا كنار حوض [كوثر] نزد من آيند".

تعبير ديگر از اين حديث، كه درست به همين مفهوم است، اين سخن پيامبر صلی الله علیه و آله است كه: "من در ميان شما دو گرانسنگ بر جاى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم، خاندانم. اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا كنار حوض [كوثر] نزد من آيند. تا زمانى كه به اين دو تمسّک كنيد، گمراه نمىشويد".

هر گاه ما شواهد اين حديث را از متن قرآن به دست آوريم، نظير سخن خداوند متعال: (ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر او و كسانى هستند كه ايمان آوردند؛ همان كسانى كه نماز به پا مىدارند و در حال ركوع، زكات مىدهند) و [پى ببريم كه] روايات علما، اتّفاق دارند كه امير مؤمنان علیه‌السلام در حال ركوع، انگشترش را صدقه داد و خداوند، اين كار او را پاس داشت و آيه را در بارۀ او نازل كرد، و نيز در زندگى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله ببينيم كه او را با اين تعبير براى يارانش معرّفى كرده كه: "هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست. پروردگارا! ولیّ آن كس باش كه ولایت على را برگزيده و دشمن بدار آن را كه دشمنش مىدارد" و نيز به اين تعبير ايشان كه: "على، وامهاى مرا مىپردازد و تعهّداتم را انجام مىدهد. او پس از من، جانشين من ميان شماست" و اين سخن ايشان - در هنگامى كه على علیه‌السلام را به جاى خود در مدينه گذاشت و على علیه‌السلام گفت: اى پيامبر خدا! آيا مرا با زنان و بچّهها مىگذارى؟ - که فرمود: "آيا خشنود نيستى كه نسبت به من، چون هارون نسبت به موسى باشى، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست؟"، [از همۀ اينها] مىفهميم كه قرآن به پذيرش اين احاديث و درستى اين شواهد، گواهى داده است. بنا بر اين، بر امّت، لازم است كه به اينها اقرار كنند؛ چون اين احاديث، با قرآن، هماهنگاند و قرآن، با اين احاديث، هماهنگ است. هر گاه اين احاديث را موافق كتاب خدا يافتيم و كتاب خدا را [نيز] موافق اين احاديث و دليل بر آن يافتيم، پيروى از مفاد اين احاديث، لازم مىشود و جز معاندان و مفسدان، از آن تجاوز نمىكنند.

۵ / ۲: مُوافَقَةُ الكِتابِ و السُّنَّةِ

۵ / ۲: موافقت با كتاب و سنّت

  1. الإمام الباقر و الإمام الصادق عليهما السلام: لا يُصَدَّقُ عَلَينا إِلّا بِما يُوافِقُ كِتابَ اللهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۷۹۹]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام: هر چه [از سخن و حديث] به ما نسبت داده مىشود، تصديق نمىشود، مگر آنچه با كتاب خدا و سنّت پيامبرش صلی الله علیه و آله موافق باشد. [۸۰۰]

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: كُلُّ شَيءٍ مَردودٌ إِلَى الكِتابِ وَ السُّنَّةِ، وَ كُلُّ حَديثٍ لا يُوافِقُ كِتابَ اللهِ فَهُوَ زُخرُفٌ.[۸۰۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هر چيزى به قرآن و سنّت، ارجاع داده شده است [و باید با آن دو، سنجيدهشود]. هر حديثى كه با كتابِ خدا سازگار نباشد، باطلی در پوست حقیقت است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: لا تَقبَلوا عَلَينا حَديثاً إِلّا ما وافَقَ القُرآنَ وَ السُّنَّةَ، أو تَجِدونَ مَعَهُ شاهِداً مِن أحاديثِنَا المُتَقَدِّمَةِ؛ فَإِنَّ المُغيرَةَ بنَ سَعيدٍ - لَعَنَهُ اللهُ - دَسَّ في كِتابِ أصحابِ أبي أحاديثَ لَم يُحَدِّث بِها أبي، فَاتَّقُوا اللهَ، وَ لا تَقبَلوا عَلَينا ما خالَفَ قَولَ رَبِّنا تَعالیٰ وَ سُنَّةَ نَبِيِّنا صلّی اللّه عليه وآله، فَإِنّا إِذا حَدَّثنا قُلنا: قالَ اللهُ عزّ وجلّ، وَ قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۸۰۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: حديثى را كه به ما نسبت داده مىشود، نپذيريد، مگر آنچه با قرآن و سنّت، موافق باشد يا شاهدى از احاديث پيشين ما بر آن بيابيد؛ زيرا مغيرة بن سعيد - كه خدا لعنتش كند - در كتابهاى اصحاب پدرم، احاديثى را داخل كرد كه پدرم نفرموده بود. از خدا پروا كنيد و آنچه به ما نسبت داده مىشود و مخالف سخن خداى متعال و سنّت پيامبر ماست، نپذيريد كه ما چون حديث بگوييم، مىگوييم: خداوند عز و جل فرمود و پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود.

۵ / ۳: مُوافَقَةُ القَلبِ وَ الفِطرَةِ

۵ / ۳: موافقت با قلب و فطرت[۸۰۳]

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ حَديثَ آلِ مُحَمَّدٍ صَعبٌ مُستَصعَبٌ، لا يُؤمِنُ بِهِ إِلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ، أو نَبِيٌّ مُرسَلٌ، أو عَبدٌ امتَحَنَ اللهُ قَلبَهُ لِلإِيمانِ؛ فَما وَرَدَ عَلَيكُم مِن حَديثِ آلِ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله فَلانَت لَهُ قُلوبُكُم وَ عَرَفتُموهُ، فَاقبَلوهُ، وَ مَا اشمَأَزَّت مِنه قُلوبُكُم وَ أَنكَرتُموهُ، فَرُدّوهُ إِلَى اللهِ وَ إِلَى الرَّسولِ وَ إِلَى العالِمِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ، وَ إِنَّمَا الهالِكُ أن يُحَدَّثَ أحَدُكُم بِشَيءٍ مِنهُ لا يَحتَمِلُهُ، يَقولُ: وَ اللهِ ما كانَ هٰذا، وَ اللهِ ما كانَ هٰذا، وَ الإِنكارُ هُوَ الكُفرُ.[۸۰۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: حديث خاندان محمّد، سخت و دشوارياب است، به آن ايمان نمیآوَرَد، مگر فرشتۀ مقرّب يا پيامبر مُرسل يا بندهاى كه خداوند، دلش را به ايمان آزموده است. پس، هر حديثى از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله به شما رسيد و در دلتان نشست و آن را آشنا يافتيد، آن را بپذيريد و هر حديثى كه دلهايتان از آن رَميد و ناآشنايش يافتيد، آن را به خدا و پيامبر و به عالِمى كه از خاندان محمّد است، باز گردانيد؛ زيرا به هر يک از شما حديثى كه توان دريافت آن را ندارد، گفته شود و بگويد: «به خدا، اين چنين نيست! به خدا، اين چنين نيست!»، به هلاكت در میافتد و انكار، كفر است.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا سَمِعتُمُ الحَديثَ عَنّي تَعرِفُهُ قُلوبُكُم، وَ تَلينُ لَهُ أشعارُكُم وَ أَبشارُكُم، وَ تَرَونَ أنَّهُ مِنكُم قَريبٌ، فَأَنَا أولاكُم بِهِ. وَ إِذا سَمِعتُمُ الحَديثَ عَنّي تُنكِرُهُ قُلوبُكُم، وَ تَنفِرُ مِنهُ أشعارُكُم وَ أَبشارُكُم، وَ تَرَونَ أنَّهُ مِنكُم بَعيدٌ، فَأَنَا أبعَدُكُم مِنهُ.[۸۰۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه از من حديثى شنيديد كه دلهايتان به [درستىِ] آن گواهى داد، موها و پوستهاى بدنتان، در برابر آن نرم شد و ديديد كه به [افكار و عقايد] شما نزديک است، بدانيد كه من به آن سخن، از شما نزديکترم [و آن را من گفتهام]؛ امّا اگر از قول من حديثى شنيديد كه دلهايتان با آن آشنا نبود و موها و پوستهاى بدنتان از آن گريزان بود و ديديد كه از [افكار و عقايد] شما دور است، بدانيد من دورترين شما از آن هستم.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: لا أعرِفَنَّ أحَداً مِنكُم أتاهُ عَنّي حَديثٌ وَ هُوَ مُتَّكِئٌ في أريكَتِهِ فَيَقولُ: اُتلُوا عَلَيَّ بِهِ قُرآناً! ما جاءَكُم عَنّي مِن خَيرٍ قُلتُهُ أو لَم أقُلهُ فَأَنَا أقولُهُ، وَ ما أتاكُم عَنّي مِن شَرٍّ فَأَنَا لا أقولُ الشَّرَّ.[۸۰۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: نبينم كسى از شما چون حديثى از من به او برسد، به تختش تكيه بزند و بگويد: «در تأييد آن، برايم از قرآن بخوانيد». آن خيرى كه از من به شما مىرسد، من آن را مىگويم، حال گفته باشم يا نگفته باشم و آن شرّى كه از من به شما [خبرش] مىرسد، من، بد نمىگويم.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا جاءَكُمُ الحَديثُ عَنّي يُلينُ قُلوبَكُم، فَأَنَا آمُرُكُم بِهِ.[۸۰۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه حديثى از من به شما رسيد كه دلهايتان نرم شد، من شما را به [گرفتن و به كار بستن] آن، فرمان مىدهم.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا حُدِّثتُم عَنّي حَديثاً تَعرِفونَهُ وَ لا تُنكِرونَهُ، فَصَدِّقوا بِهِ. وَ إِذا حُدِّثتُم عَنّي حَديثاً تُنكِرونَهُ، فَكَذِّبوا بِهِ.[۸۰۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه حديثى از من برايتان نقل كردند كه آن را مىشناسيد و انكارش نمىكنيد، تصديقش كنيد و هر گاه حديثى از من برايتان نقل شد كه ناآشناست، تكذيبش كنيد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِذا حُدِّثتُم عَنّي بِحَديثٍ تَعرِفونَهُ وَ لا تُنكِرونَهُ، قُلتُهُ أو لَم أقُلهُ، فَصَدِّقوا بِهِ؛ وَ إِنّي أقولُ ما يُعرَفُ وَ لا يُنكَرُ. وَ إِذا حُدِّثتُم عَنّي بِحَديثٍ تُنكِرونَهُ وَ لا تَعرِفونَهُ، فَكَذِّبوا بِهِ؛ فَإِنّي لا أقولُ ما يُنكَرُ وَ لا يُعرَفُ.[۸۰۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر گاه حديثى از من برايتان نقل شد كه آن را مىشناسيد و برايتان ناشناخته نيست، تصديقش كنيد - من آن را گفته باشم يا نگفته باشم ـ؛ زيرا من سخنى مىگويم كه شناخته شده و آشناست. هر گاه حديثى از من برايتان نقل شد كه آن را ناشناخته و ناآشنا مىشماريد، تكذيبش كنيد، كه من، سخنى نمىگويم كه ناشناخته و ناآشنا باشد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: ما حُدِّثتُم عَنّي مِمّا تَعرِفونَهُ فَخُذوهُ، وَ ما حُدِّثتُم عَنّي مِمّا تُنكِرونَهُ فلا تَأخُذوا بِهِ؛ قالَ: فَإِنّي لا أقولُ المُنكَرَ وَ لَستُ مِن أهلِهِ.[۸۱۰]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: آنچه از من برايتان نقل مىشود و آنها را مىشناسيد، بر گيريد و آنچه از من برايتان نقل مىشود و برايتان ناآشناست، بر نگيريد. من چيزهاى ناآشنا نمىگويم و اهل آن نيستم.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: الحَديثُ عَنّي ما تَعرِفونَ.[۸۱۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: حديثِ نقل شده از من، چيزهايى است كه مىشناسيد.

 

  1. الإمام الرضا عليه‌السلام: إِنَّ مَعَ كُلِّ قَولٍ مِنّا حَقيقَةً وَ عَلَيهِ نوراً، فَما لا حَقيقَةَ مَعَهُ وَ لا نورَ عَلَيهِ فَذٰلِكَ مِن قَولِ الشَّيطانِ.[۸۱۲]

 

  1. امام رضا علیه‌السلام: با هر سخن ما، حقيقت و نورى، همراه است. پس هر سخنى كه حقيقت و نور به همراه نداشت، آن سخن شيطان است.

۵ / ۴: مُوافَقَةُ الحَقِّ

۵ / ۴: موافقت با حق

  1. الإمام الكاظم عليه‌السلام: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: ألا هَل عَسیٰ رَجُلٌ يُكَذِّبُني وَ هُوَ عَلیٰ حَشاياهُ[۸۱۳] مُتَّكِئٌ؟!

قالوا: يا رَسولَ اللهِ، وَ مَنِ الَّذي يُكَذِّبُكَ؟

قالَ: الَّذي يَبلُغُهُ الحَديثُ فَيَقولُ: ما قالَ هٰذا رَسولُ اللهِ قَطُّ! فَما جاءَكُم عَنّي مِن حَديثٍ مُوافِقٍ لِلحَقِّ فَأَنَا قُلتُهُ، وَ ما أتاكُم عَنّي مِن حَديثٍ لا يُوافِقُ الحَقَّ فَلَم أقُلهُ، وَ لَن أقولَ إِلّا الحَقَّ.[۸۱۴]

  1. امام کاظم علیه‌السلام: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هان! آيا ممكن است مردى مرا تكذيب كند، در حالى كه به بالشهايش تكيه داده است؟!».

گفتند: اى پيامبر خدا! چه كسى تو را تكذيب مىكند؟

فرمود: «كسى كه حديث [من] به او مىرسد و مىگويد: "پيامبر خدا، هرگز اين را نگفته است". پس هر حديثى از من برايتان نقل شد كه با حق، موافق بود، من آن را گفتهام و هر حديثى كه از من برايتان نقل كردند و با حق، موافق نبود، من آن را نگفتهام و من جز حق نمىگويم».

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِذا حُدِّثتُم عَنّي بِحَديثٍ يُوافِقُ الحَقَّ، فَأَنَا قُلتُهُ.[۸۱۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه حديثى از من برايتان نقل شد كه موافق حق بود، من آن را گفتهام.

اعتبارسنجى حديث[۸۱۶]

نقّادی حدیث به منظور بازشناسى احاديث مقبول از نامقبول، جريانى کهن و ریشه در سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السّلام دارد و شیوۀ ديرينه عالمان بوده است. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت علیهم السّلام به پيروى از سخن خداوند: (فَبَشِّر عِبَادِ * الَّذِينَ يستَمِعُونَ القَولَ فَيتَّبِعُونَ أَحسَنَهُ؛ پس بشارت ده به بندگانم * آنان که به سخن، گوش فرا میدهند و بهترینِ آن را پیروی میکنند)،[۸۱۷] همواره به نقد حديث، سفارش کردهاند. امام باقر علیه‌السلام آيۀ (فَليَنظُرِ الاءِنسَنُ إِلَى طَعَامِهِ؛[۸۱۸] انسان باید به غذای خود بنگرد) را بر دانش برگرفته از ديگران، تطبيق داده و بدينسان، سنّت نقد را به قرآن، مستند ساخته است.[۸۱۹] امام صادق علیه‌السلام بر جلوگيرى از ورود خوراک آلوده به جان، تأکيد ورزيده و هشدار داده است:

بنگريد علمتان را از که مىگيريد. در ما اهل بيت، هميشه عادلانى هستند که تحريف غاليان و بدعتهاى باطلگرايان و تفسيرهاى نادرست جاهلان را دور مىسازند.[۸۲۰]

راويان و عالمان شيعى نيز اين شيوه را پى گرفتند و افرادى مانند: زُراره، يونس بن عبد الرحمان، شيخ مفيد و سيّد مرتضى، در اين عرصه درخشيدند.[۸۲۱] نقد حديث، بر پایۀ برخی نیازها شکل گرفت و گونهها، شيوهها، معيارها و دستاوردهاى گوناگونى پیدا کرد. بررسى این نکات و نیز آسيبشناسى آن، جز به صورت گذرا ممکن نيست.

زمینه و فایدۀ نقد حديث

وقوع پدیدۀ جعل حدیث و نشر احادیث ساختگی از یک سو و تصحیف و تحریفهای عمدی و سهوی دامنگیر حدیث در کنار دهها آسیب دیگر، ضرورت نقد حديث را نشان می‌‌دهند. نقّادی درست حدیث مىتواند از ورود احاديث ساختگى به عرصۀ معرفت دينى، جلوگيری کند و با نشان دادن مشکلات درونى و نهفتۀ متن، يا نشان دادن گسستو ضعف سند، زمينۀ تضعيف حديث را فراهمآورد.

نقد حديث، افزون بر کارکرد سلبى، کارکرد ايجابى نیز دارد. نقد حدیث میتواند به ما بیاموزد که راه رویارویی با پدیدۀ حدیثسازی، کنار نهادن همۀ گنجينۀ معنوى حديث نیست، تا اميدوارانه بکوشيم احاديث را بکاويم و آنچه را معتبر است، بيابيم. فرایند نقد حدیث، میتواند با بر نمودن قوّتسندى حدیث و نشان دادن سازوارى محتوای آن با ديگر آموزههاى دين، ما را به تصحيح و پذیرش حديث، رهنمونسازد.

گونههاى نقد حديث

حديث، از دو بخش سند و متن، تشکيل شده و اعتبارسنجى حديث، وابسته به نقد سند و متن آن است. از اين رو، با اندکی تسامح[۸۲۲] مىتوان نقد حديث را به دو گونۀ نقد سندى و نقد متنى، تقسيم کرد.

هر يک از اين دو نقد، شيوهها و قواعدى دارد که نقد کارا و درست را از نقدهاى نابهجا، جدا مىسازند. در اينجا نشانههاى مربوط به سند و مأخذ حديث را در «نقد بيرونى» و نشانهها و معيارهاى مرتبط با محتواى حديث را در «نقد درونى» بررسى و سپس کارايى، گستره و رَوايىِ (مشروعیتِ) هر معيار و نشانه را مطرح مىکنيم.

گفتنی است در یک نقد جامع، نیاز است منبع حدیث و انتساب آن به مؤلّف و نیز اصالت و صحّت نسخههای آن (و نیز تواترو اتّصال این نسخه‌ها)، بررسی شود. ما در این جا به آن نمیپردازیم؛ زیرا خود، دانشی گسترده و مرتبط با: رجالشناسی، فهرستنگاری، نسخهشناسی و تصحیح متن است که از حوصلۀ این مقال بیرون است.

۱. نقد بيرونى حديث و نشانههای آن

نقد بيرونى، يعنى نقد سند، منبع و مأخذ حديث و بررسى راه دستيابى به آن با بهرهگيرى از اظهار نظر رجالشناسان، راويان و محدّثان. بر پايۀ اين تعريف، قرار گرفتن راوى کذّاب و وضّاع در سند، نامعتبر بودن منبع حديث، وجود فاصله و گسست در حلقههاى نقل، اقرار راوى به جعل و قضاوت محدّثان در بارۀ بىاصل بودن روايت و نيافتن آن، همه، نشانههايى بر ضعف حديث هستند.

هر یک از اين نشانهها، تنها در حدّ يک قرينهاست و از اثبات کامل جعل، ناتوان است. این قرینه‌ها هر چند به اعتبار حديث، خدشه وارد مىکنند، ولى هيچ يک از آنها، حديث را به صورت کلّى از اعتبار نمىاندازد و حتّى اقرار راوى - که برخى آن را بهترين دليل بر موضوع بودن حديث گرفتهاند - قرينه و زمينهاى مىشود تا با هشيارى بيشترى با حديث، رو به رو شويم. ما در اينجا با به دست دادن برخى از اين نشانهها، کارايى و گسترۀ آنها را نيز بررسى مىکنيم.

یک. ضعف مأخذ

بسيارى از نقدهاى محدّثان نخستين، ناظر به کتاب، نه سندِ حديث بوده است. هر اندازه منبع ضعيفتر و داورى کتابشناسان در بارۀ آن منفىتر باشد، اطمينان ما به حديث، کاهش مىيابد. از اين رو، آگاهى از داورى فهرستنگاران و رجالشناسان براى شناسايى کتاب و نويسندۀ آن، مهم است و زمينۀ نقد روايات آن را فراهم مىآورد. نامعلوم بودن راه رسيدن کتاب به ما و يا ناشناخته بودن نسخۀ اصلى و معرّفى نشدن درست و صريح نويسنده نيز زمينۀ تضعيف را فراهم مىآورد، هر چند تا جعلى خواندن کامل يک کتاب، راهى طولانى در پيش است و نياز به همراهى نشانههاى ديگر دارد.

دو. گسستگى سند

مقصود از گسست در سند، متّصل نبودن حلقههاى سند و طريق نقل حديث است؛ حلقههايى که بايد به صورت متعارف و معمول، فاصلههايى معقول داشته باشند. از اين رو، اگر راوى ادّعا کند که از شخصى حديثى شنيده، امّا امکان ديدن و سماع از او را نداشته است، بايد به ديدۀ ترديد به روايت او بنگريم.[۸۲۳]

گفتنى است برخى کاستىها در دانش رجال و تاريخ، از اعتماد کامل به اين نشانه، جلوگيرى مىکنند. براى نمونه، احمد بن محمّد بن عيسى اشعرى، راوى و محدّث بزرگ قم، در اوايل قرن سوم هجرى، در آغاز از حسن بن محبوب روايت نمىکرد؛ زيرا راويان شيعه او را متّهم کرده بودند که از ابو حمزۀ ثمالى حديث نقل مىکند؛ اتّهامى که با توجّه به معاصرت حسن بن محبوب با امام رضا علیه‌السلام (م ۲۰۳ ق) و معاصرت ابو حمزۀ ثمالى با امام زین العابدین علیه‌السلام (م ۹۴ ق) زمينۀ بروز دارد. با اين همه، احمد بن محمّد بن عيسى با همۀ سختگيرىاش در روايت، از اين گمان دست شست و از حسن بن محبوب حديث نقل کرد؛ زيرا بزرگى، وثاقت و عظمت شخصيت حسن بنمحبوب، آن اندازه بود که همگان را متقاعد به درستى نقل او کرد.[۸۲۴] از اين رو، اگر به دادههاى رجالى و تاريخى اعتماد کامل نداشته باشيم، نياز به گردآورى نشانههاى ديگر داريم تا به ضعف يا جعل حديث، حکم کنيم.

سه. دروغگو بودن راوى

ما بر اين باوريم که روايتِ شخص دروغگو، بىاعتبار است؛ امّا پذيرش اين نکته به معناى ساختگى بودن همۀ روايات او نيست تا به دليل وجود يک راوى دروغگو در سند حديث، روایت را ساختگى بدانيم. به بيان ديگر، ميان جاعل بودن راوى و جعلى بودن همۀ روايات او، ملازمۀ دائمى وجود ندارد. از نظر منطقى، درستى اين گزاره که هر گاه روايتى جعلى باشد، يک راوى جاعل دارد، نتيجه نمىدهد که هر گاه راوى جاعل باشد، همۀ سخنان و نوشتههاى او جعلى است. به گونۀ معمول، راویان جاعل، دهها حدیث صحیح نقل می‌‌کنند تا اعتبار بیابند و سپس با ساختن چند روايت جعلى، مقصود خود را عملی می‌‌کنند. از اين رو، بسيارى از احاديث جاعلان، ساختگى نيست، هر چند به احادیث فردی که جاعل شناخته می‌‌شود، اطمینانی نیست.

نتيجۀ اين سخن، آن است که اگر راوى وضّاع، حدیثی در تعارض با باورها و گرايشهاى منحرفانهاش نقل کند، پذیرفته می‌‌شود. برای نمونه، کسی که به دشمنى با اهل بيت مشهور باشد، اگر روایتی در فضیلت ایشان نقل کند، مقبول است.

گفتنی است که نشانههاى ديگرى در نقد بيرونى به کمک ناقد مىآيند، مانند: اقرار راوى به جعل و تکذيب صريح کسى که روايت به او منسوب شده است، يا تصريح محدّثان بزرگ به نيافتن آن در کتابهاى حديث، گر چه اين نشانهها، کمتر يافت مىشوند.[۸۲۵]

۲. نقد درونى یا محتوایی حدیث و معیارهای آن

نقد درونى يا محتوايى، به معناى دقّت در محتواى حديث، براى اطمينان از درستى آن است. اين اطمينان، از راه سنجش مضمون حديث با معيارهاى پذيرفته شده، به دست مىآيد و هر اندازه محتوا با معيارها سازگارتر باشد، قوّت حديث، بيشتر و هر اندازه کمتر باشد، ضعف حديث، افزون مىشود. در نقد درونى، توجّه اصلى به مفاد و پيامهاى حديث است و به جاى استفاده از قرينههاى بيرونى مانند وضعيت سند و راويان، مدلولهاى مطابقى، تضمّنى و التزامى متن را با آگاهىهاى مقبول و متناظر با آنها، رو در رو مىکنيم و همخوانى محتوا با اين آگاهىها، يا ناسازگارى آن را مىسنجيم. اين شيوه، مستلزم در دست داشتن باورهاى مطمئن و روشن است تا بتواند آنچه را نادرست مىنمايد و تنها احتمال دارد که سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام علیه السّلام باشد، با استوارى رد کند. استوارى و مطمئن بودن اين داشتهها به هنگام نقد احاديث صحيح السند و با مأخذهای معتبر، ضرورت بيشترى مىيابد. اگر بتوانيم به باورهايى دست بيابيم که از مقبوليت آنها مطمئن باشيم، مىتوانيم آنها را معيارهايى عمومى و جارى براى نقد هر حديث، قرار دهيم و جعل و دس در ميان کتابهاى حديثى و شيوۀ پيچيدۀ سندسازى براى متن جعلى را نيز کشف کنيم؛ کارى که از عهدۀ نقدهاى سندى و رجالى بر نمىآيد، بويژه اگر کتاب، از آنِ محدّثى مورد اعتماد باشد و براى حديث افزوده شده در درون کتاب، سندى صحيح هم ساخته باشند. در اين گونه موارد، راهى جز نقد محتوايى حديث، باقى نمىماند.

براى سنجش محتوايى حديث به وسيلۀ هر معيار، لازم است از مفهوم و استوارى آن معيار، مطمئن شويم. معيار بايد خود، حق، مطابق با واقعيت خارجى و بر پاى خويش، راست و استوار ايستاده و براى ما روشن باشد. هر اندازه که حقنمايى، راستى و درستى معيار و نيز شفّافيت آن افزونتر باشد، گستره و کاربرد آن براى نقد محتوايى حديث، بيشتر مىشود؛ امّا اگر معيار، خود، قطعى و مطمئن نباشد، تنها مىتواند يک تعارض و اختلاف را به وجود آورد و خود در يک سوى آن بنشيند و حديث نقد شده را به طور موقّت، از حجّيت، ساقط کند تا آن گاه که با تقويت از جانب قرينههاى ديگر و يافتن خلل و ضعفهاى بيشتر در حديث مورد نظر، به ضعف يا گاه جعل حديث، رأى دهيم؛ کارى که مانند آن را در علم تاريخ و نيز رجال به انجام مىرسانند و نام آن را «تراکم ظنون» مىنهند. از اين رو، پيش از مطرح کردن نمونهها، بايد به مفهوم و اعتبار معيار پرداخت.

هر معيار، بايد بتواند ناراستى و نادرستى شىء سنجيده شده با خود را نشان دهد. در بحث ما، معيار، بايد اندازۀ انطباق حديث با خود را معلوم بدارد. از سوى ديگر، تمام معيارهاى نقد، به گونۀ مستقيم يا غيرمستقيم، واقعيت خارجى را نشان مىدهند و خود، حقيقتى مطمئن دارند و به همين دليل، مىتوانند پس از تطابق حديث با خود، تطابق حديث را با واقع، نشان دهند، يا اين تطابق را نفى کنند. نتيجۀ اين سخن، انحصار نداشتن معيارهاست؛ زيرا هر معيارى که حقيقتنما باشد و بتواند مطابقت حديث را با خود و سپس با حقيقت خارجى نشان دهد، به جرگۀ معيارهاى نقد مىپيوندد.

اگر چه هر حقيقت معلوم و روشنى مىتواند معيار نقد حديث باشد، امّا در اين جا مهمترين و پُرکاربردترين معيارهاى نقد محتوايى را بيان مىکنيم: قرآن، سنّت، مسلّمات اعتقادى، عقل، حس، علم و تاريخ معتبر. معيارهاى ديگرى نيز مهم دانسته شدهاند، امّا برخى شخصىاند و عمومى نيستند، مانند: رد و انکار قلبى و درونى، یا برخى نياز به همراهى قرينههايى دارند تا حکم نهايى به جعل را قطعى سازند، مانند: رکاکت لفظى يا معنايى و تناسب نداشتن جزا با عمل.

یک. قرآن

قرآن، قطعىترين نص و محکمترين سند مکتوب مسلمانان است که بدون تحريف و تغيير و زياده و نقصان، به دست ما رسيده است. از نظر هر مسلمان، قرآن، ملاک اعتبار هر امر ديگر و بيانگر همه چيز است،[۸۲۶] باطل، در آن راه ندارد[۸۲۷] و شيطان و شيطانيان را بر آن، سيطرهاى نيست،[۸۲۸] خداوند خود، نگاهبان و نگه دارندۀ آن[۸۲۹] و پيامبر صلی الله علیه و آله، تبيينکنندۀ آن است.[۸۳۰] از اين رو، سخن مخالف قرآن، حجّيت نمىيابد، چنان که اهل بيت علیهم‌السلام به پيروان خود رهنمود دادهاند که حديث مخالف قرآن را از آنان ندانيم.

شيخ کلينى، با سند خود از امام صادق علیه‌السلام چنين روايت مىکند:

پيامبر صلی الله علیه و آله در مِنا سخنرانى کرد و فرمود: «اى مردم! آنچه از جانب من به شما رسيده و موافق قرآن بود، من آن را گفتهام و آنچه به شما رسيد و با کتاب خدا مخالف بود، من آن را نگفتهام».[۸۳۱]

نمونههاى نقد شده با اين معيار، برخی احاديث ناظر به شباهت خدا و آفریدههایش و اثبات صفات جسمانى براى اوست، در حالی که آيات قرآن، خداوند را از شبيه داشتن، منزّه مىدارند.[۸۳۲] احاديثِ وجوبِ اطاعت از هر حاکمى، حتّى فاسد و ستمپيشه نيز با قرآن، ناسازگارند. آيات نفى اطاعت از هر کس[۸۳۳] و نهى از کمک به ظالمان و مجرمان،[۸۳۴] اجتناب از طاغوت[۸۳۵] و شمول نداشتن عهد ولايت الهى بر ستمگران،[۸۳۶] براى ردّ اطاعت از حاکمان فاسد و ظالم، کافى اند.[۸۳۷]

گفتنى است مقصود از موافقت نداشتن حدیث با قرآن، مخالفت با آن است، نه این که برای اعتبار حدیث، نیازمند یافتن مضمون موافق آن در قرآن باشیم. به دیگر سخن، اگر بخواهیم تنها، روایاتی را معتبر بدانیم که محتوای آنها در قرآن یافت میشود، حدیث از مدار افاده و استفاده بیرون خواهد رفت؛ زیرا اگر مفهوم آن در قرآن باشد، دیگر نیازی به حدیث نداریم و اگر مفهوم آن در قرآن نباشد، حدیث از اعتبار فرو میافتد. اين بحث و مفهوم دقیق «مخالفت با قرآن» و تفاوت یا همسانی آن با مفهوم «عدم موافقت با قرآن»، در مباحث نقد حدیث و نیز تعادل و تراجيح در دانش اصول فقه آمده است.[۸۳۸]

نکتۀ پایانی، این که: قرآن به هنگام تعارض دو حديث نيز معيارى کارا و فيصله دهنده است. اگر دو حديث با هم تعارض حل ناشدنى يافتند، به حديثى اعتبار مىبخشيم که هيچ گونه مخالفتى با قرآن نداشته باشد، حتّى مخالفت به شکل عموم و خصوص، يا اطلاق و تقييد که در حالت غير تعارض، قابل حل است.

دو. سنّت

پيامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله و اوصیای او (امامان اهل بیت) نزديک به سه قرن با مردم زيستند و گفتار و رفتار فراوانى از آنها مشاهده شد. راويان بسيارى نيز اين سخنان و کردارها را نقل کردهاند. از اين رو، گاه نقلهاى گوناگون، ما را از صدور گفتار يا کردارى خاص از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام علیه السّلام، مطمئن مىسازند که می‌‌تواند معيار سنجش ديگر نقلها باشد و نقلهاى نامطمئن و ناهمگون با خود را از اعتبار، ساقط کند.

نکتۀ مهم در اين ميان، چگونگى و طريق حکايت اين سنّت فعلى يا قولى است. به ديگر سخن، روايات ناقل سيره و سنّتى که مىخواهند نقلهاى ناهمخوان با خود را کنار بزنند و نادرستى آنها را آشکار سازند، بايد يک دستۀ به هم پيوسته را تشکيل دهند و يکديگر را تأييد کنند و يک مفهوم مشترک، ارائه دهند؛ زيرا پيشوايان دينى ما، نه سخنان متناقض مىگفتند و نه رفتارهايشان با يکديگر ناهمخوان بود.

آيات قرآن کريم و گفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام بر اعتبار سيره و سنّت، به عنوان يک معيار استوار در رد و پذيرش احاديث پيشوايان دين، تأکيد ورزيدهاند. قرآن، مؤمنان را به ارجاع موارد اختلاف به پيامبر صلی الله علیه و آله، فرمان مىدهد.[۸۳۹] مطابق با تفسير امام على علیه‌السلام، اين حکم پس از فقدان پيامبر صلی الله علیه و آله، به سنّتِ مقبول همگان، سرايت مىيابد. حديث ثقلين، با معرّفى عترت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به عنوان همتراز قرآن، اعتبار اين معيار را به سيره و سخنان عترت پيامبر صلی الله علیه و آله، گسترش مىدهد و امامان شيعه نيز به صراحت، سخن و کردار خود را برگرفته از سيرۀ پيامبر صلی الله علیه و آله مىدانند و احاديث خود را گزارشگر سنّت ايشان مىشمارند. ایشان بر اعتبار سنّت نبوى، تأکيد ورزيده و از پذيرش حديث مخالف با قرآن و سنّت، نهى کردهاند.[۸۴۰] همچنین تمسّک به سنّت پيامبر را از شرطهاى اصلى فقاهت دانسته و مخالفت با آن را کفر شمردهاند.[۸۴۱]

گفتنى است اين معيار، متأخّر از قرآن است و هنگامى به کار مىآيد که حديث، از صافى ناسازگارى با قرآن، گذشته باشد. برخى احاديث دعوت کننده به کاربرد اين معيار، بر اين ترتيب، گواهى مىدهند:

پس، آنچه در کتاب خدا از حلال يا حرام بود، از حديثِ موافق آن، پيروى کنيد و آنچه را در کتاب نبود، بر سنّت پيامبر خدا عرضه داريد.[۸۴۲]

صورتبخشى فقيهان به اخبار مستفيض و هماهنگ، ذيل عنوان قواعد اصولى و فقهى، کاربرد اين معيار را گسترش داده است. فقيهان، از رهگذر قاعدهمند کردن فقه و به دست دادن مضمون مشترک روايات گوناگون در قالب اصول و قاعدههاى فقهى، احاديث نادر را با آنها سنجيده و گاه به ردّ آنها حکم دادهاند. اين شيوه، منحصر به دورهاى خاص يا فقيهان پيرو مسلک اصولى و اجتهادى نبوده است. براى نمونه، محدّث بحرانى با گرایش اخباریاش نيز از قاعدۀ مسلّم و سنّت قطعى در نماز قصر، سود جسته و روايت عبد اللّٰه بن سنان (المُکاریُّ إذا لَم یَستَقِرَّ فی منزِلِهِ...) را نپذيرفته است.[۸۴۳]

سه. مسلّمات دينى و مذهبى

مسلّمات هر دين و مذهب، آموزههايى هستند که به تواتر براى گروندگان به آن مذهب، نقل، يا با دليلهايى استوار، چنان اثبات شدهاند که پيروان و باورمندان، ترديد در آنها را روا نمىبينند و هيچ مخالفت و انکارى را در بارۀ آنها بر نمىتابند. اين مسلّمات، اگر چه ريشه در متون اصلى دين دارند، امّا فراوانى آنها، موجب امتياز و تفاوت آنها با ديگر آموزههاى برآمده از نصوص قرآن و حديث است. به سخن ديگر، اصل عصمت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و مصونيّت از خطا در تبليغ، حاصل و برايند مجموعهاى از متون است، به گونهاى که نمىتوان آن را تنها مفاد يک روايت و آيه دانست. اين فراوانى و تأکيد موجب مىشود تا مسلمانان، هيچگاه نپذيرند که پيامبر بزرگ اسلام، مرتکب ظلمى شود و شيعه، به هيچ روى، نسبت دادن کار ناشايست و حتّى خطا را به امامان خود و پيامبران بر نتابند. اگر چه در تعريف و تعيين گستره و مصداقهایي این معیار، اختلافهايى به چشم مىآيد و از اين رو، مشکلى همانند معيار عقل، در پيش رو دارد، امّا به اجمال، مىتوان آن را سنجه و محک نقد روايت دانست.

براى نمونه، در بارۀ عصمت انبيا، اخبارى موجود است که پيامبران را مانند افراد عادى، داراى گناه و خطا مىشمارند. اين اخبار، بيشتر، از حوزۀ يهود و مسيحيت، به جمع مسلمانان راه يافته بود و امامان شيعه، آنها را نقد کردهاند. امام رضا علیه‌السلام در نقد گمان نادرست عالمان معاصر خود در بارۀ ازدواج داوود علیه‌السلام با بيوۀ اوريا، عصمت پيامبران را گوشزد مىکند و سپس حقيقت ماجرا را بيان مىدارد.[۸۴۴]

روايت ديگرى که پيشدانستههاى ضرور ما مانع پذيرش و اعتبار آن مىشود، حديثِ «رفع تکليف از شيعه» به طور کلّى يا در شب و روز خاصّى است[۸۴۵] که با مبانى دينى ما - يعنى مکلّف بودن همۀ آدميانِ بالغ و عاقل و مختار - در تضاد است. اين مبانى، برگرفته از آيات گوناگون قرآن[۸۴۶] و روايات متعدّدى هستند که گوشزد مىکنند همۀ کردارهاى ما، ثبت و جزا داده مىشوند و همه، بويژه شيعيان را به عمل و طاعت، فرا مىخوانند و از پيروى غاليان و اکتفا نمودن به شيعه پنداشتن خود و بسندگى به ولايتمدارى، باز مىدارند.[۸۴۷]

احاديث «رفع قلم و تکليف»، اگر هم به معناى رفع تکليف باشند، منحصر به ديوانگان، کودکان، غافلان و افرادى از اين دست هستند که در دو دانش فقه و اصول، در بارۀ آن، بحث شده و سرايت دادن اين مفهوم به ديگران، نيازمند دليل معتبر است.

چهار. عقل

عقل، در لغت، به معناى نگاه داشتن و مهار کردن است. عقل، نزد فيلسوفان، متکلّمان و عالمان اخلاق، تعريفها و دستهبندىهاى گوناگونى دارد؛ امّا از آنجا که ما در پىِ نقد آموزههاى دينى با معيارِ پذيرفتۀ دين هستيم، ناگزير از کشف معناى عقل در گزارهها و متون اصلى دين (قرآن و حديث) هستيم. اين مهم، پيشتر به انجام رسيده است.[۸۴۸]

چکيدۀ سخن، اين که: در متون دينى، عقل، در سه معناى مبدأ ادراکات بشر، انديشهو خردورزى، و نيروى تشخيص خوب از بد، به کار مىرود. بر اين اساس، مقصود از عقل، افزون بر بديهيّات عمومى، باورها و مقبولات و مسلّمات کلّىِ همۀ انسانهاى عاقل است؛ انسانهايى با عقل فطرى و سالم که سرشت تشخيصى آنها دستخوش انحرافها، بيمارىها و آلودگىها نشده باشد.[۸۴۹] منظور از عقل، برداشتها و محصولات پيچيدۀ فلسفى - که بر اساس مبانى خاص و از درون دستگاههاى پيچيدۀ ساختۀ دانشمندان يک رشته و با گرايش ويژۀ علمى بيرون مىآيد - نيست؛ زيرا اين برداشتها، عمومى و پذيرفتۀ همگان نبوده، قابل ارجاع، بويژه براى مردم معمولى نيست.

عقل، هديۀ ويژۀ خدا به انسان، براى شناخت هستى، کشف واقعيت خارجى و راه بردن به پيوند ميان اشياست. عقل مىتواند تصويرهاى منطبق با خارج و حکایت کننده از حقيقت بيرونى بسازد و اين واقعنمايى، در سرشت عقل و بىنياز از بيان و اعتبار شارع است. آنچه عقل به آن ره مىبَرد، حجّيت ذاتى دارد و مىتوان در عقيده و عمل، بِدان اعتماد کرد. از سوى ديگر، بسيارى از احاديث نيز هستىنما هستند و حتّى احاديث توصيهاى، در پسزمينۀ خود، بر واقعيت عينى استوارند و در اين ميان، تنها برخى احاديث فقهى و اعتباريّات شارع، استثنايند.

اين دو راه کشف حقيقت، بايد به يک جا برسند؛ زيرا واقعيت خارجى، يک چيز است و راههاى رسيدن به آن و ابزارهاى فهم آن، نمىتوانند در نتيجه و فرجام کار، با هم اختلاف داشته باشند. به سخن ديگر، دريافتهاى عقلى و آموزههاى دينى، در موارد مشترک، اگر هر دو بر واقعيت خارجى منطبق باشند، با هم نيز موافق هستند و اگر با هم اختلاف داشته باشند، هر دو يا دستِ کم يکى با واقع بيرونى، انطباق ندارد. حال اگر دريافت عقلى، چنان آشکار و پذيرفتنى باشد که هيچ عاقلى نتواند آن را ناديده بگيرد، ناگزير بايد در محتواى حديثى متعارض با آن بينديشيم و اگر نتوانستيم با تأويل و تغيير معنايى آن،[۸۵۰] به سازگارى پذيرفته شدهاى دست يابيم، به ناچار، بايد آن را حذف کنيم و بىاعتبار بدانيم.

افزون بر اين، دين، کاربرد عقل را در دايرۀ هستىشناسى، تأييد و بر آن تأکيد کرده است. قرآن و روايات، مردم را به تعقّل، تفکّر و تدبّر، صدها بار دعوت کردهاند.[۸۵۱] اگر دين با عقل متعارض مىبود، دين، از اين دعوت، سود نمىکرد، بلکه زيان مىديد. اسلام، حتّى پذيرش مبانى اعتقادىاش را بر عقل، استوار کرده و تقليد کورکورانه و بدون دستيابى به يقين را در اين امر مهم، نکوهيده و گرويدنى اينچنين به دين را ايمان نخوانده است. اين سازگارى با عقل، گاه حتّى در احکام فقهى - که بسيارى از آنها، تنها اعتباريّات و قراردادهايى شرعى هستند - به چشم مىآيد. فراتر از آن، دين در واجباتى مانند نماز و روزه و حرامهايى مانند شرابخوارى و قمار، خود به انطباق حکم با عقل و واقعيت خارجى، تذکّر داده است.[۸۵۲] افزون بر اين، قرآن و به تبعِ آن، احاديث، در موارد بسيارى، به استدلالهاى عقلى روى آورده، ادّعاهاى خود را به شيوۀ برهانهاى عقلى، اثبات کرده و از مخالفان خود نيز برهان خواستهاند.[۸۵۳]

کاربرد عقل به شکل معيارى استوار براى کنار زدن احاديث ساختگى، در حوزههاى علمى شيعى، رايج بوده است و پس از راويان، عالمان نيز اين معيار را به خدمت گرفتهاند. ما مجال گزارش اين جريان را نداريم و تنها سخن شيخ مفيد را می‌‌آوریم. او نوشته است:

اگر حديثى مخالف با احکام عقلى بيابيم، آن را به کنار مىافکنيم.[۸۵۴]

گسترۀ کاربرد معيار عقل

کاربرد معيار عقل در آموزههاى دينى و بويژه حديث، از دو سو محدود مىشود: يکى از ناحيۀ خطاپذيرى عقل و ديگر از سوى آموزههاى فراعقلى دين. ما با وجود پذيرش کارکرد عمومى و گستردۀ درست عقل، احتمال خطا را در آن، نفى نمىکنيم. هر چند اين خطاها، چندان فراوان نيستند که عقل را از حجّيت ساقط سازند و سخن سوفسطائيان را در بىاعتمادى بر عقل و بطلان دانستههاى بشر، بر کرسى بنشانند، امّا آن اندازه بودهاند که افرادى مانند ارسطو را به ابداع منطق صورى براى حفظ شکل استدلال وادار کند و غربيان را ناگزير جستجوى نظام فلسفى و منطقى ديگرى براى حفظ درستى مادّۀ استدلال نمايد.

قرآن و حديث نيز برخى زمينههاى خطاى عقل را در مادّۀ استدلال، مانند گرايشهاى شخصى و اجتماعى، تقليد از گذشتگان و بزرگان و خلط ظن و گمان با يقين و برهان گوشزد کردهاند.[۸۵۵] بدينسان، تنها آن دسته از ادراکات عقلى حجّتاند که همۀ عقلها با همۀ گرايشهاى گوناگون، آن را بپذيرند؛ عقلهايى که دستخوش تعصّب و هوس نيستند و در بند تقليد و وهم نيفتادهاند و از کبر، غرور، عجب، خشم، حرص، گناه و آرزوهاى دنيايى و دستنيافتنى، به دور هستند.[۸۵۶]

محدوديت مهمتر در کاربرد عقل، آموزههاى فراعقلىِ دين است؛ آموزههايى که بازگو کنندۀ واقعيتهايى بسيار برتر، يا دورتر از سطح معمول تفکّر و تعقّل بشرند. وقايع برزخ و محشر، يا چگونگى زندگى در عالم مجرّدات، عرش، قرب الهى، يا حتّى کيفيت بهشت و دوزخ، همه در بخش ناديدۀ جهان هستى، غيب و ملکوت، جاى مىگيرند و عقل عادى بشر، به دليل در اختيار نداشتن ابزار دستيابى به آن، جز از راه نقل و برخى شهودهاى حقيقى، راهى به آنها ندارد. در اينجا، عقل، قادر به کشف واقع بيرونى نيست تا تصوير برگرفته از آن را به عنوان معيار سنجش يک کاشف ديگر، مانند حديث، به کار ببرد. به ديگر سخن، اختلاف در اينجا ميان دو کشف و دو آگاهى نيست؛ بلکه ميان آگاهى و ناآگاهى است و عقل در اينجا دريافتى ندارد تا حديث را با آن بسنجيم، نه آن که دريافتى باشد، ولى اعتبار کافى براى سنجيدن حديث با آن، نداشته باشد. همين ملاک در احاديثى که تنها يک اعتبار و قرارداد شرعى هستند، جارى است؛ زيرا در برخى احاديث فقهى که تابع قرارداد و اعتبار شارع هستند، واقعِ خارجى وجود ندارد تا عقل به آن دست يابد و آن گاه به مقايسۀ حديث با واقع ادراک شده بپردازد. اينگونه احاديث، دستورها يا قانونهايى هستند که عمل و چگونگى ارتباط انسان را تعيين مىکنند و هر چند ممکن است يک واقعيت خارجى را در پشتوانۀ خود داشته باشند، امّا به ارائۀ آن نيازى ندارند. از اين رو، در ظاهر، واقعيت آشکارى در دسترس ما نيست تا آن را کشف کنيم و حديث را با آن بسنجيم. براى نمونه، ما نمىدانيم و شايد نيازى هم نباشد که بدانيم چرا نماز مغرب سه رکعت قرار داده شده است و چهار يا پنج رکعت نيست، يا چرا بايد حمد را در قرائت نماز بر سورۀ ديگر، مقدّم بداريم.

نکته: گفتنى است گاه دريافتهاى عقلى ما، قطعيت و اطمينان لازم را براى ردّ برخى احاديث ندارند، بويژه هنگامى که حديث، سندی صحيح دارد، امّا محتواى آن ديرياب است و تضادّ آن با عقل به سادگى فهميده نمی‌شود. در اينگونه موارد، بايد با گردآورى نشانههاى گوناگون، حديث را به اعتبار يا بىاعتبارى نزديک کنيم و اگر در اين کوشش ناموفّق مانديم، از حکم قطعى به جعل، خوددارى ورزيم و آن را بسته به مقدار روشنى مخالفت عقل، دور از ذهن و غريب شماريم. در اين صورت، ممکن است حديث با ظهور نشانههاى ديگر به سراى اعتبار در آيد، هر چند اکنون معتبر نيست و لزوم عمل ندارد؛ زيرا با توجّه به مخالفت اجمالى با عقل، اطمينانى به صدور آن نيست.

در پايان، به برخى نمونهها اشاره مىکنيم، اگر چه به دليل امتناع آدميان از پذيرش سخنانى که با عقل در تضادّ آشکارند، احاديث ساختگىاى که به طور روشن و کامل با دريافتهاى عقلى متضاد باشند، فراوان نيستند.

نمونۀ نخست، حديث منسوب به ابو هُرَيره است که از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده:

خداوند، اسبى را آفريد و آن را دواند تا عَرَق کرد. آن گاه خود را از آن عَرَق آفريد.[۸۵۷]

نمونۀ ديگر، احاديثى هستند که دستاويز تشبيهگرايان و ظاهريان گشتهاند؛ کسانى که خداوندِ خالق را به مخلوقات خود، شبيه مىدانند و احکام جسم، مانند ديده شدن، رفت و آمد، يا سر و صدا داشتن را به او نسبت مىدهند. احاديث رؤیت خدا در عرفات[۸۵۸] يا در خواب،[۸۵۹] با دريافتهاى عقلى بشر و نيز قرآن کريم، مخالفاند[۸۶۰] و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام به شدّت با آنها مقابله کردهاند.[۸۶۱]

دو نمونۀديگر که قابلیت نقد علمی دارد، صدا داشتن حرکت عرش خدا[۸۶۲] و کشته شدن چهارصد هزار نفر از سپاه عمر سعد در عاشورا به دست امام حسين علیه‌السلام [۸۶۳] است؛ چراکه صدا داشتن، مستلزم مادّى و محدود بودن است و اين با مفروضات و دريافتهاى ما از خداوند، ناسازگار است، چنان که جبر مطلق، آشکارا با ترديدها و تصميمهاى گونهگون ما در زندگى، سازگار نيست و کشتن چهارصد هزار نفر با شمشير، حتّى اگر زمان کشتن هر جنگجو را يک ثانيه فرض کنيم، زمانى، بيش از صد ساعت را در روز عاشورا لازم خواهد داشت.

گفتنى است برخى احاديث به ظاهر ناسازگار با عقل، قابليت حمل بر معانى مجازى و استعارى دارند. احاديث اثبات کنندۀ اعضايى مانند دست و انگشت براى خدا،[۸۶۴] بايد به سان آيات قرآنى متشابه،[۸۶۵] با توجّه به احاديث محکم، تفسير شوند، نه آنکه ظاهر بدوى و سادۀ آن، مبناى اعتقادى قرار گيرد. نمونه بارز اين احاديث، حديث «استَلِمُوا الرُّکنَ فَإنَّهُ يَمِينُ اللّٰهِ فى خَلقِهِ...»[۸۶۶] است. خداوند دستى ندارد؛ امّا استلام و لمس حجر الأسود، نمادى از بيعت با خداست تا ديگر دستدرازى نکنيم و دست به گناه نيالاييم.

پنج. حس و تجربه

محسوسات و بويژه مشاهدات، در شمار معلومات نخستين، يقينى و قابل اعتماد انسان هستند. حس نيز به سان عقل، واقعنما و معيارى قابل اتّکا در جايى است که حديث، بازگو کنندۀ واقع خارجى باشد. حس نيز با همان محدوديتهاى عقل، رو به روست و توان سنجش احاديث فراعقلى، اعتبارى و فقهى را ندارد. به دليل اين مشابهت، تنها به ذکر يک نمونۀ مشهور، بسنده مىکنيم. حديث آفرينش حوّا از دندۀ چپ آدم علیه‌السلام را پيشوايان و عالمان شيعه، رد کردهاند؛ امّا اين متن و ردّ آن را با حس، کارى نيست؛ بلکه نتيجۀ گرفته شده از آن با حس، مخالفت دارد. به استناد برخى متون، چون اين يک دندۀ مصرف شده است، مرد در سمت چپش يک دنده کمتر از سمت راستش دارد. اين متون، در تعداد دندههاى مرد نيز اضطراب دارند و از اعداد هفت، هشت، نُه و اعداد ديگر نام بردهاند، در حالى که با يک شمارش ساده و نيز تشريح بدن يا راديوگرافى، مىتوان در هر دو سوى بدن مردان، دوازده دنده به طور مساوى يافت. شيخ صدوق، يکى از اين روايتها را نقل و رد کرده است.[۸۶۷]

نکته: در احاديث مخالف با حس نيز مىتوان در صورت پذيرش ذوق سليم، به تأويل حديث، دست زد و راه را بر مجازگويى گشود و از ردّ زودهنگام حديث، دست کشيد.

شش. علم قطعى

مقصود از علم، دستاوردهاى قابل اطمينان بشر در همۀ زمينهها، بويژه علوم تجربى است؛ دستاوردهايى که قطعيت دارند، يا به اندازهاى مطمئناند که به احتمال خلاف در آنها توجّهى نمىشود. اين شرط که براى همۀ معيارها لازم است، در علم به سادگى به دست نمىآيد و با مشکل «خطاپذيرى» - که همراه هميشگى دانشهاى بشر است - رو به روست. بيشتر پژوهشهاى علمى، بويژه تجربى، بر اساس فرضيّههايى شکل مىگيرند که در فرايند تکرار و تجربۀ فراوان و به شيوۀ استقرايى، از درستى آن، مطمئن مىشويم. اين فرضيّهها، پيش از تجربه، ابطالپذير و تکرارپذيرند، و گرنه به مرحلۀ آزمايش در نمىآيند.

اين دو نکته (روش استقرايى و ابطالپذيرى) فرضيّهها را در برابر مصداقهاى نوپديد و يا موارد تجربه و تکرار نشدۀ باقى مانده، آسيبپذير مىکند؛ زيرا هميشه ممکن است با آزمايش فرضيّه در فرد جديد، پاسخى ديگر بگيريم. از اين رو، بايد قرينههاى ديگر را افزود تا به اطمينان عقلايى لازم براى نقد حديث، دست يافت. این معیار اگر چه ممکن است نتواند به صورت هميشگى، مجعول بودن حديثى را نشان دهد، امّا مىتواند در موارد مخالفت حديث با آن، از اطمينان ما به حديث بکاهد و اعتماد ما را بر آن در مقام عمل، سلب کند. حفظ اعتدال، در برابر اعتماد افراطى به علم و ناديده گرفتن تفريطى دستاوردهاى علمى، نياز اعتبار اين معيار است.

گفتنى است که علم نيز به سان عقل و حس، به دليل واقعنمايى، تنها مىتواند از رهگذر رو در رو قرار دادن حديث با واقعيت خارجى، درستى و نادرستى آن را نشان دهد. از اين رو، در احکام فقهى، اعتباريّات شارع و احکام تعبّدى دين، کارآمد نيست؛ زيرا واقعيت خارجى حکايت شده در اين احاديث به چشم نمىآيد و نقطۀ اشتراکى ميان علم و حديث، ديده نمىشود تا در آن با هم مختلف و متعارض گردند. براى نمونه، علم نجوم به ما ثابت کرده است که کوچکترين ستارهها از بزرگترين خانههاى زمين، هزاران برابر بزرگترند و کوچک ديده شدنشان به دليل فاصلۀ چند ميليون فرسنگى آنها با ماست. حال اگر به متن زير بنگريد، مىبينيد که کسى در پى گونهاى فضيلتسازى بوده، در حالی که با وجود انبوه سيلآساى فضائل واقعى، نيازى به آن نيست:

ابن عبّاس میگوید: شبى نماز عشا را با پيامبر خدا صلی الله علیه و آله خوانديم. هنگامى که سلام داد، به ما رو کرد و فرمود: «سپيدهدمان، ستارهاى از آسمان، فرود مىآيد و در خانۀ يکى از شما مىافتد. هر کس که اين ستاره در خانهاش بيفتد، وصى، جانشين و امام پس از من است». نزديک سر زدن سپيده که شد، همۀ ما به انتظار فرو افتادن ستاره در خانههايمان نشستيم و پدرم عبّاس بن عبد المطّلب، اميدش از همه بيشتر بود؛ امّا به هنگام سپيدهدمان، ستاره از آسمان، فرود آمد و در خانۀ على بن ابىطالب افتاد.[۸۶۸]

مىدانيم که اگر کوکب را به شهابسنگ هم تفسير کنيم، باز سقوط شهابسنگ بر خانۀ کوچک و زاهدانۀ على در درون مسجد پيامبر صلی الله علیه و آله، چيزى از آن باقى نمىگذارد.

هفت. تاريخ معتبر

تاريخ، در صورت اعتبار و صحّت، ما را از رخدادهاى گذشته، آگاه مىکند و به منزلۀ کاشف واقعيت خارجى پيش از زمان حال است. از اين رو، حديث، هر گاه در مقام بيان وقايع اتّفاق افتاده باشد، نمىتواند با دادههاى تاريخىِ درست، در تعارض باشد. بنا بر اين، تاريخ معتبر، حقيقت را براى سنجش احاديث و گزارشهاى مرتبط با تاريخ، کشف و به عرصه مىآورد و معيارى براى نقد وقايع ادّعا شده در حديث را به دست مىدهد.

گفتنى است اندازۀ روشنى و قطعيت تاريخ، از يک سو و گوناگونى نکات متعارض در متن حديث با تاريخ، گاه تنها از اعتبارِ بخشى از حديث مىکاهد و گاه چنان است که به ساختگى بودن حديث، مىتوان حکم داد. همچنين نبايد شتابزده و بدون همراهى قرينههاى ديگر، مانند انگيزه و محيط جعل، حديث را ساختگى دانست. برای نمونه روايت سپردن فاطمه علیها السلام به امّ سلمه برای تربیت ایشان، چندان نکات متعارض با تاریخ دارد که اطمینان به آن را سلب میکند.[۸۶۹]

نکته: برخى روايات که با نقد تاريخى از اعتبار فرو مىافتند، پيشگويىهاى تحقّق نيافتهاى هستند که ظرف زمان آنها گذشته است. براى نمونه، در اخبار ساختگى مرتبط با عبّاسيان و به هنگام مبارزۀ آنان براى ربودن حکومت از اُمَويان، مدّت حکومت ايشان، دو برابر اُمَويان دانسته شده که به هيچ روى با حکومت حدود پانصد سالۀ عبّاسيان و نسبت چندين برابر آن به سلطنت اُمَويان، سازگار نيست. در روزگار معاصر نيز تعيين زمان ظهور و قيام مهدى علیه‌السلام به وسيلۀ مريدبازان و سپس کشف خطاى آن، به چشم مىآيد؛ امّا اين همه، بِدان معنا نيست که پيشگويىهاى نقل شده در احاديث، همه نادرست و ساختگىاند. روايات معتبر و گوناگونِ نقل شده از هر دو طريق شيعه و اهل سنّت، به پيشبينى برخى از وقايع اميدبخش در زندگى آيندۀ بشر پرداختهاند و چون هنوز ظرف زمانى آنها محقّق نشده، به راحتى و با توجّه به دخالت نداشتن انگيزهها و منافع فرقهاى، مىتوان به آنها دل سپرد. به ديگر سخن، تاريخ، يک معيار پسينى است و تنها پس از رخ دادن واقعه به صورتى متفاوت با پيشگويى و يا رخ ندادن واقعه، مىتوان براى ردّ حديث، از آن سود جست.

آسيبشناسى نقد حديث

جريان نقد حديث، از آسيبهاى متعارف، مانند: نافهمى، شتابزدگى، نداشتن تخصّص و دانش کافى و نيز در دست نداشتن معيار استوار، دور نمانده است. تکيۀ بيش از اندازۀ برخى ناقدان بر حدس و گمان، تعصّبها، تمايلها، جوزدگى، خودنمايى، نوطلبى و ديگر نقصهاى پژوهشى، چه در گردآورى و بازيابى متون و چه در شيوهها و قالبهاى کاوش، سبب شده تا برخى رواياتِ مکتوم ناب و گوهرهاى مکنون ناياب، رد و انکار گردند و غير مقبول و حتّى موضوع، خوانده شوند. ما به چند عنصر آسيبرسان به جريان نقد حديث، اشاره مىکنيم و براى هر يک، از احاديثى که ساختگى خوانده شدهاند، امّا چنين نيستند و تنها به سبب فهم ناتمام، شتابزدگى و تمايلات پژوهشگر، پذيرفته نشدهاند، نمونه‌ای می‌آوریم. گفتنى است آسيبها، به آنچه مىآيد، محدود نيستند و نمونهها نيز فراوانترند.

۱. فهم ناتمام

برخى سخنان پيشوايان دين، محتوايى دشوار دارند و به صيد انديشههاى معمولى در نمىآيند. در اين ميان، هر کس وظيفه دارد مرز فهم خويش را در يابد و حدّ آن را نگاه دارد و احاديث برتر از آن را به دليل نفهميدن، انکار نکند؛ امّا در تاريخ نقد حديث، با انکارهايى برخاسته از اين نافهمىها رو به رو هستيم. اين، در حالى است که امامان علیهم‌السلام تنها در جايى اجازۀ ردّ يکسرۀ سخن منسوب به ايشان را دادهاند که محتواى آن، مخالف محسوسات و مسلّمات باشد.[۸۷۰] پيامبر خدا مىفرمايد:

هر حديثى از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله به شما رسيد و در دلتان نشست و آن را آشنا يافتيد، آن را بپذيريد و هر حديثى که دلهايتان از آن رَميد و ناآشنايش يافتيد، آن را به خدا و پيامبر و به عالِمى که از خاندان محمّد است، باز گردانيد.[۸۷۱]

اين شيوه، «ردّ العلم» ناميده مىشود و به جاى «ردّ حديث» قرار گرفته است.[۸۷۲]

يک نمونه، احاديث گفتگوى خداوند با عقل است.[۸۷۳] برخى محدّثان اهل سنّت، این روایات را نپذيرفتهاند،[۸۷۴] با آن که مشکلى در محتواى آن به چشم نمىآيد. پيام اصلى حديث، آن است که عقل مىتواند فرمانهاى الهى را در يابد و آنها را اجرا کند؛ همانى که موجب اکتساب بهشت مىشود.

نکتۀ مهم، آن است که گاه، فهم ناتمام ما، نشئت گرفته از آسيبهاى روى داده در متن حديث است که در اين صورت، بايد توجّه بيشترى به فرايند فهم حديث و پيشنيازهاى آن (مانند اصالت و صحّت متن) داشته باشيم.[۸۷۵]

۲. شتابزدگى

يکى از مشکلات پژوهشهاى دامنهدار، دست نيافتن به همۀ اسناد مؤثّر در زمانى کوتاه است؛ اسنادى که گاه به شدّت اثرگذار، ولى ديرياباند. اين اسناد، در حوزۀ کار حديثى، گاه قيدها و تخصيصهايى با خود دارند که کارگشا و از ميانبرندۀ ترديدها و مانع پذيرش معناى روايات ديگر هستند. اگر هنگام پژوهش با روايتى رو به رو شويم که معنايى ناپذيرفتنى دارد و با باورها و ضرورتهاى از پيش پذيرفته شدۀ ما معارض است، نمىتوانيم بدون ادامه دادن پژوهش، آن را کنار بگذاريم؛ زیرا اين، گونهاى کوتاهى در امر تحقيق است.

ردّ احاديث مربوط به نکوهش دنيا، زراندوزى (کَنز) و ستايش فقر، همه از نبود جامعنگرى برخاسته است. پژوهشگرانى که رنج گردآورى دهها روايت مشابه، متناظر و متعارض را بر خود هموار کردهاند، توانستهاند تحليلهايى بر آمده از انديشهورزى در مجموع آنها به دست دهند و به احاديثى پذيرفته و پُرمعنا مبدّلشان سازند.[۸۷۶]

احاديثى که شفاعت پيامبر صلی الله علیه و آله را شامل مرتکبان گناه کبيره نيز دانستهاند،[۸۷۷] با انکار برخى رو به رو گشتهاند. شايد اگر ما نيز تنها همين روايات را مىديديم، آنها را بر نمىتابيديم و همآوا با آنان مىگفتيم: چگونه کسى که با بىرحمى تمام به يتيمى ستم کرده، يا اموال مسلمانان را به يغما برده است، مشمول شفاعت شود؟!

پاسخ، همان پرهيز از ردّ زودهنگام و ادامۀ پژوهش براى گردآورى روايات ديگر و يافتن قيدها و تخصيصهاست. روايت ذيل، روايات پيشين را تخصيص مىزند و آنها را پذيرفتنى مىکند. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در اين روايت مىفرمايد:

شفاعتم براى مرتکبان گناه کبيره است، بجز شرکورزان و ستمگران.[۸۷۸]

روشن است که يغماگران اموال مردم و ستمکاران به يتيمان، از ستمگران به شمار مىروند و بر اين پايه، شفاعت، مرز محدودترى مىيابد و اشکالى متوجّه آن نمىشود. گفتنى است که شفاعت، مرزهاى ديگرى دارد و محرومان از شفاعت، منحصر به اين دسته نيستند.[۸۷۹]

۳. تمايلات پژوهشگر

يکى از عوامل مؤثّر در نقدهاى نادرست، انگيزهها و تمايلات درونى ناقد است. گاه ناقد حديث، براى رسيدن به مقصود از پيش تعيين شده، به اشکالتراشى در حديثى مىپردازد و براى کنار نهادن حديث يا احاديث ناهمسو با مقصود خود، به خردهگيرى سندى و دلالى روى مىآورد. چنين کسى در بند تخيّلات و اوهام خويش است و توان درک درست حديث را ندارد و نتيجهاى متفاوت با معناى حديث از آن مىفهمد. منفعتپرستان، هر جا که به نفع خود ديده و توانستهاند، حديث را به دلخواه خود، تفسير کرده و به تحريف لفظى و معنوى آن، دست يازيدهاند و آن جا که نتوانستهاند، با خردهگيرى و خدشه وارد کردن، به ردّ حديث و کنار نهادن آن، روى آوردهاند.

اين رد و انکار، هميشه به يک شدّت نبوده است، بلکه طيف گستردهاى را در بر مىگيرد. کسانى که گام از راه اعتدال بيرون مىنهند، به اندازۀ دورى از مسير، در پذيرش هر چه آنان را به راه درست و معتدل فرا مىخواند، کُندى مىکنند. انسان بدخو، نمىتواند تلخى و عذاب شديدى را که احاديث متعدّدى، متوجّه هر انسان بدخو دانستهاند، به راحتى بپذيرد.[۸۸۰] صوفى پشمينهپوش زاويهنشين که از دانش و جهاد، تنزده و از اجتماع، فاصله گرفته است، در احاديث جهاد با دشمن و نيز در پىِ روزى شدن،[۸۸۱] تشکيک مىکند و کسى که از نور ولايت تهى است، در شرط بودن ولايت براى پذيرش عبادات، ترديد مىافکند.[۸۸۲]

يکى از اين پرتگاهها، دخالت نگرشهاى عقيدتى در نقد حديث است. برخى محدّثان مانند ابن جوزى، گاه حديث را به دليل «ناهمخوانى با مذهب خودشان» کنار مىنهند و با غالى دانستن راوى شيعى، حديث را رد مىکنند. در اين سو نيز برخى تندروان، احاديث نبوى و علوى را از اهل سنّت، حتّى در مسائل غير فقهى، نپذيرفته، بدون در نظر گرفتن محتواى خوب و موافق حديث با نظر شيعه، آن را کنار مىگذارند. اين دو رويکرد، هر دو نادرستاند و به محروميت از بخشى معارف مىانجامند، هر چند حرمان گروه نخست، بيشتر است؛ زيرا گروه دوم در بسيارى موارد، احاديث جاىگزين با اسناد و طرق ديگر براى رسيدن به سنّت نبوى و علوى دارد.[۸۸۳] حديث ناظر به محبّت اهل بیت و یهودی محشور شدن دشمن ایشان، نمونۀ خوبى است.[۸۸۴]

تمايلات جنسيتى و نگاه صنفى به احاديث نيز رهزن ديگر راه نقد است. احاديث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام به توصيف ويژگىهاى مرد و زن پرداخته و نقص و قوّت هر دسته را براى شناخت خود و جنس ديگر، عرضه کرده است. اين شناختها، چه در حيطۀ فردى و چه در آن جا که زن و مرد، نقشهاى خانوادگى و اجتماعى را به عهده مىگيرند، در صورتى کامل و معتبرند که برخاسته از مجموع احاديث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم‌السلام باشند و نمىتوان براى ارائۀ اين تصوير کامل، منسجم و قابل انتساب به دين، تنها به يک حديث، يا احاديث يک کتاب، هر چند بزرگ و معتبر، استناد کرد. در اين بررسى، احاديث قوى و ضعيف را بايد در کنار هم گذارد و بر پايۀ ضوابط دانش رجال و فقه الحديث، به برايند نهايى آنها حکم داد. در اين ميان، پژوهشگر بايد از خواستها و جانبدارىهاى جنسيتى خود، بپرهیزد. نه مىتوان به دليل مرد بودن، احاديث قيموميت مردان بر زنان را چنان معتبر و مطلق گرفت که هيچ خدشهاى نداشته باشد و هيچ محدوديتى نپذيرد و نه مىتوان به دليل زن بودن، احاديث نقصان عقل زن را از همان آغاز و بدون بررسى، رد کرد و بدون پيمودن مسير فهم متن و مقصود، آن را جعلى خواند.

بررسى اين گونه روايات اثرگذار، آن گاه به نتيجه مىرسد که زمينههای دستيابى به آنها فراهم شده باشد و نگاه پژوهشگر، خواه مرد و خواه زن، از گرايشها و تمايلات شخصى، جنسيتى و صنفى، تهى باشد. از پژوهشگرى که پيشتر نظر خود را برگزيده و حديث را بىتامّل پذيرفته، يا لجوجانه رد کرده است، نمىتوان انتظار يک پژوهش منطبق با واقع را داشت. ما بايد بر پايۀ سخن خردمندانۀ امام على علیه‌السلام، خواستههاى خود را به پيروى از هدايت در آوريم، نه آن که هدايت را پيرو خواستۀ خود کنيم.[۸۸۵]

گفتنى است که خواستههاى پژوهشگر، گاه شخصى نيست و حتّى در برخى موارد، خيرخواهانه است. برخى احاديث مربوط به ديه و قصاص جنايت زن و مرد، ارث زن و مرد و تعدّد زوجات که همگى در قرآن نيز آمدهاند، دستخوش انکار شده‌اند؛ ولى خوشبختانه کتابها و مقالههاى گوناگونى در تحليل و اثبات آنها نوشته شدهاند.[۸۸۶]

نمونۀ در خور ذکر، حديث «جِهادُ المَرأَةِ حُسنُ التَبَعُّل؛ جهاد زن، خوب شوهرداری کردن است» است که از زبان پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، امام على، امام صادق و امام کاظم علیهم‌السلام روايت شده است.[۸۸۷] اين حديث را بزرگانى مانند کلينى، شيخ مفيد و شيخ صدوق، در کتابهاى خود آوردهاند.[۸۸۸] برخى اين روايت را رد و انکار کردهاند،[۸۸۹] در حالى که مشکلى در آن به چشم نمىآيد. مرد، باید هزينۀ زندگى را تأمين کند و زن، مجبور نيست خانهدارى کند؛ امّا شوهردارى، وظيفۀ اخلاقى و اجتماعى اوست و پاداش جهاد دارد و اين براى زن، نه توهين، که افتخار است.

الفَصلُ السادِس: عَرضُ الحَديثِ

فصل ششم: عرضۀ حديث

۶ / ۱: أهَمِّيَّةُ عَرضِ الحَديثِ و تَصحيحِهِ

۶ / ۱: اهمّيت عرضۀ حديث و تصحيح آن

  1. أدب الإملاء و الاستملاء عن عطاء بن يسار: إِنَّ رَجُلاً كَتَبَ عِندَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله: كَتَبتَ؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: عَرَضتَهُ؟

قالَ: لا. قالَ: لَم تَكتُبهُ حَتّیٰ تَعرِضَهُ فَيَصِحَّ.[۸۹۰]

  1. أدب الإملاء و الاستملاء - به نقل از عطاء بن يَسار -: مردى نزد پيامبر صلی الله علیه و آله [چيزى] نوشت. پيامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: «نوشتى؟».

گفت: آرى.

فرمود: «آن را عرضه [و مقابله] كردى؟».

گفت: نه.

پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «[در حقيقت،] آن را ننوشتهاى تا آن گاه كه عرضه كنى و تصحيح شود».

  1. الكافي عن ابن بكير عن حمزة بن الطيّار: أنَّهُ عَرَضَ عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام بَعضَ خُطَبِ أبيهِ، حَتّیٰ إِذا بَلَغَ مَوضِعاً مِنها قالَ لَهُ: كُفَّ وَ اسكُت.

ثُمَّ قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: لا يَسَعُكُم فيما يَنزِلُ بِكُم مِمّا لا تَعلَمونَ إِلّا الكَفُّ عَنهُ وَ التَّثَبُّتُ وَ الرَّدُّ إِلیٰ أئِمَّةِ الهُدیٰ حَتّیٰ يَحمِلوكُم فيهِ عَلَى القَصدِ، وَ يَجلوا عَنكُم فيهِ العَمیٰ، وَ يُعَرِّفوكُم فيهِ الحَقَّ، قالَ اللهُ تَعالیٰ (فَسأَ لُوا أهلَ ٱلذِّكرِ إن كُنتُم لاَ تَعلَمُونَ)[۸۹۱].[۸۹۲]

  1. الكافى - به نقل از ابن بُكَير -: حمزة بن طيّار، يكى از خطابههاى پدرِ امام صادق علیه‌السلام را بر ايشان عرضه كرد تا اين كه به بخشى از آن رسيد. به او فرمود: «دست نگه دار و خاموش باش».

امام صادق علیه‌السلام سپس فرمود: «شما در آنچه برايتان رسيده و از آن آگاهى نداريد، وظيفهاى نداريد، جز دست شُستن و درنگ كردن و باز گردانيدن آن به امامان هدايت، تا شما را در آن به راه راست، وا دارند و نابينايى را از شما بر گيرند و حق را در آن به شما بشناسانند. خداوند مىفرمايد: (پس اگر نمىدانيد، از اهل ذكر بپرسيد).

۶ / ۲: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ عَلِيٍّ عليه‌السلام

۶ / ۲: عرضۀ حديث بر امام على علیه‌السلام

  1. معاني الأخبار عن الشَّعبي: قالَ ابنُ الكَوّاءِ لِعَلِيٍّ عليه‌السلام: يا أميرَ المُؤمِنينَ، أ رَأَيتَ قَولَكَ: «العَجَبُ بَينَ جُمادیٰ وَ رَجَبٍ»؟

قالَ عليه‌السلام: وَيحَكَ يا أعوَرُ! هُوَ جَمعُ أشتاتٍ، وَ نَشرُ أمواتٍ، وَ حَصدُ نَباتٍ، وَ هَناتٌ بَعدَ هَناتٍ[۸۹۳]، مُهلِكاتٌ مُبيراتٌ، لَستُ أنَا وَ لا أنتَ هُناكَ.[۸۹۴]

  1. معانى الأخبار - به نقل از شَعبى -: ابن كَوّا، به على علیه‌السلام گفت: اى امير مؤمنان! پس چه شد اين كه مىگفتى: «شگفتا از ميان جمادى و رجب»؟

امام علیه‌السلام فرمود: «واى بر تو، اى يکچشم! آن زمان، زمانى است كه [استخوانهاى] پراكنده، جمع میشود و مُردگان، زنده میشوند و گياهان، درو میشوند و بلاهاى مهلک و نابود كننده، يكى پس از ديگرى سر میرسند. من و تو در آن زمان نيستيم».

  1. الإمام الحسين عليه‌السلام: سُئِلَ أميرُ المُؤمِنينَ - صَلَواتُ اللهِ عَلَيهِ - عَن مَعنیٰ قَولِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «إِنّي مُخَلِّفٌ فيكُمُ الثِّقلَينِ: كِتابَ اللهِ، وَ عِترَتي»، مَنِ العِترَةُ؟

فَقالَ: أنَا، وَ الحَسَنُ، وَ الحُسَينُ، وَ الأَئِمَّةُ التِّسعَةُ مِن وُلدِ الحُسَينِ، تاسِعُهُم مَهدِيُّهُم وَ قائِمُهُم، لا يُفارِقونَ كِتابَ اللهِ وَ لا يُفارِقُهُم حَتّیٰ يَرِدوا عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حَوضَهُ.[۸۹۵]

  1. امام حسين علیه‌السلام: در بارۀ اين سخن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: «من در ميان شما، دو چيز گرانسنگ به يادگار مىنهم: كتاب خدا و عترتم» از امير مؤمنان - كه درودهاى خدا بر او باد - پرسش شد كه «عترت»، چه كسانىهستند؟

امير مؤمنان علیه‌السلام فرمود: «من و حسن و حسين و نُه امام از فرزندان حسين كه نهمين آنها، مهدىِ ايشان و قائم آنهاست و هرگز از كتاب خدا، جدا نمىشوند و كتاب خدا هم از ايشان جدا نمىشود تا در كنار حوض [كوثر] بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در آيند».

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - حينَ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَمّا قيلَ مِن أنَّ العَبدَ لا يَأتي بِالمَعاصي وَ هُوَ مُؤمِنٌ -: سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ، وَ الدَّليلُ عَلَيهِ كِتابُ اللهِ:

خَلَقَ اللهُ عزّ وجلّ النّاسَ عَلیٰ ثَلاثِ طَبَقاتٍ، وَ أنزَلَهُم ثَلاثَ مَنازِلَ، وَ ذٰلِكَ قَولُ اللهِ عزّ وجلّ فِي الكِتابِ: (أَصحَـٰبُ ٱلمَيمَنَةِ) وَ (أَصحَـٰبُ ٱلمَشـٔمَةِ) وَ (ٱلسَّـٰبِقُونَ)[۸۹۶].[۸۹۷]

  1. امام على علیه‌السلام - هنگامى كه شخصى از ايشان در اين باره پرسيد كه گفته شده: «انسان در حال ايمان، گناه نمىكند»ـ: از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدم كه [اين گونه] فرمود و دليل آن، كتاب خداوند است كه: خداوند، مردم را سه صنف آفريده و هر كدام را در جايگاهشان قرار داده است و اين، همان سخن خداوند در قرآن است: (دست راستىها)، (دست چپىها) و (پيشگامان).[۸۹۸]

۶ / ۳: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الحَسَنِ عليه‌السلام

۶ / ۳: عرضۀ حديث بر امام حسن علیه‌السلام

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام: إِنَّ الحَسَنَ بنَ عَلِيٍّ عليه‌السلام كَانَ جَالِساً وَ مَعَهُ أَصحابٌ لَهُ، فَمُرَّ بِجِنازَةٍ، فَقامَ بَعضُ القَومِ وَ لَم يَقُمِ الحَسَنُ عليه‌السلام، فلَمّا مَضَوا بِها قالَ بَعضُهُم: إِلّا قُمتَ - عافاكَ اللهُ - فقَد كانَ رَسُولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يقومُ لِلجَنازَةِ إِذا مَرّوا بِها عَلَيهِ؟!

فَقالَ الحَسَنُ عليه‌السلام: إِنَّما قامَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مَرَّةً، وَ ذاكَ أنَّهُ مُرَّ بِجِنازَةِ يَهوديٍ وَ كانَ المَكانُ ضَيِّقاً، فقامَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ كَرِهَ أن تعلُوَ رَأسَهُ.[۸۹۹]

  1. امام باقر علیه‌السلام: حسن بن على علیه‌السلام و يارانش نشسته بودند. جنازهاى را عبور دادند. برخى برخاستند؛ ولى امام حسن علیه‌السلام بر نخاست. چون تشييعكنندگان جنازه را بردند، يكى از ياران گفت: چرا بر نخاستى - خداوند شما را به سلامت بدارد-؟ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگامى كه جنازه از كنارش مىگذشت، براى آن بر مىخاست.

حسن علیه‌السلام فرمود: «پيامبر خدا صلی الله علیه و آله تنها يک بار برخاست و آن هم جایی بود که جنازۀ یک يهودى را می‌بردند و چون جا تنگ بود، پيامبر ناپسند داشت كه [آن جنازه، هنگام عبور دادنش] بالاى سرش قرار گيرد».

۶ / ۴: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الحُسَينِ عليه‌السلام

۶ / ۴: عرضۀ حديث بر امام حسين علیه‌السلام

۶ / ۴ ـ 1: تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۴ ـ 1: تأييد حديث

  1. الأمالي للمفيد عن جعفر بن محمّد بن مالك: حَدَّثَنا أحمَدُ بنُ يَحيَى الأَودِيُّ، حَدَّثَنا مُخَوَّلُ بنُ إِبراهيمَ، عَنِ الرَّبيعِ بنِ المُنذِرِ، عَن أبيهِ، عَنِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه‌السلام، قالَ: ما مِن عَبدٍ قَطَرَت عَيناهُ فينِا قَطرَةً، أو دَمَعَت عَيناهُ فينا دَمعَةً، إِلّا بَوَّأَهُ اللهُ بِها فِي الجَنَّةِ حُقُباً[۹۰۰].

قالَ أحمَدُ بنُ يَحيَى الأَودِيُّ: فَرَأَيتُ الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ عليه‌السلام فِي المَنامِ، فَقُلتُ: حَدَّثَني مُخَوَّلُ بنُ إِبراهيمَ، عَنِ الرَّبيعِ بنِ المُنذِرِ، عَن أبيهِ، عَنكَ أنَّكَ قُلتَ: «ما مِن عَبدٍ قَطَرَت عَيناهُ فينا قَطرَةً، أو دَمَعَت عَيناهُ فينا دَمعَةً، إِلّا بَوَّأَهُ اللهُ بِها فِي الجَنَّةِ حُقُباً»؟ قالَ: نَعَم. قُلتُ: سَقَطَ الإِسنادُ بَيني وَ بَينَكَ.[۹۰۱]

  1. الأمالى، مفيد - به نقل از جعفر بن محمّد بن مالک -: احمد بن يحيى اَودى، از مُخوّل بن ابراهيم، از ربيع بن مُنذِر از پدرش نقل كرد كه حسين بن على علیه‌السلام فرمود: «هيچ بندهاى نيست كه چشمان او براى ما، قطرهاى بيفشاند يا ديدگانش براى ما اشكى بريزد، مگر اين كه خداوند به سبب آن، او را زمانى دراز[۹۰۲] در بهشت، جاى مىدهد».

احمد بن يحيى اَودى مىگويد: حسين بن على علیه‌السلام را در عالم رؤيا ديدم. گفتم: مخوّل بن ابراهيم، از ربيع بن منذر، از پدرش، از شما نقل كرده كه شما فرمودهای: «هيچ بندهاى نيست كه چشمانش براى ما قطرۀ اشكى بيفشاند يا ديدگانش براى ما اشكى بريزد، مگر آن كه خداوند به سبب آن، او را زمانى دراز در بهشت، جاى مىدهد». امام حسين علیه‌السلام تأييد فرمود.[۹۰۳] گفتم: سند ميان من و تو فرو افتاد [و مستقيم از خودت شنيدم].

۶ / ۴ ـ 2. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۴ ـ 2. انكار حديث

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام عن أبيه عن جدّه عن الإمام الحسين عليه‌السلام: أنَّهُ سُئِلَ عَن قَولِ النّاسِ فِي الأَذانِ: أنَّ السَّبَبَ كانَ فيهِ رُؤيا رَآها عَبدُ اللهِ بنُ زَيدٍ، فَأَخبَرَ بِهَا النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله فَأَمَرَ بِالأَذانِ؟

فَقالَ الحُسَينُ عليه‌السلام: الوَحيُ يَتَنَزَّلُ عَلیٰ نَبِيِّكُم وَ تَزعُمونَ أنَّهُ أخَذَ الأَذانَ عَن عَبدِ اللهِ بنِ زَيدٍ، وَ الأَذانُ وَجهُ دينِكُم؟!

و غَضِبَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: بَل سَمِعتُ أبي عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ - رِضوانُ اللهِ عَلَيهِ وَ صَلَواتُهُ - يَقولُ: أهبَطَ اللهُ عزّ وجلّ مَلِكاً حَتّیٰ[۹۰۴] عَرَجَ بِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله...: وَ بَعَثَ اللهُ مَلِكاً لَم يُرَ فِي السَّماءِ قَبلَ ذٰلِكَ الوَقتِ وَ لا بَعدَهُ، فَأَذَّنَ مَثنیٰ وَ أَقامَ مَثنیٰ، وَ ذَكَرَ كَيفِيَّةَ الأَذانِ، وَ قالَ جَبرائيلُ لِلنَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله: يا مُحَمَّدُ! هٰكَذا أذِّن لِلصَّلاةِ.[۹۰۵]

  1. امام صادق علیه‌السلام - به نقل از پدرش، از جدّش -: از حسين بن علی علیه‌السلام در بارۀ سخن مردم - كه سبب صدور فرمانِ گفتن اذان، خواب عبد اللّٰهبن زيد بوده كه او به پيامبر صلی الله علیه و آله خبر داده و ايشان هم بِدان، فرمان داده است - سؤال شد.

حسين علیه‌السلام فرمود: «بر پيامبرتان، وحى نازل مىشود و مىپنداريد كه او اذان را از عبد اللّٰهبن زيد گرفت، در حالى كه اذان، سيماىِ دين شماست؟!».

[در اين هنگام] ایشان - كه درودهاى خدا بر او باد - خشمگين شد و فرمود: «بلكه شنيدم پدرم على بن ابى طالب - كه رضوان و درودهاى خدا بر او باد - مىفرمود: "خداوند عز و جل فرشتهاى را فرو فرستاد و پيامبر خدا صلی الله علیه و آله را به معراج بُرد.… خداوند، فرشتهاى را بر انگيخت كه پيش از آن و پس از آن، در آسمان، ديده نشد. او بندهاى اذان و اقامه را دو بار گفت و كيفيت اذان را باز گفت. آن گاه جبرئيل به پيامبر صلی الله علیه و آله گفت: اى محمّد! براى نماز، اين گونه اذان بگو"».

۶ / ۵: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ زَينِ العابِدينَ عليه‌السلام

۶ / ۵: عرضۀ حديث بر امام زين العابدين علیه‌السلام

۶ / ۵ ـ 1. تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۵ ـ 1. تأييد حديث

  1. تهذيب الأحكام عن حمّاد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر عن أبان رفعه إلى سُلَيم بن قَيس الهِلالي: شَهِدتُ وَصِيَّةَ أميرِ المُؤمِنِينَ عليه‌السلام حينَ أوصَیٰ إِلَی ابنِهِ الحَسَنِ، وَ أشهَدَ عَلیٰ وَصيَّتِهِ الحُسَينَ عليه‌السلام و مُحَمَّداً وَ جَميعَ وُلدِهِ وَ رؤَساءَ شيعَتِهِ وَ أهلَ بَيتِهِ، ثُمَّ دَفَعَ الكِتابَ إِلَيهِ وَ السِّلاحَ، ثُمَّ قالَ لاِبنِهِ الحَسَنِ: «يا بُنَيَّ، أمَرَني رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أن أُوصِيَ إِلَيكَ وَ أن أدفَعَ إِلَيكَ كُتُبِي وَ سِلاحِي كَما أوصَیٰ إِلَيَّ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله»، وَ دَفَعَ إِلَيَّ كُتُبَهُ وَ سِلاحَهُ.…

ثُمَّ قالَ: اُكتُب: بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ. هَذا ما أوصَیٰ بِهِ عَلَيُّ بنُ أبَي طَالِبٍ...

و زادَ فيهِ إِبراهيمُ بنُ عُمَرَ، قالَ: قالَ أبانٌ: قَرَأتُها عَلیٰ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه‌السلام، فَقالَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه‌السلام: صَدَقَ سُلَيمٌ.[۹۰۶]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از حمّاد بن عيسى، از ابراهيم بن عمر، از ابان كه سند حديث را به سُلَيم بن قيس هلالى مىرساند -: هنگام وصيّت امير مؤمنان علیه‌السلام به فرزندش حسن علیه‌السلام حاضر بودم. على علیه‌السلام حسين علیه‌السلام، محمّد [ابن حنفيّه] و همۀ فرزندانش و بزرگان شيعه و خاندانش را گواه گرفت و سپس كتاب و سلاح را به امام حسن علیه‌السلام سپرد و آن گاه به او فرمود: «اى پسر عزيزم! پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمان داد كه به تو وصيّت كنم و كتابها و سلاحم را به تو بسپارم، همان گونه كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به من وصيّت كرد و كتابها و سلاحش را به من سپرد...».

سپس فرمود: «بنويس: به نام خداوند مهرگستر مهربان. اين وصيّتنامۀ على بن ابى طالب است...».

و ابراهيم بن عمر افزود كه ابان گفت: آن را بر على بن حسين علیه‌السلام خواندم. على بن حسين علیه‌السلام فرمود: «سُلَيم راست مىگويد».

  1. مختصر بصائر الدرجات: مِن كِتابِ سُلَيمِ بنِ قَيسٍ الهِلالِيِّ - رَحمَةُ اللهِ عَلَيهِ - الَّذي رَواهُ عَنهُ أبانُ بنُ أبي عَيّاشٍ وَ قَرَأَهُ جَميعَهُ عَلیٰ سَيِّدِنا عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه‌السلام بِحُضورِ جَماعَةِ أعيانٍ مِنَ الصَّحابَةِ، مِنهُم: أبُو الطُّفَيلِ، فَأَقَرَّهُ عَلَيهِ زَينُ العابِدينَ عليه‌السلام، وَ قالَ: هٰذِهِ أحاديثُنا صَحيحَةٌ.

قالَ أبانٌ: لَقِيتُ أبَا الطُّفَيلِ بَعدَ ذٰلِكَ في مَنزِلِهِ، فَحَدَّثَني فِي الرَّجعَةِ عَن أُناسٍ مِن أهلِ بَدرٍ، وَ عَن سَلمانَ وَ المِقدادِ وَ أُبَيِّ بنِ كَعبٍ، وَ قالَ أبُو الطُّفَيلِ: فَعَرَضتُ هذا الَّذي سَمِعتُهُ مِنهُم عَلیٰ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه‌السلام بِالكوفَةِ، فَقالَ: هذا عِلمٌ خاصٌ لا يَسَعُ الأُمَّةَ جَهلُهُ، وَ رَدُّ عِلمِهِ إِلَى اللهِ تَعالیٰ. ثُمَّ صَدَّقَني بِكُلِّ ما حَدَّثوني، وَ قَرَأَ عَلَيَّ بِذٰلِكَ قِراءَةً كَثيرَةً، فَسَّرَهُ تَفسيراً شافِياً، حَتّیٰ صِرتُ ما أنَا بِيَومِ القِيامَةِ أشَدَّ يَقيناً مِنّي بِالرَّجعَةِ.[۹۰۷]

  1. مختصر بصائر الدرجات: از كتاب سُلَيم بن قيس هلالى – رحمة اللّٰه علیه - كه ابان بن ابى عيّاش، آن را از او نقل كرد و همۀ آن را بر سَرورمان على بن حسين علیه‌السلام و در حضور گروهى از ياران بزرگ ائمّه، از جمله ابو طُفَيل قرائت كرد. امام زين العابدين علیه‌السلام آن را تأييد كرد و فرمود: «اينها، از احاديث صحيح ما هستند».

ابان مىگويد: پس از آن، ابو طفيل را در خانهاش ديدم. او احاديثى در بارۀ رجعت از گروهى از بدريان و نيز سلمان و مقداد و اُبىّ بن كعب، برايم نقل كرد و گفت: اينها را كه از آنها شنيدم، در كوفه بر على بن ابى طالب علیه‌السلام عرضه كردم. امام علیه‌السلام فرمود: «اين، دانشى ويژه است كه عذر امّت در ناآگاهى از [اصل] آن و در انداختن علمش به گردن خداوند متعال، [با گفتن "خدا می‌داند و ما نمی‌دانیم"]، پذیرفته نيست». آن گاه، همۀ آنچه را آن گروه برايم گفته بودند، تصديق كرد و برايم در اين باره، فراوان قرائت كرد و به گونۀ كامل برايم تفسير نمود، تا آنجا كه يقينم به روز قيامت بيشتر از يقينم به رجعت نيست».

  1. الكافي عن أبي حمزة الثُّمالي: قَرَأتُ صَحيفَةً فيها كَلامُ زُهدٍ مِن كَلامِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه‌السلام، وَ كَتَبتُ ما فيها، ثُمَّ أتَيتُ عَلِيَّ بنَ الحُسَينِ عليه‌السلام فَعَرَضتُ ما فيها عَلَيهِ، فَعَرَفَهُ وَ صَحَّحَهُ.[۹۰۸]

 

  1. الكافى - به نقل از ابو حمزه ثُمالى -: من صحيفهاى را كه در آن، سخنانى از على بن حسين(زین العابدین) علیه‌السلام در باب زهد بود، خواندم و مطالب آن را نوشتم. سپس خدمت على بن حسين علیه‌السلام رسيدم و آن مطالب را بر ايشان عرضه داشتم. آنها را شناخت و آنها را تأييد كرد.

۶ / ۵ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۵ ـ 2. تبيين حديث

  1. معاني الأخبار عن أبي إسحاق: قُلتُ لِعَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليه‌السلام: ما مَعنیٰ قَولِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَولاهُ»؟

قالَ: أخبَرَهُم أنَّهُ الإِمامُ بَعدَهُ.[۹۰۹]

  1. معانى الأخبار - به نقل از ابو اسحاق -: به على بن حسين علیه‌السلام گفتم: معناى سخن پيامبر صلی الله علیه و آله: «هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست» چيست؟

فرمود: «[پيامبر صلی الله علیه و آله] به آنان (حاضران در غدير خم) خبر داد كه پس از خودش، او (على علیه‌السلام) امام است».

۶ / ۶: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الباقِرِ عليه‌السلام

۶ / ۶: عرضۀ حديث بر امام باقر علیه‌السلام

۶ / ۶ ـ 1. تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۶ ـ 1. تأييد حديث

  1. الكافي عن عبد الرحيم بن رَوح القَصير: قُلتُ لِأبي جَعفَرٍ عليه‌السلام: حَدَّثَني صالِحُ بنُ ميثَمٍ عَن عَبايَةَ الأَسَدِيِّ، أنَّهُ سَمِعَ عَلِيّاً عليه‌السلام يَقولُ: «وَاللهِ، لا يُبغِضُني عَبدٌ أبَداً يَموتُ عَلیٰ بُغضي إِلّا رَآني عِندَ مَوتِهِ حَيثُ يَكرَهُ، وَ لا يُحِبُّني عَبدٌ أبَداً فَيَموتُ عَلیٰ حُبّي إِلّا رَآني عِندَ مَوتِهِ حَيثُ يُحِبُّ».

فَقالَ أبو جَعفَرٍ عليه‌السلام: نَعَم، وَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله بِاليَمينِ.[۹۱۰]

  1. الكافى - به نقل از عبد الرحيم بن روح قصير -: به امام باقر علیه‌السلام گفتم: صالح بن ميثم، از عبايۀ اسدى نقل كرده است كه از على علیه‌السلام شنيده كه مىفرمود: «به خدا سوگند، بندهاى كه دشمن من است، هرگز بر كينۀ من نمىميرد، مگر آن كه هنگام مرگش، مرا در حال ناخوشايندى مىبيند و بندهاى كه دوستدار من است، هرگز بر مِهر من نمىميرد، مگر آن كه به هنگام مرگش، مرا در حالى كه دوست مىدارد، مىبيند».

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «آرى. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نيز در سمت راست شخص مُحتضر است».

  1. الشيخ الطوسي - في تَرجَمَةِ عُبَيدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ قَيسٍ البَجَلِيِّ-: لَهُ كِتابٌ يَرويهِ عَن أبيهِ، أخبَرَنا بِهِ جَماعَةٌ، عَنِ التَّلَّعُكبَرِيِّ هارونَ بنِ موسیٰ، قالَ: حَدَّثَنا أبو جَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ بنِ حَفصٍ الخَثعَمِيُّ، قالَ: حَدَّثَنا أبو سَعيدٍ عَبّادُ بنُ يَعقوبَ الرَّواجِنِيُّ الأَسَدِيُّ، قالَ: أخبَرَنا عُبَيدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ قَيسٍ البَجَلِيُّ عَن أبيهِ، قالَ: عَرَضنا هٰذَا الكِتابَ عَلیٰ أبي جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ الباقِرِ عليه‌السلام، فَقالَ: «هٰذا قَولُ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، إِنَّهُ كانَ يَقولُ إِذا صَلّیٰ، قالَ في أوَّلِ الصَّلاةِ» وَ ذَكَرَ الكِتابَ.[۹۱۱]

 

  1. شيخ طوسى - در شرح حال عبيد بن محمّد بن قيس بَجَلى -: او كتابى دارد كه از پدرش نقل كرده است. گروهى آن را از هارون بن موسى تَلّعُكبرى، از ابو جعفر محمّد بن حسين بن حَفص خَثعَمى، از ابو سعيد عَبّاد بن يعقوب رواجِنى اسدى، از عبيد بن محمّد بن قيس بَجَلى، از پدرش براى ما روايت كردهاند كه گفت: اين كتاب را بر امام محمّد باقر علیه‌السلام عرضه كرديم. فرمود: «اين، سخن امير مؤمنان علیه‌السلام است. او هنگام نماز، در ابتداى آن مىفرمود...» و كتاب را بيان فرمود.

۶ / ۶ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۶ ـ 2. تبيين حديث

  1. الكافي عن محمّد بن مسلم: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه‌السلام عَمّا يَروونَ: «إِنَّ اللهَ خَلَقَ آدَمَ عَلیٰ صورَتِهِ»؟

فَقالَ: هِيَ صورَةٌ مُحدَثَةٌ مَخلوقَةٌ، وَ اصطَفاهَا اللهُ وَ اختارَها عَلیٰ سائِرِ الصُّوَرِ المُختَلِفَةِ، فَأَضافَها إِلیٰ نَفسِهِ كَما أضافَ الكَعبَةَ إِلیٰ نَفسِهِ وَ الرُّوحَ إِلیٰ نَفسِهِ، فَقالَ: (بَيْتِيَ)[۹۱۲]، وَ (نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)[۹۱۳].[۹۱۴]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ اين روايت كه «خدا آدم علیه‌السلام را به صورت خويش آفريد» پرسيدم. فرمود: «اين صورت [انسانى]، صورتى حادث و مخلوق است. خداوند، آن را برگزيد و بر صورتهاى گوناگون ديگر، برترى داد و آن را به خود نسبت داد، چنان كه كعبه و روح را به خودش نسبت داد و فرمود: (خانۀ من) و (در او از روح خودم دميدم).

 

  1. الكافي عن زرارة: كُنتُ عِندَ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام، فَقالَ لَهُ رَجُلٌ مِن أهلِ الكوفَةِ يَسأَلُهُ عَن قَولِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام: «سَلوني عَمّا شِئتُم، فلا تَسأَلونّي عَن شَيءٍ إِلّا أنبَأتُكُم بِهِ»،

قالَ: إِنَّهُ لَيسَ أحَدٌ عِندَهُ عِلمُ شَيءٍ إِلّا خَرَجَ مِن عِندِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، فَليَذهَبِ النّاسُ حَيثُ شاؤوا، فَوَاللهِ لَيسَ الأَمرُ إِلّا مِن هاهنا وَ أَشارَ بِيَدِهِ إِلیٰ بَيتِهِ.[۹۱۵]

  1. الكافى - به نقل از زُراره -: نزد امام باقر علیه‌السلام بودم. مردى از كوفيان، از وى در بارۀ اين سخن امير مؤمنان علیه‌السلام پرسيد كه: «از من، در بارۀ هر آنچه مىخواهيد، بپرسيد؛ چرا كه از چيزى نمىپرسيد، مگر آن كه در بارۀ آن به شما خبر خواهم داد».

[امام باقر علیه‌السلام] فرمود: «نزد هيچ كس دانشِ چيزى نيست، جز آن كه از امير مؤمنان علیه‌السلام گرفته شده باشد. مردم، هر جا كه مىخواهند، بروند! سوگند به خدا، هيچ چيزى نيست، مگر آن كه از اين جاست» و با دست خود به خانهاش اشاره كرد.

۶ / ۶ ـ 3. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۶ ـ 3. انكار حديث

  1. الكافي عن مَعمَر بن خُثَيم: قالَ لي أبو جَعفَرٍ عليه‌السلام: ما تُكَنّیٰ؟ قالَ: قُلتُ: مَا اكتَنَيتُ بَعدُ، وَ ما لي مِن وَلَدٍ وَ لَا امرَأَةٍ وَ لا جارِيَةٍ.

قالَ: فَما يَمنَعُكَ مِن ذٰلِكَ؟ قالَ: قُلتُ: حَديثٌ بَلَغَنا عَن عَلِيٍّ عليه‌السلام.

قالَ: وَ ما هُوَ؟ قُلتُ: بَلَغَنا عَن عَلِيٍّ عليه‌السلام أنَّهُ قالَ: «مَنِ اكتَنیٰ وَ لَيسَ لَهُ أهلٌ فَهُوَ أبو جَعرٍ»[۹۱۶].

فَقالَ أبو جَعفَرٍ عليه‌السلام: شَوهٌ[۹۱۷]! لَيسَ هٰذا مِن حَديثِ عَلِيٍّ عليه‌السلام، إِنّا لَنُكَنّي أولادَنا في صِغَرِهِم مَخافَةَ النَّبَزِ[۹۱۸] أن يَلحَقَ بِهِم.[۹۱۹]

  1. الكافى - به نقل از مَعمَر بن خُثَيم -: امام باقر علیه‌السلام به من فرمود: «كنيهات چيست؟». گفتم: هنوز، كنيه نگرفتهام، چون فرزند و زن و كنيزى ندارم.

فرمود: «چه چيز، مانع تو شده است؟». گفتم: حديثى كه از امام على علیه‌السلام رسيده است.

فرمود: «آن چيست؟». گفتم: از امام على علیه‌السلام به ما چنين رسيده كه: «هر كس كنيه انتخاب كند، بدون اين كه زن و فرزندى داشته باشد، آدم پلشتى است».

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «دور باد! اين، حديث على علیه‌السلام نيست. ما خود، براى فرزندانمان كنيه مىگذاريم، در حالى كه هنوز كوچکاند؛ زيرا بيم آن داريم كه لقبى زشت بر آنها بگذارند».

۶ / ۷: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الصّادِقِ عليه‌السلام

۶ / ۷: عرضۀ حديث بر امام صادق علیه‌السلام

۶ / ۷ ـ 1: تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۷ ـ 1: تأييد حديث

  1. الكافي عن إسماعيل بن الفضل الهاشمي: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَنِ المُتعَةِ، فَقالَ: اِلقَ عَبدَ المَلِكِ بنَ جُرَيجٍ فَسَلهُ عَنها؛ فَإِنَّ عِندَهُ مِنها عِلماً.

فَلَقيتُهُ، فَأَملیٰ عَلَيَّ مِنها شَيئاً كَثيراً فِي استِحلالِها، فَكانَ فيما رَویٰ لِيَ ابنُ جُرَيجٍ، قالَ: لَيس فيها وَقتٌ وَ لا عَدَدٌ، إِنَّما هِيَ بِمَنزِلَةِ الإِماءِ يَتَزَوَّجُ مِنهُنَّ كَم شاءَ، وَ صاحِبُ الأَربَعِ نِسوَةٍ يَتَزَوَّجُ مِنهُنَّ ما شاءَ بِغَيرِ وَلِيٍّ وَ لا شُهودٍ، فَإِذَا انقَضَى الأَجَلُ بانَت مِنهُ بِغَيرِ طَلاقٍ، وَ يُعطيهَا الشَّيءَ اليَسيرَ، وَ عِدَّتُها حَيضَتانِ، وَ إِن كانَت لا تَحیضُ فَخَمسَةٌ وَ أَربَعونَ يَوماً.

فَأَتَيتُ بِالكِتابِ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام فَعَرَضتُ عَلَيهِ، فَقالَ: «صَدَقَ»، وَ أَقَرَّ بِهِ.[۹۲۰]

  1. الكافى - به نقل از اسماعيل بن فضل هاشمى -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ متعه پرسيدم. فرمود: «با عبد الملک بن جُرَيج، ديدار كن و از او در بارۀ آن بپرس؛ چون او از آن، آگاه است».

پس با او ديدار كردم و او در بارۀ حلال بودنش، چيزهاى بسيارى بر من املا كرد. از جمله چيزهايى كه ابن جُرَيج براى من نقل كرد، اين بود كه گفت: در آن (متعه)، وقت و عدد نيست (يعنى محدوديت نيست)؛ بلكه زنان متعه به منزلۀ كنيزكاناند. هر چه قدر بخواهد، از آنها به همسرى مىگيرد و كسى كه چهار همسر دارد، از آنان هر چه بخواهد، بدون ولىّ و گواه، ازدواج مىكند و وقتى زمان به سر آمد، زن از او بدون طلاق، جدا مىشود و مختصرى مالى به وى مىبخشد و عدّۀ آن، دو حيض است و اگر حيض نمىشود، ۴۵ روز است.

سپس مكتوب را براى امام صادق علیه‌السلام آوردم و به ايشان تقديم كردم. فرمود: «راست گفته است» و آن را تأييد كرد.

  1. الأمالي للطوسي عن حَنان بن سَدير: مَرَرتُ أنَا وَ أَبي بِرَجُلٍ مِن وُلدِ أبي لَهَبٍ يُقالُ لَهُ: عُبَيدُ اللهِ بنُ إِبراهيمَ، فَناداني: يا أبَا الفَضلِ! هٰذَا الرَّجُلُ يُحَدِّثُكَ - و ذَكَرَ اسمَ المُحَدِّثِ وَ هُوَ سُدَيفٌ في آخِرِ الحَديثِ وَ لَم يَذكُرهُ هاهُنا - عَن أبي جَعفَرٍ.

فَقَرُبنا مِنهُم وَ سَلَّمنا عَلَيهِم. فَقالَ لَهُ: حَدِّثهُ.

فَقالَ: حَدَّثَني مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ الباقِرُ - و ما رَأَيتُ مُحَمَّدِيّاً قَطُّ يَعدِلُهُ - عَن جابِرِ بنِ عَبدِ اللهِ الأَنصارِيِّ، قالَ:

أقبَلَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حَتّیٰ صَعِدَ المِنبَرَ وَ اجتَمَعَ المُهاجِرونَ وَ الأَنصارُ فِي الصَّلاةِ، فَقالَ: «أيُّهَا النّاسُ! مَن أبغَضَنا أهلَ البَيتِ بَعَثَهُ اللهُ يَهودِيّاً»،

قالَ جابِرٌ: فَقُمتُ إِلَيهِ فَقُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، وَ إِن شَهِدَ أن لا إِلٰهَ إِلّا اللهُ وَ أَنَّكَ رَسولُ اللهِ؟

قالَ: «نَعَم وَ إِن شَهِدَ، إِنَّمَا احتَجَزَ بِذٰلِكَ مِن أن يُسفَكَ دَمُهُ أو يُؤَدِّيَ الجِزيَةَ عَن يَدٍ وَ هُوَ صاغِرٌ».

ثُمَّ قالَ: «أيُّهَا النّاسُ! مَن أبغَضَنا أهلَ البَيتِ بَعَثَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ يَهودِيّاً، وَ إِن أدرَكَ الدَّجّالَ آمَنَ بِهِ، وَ إِن لَم يُدرِكهُ بُعِثَ مِن قَبرِهِ حَتّیٰ يُؤمِنَ بِهِ، إِنَّ رَبّي عزّ وجلّ مَثَّلَ لي أُمَّتي فِي الطّينِ، وَ عَلَّمَني أسماءَ أُمَّتي كَما عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ كُلَّها، فَمَرَّ بي أصحابُ الرّاياتِ فَاستَغفَرتُ لِعَلِيٍّ وَ شيعَتِهِ».

قالَ حَنانٌ: وَ قالَ لي أبي: اُكتُب هٰذَا الحَديثَ، فَكَتَبتُهُ.

و خَرَجنا مِن غَدٍ إِلَى المَدينَةِ، فَقَدِمنا فَدَخَلنا عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَقُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ، إِنَّ رَجُلاً مِنَ المَكِّيّينَ يُقالُ لَهُ: سُدَيفٌ، حَدَّثَني عَن أبيكَ بِحَديثٍ، فَقالَ: وَ تَحفَظُهُ؟ فَقُلتُ: كَتَبتُهُ، قالَ: فَهاتِهِ، فَعَرَضتُهُ عَلَيهِ، فَلَمَّا انتَهیٰ إِلیٰ: «مَثَّلَ لي أُمَّتي فِي الطّينِ وَ عَلَّمَني أسماءَ أُمَّتي كَما عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ كُلَّها»، قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: يا سُدَيرُ، مَتیٰ حَدَّثَكَ بِهٰذا عَن أبي؟ قُلتُ: اليَومَ السّابِعَ مُنذُ سَمِعناهُ مِنهُ يَرويهِ عَن أبيكَ، فَقالَ: قَد كُنتُ أریٰ أنَّ هٰذَا الحَديثَ لا يَخرُجُ عَن أبي إِلیٰ أحَدٍ.[۹۲۱]

  1. الأمالى، طوسى - به نقل از حنان بن سَدير -: من و پدرم، با مردى از نسل ابو لهب به نام عبيد اللّٰهبن ابراهيم رو به رو شديم. او ما را صدا زد و گفت: اى ابو فضل! اين مرد، از امام باقر علیه‌السلام حديثى برايتان نقل مىكند و نام او، همان گونه كه در آخر حديث، از او نام برد، سُدَيف است، هر چند اينجا نام او را نگفت [بلكه من اين جا مىگويم].

ما به او نزديک شديم و به او سلام كرديم. نوادۀ ابو لهب به او گفت: حديث را بگو.

او گفت: محمّد بن على باقر - كه هيچ يک از خاندان محمّد را نديدم كه همسنگ او باشد - از جابر بن عبد اللّٰهانصارى برايم نقل كرد كه: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد و بر منبر رفت و مهاجران و انصار، براى نماز، جمع شدند. آن گاه فرمود: «اى مردم! هر كه ما اهل بيت را دشمن بدارد، خداوند، او را يهودى محشور مىكند».

جابر گفت: من برخاستم و گفتم: اى پيامبر خدا! اگر چه شهادت دهد كه معبودى جز خداى يكتا نيست و تو پيامبر خدا هستى؟

فرمود: «آرى، اگر چه شهادت دهد. او با شهادت دادن [به يگانگى خدا و رسالت من]، فقط سبب مىشود كه خونش ريخته نشود يا با دست خود و ذليلانه، جزيه ندهد».

سپس فرمود: «اى مردم! هر كس ما اهل بيت را دشمن بدارد، خداوند در روز قيامت، او را يهودى محشور مىكند و اگر به زمان دجّال برسد، به او ايمان مىآورد و اگر آن زمان را درک نكند، از گورش بر انگيخته مىگردد تا به او ايمان بياورد. همانا پروردگارم در ميان [آفرينش] گل [آدمى]، امّت مرا برايم مجسّم ساخت و نام همۀ افراد امّتم را به من آموخت - همان گونه كه همۀ نامها را به آدم آموخت ـ. سپس پرچمداران، از برابر من گذشتند و من، براى على و شيعيان او آمرزش طلبيدم».

پدرم به من (حنان) گفت: اين حديث را بنويس و من نوشتم.

فردا به جانب مدينه حركت كرديم و رسيديم و نزد امام صادق علیه‌السلام رفتيم. به ايشان گفتم: فدايت شوم! مردى از مكّيان به نام سُدَيف، حديثى از پدرتان به من گفته است. فرمود: «آن را حفظ دارى؟». گفتم: مكتوبش كردهام. فرمود: «آن را بياور». من آن را به ايشان عرضه كردم. چون به جملۀ «در آن هنگام كه گِلِ آدميان را مىسرشتند، خداوند، امّت مرا برايم مجسّم ساخت و نام همۀ افراد امّتم را به من آموخت، همان گونه كه همۀ نامها را به آدم علیه‌السلام، تعليم داد» رسيد، فرمود: «اى سَدير! چه هنگام، اين حديث را از قول پدرم برايت نقل كرد؟». گفتم: هفت روز است كه روايت او را از پدرتان شنيدهام. فرمود: «من فكر مىكردم كه اين حديث، از دهان پدرم براى هيچ كسى بيرون نيامده است».

  1. الكافي عن عامر بن عَميرة: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: بَلَغَني عَنكَ أنَّكَ قُلتَ: «لَو أنَّ رَجُلاً ماتَ وَ لَم يَحُجَّ حَجَّةَ الإِسلامِ، فَحَجَّ عَنهُ بَعضُ أهلِهِ، أجزَأَ ذٰلِكَ عَنهُ»؟

فَقالَ: نَعَم، أشهَدُ بِها عَن أبي أنَّهُ حَدَّثَني أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أتاهُ رَجُلٌ فَقالَ: يا رَسولَ اللهِ، إِنَّ أبي ماتَ وَ لَم يَحُجَّ؟ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «حُجَّ عَنهُ، فَإِنَّ ذٰلِكَ يُجزِئُ عَنهُ».[۹۲۲]

  1. الكافى - به نقل از عامر بن عَميره -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: خبردار شدم كه شما فرمودهاى: «اگر كسى بميرد كه حجّ واجب نگزارده باشد و يكى از خويشانش از طرف او حج بگزارد، اين حج از او كفايت مىكند».

فرمود: «آرى. در بارۀ آن، گواهى مىدهم كه پدرم، اين سخن را به من گفت كه: مردى نزد پيامبر خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! پدرم مُرد و حج نگزارد. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: "از طرف او حج بگزار كه اين، از او كفايت مىكند"».

  1. بصائر الدرجات عن أبي الربيع الشامي: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: بَلَغَني عَن عَمرِو بنِ إِسحاقَ حَديثٌ. فَقالَ: اِعرِضهُ.

قالَ: دَخَلَ[عَمروٌ] عَلیٰ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام فَرَأیٰ عليه‌السلام صُفرَةً في وَجهِهِ، فَقالَ: ما هٰذِهِ الصُّفرَةُ؟ فَذَكَرَ وَجَعاً بِهِ، فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ عليه‌السلام: «إِنّا لَنَفرَحُ لِفَرَحِكُم، وَ نَحزَنُ لِحُزنِكُم، وَ نَمرَضُ لِمَرَضِكُم، وَ نَدعو لَكُم، فَتَدعونَ فَنُؤَمِّنُ».

قالَ عَمرٌو: قَد عَرَفتُ ما قُلتَ، وَ لٰكِن كَيفَ نَدعو فَتُؤَمِّنُ؟ فَقالَ: «إِنّا سَواءٌ عَلَينَا البادي وَ الحاضِرُ».

فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: صَدَقَ عَمرٌو.[۹۲۳]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از ابو ربيع شامى -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: از عَمرو بن اسحاق حديثى به من رسيده است. فرمود: «آن را عرضه كن».

[گفتم:] عمرو، نزد امير مؤمنان علیه‌السلام رفته و امام علیه‌السلام رخسار وی را زردرنگ دیده و پرسيده است: «اين زردى چيست؟» و او بيمارىاش را گفته است. سپس على علیه‌السلام به او فرموده است: «ما از شادمانى شما، شادمان و از اندوهتان، اندوهگين و از بيمارىتان، بيمار مىشويم. برايتان دعا مىكنيم و شما هم که دعا مىكنيد، ما آمين مىگوييم».

عمرو گفته: آنچه فرمودى، فهميدم، جز آن كه چگونه ما [دور از شما] دعا مىكنيم و شما آمين مىگوييد؟ امير مؤمنان علیه‌السلام فرموده: «حاضر و غايب، براى ما يک‌سان است».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «عمرو، راست گفته است».

۶ / ۷ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۷ ـ 2. تبيين حديث

  1. الكافي عن عليّ بن أبي المغيرة[۹۲۴]: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ! المَيتَةُ يُنتَفَعُ بِشَيءٍ مِنها؟ قالَ: لا.

قُلتُ: بَلَغَنا أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مَرَّ بِشاةٍ مَيتَةٍ، فَقالَ: «ما كانَ عَلیٰ أهلِ هٰذِهِ الشّاةِ إِذ لَم يَنتَفِعوا بِلَحمِها أن يَنتَفِعوا بِإِهابِها[۹۲۵]!».

قالَ: تِلكَ شاةٌ لِسَودَةَ بِنتِ زَمعَةَ زَوجِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، وَ كانَت شاةً مَهزولَةً لا يُنتَفَعُ بِلَحمِها، فَتَرَكوها حَتّیٰ ماتَت، فَقالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «ما كانَ عَلیٰ أهلِها إِذ لَم يَنتَفِعوا بِلَحمِها أن يَنتَفِعوا بِإِهابِها أن تُذَكّیٰ!».[۹۲۶]

  1. الكافى - به نقل از على بن ابى مُغيره -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: فدايت گردم! چيزى از مُرده، قابل استفاده است؟ فرمود: «نه».

گفتم: چنين به ما رسيده است كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بر گوسفندى مُرده گذشت و گفت: چه مىشد صاحبان اين گوسفند كه از گوشت آن سود نبردند، دست كم از پوستش بهره مىبردند!؟

فرمود: «آن گوسفند، بسيار لاغر و براى سوده دختر زَمعه (همسر پيامبر صلی الله علیه و آله) بود، به گونهاى كه گوشتى براى استفاده نداشت. از اين رو، رهايش كردند تا مُرد. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "حال كه نمىتوانستند از گوشتش استفاده كنند، دست كم، او را ذبح مىكردند و از پوستش سود مىبردند"».

  1. الكافي عن عبد الأعلى مولى آل سام: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنّا نَروي عِندَنا عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أنَّهُ قالَ: «إِنَّ اللهَ - تَبارَكَ وَ تَعالیٰ - يُبغِضُ البَيتَ اللَّحِمَ»؟

فَقالَ عليه‌السلام: كَذَبوا، إِنَّما قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: البَيتَ الَّذي يَغتابونَ فيهِ النّاسَ وَ يَأكُلونَ لُحومَهُم. وَ قَد كانَ أبي عليه‌السلام لَحِماً، وَ لَقَد ماتَ يَومَ ماتَ وَ في كُمِّ اُمِّ وَلَدِهِ ثَلاثونَ دِرهَماً لِلَّحمِ.[۹۲۷]

  1. الكافى - به نقل از عبد الأعلى، وابستۀ آل سام -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: روايتى نزد ماست كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خداوند - تبارک و تعالى - از خانهاى كه در آن گوشت مىخورند، ناخرسند است».

فرمود: «دروغ مىگويند. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله خانهاى را فرمود: كه در آن، غيبت مردم را مىكنند و گوشت مردم را مىخورند[، نه خانهاى كه در آن، گوشت مصرف مىشود]. همانا پدرم به گوشت، علاقه داشت و در روز وفاتش، سى درهم در جيب كنيزِ اُمّ ولدش[۹۲۸] براى خريد گوشت بود».

  1. معاني الأخبار عن إسماعيل الفرّاء عن رجل: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أ لَيسَ قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله في أبي ذَرٍّ - رَحمَةُ اللهِ عَلَيهِ -: «ما أظَلَّتِ الخَضراءُ وَ لا أقَلَّتِ الغَبراءُ عَلیٰ ذي لَهجَةٍ أصدَقَ مِن أبي ذَرٍّ»؟

قالَ: بَلیٰ.

قالَ: قُلتُ: فَأَينَ رَسولُ اللهِ وَ أَميرُ المُؤمِنينَ؟ وَ أَينَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ؟!

قالَ: فَقالَ لي: كَمِ السَّنَةُ شَهراً؟

قالَ: قُلتُ: اثنا عَشَرَ شَهراً.

قالَ: كَم مِنها حُرُمٌ؟

قالَ: قُلتُ: أربَعَةُ أشهُرٍ.

قالَ: فَشَهرُ رَمَضانَ مِنها؟

قالَ: قُلتُ: لا.

قالَ: إِنَّ في شَهرِ رَمَضانَ لَيلَةٌ أفضَلُ مِن ألفِ شَهرٍ! إِنّا أهلُ بَيتٍ لا يُقاسُ بِنا أحَدٌ.[۹۲۹]

  1. معانى الأخبار - به نقل از اسماعيل فرّاء، از مردى -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: آيا پيامبرخدا صلی الله علیه و آله در بارۀ ابو ذر - كه رحمت خدا بر او باد - نفرمود: «آسمان بر كسى سايه نيفكند و زمين، كسى را بر پشت خود حمل نكرد كه از ابو ذر، راستگوتر باشد»؟

فرمود: «چرا».

گفتم: پس پيامبر خدا و امير مؤمنان كجايند؟ حسن و حسين كجايند؟

به من فرمود: «يک سال، چند ماه است؟».

گفتم: دوازده ماه.

فرمود: «چند ماه از آنها، ماه حرام است؟».

گفتم: چهار ماه.

فرمود: «ماه رمضان، از ماههاى حرام است؟».

گفتم: نه.

فرمود: «در ماه رمضان، شبى است كه برتر از هزار شب است. ما خاندانى هستيم كه هيچ كس با ما مقايسه نمىشود».

  1. الأمالي للطوسي عن عليّ بن عمر بن عليّ عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله - أنَّهُ قالَ -: «يا فاطِمَةُ، إِنَّ اللهَ تَعالیٰ لَيَغضَبُ لِغَضَبِكِ، وَ يَرضیٰ لِرِضاكِ».

قالَ: فَجاءَ سَندَلٌ، فَقالَ لِجَعفَرٍ عليه‌السلام: يا أبا عَبدِ اللهِ، إِنَّ هٰؤُلاءِ الشَّبابَ يَجيئونَنا عَنكَ بِأَحاديثَ مُنكَرَةٍ!

فَقالَ لَهُ جَعفَرٌ عليه‌السلام: وَ ما ذاكَ يا سَندَلُ؟

قالَ: جاءَنا عَنكَ أنَّكَ حَدَّثتَهُم: «إِنَّ اللهَ تَعالیٰ يَغضَبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ، وَ يَرضیٰ لِرِضاها»؟!

قالَ: فَقالَ جَعفَرٌ عليه‌السلام: أ لَستُم رَوَيتُم فيما تَروونَ: «إِنَّ اللهَ يَغضَبُ لِغَضَبِ عَبدِهِ المُؤمِنِ، وَ يَرضیٰ لِرِضاهُ»؟

قالَ: بَلیٰ.

قالَ: فَما تُنكِرُ أن تَكونَ فاطِمَةُ عليها السلام مُؤمِنَةً، يَغضَبُ اللهُ تَعالیٰ لِغَضَبِها، وَ يَرضیٰ لِرِضاها؟!

قالَ: فَقالَ: صَدَقتَ، اللهُ أعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ.[۹۳۰]

  1. الأمالى، طوسى - به نقل از على بن عمر بن على، از امام صادق، از پدرانش علیهم‌السلام -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «اى فاطمه! خداوند متعال، از خشم تو خشمگين مىشود و از خشنودىات، خشنود مىشود».

[راوى مىگويد: شخصى به نام] سَنَدل آمد و به [امام] جعفر [صادق] علیه‌السلام گفت: اى ابو عبد اللّٰه! اين جوانان، احاديثى ناشناخته از شما براى ما نقل مىكنند.

[امام] جعفر [صادق] علیه‌السلام به او فرمود: «مانند چه، اى سندل؟».

او گفت: براى ما از شما نقل كردهاند كه به ايشان گفتهايد: «خداوند متعال، از خشم فاطمه، خشمگين و از خشنودىاش، خشنود مىشود».

[امام] جعفر [صادق] علیه‌السلام به او فرمود: «آيا شما ميان روايتهايتان نداريد كه: "خداوند، از خشم بندۀ باايمانش، خشمگين و از خشنودىاش، خشنود مىشود؟"».

گفت: چرا.

امام علیه‌السلام فرمود: «پس چرا نمىپذيرى كه فاطمه، زنى باايمان است كه خداى متعال از خشمش، خشمگين و از خشنودىاش، خشنود مىشود؟!».

سندل گفت: راست گفتى. خداوند، داناتر است كه رسالتش را كجا قرار دهد.

۶ / ۷ ـ 3. تَصحيحُ الحَديثِ

۶ / ۷ ـ 3. تصحيح حديث

  1. الكافي عن محمّد بن مسلم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنَّ عَمّاراً السّاباطِيَّ رَویٰ عَنكَ رِوايَةً.

قالَ: وَ ما هِيَ؟

قُلتُ: رَویٰ أنَّ السُّنَّةَ فَريضَةٌ.

فَقالَ: أينَ يَذهَبُ؟! أينَ يَذهَبُ؟! لَيسَ هٰكَذا حَدَّثتُهُ، إِنَّما قُلتُ لَهُ: مَن صَلّیٰ فَأَقبَلَ عَلیٰ صَلاتِهِ، لَم يُحَدِّث نَفسَهُ فيها أو لَم يَسهُ فيها، أقبَلَ اللهُ عَلَيهِ ما أقبَلَ عَلَيها، فَرُبَّما رُفِعَ نِصفُها أو رُبُعُها أو ثُلُثُها أو خُمُسُها، وَ إِنَّما أمَرنا بِالسُّنَّةِ لِيَكمُلَ بِها ما ذَهَبَ مِنَ المَكتوبَةِ.[۹۳۱]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: عمّار ساباطى، از شما روايتى نقل كرده است.

فرمود: «آن روايت چيست؟».

گفتم: روايت كرده كه: «سنّت (نافله)، واجب است».

فرمود: «[عمّار] كجا مىرود؟ [عمّار] كجا مىرود؟ من، چنين نگفتهام. من به او گفتم: "هر كس نماز بگزارد و به نمازش توجّه كند (حضور قلب داشته باشد) و در نماز با خودش چيزى نگويد يا در آن غفلت نورزد، به همان اندازۀ توجّه او، خداوند به او توجّه مىكند. چه بسا نيمِ آن نماز يا يکچهارم آن، يا يکسومش، يا [حتّى] يکپنجمش [قبول و] بالا برده شود". ما به نافله، دستور داديم تا با آن، آن بخش از نمازِ واجب كه از دست رفته است، كامل شود».

  1. الكافي عن محمّد بن مارِد: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: حَديثٌ رُوِيَ لَنا أنَّكَ قُلتَ: «إِذا عَرَفتَ فَاعمَل ما شِئتَ»؟

فَقالَ: قَد قُلتُ ذٰلِكَ.

قالَ: قُلتَ: وَ إِن زَنَوا أو سَرَقوا أو شَرِبُوا الخَمرَ؟!

فَقالَ لي: إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَيهِ راجِعونَ! وَاللهِ ما أنصَفونا أن نَكونَ أُخِذنا بِالعَمَلِ وَ وُضِعَ عَنهُم! إِنَّما قُلتُ: إِذا عَرَفتَ فَاعمَل ما شِئتَ مِن قَليلِ الخَيرِ وَ كَثيرِهِ، فَإِنَّهُ يُقبَلُ مِنكَ.[۹۳۲]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن مارِد -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: حديثى براى ما روايت شده است كه شما فرمودهاى: «هر گاه شناختى، آنچه خواستى، بكن».

فرمود: «آرى. من، اين را گفتهام».

گفتم: اگر چه زِنا كنند يا دزدى كنند يا شراب بنوشند؟

امام علیه‌السلام به من فرمود: «إنّا للّهوَ إنّا إليه راجعون. به خدا سوگند كه اين، منصفانه نيست كه ما، خود، براى عمل، مؤاخذه شويم و آنها، معاف باشند. من گفتهام: "هر گاه شناختى، آنچه از كارِ نيک خواستى، كم يا زياد، انجام بده؛ زيرا از تو پذيرفته مىشود"».

  1. الكافي عن مسعدة بن صدقة: قيلَ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنَّ النّاسَ يَروونَ أنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام قالَ عَلیٰ مِنبَرِ الكوفَةِ: «أيُّهَا النّاسُ! إِنَّكُم سَتُدعَونَ إِلیٰ سَبّي فَسُبّوني، ثُمَّ تُدعَونَ إِلَى البَراءَةِ مِنّي فَلا تَبَرَّؤوا مِنّي».

فَقالَ عليه‌السلام: ما أكثَرَ ما يَكذِبُ النّاسُ عَلیٰ عَلِيٍّ عليه‌السلام! ثُمَّ قالَ: إِنَّما قالَ: «إِنَّكُم سَتُدعَونَ إِلیٰ سَبّي فَسُبّوني، ثُمَّ سَتُدعَونَ إِلَى البَراءَةِ مِنّي وَ إِنّي لَعَلیٰ دينِ مُحَمَّدٍ»، وَ لَم يَقُل: لا تَبَرَّؤوا مِنّي.

فَقالَ لَهُ السّائِلُ: أ رَأَيتَ إِنِ اختارَ القَتلَ دونَ البَراءَةِ؟

فَقالَ: وَاللهِ، ما ذٰلِكَ عَلَيهِ، وَ ما لَهُ إِلّا ما مَضیٰ عَلَيهِ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ حیثُ أکرَهَهُ أهلُ مَکَّةَ وَ قَلبُهُ مُطمَئُنٌّ بِالإِیمانِ.…[۹۳۳]

  1. الكافى - به نقل از مَسعَدة بن صَدَقه -: به امام صادق علیه‌السلام گفته شد: مردم، چنين روايت مىكنند كه على علیه‌السلام بر منبر كوفه گفته است: «اى مردم! به زودى، شما به دشنام گفتن به من، فرا خوانده خواهيد شد. [در اين صورت،] مرا دشنام بگوييد. سپس به بيزارى جستن از من، فرا خوانده مىشويد. [در اين صورت،] از من بيزارى مجوييد».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «دروغهايى كه مردم به على علیه‌السلام بستهاند، چه زياد است!». آن گاه فرمود: «على علیه‌السلام فرموده است: "به زودى، شما به دشنام گفتن به من، فرا خوانده خواهيد شد. [در اين صورت،] مرا دشنام بگوييد. سپس به بيزارى جستن از من، فرا خوانده مىشويد، درحالی که [می‌دانید] من بر دين محمّد هستم" و نگفت: "از من، بيزارى مجوييد".

آن گاه، پرسشگر از ایشان پرسيد: چه مىگويى در بارۀ كسى كه كشته شدن را به جاى بيزارى جستن برگزيند؟

فرمود: "سوگند به خدا چنين وظيفهاى ندارد، و چيزى جز همان كه عمّار بن ياسر كرد، بر عهدۀ او نيست"».[۹۳۴]

  1. كامل الزيارات عن محمّد بن مُصادِف: حَدَّثَني مالِكٌ الجُهَنِيُّ عَن أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام في زِيارَةِ قَبرِ الحُسَينِ عليه‌السلام، قالَ: «مَن أتاهُ زائِراً لَهُ عارِفاً بِحَقِّهِ كَتَبَ اللهُ لَهُ حَجَّةً، وَ لَم يَزَل مَحفوظاً حَتّیٰ يَرجِعَ».

قالَ: فَماتَ مالِكٌ في تِلكَ السَّنَةِ، وَ حَجَجتُ فَدَخَلتُ عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَقُلتُ: إِنَّ مالِكاً حَدَّثَني بِحَديثٍ عَن أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام في زِيارَةِ قَبرِ الحُسَينِ.

قالَ: هاتِهِ. فَحَدَّثتُهُ، فَلَمّا فَرَغتُ، قالَ: نَعَم يا مُحَمَّدُ! حَجَّةٌ وَ عُمرَةٌ.[۹۳۵]

  1. كامل الزيارات - به نقل از محمّد بن مُصادف -: مالک جُهَنى برايم از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ زيارت قبر امام حسين علیه‌السلام نقل كرد كه فرمود: «هر كس با شناخت حقّ او به زيارتش بيايد، خداوند، برايش يک حج مىنويسد و پيوسته در پناه اوست تا باز گردد».

مالک، در آن سال، در گذشت و من، حج گزاردم و نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم و گفتم: مالک، حديثى از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ زيارت قبر حسين علیه‌السلام برايم نقل كرده است.

امام علیه‌السلام فرمود: «آن را بگو». من، حديث را براى ايشان گفتم و چون به پايان بردم، فرمود: «آرى، اى محمّد! [برابر است با] يک حج و يک عمره».

۶ / ۷ ـ 4. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۷ ـ 4. انكار حديث

  1. الكافي عن عبيد بن زرارة: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنَّ النّاسَ يَروونَ أنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام كَتَبَ إِلیٰ عامِلِهِ بِالمَدائِنِ أن يَشتَرِيَ لَهُ جارِيَةً، فَاشتَراها وَ بَعَثَ بِها إِلَيهِ، وَ كَتَبَ إِلَيهِ أنَّ لَها زَوجاً. فَكَتَبَ إِلَيهِ عَلِيٌّ عليه‌السلام أن يَشتَرِيَ بُضعَها، فَاشتَراهُ!

فَقالَ: كَذَبوا عَلیٰ عَلِيٍّ عليه‌السلام، أَ عَلِيٌّ عليه‌السلام يَقولُ هٰذا؟![۹۳۶]

  1. الكافى - به نقل از عبيد بن زُراره -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: مردم روايت مىكنند كه على علیه‌السلام به كارگزارش در مدائن نوشت كنيزى براى او بخرد و او خريد و برايش فرستاد. نيز به ايشان نوشت: او همسرى دارد. پس على علیه‌السلام به او نوشت: بُضع[۹۳۷] او را هم بخرد و او هم خريد.

فرمود: «بر على علیه‌السلام دروغ بستهاند. آيا على علیه‌السلام چنين [سخنی] مىگويد؟!».

۶ / ۸: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الكاظِمِ عليه‌السلام

۶ / ۸: عرضۀ حديث بر امام كاظم علیه‌السلام

۶ / ۸ ـ 1: تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۸ ـ 1: تأييد حديث

  1. الكافي عن الحسين بن خالد: سُئِلَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن رَجُلٍ قَطَعَ رَأسَ رَجُلٍ مَيِّتٍ. فَقالَ: إِنَّ اللهَ عزّ وجلّ حَرَّمَ مِنهُ مَيِّتاً كَما حَرَّمَ مِنهُ حَيّاً، فَمَن فَعَلَ بِمَيِّتٍ فِعلاً يَكونُ في مِثلِهِ اجتِياحُ نَفسِ الحَيِّ فَعَلَيهِ الدِّيَةُ.

فَسَأَلتُ عَن ذٰلِكَ أبَا الحَسَنِ عليه‌السلام، فَقالَ: صَدَقَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، هٰكَذا قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۹۳۸]

  1. الكافى - به نقل از حسين بن خالد -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ مردى سؤال شد كه سر مرد مُردهاى را بُريده است. فرمود: «خداوند عز و جل چيزهايى را از مُرده حرام كرده، همان گونه كه از زنده، حرام کرده است. پس هر كس كارى با مُردهاى كند كه اگر با زنده مىكرد، جان مىداد، ديه به عهدۀ اوست».

اين را از امام کاظم علیه‌السلام پرسيدم. فرمود: «[پدرم] ابو عبد اللّٰهعلیه‌السلام راست گفته. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله همين گونه فرموده است».

۶ / ۸ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۸ ـ 2. تبيين حديث

  1. التوحيد عن محمّد بن أبي عمير: سَأَلتُ أبَا الحَسَنِ موسَى بنَ جَعفَرٍ عليه‌السلام عَن مَعنیٰ قَولِ رَسولِ اللّٰهِ صلّی اللّه عليه وآله: «الشَّقِيُّ مَن شَقِيَ في بَطنِ أُمِّهِ، وَ السَّعيدُ مَن سَعِدَ في بَطنِ أُمِّهِ».

فَقالَ: الشَّقِيُّ مَن عَلِمَ اللّٰهُ وَ هُوَ في بَطنِ اُمِّهِ أنَّهُ سَيَعمَلُ أعمالَ الأَشقِياءِ، وَ السَّعيدُ مَن عَلِمَ اللهُ وَ هُوَ في بَطنِ أُمِّهِ أنَّهُ سَيَعمَلُ أعمالَ السُّعَداءِ.

قُلتُ لَهُ: فَما مَعنیٰ قَولِهِ صلّی اللّه عليه وآله: «اِعمَلوا، فَكُلٌّ مُيَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ»؟

فَقالَ: إِنَّ اللّٰهَ عزّ وجلّ خَلَقَ الجِنَّ وَ الإِنسَ لِيَعبُدوهُ وَ لَم يَخلُقهُم لِيَعصوهُ، وَ ذٰلِكَ قَولُهُ عزّ وجلّ: (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإنْسَ إلَّا لِيَعْبُدُونِ)[۹۳۹]، فَيَسَّرَ كُلًّا لِما خُلِقَ لَهُ، فَالوَيلُ لِمَنِ استَحَبَّ العَمیٰ عَلَى الهُدیٰ![۹۴۰]

  1. التوحيد - به نقل از محمّد بن ابى عُمَير -: از امام کاظم علیه‌السلام در بارۀ معناى اين سخن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: «بدبخت، كسى است كه در رَحِم مادرش بدبخت است و خوشبخت، كسى است كه در رَحِم مادرش خوشبخت است» پرسيدم.

فرمود: «بدبخت، كسى است كه خدا، در حالى كه او در رَحِم مادرش هست، مىداند كه او كارهاى بدبختان را خواهد كرد و خوشبخت، كسى است كه خدا در حالى كه او در رَحِم مادرش هست، مىداند كه او كارهاى خوشبختان را خواهد كرد».

به ايشان گفتم: پس معناى اين سخن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله كه: «عمل كنيد كه هر كس براى آنچه آفريده شده، آماده گشته است» چيست؟

فرمود: «خداوند عز و جل جن و اِنس را آفريد تا او را بندگى كنند و آنان را نيافريد كه نافرمانىاش كنند. اين، همان سخن خداوند عز و جل است كه: (و جِن و اِنس را نيافريدم، جز براى آن كه مرا بندگى كنند). اينچنين [خداوند، راه رسيدن] هر كس را به آنچه براى او خلق شده، هموار ساخته است. پس، واى بر كسى كه گمراهى را بر هدايت، ترجيح دهد!».

  1. معاني الأخبار عن أبان بن عثمان: سَأَلَ بَعضُ أصحابِنا أبَا الحَسَنِ عليه‌السلام عَنِ الطّاعونِ يَقَعُ في بَلدَةٍ وَ أَنَا فيها، أتَحَوَّلُ عَنها؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: فَفِي القَريَةِ وَ أَنَا فيها، أتَحَوَّلُ عَنها؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: فَفِي الدّارِ وَ أَنَا فيها، أتَحَوَّلُ عَنها؟ قالَ: نَعَم.

قُلتُ: وَ إِنّا نَتَحَدَّثُ أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قالَ: «الفِرارُ مِنَ الطّاعونِ كَالفِرارِ مِنَ الزَّحفِ»!

قالَ: إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله إِنَّما قالَ هٰذا في قَومٍ كانوا يَكونونَ فِي الثُّغورِ في نَحوِ العَدُوِّ، فَيَقَعُ الطّاعونُ فَيُخَلّونَ أماكِنَهُم وَ يَفِرّونَ مِنها، فَقالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله ذٰلِكَ فيهِم.[۹۴۱]

  1. معانى الأخبار - به نقل از ابان بن عثمان -: یکی از ياران ما در بارۀ حكم فرار از طاعون از امام کاظم علیه‌السلام پرسيد: آيا اگر در شهر يا روستا يا خانهاى طاعون بيايد، مىتوان از آن جا به جاى ديگر رفت؟

فرمود: «آرى».

گفتم: از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديث داريم كه فرمود: «فرار از طاعون، مانند فرار از [ميدان] جنگ است».

فرمود: «پيامبر خدا صلی الله علیه و آله اين را در بارۀ گروهى فرمود كه در مرزها، در برابر دشمن بودند و طاعون در ميانشان افتاد و مواضع و سنگرهايشان را خالى گذاشتند و فرار كردند. پیامبر خدا اين را در بارۀ آنان فرمود».

۶ / ۸ ـ 3. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۸ ـ 3. انكار حديث

  1. الكافي عن محمّد بن فلان الواقفي: كانَ لِيَ ابنُ عَمٍّ يُقالُ لَهُ: الحَسَنُ بنُ عَبدِ اللهِ، كانَ زاهِداً وَ كانَ مِن أعبَدِ أهلِ زَمانِهِ، وَ كانَ يَتَّقيهِ السُّلطانُ لِجِدِّهِ فِي الدّينِ وَ اجتِهادِهِ، وَ رُبَّمَا استَقبَلَ السُّلطانَ بِكَلامٍ صَعبٍ يَعِظُهُ وَ يَأمُرُهُ بِالمَعروفِ وَ يَنهاهُ عَنِ المُنكَرِ، وَ كانَ السُّلطانُ يَحتَمِلُهُ لِصَلاحِهِ، وَ لَم تَزَل هٰذِهِ حالَتَهُ حَتّیٰ كانَ يَومٌ مِنَ الأَيّامِ إِذ دَخَلَ عَلَيهِ أبُو الحَسَنِ موسیٰ عليه‌السلام و هُوَ فِي المَسجِدِ، فَرَآهُ فَأَومَأَ إِلَيهِ، فَأَتاهُ، فَقالَ لَهُ: يا أبا عَلِيٍّ، ما أحَبَّ إِلَيَّ ما أنتَ فيهِ وَ أَسَرَّني، إِلّا أنَّهُ لَيسَت لَكَ مَعرِفَةٌ، فَاطلُبِ المَعرِفَةَ.

قالَ: جُعِلتُ فِداكَ، وَ مَا المَعرِفَةُ؟

قالَ: اِذهَب فَتَفَقَّه وَ اطلُبِ الحَديثَ.

قالَ: عَمَّن؟

قالَ: عَن فُقَهاءِ أهلِ المَدينَةِ ثُمَّ اعرِض عَلَيَّ الحَديثَ.

قالَ: فَذَهَبَ فَكَتَبَ، ثُمَّ جاءَهُ فَقَرَأَهُ عَلَيهِ، فَأَسقَطَهُ كُلَّهُ، ثُمَّ قالَ لَهُ: اِذهَب فَاعرِفِ المَعرِفَةَ.

و كانَ الرَّجُلُ مَعنِيّاً بِدينِهِ، فَلَم يَزَل يَتَرَصَّدُ أبَا الحَسَنِ عليه‌السلام، حَتّیٰ خَرَجَ إِلیٰ ضَيعَةٍ لَهُ، فَلَقِيَهُ فِي الطَّريقِ فَقالَ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ، إِنّي أحتَجُّ عَلَيكَ بَينَ يَدَيِ اللهِ، فَدُلَّني عَلَى المَعرِفَةِ.

قالَ: فَأَخبَرَهُ بِأَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام و ما كانَ بَعدَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ أَخبَرَهُ بِأَمرِ الرَّجُلَينِ، فَقَبِلَ مِنهُ، ثُمَّ قالَ لَهُ: فَمَن كانَ بَعدَ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام؟

قالَ: الحَسَنُ عليه‌السلام، ثُمَّ الحُسَينُ عليه‌السلام، حَتَّى انتَهیٰ إِلیٰ نَفسِهِ، ثُمَّ سَكَتَ.

قالَ: فَقالَ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ، فَمَن هُوَ اليَومَ؟

قالَ: إِن أخبَرتُكَ تَقبَلُ؟

قالَ: بَلیٰ جُعِلتُ فِداكَ.

قالَ: أنَا هُوَ.

قالَ: فَشَيءٌ أستَدِلُّ بِهِ.

قالَ: اِذهَب إِلیٰ تِلكَ الشَّجَرَةِ - و أَشارَ بِيَدِهِ إِلیٰ أُمِّ غيلانٍ - فَقُل لَها: يَقولُ لَكِ مُوسَى بنُ جَعفَرٍ: أقبِلي.

قالَ: فَأَتَيتُها، فَرَأَيتُها – و اللهِ - تَخُدُّ الأَرضَ خَدّاً حَتّیٰ وَقَفَت بَينَ يَدَيهِ، ثُمَّ أشارَ إِلَيها فَرَجَعَت.

قالَ: فَأَقَرَّ بِهِ، ثُمَّ لَزِمَ الصَّمتَ وَ العِبادَةَ، فَكانَ لا يَراهُ أحَدٌ يَتَكَلَّمُ بَعدَ ذٰلِكَ.[۹۴۲]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن فلان واقفى -: پسرعمويى داشتم به نام حسن بن عبد اللّٰهكه فردى زاهد و يكى از عابدترينِ مردمان روزگار خويش بود و چون در دين، بسيار جدّى و كوشا بود، حاكم، از او پروا مىكرد. گاه، رو در روى حاكم، با سخنان درشت، او را اندرز مىداد و امر به معروف و نهى از منكرش مىنمود و حاكم هم او را به دليل زهد و پاكىاش، تحمّل مىكرد. همچنان بر اين حال بود تا آن كه روزى از روزها ابو الحسن موسى [بن جعفر] علیه‌السلام وارد مسجد شد و او را ديد و به او اشاره كرد. وی نزد امام رفت و امام علیه‌السلام به او فرمود: «اى ابو على! اين وضعيتى را كه تو دارى، بسيار دوست مىدارم و شادمانم؛ ولى عيبت اين است كه معرفت ندارى. پس در طلب معرفت باش».

[حسن بن عبد اللّٰه]گفت: فدايت گردم! معرفت چيست؟

فرمود: «برو فقه بياموز و حديث فرا بگير».

گفت: از چه كسى؟

فرمود: «از فقهاى مدينه. سپس احاديث را [كه فرا مىگيرى] بر من عرضه كن».

او رفت و [احاديثى را] نوشت. سپس آنها را آورد و براى امام علیه‌السلام خواند و ايشان، همۀ آنها را بىاعتبار دانست. سپس به او فرمود: «برو و معرفت بياموز».

آن مرد، به دين خود اهتمام داشت. از اين رو، پيوسته مترصّد ابو الحسن علیه‌السلام بود تا [يک روز كه] ايشان به سوى مزرعهاش رفت، در ميان راه، خود را به ابو الحسن علیه‌السلام رساند و گفت: فدايت گردم! من در پيشگاه خداوند، از شما شكايت خواهم كرد. پس مرا به معرفت، رهنمون شو.

ابو الحسن علیه‌السلام او را از [حقّانيت] امير مؤمنان علیه‌السلام و آنچه پس از رحلت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله رُخ داد و از وضعيت آن دو نفر، آگاه كرد و حسن بن عبد اللّٰهپذيرفت. سپس به امام گفت: پس از امير مؤمنان علیه‌السلام، چه كسى [امام] بود؟

فرمود: «حسن علیه‌السلام و سپس حسين علیه‌السلام»، تا رسيد به خودش و سكوت كرد.

گفت: فدايت گردم! امروز، چه كسى [امام] است؟

فرمود: «اگر به تو بگويم، مىپذيرى؟».

گفت: آرى، فدايت گردم!

فرمود: «من هستم».

گفت: دليلش چيست؟

امام علیه‌السلام با دستش درخت خاردارى را نشان داد و فرمود: «نزد آن درخت برو و به آن بگو: موسى بن جعفر به تو مىگويد: بيا!».

حسن مىگويد: نزد آن درخت رفتم و به خدا سوگند، ديدم كه زمين را مىشكافد و جلو مىآيد تا در برابر امام علیه‌السلام ايستاد. سپس امام علیه‌السلام به آن اشاره كرد و درخت بر گشت.

حسن بن عبد اللّٰه، به امامت ايشان، اقرار نمود و سپس خاموشى و عبادت در پيش گرفت و از آن پس، كسى نديد كه او سخن بگويد.

۶ / ۹: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الرِّضا عليه‌السلام

۶ / ۹: عرضۀ حديث بر امام رضا علیه‌السلام

۶ / ۹ ـ 1: تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۹ ـ 1: تأييد حديث

  1. الكافي عن يونس و ابن فضّال: عَرَضنا كِتابَ الفَرائِضِ عَن أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام عَلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام، فَقالَ: هُوَ صَحيحٌ.[۹۴۳]

 

  1. الكافى - به نقل از يونس و ابن فضّال -: كتاب الفرائض [گرد آمده از روايات ارث] امير مؤمنان علیه‌السلام را بر امام رضا علیه‌السلام عرضه كرديم. فرمود: «آن، صحيح است».

 

  1. مختصر بصائر الدرجات عن إبراهيم بن أبي سَمّاك: كَتَبتُ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام: إِنّا قَد رُوِّينا عَن أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: «إِنَّ الإِمامَ لا يُغَسِّلُهُ إِلّا الإِمامُ»، وَ قَد بَلَغَنا هٰذَا الحَديثُ، فَما تَقولُ فيهِ؟

فَكَتَبَ إِلَيَّ: إِنَّ الَّذي بَلَغَكَ هُوَ الحَقُّ.[۹۴۴]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از ابراهيم بن ابى سمّاک -: به امام رضا علیه‌السلام نامه نوشتم كه از امام صادق علیه‌السلام برايمان روايت شدهاستكه «امام را جز امام، غسل [ميّت] نمىدهد». اين حديث، به ما رسيده است. در بارۀ آن، چه مىفرمايى؟

امام علیه‌السلام به من نوشت: «آنچه به تو رسيده، حق است».

  1. الكافي عن الوشّاء: سَأَلتُ أبَا الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام: هَل تَبقَى الأَرضُ بِغَيرِ إِمامٍ؟

قالَ: لا.

قُلتُ: إِنّا نَروي أنَّها لا تَبقیٰ إِلّا أن يَسخَطَ اللهُ عزّ وجلّ عَلَى العِبادِ؟

قالَ: لا تَبقیٰ؛ إِذاً لَساخَت.[۹۴۵]

  1. الكافى - به نقل از وشّاء -: از ابو الحسن الرضا علیه‌السلام پرسيدم: آيا زمين، بدون امام مىمانَد؟

فرمود: «خير».

گفتم: براى ما روايت مىشود كه زمين باقى نمینمانَد، مگر اين كه خداوند بر بندگان، خشم گيرد؟

فرمود: «[بدون امام] باقى نمىمانَد. در اين صورت، [اهلش را] فرو مىبرد».

  1. الكافي عن يونس عن الإمام الرضا عليه‌السلام، قال: عَرَضتُ عَلَيهِ الكِتابَ[۹۴۶]،فَقالَ: هُوَ صَحيحٌ.[۹۴۷]

 

  1. الكافى - به نقل از يونس -: كتاب [ديات ظريف بن ناصح] را بر امام رضا علیه‌السلام عرضه كردم. فرمود: «آن، صحيح است».

 

  1. الكافي عن الحسن بن الجَهم: عَرَضتُهُ[۹۴۸] عَلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام، فَقالَ لي: اِرووهُ فَإِنَّهُ صَحيحٌ.[۹۴۹]

 

  1. الكافى - به نقل از حسن بن جَهم -: آن (كتاب ديات ظريف بن ناصح) را بر امام رضا علیه‌السلام عرضه كردم. فرمود: «آن را نقل كنيد كه صحيح است».

۶ / ۹ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۹ ـ 2. تبيين حديث

  1. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام عن عبد السلام بن صالح الهَرَوي: قُلتُ لِعَلِيِّ بنِ موسَى الرَّضا عليه‌السلام: يَابنَ رَسولِ اللهِ، ما تَقولُ فِي الحَديثِ الَّذي يَرويهِ أهلُ الحَديثِ: «إِنَّ المُؤمِنينَ يَزورونَ رَبَّهُم في مَنازِلِهِم فِي الجَنَّةِ»؟

فَقالَ عليه‌السلام: يا أبَا الصَّلتِ، إِنَّ اللهَ - تَبارَكَ وَ تَعالیٰ - فَضَّلَ نَبِيَّهُ مُحَمَّداً صلّی اللّه عليه وآله عَلیٰ جَميعِ خَلقِهِ مِنَ النَّبِيّينَ وَ المَلائِكَةِ، وَ جَعَلَ طاعَتَهُ طاعَتَهُ، وَ مُتابَعَتَهُ مُتابَعَتَهُ، وَ زِيارَتَهُ فِي الدُّنيا وَ الآخِرَةِ زِيارَتَهُ، فَقالَ عزّ وجلّ: (من يُطِعِ ٱلرَّسُولَ فَقَد أطَاعَ ٱللهَ)[۹۵۰]، وَ قالَ: (إنَّ ٱلَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إنَّمَا يُبَايِعُونَ ٱللهَ يَدُ ٱللهِ فَوقَ أيدِيهِم)[۹۵۱]، وَ قالَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله: «مَن زارَني في حَياتي أو بَعدَ مَوتي فَقَد زارَ اللهَ تَعالیٰ»، وَ دَرَجَةُ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله فِي الجَنَّةِ أرفَعُ الدَّرَجاتِ، فَمَن زارَهُ إِلیٰ دَرَجَتِهِ فِي الجَنَّةِ مِن مَنزِلِهِ، فَقَد زارَ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالیٰ.

قالَ: فَقُلتُ لَهُ: يَابنَ رَسولِ اللهِ، فَما مَعنَى الخَبَرِ الَّذي رَوَوهُ: «إِنَّ ثَوابَ "لا إِلٰهَ إِلّا اللهُ" النَّظَرُ إِلیٰ وَجهِ اللهِ تَعالیٰ»؟

فَقالَ عليه‌السلام: يا أبَا الصَّلتِ، مَن وَصَفَ اللهَ تَعالیٰ بِوَجهٍ كَالوُجوهِ فَقَد كَفَرَ، وَ لٰكِنَّ وَجهَ اللهِ تَعالیٰ أنبِياؤُهُ وَ رُسُلُهُ وَ حُجَجُهُ صَلَواتُ اللهِ عَلَيهِم، هُمُ الَّذينَ بِهِم يُتَوَجَّهُ إِلَى اللهِ عزّ وجلّ وَ إِلیٰ دينِهِ وَ مَعرِفَتِهِ، وَ قالَ اللهُ تَعالیٰ: (كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإكْرَامِ)[۹۵۲]، وَ قالَ عزّ وجلّ: (كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إلَّا وَجْهَهُ)[۹۵۳]، فَالنَّظَرُ إِلیٰ أنبِياءِ اللهِ تَعالیٰ وَ رُسُلِهِ وَ حُجَجِهِ عليه‌السلام في دَرَجاتِهِم ثَوابٌ عَظيمٌ لِلمُؤمِنينَ يَومَ القِيامَةِ. وَ قَد قالَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله: «مَن أبغَضَ أهلَ بَيتي وَ عِترَتي، لَم يَرَني وَ لَم أرَهُ يَومَ القِيامَةِ»، وَ قالَ: «إِنَّ فيكُم مَن لا يَراني بَعدَ أن يُفارِقَني».

يا أبَا الصَّلتِ، إِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالیٰ لا يوصَفُ بِمَكانٍ، وَ لا يُدرَكُ بِالأَبصارِ وَ الأَوهامِ.[۹۵۴]

  1. عيون أخبار الرضا علیه‌السلام - به نقل از عبد السلام بن صالح هَرَوى -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! در بارۀ حديثى كه اهل حديث روايت مىكنند كه «مؤمنان در بهشت، از خانههاى خودشان، پروردگارشان را ديدار مىكنند» چه مىگويى؟

فرمود: «اى ابو صَلت! خداوند - تبارک و تعالى - پيامبرش محمّد صلی الله علیه و آله را بر همۀ آفريدگانش از پيامبران و فرشتگان، برترى داد و طاعت او را طاعت خود، پيروى از او را پيروى از خود و زيارت او را در دنيا و آخرت، زيارت خود قرار داد. خداوند فرموده است: (هر كس پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است) و فرمود: (آنان كه با تو بيعت مىكنند، با خدا بيعت مىكنند. دست خدا، بالاى دستِ آنان است) و پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: "هر كس مرا در حال حياتم يا پس از وفاتم زيارت كند، خدا را زيارت كرده است". رتبۀ پيامبر صلی الله علیه و آله در بهشت، بالاترينِ رتبههاست. هر كس او را در رتبهاش در بهشت از خانۀ خود ديدار كند، خداى متعال را زيارت كرده است».

به امام رضا علیه‌السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! اين خبرى كه روايت كردهاند: «پاداش لا إله إلّا اللّٰه[گفتن]، نگاه كردن به چهرۀ خداى متعال است» به چه معناست؟

فرمود: «اى ابو صلت! هر كه براى خداى متعال، چهرهاى (وجهی) مانند اين چهرهها قائل باشد، كافر است؛ بلكه چهرۀ خداى متعال، همان پيامبران و فرستادگان و حجّتهاى او - که درودهاى خدا بر آنان باد - هستند؛ همانان كه به واسطۀ ايشان به جانب خداوند عز و جل و به دين او و معرفت او، روى آورده مىشود. خداى متعال فرموده است: (هر چه بر روى زمين است، فانى شونده است * و وجهِ باشكوه و ارجمند پروردگارت، باقى خواهد ماند) و نيز فرموده است: (جز وجه او، همه چيز، نابود شونده است). پس، نظر كردن به پيامبرانِ خداى متعال و فرستادگان و حجّتهاى او علیهم‌السلام ـ با درجاتى كه دارند - در روز قيامت، ثواب بزرگى براى مؤمنان به شمار مىآيد. پيامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: "هر كه اهل بيت و عترت مرا دشمن دارد، در روز قيامت، نه او مرا مىبيند و نه من، او را مىبينم" و نيز فرمود: "ميان شما، كسانىهستند كه پس از جدايى از من، ديگر مرا نخواهند ديد"».

اى ابو صلت! خداوند - تبارک و تعالى - به جا و مكان، توصيف نمی‌گردد و با انديشهها و خيالها درک نمىشود».

  1. معاني الأخبار عن عبد السلام بن صالح الهَرَوي: سَمِعتُ أبَا الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام يَقولُ: رَحِمَ اللهُ عَبداً أحيا أمرَنا.

فَقُلتُ لَهُ: فَكَيفَ يُحيي أمرَكُم؟

قالَ: يَتَعَلَّمُ عُلومَنا وَ يُعَلِّمُهَا النّاسَ؛ فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ كَلامِنا لَاتَّبَعونا.

قالَ: فَقُلتُ لَهُ: يَابنَ رَسولِ اللهِ، فَقَد رُوِيَ لَنا عَن أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام أنَّهُ قالَ: «مَن تَعَلَّمَ عِلماً لِيُمارِيَ بِهِ السُّفَهاءَ، أو يُباهِيَ بِهِ العُلَماءَ، أو لِيُقبِلَ بِوُجوهِ النّاسِ إِلَيهِ؛ فَهُوَ فِي النّارِ».

فَقالَ عليه‌السلام: صَدَقَ جَدّي، أ فَتَدري مَنِ السُّفَهاءُ؟

فَقُلتُ: لا يَابنَ رَسولِ اللهِ.

فَقالَ: هُم قُصّاصٌ مِن مُخالِفينا. وَ تَدري مَنِ العُلَماءُ؟

فَقُلتُ: لا يَابنَ رَسولِ اللهِ.

قالَ: فَقالَ: هُم عُلَماءُ آلِ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام،الَّذينَ فَرَضَ اللهُ عزّ وجلّ طاعَتَهُم وَ أَوجَبَ مَوَدَّتَهُم.

ثُمَّ قالَ: أ تَدري ما مَعنیٰ قَولهِ: «أو لِيُقبِلَ بِوُجوهِ النّاسِ إِلَيهِ»؟

قُلتُ: لا.

قالَ: يَعني بِذٰلِكَ - واللهِ - ادِّعاءَ الإِمامَةِ بِغَيرِ حَقِّها، وَ مَن فَعَلَ ذٰلِكَ فَهُوَ فِي النّارِ.[۹۵۵]

  1. معانى الأخبار - به نقل از عبد السلام بن صالح هروى -: از امام ابو الحسن الرضا علیه‌السلام شنيدم كه مىفرمود: «خدا، رحمت كند بندهاى را كه كار ما را احيا كند!».

به ايشان گفتم: چگونه كار شما را احيا مىكند؟

فرمود: «علوم ما را ياد مىگيرد و به مردم، ياد مىدهد. مردم، اگر خوبىهاى سخنان ما را بدانند، از ما پيروى مىكنند».

به ایشان گفتم: اى پسر پيامبر خدا! براى ما از امام صادق علیه‌السلام روايت شده كه فرموده است: «هر كس علمى ياد بگيرد تا با آن با سفيهان جدل كند، يا با آن بر علما مباهات نمايد يا توجّه مردم را به خودش جلب نمايد، او در آتش [جهنّم] است».

فرمود: «جدّم علیه‌السلام راست گفت. آيا مىدانى سفيهان، كياناند؟».

گفتم: نه، اى پسر پيامبر خدا!

فرمود: «قصّهگويانِ مخالف ما. مىدانى علما، چه كسانىاند؟».

گفتم: نه، اى پسر پيامبر خدا!

فرمود: «آنان، علماى خاندان محمّد علیهم‌السلام هستند كه خداوند عز و جل طاعتشان را واجب و دوستىشان را فريضه قرار داده است».

سپس فرمود: «آيا مىدانى معناى "يا توجّه مردم را به خودش جلب نمايد" چيست؟».

گفتم: نه.

فرمود: «به خدا سوگند، يعنى ادّعاى به ناحقّ امامت كردن، و هر كس چنين كند، در آتش [جهنّم] است».

  1. معاني الأخبار عن الحسين بن خالد الكوفي عن الإمام الرضا عليه‌السلام، قال: قُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، حَديثٌ كانَ يَرويهِ عَبدُ اللهِ بنُ بُكَيرٍ عَن عُبَيدِ بنِ زُرارَةَ.

قالَ: فَقالَ لي: وَ ما هُوَ؟

قالَ: قُلتُ: رویٰ عَن عُبَيدِ بنِ زُرارَةَ أنَّهُ لَقِيَ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام فِي السَّنَةِ الَّتي خَرَجَ فيها إِبراهيمُ بنُ عَبدِ اللهِ بنِ الحَسَنِ[۹۵۶]، فَقالَ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ، إِنَّ هٰذا قَد ألِفَ الكَلامَ وَ سارَعَ النّاسُ إِلَيهِ، فَمَا الَّذي تَأمُرُ بِهِ؟ قالَ: فَقالَ: «اِتَّقُوا اللهَ، وَ اسكُنوا ما سَكَنَتِ السَّماءُ وَ الأَرضُ».

قالَ: وَ كانَ عَبدُ اللهِ بنُ بُكَيرٍ يَقولُ: وَاللهِ! لَئِن كانَ عُبَيدُ بنُ زُرارَةَ صادِقاً فَما مِن خُروجٍ وَ ما مِن قائِمٍ!

قالَ: فَقالَ لي أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام: الحَديثُ عَلیٰ ما رَواهُ عُبَيدٌ، وَ لَيسَ عَلیٰ ما تَأَوَّلَهُ عَبدُ اللهِ بنُ بُكَيرٍ. إِنَّما عَنیٰ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام بِقَولِهِ: «ما سَكَنَتِ السَّماءُ» مِنَ النِّداءِ بِاسمِ صاحِبِكَ، «وَ ما سَكَنَتِ الأَرضُ» مِنَ الخَسفِ بِالجَيشِ.[۹۵۷]

  1. معانى الأخبار - به نقل از حسين بن خالد كوفى -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: فدايت شوم! عبد اللّٰهبن بُكَير، همواره حديثى را از عُبَيد بن زُراره نقل مىكند.

امام علیه‌السلام به من فرمود: «آن چيست؟».

گفتم: از عبيد بن زراره، روايت مىكند كه امام صادق علیه‌السلام را در همان سالى دیده كه ابراهيم بن عبد اللّٰهبن حسن شورش كرده و به امام علیه‌السلام گفته است: فدايت شوم! اين مرد (ابراهيم بن عبد اللّٰهبن حسن)[۹۵۸] سخنانى به هم بافته است و مردم سوى او شتافتهاند. شما به ما چه مىفرمايى؟ و امام صادق علیه‌السلام به او فرموده: «از خدا پروا كنيد و آرام باشيد تا هر گاه كه آسمان و زمين، آرام و قرار دارند».

همچنين عبد اللّٰهبن بُكَير مىگفت: به خدا سوگند، اگر عبيد بن زراره راستگو باشد، ديگر قيام و قائمى در كار نخواهد بود.

امام رضا علیه‌السلام به من فرمود: «حديث، همان گونه است كه عبيد نقل كرده؛ امّا معنايش چيزى نيست كه عبد اللّٰهبن بُكَير فهميده است. مقصود [امام] صادق علیه‌السلام از سخنش: "تا هر گاه كه آسمان، آرام است"، آرام و بى‌صدا بودن در ندا دادن به نام صاحبت (قائم علیه‌السلام) است و مراد از سخنش: "تا هر گاه زمين، آرام است"، فرو كشيدن سپاه [سفيانى در بيدا] است».

۶ / ۹ ـ 3. تَصحيحُ الحَديثِ

۶ / ۹ ـ 3. تصحيح حديث

  1. الغيبة للطوسي عن الحسن بن عليّ الخزّاز: دَخَلَ عَلِيُّ بنُ أبي حَمزَةَ عَلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام فَقالَ لَهُ: أنتَ إِمامٌ؟

قالَ: نَعَم.

فَقالَ لَهُ: إِنّي سَمِعتُ جَدَّكَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام يَقولُ: «لا يَكونُ الإِمامُ إِلّا وَ لَهُ عَقِبٌ»!

فَقالَ: أنَسيتَ يا شَيخُ أو تَناسَيتَ؟! لَيسَ هٰكَذا قالَ جَعفَرٌ عليه‌السلام، إِنَّما قالَ جَعفَرٌ عليه‌السلام: «لا يَكونُ الإِمامُ إِلّا وَ لَهُ عَقِبٌ، إِلّا الإِمامُ الَّذي يَخرُجُ عَلَيهِ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه‌السلام فَإِنَّهُ لا عَقِبَ لَهُ».

فَقالَ لَهُ: صَدَقتَ جُعِلتُ فِداكَ، هٰكَذا سَمِعتُ جَدَّكَ يَقولُ.[۹۵۹]

  1. الغيبة، طوسى - به نقل از حسن بن على خزّاز -: على بن ابى حمزه[۹۶۰] نزد امام رضا علیه‌السلام رفت و به ايشان گفت: شما امام هستى؟

فرمود: «آرى».

به امام علیه‌السلام گفت: من شنيدم كه جدّت جعفر بن محمّد علیه‌السلام مىفرمايد: «هيچ امامى نيست، جز آن كه پسرى دارد»!

امام علیه‌السلام فرمود: «اى پير! فراموش كردهاى، يا خود را به فراموش زدهاى؟ جعفر علیه‌السلام اين گونه نفرمود، بلكه جعفر علیه‌السلام فرمود: "امامى نيست، جز آن كه پسرى دارد، مگر امامى كه [قيام مىكند و] حسين بن على با او رجعت مىنمايد". اين امام قائم، جانشين ندارد».

على گفت: راست گفتى، فدايت شوم! شنيدم جدّت اين گونه مىفرمايد.

  1. رجال الكشّي عن إسماعيل بن سهل: حَدَّثَني بَعضُ أصحابِنا وَ سَأَلَني أن أكتُمَ اسمَهُ، قالَ: كُنتُ عِندَ الرِّضا عليه‌السلام فَدَخَلَ عَلَيهِ عَلِيُّ بنُ أبي حَمزَةَ وَ ابنُ السَّرّاجِ وَ ابنُ المُكاري...

قالَ لَهُ عَلِيٌّ: إِنّا رُوّينا عَن آبائِكَ أنَّ الإِمامَ لا يَلي أمرَهُ إِلّا إِمامٌ مِثلُهُ؟

فَقالَ لَهُ أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام: فَأَخبِرني عَنِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه‌السلام، كانَ إِماماً أو كانَ غَيرَ إِمامٍ؟

قالَ: كانَ إِماماً.

قالَ: فَمَن وَلِيَ أمرَهُ؟

قالَ: عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه‌السلام.

قالَ: وَ أَينَ كانَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه‌السلام؟

قالَ: كانَ مَحبوساً بِالكوفَةِ في يَدِ عُبَيدِ اللهِ بنِ زِيادٍ، قالَ: خَرَجَ وَ هُم لا يَعلَمونَ حَتّیٰ وَلِيَ أمرَ أبيهِ ثُمَّ انصَرَفَ.

فَقالَ لَهُ أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام: إِنَّ هٰذَا [الَّذي][۹۶۱] أمكَنَ عَلِيَّ بنَ الحُسَينِ عليه‌السلام أن يَأتِيَ كَربلا فَيَلِيَ أمرَ أبيهِ، فَهُوَ يُمكِنُ صاحِبَ هٰذَا الأَمرِ أن يَأتِيَ بَغدادَ فَيَلِيَ أمرَ أبيهِ ثُمَّ يَنصَرِفَ، وَ لَيسَ في حَبسٍ وَ لا في إِسارٍ.

قالَ لَهُ عَلِيٌّ: إِنّا رُوّينا أنَّ الإِمامَ لا يَمضي حَتّیٰ يَریٰ عَقِبَهُ؟

قالَ: فَقالَ أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام: أ ما رُوِّيتُم في هٰذَا الحَديثِ غَيرَ هٰذا؟

قالَ: لا.

قالَ: بَلیٰ و اللهِ، لَقَد رُوِّيتُم فيهِ «إِلَّا القائِمَ»، وَ أَنتُم لا تَدرونَ ما مَعناهُ وَ لِمَ قيلَ.

قالَ لَهُ عَلِيٌّ: بَلیٰ واللهِ، إِنَّ هٰذا لَفِي الحَديثِ.

قالَ لَهُ أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام: وَيلَكَ! كَيفَ اجتَرَأتَ عَلَيَّ بِشَيءٍ تَدَعُ بَعضَهُ؟

ثُمَّ قالَ: يا شَيخُ، اتَّقِ اللهَ، وَ لا تَكُن مِنَ الصّادّينَ عَن دينِ اللهِ تَعالیٰ.[۹۶۲]

  1. رجال الكشّى - به نقل از اسماعيل بن سهل -: يكى از شيعيان كه خواست نامش را پنهان دارم، برايم گفت كه: نزد امام رضا علیه‌السلام بودم كه على بن ابى حمزه، ابن سرّاج و ابن مُكارى وارد شدند.…

على بن ابى حمزه به امام علیه‌السلام گفت: براى ما از پدرانت روايت شده كه كار [كفن و دفن امام] را جز امامى مانند خود او بر عهده نمىگيرد.

امام رضا علیه‌السلام به او فرمود: «پس مرا از حسين بن على علیه‌السلام خبر ده كه امام بود يا نبود؟».

گفت: امام بود.

فرمود: «پس چه كسى اين كارها را برايش به عهده گرفت؟».

گفت: على بن حسين.

فرمود: «على بن حسين علیه‌السلام كجا بود؟».

گفت: در كوفه، در دست عبيد اللّٰهبن زياد، زندانى بود؛ امّا بى آن كه بدانند، بيرون آمد و كارهاى پدرش را به انجام رساند و سپس باز گشت.

امام رضا علیه‌السلام به او فرمود: «كسى كه به على بن حسين علیه‌السلام چنين قدرتى مىدهد كه به كربلا بيايد و كارهاى پدرش را به انجام برسانَد، پس همو به صاحب [كنونى] اين امر (امامت) هم قدرت مىدهد كه به بغداد برود و كارهاى پدرش را به انجام برساند و سپس باز گردد، در حالى كه در زندان و اسارت هم نيست».

على [بن ابى حمزه] به امام علیه‌السلام گفت: براى ما روايت شده كه امام در نمىگذرد، مگر اين كه پسر و جانشين خود را مىبيند.

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «آيا در اين حديث، چيز ديگرى برايتان روايت نشده است؟».

گفت: نه.

امام علیه‌السلام فرمود: «به خدا سوگند، چرا! برايتان روايت شده كه "جز قائم"، و شما نمىدانيد معنايش چيست و چرا گفته شده است».

على به امام علیه‌السلام گفت: آرى. به خدا، اين كلمه در حديث هست!

امام رضا علیه‌السلام به او فرمود: «واى بر تو! چگونه جرئت مىكنى كه براى من چيزى را بياورى كه برخى از آن را وا مىنهى؟».

سپس فرمود: «اى پيرمرد! از خدا پروا كن و از باز دارندگان از دين خداى متعال مباش».

راجع: ص324 (تحریف اللفظ).

ر.ک: ص۳۲۵ (تحریف لفظی).

۶ / ۹ ـ 4. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۹ ـ 4. انكار حديث

  1. رجال الكشّي عن يونس: وافَيتُ العِراقَ فَوَجَدتُ بِها قَطعَةً مِن أصحابِ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام، وَ وَجَدتُ أصحابَ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام مُتوافِرينَ، فَسَمِعتُ مِنهُم وَ أَخَذتُ كُتُبَهُم، فَعَرَضتُها مِن بَعدُ عَلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام، فَأَنكَرَ مِنها أحاديثَ كَثيرَةً أن يَكونَ مِن أحاديثِ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام.[۹۶۳]

 

  1. رجال الكشّى - به نقل از يونس بن عبد الرحمان -: به [كوفه در] عراق رفتم و در آنجا، گروهى [اندک] از ياران امام باقر علیه‌السلام را ديدم و نيز شمار فراوانى از ياران امام صادق علیه‌السلام را دیدم. از آنان حديث شنيدم و كتابهايشان را گرفتم و بعدها، آنها را به ابو الحسن الرضا علیه‌السلام نشان دادم. امام [رضا] علیه‌السلام بسيارى از احاديث آنها را از امام صادق علیه‌السلام ندانست.

 

  1. الكافي عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر: قُلتُ لِأبِي الحَسَنِ عليه‌السلام [۹۶۴]: إِنَّ أصحابَنا يَروونَ أنَّ حَلقَ الرَّأسِ في غَيرِ حَجٍّ وَ لا عُمرَةٍ مُثلَةٌ؟

فَقالَ: كانَ أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام [۹۶۵] إِذا قَضیٰ مَناسِكَهُ عَدَلَ إِلیٰ قَريَةٍ يُقالُ لَها: سايَةُ، فَحَلَقَ.[۹۶۶]

  1. الكافى - به نقل از احمد بن محمّد بن ابى نصر -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: ياران ما، روايت مىكنند كه تراشيدن سر در غير از حج و عمره، گونهاى مُثله كردن[۹۶۷] است.

امام علیه‌السلام فرمود: «[پدرم] کاظم علیه‌السلام، هنگامى كه مناسک حجّش را به پايان رساند، به روستايى به نام سايه رفت و سرش را تراشيد».

۶ / ۱۰: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الجَوادِ عليه‌السلام

۶ / ۱۰: عرضۀ حديث بر امام جواد علیه‌السلام

۶ / ۱۰ ـ 1: تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۱۰ ـ 1: تأييد حديث

  1. بصائر الدرجات عن الحسن بن العبّاس بن الحَريش: عَرَضتُ هٰذَا الكِتابَ عَلیٰ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام [۹۶۸] فَأَقَرَّ بِهِ. قالَ: قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: قالَ عَلِيٌّ عليه‌السلام في صُبحِ أوَّلِ لَيلَةِ القَدرِ الَّتي كانَت بَعدَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «سَلوني، فَوَ اللهِ لَأُخبِرَنَّكُم بِما يَكونُ إِلیٰ ثَلاثِمِئَةٍ وَ سِتّينَ يَوماً مِنَ الذَّرِّ فَما دونَها فَما فَوقَها، ثُمَّ لَأُخبِرَنَّكُم بِشَيءٍ مِن ذٰلِكَ لا بِتَكَلُّفٍ وَ لا بِرَأيٍ وَ لا بِادِّعاءٍ في عِلمٍ إِلّا مِن عِلمِ اللهِ وَ تَعليمِهِ. وَ اللهِ! لا يَسأَ لُني أهلُ التَّوراةِ وَ لا أهلُ الإِنجيلِ وَ لا أهلُ الزَّبورِ وَ لا أهلُ الفُرقانِ إِلّا فَرَّقتُ بَينَ كُلِّ أهلِ كِتابٍ بِحُكمِ ما في كِتابِهِم».

قالَ: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أ رَأَيتَ ما تَعلَمونَهُ في لَيلَةِ القَدرِ، هَل تَمضي تِلكَ السَّنَةُ وَ بَقِيَ مِنهُ شَيءٌ لَم تَتَكَلَّموا بِهِ؟

قالَ: لا وَ الَّذي نَفسي بِيَدِهِ! لَو أنَّهُ فيما عَلِمنا في تِلكَ اللَّيلَةِ أن أنصِتوا[۹۶۹] لِأَعدائِكُم لَنَصَتنا، فَالنَّصتُ أشَدُّ مِنَ الكَلامِ.[۹۷۰]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از حسن بن عبّاس بن حَريش -: اين نوشته را به امام جواد علیه‌السلام عرضه كردم. امام علیه‌السلام آن را پذيرفت و به آن، اقرار كرد. امام صادق علیه‌السلام فرمود: «على علیه‌السلام در سحرگاه اوّلين شب قدر پس از [رحلت] پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "از من بپرسيد. به خدا سوگند، به شما خبر مىدهم از آنچه تا سیصد و شصت روز [آينده] اتّفاق خواهد افتاد، از مورچه و كوچکتر و بالاتر از آن. سپس از آن، به شما خبر مىدهم، نه با زحمت و نه با رأى و ادّعاى دانايى. تنها از دانش خداوند كه مرا آموخته است. به خدا سوگند، اهل تورات، اهل انجيل، اهل زبور و اهل فرقان، چيزى از من نپرسند، مگر آن كه ميان هر كدام از اهل كتاب، به حكمى كه در كتابشان است، داورى مىكنم».

به امام صادق علیه‌السلام گفتم: آيا آنچه را شما (امامان علیهم‌السلام) در شب قدر مىدانيد، ممكن است آن سال بگذرد و چيزى بمانَد كه در بارۀ آن سخن نگفتهايد؟

فرمود: «نه. سوگند به آن كه جانم به دست اوست، اگر در آنچه آن شب مىدانيم، اين باشد كه در برابرِ دشمنانتان ساكت باشيد، سكوت مىكنيم و سكوت، سختتر از سخن گفتن است».

۶ / ۱۰ ـ 2. تَصحيحُ الحَديثِ

۶ / ۱۰ ـ 2. تصحيح حديث

  1. الكافي عن عليّ بن مهزيار: كَتَبتُ إِلیٰ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام: إِنَّ الرِّوايَةَ قَدِ اختَلَفَت عَن آبائِكَ عليه‌السلام فِي الإِتمامِ وَ التَّقصيرِ فِي الحَرَمَينِ: فَمِنها بِأَن يُتِمَّ الصَّلاةَ وَ لَو صَلاةً واحِدَةً، وَ مِنها أن يُقَصِّرَ ما لَم يَنوِ مُقامَ عَشَرَةِ أيّامٍ. وَ لَم أزَل عَلَى الإِتمامِ فيها إِلیٰ أن صَدَرنا[۹۷۱] في حَجِّنا في عامِنا هٰذا، فَإِنَّ فُقَهاءَ أصحابِنا أشاروا عَلَيَّ بِالتَّقصيرِ إِذ كُنتُ لا أنوي مُقامَ عَشرَةِ أيّامٍ، فَصِرتُ إِلَى التَّقصيرِ، وَ قَد ضِقتُ بِذٰلِكَ حَتّیٰ أعرِفَ رَأيَكَ؟

فَكَتَبَ إِلَيَّ بِخَطِّهِ: قَد عَلِمتَ - يَرحَمُكَ اللهُ - فَضلَ الصَّلاةِ فِي الحَرَمَينِ عَلیٰ غَيرِهِما، فَإِنّي أُحِبُّ لَكَ إِذا دَخَلتَهُما أن لا تُقَصِّرَ، وَ تُكثِرَ فيهِمَا الصَّلاةَ.

فَقُلتُ لَهُ بَعدَ ذٰلِكَ بِسَنَتَينِ مُشافَهَةً: إِنّي كَتَبتُ إِلَيكَ بِكَذا وَ أَجَبتَني بِكَذا.

فَقالَ: نَعَم.

فَقُلتُ: أيُّ شَيءٍ تَعني بِالحَرَمَينِ؟

فَقالَ: مَكَّةَ وَ المَدينَةَ.[۹۷۲]

  1. الكافى - به نقل از على بن مهزيار -: به امام جواد علیه‌السلام نوشتم: از نياكان شما علیهم‌السلام، روايت در بارۀ تمام و قصر خواندن [نماز] در حرمين، مختلف است. برخى از آنها اين است كه نماز را تمام بگزارد، هر چند يک نماز باشد و برخى ديگر، اين است كه تا وقتى قصد ماندنِ ده روز نكرده، شكسته بخواند. من هم هميشه تمام مىگزاردم تا اين كه به حجّ امسال رفتم. [در اين سفر] فقهاى اصحابِ ما به من دستور دادند شكسته بخوانم. چون قصد ماندن ده روز نداشتم، از اين رو، شكسته خواندن را برگزيدم؛ امّا براى آن، دچار دغدغه شدم [و اکنون آمدهام] تا نظر شما را بدانم.

ايشان هم با خطّ خود براى من پاسخ نوشت: «خدايت رحمت كند! از برترى نماز در حرمين بر غير حرمين آگاهى. من براى تو دوست دارم وقتى وارد آن دو جا شدى، شكسته نخوانى و در آن دو جا، بسيار نماز بگزارى».

پس از گذشت دو سال، حضورى به ايشان گفتم: من خدمت شما، چنين نوشتم و به من، چنين پاسخ دادى.

فرمود: «آرى».

گفتم: مقصود شما از حرمين، چه بود؟

فرمود: «مكّه و مدينه».

۶ / ۱۱: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ الهادي عليه‌السلام

۶ / ۱۱: عرضۀ حديث بر امام هادى علیه‌السلام

۶ / ۱۱ ـ 1: تَأييدُ الحَديثِ

۶ / ۱۱ ـ 1: تأييد حديث

  1. رجال الكشّي عن أبي هاشم[۹۷۳] الجعفري: أدخَلتُ كِتابَ يَومٍ و لَيلَةٍ الَّذي ألَّفَهُ يونُسُ بنُ عَبدِ الرَّحمٰنِ عَلیٰ أبِي الحَسَنِ العَسكَرِيِّ عليه‌السلام، فَنَظَرَ فيهِ وَ تَصَفَّحَهُ كُلَّهُ، ثُمَّ قالَ: هٰذا ديني وَ دينُ آبائي، وَ هُوَ الحَقُّ كُلُّهُ.[۹۷۴]

 

  1. رجال الكشّى - به نقل از ابو هاشم جعفرى -: كتاب يوم و ليلة، نگارش يونس بن عبد الرحمان را نزد امام هادى علیه‌السلام آوردم. امام علیه‌السلام در همۀ صفحات آن به دقّت نگريست و سپس فرمود: «اين، دين من و پدران من است و تمام آن، حق است».

 

  1. تهذيب الأحكام عن عليّ بن مهزيار: قَرَأتُ في كِتابٍ لِعَبدِ اللهِ بنِ مُحَمَّدٍ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ عليه‌السلام: اختَلَفَ أصحابُنا في رِواياتِهِم عَن أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام في رَكعَتَيِ الفَجرِ فِي السَّفَرِ؛ فَرَویٰ بَعضُهُم أن صَلِّهِما فِي المَحمِلِ، وَ رَویٰ بَعضُهُم أن لا تُصَلِّهِما إِلّا عَلَى الأَرضِ، فَأَعلِمني كَيفَ تَصنَعُ أنتَ لِأَقتَدِيَ بِكَ في ذٰلِكَ؟

فَوَقَّعَ عليه‌السلام: مُوَسَّعٌ عَلَيكَ بِأَيَّةٍ عَمِلتَ.[۹۷۵]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از على بن مهزيار -: در نامۀ عبد اللّٰهبن محمّد به امام هادى علیه‌السلام خواندم: ياران ما در روايتهايشان از امام صادق علیه‌السلام، در بارۀ دو ركعت [نافلۀ] نماز صبح در سفر، اختلاف دارند. برخى از آنان روايت كردهاند كه در همان كجاوه بخوان و برخى روايت كردهاند كه آن را جز روى زمين نخوان. به من اعلام كن كه خود، چگونه عمل مىكنى تا در آن به شما اقتدا كنم.

امام علیه‌السلام نگاشت: «برايت آزاد است كه به هر كدام عمل كنى».

  1. مكارم الأخلاق عن أبي السَّريّ سهل بن يعقوب الملقّب بأبي نُواس: قُلتُ لِأَبِي الحَسَنِ عَلِيِّ بنِ مُحَمَّدٍ العَسكَرِيِّ عليه‌السلام: يا سَيِّدي، قَد وَقَعَ إِلَيَّ اختِياراتُ الأَيّامِ عَنِ الصّادِقِ عليه‌السلام ما حَدَّثَني بِهِ الحَسَنُ بنُ عَبدِ اللهِ بنِ مُطَهَّرٍ، عَن مُحَمَّدِ بنِ سُلَيمانَ الدَّيلَمِيِّ، عَن أبيهِ، عَنِ الصّادِقِ عليه‌السلام، في كُلِّ شَهرٍ، فَأَعرِضُهُ عَلَيكَ؟

قالَ: اِفعَل.

فَلَمّا عَرَضتُهُ عَلَيهِ وَ صَحَّحتُهُ.…[۹۷۶]

  1. مكارم الأخلاق - به نقل از ابو السرى سهل بن يعقوب، ملقّب به ابو نُواس -: به امام هادى علیه‌السلام گفتم: اى سَرور من! مجموعۀ «اختيارات الأيّام» در هر ماه از امام صادق علیه‌السلام، از طريق حسن بن عبد اللّٰهبن مطهّر، از محمّد بن سليمان ديلمى، از پدرش به دستم رسيده است. آن را بر شما عرضه كنم؟

فرمود: «عرضه كن».

هنگامى كه آن را بر امام علیه‌السلام عرضه و تصحيحش كردم.…

۶ / ۱۱ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۱۱ ـ 2. تبيين حديث

  1. تهذيب الأحكام عن إبراهيم بن محمّد الهَمداني: اِختَلَفَتِ الرِّواياتُ فِي الفِطرَةِ، فَكَتَبتُ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ صاحِبِ العَسكَرِ عليه‌السلام أسأَلُهُ عَن ذٰلِكَ، فَكَتَبَ:

إِنَّ الفِطرَةَ صاعٌ مِن قوتِ بَلَدِكَ؛ عَلیٰ أهلِ مَكَّةَ وَ اليَمَنِ وَ الطّائِفِ وَ أَطرافِ الشّامِ وَ اليَمامَةِ وَ البَحرَينِ وَ العِراقَينِ وَ فارِسَ وَ الأَهوازِ وَ كِرمانَ: تَمرٌ، وَ عَلیٰ أهلِ أوساطِ الشّامِ: زَبيبٌ، وَ عَلیٰ أهلِ الجَزيرَةِ[۹۷۷] وَ المَوصِلِ وَ الجِبالِ كُلِّها: بُرٌّ أو شَعيرٌ، وَ عَلیٰ أهلِ طَبَرِستانَ: الأَرُزُّ، وَ عَلیٰ أهلِ خُراسانَ: البُرُّ، إِلّا أهلَ مَروٍ وَ الرَّيِّ فَعَلَيهِمُ الزَّبيبُ، وَ عَلیٰ أهلِ مِصرَ: البُرُّ، وَ مَن سِویٰ ذٰلِكَ فَعَلَيهِم ما غَلَبَ قوتَهُم، وَ مَن سَكَنَ البَوادِيَ مِنَ الأَعرابِ فَعَلَيهِمُ الأَقِطُ.[۹۷۸]

وَ الفِطرَةُ عَلَيكَ وَ عَلَى النّاسِ كُلِّهِم وَ مَن تَعولُ مِن ذَكَرٍ كانَ أو أُنثیٰ، صَغيراً أو كَبيراً، حُرّاً أو عَبداً، فَطيماً أو رَضيعاً، تَدفَعُهُ وَزناً سِتَّةَ أرطالٍ بِرِطلِ المَدينَةِ، وَ الرِّطلُ مِئَةٌ وَ خَمسَةٌ وَ تِسعونَ دِرهَماً، تَكونُ الفِطرَةُ ألفاً وَ مِئَةً وَ سَبعينَ دِرهَماً.[۹۷۹]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از ابراهيم بن محمّد هَمدانى -: روايات در بارۀ زكات فطره، مختلف شد. به امام هادى علیه‌السلام نامه نوشتم و در اين باره از ايشان پرسيدم.

ايشان نوشت: «فطريّه، يک صاع [۹۸۰] از غذاى شهر توست. اهل مكّه، يمن، طائف، اطراف شام، يَمامه، بحرين، بصره، كوفه، فارس، اهواز و كرمان، بايد خرما بدهند. اهل ميانههاى شام، كشمش و اهل جزيره،[۹۸۱] موصل و كوهستان،[۹۸۲] همگى بايد گندم يا جو بدهند. اهل طبرستان،[۹۸۳] برنج و اهل خراسان، بجز مرو و رى، گندم بدهند كه اهل اين دو شهر بايد كشمش بدهند. اهل مصر، گندم و افراد ديگر، خوراک غالب ديار خود را بايد بدهند و اعراب بياباننشين هم بايد كشک بدهند.

فطريّه، بر تو و همۀ مردم و نيز نانخوران تو، واجب است، زن باشند يا مرد، كوچک يا بزرگ، آزاد يا بنده، شيرخوار يا از شير گرفته شده. آن را وزن مىكنى و شش رَطل[۹۸۴] به رَطل مدينه مىپردازى. هر رَطل، ۱۹۵ درهم است. [پس] زكات فطره، هزار و صد و هفتاد درهم است.

  1. الخصال عن الصَّقر بن أبي دُلَف الكرخي: لَمّا حَمَلَ المُتَوَكِّلُ سَيِّدَنا أبَا الحَسَنِ العَسكَرِيَّ عليه‌السلام، جِئتُ أسأَلُ عَن خَبَرِهِ، قالَ: فَنَظَرَ إِلَيَّ الرّازِقِيُّ - و كانَ حاجِباً لِلمُتَوَكِّلِ - فَأَمَرَ أن أُدخَلَ إِلَيهِ، فَأُدخِلتُ إِلَيهِ، فَقالَ: يا صَقرُ، ما شَأنُكَ؟

فَقُلتُ: خَيرٌ أيُّهَا الاُستاذُ.

فَقالَ: اُقعُد.

فَأَخَذَني ما تَقَدَّمَ وَ ما تَأَخَّرَ، وَ قُلتُ: أخطَأتُ فِي المَجيءِ.

قالَ: فَوَحَى النّاسَ[۹۸۵] عَنهُ، ثُمَّ قالَ لي: ما شَأنُكَ؟ وَ فيمَ جِئتَ؟

قُلتُ: لِخَيرٍ ما.

فَقالَ: لَعَلَّكَ تَسأَلُ عَن خَبَرِ مَولاكَ!

فَقُلتُ لَهُ: وَ مَن مَولايَ؟ مَولايَ أميرُ المُؤمِنينَ!

فَقالَ: اُسكُت، مَولاكَ هُوَ الحَقُّ فَلا تَحتَشِمني؛ فَإِنّي عَلیٰ مَذهَبِكَ.

فَقُلتُ: الحَمدُ لِلهِ.

قالَ: أ تُحِبُّ أن تَراهُ؟

قُلتُ: نَعَم.

قالَ: اِجلِس حَتّیٰ يَخرُجَ صاحِبُ البَريدِ مِن عِندِهِ.

قالَ: فَجَلَستُ، فَلَمّا خَرَجَ قالَ لِغُلامٍ لَهُ: خُذ بِيَدِ الصَّقرِ وَ أَدخِلهُ إِلَى الحُجرَةِ الَّتي فيهَا العَلَوِيُّ المَحبوسُ، وَ خَلِّ بَينَهُ وَ بَينَهُ.

قالَ: فَأَدخَلَني إِلَى الحُجرَةِ الَّتي فيهِ العَلَوِيُّ،[۹۸۶] فَأَومَأَ إِلیٰ بَيتٍ فَدَخَلتُ، فَإِذا عليه‌السلام جالِسٌ عَلیٰ صَدرِ حَصيرٍ وَ بِحِذاهُ قَبرٌ مَحفورٌ، قالَ: فَسَلَّمتُ فَرَدَّ، ثُمَّ أمَرَني بِالجُلوسِ، ثُمَّ قالَ لي: يا صَقرُ، ما أتیٰ بِكَ؟

قُلتُ: يا سَيِّدي جِئتُ أتَعَرَّفُ خَبَرَكَ. قالَ: ثُمَّ نَظَرتُ إِلَى القَبرِ فَبَكَيتُ.

فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقالَ: يا صَقرُ، لا عَلَيكَ، لَن يَصِلوا إِلَينا بِسوءٍ الآنَ.

فَقُلتُ: الحَمدُ لِلهِ.

ثُمَّ قُلتُ: يا سَيِّدي، حَديثٌ يُرویٰ عَنِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله لا أعرِفُ مَعناهُ.

قالَ: وَ ما هُوَ؟

فَقُلتُ: قَولُهُ: «لا تُعادُوا الأَيّامَ فَتُعادِيَكُم» ما مَعناهُ؟

فَقالَ: نَعَم، الأَيّامُ نَحنُ ما قامَتِ السَّماواتُ وَ الأَرضُ؛ فَالسَّبتُ: اسمُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ الأَحَدُ: كِنايَةٌ عَن أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، وَ الإِثنَينِ: الحَسَنُ وَ الحُسَينُ، وَ الثَّلاثاءُ: عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ وَ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ وَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ، وَ الأَربَعاءُ: موسَى بنُ جَعفَرٍ وَ عَلِيُّ بنُ موسیٰ وَ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ وَ أَنا، وَ الخَميسُ: اِبنِيَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ، وَ الجُمُعَةُ: اِبنُ ابني، وَ إِلَيهِ تَجتَمِعُ عِصابَةُ الحَقِّ، وَ هُوَ الَّذي يَملَؤُها قِسطاً وَ عَدلاً كَما مُلِئَت ظُلماً وَ جَوراً. فَهٰذا مَعنَى الأَيّامِ؛ فَلا تُعادوهُم فِي الدُّنيا فَيُعادوكُم فِي الآخِرَةِ.

ثُمَّ قالَ عليه‌السلام: وَدِّع وَ اخرُج، فَلا آمَنُ عَلَيكَ.[۹۸۷]

  1. الخصال - به نقل از صَقر بن ابى دُلَف كَرخى -: چون متوكّل، سروَر ما ابو الحسن عسكرى (امام هادى) علیه‌السلام را بُرد، آمدم تا خبر آن را بگيرم. رازقى، دربان متوكّل، به من نگريست و فرمان داد كه مرا نزد وى ببرند. چون مرا نزد او بردند، به من گفت: اى صَقر! چه كار داشتى؟

گفتم: اى استاد! خير است.

گفت: بنشين.

سپس از من در بارۀ گذشتههاى دور و نزديک پرسيد. با خودم گفتم: در آمدن نزد او، اشتباه كردم.

مردم كه از گِرد او پراكنده شدند، به من گفت: چه كار داشتى و براى چه آمدى؟

گفتم: براى كار خيرى است.

گفت: شايد آمدى تا خبر مولايت را بپرسى.

گفتم: مولاى من كيست؟ مولاى من، امير مؤمنان (متوكّل) است.

گفت: ساكت باش. مولاى تو بر حق است. از من مترس، كه بر مذهب تو هستم.

گفتم: سپاس، خداوند را.

گفت: آيا دوست دارى كه او را ببينى؟

گفتم: آرى.

گفت: بنشين تا نامهرسان از پيش او بيرون رود.

نشستم. چون او بيرون رفت، به غلام خود گفت: دست صَقر را بگير و او را به اتاقى كه آن علوى زندانى در آنجاست، ببر و او را با وى، تنها بگذار.

او مرا به همان حجرهاى برد كه مرد علوى در آن بود. به اتاقى، اشاره كرد. داخل شدم. ديدم امام علیه‌السلام بر بالاى حصيرى نشسته و در برابر او قبرى كَنده شده است.

سلام كردم. پاسخ داد و مرا به نشستن، امر كرد. سپس به من فرمود: «اى صَقر! چه چيزى موجب شده كه بيايى؟».

گفتم: سَروَرم! آمده‌ام تا از شما خبر بگيرم. سپس به قبر نگاه كردم و گريستم.

امام علیه‌السلام به من نگاه كرد و فرمود: «اندوهگين مباش. آنان در حال حاضر نمىتوانند به من گزندى برسانند».

گفتم: خداى را سپاسگزارم.

سپس گفتم: سَرور من! از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديثى نقل شده كه معناى آن را نمىدانم.

فرمود: «آن چيست؟».

گفتم: اين جمله است كه «روزها را دشمن مگيريد كه شما را دشمن مىگيرند». معناى آن چيست؟

فرمود: «آرى. روزها ما هستيم، تا وقتى كه آسمانها و زمين بر پایند. شنبه، نام پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است و يکشنبه، كنايه از امير مؤمنان علیه‌السلام است و دوشنبه، [نام] حسن و حسين است و سهشنبه، [نام] على بن حسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد است و چهارشنبه، [نام] موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد بن على و من است و پنجشنبه، [نام] پسرم حسن بن على است و جمعه، [نام]پسرِ پسرم است و ياران حق، نزد او جمع مىشوند و او، همان كسى است كه زمين را پُر از عدل و داد مىكند، همان گونه كه پُر از جور و ستم است. اين است معناى روزها. پس آنها را در دنيا دشمن مگيريد كه آنها، شما را در آخرت، دشمن مىگيرند».

سپس فرمود: «خداحافظى كن و بيرون رو كه من بر جان تو مىترسم».

۶ / ۱۱ ـ 3. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۱۱ ـ 3. انكار حديث

  1. الكافي عن محمّد بن الرَّيّان: كَتَبتُ إِلَى العَسكَرِيِّ عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، رُوِيَ لَنا أن لَيسَ لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مِنَ الدُّنيا إِلّا الخُمُسُ.

فَجاءَ الجَوابُ: إِنَّ الدُّنيا وَ ما عَلَيها لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۹۸۸]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن ريّان [۹۸۹] -: به عسكرى (امام هادى) علیه‌السلام نوشتم: فدايت گردم! براى ما روايت شده كه براى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نصيبى از دنيا، جز خمس نيست.

جواب آمد: «دنيا و هر آنچه بر آن است، براى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است».

  1. تهذيب الأحكام عن حفص الجوهري: صَلّیٰ بِنا أبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بنُ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام صَلاةَ المَغرِبِ، فَسَجَدَ سَجدَةَ الشُّكرِ بَعدَ السّابِعَةِ،[۹۹۰] فَقُلتُ لَهُ: كانَ آباؤُكَ يَسجُدونَ بَعدَ الثَّلاثَةِ؟!

فَقالَ: ما كانَ أحَدٌ مِن آبائي يَسجُدُ إِلّا بَعدَ السَّبعَةِ.[۹۹۱]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از حَفص جوهرى -: امام هادى علیه‌السلام نماز مغرب را با ما خواند و پس از هفت ركعت (نماز مغرب و چهار ركعت نافلۀ آن)، سجدۀ شكر كرد. به او گفتم: پدرانت، پس از سه ركعت [نماز مغرب]، سجده مىكردند!

امام علیه‌السلام فرمود: «هيچ يک از پدرانم جز پس از هفت ركعت، سجده نكردند».

۶ / ۱۱ ـ 4. تَصحيحُ الحَديثِ

۶ / ۱۱ ـ 4. تصحيح حديث

  1. الكافي عن عليّ بن مهزيار: قَرَأتُ في كِتابِ عَبدِ اللهِ بنِ مُحَمَّدٍ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، رَویٰ زُرارَةُ عَن أبي جَعفَرٍ وَ أَبي عَبدِ اللهِ - صَلَواتُ اللهِ عَلَيهِما - فِي الخَمرِ يُصيبُ ثَوبَ الرَّجُلِ أنَّهُما قالا: «لا بَأسَ بِأَن يُصَلِّيَ فيهِ، إِنَّما حُرِّمَ شُربُها»، وَ رَویٰ غَيرُ زُرارَةَ عَن أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام أنَّهُ قالَ: «إِذا أصابَ ثَوبَكَ خَمرٌ أو نَبيذٌ - يَعني المُسكِرَ - فَاغسِلهُ إِن عَرَفتَ مَوضِعَهُ، وَ إِن لَم تَعرِف مَوضِعَهُ فَاغسِلهُ كُلَّهُ، وَ إِن صَلَّيتَ فيهِ فَأَعِد صَلاتَكَ»، فَأَعلِمني ما آخُذُ بِهِ؟

فَوَقَّعَ بِخَطِّهِ عليه‌السلام: خُذ بِقَولِ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام.[۹۹۲]

  1. الكافى - به نقل از على بن مهزيار -: در نامۀ عبد اللّٰهبن محمّد به ابو الحسن (امام هادى) علیه‌السلام چنين خواندم: فدايت گردم! زُراره، از امام باقر و امام صادق - که درودهاى خدا بر ايشان باد - در بارۀ ريخته شدن شراب به لباس روايت كرده است كه آنها فرمودهاند: «اشكال ندارد که با آن [لباس] نماز بخواند. تنها نوشيدن آن حرام شده است»؛ ولی غير زُراره از امام صادق علیه‌السلام روايت كرده كه فرمود: «وقتى به لباست شراب يا نبيذ - يعنى مست كننده - ريخت، اگر جاى آن را مىدانى، بشوى و اگر نمىدانى، همۀ لباس را بشوى و اگر در آن نماز خواندهاى، نمازت را دوباره بخوان». به من بفرما كه كدام روايت را بر گيرم؟

امام علیه‌السلام با خطّ خودش نوشت: «سخن صادق علیه‌السلام [در كلام اخير] را بر گير».

۶ / ۱۲: عَرضُ الحَديثِ عَلَى الإمامِ العَسكَرِيِّ عليه‌السلام

۶ / ۱۲: عرضۀ حديث بر امام عسكرى علیه‌السلام

۶ / ۱۲ ـ 1: تَأييدُ الحديثِ

۶ / ۱۲ ـ 1: تأييد حديث

  1. رجال الكشّي عن بورَق البوشَنجاني: خَرَجتُ إِلیٰ سُرَّ مَن رَأیٰ وَ مَعِيَ كِتابُ يَومٍ و لَيلَةٍ، فَدَخَلتُ عَلیٰ أبي مُحَمَّدٍ عليه‌السلام و أَرَيتُهُ ذٰلِكَ الكِتابَ، فَقُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ، إِن رَأَيتَ أن تَنظُرَ فيهِ.

فَلَمّا نَظَرَ فيهِ وَ تَصَفَّحَهُ وَرَقَةً وَرَقَةً، قالَ: هٰذا صَحيحٌ يَنبَغي أن يُعمَلَ بِهِ.[۹۹۳]

  1. رجال الكشّى - به نقل از بورق بوشَنجانى -: به سوى سامرّا رفتم و كتاب يوم و ليلة [نوشتۀ يونس بن عبد الرحمان] همراهم بود. نزد امام حسن عسكرى علیه‌السلام رفتم و آن كتاب را به ايشان نشان دادم و گفتم: فدايت شوم! اگر صلاح مىبينى، آن را بنگر.

امام علیه‌السلام هنگامى كه آن را نگريست و ورق ورق آن را ملاحظه نمود، فرمود: «اين، صحيح است و شايسته است به آن، عمل شود».

  1. رجال النجاشي عن أبي العبّاس بن نوح عن الصفواني عن الحسن بن محمّد بن الوَجناء: كَتَبنا إِلیٰ أبي مُحَمَّدٍ عليه‌السلام نَسأَلُهُ أن يَكتُبَ أو يُخرِجَ إِلَينا كِتاباً نَعمَلُ بِهِ. فَأَخرَجَ إِلَينا كِتابَ عَمَلٍ.

قالَ الصَّفوانِيُّ: نَسَختُهُ، فَقابَلَ بِهِ كِتابَ ابنِ خانِبَةَ زِيادَةَ حُروفٍ أو نُقصانَ حُروفٍ يَسيرَةٍ.[۹۹۴]

  1. رجال النجاشى - به نقل از ابو عبّاس بن نوح، از صفوانى، از حسن بن محمّد بن وجنا -: به امام عسكرى علیه‌السلام نامه نوشتيم و از ايشان خواستيم كه براى ما چيزى بنويسد يا كتابى بفرستد كه به آن، عمل كنيم. امام علیه‌السلام كتاب عملُ [يَومٍ و لَيلَةٍ] را براى ما فرستاد.

صفوانى مىگويد: از آن، استنساخ كردم و با كتاب ابن خانبه مقابله شد، چند حرف اندک، كم و بيش داشت.

  1. رجال النجاشي عن داوود بن قاسم الجعفري: عَرَضتُ عَلیٰ أبي مُحَمَّدٍ صاحِبِ العَسكَرِ عليه‌السلام كِتابَ يَومٍ و لَيلَةٍ لِيونُسَ، فَقالَ لي: تَصنيفُ مَن هٰذا؟

فَقُلتُ: تَصنيفُ يونُسَ مَولیٰ آلِ يَقطينٍ.

فَقالَ: أعطاهُ اللهُ بِكُلِّ حَرفٍ نوراً يَومَ القِيامَةِ.[۹۹۵]

  1. رجال النجاشى - به نقل از داوود بن قاسم جعفرى -: كتاب يوم و ليلة، نوشتۀ يونس [بن عبد الرحمان] را بر امام حسن عسكرى علیه‌السلام عرضه كردم. به من فرمود: «اين، نوشتۀ كيست؟».

گفتم: نوشتۀ يونس، وابستۀ آل يقطين است.

فرمود: «خداوند، در برابر هر حرف آن، روز قيامت، نورى به او عطا كند!».

۶ / ۱۲ ـ 2. تَبيينُ الحَديثِ

۶ / ۱۲ ـ 2. تبيين حديث

  1. الكافي عن إسحاق بن محمّد النَّخَعي: سَأَلَ الفَهفَكِيُّ أبا مُحَمَّدٍ عليه‌السلام: ما بالُ المَرأَةِ المِسكينَةِ الضَّعيفَةِ تَأخُذُ سَهماً واحِداً، وَ يَأخُذُ الرَّجُلُ سَهمَينِ؟

فَقالَ أبو مُحَمَّدٍ عليه‌السلام: إِنَّ المَرأَةَ لَيسَ عَلَيها جِهادٌ وَ لا نَفَقَةٌ، وَ لا عَلَيها مَعقُلَةٌ[۹۹۶]، إِنَّما ذٰلِكَ عَلَى الرِّجالِ.

فَقُلتُ في نَفسي: قَد كانَ قيلَ لي: إِنَّ ابنَ أبِي العَوجاءِ سَأَلَ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن هٰذِهِ المَسأَلَةِ فَأَجابَهُ بِهٰذَا الجَوابِ. فَأَقبَلَ أبو مُحَمَّدٍ عليه‌السلام عَلَيَّ فَقالَ: نَعَم، هٰذِهِ المَسأَلَةُ مَسأَلَةُ ابنِ أبِي العَوجاءِ، وَ الجَوابُ مِنّا واحِدٌ إِذا كانَ مَعنَى المَسأَلَةِ واحِداً، جَریٰ لآخِرِنا ما جَریٰ لِأَوَّلِنا، وَ أَوَّلُنا وَ آخِرُنا فِي العِلمِ سَواءٌ، وَ لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ أَميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام فَضلُهُما.[۹۹۷]

  1. الكافى - به نقل از اسحاق بن محمّد نَخَعى -: فَهفَكى از امام حسن عسكرى علیه‌السلام پرسيد: چگونه است كه زن بينواى ضعيف، يک سهم مىگيرد و مرد، دو سهم؟

امام عسكرى علیه‌السلام فرمود: «زن، وظيفۀ جهاد [جانى و مالى]، نفقه و هزينۀ خانواده را دادن و پرداخت ديۀ قتل خطاى خويشان را ندارد. اينها، تنها به عهدۀ مردان است».

با خود گفتم: به من گفته شده كه ابن ابى العوجا، اين مسئله را از امام صادق علیه‌السلام پرسيده و او همين پاسخ را به وی داده است. امام عسكرى علیه‌السلام به من رو كرد و فرمود: «آرى. اين، همان سؤال ابن ابى العوجاست و پاسخ ما، هنگامى كه معناى سؤال يكى باشد، يكسان است. آنچه براى آخرين [نفر] ما جريان دارد، براى اوّلىِ ما نيز جارى است. اوّل و آخر ما در علم، يكساناند و پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و امير مؤمنان علیه‌السلام، برترى خود را دارند».

۶ / ۱۲ ـ 3. تَصحيحُ الحَديثِ

۶ / ۱۲ ـ 3. تصحيح حديث

  1. تهذيب الأحكام عن محمّد بن الحسن الصفّار: كَتَبتُ إِلیٰ أبي مُحَمَّدٍ عليه‌السلام أسأَلُهُ عَنِ الوَقفِ الَّذي يَصِحُّ كَيفَ هُوَ؟ فَقَد رُوِيَ أنَّ الوَقفَ إِذا كانَ غَيرَ مُوَقَّتٍ فَهُوَ باطِلٌ مَردودٌ عَلَى الوَرَثَةِ، وَ إِذا كانَ مُوَقَّتاً فَهُوَ صَحيحٌ مُمضیٰ؛ قالَ قَومٌ: إِنَّ المُوَقَّتَ هُوَ الَّذي يُذكَرُ فيهِ أنَّهُ وَقفٌ عَلیٰ فُلانٍ وَ عَقِبِهِ، فَإِذَا انقَرَضوا فَهُوَ لِلفُقَراءِ وَ المَساكينِ إِلیٰ أن يَرِثَ اللهُ الأَرضَ وَ مَن عَلَيها. قالَ: وَ قالَ آخَرونَ: هٰذا مُوَقَّتٌ إِذا ذُكِرَ أنَّهُ لِفُلانٍ وَ عَقِبِهِ ما بَقوا، وَ لَم يُذكَر في آخِرِهِ لِلفُقَراءِ وَ المَساكينِ إِلیٰ أن يَرِثَ اللهُ الأَرضَ وَ مَن عَلَيها، وَ الَّذي هُوَ غَيرُ مُوَقَّتٍ أن يَقولَ: هٰذا وَقفٌ، وَ لَم يَذكُر أحَداً! فَمَا الَّذي يَصِحُّ مِن ذٰلِكَ وَ مَا الَّذي يَبطُلُ؟

فَوَقَّعَ عليه‌السلام: «الوُقوفُ بِحَسَبِ ما يوقِفُها إِن شاءَ اللهُ».[۹۹۸]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از محمّد بن حسن صفّار -: به امام حسن عسكرى علیه‌السلام نامه نوشتم و از او در بارۀ چگونگى وقف صحيح، سؤال كردم؛ زيرا روايت شده كه وقف، اگر معيّن نباشد، باطل است و به وارثان، باز گردانده مىشود، امّا اگر معيّن باشد، صحيح و جارى است. گروهى مىگويند: وقف معيّن، وقفى است كه در وقفنامهاش ذكر شده كه آن، وقف فلانى و فرزندان او پس از وى است و چون نسلشان منقرض شد، از آنِ فقيران و بينوايان است تا آن گاه كه خداوند، زمين و هر كس را كه روى آن است، ارث ببرد. گروهى ديگر مىگويند: وقف معيّن، يعنى در آن ذكر شود كه آن، براى فلانى و نسل پس از وى است تا آن گاه كه باقى بمانند و ديگر در آخر آن ذكر نكند كه پس از انقراض نسل، از آنِ فقيران و بينوايان است تا آن گاه كه خداوند، زمين و هر كس را كه روى آن است، ارث ببرد، و وقف غير معيّن، اين است كه بگويد: «اين، وقف است» و كسى را ذكر نكند. كدام يک از اين وقفها صحيح و كدام باطل است؟

امام علیه‌السلام نوشت: «وقفها [همه درست و] مطابق با همان است كه واقف، وقف مىكند، إن شاء اللّٰه».

۶ / ۱۲ ـ 4. إنكارُ الحَديثِ

۶ / ۱۲ ـ 4. انكار حديث

  1. تهذيب الأحكام عن أحمد بن محمّد بن مطهّر: كَتَبتُ إِلیٰ أبي مُحَمَّدٍ عليه‌السلام: إِنَّ رَجُلاً رَویٰ عَن آبائِكَ عليه‌السلام أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله ما كانَ يَزيدُ مِنَ الصَّلاةِ في شَهرِ رَمَضانَ عَلیٰ ما كانَ يُصَلّيهِ في سائِرِ الأَيّامِ.

فَوَقَّعَ عليه‌السلام:«كَذَبَ، فَضَّ اللهُ فاهُ! صَلِّ في كُلِّ لَيلَةٍ مِن شَهرِ رَمَضانَ عِشرينَ رَكعَةً إِلیٰ عِشرينَ مِنَ الشَّهرِ، وَ صَلِّ لَيلَةَ إِحدیٰ وَ عِشرينَ مِئَةَ رَكعَةٍ، وَ صَلِّ لَيلَةَ ثَلاثٍ وَ عِشرينَ مِئَةَ رَكعَةٍ، وَ صَلِّ في كُلِّ لَيلَةٍ مِنَ العَشرِ الأَواخِرِ ثَلاثينَ رَكعَةً».[۹۹۹]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از احمد بن محمّد بن مطهّر -: به امام حسن عسكرى علیه‌السلام نوشتم كه فردى از پدرانت علیهم‌السلام روايت كرده است كه: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در ماه مبارک رمضان، افزون بر ديگر روزها نماز نمىخواند.

امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: «دروغ گفته است. خدا، دهانش را خُرد كند! در هر شب از ماه رمضان، بيست ركعت نماز بگزار تا بيستم ماه و در شب بيست و يكم، صد ركعت و در شب بيست و سوم نيز صد ركعت نماز بگزار و در هر يک از ده شب آخر، سى ركعت نماز بخوان».

۶ / ۱۳: عَرضُ الحَديثِ عَلیٰ الإمام المهديّ عليه‌السلام

۶ / ۱۳: عرضۀ حديث بر امام مهدی علیه‌السلام

  1. الغيبة للطوسي عن محمّد بن صالح الهَمداني: كَتَبتُ إِلیٰ صاحِبِ الزَّمانِ عليه‌السلام: إِنَّ أهلَ بَيتي يُؤذُونّي وَ يُقَرِّعُونّي[۱۰۰۰] بِالحَديثِ الَّذي رُوِيَ عَن آبائِكَ عليهم‌السلام أنَّهُم قالوا: «خُدّامُنا وَ قُوّامُنا شِرارُ خَلقِ اللهِ»!

فَكَتَبَ: «وَيحَكُم! ما تَقرَؤونَ ما قالَ اللهُ تَعالیٰ: (وَ جَعَلنَا بَينَهُم وَ بَينَ ٱلقُرَى ٱلَّتِى بَـٰرَكنَا فِيهَا قُرًى ظَاهِرَةً)[۱۰۰۱]؟! فَنَحنُ وَاللهِ القُرَى الَّتي بارَكَ اللهُ فيها، وَ أَنتُمُ القُرَى الظّاهِرَةُ».[۱۰۰۲]

  1. الغيبة، طوسى - به نقل از محمّد بن صالح هَمدانى -: به صاحب الزمان علیه‌السلام نوشتم: خاندانم، مرا با حديثى كه از پدرانت علیهم‌السلام نقل شده - كه گفتهاند: «كارگزاران و خادمان ما، بدترينِ خلق خدا هستند» - آزار مىدهند و سرزنش مىكنند.

امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: «واى بر شما! آيا نخواندهايد آنچه را خداى متعال فرموده است: (و ميان آنان و آبادىهايى كه مباركشان كردهايم، آبادىهايى آشكار، قرار داديم)؟! به خدا سوگند، ما آبادىهايى هستيم كه خدا، آنها را مبارک كرده است و شما، آن آبادىهاى آشكار هستيد.

  1. الغيبة للطوسي عن محمّد بن أحمد بن داوود القمّي: وَجَدتُ بِخَطِّ أحمَدَ بنِ إِبراهيمَ النَّوبَختِيِّ وَ إِملاءِ أبِي القاسِمِ الحُسَينِ بنِ روحٍ۲ عَلیٰ ظَهرِ كِتابٍ فيهِ جَواباتٌ وَ مَسائِلُ أُنفِذَت مِن قُمَّ يُسأَلُ عَنها: هَل هِيَ جَواباتُ الفَقيهِ عليه‌السلام أو جَواباتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ الشَّلمَغانِيِّ؟ لِأَنَّهُ حُكِيَ عَنهُ أنَّهُ قالَ: هٰذِهِ المَسائِلُ أنَا أجَبتُ عَنها.

فَكَتَبَ إِلَيهِم عَلیٰ ظَهرِ كِتابِهِم: «بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ، قَد وَقَفنا عَلیٰ هٰذِهِ الرُّقعَةِ وَ ما تَضَمَّنَتهُ، فَجَميعُهُ جَوابُنا عَنِ المَسائِلِ، وَ لا مَدخَلَ لِلمَخذولِ الضّالِّ المُضِلِّ المَعروفِ بِالعَزاقِرِيِّ - لَعَنَهُ اللهُ - في حَرفٍ مِنهُ، وَ قَد كانَت أشياءُ خَرَجَت إِلَيكُم عَلیٰ يَدَي أحمَدَ بنِ بِلالٍ[۱۰۰۳] وَ غَيرِهِ مِن نُظَرائِهِ، وَ كانَ مِنِ ارتِدادِهِم عَنِ الإِسلامِ مِثلُ ما كانَ مِن هٰذا، عَلَيهِم لَعنَةُ اللهِ وَ غَضَبُهُ».

فَاستَثبَتُّ[۱۰۰۴] قَديماً في ذٰلِكَ، فَخَرَجَ الجَوابُ: أَلا مَنِ استَثبَتَ فَإِنَّهُ لا ضَرَرَ في خُروجِ ما خَرَجَ عَلیٰ أيديهِم وَ أَنَّ ذٰلِكَ صَحيحٌ[۱۰۰۵].[۱۰۰۶]

  1. الغيبة، طوسى - به نقل از محمّد بن احمد بن داوود قمّى -: من، پاسخ ابو القاسم حسين بن روح را ديدم كه به احمد بن ابراهيم نوبختى املا كرده و او با خطّ خود بر پشت نوشتهاى ثبت كرده بود. نوشتهاى كه از قم آمده و سؤالهايى در آن بود و از جمله پرسيده بودند: آيا آن جوابها، پاسخهاى فقيه (امام مهدی) علیه‌السلام است يا پاسخهاى محمّد بن على شلمغانى؟ زيرا از او نقل شده است كه: من، اين سؤالها را پاسخ دادهام.

امام علیه‌السلام در پشت نگاشتۀ آنان نوشته بود: «به نام خداوند مهرگستر مهربان. از اين نوشته و محتواى آن، آگاه شديم. همۀ آن، پاسخ ما به سؤالهاست و يک حرف آن هم از آن [شلمغانىِ] وا نهادۀ گمراه گمراه كننده، معروف به عزاقرى - که خدا لعنتش كند - نيست و پيشتر نيز چيزهايى به دست احمد بن بلال [۱۰۰۷] و ديگر همتايانش به سوى شما آمده بود كه آنها هم مانند همين شلمغانى عزاقرى، از اسلام بيرون رفتهاند. نفرين و خشم خدا بر آنان باد!».

در گذشته، از صحّت و سقم اين مسئله جستجو شده و در پاسخ جستجو كننده[۱۰۰۸] آمده بود: «در آنچه به دست اينها بيرون مىآيد، زيانى نيست و آن مطالب صحيح اند».

  1. الغيبة للطوسي - في ذِكرِ مَسائِلِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللهِ بنِ جَعفَرٍ الحِميَرِيِ كَتَبَها لِصاحِبِ الأَمرِ عليه‌السلام -: فَرُوِيَ لَنا عَنِ العالِمِ عليه‌السلام أنَّهُ سُئِلَ عَن إِمامِ قَومٍ صَلّیٰ بِهِم بَعضَ صَلاتِهِم وَ حَدَثَت عَلَيهِ حادِثَةٌ، كَيفَ يَعمَلُ مَن خَلفَهُ؟ فَقالَ: «يُؤَخَّرُ وَ يُقَدَّمُ بَعضُهُم، وَ يُتِمُّ صَلاتَهُم، وَ يَغتَسِلُ مَن مَسَّهُ».

التَّوقيعُ: «لَيسَ عَلیٰ مَن نَحّاهُ إِلّا غَسلُ اليَدِ، وَ إِذا لَم تَحدُث حادِثَةٌ تَقطَعُ الصَّلاةَ تَمَّمَ صَلاتَهُ مَعَ القَومِ».

و رُوِيَ عَنِ العالِمِ عليه‌السلام: «أنَّ مَن مَسَّ مَيِّتاً بِحَرارَتِهِ غَسَلَ يَدَيهِ، وَ مَن مَسَّهُ وَ قَد بَرَدَ فَعَلَيهِ الغُسلُ»، وَ هٰذَا الإِمامُ في هٰذِهِ الحالَةِ لا يَكونُ مَسُّهُ إِلّا بِحَرارَتِهِ، وَ العَمَلُ مِن ذٰلِكَ عَلیٰ ما هُوَ، وَ لَعَلَّهُ يُنَحّيهِ بِثِيابِهِ وَ لا يَمَسُّهُ، فَكَيفَ يَجِبُ عَلَيهِ الغُسلُ؟

التَّوقيعُ: «إِذا مَسَّهُ عَلیٰ هٰذِهِ الحالَةِ لَم يَكُن عَلَيهِ إِلّا غَسلُ يَدِهِ».

... وَ رُوِيَ في ثَوابِ القُرآنِ فِي الفَرائِضِ وَ غَيرِها: أنَّ العالِمَ عليه‌السلام قالَ: «عَجَباً لِمَن لَم يَقرَأ في صَلاتِهِ "إِنَّا أنزَلنَاهُ فِى لَيلَةِ ٱلقَدرِ " كَيفَ تُقبَلُ صَلاتُهُ؟»، وَ رُوِيَ: «ما زَكَت صَلاةٌ لَم يُقرَأ فيها بـِ" قُل هُوَ ٱللهُ أحَدٌ"»، وَ رُوِيَ: «أنَّ مَن قَرَأَ في فَرائِضِهِ الهُمَزَةَ أُعطِيَ مِنَ الدُّنيا[۱۰۰۹]»، فَهَل يَجوزُ أن يَقرَأَ «الهُمَزَةَ» وَ يَدَعَ هٰذِهِ السُّوَرَ الَّتي ذَكَرناها، مَعَ ما قَد رُوِيَ أنَّهُ لا تُقبَلُ صَلاةٌ وَ لا تَزكو إِلّا بِهِما؟

التَّوقيعُ: «الثَّوابُ فِي السُّوَرِ عَلیٰ ما قَد رُوِيَ، وَ إِذا تَرَكَ سورَةً مِمّا فيهَا الثَّوابُ، وَ قَرَأَ "قُل هُوَ اللهُ أحَدٌ" وَ "إِنّا أنزَلناهُ" لِفَضلِهِما، أُعطِيَ ثَوابَ ما قَرَأَ وَ ثَوابَ السّورَةِ الَّتي تَرَكَ، وَ يَجوزُ أن يَقرَأَ غَيرَ هاتَينِ السّورَتَينِ وَ تَكونُ صَلاتُهُ تامَّةً، وَ لٰكِن يَكونُ قَد تَرَكَ الفَضلَ.[۱۰۱۰]

  1. الغيبة، طوسى - در بیان سؤالهاى محمّد بن عبد اللّٰهبن جعفر حِميَرى كه به امام مهدی علیه‌السلام نوشته بود -: [سؤال:] براى ما از عالِم (امام) علیه‌السلام روايت شده كه از او در بارۀ امام جماعتى پرسيدهاند كه بخشى از نماز را با جماعت خوانده و پيشامدى [مرگبار مانند سكته] برايش پيش مىآيد. نمازگزارانِ پشتِ سر او، چه كنند؟ و او فرموده است: «امام را عقب مىكشند و يكى از همان نمازگزاران، جلوتر مىآيد و نمازشان را به پايان مىبرند و آن كسى كه دست به پيكر امام جماعت زده است، غسل مىكند».

توقيع: «بر كسى كه امام جماعتِ فوت شده را دور كرده، جز شُستن دست، چيزى واجب نيست و اگر پيشامدى رخ دهد كه به قطع نماز نينجامد، امام [جماعتِ دوم]، نمازش را با نمازگزاران، ادامه مىدهد و به پايان مىرساند».

[سؤال:] و از عالِم علیه‌السلام روايت شده است: «هر كس به مُردهاى دست بزند كه هنوز بدنش گرم است، دستش را بايد بشويد و هر كس پس از سرد شدن، با او تماس بيابد، بايد غسل كند» و اين امام جماعت، در اين حالت [كه تازه مُرده است]، هنوز بدنش گرم است. پس كسى كه به او دست مىزند، چه حكمى دارد؟ و شايد او را با لباسش بگيرد و دور كند و با بدن او تماس نيابد. پس چگونه غسل بر او واجب مىشود؟

توقيع: «اگر در اين حالت، او را مس كند، جز شستن دستش، چيزى بر او واجب نيست».

... [سؤال:] روايت شده است كه در بارۀ ثواب قرائت قرآن در نمازهاى واجب و غير آن، عالِم علیه‌السلام گفته است: «شگفت از كسى كه سورۀ قدر را در نمازش نمىخواند، چگونه نمازش پذيرفته مىشود!» و روايت شده: «نمازى كه سورۀ توحيد در آن خوانده نمىشود، بالنده [و بالا رونده] نيست» و روايت شده: «هر كس سورۀ هُمَزه را در نمازهاى واجبش بخواند، از دنيا به او داده مىشود[۱۰۱۱]». پس آيا رواست كه سورۀ هُمَزه را بخواند و اين سورههايى را كه ذكر كرديم، وا نهد، با توجّه به حديثى كه مىگويد: «نماز، جز با اين دو سوره (قدر و توحيد) پذيرفته و بالنده نمىشود»؟

توقيع: «ثواب سورهها، همان گونه است كه روايت شده و چون سورهاى را كه ثواب دارد، نخواند و توحيد و قدر را به جهت فضيلتشان بخواند، ثواب قرائت همين دو و نيز ثواب قرائت سورهاى كه نخوانده، به او داده مىشود و جايز است كه غير اين دو سوره را بخواند و نمازش هم كامل است؛ امّا فزونى [ثواب] و نماز برتر را رها كرده است».

۶ / ۱۴: عَرضُ الحَديثِ عَلیٰ أصحابِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله و أصحابِ الأَئِمَّةِ عليهم‌السلام

۶ / ۱۴: عرضۀ حديث بر یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران امامان علیهم‌السلام

  1. الكافي عن عمر بن أُذَينة: قُلتُ لِزُرارَةَ: إِنّي سَمِعتُ مُحَمَّدَ بنَ مُسلِمٍ وَ بُكَيراً يَروِيانِ عَن أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام في زَوجٍ وَ أَبَوَينِ وَ ابنَةٍ: فَلِلزَّوجِ الرُّبُعُ ثَلاثَةُ أسهُمٍ مِنِ اثنَي عَشَرَ سَهماً، وَ لِلأَبَوَينِ السُّدُسانِ أربَعَةُ أسهُمٍ مِنِ اثنَي عَشَرَ سَهماً، وَ بَقِيَ خَمسَةُ أسهُمٍ فَهُوَ لِلاِبنَةِ؛ لِأَنّها لَو كانَت ذَكَراً لَم يَكُن لَها غَيرُ خَمسَةٍ مِنِ اثنَي عَشَرَ سَهماً، وَ إِن كانَتَا اثنَتَينِ فَلَهُما خَمسَةٌ مِنِ اثنَي عَشَرَ سَهماً؛ لِأَ نَّهُما لَو كانا ذَكَرَينِ لَم يَكُن لَهُما غَيرُ ما بَقِيَ: خَمسَةٌ مِنِ اثنَي عَشَرَ.

قالَ زُرارَةُ: هٰذا هُوَ الحَقُّ، إِذا أرَدتَ أن تُلقِيَ العَولَ فَتَجعَلَ الفَريضَةَ لا تَعولُ فَإِنَّما يَدخُلُ النُّقصانُ عَلَى الَّذينَ لَهُمُ الزِّيادَةُ مِنَ الوَلَدِ وَ الأَخَواتِ مِنَ الأَبِ وَ الأُمِّ، فَأَمَّا الزَّوجُ وَ الإِخوَةُ لِلأُمِّ فَإِنَّهُم لا يُنقَصونَ مِمّا سَمَّى اللهُ لَهُم شَيئاً.[۱۰۱۲]

  1. الكافى - به نقل از عمر بن اُذَينه -: به زُراره گفتم: شنيدم كه محمّد بن مسلم و بُكَير از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ شوهر و پدر و مادر و دختر [وارث فرد متوفّا] روايت كردهاند كه شوهر، يکچهارم، يعنى سه سهم از دوازده سهم و پدر و مادر، دو ششم، يعنى چهار سهم از دوازده سهم را دارند و پنج سهم باقى مانده، از آنِ دختر است؛ زيرا اگر او پسر بود، جز پنج سهم از دوازده تا، حقّ ديگرى نداشت؛ امّا اگر دو دختر بودند، پنج سهم از دوازده سهم را دارند؛ زيرا آن دو اگر پسر بودند، غير از آنچه باقى مانده - يعنى پنج سهم از دوازده سهم - نداشتند.

زُراره گفت: اين، حق است. هنگامى كه خواستى زيادۀ سهام [و تقسيم به روش معمول] را كنار بيفكنى، سهم اضافى را بر فريضه و سهم معيّن شده، بار نمىكنى. نقصان، تنها بر كسانى وارد مىشود كه سهم آنان، افزون بر فرائض است [و سهم تعيين شده] ندارند، مانند فرزندان و خواهران از يک پدر و مادر؛ امّا در بارۀ شوهر و برادران مادرى، چيزى از سهمى كه برايشان تعيين شده است، كم نمىشود.

  1. الغيبة للطوسي عن الحسين بن أحمد الحامدي البزّاز - وَ كانَ شَيخاً مَستوراً ـ: سَمِعتُ روحَ بنَ أبِي القاسِمِ بنِ روحٍ يَقولُ: لَمّا عَمِلَ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ الشَّلمَغانِيُّ كِتابَ التَّكليفِ، قالَ الشَّيخُ - يَعني أبَا القاسِمِ-: اُطلُبوهُ إِلَيَّ لِأَنظُرَهُ، فَجاؤوا بِهِ فَقَرَأَهُ مِن أوَّلِهِ إِلیٰ آخِرِهِ، فَقالَ: ما فيهِ شَيءٌ إِلّا وَ قَد رُوِيَ عَنِ الأَئِمَّةِ، إِلّا مَوضِعَينِ أو ثَلاثَةً فَإِنَّهُ كَذَبَ عَلَيهِم في رِوايَتِها لَعَنَهُ اللهُ.[۱۰۱۳]

 

  1. الغيبة، طوسى - به نقل از حسين بن احمد حامدى بزّاز كه پيرمردى گمنام بود -: شنيدم روح بن ابو القاسم بن روح مىگويد: هنگامى كه محمّد بن على شلمغانى، كتاب التكليف را تدوين كرد، شيخ [ابو القاسم حسين بن روح] - که خدا از او خشنود باد - گفت: آن را براى من بجوييد تا به آن بنگرم. آن را آوردند و او آن را از آغاز تا پايانش خواند و سپس گفت: مشكلى در آن نيست و از امامان، روايت نقل كرده است، مگر دو يا سه جا كه آنها را به دروغ به امامان نسبت داده است. خدا لعنتش كند!

 

  1. الغيبة للطوسي عن سلامة بن محمّد: أنفَذَ الشَّيخُ الحُسَينُ بنُ روحٍ۲ كِتابَ التَّأديبِ إِلیٰ قُمَّ، وَ كَتَبَ إِلیٰ جَماعَةِ الفُقَهاءِ بِها وَ قالَ لَهُم: اُنظُروا في هٰذَا الكِتابِ وَ انظُروا فيهِ شَيءٌ يُخالِفُكُم؟ فَكَتَبوا إِلَيهِ: إِنَّهُ كُلَّهُ صَحيحٌ، وَ ما فيهِ شَيءٌ يُخالِفُ إِلّا قَولُهُ فِي الصّاعِ فِي الفِطرَةِ نِصفُ صاعٍ مِن طَعامٍ، وَ الطَّعامُ عِندَنا - مِثلُ الشَّعيرِ - مِن كُلِّ واحِدٍ صاعٌ.[۱۰۱۴]

 

  1. الغيبة، طوسى - به نقل از سلامة بن محمّد -: شيخ حسين بن روح - که خدا از او خشنود باد - كتاب التأديب را به قم فرستاد و به جماعت فقيهان آنجا، نامه نوشت و به آنان گفت: به اين نوشته بنگريد و ببينيد چيزى در آن هست كه با نظر شما مخالف باشد.

آنان به او نوشتند: همۀ آن، صحيح است و چيز مخالفى ندارد، مگر گفتهاش در زكات فطره كه آن را نيم صاع خوراک دانسته است؛ ولى نزد ما يک صاع خوراک (مانند جو) براى هر نفر است.

پژوهشى در بارۀ عرضۀ حديث[۱۰۱۵]

عرضۀ احاديث بر قرآن، عقل و سنّت قطعى، يا نسبتسنجى آنها با واقعيتهاى خارجى و تاريخى، بخشى از تبيين و نقد حديث بوده است. بخش ديگر، عرضۀ حديث بر امامان و عالمان دينى است؛ تلاشى متفاوت با «عرض الحديث» که به معناى مقابله و نسخهخوانى بوده و ميان استاد و شاگرد، رواج داشته است. اگر چه مقابلۀ نسخهها نيز کوششى براى زدودن افزودهها و اصلاح کاستىها بوده است، امّا روش مورد نظر ما، ارائۀ حديث يا مجموعههاى حديثى بر امامان علیهم‌السلام يا اصحاب بزرگ و معتمَدشان، برای به دست آوردن تأييد و تبيين امام علیه‌السلام، يا رسیدن به فهم برترى از حديث و يا دستاوردى ديگر بوده است.[۱۰۱۶]

زمينههاى عرضه

جريان عرضۀ حديث، مانند ديگر جريانهاى فکرى، در بسترى از نيازها و وضعيت علمى، اجتماعى و سياسى، شکل گرفته است که به برخى اشاره مىشود:

۱. متن‌محور بودن: منبع اصلى براى فهم معارف اسلام و دستيابى به تکاليف شرعى، متن قرآن و حديث است. اين جايگاه، اقتضا دارد که به صدور، صحّت و دلالت منابع متنى خود، اطمينان داشته باشيم. قرآن، منبع اصلى و بدون تصحيف و تحريف، در اختيار همه است؛ ولى حديث به عنوان حکایتگر سنّت، گونهاى کوشش بشر و نيازمند بررسى است. از اين منظر، عرضۀ حديث و دستيابى به نظر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امام علیه‌السلام در بارۀ آن، ضرور جلوه مىکند و نقش جريان عرضه در شکلگيرى معارف اسلامى و پاسدارى از حريم حديث، روشن مىشود.

۲. آسيبهاى نقل حديث: نقل حديث، گاه دستخوش آسيبهايى گشت که تعامل با آن را مشکل ساخت. راويان و محدّثان کوشيدند با عرضۀ اين نقلها بر امامان علیهم‌السلام، آسيبهاى دامنگير حديث را بزُدايند. بسيارى از اين آسيبها، اکنون روشن و گردآورى شدهاند.[۱۰۱۷]

۳. پيدايش و گسترش احاديث ساختگى: تقدّس و حجّيت حديث، موجب شد تا برخى سودجويان، به جعل حديث، اقدام کنند. اين جريان، در دوره اُمَويان گسترش يافت و به سبب آلوده کردن فضاى علمى، زمينۀ رويارويى امامان و راويان ايشان را فراهم آورد. جريان عرضۀ حديث، بخش مهمّى از اين رويارويى است، هر چند محدود به آن نماند و دستاوردهاى ديگرى نيز به ارمغان آورد.

۴. ابهام در برخى روايات: جدا شدن قرينههاى مقامى و سياقى کلام، گاه به ابهام سخن مىانجامد. همچنين تفاوت سطح معرفتى مخاطب کلام امام و حديثپژوهان بعدى، مىتواند ابهامآفرين باشد. افزون بر اين، درايت و فهم عميق حديث، سفارش ائمّه علیهم‌السلام و نياز اصلى فقيهان و دیگر ژرفنگران وادى معارف است.[۱۰۱۸] رجوع به خبرگان در اين علم، بويژه امامان، شيوۀ رهروان حقيقت بوده است.

۵. اختلاف روايات: اختلاف روايات، علل گوناگونى دارد؛ امّا علّت اختلاف - هر چه بود -، موجب اشکال در فهم و اعتراض و طعنۀ ديگران بر شيعيان شد. راويان، براى فهم و پاسخگويى، به عرضۀ احاديث بر امامان و حلّ تعارض و اختلاف پرداختند.

۶. در دسترس بودن امامان علیهم‌السلام (اوصیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله): نياز و ضرورت مراجعه به خبرگان براى حلّ آسيبها و مشکلات همگانى بود؛ امّا حلّ آنها از طريق عرضه به امامان علیهم‌السلام، تنها براى کسانى ميسّر بود که به دانش، بينش و عصمت ائمّه علیهم‌السلام باور داشتند. راويان شيعى، بر پايۀ باور خويش، مشکلات معرفتى و فقهى خود را به محضر امامان علیهم‌السلام بردند و با عرضۀ آنها، از ايشان استمداد و دانستههاى خود را تصحيح و تکميل کردند.

۷. تشويق اهل بيت علیهم‌السلام: ائمّه علیهم‌السلام خود، فرهنگ «عرضه» را ترويج و اصحاب خود را به آن، ترغيب نمودند. در يک نمونه، امام کاظم علیه‌السلام به يکى از ياران خود فرمود: «برو و فقه بياموز و حديث، فرا گير». گفت: از چه کسى؟ فرمود: «از فقهاى اهل مدينه. سپس احاديث را [که فرا مىگيرى] بر من عرضه کن».[۱۰۱۹]

سير تاريخى عرضۀ حديث

عرضۀ حديث، جريانى همزاد با نقل حديث است؛ جريانى که بر اساس نيازها، ضرورتها و محدوديتها، شدّت و ضعف پيدا کرده و انگيزههاى مختلف، به آن سمت و سويى متعدّد بخشيده است.

نمونههاى يافت شده، گواه اين ادّعايند که عرضۀ حديث، شيوۀ مستمرّ راويان و عالمان، و پاسخگويى به آن، سيرۀ مداوم پیشوایان، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله تا امام مهدی علیه‌السلام بوده است.

يک نمونه از عصر پيامبر صلی الله علیه و آله، پرسش از مفهوم «جماعت» در سفارش به همراهى با جماعت است. پيامبر در پاسخ فرمود:

جماعت امّت من، گروه بر حق است، حتّى اگر کم باشند.[۱۰۲۰]

در روزگار امام على علیه‌السلام تا امام زین العابدین علیه‌السلام نیز نمونههايى از عرضۀ حديث، گزارش شده است.[۱۰۲۱] با گسترش فرهنگ حديثى، عرضۀ حديث بر امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام گسترش يافت. پيدايش غاليان و احاديث ساختگىشان، به گسترش عرضه، دامن زد و امام صادق علیه‌السلام از برخى اصحاب خود، مانند عنبسه، خواست تا گفتههاى دروغگويى مانند ابو خطّاب غالى را بر ايشان عرضه کند. امام علیه‌السلام سپس به ردّ آنها پرداخت.[۱۰۲۲]

محمّد بن مسلم، بعضى رواياتى را که خود از امام باقر علیه‌السلام شنيده بود، بر امام صادق علیه‌السلام عرضه کرد و امام علیه‌السلام آنها را تأييد و تبيين دقيقترى را ارائه کرد. در روزگار امام صادق علیه‌السلام کتابهاى حديثى نيز بر ايشان عرضه شد.[۱۰۲۳] عرضههاى حديثى در اين دوران و نیز دوران امام کاظم علیه‌السلام، بيشتر رنگ فقهى دارد. گسترش فعّاليت غاليان، موجب فزونى عرضۀ حديث بر امام رضا علیه‌السلام شد. يونس بن عبد الرحمان، سردمدار عرضۀ حديث در اين دوره، گفته است:

در عراق، برخى اصحاب امام باقر علیه‌السلام و شمار فراوانى از اصحاب امام صادق علیه‌السلام را يافتم. از آنان، حديث شنيدم و کتابهايشان را اخذ کردم و سپس آنها را بر امام رضا علیه‌السلام عرضه داشتم. ایشان بسيارى از آنها را انکار کرد و انتساب آنها را به امام صادق علیه‌السلام نپذيرفت.[۱۰۲۴]

از زمان امام جواد علیه‌السلام، عرضۀ مکتوب اوج گرفت[۱۰۲۵] و در روزگار امام هادى علیه‌السلام و امام عسکرى علیه‌السلام، ادامه يافت. عرضۀ مجموعههاى حديثى، در اين دوران نيز رواج دارد که مىتوان به عرضۀ کتابهاى بنى فضّال و همچنين کتاب يوم و ليلة، اثر يونس بن عبد الرحمان، اشاره کرد.[۱۰۲۶]

در زمان غيبت صغرا، عرضۀ حديث بر امام زمان علیه‌السلام، تنها از طريق مکاتبه انجام شده است، همچنان که بر نایبان خاصّ امام نيز حديث، عرضه شده است. براى نمونه، کتابشلمغانی، بر نایب خاصّ امام علیه‌السلام، حسين بن روح، عرضه و احادیث آن از وی سؤال شد.[۱۰۲۷]

انگيزه‌ها و دستاوردهاى عرضه

اطمينان از صدور، اعتبارسنجى و نقد و نيز تبيين «عميق» حديث، از انگيزههاى عرضهاند. کنجکاوى راوى، ناسازگارى درونى يا بيرونى حديث، غرابت و يا انسجام نداشتن متن و نيز عدم فهم متن، سؤالهايى را براى راوى پديد مىآورد که مىتوان اين گونه به آنها اشاره کرد:

۱. اطمينان از صدور. آيا اين متن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام علیه‌السلام صادر شده است؟

۲. صحّت متن و پيراستگى از آسيب. آيا متن به درستى نقل شده است؟

۳. اسباب ورود حديث. آيا هنگام صدور حديث، قرائنى ناگفته بوده است؟

۴. غريب الحديث و مجاز. آيا معانى الفاظ و اصطلاحات، دقيق فهميده شدهاند؟

۵. جهت صدور. آيا حديث از روى تقيّه بيان شده است؟

۶. فهمژرف و بلندى مضمون. آيا به لايههاى عميقتر معرفتى اشاره دارد؟

۷. جامعنگرى. اختلاف و تعارض اين متن با متون ديگر، چگونه حل مىشود؟

اين پرسشها و مانند آنها، موجب عرضۀ حديثشدهاند که برخى را بررسى مىکنيم.

۱. اطمينان از صدور

روايات و کتابهايى که به صدور يا صحّت متن آنها اطمینان کامل نبوده است، بر امامان علیهم‌السلام عرضه شده تا با رد و تأييد ايشان، حکم آنها روشن شود. صحيفۀ زهد امام زین العابدین علیه‌السلام که ابو حمزۀ ثمالى آن را مىيابد و بر امام باقر علیه‌السلام عرضه مىکند،[۱۰۲۸] عرضۀ کتاب ديات مشهور به «کتاب ظريف» بر امام صادق علیه‌السلام،[۱۰۲۹] عرضۀ کتاب عبيد اللّٰهحلبى، راوى فقيه و بزرگ شيعى بر همو[۱۰۳۰] و عرضۀ کتابهاى بنى فضّال بر امام حسن عسکرى علیه‌السلام [۱۰۳۱] نمونههاى در خور ارائهاند.

عرضههايى در بارۀ سيرۀ پيامبر صلی الله علیه و آله در نوافل ماه رمضان[۱۰۳۲] و انتخاب مسير بازگشت[۱۰۳۳] و حقّ پيامبر در خمس،[۱۰۳۴] مسئلۀ مهدويّت و غيبت و ظهور امام زمان علیه‌السلام [۱۰۳۵] و انديشههاى غاليان نيز از اين زمرهاند.[۱۰۳۶]

۲. دستيابى به متن و معناى اصلى حديث

بعضى از راويان، عامدانه، احاديثى را تغيير مىداده و برخى، ناخواسته، برداشت نادرست کردهاند. عرضۀ حديث، سوء برداشت يا تحريف صورت گرفته را بر مىنمود. يک نمونه، عرضۀ احاديثى در بارۀ خوردن گوشت از سوى سَکونى[۱۰۳۷] و به گونۀ خلاصهتر از سوى عبد الأعلى، وابستۀ خاندان سام، بر امام صادق علیه‌السلام است.[۱۰۳۸] نمونههاى ديگرى، مانند ارتباط ولايت امام على علیه‌السلام با پيدايش يا زُدايش فقر[۱۰۳۹] و حکم نوافل نمازهاى روزانه[۱۰۴۰] نيز موجود است.

دستيابى به قرينههاى جانبى، بويژه فضا و اسباب صدور حديث، از دستاوردهاى عرضه به انگيزۀ تبيين بوده است؛ قرينههايى مهم که به دلايل مختلفى، گاه نقل نشده و حديث را مبهم و يا گرفتار مشکل ناسازگارى با مسلّمات کردهاند. راويان دقيق، به اين مسئله، توجّه داشته و عرضههايشان، به نقل قرينهها و تبيين حديث، انجاميده است. براى نمونه، کسى مانند على بن مغيره، در بارۀ سخن نقل شده از پيامبر صلی الله علیه و آله در بارۀ گوسفند مُردۀ سوده، از امام صادق علیه‌السلام سؤال مىکند.[۱۰۴۱] ابان بن اَحمَر نيز از امام کاظم علیه‌السلام در بارۀ حديثى نبوى مىپرسد که مانع از ترک سرزمين مبتلا به بيمارى طاعون است[۱۰۴۲]و برخى ديگر، در بارۀ حکم خضاب کردن مو[۱۰۴۳] و حرمت زراندوزى،[۱۰۴۴] پرسش کردهاند. نقلهاى مشهور «اختِلافُ اُمَّتی رَحمَةٌ»،[۱۰۴۵] «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلیٌِّ مَولاهُ»[۱۰۴۶] و «يَسعىٰ بِذِمَّتِهِم أدناهُم»،[۱۰۴۷] «لا جَبرَ وَ لا تَفويضَ وَ لٰکِن أمرٌ بَينَ أمرَينِ»،[۱۰۴۸] «لا يَأبَى الکَرامَةَ إلّا حِمارٌ»،[۱۰۴۹] «عَورَةُ المُؤمِنِ عَلَى المُؤمِنِ حَرامٌ»،[۱۰۵۰] «أنتُمُ المُستَضعَفونَ بَعدی»[۱۰۵۱] و «أعوذُ بِکَ مِن شَرِّ السّامَّةِ وَ الهامَّةِ»[۱۰۵۲] از نمونههاى ديگر عرضۀ حديث اند.

گفتنى است که سؤال از جهت صدور و وجود و عدم تقيّه را نيز مىتوان در اينجا افزود، مانند سؤال در بارۀ تمام خواندن نماز در سفر مکّه و مدينه[۱۰۵۳] و تقسيم ارث.[۱۰۵۴]

۳. نيل به فهم برتر

درايت حديث، سفارش ائمّه علیهم‌السلام و مورد علاقۀ راويان فهيم بوده است. راويان، گاه حديث را مىپذيرفتند؛ ولى کنجکاوىشان اقتضا مىکرد که آن را دقيقتر و عميقتر فرا گيرند. براى نمونه، پرسش زُراره از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ همسانی اشراف و بزرگان عصر جاهلى با اسلام از این قبیل است[۱۰۵۵].[۱۰۵۶]

گفتنى است که در برخى موارد، معناى حديث از محدودۀ درک معمول، بالاتر بود و راويان را وادار به عرضۀ آن بر امامان علیهم‌السلام مىساخت، مانند: احاديث طينت و خلقت انسان،[۱۰۵۷] احاديث شقاوت و سعادت،[۱۰۵۸] احاديث علم امام و گسترۀ آن،[۱۰۵۹] احاديث حضور امامان علیهم‌السلام بر بالين محتضر[۱۰۶۰] و احاديث صَعب و مُستَصعَب.[۱۰۶۱]

۴. حلّ اختلاف

نقل ناقص و نادرست متن حديث و نيز عدم نقل يا توجّه به قرينهها و زمينههاى صدور حديث، موجب تصوّر اختلاف شده و راويان را وادار به عرضۀ اين گونه روايات کرده است، مانند: عرضۀ عبد السلام بن صالح هروى در بارۀ کفّارۀ روزهخوارى،[۱۰۶۲] عرضۀ ابراهيم بن محمّد هَمدانى در بارۀ مقدار فطريّه،[۱۰۶۳] عرضۀ على بن مهزيار در بارۀ قصر و اتمام نماز در حرمين[۱۰۶۴] و عرضۀ عبد اللّٰه بن محمّد در بارۀ محل خواندن نماز نافلۀ فجر در سفر[۱۰۶۵].[۱۰۶۶]

الفَصلُ السّابِع: اِختِلافُ الأحاديثِ

فصل هفتم: اختلاف احاديث

۷ / ۱: أسبابُ اختِلافِ الأَحاديثِ

۷ / ۱: اسباب اختلاف احاديث

۷ / ۱ ـ 1: تَعَدُّدُ وُجوهِ المَعاني وَ المَسائِلِ

۷ / ۱ ـ 1: لايههاى متعدّد معنايى و پرسشها

  1. المحاسن عن جابر بن يزيد الجعفي: سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ عليه‌السلام عَن شَيءٍ مِنَ التَّفسيرِ فَأَجابَني، ثُمَّ سَأَلتُهُ عَنهُ ثانِيَةً فَأَجابَني بِجَوابٍ آخَرَ، فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، كُنتَ أجَبتَني في هٰذِهِ المَسأَلَةِ بِجَوابٍ غَيرِ هٰذا قَبلَ اليَومِ!

فَقالَ: يا جابِرُ، إِنَّ لِلقُرآنِ بَطناً، وَ لِلبَطنِ بَطناً، وَ لَهُ ظَهرٌ، وَ لِلظَّهرِ ظَهرٌ. يا جابِرُ، لَيسَ شَيءٌ أبعَدَ مِن عُقولِ الرِّجالِ مِن تَفسيرِ القُرآنِ، إِنَّ الآيَةَ يَكونُ أوَّلُها في شَيءٍ وَ آخِرُها في شَيءٍ، وَ هُوَ كَلامٌ مُتَّصِلٌ مُنصَرِفٌ عَلیٰ وُجوهٍ.[۱۰۶۷]

  1. المحاسن - به نقل از جابر بن یزید جعفی -: از امام باقر علیه‌السلام در بارۀ تفسير چيزى از قرآن پرسيدم و ايشان پاسخى به من داد. سپس بار ديگر، همان سؤال را از ايشان پرسيدم و ايشان، پاسخ ديگرى به من داد.

گفتم: قربانت گردم! قبلاً به اين سؤال من، پاسخى غير از پاسخ امروز دادى.

فرمود: «اى جابر! قرآن، باطنى دارد و باطن آن هم باطنى دارد. همچنين ظاهرى دارد و ظاهر آن هم ظاهرى دارد. اى جابر! هيچ چيزى به اندازۀ تفسير قرآن، از دسترس خِردهاى مردان، به دور نيست. آيه، آغازش در بارۀ چيزى است و آخرش در بارۀ چيزى ديگر. قرآن، گفتارى پيوسته و قابل حمل به وجههای (معانىِ) گوناگون است».

  1. الخصال عن حمّاد بن عثمان: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنَّ الأَحاديثَ تَختَلِفُ عَنكُم؟

قالَ: فَقالَ: إِنَّ القُرآنَ نَزَلَ عَلیٰ سَبعَةِ أحرُفٍ[۱۰۶۸]، وَ أَدنیٰ ما لِلإِمامِ أن يُفتِيَ عَلیٰ سَبعَةِ وُجوهٍ.

ثُمَّ قالَ: (هَـٰذَا عَطَـاؤُنَا فَامنُن أو أمسِك بِغَيرِ حِسَابٍ)[۱۰۶۹].[۱۰۷۰]

  1. الخصال - به نقل از حمّاد بن عثمان -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: از شما، حرف و حكايتهاى متفاوتى شنيده مىشود.

فرمود: «قرآن، بر هفت حرف، نازل شده است.[۱۰۷۱] كمترين كار امام، اين است كه به هفت گونه نظر بدهد».

سپس فرمود: «اين، عطاى ماست. [آن را] بىشمار ببخش يا نگه دار».

  1. المحاسن عن عبد الأعلى بن أعيَن: سَأَلَ عَلِيُّ بنُ حَنظَلَةَ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن مَسأَلَةٍ وَ أَنَا حاضِرٌ، فَأَجابَهُ فيها، فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ: فَإِن كانَ كَذا وَ كَذا، فَأَجابَهُ بِوَجهٍ آخَرَ، حَتّیٰ أجابَهُ بِأَربَعَةِ أوجُهٍ. فَقالَ عَلِيُّ بنُ حَنظَلَةَ: يا أبا مُحَمَّدٍ، هٰذا بابٌ قَد أحكَمناهُ.

فَسَمِعَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام فَقالَ لَهُ: لا تَقُل هٰكَذا يا أبَا الحَسَنِ، فَإِنَّكَ رَجُلٌ وَرِعٌ، إِنَّ مِنَ الأَشياءِ أشياءَ مُضَيَّقَةً لَيسَ تَجري إِلّا عَلیٰ وَجهٍ واحِدٍ، مِنها: وَقتُ الجُمُعَةِ، لَيسَ لِوَقتِها إِلّا حَدٌّ واحِدٌ حينَ تَزولُ الشَّمسُ، وَ مِنَ الأَشياءِ أشياءَ مُوَسَّعَةً تَجري عَلیٰ وُجوهٍ كَثيرَةٍ، وَ هٰذا مِنها. وَ اللهِ! إِنَّ لَهُ عِندي لَسَبعينَ وَجهاً.[۱۰۷۲]

  1. المحاسن - به نقل از عبد الأعلى بن اَعيَن -: على بن حنظله، مسئلهاى را از امام صادق علیه‌السلام پرسيد. من نيز حاضر بودم. امام علیه‌السلام به او پاسخ داد. على به امام علیه‌السلام گفت: اگر اين گونه و آن گونه باشد [چه]؟ امام علیه‌السلام به گونهاى ديگر پاسخش را داد، تا آن كه پاسخ را به چهار گونه رساند. على بن حنظله گفت: اى ابو محمّد! اين، بابى است كه ما استوارش كردهايم.

امام صادق علیه‌السلام آن سخن را شنيد و به او فرمود: «اى ابو الحسن! اين را مگو. تو مردی پارسا هستى. برخى چيزها در تنگنايند و جز به يک گونه جارى نمىشوند، مانند نماز جمعه كه يک وقت بيشتر ندارد و آن هم هنگام زوال خورشيد است. برخى چيزها نيز توسعه دارند و بر گونههاى فراوان، جارى مىشوند و اين مسئله، از آنهاست. به خدا سوگند، آن نزد من، هفتاد وجه دارد».

المحاسن - به نقل از عبد الأعلى بن اَعيَن -: على بن حنظله، مسئلهاى را از امام صادق علیه‌السلام پرسيد. من نيز حاضر بودم. امام علیه‌السلام به او پاسخ داد. على به امام علیه‌السلام گفت: اگر اين گونه و آن گونه باشد [چه]؟ امام علیه‌السلام به گونهاى ديگر پاسخش را داد، تا آن كه پاسخ را به چهار گونه رساند. على بن حنظله گفت: اى ابو محمّد! اين، بابى است كه ما استوارش كردهايم.

امام صادق علیه‌السلام آن سخن را شنيد و به او فرمود: «اى ابو الحسن! اين را مگو. تو مردی پارسا هستى. برخى چيزها در تنگنايند و جز به يک گونه جارى نمىشوند، مانند نماز جمعه كه يک وقت بيشتر ندارد و آن هم هنگام زوال خورشيد است. برخى چيزها نيز توسعه دارند و بر گونههاى فراوان، جارى مىشوند و اين مسئله، از آنهاست. به خدا سوگند، آن نزد من، هفتاد وجه دارد».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنّي لَأَتَكَلَّمُ بِالكَلِمَةِ الواحِدَةِ لَها سَبعونَ وَجهاً، إِن شِئتُ أخَذتُ كَذا، وَ إِن شِئتُ أخَذتُ كَذا.[۱۰۷۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: من يک سخن مىگويم و هفتاد وجه دارد. اگر بخواهم، اين وجه را مىگيرم و اگر بخواهم، وجه ديگرش را می‌گیرم.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنّي لَأَتَكَلَّمُ عَلیٰ سَبعينَ وَجهاً، لي مِن كُلِّهَا المَخرَجُ.[۱۰۷۴]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: من به هفتاد وجه سخن مىگويم و راه خروج از همۀ آنها برايم مهيّاست.

 

  1. بصائر الدرجات عن عليّ بن أبي حمزة: دَخَلتُ أنَا وَ أَبو بَصيرٍ عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَبَينا نَحنُ قُعودٌ إِذ تَكَلَّمَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام بِحَرفٍ، فَقُلتُ أنَا في نَفسي: هٰذا مِمّا أحمِلُهُ إِلَى الشّيعَةِ، هٰذا وَ اللهِ حَديثٌ لَم أسمَع مِثلَهُ قَطُّ!

قالَ: فَنَظَرَ في وَجهي، ثُمَّ قالَ: إِنّي لَأَتَكَلَّمُ بِالحَرفِ الواحِدِ لي فيهِ سَبعونَ وَجهاً، إِن شِئتُ أخَذتُ كَذا، وَ إِن شِئتُ أخَذتُ كَذا.[۱۰۷۵]

  1. بصائر الدرجات - به نقل از على بن ابى حمزه -: من و ابو بصير نزد امام صادق علیه‌السلام رفتيم. در همان هنگام كه نشسته بوديم، امام صادق علیه‌السلام سخنى گفت. با خود گفتم: اين، از آن چيزهايى است كه براى شيعيان مىبرم. به خدا سوگند، اين، حديثى است كه مانند آن را تا كنون نشنيدهام.

امام علیه‌السلام به صورتم نگريست و سپس فرمود: «من به يک سخن، لب مىگشايم؛ امّا هفتاد وجه در آن برايم هست. اگر بخواهم، اين وجه را مىگيرم و اگر بخواهم، آن وجه را می‌گیرم».

  1. مختصر بصائر الدرجات عن موسى بن أشيَم: دَخَلنا عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَسَأَلتُهُ عَن رَجُلٍ طَلَّقَ امرَأَتَهُ ثَلاثاً في مَجلِسٍ، فَقالَ: لَيسَ بِشَيءٍ.

فَأَنَا جالِسٌ إِذ دَخَلَ عَلَيهِ رَجُلٌ مِن أصحابِنا فَقالَ لَهُ: ما تَقولُ في رَجُلٍ طَلَّقَ امرَأَتَهُ ثَلاثاً في مَجلِسٍ؟ فَقالَ: يُرَدُّ الثَّلاثَةُ إِلَى الواحِدَةِ فَقَد وَقَعَت واحِدَةٌ، وَ لا يُرَدُّ ما فَوقَ الثَّلاثَةِ إِلَى الثَّلاثَةِ وَ لا إِلَى الواحِدَةِ.

فَداخَلَني مِن جَوابِهِ لِلرَّجُلِ ما غَمَّني وَ لَم أدرِ كَيفَ ذٰلِكَ!

فَنَحنُ كَذٰلِكَ إِذ جاءَهُ رَجُلٌ آخَرُ فَدَخَلَ عَلَينا، فَقالَ لَهُ: ما تَقولُ في رَجُلٍ طَلَّقَ امرَأَتَهُ ثَلاثاً في مَجلِسٍ؟ فَقالَ لَهُ: إِذا طَلَّقَ الرَّجُلُ امرَأَتَهُ ثَلاثاً بانَت مِنهُ، فَلا تَحِلُّ لَهُ حَتّیٰ تَنكِحَ زَوجاً غَيرَهُ.

فَأَظلَمَ عَلَيَّ البَيتُ، وَ تَحَيَّرتُ مِن جَوابِهِ في مَجلِسٍ واحِدٍ بِثَلاثَةِ أجوِبَةٍ مُختَلِفَةٍ في مَسأَلَةٍ واحِدَةٍ!

فَنَظَرَ إِلَيَّ مُتَغَيِّراً، فَقالَ: ما لَكَ يَابنَ أشيَمَ؟ أ شَكَكتَ، وَدَّ – وَ اللهِ – الشَّيطانُ
أنَّكَ شَكَكتَ! إِذا طَلَّقَ الرَّجُلُ امرَأَتَهُ عَلیٰ غَيرِ طُهرٍ وَ لِغَيرِ عِدَّةٍ - كَما قالَ اللهُ تَعالیٰ - ثَلاثاً أو واحِدَةً، فَلَيسَ طَلاقُهُ بِطَلاقٍ. وَ إِذا طَلَّقَ الرَّجُلُ امرَأَتَهُ ثَلاثاً وَ هِيَ عَلیٰ طُهرٍ مِن غَيرِ جِماعٍ بِشاهِدَينِ عَدلَينِ، فَقَد وَقَعَت واحِدَةٌ وَ بَطَلَتِ الثِّنتانِ، وَ لا يُرَدُّ ما فَوقَ الثَّلاثِ إِلَى الثَّلاثِ وَ لا إِلَى الواحِدَةِ. وَ إِذا طَلَّقَ الرَّجُلُ امرَأَتَهُ ثَلاثاً عَلَى العِدَّةِ كَما أمَرَ اللهُ عزّ وجلّ، فَقَد بانَت مِنهُ، فَلا تَحِلُّ لَهُ حَتّیٰ تَنكِحَ زَوجاً غَيرَهُ. فَلا تَشُكَّنَّ يَابنَ أشيَمَ، فَفي كُلٍّ وَ اللهِ مِن [ذٰلِكَ]
[۱۰۷۶] الحَقُّ.[۱۰۷۷]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از موسى بن اشيَم -: نزد امام صادق علیه‌السلام رفتيم. از ايشان در بارۀ مردى پرسيدم كه زنش را در يک مجلس، سه بار طلاق داده بود. امام علیه‌السلام فرمود: «اعتبارى ندارد».

من نشسته بودم كه مردى از يارانمان نزد امام علیه‌السلام آمد و به ايشان گفت: چه مىفرمايى در بارۀ مردى كه زنش را در يک مجلس، سه بار طلاق داده است؟ امام علیه‌السلام فرمود: «هر سه، يک بار حساب مىشود و يک طلاق، صورت گرفته است؛ ولى بيش از سه طلاق، به سه طلاق و يا يک طلاق، باز نمىگردد و اعتبارى ندارد».

من از پاسخ امام علیه‌السلام به آن مرد، اندوهناک شدم و ندانستم كه چرا اين گونه متفاوت شد.

ما همچنان نشسته بوديم كه مرد ديگرى نزد امام علیه‌السلام آمد و ميان ما نشست و به ايشان گفت: چه مىفرمايى در بارۀ مردى كه زنش را در يک مجلس، سه طلاق داده است؟ امام علیه‌السلام به او فرمود: «هنگامى كه مردى زنش را سه طلاق دهد، از او كاملاً جدا می‌شود و ديگر [مانند يک بار طلاق، حقّ رجوع ندارد و] آن زن، برايش حلال نيست تا آن كه وى با مرد ديگرى ازدواج [و آميزش] كند».

پس خانه بر من تيره و تار شد و از پاسخ امام علیه‌السلام به يک پرسش و در يک مجلس به سه گونۀ متفاوت، متحيّر شدم!

امام علیه‌السلام نگاهش را به سمت من بر گرداند و فرمود: «تو را چه مىشود، اى ابن اَشيَم؟ آيا شک كردى؟ به خدا سوگند، شيطان، دوست دارد كه تو شک كنى. هنگامى كه مرد، زنش را در حالت ناپاكى (حيض) و بدون عدّه - آن گونه كه خداوند متعال فرموده است - سه بار يا يک بار طلاق دهد، طلاقش، طلاق نيست و هنگامى كه مرد، زنش را سه بار و در پاكى بدون آميزش جنسى و در حضور دو شاهد عادل، طلاق دهد، يک طلاق واقع مىشود و دو طلاق ديگر، باطل است. طلاق بيش از سه بار هم به سه يا يک طلاق، باز نمىگردد. هنگامى هم كه مرد، زنش را سه بار طلاق عِدّى مىدهد، همان گونه كه خدا فرمان داده است [كه پس از هر طلاق، عدّه نگاه دارد]، از او به گونۀ كامل، جدا مىشود و آن زن براى او حلال نمىشود تا آن كه با مرد ديگرى ازدواج [و آميزش] كند. پس اى ابن اَشْيَم! هيچ شک مكن كه به خدا سوگند، همۀ اين پاسخها حق اند».

  1. تهذيب الأحكام عن عبد السلام بن صالح الهَرَوي: قُلتُ لِلرِّضا عليه‌السلام: يَابنَ رَسولِ اللهِ، قَد رُوِيَ عَن آبائِكَ عليه‌السلام في مَن جامَعَ في شَهرِ رَمَضانَ أو أفطَرَ فيهِ ثَلاثُ كَفّاراتٍ، وَ رُوِيَ عَنهُم أيضاً كَفّارَةٌ واحِدَةٌ، فَبِأَيِّ الحَديثَينِ نَأخُذُ؟

قالَ: بِهِما جَميعاً؛ مَتیٰ جامَعَ الرَّجُلُ حَراماً أو أفطَرَ عَلیٰ حَرامٍ في شَهرِ رَمَضانَ فَعَلَيهِ ثَلاثُ كَفّاراتٍ: عِتقُ رَقَبَةٍ، وَ صِيامُ شَهرَينِ مُتَتابِعَينِ، وَ إِطعامُ سِتّينَ مِسكيناً، وَ قَضاءُ ذٰلِكَ اليَومِ. وَ إِن كانَ قَد نَكَحَ حَلالاً أو أفطَرَ عَلیٰ حَلالٍ فَعَليهِ كَفّارَةٌ واحِدَةٌ [وَ قَضاءُ ذٰلِكَ اليَومِ][۱۰۷۸]، وَ إِن كانَ ناسِياً فَلا شَيءَ عَلَيهِ.[۱۰۷۹]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از عبد السلام بن صالح هروى -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! از پدرانت علیهم‌السلام نقل شده كه هر كس در ماه رمضان آميزش جنسى كند يا روزهاش را بخورد، سه كفّاره دارد و يک كفّاره هم روايت شده است. كدام روايت را بگيريم؟

امام علیه‌السلام فرمود: «به هر دو [، عمل كن]. هر گاه مرد، آميزش حرام كند يا با كار حرامى روزهاش را در ماه رمضان بخورَد، سه كفّاره بر عهدۀ اوست: آزاد كردن يک برده، دو ماه روزه گرفتن پياپى و سير كردن شصت بينوا، و قضاى آن روز. اگر با حلال خود، آميزش كند، يا با چيز حلالى روزۀ خود را بخورَد، یک كفّاره به عهدۀ اوست و نيز قضاى آن روز، و اگر از روى فراموشى باشد، چيزى به عهدۀ او نيست».

  1. الأُصول الستّة عشر عن منصور بن حازم: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن مَسأَلَةٍ فَقُلتُ: أسألُكَ عَنها ثُمَّ يَسألُكَ غَيري فَتُجيبُهُ بِغَيرِ الجَوابِ الَّذي أجَبتَني بِهِ؟!

فَقالَ: إِنَّ الرَّجُلَ يَسألُني عَنِ المَسأَلَةِ يَزيدُ فيهَا الحَرفَ فَأُعطيهِ عَلیٰ قَدرِ ما زادَ، وَ يَنقُصُ الحَرفَ وَ أُعطيهِ عَلیٰ قَدرِ ما يَنقُصُ.[۱۰۸۰]

  1. الاُصول الستّة عشر - به نقل از منصور بن حازم -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ مسئلهاى پرسيدم و گفتم: من از شما در بارۀ آن مىپرسم. سپس غير از من هم از شما مىپرسد و شما پاسخى غير از پاسخ من به او مىدهى.

امام علیه‌السلام فرمود: «مردى از من، مسئلهاى سؤال مىكند و چيزى بر آن مىافزايد، من به اندازۀ افزونىاش، به او پاسخ مىدهم و كسى چيزى مىكاهد و من به اندازۀ آنچه كاسته است، پاسخش مىدهم».

۷ / ۱ ـ 2. النَّسخُ

۷ / ۱ ـ 2. نَسخ

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ أحاديثَنا يَنسَخُ بَعضُها بَعضاً كَنَسخِ القُرآنِ.[۱۰۸۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: احاديث ما، برخى، برخى ديگر را نَسخ مىكنند، مانند [نَسخ] قرآن.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - في بَيانِ أصنافِ الرُّواةِ ـ:... وَ رَجُلٌ ثالِثٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله شَيئاً أمَرَ بِهِ ثُمَّ نَهیٰ عَنهُ وَ هُوَ لا يَعلَمُ، أو سَمِعَهُ يَنهیٰ عَن شَيءٍ ثُمَّ أمَرَ بِهِ وَ هُوَ لا يَعلَمُ، فَحَفِظَ مَنسوخَهُ وَ لَم يَحفَظِ النّاسِخَ، وَ لَو عَلِمَ أنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضَهُ، وَ لَو عَلِمَ المُسلِمونَ إِذ سَمِعوهُ مِنهُ أنَّهُ مَنسوخٌ لَرَفَضوهُ.[۱۰۸۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام - در بيان گونههاى راويان -:... و سوم، مردى است كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور انجام دادنِ كارى را شنيده كه ايشان، بعدها از آن كار، نهى فرموده، ولى او از آن خبر ندارد، يا از ايشان شنيده كه از كارى نهى كرده، امّا بعدها به آن كار، امر فرموده و او اطّلاع ندارد. پس آنچه را نسخ شده، حفظ كرده، ولى ناسخ را حفظ نكرده است، در صورتى كه اگر مىدانست نسخ شده است، حتماً آن را رها مىكرد و اگر مسلمانان - وقتى آن حديث را از او شنيدند - مىدانستند كه منسوخ است، قطعاً آن را نمىپذيرفتند.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام - لَمّا سُئِلَ: كَيفَ اختَلَفَ أصحابُ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله فِي المَسحِ عَلَى الخُفَّينِ؟ -: كانَ الرَّجُلُ مِنهُم يَسمَعُ مِنَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله الحَديثَ فَيَغيبُ عَنِ النّاسِخِ وَ لا يَعرِفُهُ، فَإِذا أنكَرَ ما يُخالِفُ في يَدَيهِ كَبُرَ عَلَيهِ تَركُهُ، وَ قَد كانَ الشَّيءُ يُنزَلُ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَيَعمَلُ بِهِ زَماناً، ثُمَّ يُؤمَرُ بِغَيرِهِ فَيَأمُرُ بِهِ أصحابَهُ وَ أُمَّتَهُ، حَتّیٰ قالَ أُناسٌ: يا رَسولَ اللهِ، إِنَّكَ تَأمُرُنا بِالشَّيءِ حَتّیٰ إِذَا اعتَدناهُ وَ جَرَينا عَلَيهِ أمَرتَنا بِغَيرِهِ؟! فَسَكَتَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله عَنهُم، فَأَنزَلَ اللهُ عَلَيهِ: (قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إنْ أَتَّبِعُ إلَّا مَا يُوحَى إلَيَّ وَمَا أَنَا إلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ)[۱۰۸۳].[۱۰۸۴]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام - هنگامى كه از ايشان پرسيده شد: چگونه ياران پيامبر صلی الله علیه و آله در مسح كشيدن بر روى كفشها اختلاف دارند؟ -: يكى از آنها، حديثى از پيامبر صلی الله علیه و آله مىشنيد و به هنگام گفتن ناسخ آن، غايب بود و آن را در نمىيافت. پس چون كسى آنچه را او در دست داشت، انكار مىكرد، رها كردن آن بر وى، گِران مىآمد. همچنين چيزى بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نازل مىشد و زمانى به آن عمل مىكرد. سپس به غير آن، فرمان مىيافت و ياران و امّتش را به همان فرمان مىداد، تا آنجا كه مردم گفتند: اى پيامبر خدا! ما را به چيزى فرمان مىدهى تا آن كه به آن، خو مىگيريم و مطابق آن مىرويم، آن گاه ما را به غير آن، فرمان مىدهى؟ پيامبر صلی الله علیه و آله به آنان چيزى نگفت و خداوند بر او نازل كرد: (بگو: من از ميان فرستادگان [خدا در داشتن نبوّت و ارائۀ كتاب و معجزه]، نوظهور و بىسابقه نيستم و نمىدانم [در آيندۀ دنيا و آخرت] با من و شما، چه خواهد شد؟ من پيروى نمىكنم، مگر از آنچه به سويم وحى مىشود و من، جز بيمدهنده‌ای آشكار نيستم).

 

  1. الكافي عن منصور بن حازم: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: ما بالي أسألُكَ عَنِ المَسأَلَةِ فَتُجيبُني فيها بِالجَوابِ، ثُمَّ يَجيئُكَ غَيري فَتُجيبُهُ فيها بِجَوابٍ آخَرَ؟!

فَقالَ: إِنّا نُجيبُ النّاسَ عَلَى الزِّيادَةِ وَ النُّقصانِ.

قالَ: قُلتُ: فَأَخبِرني عَن أصحابِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله صَدَقوا عَلیٰ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه عليه وآله أم كَذَبوا؟ قالَ:

بَل صَدَقوا.

قالَ: قُلتُ: فَما بالُهُمُ اختَلَفوا؟

فَقالَ: أ ما تَعلَمُ أنَّ الرَّجُلَ كانَ يَأتي رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَيَسأَ لُهُ عَنِ المَسأَلَةِ فَيُجيبُهُ فيها بِالجَوابِ، ثُمَّ يُجيبُهُ بَعدَ ذٰلِكَ ما يَنسَخُ ذٰلِكَ الجَوابَ، فَنَسَخَتِ الأَحاديثُ بَعضُها بَعضاً؟[۱۰۸۵]

  1. الكافى - به نقل از منصور بن حازم -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: دليلش چيست كه گاهى من مسئلهاى از شما مىپرسم و پاسخ مرا در بارۀ آن مىدهى، سپس شخص ديگرى نزد شما مىآيد و در بارۀ همان مسئله، پاسخ ديگرى به او مىدهى؟

فرمود: «ما به مردم، بر اساس فزونى و كاستى، پاسخ مىدهيم».[۱۰۸۶]

گفتم: ياران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله چه؟ آيا آنها از قول محمّد صلی الله علیه و آله، راست گفتهاند يا دروغ؟

فرمود: «راست گفتهاند».

گفتم: پس چرا احاديث را مختلف نقل كردهاند؟

فرمود: «مگر نمىدانى كه مردى خدمت پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىرسيد و مسئلهاى مىپرسيد و ايشان، پاسخ او را مىداد. سپس، بعد از آن، پاسخ ديگرى به او مىداد كه آن پاسخ او را نسخ مىكرد. بنا بر اين، حديثى، حديث ديگر را نسخ كرده است».

  1. الكافي عن محمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: قُلتُ لَهُ: ما بالُ أقوامٍ يَروونَ عَن فُلانٍ وَ فُلانٍ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله لا يُتَّهَمونَ بِالكَذِبِ، فَيَجيءُ مِنكُم خِلافُهُ؟

قالَ: إِنَّ الحَديثَ يُنسَخُ كَما يُنسَخُ القُرآنُ.[۱۰۸۷]

  1. الكافى - به نقل از محمّد بن مسلم -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: چرا عدّهاى كه گمان دروغ گفتن هم به آنها نمىرود، از فلان و بهمان كس، حديثى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله روايت مىكنند، ولى از شما، خلاف آن روايت به ما مىرسد؟

فرمود: «حديث نسخ مىشود، همان گونه كه قرآن، نسخ مىشود».

۷ / ۱ ـ 3. التَّقِيَّةُ

۷ / ۱ ـ 3. تقيّه

  1. الكافي عن زرارة بن أعين عن الإمام الباقر عليه‌السلام، قال: سَأَلتُهُ عَن مَسأَلَةٍ فَأَجابَني، ثُمَّ جاءَهُ رَجُلٌ فَسَأَلَهُ عَنها فَأَجابَهُ بِخِلافِ ما أجابَني، ثُمَّ جاءَ رَجُلٌ آخَرُ فَأَجابَهُ بِخِلافِ ما أجابَني وَ أَجابَ صاحِبي! فَلَمّا خَرَجَ الرَّجُلانِ قُلتُ: يَابنَ رَسولِ اللهِ، رَجُلانِ مِن أهلِ العِراقِ مِن شيعَتِكُم قَدِما يَسأَلانِ، فَأَجَبتَ كُلَّ واحِدٍ مِنهُما بِغَيرِ ما أجَبتَ بِهِ صاحِبَهُ؟!

فَقالَ: يا زُرارَةُ، إِنَّ هٰذا خَيرٌ لَنا وَ أَبقیٰ لَنا وَ لَكُم، وَ لَوِ اجتَمَعتُم عَلیٰ أمرٍ واحِدٍ لَقَصَدَكُمُ[۱۰۸۸] النّاسُ، وَ لَكانَ أقَلَّ لِبَقائِنا وَ بَقائِكُم.

قالَ: ثُمَّ قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: شيعَتُكُم لَو حَمَلتُموهُم عَلَى الأَسِنَّةِ أو عَلَى النّارِ لَمَضَوا، وَ هُم يَخرُجونَ مِن عِندِكُم مُختَلِفينَ؟!

قالَ: فَأَجابَني بِمِثلِ جَوابِ أبيهِ.[۱۰۸۹]

  1. الكافى - به نقل از زُرارة بن اَعيَن -: از امام باقر علیه‌السلام سؤالى كردم و پاسخم را داد. سپس مردى آمد و همان سؤال را پرسيد و ايشان، پاسخ ديگرى به او داد. سپس مرد ديگرى آمد و امام علیه‌السلام پاسخى خلاف پاسخ ما دو تن به او داد. چون آن دو نفر بيرون رفتند، گفتم: اى پسر پيامبر خدا! دو نفر عراقى از شيعيان شما آمدند و سؤالى كردند و شما به هر يک از آنها، پاسخى متفاوت از ديگرى دادى!

فرمود: «اى زُراره! اين شيوه براى ما بهتر است و موجب بقاى بيشترِ ما و شما مىشود. اگر در موضوعى هم‌داستان باشيد، مردم (غير شيعه) سراغ شما مىآيند و اين، زندگى ما و شما را كوتاهتر مىكند».

سپس به امام صادق علیه‌السلام گفتم: شيعيان شما، چناناند كه اگر آنان را بر روى سرنيزه يا آتش گذاريد، مىپذيرند. با اين حال، از محضر شما با پاسخهاى متفاوت، بيرون مىروند؟

ايشان هم پاسخى همانند پاسخ پدر بزرگوارش به من داد.

  1. الكافي عن سالم أبي خديجة عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: سَأَلَهُ إِنسانٌ وَ أَنَا حاضِرٌ فَقالَ: رُبَّما دَخَلتُ المَسجِدَ وَ بَعضُ أصحابِنا يُصَلّونَ العَصرَ، وَ بَعضُهُم يُصَلّونَ الظُّهرَ!

فَقالَ: أنَا أمَرتُهُم بِهٰذا؛ لَو صَلَّوا عَلیٰ وَقتٍ واحِدٍ عُرِفوا فَأُخِذَ بِرِقابِهِم.[۱۰۹۰]

  1. الكافى - به نقل از سالم ابو خديجه -: در محضر امام صادق علیه‌السلام بودم كه شخصى از ايشان پرسيد: من گاهى وارد مسجد مىشوم، در حالى كه برخى از ياران ما در حال نماز ظهر و برخى در حال خواندن نماز عصر هستند! [اين چگونه مىشود؟]

امام علیه‌السلام فرمود: «من به آنها دستور دادهام كه چنين كنند. اگر همۀ آنها در يک وقت نماز بخوانند، شناخته شده، دستگير مىشوند».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: مَن عَرَفَ أنّا لا نَقولُ إِلّا حَقّاً فَليَكتَفِ بِما يَعلَمُ مِنّا، فَإِن سَمِعَ مِنّا خِلافَ ما يَعلَمُ فَليَعلَم أنَّ ذٰلِكَ دِفاعٌ مِنّا عَنهُ.[۱۰۹۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: كسى كه مىداند ما جز حق نمىگوييم، بايد به آنچه از ما مىداند، بسنده كند [و به همان حديث، عمل نمايد] و چنانچه حديثى از ما شنيد كه با آنچه از ما مىداند، سازگار نبود، بايد بداند كه آن سخن را براى دفاع از [جان] او گفتهايم و خير او را خواستهايم.

 

  1. علل الشرائع عن محمّد بن بشير و حريز عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: قُلتُ لَهُ: إِنَّهُ لَيسَ شَيءٌ أشَدَّ عَلَيَّ مِنِ اختِلافِ أصحابِنا!

قالَ: ذٰلِكَ مِن قِبَلي.[۱۰۹۲]

  1. علل الشرائع - به نقل از محمّد بن بشير و حَريز -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: بر من، چيزى گرانتر از اختلاف يارانمان نيست.

فرمود: «اين، از سوی خود من است».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِعُبَيدِ بنِ زُرارَةَ -: ما سَمِعتَ مِنّي يُشبِهُ قَولَ النّاسِ؛ فيهِ التَّقِيَّةُ. وَ ما سَمِعتَ مِنّي لا يُشبِهُ قَولَ النّاسِ فَلا تَقِيَّةَ فيهِ.[۱۰۹۳]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به عُبَيد بن زُراره -: آنچه از من شنيدى و شباهت به قول مردم (غير شيعه) داشت، تقيّه در آن راه دارد و آنچه را از من شنيدى و شباهتى به گفتار آنان نداشت، تقيّهاى در آن نيست.

 

  1. الإمام الكاظم عليه‌السلام - لمّا سُئِلَ عَنِ اختِلافِ أصحابِنا ـ: أنَا فَعَلتُ ذٰلِكَ بِكُم؛ لَوِ اجتَمَعتُم عَلیٰ أمرٍ واحِدٍ لَأَُخِذَ بِرِقابِكُم.[۱۰۹۴]

 

  1. امام کاظم علیه‌السلام - وقتى در بارۀ اختلاف و پراكندگى اصحاب ما، از ايشان سؤال شد -: من، خود، اين كار را با شما كردهام. اگر بر يک امر گرد هم مىآمديد، دستگير مىشديد.

 

  1. الكافي عن عبد اللّهبن مُحرِز بَيّاع القَلانِس: أوصیٰ إِلَيَّ رَجُلٌ وَ تَرَكَ خَمسَمِئَةِ دِرهَمٍ أو سِتَّمِئَةِ دِرهَمٍ، وَ تَرَكَ ابنَةً وَ قالَ: لي عَصَبَةٌ[۱۰۹۵] بِالشّامِ. فَسَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَن ذٰلِكَ، فَقالَ: أعطِ الاِبنَةَ النِّصفَ، وَ العَصَبَةَ النِّصفَ الآخَرَ.

فَلَمّا قَدِمتُ الكوفَةَ أخبَرتُ أصحابَنا بِقَولِهِ، فَقالوا: اِتَّقاكَ. فَأَعطَيتُ الاِبنَةَ النِّصفَ الآخَرَ، ثُمَّ حَجَجتُ فَلَقيتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَأَخبَرتُهُ بِما قالَ أصحابُنا، وَ أَخبَرتُهُ أنّي دَفَعتُ النِّصفَ الآخَرَ إِلَى الاِبنَةِ، فَقالَ: أحسَنتَ، إِنَّما أفتَيتُكَ مَخافَةَ العَصَبَةِ عَلَيكَ.[۱۰۹۶]

  1. الكافى - به نقل از عبد اللّٰهبن مُحرِز كلاهفروش -: مردى به من وصيّت كرده و پانصد يا ششصد درهم بر جاى نهاده و دخترى نيز از او مانده است و به من گفته: خويشان پدرىاش، در شام هستند. اين را از امام صادق علیه‌السلام پرسيدم. فرمود: «نصف ميراث را به دختر و نصف ديگر را به خويشان پدرىاش بده».

هنگامى كه به كوفه آمدم، سخن امام علیه‌السلام را به يارانمان خبر دادم. گفتند: امام علیه‌السلام از تو تقيّه كرده است. من نصف ديگر را نيز به دختر دادم. سپس حج گزاردم و امام صادق علیه‌السلام را ديدم و گفتۀ يارانمان را به امام علیه‌السلام خبر دادم. همچنين گفتم كه نصف ديگر را نيز به دختر داده‌ام. فرمود: «خوب كارى كردى. من از بيم [زيان رساندن] خويشان پدرىاش بر تو، چنين فتوايى به تو دادم».

  1. تهذيب الأحكام عن عمّار بن مروان عن سَلَمة بن مُحرِز: قُلتُ لِأَبي عَبدِاللهِ: عليه‌السلام رَجُلٌ مَاتَ وَ لَهُ عِندي مَالٌ، وَ لَهُ ابنَةٌ وَ لَهُ مَوَالي.

فَقَالَ لي: اِذهَب فَأَعطِ البِنتَ النِّصفَ، وَ أَمسِك عَنِ البَاقي. فَلَمَّا جِئتُ أَخبَرتُ بِذٰلِكَ أَصحابَنا، فَقالوا: أَعطاكَ مِن جِرابِ النُّورَةِ.

قالَ: فَرَجَعتُ إِلَيهِ، فَقُلتُ إِنَّ أَصحابَنا قالوا: أَعطاكَ مِن جِرابِ النُّورَةِ!

قالَ: فَقالَ: ما أَعطَيتُكَ مِن جِرابِ النُّورَةِ. عَلِمَ بِهَذا أَحَدٌ؟

قُلتُ: لَا:

قالَ: فَاذهَب فَأَعطِ البِنتَ الباقي.[۱۰۹۷]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از عمّار بن مروان، از سلمة بن مُحرز -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: مردى مرده است و نزد من مالى دارد. او دخترى و وابستگانى نيز دارد.

به من فرمود: «برو و نيمى از دارايى بر جاى مانده را به دختر بده و بقيّه را نگاهدار». از نزد امام صادق علیه‌السلام كه آمدم، خبر آن را به يارانمان دادم. آنان گفتند: به تو حكم تقيّهاى فرموده است.

من به سوى امام صادق علیه‌السلام باز گشتم و گفتم: ياران مىگويند: شما تقيّه فرمودهايد.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «من تقيّه نكردهام. آيا كسى از اين موضوع خبر دارد؟».

گفتم: نه.

فرمود: «برو و بقيّۀ دارايى را نيز به دختر بده».

  1. رجال الكشّي عن داوود الرَّقّي: دَخَلتُ عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام فَقُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداكَ، كَم عِدَّةُ الطَّهارَةِ؟

فَقالَ: ما أوجَبَهُ اللهُ فَواحِدَةٌ، وَ أَضافَ إِلَيها رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله واحِدَةً لِضَعفِ النّاسِ، وَ مَن تَوَضَّأَ ثَلاثاً ثَلاثاً فَلا صَلاةَ لَهُ.

أنَا مَعَهُ في ذا حَتّیٰ جاءَ داوودُ بنُ زُربِيٍّ، فَأَخَذَ زاوِيَةً مِنَ البَيتِ، فَسَأَلَهُ عَمّا سَأَلتُهُ في عِدَّةِ الطَّهارَةِ؟ فَقالَ لَهُ: ثَلاثاً ثَلاثاً، مَن نَقَصَ عَنهُ فَلا صَلاةَ لَهُ.

قالَ: فَارتَعَدَت فَرائِصي وَ كادَ أن يَدخُلَنِي الشَّيطانُ، فَأَبصَرَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام إِلَيَّ وَ قَد تَغيَّرَ لَوني، فَقالَ: اُسكُن يا داوودُ، هٰذا هُوَ الكُفرُ أو ضَربُ الأَعناقِ.

قالَ: فَخَرَجنا مِن عِندِهِ، وَ كانَ بَيتُ ابنِ زُربِيٍّ إِلیٰ جِوارِ بُستانِ أبي جَعفَرٍ المَنصورِ، وَ كانَ قَد أُلقِيَ إِلیٰ أبي جَعفَرٍ أمرُ داوودَ بنِ زُربِيٍّ، وَ أَنَّهُ رافِضِيٌّ يَختَلِفُ إِلیٰ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ. فَقالَ أبو جَعفَرٍ: إِنّي مُطَّلِعٌ عَلیٰ طَهارَتِهِ، فَإِن هُوَ تَوَضَّأَ وُضوءَ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ فَإِنّي لَأَعرِفُ طَهارَتَهُ، حَقَّقتُ عَلَيهِ القَولَ وَ قَتَلتُهُ!

فَاطَّلَعَ وَ داوودُ يَتَهَيَّأُ لِلصَّلاةِ مِن حَيثُ لا يَراهُ، فَأَسبَغَ داوودُ بنُ زُربِيٍّ الوُضوءَ ثَلاثاً ثَلاثاً كَما أمَرَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَما تَمَّ وُضوؤُهُ حَتّیٰ بَعَثَ إِلَيهِ أبو جَعفَرٍ فَدَعاهُ.

قالَ: فَقالَ داوودُ: فَلَمّا أن دَخَلتُ عَلَيهِ رَحَّبَ بي، وَ قالَ: يا داوودُ، قيلَ فيكَ شَيءٌ باطِلٌ وَ ما أنتَ كَذٰلِكَ. قالَ: قَدِ اطَّلَعتُ عَلیٰ طَهارَتِكَ، وَ لَيسَت طَهارَتُكَ طَهارَةَ الرّافِضَةِ، فَاجعَلني في حِلٍّ. فَأَمَرَ لَهُ بِمِئَةِ ألفِ دِرهَمٍ.

قالَ: فَقالَ داوودُ الرَّقِّيُّ: اِلتَقَيتُ أنَا وَ داوودُ بنُ زُربِيٍّ عِندَ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَقالَ لَهُ داوودُ بنُ زُربِيٍّ: جَعَلَنِيَ اللهُ فِداكَ، حَقَنتَ دِماءَنا في دارِ الدُّنيا، وَ نَرجو أن نَدخُلَ بِيُمنِكَ وَ بَرَكَتِكَ الجَنَّةَ.

فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: فَعَلَ اللهُ ذٰلِكَ بِكَ وَ بِإِخوانِكَ مِن جَميعِ المُؤمِنينَ. فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام لِداوودَ بنِ زُربِيٍّ: حَدِّث داوودَ الرَّقِّيَّ بِما مَرَّ عَلَيكُم حَتّیٰ تَسكُنَ رَوعَتُهُ. قالَ: فَحَدَّثَهُ بِالأَمرِ كُلِّهِ. قالَ: فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: لِهٰذا أفتَيتُهُ؛ لِأنَّهُ كانَ أشرَفَ عَلَى القَتلِ مِن يَدِ هٰذَا العَدُوِّ.

ثُمَّ قالَ: يا داوودَ بنَ زُربِيٍّ، تَوَضَّأ مَثنیٰ مَثنیٰ وَ لا تَزيدَنَّ عَلَيهِ، وَ إِنَّكَ إِن زِدتَ عَلَيهِ فَلا صَلاةَ لَكَ.[۱۰۹۸]

  1. رجال الكشّى - به نقل از داوود رَقّى -: به محضر امام صادق علیه‌السلام رفتم و گفتم: فدايت شوم! در وضو، چند بار بايد اعضا را شست؟

فرمود: «خداوند، يک بار را واجب نموده و پيامبر صلی الله علیه و آله نيز به سبب ناتوانى مردم [از كامل كردن وضو با يک بار شستن]، يک مرتبه بِدان افزوده است. هر كس سه بار اعضايش را بشويد، نمازش درست نيست».

من در كنار امام علیه‌السلام بودم كه داوود بن زُربى وارد شد و به گوشهاى از اتاق رفت و از امام علیه‌السلام در بارۀ تعداد شستن در وضو پرسيد. امام علیه‌السلام به او فرمود: «سه مرتبه، سه مرتبه. هر كه كمتر انجام دهد، نمازش صحيح نيست».

پهلوهايم به لرزه در آمد و كم مانده بود شيطان، به درونم راه يابد. پس در حالى كه رنگم دگرگون شده بود، امام صادق علیه‌السلام به من نگاه كرد و فرمود: «اى داوود! آرام باش. [اگر اين گونه نگويم، كار او] يا به كفر مىانجامد يا گردنش زده مىشود».

از محضر امام علیه‌السلام مرخّص شديم و خانۀ ابن زُربى، كنار باغ ابو جعفر منصور عبّاسى بود و آن، هنگامى بود كه گزارش حال داوود بن زُربى را به ابو جعفر داده بودند و گفته بودند كه او رافضى است و نزد امام صادق علیه‌السلام، رفت و آمد مىكند. ابو جعفر منصور گفت: من، وضويش را زير نظرم مىگيرم. اگر همچون جعفر بن محمّد وضو گرفت كه وضويش را مىشناسم، اين سخن را در بارهاش راست مىيابم و او را مىكُشم.

پس منصور، در حالى كه داوود براى نماز آماده مىشد، از جايى مخفى مىنگريست. داوود بن زُربى، آن گونه كه امام صادق علیه‌السلام به او فرمان داده بود، به شكل كامل، اعضايش را سه مرتبه وضو داد. به محض اين كه وضويش كامل شد، منصور به دنبالش فرستاد و او را فرا خواند.

داوود [بن زُربى] گفت: همين كه نزد منصور رفتم، ضمن خوشامدگويى گفت: اى داوود! در بارۀ تو سخن بيهودهاى گفتند؛ ولى تو آن گونه نيستى. من وضوى تو را زير نظر گرفتم و ديدم وضوى تو، وضوى رافضيان نيست. مرا حلال كن. سپس دستور داد صد هزار درهم بدو دادند.

من و داوود بن زُربى، نزد امام صادق علیه‌السلام همديگر را ملاقات كرديم. پس داوود بن زُربى گفت: فدايت شوم! خونهاى ما را در دنيا، حفظ كردى، اميدواريم به ميمنت و بركت شما، وارد بهشت شويم.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «خدا، برای تو و براى همۀ برادران دينى و مؤمنت، چنين كند!». آن گاه به داوود بن زربى فرمود: «آنچه برايت پيش آمده، براى داوود رِقّى باز گو تا پريشانىاش آرام گيرد». او نيز همۀ واقعه را [برایم] باز گفت. سپس امام صادق علیه‌السلام [به من] فرمود: «[آن گونه] فتوا دادم؛ زيرا وى در آستانۀ كشته شدن به دست چنين دشمنى بود».

سپس فرمود: «اى داوود بن زُربى! اعضاى وضو را دو بار بشوى و بر اين ميفزا كه اگر بيفزايى، نمازت درست نيست».

  1. الإرشاد عن محمّد بن الفضل: اِختَلَفَتِ الرِّوايَةُ مِن بَينِ أصحابِنا في مَسحِ الرِّجلَينِ فِي الوُضوءِ: أ هُوَ مِنَ الأَصابِعِ إِلَى الكَعبَينِ، أم مِنَ الكَعبَينِ إِلَى الأَصابِعِ؟ فَكَتَبَ عَلِيُّ بنُ يَقطينٍ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ موسیٰ عليه‌السلام: جُعِلتُ فِداكَ، إِنَّ أصحابَنا قَدِ اختَلَفوا في مَسحِ الرِّجلَينِ، فَإِن رَأَيتَ أن تَكتُبَ إِلَيَّ بِخَطِّكَ ما يَكونُ عَمَلي بِحَسَبِهِ فَعَلتُ إِن شاءَ اللّٰهُ.

فَكَتَبَ إِلَيهِ أبُو الحَسَنِ عليه‌السلام: فَهِمتُ ما ذَكَرتَ مِنَ الاِختِلافِ فِي الوُضوءِ، وَ الَّذي آمُرُكَ بِهِ في ذٰلِكَ أن تَتَمَضمَضَ ثَلاثاً، وَ تَستَنشِقَ ثَلاثاً، وَ تَغسِلَ وَجهَكَ ثَلاثاً، وَ تُخَلِّلَ شَعرَ لِحيَتِكَ، وَ تَغسِلَ يَدَكَ إِلَى المِرفَقَينِ ثَلاثاً، وَ تَمسَحَ رَأسَكَ كُلَّهُ، وَ تَمسَحَ ظاهِرَ أُذُنَيكَ وَ باطِنَهُما، وَ تَغسِلَ رِجلَيكَ إِلَى الكَعبَينِ ثَلاثاً، وَ لا تُخالِف ذٰلِكَ إِلیٰ غَيرِهِ.

فَلَمّا وَصَلَ الكِتابُ إِلیٰ عَلِيِّ بنِ يَقطينٍ، تَعَجَّبَ مِمّا رَسَمَ لَهُ فيهِ مِمّا جَميعُ العِصابَةِ عَلیٰ خِلافِهِ! ثُمَّ قالَ: مَولايَ أعلَمُ بِما قالَ، وَ أَنَا مُمتَثِلٌ أمرَهُ. فَكانَ يَعمَلُ في وُضوئِهِ عَلیٰ هٰذَا الحَدِّ، وَ يُخالِفُ ما عَلَيهِ جَميعُ الشّيعَةِ؛ اِمتِثالاً لِأَمرِ أبِي الحَسَنِ عليه‌السلام.

و سُعِيَ بِعَلِيِّ بنِ يَقطينٍ إِلَى الرَّشيدِ، وَ قيلَ لَهُ: إِنَّهُ رافِضِيٌّ مُخالِفٌ لَكَ. فَقالَ
الرَّشيدُ لِبَعضِ خاصَّتِهِ: قَد كَثُرَ عِندِي القَولُ في عَلِيِّ بنِ يَقطينٍ، وَ القَرَفُ
[۱۰۹۹] لَهُ
بِخِلافِنا، وَ مَيلُهُ إِلَى الرَّفضِ، وَ لَستُ أریٰ في خِدمَتِهِ لي تَقصيراً، وَ قَدِ امتَحَنتُهُ مِراراً، فَما ظَهَرَت مِنهُ عَلیٰ ما يُقرَفُ بِهِ، وَ أُحِبُّ أن أستَبرِئَ أمرَهُ مِن حَيثُ لا يَشعُرُ بِذٰلِكَ فَيَتَحَرَّزَ مِنّي.

فَقيلَ لَهُ: إِنَّ الرّافِضَةَ - يا أميرَ المُؤمِنينَ - تُخالِفُ الجَماعَةَ فِي الوُضوءِ فَتُخَفِّفُهُ، وَ لا تَریٰ غَسلَ الرِّجلَينِ، فَامتَحِنهُ مِن حَيثُ لا يَعلَمُ بِالوُقوفِ عَلیٰ وُضوئِهِ.

فَقالَ: أجَل، إِنَّ هٰذَا الوَجهَ يَظهَرُ بِهِ أمرُهُ. ثُمَّ تَرَكَهُ مُدَّةً وَ ناطَهُ بِشَيءٍ مِنَ الشُّغلِ فِي الدّارِ حَتّیٰ دَخَلَ وَقتُ الصَّلاةِ، وَ كانَ عَلِيُّ بنُ يَقطينٍ يَخلو في حُجرَةٍ فِي الدّارِ لِوُضوئِهِ وَ صَلاتِهِ، فَلَمّا دَخَلَ وَقتُ الصَّلاةِ وَقَفَ الرَّشيدُ مِن وَراءِ حائِطِ الحُجرَةِ بِحَيثُ يَریٰ عَلِيَّ بنَ يَقطينٍ وَ لا يَراهُ هُوَ، فَدَعا بِالماءِ لِلوُضوءِ، فَتَمَضمَضَ ثَلاثاً، وَ استَنشَقَ ثَلاثاً، وَ غَسَلَ وَجهَهُ، وَ خَلَّلَ شَعرَ لِحيَتِهِ، وَ غَسَلَ يَدَيهِ إِلَى المِرفَقَينِ ثَلاثاً، وَ مَسَحَ رَأسَهُ وَ أُذُنَيهِ، وَ غَسَلَ رِجلَيهِ، وَ الرَّشيدُ يَنظُرُ إِلَيهِ، فَلَمّا رَآهُ قَد فَعَلَ ذٰلِكَ لَم يَملِك نَفسَهُ حَتّیٰ أشرَفَ عَلَيهِ بِحَيثُ يَراهُ، ثُمَّ ناداهُ: كَذَبَ - يا عَلِيَّ بنَ يَقطينٍ - مَن زَعَمَ أنَّكَ مِنَ الرّافِضَةِ.

و صَلُحَت حالُهُ عِندَهُ، وَ وَرَدَ عَلَيهِ كِتابُ أبِي الحَسَنِ عليه‌السلام: اِبتَدِئ مِنَ الآنَ يا عَلِيَّ بنَ يَقطينٍ وَ تَوَضَّأ كَما أمَرَ اللهُ: اِغسِل وَجهَكَ مَرَّةً فَريضَةً وَ أُخریٰ إِسباغاً، وَ اغسِل يَدَيكَ مِنَ المِرفَقَينِ كَذٰلِكَ، وَ امسَح بِمُقَدَّمِ رَأسِكَ وَ ظاهِرِ قَدَمَيكَ مِن فَضلِ نَداوَةِ وُضوئِكَ، فَقَد زالَ ما كانَ يُخافُ عَلَيكَ، وَ السَّلامُ.[۱۱۰۰]

  1. الإرشاد - به نقل از محمّد بن فضل -: ميان ياران ما، در بارۀ مسح پاها در وضو، اختلاف شد كه آيا آن را از انگشتان تا بلندى مفصل بايد كشيد يا به عكس. پس على بن يقطين، نامهاى به موسى بن جعفر علیه‌السلام نوشت كه: قربانت گردم! ياران ما، در بارۀ مسح پاها اختلاف كردهاند. اگر صلاح بدانى، به خطّ شريف خود، تكليف مرا در كيفيت وضو گرفتن بيان كن تا إن شاء اللّٰهتعالى بر طبق آن، رفتار كنم.

امام کاظم علیه‌السلام در پاسخ نامۀ او چنين نوشت: «آنچه در بارۀ اختلاف در وضو نوشته بودى، فهميدم. آنچه من به تو در اين باره فرمان مىدهم، اين است كه [ابتدا] سه بار آب را در دهان بچرخانى و سه بار آب در بينى بكِشى و سه بار روى خود را بشويى و آب را به لا به لاى موهاى صورت برسانى و دستان خود را از سرِ انگشتان تا آرنج بشويى و همۀ سر را مسح كنى و بر روى گوشهايت و درونِ آنها دست بكِشى و پاهاى خود را تا بلندى مَفصل، سه بار بشويى و بجز آنچه نوشتم، به گونۀ ديگرى وضو نگيرى و از اين فرمان، سر نپيچى».

چون نامه به على بن يقطين رسيد، از آنچه امام علیه‌السلام نگاشته بود و با عقيدۀ عمومى شيعه در بارۀ وضو مخالف بود، در شگفت شد؛ ولى با خود گفت: مولا و آقاى من به آنچه فرمان داده، داناتر است و من نيز فرمانبُردار اويم. از اين رو، همچنان كه امام علیه‌السلام فرمان داده بود، وضو مىگرفت و براى فرمانبُردارى از آن بزرگوار، در اين باره با همۀ شيعه مخالفت مىكرد.

در اين ميان، پيش هارون از على بن يقطين، سخنچينى و بدگويى كردند و به او گفتند: وى، مردى رافضى و با تو مخالف است. هارون به برخى نزديكان خود گفت: در بارۀ على بن يقطين، نزد من بسيار سخن مىگويند و او را به مخالفت با ما و ميل به مذهب رافضيان، متّهم كردهاند؛ امّا در خدمت‌گزاری‌اش به من، كوتاهى نديدهام و او را بارها آزمايش كردهام و نشانهاى از اين تهمتها كه به او مىزنند، در او نيافتهام. حال مىخواهم به گونهاى از كار او سر در آورم، آن گونه كه خود او هم نفهمد تا مجبور نشود از من، تقيّه کند.

به او گفتند: اى امير مؤمنان! رافضيان، در مسئلۀ وضو با سنّيان، اختلاف دارند و آنان، سبُک وضو مىگيرند و پاها را نمىشويند. پس چنان كه نفهمد، با وضو گرفتنش او را آزمايش كن.

هارون گفت: آرى. اين، راهى براى پى بردن به مذهب اوست. سپس او را مدّتى به حال خود وا نهاد. آن گاه او را به كارى در خانۀ خود وا داشت تا وقت نماز در رسد. على بن يقطين، معمولاً براى وضو و نماز، به اتاقى خلوت مىرفت. هارون، وقت نماز، پشت ديوارى ايستاد، به گونهاى كه او على بن يقطين را مىديد و على بن يقطين، او را نمىديد. على بن يقطين، آب براى وضو خواست و سه بار آب در دهان گرداند و سه بار در بينى كشيد و سه بار روى خود را شست و به لا به لاى موهاى صورتش، آب رساند و از سرِ انگشتان تا آرنج را سه بار شُست و همۀ سرش را مسح كرد و بر گوشهايش دست كشيد و پاهاى خود را سه بار شُست. هارون، در تمام اين احوال به او مىنگريست و چون ديد كه على بن يقطين چنين كرد، خويشتندارى نكرد و جلو آمد و خود را به على بن يقطين نشان داد و ندا داد: اى على بن يقطين! دروغ مىگويد هر كس كه بپندارد تو رافضى هستى.

از آن پس، وضع او در پيشِ هارون، نيكو شد. پس از اين جريان، بدون سابقه[ى نامهنگارى از طرف على بن يقطين]، نامهاى از موسى بن جعفر علیه‌السلام به او رسيد كه: «اى على بن يقطين! از اين پس، همان گونه كه خداوند فرمان داده، وضو بگير. روى خود را يک بار به قصد وجوب بشوى و بار ديگر براى شاداب شدن [وضو] بشوى و دستهاى خود را نيز اين گونه و از آرنج بشوى و جلوى سر و روى دو پا را با زيادىِ آب وضو، مسح كن؛ زيرا آنچه بر تو ترسيده مىشد، از ميان رفت. و السّلام».

۷ / ۱ ـ 4. البَداءُ

۷ / ۱ ـ 4. بَدا

  1. الإمام الباقر و الإمام الصادق - لِأبي حَمَزَة الثُّمالِي -: يا أبا حَمزَةَ، إِن حَدَّثناكَ بِأَمرٍ أنَّهُ يَجيءُ مِن هاهُنا فَجاءَ مِن هاهُنا، فَإِنَّ اللهَ يَصنَعُ ما يَشاءُ. وَ إِن حَدَّثناكَ اليَومَ بِحَديثٍ وَ حَدَّثناكَ غَداً بِخِلافِهِ، فَإِنَّ اللهَ يَمحو ما يَشاءُ وَ يُثبِتُ.[۱۱۰۱]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام - خطاب به ابو حمزۀ ثُمالى -: اى ابو حمزه! اگر در بارۀ چيزى به تو خبر داديم كه چنين مىشود و چنان شد، [اين بِدان سبب است كه] خداوند، آنچه بخواهد، انجام مىدهد و اگر امروز به تو سخنى گفتيم و فردا خلاف آن را گفتيم، [اين، بِدان سبب است كه] خداوند، هر چه را بخواهد، محو يا اثبات مىكند.

۷ / ۱ ـ 5. الوَضعُ

۷ / ۱ ـ 5. حديثسازى

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنّا أهلُ بَيتٍ صِدّيقونَ، لا نَخلو مِن كَذّابٍ يَكذِبُ عَلَينا وَ يُسقِطُ صِدقَنا بِكَذِبِهِ عَلَينا عِندَ النّاسِ.[۱۱۰۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: ما خاندانى راستگوييم؛ امّا همواره هستند دروغگويانى كه بر ما دروغ مىبندند و با دروغ بستن خود بر ما، راستگويىِ ما را از چشم مردم مىاندازند.

 

  1. رجال الكشّي عن محمّد بن عيسی بن عُبَيد عن يونس بن عبد الرحمان: إِنَّ بَعضَ أصحابِنا سَأَلَهُ وَ أَنَا حاضِرٌ، فَقالَ لَهُ: يا أبا مُحَمَّدٍ[۱۱۰۳]، ما أشَدَّكَ فِي الحَديثِ وَ أَكثَرَ إِنكارَكَ لِما يَرويهِ أصحابُنا، فَمَا الَّذي يَحمِلُكَ عَلیٰ رَدِّ الأَحاديثِ؟

فَقالَ: حَدَّثَني هِشامُ بنُ الحَكَمِ أنَّهُ سَمِعَ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَقولُ: لا تَقبَلوا عَلَينا حَديثاً إِلّا ما وافَقَ القُرآنَ وَ السُّنَّةَ، أو تَجِدونَ مَعَهُ شاهِداً مِن أحاديثِنَا المُتَقَدِّمَةِ؛ فَإِنَّ المُغيرَةَ بنَ سَعيدٍ - لَعَنَهُ اللهُ‌- دَسَّ في كُتُبِ أصحابِ أبي أحاديثَ لَم يُحَدِّث بِها أبي، فَاتَّقُوا اللهَ وَ لا تَقبَلوا عَلَينا ما خالَفَ قَولَ رَبِّنا تَعالیٰ وَ سُنَّةَ نَبِيِّنا صلّی اللّه عليه وآله، فَإِنّا إِذا حَدَّثنا قُلنا: قالَ اللهُ عزّ وجلّ، وَ قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.

قالَ يونُسُ: وافَيتُ العِراقَ فَوَجَدتُ بِها قِطعَةً مِن أصحابِ أبي جَعفَرٍ عليه‌السلام، وَ وَجَدتُ أصحابَ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام مُتَوافِرينَ، فَسَمِعتُ مِنهُم وَ أَخَذتُ كُتُبَهُم فَعَرَضتُها مِن بَعدُ عَلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام، فَأَنكَرَ مِنها أحاديثَ كَثيرَةً أن يَكونَ مِن أحاديثِ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، وَ قالَ لي: إِنَّ أبَا الخَطّابِ كَذَبَ عَلیٰ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، لَعَنَ اللهُ أبَا الخَطّابِ، وَ كَذٰلِكَ أصحابُ أبِي الخَطّابِ يَدُسّونَ هٰذِهِ الأَحاديثَ إِلیٰ يَومِنا هٰذا في كُتُبِ أصحابِ أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، فَلا تَقبَلوا عَلَينا خِلافَ القُرآنِ، فَإِنّا إِن تَحَدَّثنا حَدَّثنا بِمُوافَقَةِ القُرآنِ وَ مُوافَقَةِ السُّنَّةِ، إِنّا عَنِ اللهِ وَ عَن رَسولِهِ نُحَدِّثُ، وَ لا نَقولُ: قالَ فُلانٌ وَ فُلانٌ فَيَتَناقَضَ كَلامُنا، إِنَّ كلامَ آخِرِنا مِثلُ كَلامِ أوَّلِنا، وَ كَلامَ أوَّلِنا مَصادِقُ لِكَلامِ آخِرِنا، فَإِذا أتاكُم مَن يُحَدِّثُكُم بِخِلافِ ذٰلِكَ فَرُدّوهُ عَلَيهِ وَ قولوا: أنتَ أعلَمُ وَ ما جِئتَ بِهِ، فَإِنَّ مَعَ كُلِّ قَولٍ مِنّا حَقيقَةً وَ عَلَيهِ نوراً، فَما لا حَقيقَةَ مَعَهُ وَ لا نورَ عَلَيهِ فَذٰلِكَ مِن قَولِ الشَّيطانِ.[۱۱۰۴]

  1. رجال الكشّى - به نقل از محمّد بن عيسى بن عُبَيد -: من حاضر بودم كه يكى از يارانمان، از يونس بن عبد الرحمان پرسيد: اى ابو محمّد! چهقدر در حديث، سخت مىگيرى و انكارت در بارۀ روايات ياران ما، فراوان است! چه چيز، تو را به ردّ احاديث، وا مىدارد؟

يونس گفت: هشام بن حكم، برايم نقل كرد كه شنيده است امام صادق علیه‌السلام مىفرمايد: «حديثى را كه از ما نقل مىكنند، نپذيريد، جز آنچه موافق قرآن و سنّت است يا همراه آن، شاهدى از احاديث پيشين ما بيابيد؛ زيرا مغيرة بن سعيد، در كتابهاى ياران پدرم، دست بُرد و احاديثى را درون آنها نهاد كه پدرم نفرموده بود. از خدا، پروا كنيد و آنچه را مخالف سخن پروردگارمان و سنّت پیامبرمان صلی الله علیه و آله از ما نقل مىكنند، نپذيريد، كه ما هر گاه حديث بگوييم، مىگوييم: خداوند عز و جل فرمود و پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود».

يونس [بن عبد الرحمان] گفت: به عراق رفتم و در آنجا، گروهى از ياران امام باقر علیه‌السلام را ديدم و نيز شمار فراوانى از ياران امام صادق علیه‌السلام را دیدم. از آنان حديث شنيدم و كتابهايشان را گرفتم و بعدها آنها را به ابو الحسن الرضا علیه‌السلام نشان دادم. ایشان بسيارى از احاديث آنها را از امام صادق علیه‌السلام ندانست و به من فرمود: «ابو الخطّاب، بر ابو عبد اللّٰه(صادق) علیه‌السلام دروغ مىبست. خدا، لعنت كند ابو الخطّاب را! ياران ابو الخطّاب نيز تا به امروز، اين احاديث را در كتابهاى ياران ابو عبد اللّٰهعلیه‌السلام مىگنجانند. بنا بر اين، آنچه را خلاف قرآن است [و بر ما مىبندند]، نپذيريد؛ زيرا ما اگر حديثى بگوييم، سازگار با قرآن و موافق با سنّت مىگوييم. ما از خدا و پيامبر او، حديث مىكنيم و نمی‌گوییم: "فلان و بهمان كس گفت" كه در نتيجه، گفتارمان متناقض باشد. سخن آخرين فرد ما، همانند سخن نخستين فرد ماست و سخن نخستين فرد ما، مؤيّد سخن آخرين ماست. پس، هر گاه كسى برايتان حديثى گفت كه خلاف اين بود، آن را به خودش باز گردانيد و بگوييد: "تو خود، بهتر مىدانى كه چه آوردهاى (خود دانى و آنچه آوردهاى)!"؛ چرا كه با هر گفتار ما، حقيقتى و نورانيتى هست. بنا بر اين، گفتارى كه با آن، حقيقتى نباشد و نورانيتى نداشته باشد، از گفتههاى شيطان است».

۷ / ۲: عِلاجُ اختِلافِ الأَحاديثِ

۷ / ۲: حلّ اختلاف احاديث

۷ / ۲ ـ 1: العَرضُ عَلَى الكِتابِ و السُّنَّةِ

۷ / ۲ ـ 1: عرضه بر قرآن و سنّت

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: سَيَأتيكُم عَنّي أحاديثُ مُختَلِفَةٌ؛ فَما جاءَكُم مُوافِقاً لِكِتابِ اللهِ وَ لِسُنَّتي فَهُوَ مِنّي، وَ ما جاءَكُم مُخالِفاً لِكِتابِ اللهِ وَ لِسُنَّتي فَلَيسَ مِنّي.[۱۱۰۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: به زودى، احاديث مختلفى به نقل از من برايتان مىآورند. هر كدام كه موافق كتاب خدا و سنّت من بود، از من است و آنچه مخالف كتاب خدا و سنّت من بود، از من نيست.

 

  1. الكافي عن عبد اللّهبن أبي يعفور: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام عَنِ اختِلافِ الحَديثِ يَرويهِ مَن نَثِقُ بِهِ وَ مِنهُم مَن لا نَثِقُ بِهِ؟

قالَ: إِذا وَرَدَ عَلَيكُم حَديثٌ فَوَجَدتُم لَهُ شاهِداً مِن كِتابِ اللهِ أو مِن قَولِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ إِلّا فَالَّذي جاءَكُم بِهِ أولیٰ بِهِ.[۱۱۰۶]

  1. الكافى - به نقل از ابن ابى يعفور -: از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ اختلاف حديث پرسيدم كه يكى را شخص مورد وثوق روايت مىكند و ديگرى را شخصى كه مورد وثوق ما نيست.

فرمود: «هر گاه حديثى به شما رسيد و از كتاب خداوند عز و جل يا از سخن پيامبر خدا صلی الله علیه و آله برايش گواهى يافتيد، آن را بپذيريد. در غير اين صورت، كسى كه آن را آورده، به آن[۱۱۰۷] سزاوارتر است».

  1. الإمام الكاظم عليه‌السلام: إِذا كانَ جاءَكَ الحَديثانِ المُختَلِفانِ فَقِسهُما عَلیٰ كِتابِ اللهِ وَ عَلیٰ أحاديثِنا؛ فَإِن أشبَهَهُما فَهُوَ حَقٌّ، وَ إِن لَم يُشبِههُما فَهُوَ باطِلٌ.[۱۱۰۸]

 

  1. امام کاظم علیه‌السلام: هر گاه دو حديث مختلف برايت آمد، آن دو را با كتاب خدا و نيز احاديث ما بسنج. اگر مانند آنها بود، حق است و اگر مانند آن دو نبود، باطل است.

 

  1. الاحتجاج عن الحسن بن جَهم: قُلتُ لِلرِّضا عليه‌السلام: تَجيؤُنَا الأَحاديثُ عَنكُم مُختَلِفَةً!

قالَ: ما جاءَكَ عَنّا فَقِسهُ عَلیٰ كِتابِ اللهِ عزّ وجلّ وَ أَحاديثِنا؛ فَإِن كانَ يُشبِهُهُما فَهُوَ مِنّا، وَ إِن لَم يَكُن يُشبِهُهُما فَلَيسَ مِنّا.[۱۱۰۹]

  1. الاحتجاج - به نقل از حسن بن جَهم -: به [امام] رضا علیه‌السلام گفتم: احاديثى مختلف از شما به ما مىرسد. [چه كنيم؟]

فرمود: «هر چه از ما برايت آوردند، با كتاب خداوند عز و جل و احاديث ما بسنج. اگر مشابه آن دو بود، از ماست و اگر مشابه آن دو نبود، از ما نيست».

۷ / ۲ ـ 2. رَدُّ المُتَشابِهِ إلَى المُحكَمِ

۷ / ۲ ـ 2. باز گرداندن متشابه به محكم

  1. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام عن أبي حَيّون مولیٰ الإمام الرضا عليه‌السلام عن الإمام الرضا عليه‌السلام: مَن رَدَّ مُتَشابِهَ القُرآنِ إِلیٰ مُحكَمِهِ هُدِيَ إِلیٰ صِراطٍ مُستَقيمٍ.

ثُمَّ قالَ عليه‌السلام: إِنَّ في أخبارِنا مُتَشابِهاً كَمُتَشابِهِ القُرآنِ، وَ مُحكَماً كَمُحكَمِ القُرآنِ، فَرُدّوا مُتَشابِهَها إِلیٰ مُحكَمِها، وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهَها دونَ مُحكَمِها فَتَضِلّوا.[۱۱۱۰]

  1. عيون أخبار الرضا علیه‌السلام - به نقل از ابو حيّون، آزاد شدۀ امام رضا علیه‌السلام -: امام رضا علیه‌السلام فرمود: «هر كس متشابه قرآن را به محكمِ آن ارجاع دهد، به راه راست، هدايت شده است».

سپس فرمود: «در اخبار ما نيز، همچون قرآن، محكم و متشابه وجود دارد. پس، اخبار متشابه ما را به محكمات آن، ارجاع دهيد و بدون توجّه به محكمات آن، از متشابهاتش پيروى مكنيد كه گمراه مىشويد».

۷ / ۲ ـ 3. الأَخذُ بِالأَخيرِ

۷ / ۲ ـ 3. عمل به سخن آخر

  1. مختصر بصائر الدرجات عن عبد الأعلیٰ مولیٰ آل سام عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: قُلتُ لَهُ: إِذا جاءَ حَديثٌ عَن أوَّلِكُم وَ حَديثٌ عَن آخِرِكُم، فَبِأَيِّهِما نَأخُذُ؟

فَقالَ: بِحَديثِ الأَخيرِ.[۱۱۱۱]

  1. مختصر بصائر الدرجات - به نقل از عبد الأعلى، وابستۀ خاندان سام -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: چنانچه سخنى از نخستينِ شما و سخنى از آخرينِ شما [كه با هم مخالف بودند، به ما] رسيد، به كدامين سخن، عمل كنيم؟ فرمود: «به سخن آخرين».

 

  1. الكافي عن الحسين بن المختار عن بعض أصحابنا عن الإمام الصادق عليه‌السلام: أ رَأَيتَكَ لَو حَدَّثتُكَ بِحَديثٍ العامَ، ثُمَّ جِئتَني مِن قابِلٍ فَحَدَّثتُكَ بِخِلافِهِ، بِأَيِّهِما كُنتَ تَأخُذُ؟

قالَ: قُلتُ: كُنتُ آخُذُ بِالأَخيرِ.

فَقالَ لي: رَحِمَكَ اللهُ.[۱۱۱۲]

  1. الكافى - به نقل از حسين بن مختار، از يكى از شيعيان -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بگو بدانم اگر امسال برايت حديثى بگويم و سال بعد نزد من بيايى و حديثى مخالف آن برايت بگويم، به كداميک عمل مىكنى؟».

گفتم: به دومى، عمل مىكنم.

فرمود: «رحمت خدا بر تو باد!».

  1. الكافي عن أبي عمرو الكِناني: قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: يا أبا عَمرٍو، أ رَأَيتَكَ لَو حَدَّثتُكَ بِحَديثٍ أو أفتَيتُكَ بِفُتيا، ثُمَّ جِئتَني بَعدَ ذٰلِكَ فَسَأَلتَني عَنهُ فَأَخبَرتُكَ بِخِلافِ ما كُنتُ أخبَرتُكَ أو أفتَيتُكَ بِخِلافِ ذٰلِكَ، بِأَيِّهِما كُنتَ تَأخُذُ؟

قُلتُ: بِأَحدَثِهِما وَ أَدَعُ الآخَرَ.

فَقالَ: قَد أصَبتَ يا أبا عَمرٍو، أبَى اللهُ إِلّا أن يُعبَدَ سِرّاً، أما وَ اللهِ، لَئِن فَعَلتُم ذٰلِكَ إِنَّهُ لَخَيرٌ لي وَ لَكُم، وَ أَبَى اللهُ عزّ وجلّ لَنا وَ لَكُم في دينِهِ إِلَّا التَّقِيَّةَ.[۱۱۱۳]

  1. الكافى - به نقل از ابو عمرو كِنانى -: امام صادق علیه‌السلام به من فرمود: «اى ابو عمرو! اگر برايت حديثى گفتم يا فتوايى دادم و بعد، دوباره آمدى و در همان موضوع از من سؤال كردى و من بر خلاف سخن و فتواى قبلى خود، به تو پاسخ و فتوا دادم، به كدام گفتهام عمل مىكنى؟».

گفتم: جديدتر را مىگيرم و آن ديگرى را رها مىكنم.

فرمود: «درست گفتى، اى ابو عمرو! خداوند، خواسته است كه نهانى، عبادت شود. بدانيد به خدا سوگند، اگر اين كار را بكنيد، براى من و خود شما، بهتر است. خداوند عز و جل براى ما و شما، در بارۀ دينش، جز تقيّه نخواسته است».

  1. الكافي عن المعلّی بن خُنَيس: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِذا جاءَ حَديثٌ عَن أوَّلِكُم وَ حَديثٌ عَن آخِرِكُم، بِأَيِّهِما نَأخُذُ؟

فَقالَ: خُذوا بِهِ حَتّیٰ يَبلُغَكُم عَنِ الحَيِّ، فَإِن بَلَغَكُم عَنِ الحَيِّ فَخُذوا بِقَولِهِ.

قالَ: ثُمَّ قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: إِنّا وَ اللهِ لا نُدخِلُكُم إِلّا فيما يَسَعُكُم.

و في حَديثٍ آخَرَ: خُذوا بِالأَحدَثِ.[۱۱۱۴]

  1. الكافى - به نقل از معلّى بن خُنَيس -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: هر گاه حديثى از امامِ قبلى آمد و حديثى [مخالف آن] از امام بعدى، به كداميک عمل كنيم؟

فرمود: «به [يكى از] آن [دو]، عمل كنيد تا اين كه از امام زنده، حديثى در آن باب به شما برسد و چون حديثى از امام زنده به شما رسيد، به گفتۀ او عمل كنيد».

امام صادق علیه‌السلام سپس فرمود: «به خدا سوگند كه ما هرگز، شما را در تنگنا قرار نمىدهيم».

در حديثى ديگر آمده است: «به جديدتر، عمل كنيد».

۷ / ۲ ـ 4. الأَخذُ بِالمُرَجِّحاتِ

۷ / ۲ ـ 4. عمل به مرجِّحات

  1. الكافي عن عمر بن حنظلة: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: عَن رَجُلَينِ مِن أصحابِنا بَينَهُما مُنازَعَةٌ في دَينٍ أو ميراثٍ، فَتَحاكَما إِلَى السُّلطانِ وَ إِلَى القُضاةِ، أ يَحِلُّ ذٰلِكَ؟

قالَ: مَن تَحاكَمَ إِلَيهِم في حَقٍّ أو باطِلٍ فَإِنَّما تَحاكَمَ إِلَى الطّاغوتِ[۱۱۱۵]، وَ ما يَحكُمُ لَهُ فَإِنَّما يَأخُذُ سُحتاً،[۱۱۱۶] وَ إِن كانَ حَقّاً ثابِتاً لَهُ؛ لِأَنَّهُ أخَذَهُ بِحُكمِ الطّاغوتِ، وَ قَد أمَرَ اللهُ أن يَكفُرَ بِهِ، قالَ اللهُ تَعالیٰ: (يُرِيدُونَ أن يَتَحَاكَمُوا إلَى ٱلطَّاغُوتِ و قَد أُمِرُوا أن يَكفُرُوا بِهِ)[۱۱۱۷].

قُلتُ: فَكَيفَ يَصنَعانِ؟

قالَ: يَنظُرانِ إِلیٰ مَن كانَ مِنكُم مِمَّن قَد رَویٰ حديثَنا وَ نَظَرَ في حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ أحكامَنا، فَليَرضَوا بِهِ حَكَماً، فَإِنّي قَد جَعَلتُهُ عَلَيكُم حاكِماً، فَإِذا حَكَمَ بِحُكمِنا فَلَم يَقبَلهُ مِنهُ فَإِنَّمَا استَخَفَّ بِحُكمِ اللهِ وَ عَلَينا رَدَّ، وَ الرّادُّ عَلَينَا الرّادُّ عَلَى اللهِ، وَ هُوَ عَلیٰ حَدِّ الشِّركِ بِاللهِ.

قُلتُ: فَإِن كانَ كُلُّ رَجُلٍ اختارَ رَجُلاً مِن أصحابِنا فَرَضِيا أن يَكونَا النّاظِرَينِ في حَقِّهِما، وَ اختَلَفا فيما حَكَما، وَ كِلاهُمَا اختَلَفا في حَديثِكُم؟

قالَ: الحُكمُ ما حَكَمَ بِهِ أعدَلُهُما وَ أَفقَهُهُما وَ أَصدَقُهُما فِي الحَديثِ وَ أَورَعُهُما، وَ لا يُلتَفَتُ إِلیٰ ما يَحكُمُ بِهِ الآخَرُ.

قالَ: قُلتُ: فَإِنَّهُما عَدلانِ مَرضِيّانِ عِندَ أصحابِنا، لا يُفَضَّلُ واحِدٌ مِنهُما عَلَى الآخَرِ؟

قالَ: فَقالَ: يُنظَرُ إِلیٰ ما كانَ مِن رِوايَتِهِم عَنّا في ذٰلِكَ الَّذي حَكَما بِهِ المُجمَعُ عَلَيهِ مِن أصحابِكَ، فَيُؤخَذُ بِهِ مِن حُكمِنا وَ يُترَكُ الشّاذُّ الَّذي لَيسَ بِمَشهورٍ عِندَ أصحابِكَ؛ فَإِنَّ المُجمَعَ عَلَيهِ لا رَيبَ فيهِ، وَ إِنَّمَا الاُمورُ ثَلاثَةٌ: أمرٌ بَيِّنٌ رُشدُهُ فَيُتَّبَعُ، وَ أَمرٌ بَيِّنٌ غَيُّهُ فَيُجتَنَبُ، وَ أَمَرٌ مُشكِلٌ يُرَدُّ عِلمُهُ إِلَى اللهِ وَ إِلیٰ رَسولِهِ، قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: حَلالٌ بَيِّنٌ وَ حَرامٌ بَيِّنٌ وَ شُبُهاتٌ بَينَ ذٰلِكَ، فَمَن تَرَكَ الشُّبُهاتِ نَجا مِنَ المُحَرَّماتِ، وَ مَن أخَذَ بِالشُّبُهاتِ ارتَكَبَ المُحَرَّماتِ وَ هَلَكَ مِن حَيثُ لا يَعلَمُ.

قُلتُ: فَإِن كانَ الخَبَرانِ عَنكُما مَشهورَينِ قَد رَواهُمَا الثِّقاتُ عَنكُم؟

قالَ: يَنظُرُ، فَما وافَقَ حُكمُهُ حُكمَ الكِتابِ وَ السُّنَّةِ وَ خالَفَ العامَّةَ فَيُؤخَذُ بِهِ، وَ يُترَكُ ما خالَفَ حُكمُهُ حُكمَ الكِتابِ وَ السُّنَّةِ وَ وافَقَ العامَّةَ.

قُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، أ رَأَيتَ إِن كانَ الفَقيهانِ عَرَفا حُكمَهُ مِنَ الكِتابِ وَ السُّنَّةِ، وَ وَجَدنا أحَدَ الخَبَرَينِ مُوافِقاً لِلعامَّةِ وَ الآخَرَ مُخالِفاً لَهُم، بِأَيِّ الخَبَرَينِ يُؤخَذُ؟

قالَ: ما خالَفَ العامَّةَ فَفيهِ الرَّشادُ.

فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، فَإِن وافَقَهُمَا الخَبَرانِ جَميعاً؟

قالَ: يُنظَرُ إِلیٰ ما هُم إِلَيهِ أميَلُ؛ حُكّامُهُم وَ قُضاتُهُم، فَيُترَكُ، وَ يُؤخَذُ بِالآخَرِ.

قُلتُ: فَإِن وافَقَ حُكّامُهُمُ الخَبَرَينِ جَميعاً؟

قالَ: إِذا كانَ ذٰلِكَ فَأَرجِهِ حَتّیٰ تَلقیٰ إِمامَكَ، فَإِنَّ الوُقوفَ عِندَ الشُّبُهاتِ خَيرٌ مِنَ الاِقتِحامِ فِي الهَلَكاتِ.[۱۱۱۸]

  1. الكافى - به نقل از عمر بن حنظله -: از امام صادق علیه‌السلام پرسيدم: دو نفر از همكيشان ما در بارۀ بدهى يا ميراثى با هم اختلاف پيدا مىكنند و دعواى خود را نزد سلطان و قاضيان مىبرند. آيا اين كار، رواست؟

فرمود: «هر كس دعواى خود را به حق يا باطل، نزد آنان ببرَد، دعوا نزد طاغوت برده است و آنچه طاغوت به نفع او حكم دهد، در واقع، مال حرام است، اگر چه حقّ مسلّم او باشد؛ زيرا آن را به حكم طاغوت گرفته است، در حالى كه خداوند، دستور داده است به او كفر ورزيده شود. خداوند متعال مىفرمايد: (مىخواهند داورى ميان خود را به نزد طاغوت برَند، با آن كه قطعاً فرمان يافتهاند كه به او كافر شوند).

گفتم: پس، آن دو چه كنند؟

فرمود: «يک نفر از خودتان را كه راوى حديث ماست و در حلال و حرام ما صاحبنظر است و احكام ما را مىداند، پيدا كنند و او را داور قرار دهند؛ چرا كه من، او را بر شما داور قرار دادهام. اگر او طبق حكم ما حكم داد و از او نپذيرفتند، در حقيقت، به حكم خدا، بىاعتنايى و ما را رد كردهاند و كسى كه ما را رد كند، خدا را رد كرده است و او در مرز شرک ورزيدن به خداست».

گفتم: اگر هر يک از طرفين دعوا، مردى از ياران ما را انتخاب كرد و هر دو رضايت دادند كه آن دو نفر در بارۀ آنها نظر دهند و آن دو شخص، دو حكم مختلف صادر كردند و هر كدام براى اثبات رأى خود، حديثى متفاوت با ديگرى از شما نقل كرد، تكليف چيست؟

فرمود: «حكم، حكمى است كه شخص عادلتر و فقيهتر و راستگوتر در حديث و پارساتر، صادر كرده است و به حكمى كه ديگرى داده، اعتنا نشود».

گفتم: هر دوى آنها، عادل و مورد تأييد ياران ما هستند و هيچيک از آن دو، بر ديگرى ترجيح ندارد.

فرمود: «به روايتى كه بر اساس آن حكم صادر كردهاند، نظر شود. اگر مورد اجماع يارانت بود، به آن حكم ما عمل شود و آن را كه شاذ و نزد يارانت مشهور نيست، رها كنند؛ زيرا در حديثى كه مورد اجماع باشد، ترديد نيست. در حقيقت، كارها، سه گونهاند: کاری كه درست بودن آن، روشن است و بايد از آن پيروى شود؛ كارى كه باطل بودن آن، روشن است و بايد از آن دورى شود؛ و كار مشكل و مبهم كه بايد علم آن را به خدا و پيامبرش ارجاع داد. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "حلالى روشن، وجود دارد و حرامى روشن. در اين ميان، امورى هم مُشتَبَه [و مبهم] هستند. پس كسى كه شبههها را رها كند، از حرامها نجات میيابد و هر كه شبههها را بگيرد، مرتكب محرّمات میگردد و ندانسته، به هلاكت در میافتد».

گفتم: اگر هر دو خبرِ رسيده، از شما مشهور باشد و افراد موثّق، آن دو را از شما روايت كرده باشند؟

فرمود: «نظر شود هر كدام كه حكمش مطابق حكم قرآن و سنّت و مخالف نظر غير شيعه باشد، به آن عمل شود و آن كه حكمش مخالف حكم قرآن و سنّت و سازگار با حكم و نظر عامّه باشد، رها گردد».

گفتم: فدايت گردم! بفرماييد كه اگر دو فقيه، حكم مسئله را از قرآن و سنّت به دست آورده باشند، امّا يكى از دو خبر را سازگار با [نظر] غير شيعه و ديگرى را مخالف آنها يافتيم، به كدام خبر عمل شود؟

فرمود: «آن كه مخالف [نظر] غير شيعه است، حق است».

گفتم: فدايت گردم! اگر هر دو خبر، سازگار با آن دو [۱۱۱۹] باشد؟

فرمود: «خبرى كه حاكمان و قاضيانِ آنان به آن گرايش بيشترى نشان مىدهند، رها گردد و به ديگرى عمل شود».

گفتم: اگر حاكمان آنها، با هر دو خبر، نظر موافق داشتند؟

فرمود: «در اين صورت، دست نگه دار تا امامت را ديدار كنى؛ زيرا درنگ كردن در هنگام شبههها، بهتر از افكندن خود در مهلكههاست».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: خُذ مَا اشتَهَرَ بَينَ أصحابِكَ وَ دَع ما نَدَرَ.[۱۱۲۰]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: آنچه را ميان يارانت مشهور است، بگير و آنچه را نادر است، رها كن.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِذا وَرَدَ عَلَيكُم حَديثانِ مُختَلِفانِ، فَخُذوا بِما خالَفَ القَومَ.[۱۱۲۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: چون دو حديث مختلف به شما مىرسد، آن را بگيريد كه با [نظر] غير شيعه، مخالف است.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: إِذا وَرَدَ عَلَيكُم حَديثانِ مُختَلِفانِ، فَاعرِضوهُما عَلیٰ كِتابِ اللهِ؛ فَما وافَقَ كِتابَ اللهِ فَخُذوهُ وَ ما خالَفَ كِتابَ اللهِ فَذَروهُ، فَإِن لَم تَجِدوهُما في كِتابِ اللهِ فَاعرِضوهُما عَلیٰ أخبارِ العامَّةِ؛ فَما وافَقَ أخبارَهُم فَذَروهُ وَ ما خالَفَ أخبارَهُم فَخُذوهُ.[۱۱۲۲]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: هنگامى كه دو حديث مختلف به شما مىرسد، آن دو را بر كتاب خدا، عرضه كنيد. آنچه را با كتاب خدا موافق بود، بگيريد و آنچه را مخالف كتاب خدا بود، رها كنيد و اگر آن دو را در كتاب خدا نيافتيد، بر روايات غير شيعه، عرضه كنيد. آنچه را موافق روايات آنها بود، رها كنيد و آنچه را مخالف رواياتشان بود، برگيريد.

 

  1. الاحتجاج عن سماعة بن مهران: سَأَلتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام، قُلتُ: يَرِدُ عَلَينا حَديثانِ: واحِدٌ يَأمُرُنا بِالأَخذِ بِهِ، وَ الآخَرُ يَنهانا عَنهُ؟

قالَ: لا تَعمَل بِواحِدٍ مِنهُما حَتّیٰ تَلقیٰ صاحِبَكَ فَتَسأَلَهُ عَنهُ.

قالَ: قُلتُ: لا بُدَّ مِن أن نَعمَلَ بِأَحَدِهِما!

قالَ: خُذ بِما فيهِ خِلافُ العامَّةِ[۱۱۲۳].[۱۱۲۴]

  1. الاحتجاج - به نقل از سماعة بن مهران -: از امام صادق علیه‌السلام پرسيدم: دو حديث به ما مىرسد. يكى، ما را به [انجام كارى] فرمان مىدهد و ديگرى ما را از آن، باز مىدارد؟

فرمود: «به هيچ يک از آنها عمل نكن تا امامت را ببينى و از او بپرسى».

گفتم: ناچار هستيم كه به يكى از آن دو، عمل كنيم!

فرمود: «آن را كه مخالف [نظر] غير شيعه است، بگير».

  1. علل الشرائع عن أبي إسحاق الأرَّجاني رفعه: قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: أ تَدري لِمَ أُمِرتُم بِالأَخذِ بِخِلافِ ما تَقولُ العامَّةُ؟

فَقُلتُ: لا نَدري،

فَقالَ: إِنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام لَم يَكُن يَدينُ اللهَ بِدينٍ إِلّا خالَفݩݧݧَ عَلَيهِ الاُمَّةُ إِلیٰ غَيرِهِ؛ إِرادَةً لإِبطال أمرِهِ، وَ كانوا يَسأَلونَ أميرَ المُؤمِنينَ عليه‌السلام عَنِ الشَّيءِ الَّذي لا يَعلَمونَهُ، فَإِذا أفتاهُم جَعَلوا لَهُ ضِدّاً مِن عِندِهِم لِيَلبِسوا عَلَى النّاسِ.[۱۱۲۵]

  1. علل الشرائع - به نقل از ابو اسحاق ارجانى كه سند حديث را به امام علیه‌السلام رسانده -: امام صادق علیه‌السلام فرمود: «آيا مىدانى چرا فرمان يافتهايد كه مخالف گفتۀ غير شيعه را بگيريد؟».

گفتم: نمىدانيم.

فرمود: «على علیه‌السلام به هيچ آيينى از آيينهاى خدايى عمل نمىكرد، جز آن كه امّت، مخالف آن عمل مىكردند تا كار او را باطل كنند و از امير مؤمنان علیه‌السلام چيزى را كه نمىدانستند، مىپرسيدند و چون ايشان فتوايش را به آنها مىفرمود، ضدّ آن را از نزد خود مىساختند تا مردم را به اشتباه بيندازند».

  1. بحار الأنوار عن الحسن بن جَهم: قُلتُ لِلعَبدِ الصّالِحِ عليه‌السلام: هَل يَسَعُنا فيما يَرِدُ عَلَينا مِنكُم إِلَّا التَّسليمُ لَكُم؟

فَقالَ عليه‌السلام: لا وَ اللهِ، لا يَسَعُكُم إِلّا التَّسليمُ لَنا.

قُلتُ: فَيُرویٰ عَن أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام شَيءٌ وَ يُرویٰ عَنهُ خِلافُهُ، فَبِأَيِّهِما نَأخُذُ؟

قالَ: خُذ بِما خالَفَ القَومَ، وَ ما وافَقَ القَومَ فَاجتَنِبهُ.[۱۱۲۶]

  1. بحار الأنوار - به نقل از حسن بن جَهم -: به عبد صالح (امام كاظم) علیه‌السلام گفتم: آيا در آنچه از شما به ما مىرسد، جز تسليم، راهى داريم؟

فرمود: «نه، به خدا. جز تسليم در برابر ما، چارهاى نداريد».

گفتم: از امام صادق علیه‌السلام چيزى روايت مىشود و خلاف همان از ايشان، روايت مىشود. كدام را بگيريم؟

فرمود: «آنچه را مخالف [نظر] غير شيعه است، بگيريد و از آنچه موافق [نظر] غير شيعه است، پرهيز كنيد».

  1. تهذيب الأحكام عن عليّ بن أسباط: قُلتُ لَهُ: يَحدُثُ الأَمرُ لا أجِدُ بُدّاً مِن مَعرِفَتِهِ، وَ لَيسَ فِي البَلَدِ الَّذي أنَا فيهِ أحَدٌ أستَفتيهِ؟

قالَ: فَقالَ: اِیتِ فَقيهَ البَلَدِ إِذا كانَ ذٰلِكَ فَاستَفتِهِ في أمرِكَ، فَإِذا أفتاكَ بِشَيءٍ فَخُذ بِخِلافِهِ؛ فَإِنَّ الحَقَّ فيهِ.[۱۱۲۷]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از على بن اَسباط -: به امام [رضا] علیه‌السلام گفتم: مسئلهاى پيش مىآيد كه چارهاى از شناخت [حكم] آن ندارم؛ ولى در شهرى كه در آنم، كسى نيست كه از او استفتا كنم؟

فرمود: «چون اين گونه شد، نزد فقيه شهر برو و در بارۀ مسئلهات از او استفتا كن. چون فتوايى به تو داد، خلاف آن عمل كن كه حق، در آن است».

  1. الاحتجاج عنهم عليه‌السلام: إِذَا اختَلَفَ أحاديثُنا عَلَيكُم، فَخُذوا بِمَا اجتَمَعَت عَلَيهِ شيعَتُنا؛ فَإِنَّهُ لا رَيبَ فيهِ.[۱۱۲۸]

 

  1. الاحتجاج - به نقل از امامان علیهم‌السلام -: هنگامى كه احاديث ما نزد شما دچار اختلاف شد، آن [حدیثی] را بگيريد كه شيعيان ما بر آن، اجماع دارند؛ چرا كه هيچ شكّى در آن نيست. [۱۱۲۹]

۷ / ۲ ـ 5. الاِحتِياطُ

۷ / ۲ ـ 5. احتياط

  1. عوالي اللآلي عن زرارة بن أعيَن: سَأَلتُ الباقِرَ عليه‌السلام فَقُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، يَأتي عَنكُمُ الخَبَرانِ أوِ الحَديثانِ المُتَعارِضانِ، فَبِأَيِّهِما آخُذُ؟

فَقالَ عليه‌السلام: يا زُرارَةُ، خُذ بِمَا اشتَهَرَ بَينَ أصحابِكَ، وَ دَعِ الشّاذَّ النّادِرَ.

فَقُلتُ: يا سَيِّدي، إِنَّهُما مَعاً مَشهورانِ مَروِيّانِ مَأثورانِ عَنكُم؟

فَقالَ عليه‌السلام: خُذ بِقَولِ أعدَلِهِما عِندَكَ وَ أَوثَقِهِما في نَفسِكَ.

فَقُلتُ: إِنَّهُما مَعاً عَدلانِ مَرضِيّانِ مُوَثَّقانِ؟

فَقالَ عليه‌السلام: اُنظُر ما وافَقَ مِنهُما مَذهَبَ العامَّةِ فَاترُكهُ وَ خُذ بِما خالَفَهُم؛ فَإِنَّ الحَقَّ فيما خالَفَهُم.

فَقُلتُ: رُبَّما كانا مَعاً مُوافِقَينِ لَهُم أو مُخالِفَينِ، فَكَيفَ أصنَعُ؟

فَقالَ: إِذَن فَخُذ بِما فيهِ الحائِطَةُ لِدينِكَ، وَ اترُك ما خالَفَ الاِحتِياطَ.

فَقُلتُ: إِنَّهُما مَعاً مُوافِقانِ لِلاِحتِياطِ أو مُخالِفانِ[۱۱۳۰] لَهُ، فَكَيفَ أصنَعُ؟

فَقالَ عليه‌السلام: إِذَن فَتَخَيَّر أحَدَهُما فَتَأخُذُ بِهِ وَ تَدَعُ الآخَرَ.

و في رِوايَةٍ أنَّهُ عليه‌السلام قالَ: إِذَن فَأَرجِهِ[۱۱۳۱] حَتّیٰ تَلقیٰ إِمامَكَ فَتَسأَلَهُ[۱۱۳۲].[۱۱۳۳]

  1. عوالى اللآلى - به نقل از زُرارة بن اَعيَن -: از امام باقر علیه‌السلام پرسيدم: فدايت شوم! دو روايت يا حديث متعارض از شما به ما مىرسد. كدام را بگيريم؟ فرمود: «اى زُراره! آنچه را ميان يارانت مشهور است، بگير و ناهماهنگ نادر را فرو گذار».

گفتم: اى سَرور من! هر دوى آنها، مشهور و نقل شده از شماست؟

فرمود: «گفتۀ كسى را بگير كه نزد تو، عادلتر است و اطمينان بيشترى به او دارى».

گفتم: هر دو [راوى] عادل، پسنديده و مطمئن هستند.

فرمود: «بنگر هر كدام را كه با مذهب غير شيعه موافق است، رها كن و آنچه را مخالف آنان است، بگير، كه حق در آن روايتى است كه مخالف آنان است».

گفتم: گاه هر دو، موافق آنان يا هر دو، مخالف هستند. در اين صورت، چه كنم؟

فرمود: «در اين صورت، آنچه موافق احتياط در دينت است، بگير و آنچه را مخالف احتياط است، رها كن».

گفتم: هر دو موافق احتياط يا مخالف احتياط اند. در این صورت، چه كنم؟

فرمود: «در آن صورت، مىتوانى هر كدام را بگيرى و ديگرى را فرو گذارى».

و در نقلى ديگر است که فرمود: «در اين صورت، كار را به تأخير انداز تا امامت را ببينى و از او بپرسى».

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِذَا اختَلَفَ عَلَيكَ الأَشياءُ وَ كَثرَةُ الأَحاديثِ، فَإِنَّ الهُدیٰ أن تَدَعَ ما يُريبُكَ إِلیٰ ما لا يُريبُكَ.[۱۱۳۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هنگامى كه امور بر تو، مختلف و احاديث، فراوان شدند، هدايت، در آن است كه آنچه را به شكّت مىاندازد، وا گذارى و آنچه را به شكّت نمىاندازد، بر گيرى».

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: أيُّهَا النّاسُ! حَلالي حَلالٌ إِلیٰ يَومِ القِيامَةِ، وَ حَرامي حَرامٌ إِلیٰ يَومِ القِيامَةِ، ألا وَ قَد بَيَّنَهَا اللهُ عزّ وجلّ فِي الكِتابِ، وَ بَيَّنتُهُما لَكُم في سيرَتي وَ سُنَّتي، وَ بَينَهُما شُبُهاتٌ مِنَ الشَّيطانِ وَ بِدَعٌ بَعدي، مَن تَرَكَها صَلَحَ لَهُ أمرُ دينِهِ وَ صَلَحَت لَهُ مُروءَتُهُ وَ عِرضُهُ، وَ مَن تَلَبَّسَ بِها وَ وَقَعَ فيها وَ اتَّبَعَها كانَ كَمَن رَعیٰ غَنَماً قُربَ الحِمیٰ، وَ مَن رَعیٰ ماشِيَتَهُ قُربَ الحِمیٰ نازَعَتهُ [نَفسُهُ][۱۱۳۵] إِلیٰ أن يَرعاها فِي الحِمیٰ، ألا وَ إِنَّ لِكُلِّ مَلِكٍ حِمىً، ألا وَ إِنَّ حِمَى اللهِ عزّ وجلّ مَحارِمُهُ، فَتَوَقَّوا حِمَى اللهِ وَ مَحارِمَهُ.[۱۱۳۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: اى مردم! حلال من تا روز قيامت، حلال است و حرام من تا روز قيامت، حرام است. بدانيد كه خداوند عز و جل اين دو را در كتاب خود، بيان فرموده است و من نيز آنها را در سيره و سنّت خويش، روشن ساختهام. از اين دو كه گذشت، بقيّه، شبهههای شيطان و بدعتهايى هستند كه پس از من، گذارده مىشوند. هر كس آنها (شبههها و بدعتها) را ترک گويد، كار دينش به صلاح مىآيد و مُروّت و آبرويش، سالم خواهد ماند و هر كس به آنها فرو رود و در آنها بيفتد و از آنها پيروى كند، چونان كسى است كه گوسفندان خويش را در نزديک قُرُقگاه مىچرانَد و هر كه رَمهاش را در نزديكى قُرُقگاه بچرانَد، وسوسه مىشود كه آنها را به قُرُقگاه در آورد. بدانيد كه هر پادشاهى، قُرُقگاهى دارد. آگاه باشيد كه قُرُقگاه خداوند عز و جل حرامهاى اوست. پس خود را از [در آمدن به] قُرُقگاه خدا و حرامهاى او، نگه داريد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: دَع ما يُريبُكَ إِلیٰ ما لا يُريبُكَ؛ فَإِنَّكَ لَن تَجِدَ فَقدَ شَيءٍ تَرَكتَهُ لِلهِ عزّ وجلّ.[۱۱۳۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: آنچه را كه به شكّت مىاندازد، فرو گذار و آنچه را به شكّت نمىاندازد، به كار بند كه فقدان چيزى را كه براى خداوند عز و جل فرو گذاشتهاى، هرگز حس نخواهى كرد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: أخوكَ دينُكَ، فَاحتَط لِدينِكَ بِما شِئتَ.[۱۱۳۸]

 

  1. امام على علیه‌السلام: برادر تو، دين توست. پس تا مىتوانى، براى دينت احتياط كن.

۷ / ۲ ـ 6. التَّخييرُ عِندَ فَقدِ المُرَجِّحِ

۷ / ۲ ـ 6. تخيير، هنگام نبودن مُرجّح

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لِحارِثِ بنِ المُغيرَةِ فِي اختِلافِ الحَديثِ -: إِذا سَمِعتَ مِن أصحابِكَ الحَديثَ وَ كُلُّهُم ثِقَةٌ، فَمُوَسَّعٌ عَلَيكَ حَتّیٰ تَرَى القائِمَ فَتَرُدَّهُ إِلَيهِ.[۱۱۳۹]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - خطاب به حارث بن مُغَيره، در بارۀ اختلاف حديث -: هنگامى كه از يارانت، حديث شنيدى و همگى آنها مورد اطمينان بودند، برايت آزاد است [هر كدام را به كار ببندى] تا آن گاه كه [امامِ] قائم را ببينى و حديث را به او باز گردانى [و از صحّت و معناى آن جويا شوى].

 

  1. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام عن محمّد بن عبد اللّهالمِسمَعي عن أحمد بن الحسن الميثمي: أنَّهُ سَأَلَ الرِّضا عليه‌السلام يَوماً وَ قَدِ اجتَمَعَ عِندَهُ قَومٌ مِن أصحابِهِ، وَ قَد كانوا يَتَنازَعونَ فِي الحَديثَينِ المُختَلِفَينِ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فِي الشَّيءِ الواحِدِ.

فَقالَ عليه‌السلام: إِنَّ اللهَ عزّ وجلّ حَرَّمَ حَراماً وَ أَحَلَّ حَلالاً وَ فَرَضَ فَرائِضَ؛ فَما جاءَ في تَحليلِ ما حَرَّمَ اللهُ أو تَحريمِ ما أحَلَّ اللهُ أو دَفعِ فَريضَةٍ في كِتابِ اللهِ رَسمُها بَيِّنٌ قائِمٌ بِلا ناسِخٍ نَسَخَ ذٰلِكَ، فَذٰلِكَ مِمّا لا يَسَعُ الأَخذُ بِهِ؛ لِأَنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله لَم يَكُن لِيُحَرِّمَ ما أحَلَّ اللهُ، وَ لا لِيُحَلِّلَ ما حَرَّمَ اللهُ، وَ لا لِيُغَيِّرَ فَرائِضَ اللهِ وَ أَحكامَهُ، كانَ في ذٰلِكَ كُلِّهِ مُتَّبِعاً مُسَلِّماً مُؤَدِّياً عَنِ اللهِ، وَ ذٰلِكَ قَولُ اللهِ عزّ وجلّ: (إنْ أَتَّبِعُ إلَّا مَا يُوحَى إلَيَّ)[۱۱۴۰]، فَكانَ صلّی اللّه عليه وآله مُتَّبِعاً لِلهِ، مُؤَدِّياً عَنِ اللهِ ما أمَرَهُ بِهِ مِن تَبليغِ الرِّسالَةِ.

قُلتُ: فَإِنَّهُ يَرِدُ عَنكُمُ الحَديثُ فِي الشَّيءِ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مِمّا لَيسَ فِي الكِتابِ وَ هُوَ فِي السُّنَّةِ، ثُمَّ يَرِدُ خِلافُهُ؟

فَقالَ: وَ كَذٰلِكَ قَد نَهیٰ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عَن أشياءَ نَهيَ حَرامٍ، فَوافَقَ في ذٰلِكَ نَهيُهُ نَهيَ اللهِ تَعالیٰ. وَ أَمَرَ بِأَشياءَ، فَصارَ ذٰلِكَ الأَمرُ واجِباً لازِماً كَعِدلِ فَرائِضِ اللهِ تَعالیٰ، وَ وافَقَ في ذٰلِكَ أمرُهُ أمرَ اللهِ تَعالیٰ. فَما جاءَ فِي النَّهيِ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله نَهيَ حَرامٍ، ثُمَّ جاءَ خِلافُهُ لَم يَسَعِ استِعمالُ ذٰلِكَ، وَ كَذٰلِكَ فيما أمَرَ بِهِ؛ لِأَنّا لا نُرَخِّصُ فيما لَم يُرَخِّص فيهِ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ لا نَأمُرُ بِخِلافِ ما أمَرَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، إِلّا لِعِلَّةِ خَوفِ ضَرورَةٍ، فَأَمّا أن نَستَحِلَّ ما حَرَّمَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أو نُحَرِّمَ مَا استَحَلَّ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، فَلا يَكونُ ذٰلِكَ أبَداً؛ لِأَنّا تابِعونَ لِرَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مُسَلِّمونَ لَهُ، كَما كانَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله تابِعاً لِأَمرِ رَبِّهِ عزّ وجلّ مُسَلِّماً لَهُ، وَ قالَ عزّ وجلّ: (مَا ءَاتَاكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُم عَنهُ فَانتَهُوا)[۱۱۴۱].

و إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله نَهیٰ عَن أشياءَ لَيسَ نَهيَ حَرامٍ بَل إِعافَةٍ وَ كَراهَةٍ، وَ أَمَرَ بِأَشياءَ لَيسَ أمرَ فَرضٍ وَ لا واجِبٍ بَل أمرُ فَضلٍ وَ رُجحانٍ فِي الدّينِ، ثُمَّ رَخَّصَ في ذٰلِكَ لِلمَعلولِ وَ غَيرِ المَعلولِ، فَما كانَ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله نَهيَ إِعافَةٍ أو أمرَ فَضلٍ، فَذٰلِكَ الَّذي يَسَعُ استِعمالُ الرُّخَصِ فيهِ إِذا وَرَدَ عَلَيكُم عَنّا فيهِ الخَبَرانِ بِاتِّفاقٍ يَرويهِ مَن يَرويهِ فِي النَّهيِ وَ لا يُنكِرُهُ، وَ كانَ الخَبَرانِ صَحيحَينِ مَعروفَينِ بِاتِّفاقِ النّاقِلَةِ فيهِما، يَجِبُ الأَخذُ بِأَحَدِهِما أو بِهِما جَميعاً أو بِأَيِّهِما شِئتَ وَ أَحبَبتَ، مُوَسَّعٌ ذٰلِكَ لَكَ مِن بابِ التَّسليمِ لِرَسولِ صلّی اللّه عليه وآله وَ الرَّدِّ إِلَيهِ وَ إِلَينا، وَ كانَ تارِكُ ذٰلِكَ مِن بابِ العِنادِ وَ الإِنكارِ وَ تَركِ التَّسليمِ لِرَسولِ صلّی اللّه عليه وآله مُشرِكاً بِاللهِ العَظيمِ.

فَما وَرَدَ عَلَيكُم مِن خَبَرَينِ مُختَلِفَينِ، فَاعرِضوهُما عَلیٰ كِتابِ اللهِ؛ فَما كانَ في كِتابِ اللهِ مَوجوداً حَلالاً أو حَراماً فَاتَّبِعوا ما وافَقَ الكِتابَ، وَ ما لَم يَكُن فِي الكِتابِ فَاعرِضوهُ عَلیٰ سُنَنِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله؛ فَما كانَ فِي السُّنَّةِ مَوجوداً مَنهِيّاً عَنهُ نَهيَ حَرامٍ أو مَأموراً بِهِ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله أمرَ إِلزامٍ، فَاتَّبِعوا ما وافَقَ نَهيَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ أَمرَهُ، وَ ما كانَ فِي السُّنَّةِ نَهيَ إِعافَةٍ أو كَراهَةٍ، ثُمَّ كانَ الخَبَرُ الآخَرُ خِلافَهُ، فَذٰلِكَ رُخصَةٌ فيما عافَهُ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ كَرِهَهُ وَ لَم يُحَرِّمهُ، فَذٰلِكَ الَّذي يَسَعُ الأَخذُ بِهِما جَميعاً أو بِأَيِّهِما شِئتَ، وَسِعَكَ الاِختِيارُ مِن بابِ التَّسليمِ وَ الاِتِّباعِ وَ الرَّدِّ إِلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله. وَ ما لَم تَجِدوهُ في شَيءٍ مِن هٰذِهِ الوُجوهِ فَرُدّوا إِلَينا عِلمَهُ، فَنَحنُ أولیٰ بِذٰلِكَ، وَ لا تَقولوا بِآرائِكُم، وَ عَلَيكُم بِالكَفِّ وَ التَّثَبُّتِ وَ الوُقوفِ وَ أَنتُم طالِبونَ باحِثونَ حَتّیٰ يَأتِيَكُمُ البَيانُ مِن عِندِنا.[۱۱۴۲]

  1. عيون أخبار الرضا علیه‌السلام - به نقل از محمّد بن عبد اللّٰهمِسمَعى -: روزى، عدّهاى از ياران امام رضا علیه‌السلام نزد ايشان بودند و در بارۀ دو حديث معارض كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در بارۀ يک موضوع رسيده باشد، بحث مىكردند. احمد بن حسن ميثمى، نظر امام علیه‌السلام را پرسيد.

فرمود: «خداوند عز و جل چيزهايى را حرام و چيزهايى را واجب ساخته است. پس به حديثى كه در حلال كردن آنچه خدا حرام كرده يا حرام كردن آنچه خدا حلال كرده يا رد كردن واجبى كه حكم آن در كتاب خدا به روشنى آمده و همچنان بر قرار است و ناسخى آن را نَسخ نكرده، آمده است، نمىتوان عمل كرد؛ زيرا پيامبر خدا صلی الله علیه و آله كسى نبود كه حلال خدا را حرام يا حرام خدا را حلال كند يا واجبات و احكام خدا را تغيير دهد؛ بلكه در همۀ آنها، پيرو و تسليم بود و از جانب خدا بيان مىنمود. اين، سخن خداوند عز و جل است كه: (من جز از آنچه به من وحى مىشود، پيروى نمىكنم). بنا بر اين، پيامبر صلی الله علیه و آله پيرو خدا بود و هر چه را خدا به او دستور داده بود كه ابلاغ كند، بيان و ابلاغ مىكرد».

من گفتم: گاهى از شما در بارۀ چيزى از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديثى روايت مىشود كه در كتاب خدا نيست و در سنّت هست و سپس حديثى خلاف آن از شما مىرسد.

فرمود: «همين گونه است. [علّتش آن است كه] پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از چيزهايى نهى كرده و نهى او، نهى تحريمى است و از اين جهت، نهى ايشان با نهى خداوند متعال، سازگار است. همچنين به چيزهايى امر كرده و آن امر، واجب و لازم و همسنگ واجبات خداوند متعال شده است و از اين جهت، امر ايشان با امر خداوند متعال، سازگار است. بنا بر اين، هر نهيى كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله رسيده و جنبۀ تحريمى دارد، چنانچه نهى ديگرى خلاف آن برسد، عمل به آن جايز نيست. همچنين است در آنچه بِدان امر كرده است؛ زيرا ما چيزى را كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله اجازه نداده است، اجازه نمىدهيم و خلاف فرمان پيامبر خدا صلی الله علیه و آله هم فرمان نمىدهيم، مگر پاى ضرورت در ميان باشد. امّا اين كه آنچه را پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حرام كرده، حلال كنيم يا آنچه را كه ايشان حلال كرده، حرام كنيم، هرگز اين كار را نمىكنيم؛ چرا كه ما، پيرو پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و تسليم او هستيم، چنان كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله پيرو و تسليمِ فرمان پروردگارش بود. خداوند عز و جل فرموده است: (آنچه را پيامبر براى شما آورده، بگيريد و از هر چه شما را نهى كرده، باز ايستيد).

پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از چيزهايى هم نهى كرد؛ امّا نه به گونۀ نهى تحريمى، بلكه نهى بيزارى و كراهتى، و به چيزهايى نيز امر كرد، نه به امر فريضهاى و وجوبى، بلكه به امر برترى و رجحانى آن چيزها در دين. سپس در آنها براى دارنده و ندارندۀ عذر، رخصت قائل شد. پس هر نهى كراهتى يا امر مستحبّى كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله وجود داشت، آن از جاهايى است كه مىتوان در آن به رخصتها عمل كرد. هر گاه از جانب ما دو خبر به شما رسيد كه يكى به چيزى امر كرد و ديگرى از آن، نهى كرد و هر دو را يک نفر، روايت نمود و انكارش هم نكرد، اگر هر دو خبر به اتّفاق ناقلانشان، صحيح و معروف باشند، بايد به يكى از آن دو، يا به هر دو عمل كرد، يا هر يک را كه بخواهى و دوست داشته باشى، دستت باز است، از باب تسليم بودن به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و باز گرداندن و ارجاع به ما؛ زيرا كسى كه آن را از روى عناد و انكار و ترک تسليم در برابر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله رها كند، مشرک به خداوند بزرگ است.

پس هر گاه دو خبر مختلف به شما رسيد، آن دو را به كتاب خدا عرضه كنيد [و با آن بسنجيد] و هر يک را كه با حلال يا حرام موجود در كتاب خدا موافق بود، به آن عمل كنيد و چنانچه در كتاب خدا نبود، آن را به سنّتهاى پيامبر صلی الله علیه و آله عرضه كنيد. اگر در سنّت، از آن به نهى تحريمى، نهى يا به امر وجوبى، امر شده بود، از آن حديثى كه مطابق با نهى يا امر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است، پيروى كنيد و اگر در سنّت، نهى كراهتى آمده و در مقابل، خبرى مخالف آن وارد شده، اين، رخصتى است در آنچه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از آن، نهىِ كراهتى كرده و حرامش نكرده است. در اين صورت، به هر دو خبر مىتوان عمل كرد يا هر يک را كه خواستى، مىتوانى انتخاب كنى، از باب تسليم و پيروى و ارجاع به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله. همچنين اگر حديثى را در هيچ يک از موارد نيافتيد، علم آن را به ما ارجاع دهيد؛ زيرا ما به دانستن آن، سزاوارتريم و در آن از پيش خود، نظرى ندهيد؛ بلكه خويشتندارى و درنگ و توقّف كنيد و جستجو و تحقيق كنيد تا توضيح آن از جانب ما به شما برسد».

  1. الكافي عن سماعة عن الإمام الصادق عليه‌السلام، قال: سَأَلتُهُ عَن رَجُلٍ اختَلَفَ عَلَيهِ رَجُلانِ مِن أهلِ دينِهِ في أمرٍ كِلاهُما يَرويهِ: أحَدُهُما يَأمُرُ بِأَخذِهِ، وَ الآخَرُ يَنهاهُ عَنهُ، كَيفَ يَصنَعُ؟

فَقالَ: يُرجِئُهُ حَتّیٰ يَلقیٰ مَن يُخبِرُهُ، فَهُوَ في سَعَةٍ حَتّیٰ يَلقاهُ.

و في رِوايَةٍ أُخریٰ: بِأَيِّهِما أخَذتَ مِن بابِ التَّسليمِ وَسِعَكَ.[۱۱۴۳]

  1. الكافى - به نقل از سَماعه -: از امام صادق علیه‌السلام پرسيدم: دو نفر از همكيشان شخصى براى او در بارۀ كارى، روايت نقل مىكنند و يكى از آن دو مىگويد آن كار را بكند و ديگرى، او را از آن، نهى مىنمايد. آن شخص، چه كند؟

فرمود: «صبر كند تا فردى را ديدار كند كه حكم درست را به او خبر دهد و تا زمانى كه او را ديدار كند، دستش باز است».

و در روايتى ديگر، آمده است: «به هر يک از آن دو روايت، از باب تسليم، عمل كنى، مُجاز هستى».

  1. تهذيب الأحكام عن عليّ بن مهزيار: قَرَأتُ في كِتابٍ لِعَبدِ اللهِ بنِ مُحَمَّدٍ إِلیٰ أبِي الحَسَنِ عليه‌السلام: اِختَلَفَ أصحابُنا في رِواياتِهِم عَن أبي عَبدِ اللهِ عليه‌السلام في رَكعَتَيِ الفَجرِ فِي السَّفَرِ، فَرَویٰ بَعضُهُم: أن صَلِّهِما فِي المَحمِلِ، وَ رَویٰ بَعضُهُم: أن لا تُصَلِّهِما إِلّا عَلَى الأَرضِ، فَأَعلِمني كَيفَ تَصنَعُ أنتَ لِأَقتَدِيَ بِكَ في ذٰلِكَ؟

فَوَقَّعَ عليه‌السلام: مُوَسَّعٌ عَلَيكَ بِأَيَّةٍ عَمِلتَ.[۱۱۴۴]

  1. تهذيب الأحكام - به نقل از على بن مهزيار -: در نامهاى از عبد اللّٰهبن محمّد به امام هادى علیه‌السلام خواندم: ياران ما در روايتهايشان از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ دو ركعت نماز نافلۀ صبح در سفر، اختلاف كردهاند. برخى از آنها روايت كردهاند كه آن را در همان محمل [و جهاز شتر] بخوان و برخى ديگر روايت كردهاند كه آن را جز روى زمين نخوان. مرا آگاه كن كه شما خود، چه مىكنى تا من در اين امر، به شما اقتدا كنم.

امام علیه‌السلام نگاشت: «برايت آزاد است كه به هر كدام خواستى، عمل كنى».

  1. الإمام المهدي عليه‌السلام - لَمّا سُئِلَ: فَرَأيَكَ - أدامَ اللهُ عِزَّكَ - في تَأَمُّلِ رُقعَتي وَ التَّفَضُّلِ بِما يُسَهِّلُ؛ لأُِضيفَهُ إِلیٰ سائِرِ أياديكَ عَلَيَّ، وَ احتَجتُ - أدامَ اللهُ عِزَّكَ - أن تَسأَلَ لي[۱۱۴۵] بَعضَ الفُقَهاءِ عَنِ المُصَلّي إِذا قامَ مِنَ التَّشَهُّدِ الأَوَّلِ لِلرَّكعَةِ الثّالِثَةِ، هَل يَجِبُ عَلَيهِ أن يُكَبِّرَ؟ فَإِنَّ بَعضَ أصحابِنا قالَ: لا يَجِبُ عَلَيهِ التَّكبيرُ، وَ يُجزيهِ أن يَقولَ: بِحَولِ اللهِ وَ قُوَّتِهِ أقومُ وَ أَقعُدُ-: إِنَّ فيه حَديثَينِ: أمّا أحَدُهُما: فَإِنَّهُ إِذَا انتَقَلَ مِن حالَةٍ إِلیٰ حالَةٍ أُخریٰ فَعَلَيهِ تَكبيرٌ. وَ أَمَّا الآخَرُ: فَإِنَّهُ رُوِيَ أنَّهُ إِذا رَفَعَ رَأسَهُ مِنَ السَّجدَةِ الثّانِيَةِ فَكَبَّرَ ثُمَّ جَلَسَ ثُمَّ قامَ، فَلَيسَ عَلَيهِ لِلقِيامِ بَعدَ القُعودِ تَكبيرٌ، وَ كَذٰلِكَ التَّشَهُّدُ الأَوَّلُ يَجري هٰذَا المَجریٰ، وَ بِأَيِّهِما أخَذتَ مِن جِهَةِ التَّسليمِ كانَ صَواباً.[۱۱۴۶]

 

  1. امام مهدى علیه‌السلام - هنگامى كه از ايشان سؤال شد: خداوند، عزّتت را مستدام بدارد! نوشتهام را ببين و نظرت را به من بگو و با تفضّل و احسانت، كارم را آسان كن تا اين نيكىات را نيز بر ديگر نيكىهايت به من، بيفزايم. خداوند، عزّتت را مستدام گرداند! نياز پيدا كردهام كه از يكى از فقيهان، در بارۀ نمازگزارى بپرسى كه: چون از تشهّد اوّل و براى ركعت سوم بر مىخيزد، آيا واجب است كه تكبير بگويد؟ برخى ياران ما مىگويند: تكبير، بر او واجب نيست و همين كه بگويد: «بِحَولِ اللّٰهِ وَ قُوَّتِهِ أقومُ وَ أقعُدُ؛ به نيرو و قدرت خدا، بر مىخيزم و مىنشينم» كافى است؟ -: در اين باره، دو حديث است. يک حديث، اين است كه اگر از حالتى به حالت ديگر منتقل شد، تكبير بگويد و حديث ديگر، آن است كه چون سرش را از سجدۀ دوم برداشت و تكبير گفت و سپس نشست، براى برخاستن پس از اين نشستن، تكبيرى نيست و اين براى تشهّد اوّل نیز به همين گونه است و از سرِ تسليم، به هر يک از احاديث عمل كنى، درست و كافى است.[۱۱۴۷]

علل اختلاف احاديث و علاج آن[۱۱۴۸]

از ديدگاه ما، پيامبر خدا و امامان از اهل بيتش، همگى معصوم و به دور از خطا هستند. امامان علیهم‌السلام به تصريح خود، دانش خويش را از يک منبع واحد - يعنى علم خطاناپذير الهى- اخذ کردهاند.[۱۱۴۹] براى نمونه، امام رضا علیه‌السلام خطاب به يونس بن عبد الرحمان، به اين موضوع تصريح داشته و فرموده است:

ما از خدا و پيامبر او، حديث نقل مىکنيم و نمىگوييم: «فلان و بهمان [کس] گفت» تا سخنمان، متناقض باشد. سخن آخرين فرد ما، همانند سخن نخستين فرد ماست و سخن نخستين فرد ما، تأیید کنندۀ سخن آخرينِ ماست.[۱۱۵۰]

بر اين پايه، نمىتوانيم شاهد تعارض ميان گفتارها و کردارهاى ايشان باشيم و اگر اختلاف و تعارضى در رواياتِ در دسترس بيابيم، ناگزيريم آن را به گونهاى حل کنيم يا دستِ کم، يک سوى تعارض را نامعتبر و غير منتسب به امامان بدانيم. در ميان علوم دينى، دانش اصول فقه و نيز بخشى از دانش فقه الحديث، تکفّل اين امر را به عهده دارند.

آنچه در اينجا مىآيد، برگرفته از احاديث رسيده به ما در بارۀ حلّ تعارض است. احاديثى که بر پايۀ درگيرى مستقيم راويان با اين مسئله و پرسش آنان از امامان علیهم‌السلام صادر شده و اکنون در دسترس اند. دستهبندى اين بيان، بر پايۀ تقسيمبندى موجود در اين فصل است و بر اين انديشه استوار است که شناختِ زمينۀ پيدايش اختلاف، مىتواند به حل و بيرون آمدن از آن، کمک کند.

زمينههای پیدایش اختلاف احادیث

اختلاف ميان روايات و ادلّۀ احکام و ديگر آموزههاى دينى، گاه به صورت بدوى و از قبيل عام و خاص و مطلق و مقيّد است. اين اختلاف، ساده، مطابق با سيرۀ عقلا در محاورات عرفى و قابل حل است. گاه نيز نتيجۀ همسانپندارى دو موضوع شبيه به هم است که با فضا و موضوعشناسى دقيق تاريخى و اجتماعى، تفاوت آنها و در نتيجه، لزوم اختلاف حکم آن دو، روشن مىشود. آنچه نيازمند تحليلهاى متنى و کاوش در قرينههاى کلام است، اختلافهايى به شکل تعارضهاى مستقر است که تنها با انديشيدن و کاربستِ مهارتهاى عقلى و علمى، حل مىشوند. آنچه در پى مىآيد، ناظر به زمينههاى پيدايش چنين تعارضهاى پايدارى است.

۱. تعدّد پرسش و معنا

زبان- که جلوه‌ای از فرهنگ انسانى است-، در روابط علمى و اجتماعى، نقش مهمّى دارد. انسانهاى فرهيخته و دانشمند، مىتوانند معانى متعدّدى را در عبارتهايى شيوا، بيان کنند. برای نمونه، امام علیه‌السلام در جمله‌ای به شخص و گروهى دستور می‌دهد و توصیه مىکند؛ ولی ظاهر نخست آن، با مقصود اصلى و حقيقى امام علیه‌السلام، متفاوت است. لايۀ رويين کلام، به کار کسانى مىآيد و لايۀ درونى آن، به کار کسانى ديگر و يک لايه، ناظر به حلّ يک مسئله است و لايۀ ديگر، مشکل ديگرى را حل مىکند. گاه ممکن است اين لايۀ رويين با حديث يا احاديث ديگر، در تعارض باشد؛ امّا با دقّت در قرينههاى گسسته و پيوستۀ سخن، به ژرفاى مقصود امام علیه‌السلام پى می‌بريم و معناى بدوى کلام را کنار مىگذاريم. امامان، خود به اين مسئله اشاره کرده‌‌‌اند.[۱۱۵۱]

ایشان علیهم‌السلام همچنين از ره‌گذر توجّه به احوال گوناگون رويدادها، تفسيرهاى متنوّعى از پرسشهاى راويان و مردمان مىآفرينند و احتمالات متعدّدى را در نظر مىآورند. ايشان، گاه در پاسخ يک پرسش ساده، به زمينههاى متفاوت و خاستگاههاى متعدّد آن، توجّه مىکنند و جوابهاى مختلفى را ارائه مىدهند. يکى از احاديث همين مجموعه، نشان مىدهد که يک سؤال ساده در بارۀ طلاق، مىتواند از سه موضع متفاوت، برخاسته باشد و از اين رو، سه جواب متفاوت آن، متناقض بنمايد.[۱۱۵۲]

به ديگر سخن، چند پرسشگر، سؤالى مشابه هم مىپرسند، امّا در واقع، آنها تنها بخشى از موضوع را در سؤال خود گنجاندهاند و بخش پنهان هر سؤال با ديگرى متفاوت است. امام علیه‌السلام با توجّه به مجموع پيدا و پنهان ماجرا، پاسخ مىدهد و از اين رو، کسى که پرسشها را يکسان پنداشته و انتظار پاسخ همسان داشته، پاسخهاى امام علیه‌السلام را متعارض مىبيند. همين مسئله، مىتواند به شکل آشکار، امّا با ظرافت، روى دهد. دو پرسشگر، سؤالى مىکنند که در نگاه سطحى، يکسان به نظر مىآيد، امّا در واقع، يکى نکتهاى افزوده که ديگرى بِدان توجّهى نداشته است. در نتيجه، امام علیه‌السلام دو پاسخ مىدهد که در نگاه ابتدايى، متعارض مىنمايند.[۱۱۵۳]

۲. نَسخ

حديث ناسخ، پايانِ اعتبارِ حکمى را اعلام مىکند که در دليل منسوخ، بيان شده است. در وجود نَسخ، قبول و گسترۀ آن اختلاف نظر وجود دارد. برخى، آن را معدوم يا نادر دانستهاند. برخى ديگر، دايرۀ آن را وسعت داده و خاص و مقيّد را نيز نسبت به عام و مطلق، ناسخ خواندهاند. تفصيلهاى ديگرى نيز متصوّرند. براى نمونه، نسخ را تنها در دايرۀ احکام حکومتى بدانيم که منوط به مصلحتهاى متغيّر و وابسته به زمان و مکان است، يا آن را در عصر نبوى و به هنگام آغاز تشريع بدانيم و پس از تثبيت شريعت، جارى ندانيم.

با توجّه به احاديث صريح در اين باره، مانند حديث نبوى: «إنَّ أحاديثَنا يَنسَخُ بَعضُها بَعضاً کَنَسخِ القُرآنِ؛[۱۱۵۴] احادیث ما برخی، برخی دیگر را نسخ می‌کنند، مانند نسخ قرآن»، نمىتوان منکرِ نسخ شد، هر چند ندرت و کمىِ نمونههاى آن را نيز نمىتوان انکار کرد. همچنين نمىتوان آن را تنها به عصر نبوى محدود نمود؛ زيرا کلينى در الکافى، حديثى نقل نموده که نسخ را به روزگار پسين نيز گسترش داده است. او از محمّد بن مسلم نقل کرده که به امام صادق علیه‌السلام گفته است: چرا عدّهاى که گمان دروغ گفتن هم به آنها نمىرود، از فلان و بهمان کس، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حدیث نقل مىکنند، ولى از شما خلاف آن به ما مىرسد؟ امام علیه‌السلام فرمود:

حديث هم مانند قرآن، نسخ مىشود.[۱۱۵۵]

منکران نسخ مىگويند: اگر حکم اوّل، بر اساس مصلحتى صادر شده است، چرا از ميان برود؟ و اگر حکم دوم مصلحت داشته، چرا از ابتدا بيان نشده است؟ پاسخ، آن است که نسخ را «تخصيص زمانى» معنا کنيم. ناسخ، به عنوان دليل معارض و قوىتر، ظهور بَدوى منسوخ را در جاودانگى، از ميان مىبَرَد؛ ظهورى که برخاسته از ديدگاه عمومى و هميشگى ديدن احکام شرعى و ماهيت قانونگذارى است. اين، بِدان معناست که حکمِ اوّل، از همان آغاز، زماندار و موقّت بوده؛ امّا موقّتى بودن آن، بر طبق مصلحتى، مانند استوارى حکم و عمل همگان به آن، اعلام نشده که اين مسئله، در قوانين معمولى نيز متداول است. از ديگر مصالح، مىتوان به آمادهسازى جامعه براى پذيرش حکم نهايى و نيز دگرگونى نيازهاى جامعهاى که در حال تحوّل و پيشرفت سريع است، اشاره کرد. در اين صورت، مُرَجّح «اَحدث بودن» و «اخير بودن» را که در برخى روايتهاى باب به آنها اشاره شده، مىتوان ناظر به همين مسئلۀ نسخ دانست. نمونۀ شایان ارائه، بيرون بردن گوشت حيوان قربانى شده در مِناست که به دليل نياز مردم و اندک بودن شمار حاجيان، در ابتدا جايز نبوده و پس از فراوانىِ شمارِ حاجيان و گوشت قربانى، به استناد سخن امام (فَلا بأسَ بِإخراجِهِ)، جايز گشته است.[۱۱۵۶]

گفتنى است که امير مؤمنان علیه‌السلام نيز در پاسخ سليم بن قيس هلالى، يکى از علّتهاى پيدايش اختلاف را نسخِ حکم دانسته است. سليم بن قيس، دليل اختلاف احاديث را جويا شد و امام على علیه‌السلام راويان را به چهار دسته تقسيم نمود و سومين دسته را کسانى دانست که دروغگو نيستند، امّا ناسخ را نمىشناسند. امام علیه‌السلام آنان را چنين شناساند:

و سوم، مردى است که از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور انجام دادنِ کارى را شنيد که ايشان، بعدها از آن کار، نهى فرمود، ولى او از آن، خبر ندارد، يا از ايشان شنيد که از کارى نهى کرد، امّا بعدها به آن کار، امر فرمود و او اطّلاع ندارد. پس آنچه را نسخ شده، حفظ کرده، ولى ناسخ را حفظ نکرده است، در صورتى که اگر مىدانست نسخ شده است، حتماً آن را رها مىکرد و اگر مسلمانان - وقتى آن حديث را از او شنيدند - مىدانستند که منسوخ است، قطعاً آن را نمىپذيرفتند.[۱۱۵۷]

۳. تقيّه

تقيّه، بيشتر به شکل اظهار گفتار و کردارى مخالف با باورهاى اصلى خویش و يا عمل نکردن به آنها، تحقّق مىيابد. در تقيّه، امام يا راوى، براى حفاظت از خود و ديگر گروندگان به دين، حکم اصلى دين را کنار مىنهد و خود را با کسى يا گروه و حکومتى، همراه نشان مىدهد. گاه ابراز اين حکم جديد و ناسازگار، زمينهساز يک تعارض آشکار با احاديث اصلى در بارۀ آن مسئله و اختلاف دروندينى مىشود. پرسش، اين است که: چگونه مخالفت با بخشى از دستورهاى دينى، يا کتمان برخى از احکام آن، مىتواند به مصلحت باشد؛ امّا عمل به دستورهاى اصلى، زيانهاى جانى و مالى پديد آورَد؟

پاسخ اين پرسش، در گرو توجّه به تاريخ صدر اسلام است. پس از سپرى شدن دورۀ کوتاه تسلّط همهجانبۀ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، نگهبانان اصلى دين، کنار زده شدند و مؤمنان واقعى، در پرده رفتند. جاهليّت کهن، در جامهاى نو، سر بر آورد و در شام و سپس بغداد، بر تخت سلطنت نشست و چنان چيره شد که نه تنها عمل کردن، بلکه بيان برخى احکام واضح دين، جرم به شمار مىآمد و شهرت يافتن کسى به «جعفرى» و «علوى»، براى دستگيرى، شکنجه و حتّى قتل او، دليلى کافى بود.

پس از قيام امام حسين علیه‌السلام، قيامها و حتّى اعتراضهاى سادات حسنى و زيدى، به شدّت، سرکوب شد و امامان شيعه، يا از سخن گفتن منع شدند، يا زير فشارهاى خُرد کنندۀ حکومت، ناگزير، به برخى همراهىهاى صورى و موافقتهاى ظاهرى با گفتمانِ چيره، تن دادند. آنان، سياست صبر و بردبارى را پيشۀ خود کردند و با کمال احتياط و با رعايت دهها مسئلۀ جانبى، از بيان برخى حقايق، چشم پوشيدند تا ناچار نشوند از همۀ آنها دست بکِشند. آنان، گاه براى حفظ راويان، مخاطبان و حتّى خود يا براى پاسدارى از کيان شيعه، حکم نادرست قاضيان و حاکمان معاصر خويش را تأييد مىکردند يا مطابق نظر مفتيان آنان، پاسخ مىدادند. امامان علیهم‌السلام اين روش - یعنی «تقیّه»- را آيين خود و پدرانشان دانسته، آن را زره و سپر حفظ دين و ايمان خواندند و عمل به تقيّه را موجب سربلندى مؤمن مىديدند.

اين زمينۀ تاريخى، سبب پيدايش برخى احاديث شد که با احاديث اصلى و واقعى، متعارض بودند. گاه احاديثى که در فضاى خصوصى يا عمومى صادر شده بودند، با احاديثى که در محيط اختناقآلود و زير فشار و تضييقات سياسى و اجتماعى عرضه شده بودند، با هم متعارض مىنمودند. تقيّه، وجه مهمّى براى توجيه اين تعارض است، هر چند در گستره و حجم آن، اختلاف است.

گسترۀ وقوع تقيّه

نمونههاى يافت شدۀ تقيّه، محدوديت آن را نشان مىدهند. با بررسى تاريخ حديث، مىتوان چند حديث تقيّهاى در فقه و احکام جزئى و يا امورى مانند منزلت سياسى و برخى کمالات ائمّه علیهم‌السلام يافت؛ امّا براى تقيّه در انديشههاى کلامى و عقايد اصلى، نمونههاى فراوانى در دسترس نيستند و چنين حديثى، در بخش اخلاق و مواعظ، تقريباً ناياب است. علّت اين امر نيز روشن است؛ زيرا در توصيه به اخلاق نيکو و رفتار پسنديده، زمينۀ بيم از کسى وجود ندارد. افزون بر اين، خلفاى اموى و عبّاسى، نه مىخواستند و نه مىتوانستند سيماى حکومت را چهرهاى غير اخلاقى و ناپسند، جلوه دهند و سپس آن را چنان بر جامعه حاکم و غالب سازند که مخالفت با آن، ممکن نباشد و امامان علیهم‌السلام، ناگزير از همراهى با آن باشند.

گفتنى است اين که در دو مسئلۀ شرابخوارى و غنا، با همۀ رواجش ميان زمامداران، نه تنها هيچ گونه موافقت فتوايى و عملىاى از امامان علیهم‌السلام مشاهده نشده، بلکه مخالفت گفتارى و رفتارى ايشان با اين دو گناه، زبانزد بوده است.[۱۱۵۸] افزون بر اين، احاديثى چند، تقيّه نکردن امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام را در مخالفت با نوشيدن مسکر، به صراحت بيان کردهاند.[۱۱۵۹]

گفتنى است تعداد احاديث فقهى تقيّهاى نيز چندان زياد نيست. شيخ طوسى، در ميان حدود چهارده هزار روايتى که در تهذيب الأحکام آورده، تنها حدود دويست روايت يا گروه حديثى را تقيّهاى مىداند که برخى از آنها هم، احتمالى اند، نه حتمى. شيخ حرّ عاملى نيز در ميان بيش از سی و پنج هزار روايت وسائل الشيعة، تنها حدود چهارصد روايت را تقيّهاى خوانده است و فقط شيخ يوسف بحرانى در الحدائق الناضرة، تعداد آنها را تا نهصد روايت رسانده است. مبناى نظرى بحرانى در تقيّه، با ديگر فقيهان شيعه، تفاوت دارد. وی مشابهت حديث با آراى فقيهان اهل سنّت را براى تقيّهاى خواندن آن، کافى مىداند.[۱۱۶۰]

پس از احراز صدور تقيّهاى روايت، حجّيت آن براى زمان و مکان ديگر، از ميان مىرود و سوى ديگر تعارض، حجّت و معتبر مىشود. در اصطلاح علم اصول فقه، اثبات تقيّه، جهت صدور روايت را مشخّص و آن را ناظر به فرد يا گروهی خاص مىکند که حفظ جان و کيان شخص آنان، در گرو عمل به آن روايت است، نه بيان حکمى معتبر و لازم الإجرا براى همگان.

۴. بَدا

برخى اختلاف حديثها به مسئلۀ بَدا در هستى، باز مىگردند. بَدا، به معناى تغيير در نگرش، آگاهى و دگرگونى پيشبينىها در بارۀ رويدادهاست. بدا، تغيير در ارادۀ الهى نيست؛ زيرا ذات مقدّس الهى، نمىتواند محلّ دگرگونى و تبدّل احوال باشد. بر اين پايه، محتمل است که امام، ابتدا بر اساس آگاهىهاى در دسترس خود، در بارۀ واقعهاى مانند ظهور منجى بشر، اظهار نظر و پيشبينى کند؛ امّا خداوند، امور را بدان گونه مقدّر و جارى نسازد و امام از اين امر نيز آگاهى يابد و همين را نيز خبر دهد. در اين صورت، دو حديث امام، متعارض مىنمايد، در صورتى که هر دو روايت، صادر شدهاند؛ امّا ناظر به دو چيزند: يکى ناظر به رويّه و آنچه در بدايت امر، قابل وقوع مىنمود و ديگرى، ناظر به حقيقت ماجرا و آنچه در لايۀ باطنى، در حال وقوع و پيدايش است. در يک حديث،[۱۱۶۱] اين مسئله عنوان شده و آن را به آيۀ (‌يَمحُوا اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الکتَابِ؛[۱۱۶۲] خداوند، هر چه را بخواهد، محو و هرچه را بخواهد، اثبات می‌کند و اُمّ الکتاب (لوح محفوظ) نزد اوست) پيوند زده است.

نمونۀ تاريخى بَدا، فرمان الهى به ذبح اسماعيل فرزند ابراهيم علیه‌السلام و نيز فوت اسماعيل فرزند امام صادق علیه‌السلام است که تصوّر برخى بر امامت او پس از امام صادق علیه‌السلام بود؛ ولی در زمان حيات امام از دنيا رفت. نمونۀ تعارض دو حديث به دليل بَدا نيز حديث ظهور قائم علیه‌السلام در سال فلان و سپس اعلام به تأخير افتادن آن است.

۵. حديثسازى

يکى از عوامل پيدايش اختلاف در ميان احاديث اهل بيت علیهم‌السلام، دست بردن در ميراث سترگ آنان است. حديثسازان، براى پيشبرد مقاصد خود، احاديثى را در فضائل و مناقب کسانى مىساختند که سود نهايى آن، نصيب آنان يا اربابان و حاميان آنها مىشد. گاه، اين حديثها در تعارض کامل با ديدگاه امامان در آن موضوع و گاه متفاوت بودند. يک نمونه، مىتواند تأخير در وقت نماز مغرب باشد که با وجود تأکيد بر خواندنِ به هنگام آن، غاليان براى به تأخير افکندنش حديث ساختند.[۱۱۶۳] نمونۀ ديگر، اطاعت از حاکمان جور در موارد خلاف شرع است.[۱۱۶۴] روشن است که احاديث دلالت کننده بر لزوم اطاعت، ساختگىاند؛ زيرا آيات متعدّد قرآن در نفى اطاعت از هر کس،[۱۱۶۵] نهى از کمک به ظالمان و مجرمان،[۱۱۶۶] اجتناب از طاغوت[۱۱۶۷] و شمول نداشتن عهد ولايت الهى بر ستمگران،[۱۱۶۸] در ردّ اطاعت از حاکمان فاسد و ظالم، کافى است.

راههاى حلّ تعارض احادیث

به گونۀ کلّى، تعارض، هر دو سوى خود را از حجّيت، فرو مىاندازد. از اين رو، براى حلّ آن يا بايد به راه حلّى براى سازگار نمودن و هماهنگ کردن دو سوى تعارض، دست يافت و يا دستِ کم، يکى را حذف و ديگرى را برگزيد. برخى و بلکه مشهور فقيهان و محدّثان، جمع ميان دو خبر متعارض را بر حذف و گزينش يک سوى آن مقدّم مىدانند؛ امّا برخى محدّثان، مانند مرحوم کلينى، تعارض را موجب سقوط از حجّيت نمىدانند، بلکه بر اين باورند که مکلّف، اختيار دارد يک سوى تعارض را به انتخاب خود برگزيند. مستند وی، اخبار دلالت کننده بر تخيير است.[۱۱۶۹] برخى احاديث نيز احتياط را در جايى که ممکن است، لازم يا سفارش شده مىدانند.[۱۱۷۰]

مستند راه نخست، دليل عقلايى و روايى است. عقلا، به سادگى و به سرعت، دو سخن را که هر کدام به تنهايى معتبر و صادر شده از يک نفرند، امّا با همديگر اختلاف دارند، کنار نمىنهند. ما انسانها مىکوشيم ميان آنها، راه ميانهاى بيايبم و هر دو را به گونهاى تبيين کنيم که با وجود حفظ هر دوی آنها، معناى حاصل، قابل انتساب به منبع سخن نيز باشد. توصيۀ اهل بيت علیهم‌السلام به ردّ احاديث متشابهشان به محکمات احاديثشان، مىتواند مصداقى از همين جمع ميان دو دسته احاديث متعارض باشد.[۱۱۷۱] گفتنى است يکى از مصداقهاى «متشابه»، متنى است که معناى بدوى آن، با مسلّمات و مقبولات، ناسازگار باشد.

راويان نخستين و شاگردان ائمّه علیهم‌السلام نيز بر پايۀ همين ارتکاز عقلايى، به هنگام شنيدن احاديثى که با باورهاى برگرفتهشان از احاديث، متعارض مىنمودند و يا با ميراث حديثى در دسترسشان ناسازگار بودند، به حضور امامان مىشتافتند و با عرضۀ احاديث مختلف و متعارض، در صدد راه حلّى براى جمع ميان آنها بر مىآمدند.

برخى از آنچه در اسباب اختلاف آمد، گونهاى تلاش و زمينهسازى براى حلّ تعارض به شکل هماهنگ کردن و نگهداشت اعتبار هر دو سوى اختلاف است. هنگامى که بدانيم سبب اختلاف چه بوده است، مىتوانيم به راه حلّ آن نيز بينديشيم. اگر بدانيم که مسئله و سؤال، متعدّد بوده، آن گاه هر دو پاسخ را نگاه مىداريم. هر گاه پى بيريم که معناى باطنى سخن چيست و امام چه مقصودى دارد، آن گاه مىتوان معناى ظاهرى متعارض با احاديث ديگر را رها نمود و به معناى باطنى، ملتزم شد؛ امّا اين به معناى نگاهداشت هميشگى دو سوى تعارض نيست. در برخى مواقع، يک سوى تعارض از حجّيت، ساقط مىشود و سوى ديگر، معتبر مىمانَد. اگر بدانيم يک سوى تعارض، نسخ شده يا براى تقيّه و حفظ کسى صادر شده، ديگر نمىتوان حديث ياد شده را معتبر دانست. بر اين پايه، مرحلۀ دوم کار، آغاز مىشود و آن، يافتن مرجّحاتى براى حفظ يک سوى تعارض و حذف سوى ديگر است.

مرجّحات منصوص

روايات متعدّدى، مرجّحهايى را براى گزينش يک سوى تعارض و حذف سوى ديگر، ارائه دادهاند. اين مرجّحات در دانش اصول فقه، مقبول اند. در اينجا به برخى از آنها اشاره مىکنيم:

۱. موافقت با قرآن

موافقت و مخالفت با قرآن، گاه به عنوان يک معيار در رد و قبول روايت مىآيد و گاه به عنوان يک مرجّح، به شناخت طرف مقبول و محذوف در دو سوى تعارض، کمک مىکند.[۱۱۷۲] شباهت يک سوى تعارض به قرآن و عدم اين شباهت در سوى ديگر، يک مرجّح معتبر و منصوص است.

گفتنى است که مقصود از شباهت و موافقت با قرآن، پيش از اين، توضيح داده شد.[۱۱۷۳]

۲. موافقت با سنّت نبوى

در برخى موارد، يافتن قرينهاى قرآنى براى تأييد يک سوى تعارض، ميسّر نمىشود. دستور امامان علیهم‌السلام در اين گونه موارد، مراجعه به سنّت پيامبر صلی الله علیه و آله است. براى نمونه، از امام رضا علیه‌السلام چنين نقل شده است:

(پس هر گاه دو خبرِ مختلف به شما رسيد، آن دو را به کتاب خدا عرضه کنيد [و با آن بسنجيد]. هر يک را که با حلال يا حرام موجود در کتاب خدا موافق بود، به آن عمل کنيد و چنانچه در کتاب خدا نبود، آن را به سنّتهاى پيامبر صلی الله علیه و آله عرضه کنيد. اگر در سنّت، از آن به نهى تحريمى، نهى، يا به امر وجوبى، امر شده بود، از آن حديثى که مطابق با نهى يا امر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است، پيروى کنيد و اگر در سنّت، نهى کراهتى آمده و در مقابل، خبرى مخالف آن وارد شده است، اين، رخصتى است در آنچه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از آن، نهىِ کراهتى کرده و حرامش نکرده است. در اين صورت، از باب تسليم و پيروى و ارجاع به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به هر دو خبر مىتوان عمل کرد يا هر يک را که خواستى، مىتوانى انتخاب کنى.[۱۱۷۴]

۳. جديد و متأخّر بودن

امامان علیهم‌السلام با توجّه به مسائل جارى روزگار خود، احکام متناسب با آن را ابراز مىدارند. هر امام، فرهنگ و نيازهاى زمانۀ خود را در نظر مىگيرد و بر پايۀ دانش الهى خويش، حکم مسئله را بيان مىکند. ممکن است مسئلهاى در عصر دو امام، به ظاهر يکسان بنمايد، امّا با توجّه به روابط درونى و بيرونى جامعۀ جديد و ظروف زمانى و مکانى متعدّد، در حقيقت، دو موضوع با دو حکم متفاوت باشند. تعارض دو حکم کهنه و نو از يک يا دو امام در دو روزگار متفاوت، به سود حکم جديد، حل مىشود. اين مسئله مىتواند به نسخ، پيوند بخورد و يا برآمده از قدرت قانونگذارى هر امام در محدودۀ تفويض الهى نيز باشد که خود بحثی جداگانه و مرتبط با ولایت تشریعی ائمّه علیهم‌السلام است.[۱۱۷۵]

۴. صفات راوى

اين مرجّح در روايت مقبولۀ عمر بن حنظله آمده است.[۱۱۷۶] روايت ياد شده، شيعيانى را که با هم مخاصمه دارند، از مراجعه به حکومتهاى طاغوتى، نهى کرده و خواستار حل و فصل درونى آن شده است. حال اگر هر کدام از دو سوى مخاصمه، براى خود، فردى آگاه به احاديث و فقه شيعى را برگزيدند و اين دو با هم اختلاف کردند، امام علیه‌السلام به حکم آن داورى اعتبار بخشيده که اعدل، افقه، اصدق در حديث و اورع باشد. برخى فقيهان، اين سخن را تعميم بخشيدهاند و در هر دو دسته حديثى که با هم معارض باشند نيز جارى مىدانند؛ امرى که پذيرفتنى مىنمايد و دليل آن مىتواند اطمينانبخشى بيشتر چنين خبرى در سنجش با خبر کسى باشد که در درجۀ فروترى از عدالت، فقاهت و صداقت، قرار دارد.

گفتنى است در روايت، وضعيت دو روايتى که راويان آنها در اين صفات نیز با هم مختلف باشند، بررسى نشده است؛ امّا محتمل است مقصود از اين صفات، برترى مجموعىِ يک راوى بر راوى ديگر باشد.

۵. شهرت روايى

در مقبولۀ عمر بن حنظله، راوى، فرض تساوى صفات هر دو حاکم را در دو سوى تعارض، مطرح مىکند و امام علیه‌السلام ترجيح را به سمت مستند حکم هر دو مىبرَد و مىفرمايد حکمى معتبر است که مستند روايى آن، ميان اصحاب، مشهورتر باشد. گفتنى است که در روايات ديگر نيز به اين معنا اشاره شده است.[۱۱۷۷] همچنين در بارۀ معناى شهرت و تفاوت آن با اجماع و اتّفاق و يا روايى و عملى و فتوايى بودن آن، بحثهايى در گرفته که در کتابهاى اصول فقه آمده است.

۶. مخالفت با فتواهاى رسمى

در مقبولۀ ياد شده و چندين حديث ديگر، اگر دو حديث متعارض، در: موافقت با کتاب، موافقت با سنّت و نيز در صفات راوى و شهرت، همسان بودند و نتوانستيم به وسيلۀ اين مرجّحها، يک سوى تعارض را بر ديگر سو ترجيح دهيم، آن گاه به سوى مرجّحى به نام «مخالفت با فتواهاى رسمى» مىرويم. اين، بِدان معناست که در برخى موارد، امامان علیهم‌السلام فتواى شايع و رسمى حکومت را در روزگار خود، درست نمىديدهاند.

اين مرجّح، آخرين مرجّح منصوص است و در فروترين درجه قرار دارد؛ امّا چند حديث به آن اشاره کردهاست.[۱۱۷۸] محتمل است که فراوانى گزارش‌ها، به مسئلۀ نقلِ معنا باز مىگردد؛ زيرا بيشتر اين احاديث، از امام صادق علیه‌السلام و با متونى مشابه یکدیگر نقل شدهاند. گفتنى است که اسناد برخى از اين نقلها معتبر نيستند.

۷. احتياط يا تخيير

مرجّحات برشمرده شده، با همۀ فراوانىشان، گاه قادر به حلّ تعارض نيستند. دليل اين امر، در موارد بسيارى، پراکندگى مرجّحات موجود در دو سوى تعارض و گاه نبودِ کلّى آنهاست. در برخى موارد تعارض، يک سوى تعارض، برخى مرجّحات را دارد و سوى ديگر نيز برخى ديگر را. از آنجا که بجز موافقت قرآن و سنّت، دليل محکمى بر ترجيح درونى ميان مرجّحات در دست نداريم، توزيع آنها در هر دو سوى تعارض، موجب پايدارى تعارض و حل نشدن آنها مىشود. در اينجا برخى احاديث، به توقّف امر کردهاند تا آن که بيانى از پيشوايان برسد و مسئله را حل کند.[۱۱۷۹] در چنين فرضى و در مقام عمل، بر پايۀ برخى روايتها، مىتوان به يک سوى تعارض، به صورت دلخواه، عمل نمود[۱۱۸۰] و بر پايۀ برخى روايتها بايد احتياط کرد.[۱۱۸۱] مستند هر دو دستور، رواياتى هستند که پذيرش آنها، نيازمند بررسى سندى و دلالى يکايک آنهاست. گفتنى است که اگر چه احتياط، نزد عقلا نيکوست، امّا روايات تخيير، در منابع خوبى نقل شده و محدّثان بزرگى، مانند شيخ کلينى به آنها عمل کردهاند. همچنين همسو با سهولت و سماحت دين اسلام بوده و به عملکرد امامان علیهم‌السلام در پاسخگويى به راويان در بارۀ مسائل اختلافى، نزديکتر است.[۱۱۸۲] از اين رو، مىتوان تخيير را مقبولتر دانست.

در پايان، خاطرنشان مىکنيم که حلّ تعارض احاديث، بسى گسترده و نيازمند يارى گرفتن از دانش اصول فقه و نيز آسيبشناسى حديث است. از ديرباز، عالمان فقه و اصول، در اين باره انديشيده و حاصل تلاش فکرى خويش را در ابواب مربوط، با نامهايى مانند تعادل و تراجيح، عرضه کردهاند. در برخى کتابهاى دانش حديث نيز به اختلاف اخبار و زمينهها و راه حلهاى آن، پرداخته شده است.[۱۱۸۳]

الفَصلُ الثّامِن: وَضعُ الحَديثِ

فصل هشتم: حديثسازى

۸ / ۱: تَحذيرُ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله مِنَ الوَضعِ

۸ / ۱: بيم دادن پيامبر صلی الله علیه و آله از حديثسازى

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ مِن أكبَرِ الكَبائِرِ أن يَقولَ الرَّجُلُ عَلَيَّ ما لَم أقُل.[۱۱۸۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: از بزرگترين گناهان كبيره، اين است كه كسى سخنى را به من نسبت دهد كه من نگفتهام.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: مَن كَذَبَ عَلَينا أهلَ البَيتِ، حَشَرَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ أعمیٰ يَهودِيّاً، وَ إِن أدرَكَ الدَّجّالَ آمَنَ بِهِ، وَ إِن لَم يُدرِكهُ آمَنَ بِهِ في قَبرِهِ.[۱۱۸۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس بر ما اهل بيت دروغ ببندد، خداوند، او را روز قيامت، يهودى محشور مىكند و اگر دجّال را درک كند، به او ايمان مىآورَد و اگر درک نكند، در قبر به او ايمان مىآورَد.

 

  1. رسول الله صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ مِن أعظَمِ الفِریٰ[۱۱۸۶] أن يَدَّعِيَ الرَّجُلُ إِلیٰ غَيرِ أبيهِ، أو يُرِيَ عَينَهُ ما لَم تَرَهُ، أو يَقولَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله ما لَم يَقُل.[۱۱۸۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: از بزرگترين افتراها، آن است كه انسان، خودش را به كسى جز پدرش ببندد يا چيزى را به چشمش نسبت دهد كه نديده است[۱۱۸۸] يا گفتهاى را به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بر بندد كه نفرموده است.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: لا تَكذِبوا عَلَيَّ؛ إِنَّ الَّذي يَكذِبُ عَلَيَّ لَجَريءٌ.[۱۱۸۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: بر من دروغ نبنديد. كسى كه بر من دروغ مىبندد، گستاخ است.

 

  1. التاريخ الكبير عن المُنَقَّع: رَأَيتُ النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله يَرفَعُ يَدَيهِ حَتّیٰ نَظَرتُ إِلیٰ بَياضِ إِبطَيهِ، يَقولُ: اللّٰهُمَّ إِنّي لا أُحِلُّ لَهُم أن يَكذِبوا عَلَيَّ - ثَلاثاً.[۱۱۹۰]

 

  1. التاريخ الكبير - به نقل از مُنَقَّع -: پيامبر صلی الله علیه و آله را ديدم كه دستانش را بالا برد تا آنجا كه سفيدى زير بغلهايش را ديدم. پيامبر صلی الله علیه و آله سه بار فرمود: «خدايا! من برای آنان روا نمىدانم كه بر من، دروغ ببندند».

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن تَعَمَّدَ عَلَيَّ كَذِباً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.[۱۱۹۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس به عمد بر من دروغ بندد، جايگاهش را بايد از آتش بر گيرد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام - لَمّا سُئِلَ عَن أحاديثِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله -:... وَ قَد كُذِبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عَلیٰ عَهدِهِ، حَتّیٰ قامَ خَطيباً فَقالَ: أيُّهَا النّاسُ! قَد كَثُرَت عَلَيَّ الكَذّابَةُ؛ فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.[۱۱۹۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام - هنگامى كه در بارۀ احاديث پيامبر صلی الله علیه و آله از ايشان سؤال شد -: در زمان خودِ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، چندان بر ايشان دروغ بستند كه سخنرانی كرد و فرمود: «اى مردم! دروغبندانِ بر من، بسيار شدهاند. هر كس به عمد بر من دروغ بندد، جايگاهش را بايد از آتش بر گيرد».

 

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ كَذِباً عَلَيَّ لَيسَ كَكَذِبٍ عَلیٰ أحَدٍ! مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.[۱۱۹۳]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: دروغ بستن بر من، به سان دروغ بستن بر كس ديگر نيست. هر كس بر من از روى عمد دروغ بندد، جايگاهش را بايد از آتش بر گيرد.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: حَدِّثوا عَنّي وَ لا تَكذِبوا عَلَيَّ، وَ مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَقَد تَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.[۱۱۹۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: از من روايت كنيد؛ ولى بر من دروغ نبنديد. هر كس به عمد بر من دروغ ببندد، جايگاهش را از آتش، بر گرفته است.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: مَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً، أو رَدَّ شَيئاً أمَرتُ بِهِ؛ فَليَتَبَوَّأ بَيتاً في جَهَنَّمَ.[۱۱۹۵]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس به عمد بر من دروغ ببندد يا چيزى را كه به آن فرمان دادهام، رد و انكار كند، بايد خانهاى در دوزخ [براى خود] بر گيرد.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: لا تَكذِبوا عَلَيَّ؛ فَإِنَّهُ مَن كَذَبَ عَلَيَّ فَليَلِجِ النّارَ.[۱۱۹۶]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: بر من دروغ نبنديد، كه هر كس بر من دروغ بندد، بايد به آتش در آيد.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ الَّذي يَكذِبُ عَلَيَّ يُبنیٰ لَهُ بَيتٌ فِي النّارِ.[۱۱۹۷]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: كسى كه بر من دروغ مىبندد، خانهاى در آتش برايش ساخته مىشود.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: حَدِّثوا عَنّي بِما تَسمَعونَ، وَ لا يَحِلُّ لِرَجُلٍ أن يَكذِبَ عَلَيَّ؛ فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ وَ قالَ عَلَيَّ غَيرَ ما قُلتُ بُنِيَ لَهُ بَيتٌ في جَهَنَّمَ يَرتَعُ فيهِ.[۱۱۹۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: آنچه مىشنويد، از من نقل كنيد؛ ولى براى كسى روا نيست كه بر من دروغ بندد. هر كس بر من دروغ ببندد و آنچه را من نگفتهام، به من نسبت دهد، خانهاى در دوزخ برايش ساخته مىشود تا در آن بچرد.

 

  1. صحيح البخاري عن عبد اللّهبن الزبير: قُلتُ لِلزُّبَيرِ: إِنّي لا أسمَعُكَ تُحَدِّثُ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله كَما يُحَدِّثُ فُلانٌ وَ فُلانٌ؟

قالَ: أما إِنّي لَم أُفارِقهُ، وَ لٰكِن سَمِعتُهُ يَقولُ: مَن كَذَبَ عَلَيَّ فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.[۱۱۹۹]

  1. صحيح البخارى - به نقل از عبد اللّٰهبن زبير -: به زبير گفتم: من از تو نمىشنوم كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديثى نقل كنى، آن گونه كه فلانى و فلانى، حديث نقل مىكنند؟

زبير گفت: من از او جدا نبودم؛ امّا شنيدم كه مىگويد: «هر كس بر من دروغ ببندد، جايگاهش را بايد از آتش بر گيرد».

  1. الأدب المفرد عن أُسَيد بن أبي أُسَيد عن أُمّه: قُلتُ لِأَبي قَتادَةَ: ما لَكَ لا تُحَدِّثُ عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله كَما يُحَدِّثُ عَنهُ النّاسُ؟

فَقالَ أبو قَتادَةَ: سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ: «مَن كَذَبَ عَلَيَ فَليُسَهِّل لِجَنبِهِ مَضجَعاً مِنَ النّارِ»، وَ جَعَلَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ ذٰلِكَ وَ يَمسَحُ الأَرضَ بِيَدِهِ.[۱۲۰۰]

  1. الأدب المفرد - به نقل از اُسَيد بن ابى اُسَيد، از مادرش -: به ابو قَتاده گفتم: چرا تو از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديث نقل نمىكنى، آن گونه كه مردم از ايشان نقل مىكنند؟

ابو قَتاده گفت: شنيدم که پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىفرمايد: «هر كس بر من دروغ ببندد، بسترى از آتش بايد براى خود بگسترَد». پيامبر خدا صلی الله علیه و آله اين را مىفرمود و زمين را با دستش مسح مىكرد.

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن كَذَبَ عَلیٰ نَبِيِّهِ أو عَلیٰ عَينَيهِ أو عَلیٰ والِدَيهِ، لَم يُرِح رائِحَةَ الجَنَّةِ.[۱۲۰۱]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر كس بر پيامبرش، يا بر دو چشمش، يا بر پدر و مادرش دروغ بندد، بوى بهشت را احساس نخواهد كرد.

۸ / ۲: تَحذيرُ أهلِ البَيتِ عليهم‌السلام مِنَ الوَضعِ

۸ / ۲: بيم دادن اهل بيت علیهم‌السلام از حديثسازى

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِذا حَدَّثتُكُم عَن رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حَديثاً، فَوَاللهِ لَأَن أخِرَّ مِنَ السَّماءِ أو تَخطَفَنِي الطَّيرُ أحَبُّ إِلَيَّ مِن أن أكذِبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۱۲۰۲]

 

  1. امام على علیه‌السلام: هنگامى كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله حديثى را برايتان نقل مىكنم، به خدا سوگند اگر از آسمان فرو افتم يا پرنده[ى شكارى] مرا بُربايد، خوشتر دارم از اين كه بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ ببندم.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام - لِأَبِي النُّعمانِ العِجلِيِّ ـ: يا أبَا النُّعمانِ، لا تَكذِب عَلَينا كَذِبَةً فَتُسلَبَ الحَنيفِيَّةَ، وَ لا تَطلُبَنَّ أن تَكونَ رَأساً فَتَكونَ ذَنَباً، وَ لا تَستَأكِلِ النّاسَ بِنا فَتَفتَقِرَ؛ فَإِنَّكَ مَوقوفٌ لا مَحالَةَ وَ مَسؤولٌ، فَإِن صَدَقتَ صَدَّقناكَ، وَ إِن كَذَبتَ كَذَّبناكَ.[۱۲۰۳]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام - خطاب به ابو نُعمان عِجلى -: اى ابو نعمان! به ما دروغ مبند كه مسلمانىات را از كف خواهى داد. مخواه كه سر (رئيس) باشى كه دُم (دنبالهرو) خواهى شد. به وسيلۀ ما از مردم، كسب درآمد مكن كه فقير خواهى گشت. تو را ناگزير، خواهند ايستاند و بازجويىات خواهند كرد. اگر راست گفته باشى، تصديقت خواهيم كرد و اگر دروغ گفته باشى، تكذيبت خواهيم نمود.

 

  1. الإمام الباقر عليه‌السلام - في حَديثِهِ مَعَ رَجُلٍ مِن أهلِ الشّامِ -: يا أخا أهلِ الشّامِ، اِسمَع حَديثَنا وَ لا تَكذِب عَلَينا؛ فَإِنَّهُ مَن كَذَبَ عَلَينا في شَيءٍ فَقَد كَذَبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ مَن كَذَبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَقَد كَذَبَ عَلَى اللهِ، وَ مَن كَذَبَ عَلَى اللهِ عَذَّبَهُ اللهُ عزّ وجلّ.[۱۲۰۴]

 

  1. امام باقر علیه‌السلام - در گفتگو با مردى از اهل شام -: اى مرد شامى! سخن ما را بشنو و به ما دروغ نبند؛ زيرا كسى كه در بارۀ چيزى به ما دروغ بندد، به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ بسته است و كسى كه به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله دروغ بندد، به خدا دروغ بسته است و كسى كه به خدا دروغ بندد، خداوند عز و جل او را عذاب خواهد كرد.

 

  1. الكافي عن أبي بصير: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَقولُ: إِنَّ الكَذِبَةَ لَتُفَطِّرُ الصّائِمَ.

قُلتُ: وَ أَيُّنا لا يَكونُ ذٰلِكَ مِنهُ؟!

قالَ: لَيسَ حَيثُ ذَهَبتَ، إِنَّما ذٰلِكَ الكَذِبُ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ وَ عَلَى الأَئِمَّةِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيهِ وَ عَلَيهِم.[۱۲۰۵]

  1. الكافى - به نقل از ابو بصير -: از امام صادق علیه‌السلام شنيدم كه فرمود: «يک دروغ، روزۀ روزهدار را باطل مىكند».

گفتم: كداميک از ما هست كه چنين چيزى (يک دروغ در روز) از او سر نزند؟

فرمود: «مقصود[م] اين نبود كه تو پنداشتى؛ بلكه مقصود، دروغ بستن به خدا و پيامبر او و ائمّه است. درودهاى خدا بر او و آنان باد!».

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: خَمسَةُ أشياءَ تُفَطِّرُ الصّائِمَ: الأَكلُ، وَ الشُّربُ، وَ الجِماعُ، وَ الاِرتِماسُ فِي الماءِ، وَ الكَذِبُ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ وَ عَلَى الأَئِمَّةِ عليهم‌السلام.[۱۲۰۶]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: پنج چيز، روزۀ روزهدار را باطل مىكند: خوردن، آشاميدن، آميزش جنسى، فرو رفتن در آب و دروغ بستن بر خدا و پيامبرخدا و امامان علیهم‌السلام.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: المُنافِقُ إِذا حَدَّثَ عَنِ اللهِ وَ عَن رَسولِهِ كَذَبَ، وَ إِذا وَعَدَ اللهَ وَ رَسولَهُ أخلَفَ.[۱۲۰۷]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: منافق، چون از خدا و پيامبرش حديث نقل كند، دروغ مىگويد و چون به خدا و پيامبرش وعده دهد، خُلف وعده مىكند.

 

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام: الكَذِبُ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ عَلى الأوصياءِ عليهم‌السلام مِنَ الكَبائِرِ.[۱۲۰۸]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام: دروغ بستن بر خدا و پيامبرش صلی الله علیه و آله و اوصيا علیهم‌السلام، از جمله گناهان كبيره است.

 

  1. مجمع البيان عن خَيثَمة: سَمِعتُ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَقول: مَن حَدَّثَ عَنّا بِحَديثٍ فَنَحنُ سائِلوهُ عَنهُ يَوماً، فَإِن صَدَقَ عَلَينا فَإِنَّما يَصدِقُ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ، وَ إِن كَذَبَ عَلَينا فَإِنَّما يَكذِبُ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ، لِأَنّا إِذا حَدَّثنا لا نَقولُ: قالَ فُلانٌ، وَ قالَ فُلانٌ، إِنَّما نَقولُ: قالَ اللهُ وَ قالَ رَسولُهُ.

ثُمَّ تَلا هٰذِهِ الآيَةَ: (وَ يَومَ ٱلقِيَامَةِ تَرَى ٱلَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى ٱللهِ)[۱۲۰۹].[۱۲۱۰]

  1. مجمع البيان - به نقل از خیثمه -: از امام صادق علیه‌السلام شنيدم كه فرمود: «هر كس حديثى از ما نقل كند، ما روزى از او در بارۀ آن، سؤال خواهيم كرد. اگر راست گفته باشد، به خدا و پيامبرش، نسبت راست داده است و اگر بر ما دروغ بندد، بر خدا و پيامبرش، دروغ بسته است؛ زيرا ما چون حديث مىگوييم، نمىگوييم: "فلانى و فلانى گفت". ما تنها مىگوييم: "خداوند فرمود. پيامبرش فرمود"».

آن گاه اين آيه را تلاوت كرد: (و روز قيامت، كسانى را مىبينى كه بر خداوند، دروغ بستهاند).

  1. الإمام الصادق عليه‌السلام - لَمّا ذُكِرَ عِندَهُ أنَّ الحائِكَ مَلعونٌ -: إِنَّما ذاكَ الَّذي يَحوكُ الكَذِبَ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۱۲۱۱]

 

  1. امام صادق علیه‌السلام - آن گاه كه در حضور ایشان از ملعون بودن بافنده سخن رفت -: منظور از بافنده، در حقيقت، كسى است كه بر خدا و پيامبر او صلی الله علیه و آله دروغ ببافد.

 

  1. الإمام الكاظم عليه‌السلام: إِنَّ فُلاناً[۱۲۱۲] كانَ مُستَودَعاً إِيمانُهُ، فَلَمّا كَذَبَ عَلَينا سُلِبَ إِيمانُهُ ذٰلِكَ.[۱۲۱۳]

 

  1. امام کاظم علیه‌السلام: فلانى، ايمانش سپردنى [و عاريتى] بود و از اين رو، هنگامى كه بر ما دروغ بست، آن ايمانش از او باز ستانده شد.

۸ / ۳: وَضعُ الحَديثِ في عَصرِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله

۸ / ۳: حديثسازى در روزگار پيامبر صلی الله علیه و آله

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله - في حَجَّةِ الوَداعِ -: قَد كَثُرَت عَلَيَّ الكَذّابَةُ وَ سَتَكثُرُ بَعدي، فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ. فَإِذا أتاكُمُ الحَديثُ عَنّي فَاعرِضوهُ عَلیٰ كِتابِ اللهِ عزّ وجلّ وَ سُنَّتي؛ فَما وافَقَ كِتابَاللهِ وَ سُنَّتي فَخُذوا به، وَ ما خالَفَ كِتابَ اللهِ وَ سُنَّتي فَلا تَأخُذوا بِهِ.[۱۲۱۴]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله - در حجّة الوداع -: دروغگويى بر من، فراوان شده و پس از من نيز فراوان خواهد بود. هر كس به عمد بر من دروغ بندد، جايگاهش را بايد از آتش بر گيرد. هنگامى كه حديث از من برايتان نقل شد، آن را بر كتاب خداوند عز و جل و سنّت من عرضه كنيد. هر چه با كتاب خدا و سنّت من موافق بود، آن را بر گيريد [و عمل كنيد] و آنچه با كتاب خدا و سنّت من مخالف بود، آن را نگيريد.

 

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: قَد كُذِبَ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله عَلیٰ عَهدِهِ حَتّیٰ قامَ خَطيباً فَقالَ: «أيُّهَا النّاسُ! قَد كَثُرَت عَلَيَّ الكَذّابَةُ، فَمَن كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِن النّارِ». ثُمَّ كُذِبَ عَلَيهِ مِن بَعدِهِ.[۱۲۱۵]

 

  1. امام على علیه‌السلام: در زمان خودِ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، چندان بر ايشان دروغ بستند كه خطبهاى خواند و فرمود: «اى مردم! دروغبندانِ بر من، بسيار شدهاند. هر كس به عمد بر من دروغ بندد، جايگاهش را بايد از آتش بر گيرد». با اين حال، بعد از آن، باز بر ايشان دروغ بسته شد.

 

  1. الطبقات الكبریٰ عن المُنَقَّع: أتَيتُ النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله بِصَدَقَةِ إِبِلِنا فَقُلتُ: هٰذِهِ صَدَقَةُ إِبِلِنا، فَأَمَرَ بِها رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَقُبِضَت، فَقُلتُ: إِنَّ فيها ناقَتَينِ هَدِيَّةٌ لَكَ، فَعَزَلتُ الهَدِيَّةَ عَنِ الصَّدَقَةِ. فَمَكَثتُ أيّاماً، وَ خاضَ النّاسُ أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله باعِثٌ خالِدَ بنَ الوَليدِ إِلیٰ رَقيقِ مُضَرَ - أو قالَ: مُضَرَ - فَمُصَدِّقُهُم[۱۲۱۶]، فَقُلتُ: وَاللهِ، إِنَّ لَنا وَ ما عِندَ أهلِنا مِن مالٍ، فَلَأُصَدِّقَنَّهُم هاهُنا قَبلَ أن أقدَمَ عَلَيهِم.

قالَ: فَأَتَيتُ النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله وَ هُوَ عَلیٰ ناقَةٍ لَهُ، وَ مَعَهُ أسوَدُ قَد حاذیٰ رَأسُهُ بِرَأسِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله ما رَأَيتُ أحَداً مِنَ النّاسِ أطوَلَ مِنهُ، فَلَمّا دَنَوتُ كَأَنَّهُ أهویٰ إِلَيَّ، فَكَفَّهُ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله، فَقُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، إِنَّ النّاسَ خاضوا في كَذا وَ كَذا!

فَرَفَعَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله يَدَيهِ حَتّیٰ نَظَرتُ إِلیٰ بَياضِ إِبطَيهِ، فَقالَ: اللّٰهُمَّ لا أُحِلُّ لَهُم أن يَكذِبوا عَلَيَّ.[۱۲۱۷]

  1. الطبقات الكبرى - به نقل از مُنَقَّع -: زكات شتران قبيلهمان را براى پيامبر صلی الله علیه و آله بردم و گفتم: اينها، زكات ماست. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمان داد آنها را بگيرند. گفتم: دو شتر ماده ميان آنها، هديه و از آنِ شماست. هديه را از زكات، جدا كردم و چند روزى [در مدينه] ماندم. متوجّه شدم مردم چنين مىگويند كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله خالد بن وليد را به سوى افراد قبيلۀ مُضَر فرستاده تا زكاتشان را بگيرد. من گفتم: او به سوى ما روانه شده و به خدا سوگند، ما و خانوادههايمان، ديگر مالى [براى پرداخت زكات] نداريم. من زكات را اينجا پرداختم، پيش از آن كه خالد، پيش آنان برود.

پس نزد پيامبر صلی الله علیه و آله رفتم. او بر شتر مادهاش بود و كنارش مردى سياهپوست و قدبلند بود كه سرش [در حالت پياده] رو به روى سرِ پيامبر صلی الله علیه و آله [در حالت نشسته روى شتر] بود و كسى را از او بلندتر نديده بودم. چون نزديک شدم، گويى سر به سوى من، فرود آورد، كه پيامبر صلی الله علیه و آله او را نگاه داشت. گفتم: اى پيامبر خدا! مردم، چنين و چنان مىگويند.

پيامبر صلی الله علیه و آله دستانش را بالا بُرد، تا آنجا كه به سفيدى زير بغلش نگريستم. سپس فرمود: «خدايا! من برايشان روا نمىشمارم، كه به من، دروغ مىبندند».

۸ / ۴: إخبارُ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله بِوَضعِ الحَديثِ بَعدَهُ

۸ / ۴: خبر دادن پيامبر صلی الله علیه و آله از حديثسازى پس از خود

  1. رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: سَيَكونُ في آخِرِ أُمَّتي أُناسٌ يُحَدِّثونَكُم ما لَم تَسمَعوا أنتُم وَ لا آباؤُكُم، فَإِيّاكُم وَ إِيّاهُم![۱۲۱۸]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: مردمى در آخر امّتم، حديثهايى برايتان مىگويند كه نه شما و نه پدرانتان نشنيدهايد. از آنها بر حذر باشيد.

 

  1. رسول اللّه صلّی اللّه عليه وآله: يَكونُ في آخِرِ الزَّمانِ دَجّالونَ كَذّابونَ يَأتونَكُم مِنَ الأَحاديثِ بِما لَم تَسمَعوا أنتُم وَ لا آباؤُكُم، فَإِيّاكُم وَ إِيّاهُم! لا يُضِلّونَكُم وَ لا يَفتِنونَكُم.[۱۲۱۹]

 

  1. پيامبر خدا صلی الله علیه و آله: در آخِرزمان، دجّالهاى دروغگويى خواهند بود كه احاديثى برايتان مىآورند كه نه خودتان و نه پدرانتان نشنيدهايد. از آنها بر حذر باشيد تا شما را گمراه و مفتون نكنند.

۸ / ۵: إخبارُ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام بِكَثرَةِ وَضعِ الحَديثِ بَعدَهُ

۸ / ۵: خبر دادن اميرمؤمنان علیه‌السلام از فراوانى حديثسازى پس از خود

  1. الإمام عليّ عليه‌السلام: إِنَّهُ سَيَأتي عَلَيكُم مِن بَعدي زَمانٌ لَيسَ في ذٰلِكَ الزَّمانِ شَيءٌ أخفیٰ مِنَ الحَقِّ، وَ لا أظهَرَ مِنَ الباطِلِ، وَ لا أكثَرَ مِنَ الكَذِبِ عَلَى اللهِ تَعالیٰ وَ رَسولِهِ صلّی اللّه عليه وآله.[۱۲۲۰]

 

  1. امام على علیه‌السلام: به زودى، پس از من، روزگارى بر شما مىآيد كه در آن روزگار، چيزى نهانتر از حق و آشكارتر از باطل و فراوانتر از دروغ بستن به خداى متعال و پيامبرش صلی الله علیه و آله نیست.

 

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد - في وَضعِ الحَديثِ -: قَد كانَ في أيّامِ الرَّسولِ صلّی اللّه عليه وآله مُنافِقونَ، وَ بَقوا بَعدَهُ، وَ لَيسَ يُمكِنُ أن يُقالَ: إِنَّ النِّفاقَ ماتَ بِمَوتِهِ. وَ السَّبَبُ في استِتارِ حالِهِم بَعدَهُ أنَّهُ صلّی اللّه عليه وآله كانَ لا يَزالُ بِذِكرِهم بِما يَنزِلُ عَلَيهِ مِنَ القُرآنِ؛ فَإِنَّهُ مَشحونٌ بِذِكرِهِم، ألا تَریٰ أنَّ أكثَرَ ما نَزَلَ بِالمَدينَةِ مِنَ القُرآنِ مَملوءٌ بِذِكرِ المُنافِقينَ؟! فَكانَ السَّبَبُ فِي انتِشارِ ذِكرِهِم وَ أحوالِهِم وَ حَرَكاتِهِم هُوَ القُرآنَ.

فَلَمَّا انقَطَعَ الوَحيُ بِمَوتِهِ صلّی اللّه عليه وآله لَم يَبقَ مَن يَنعیٰ عَلَيهِم سَقطاتِهِم، وَ يُوَبِّخُهُم عَلیٰ أعمالِهِم، وَ يَأمُرُ بِالحَذَرِ مِنهُم، وَ يُجاهِرُهُم تارَةً وَ يُجامِلُهُم تارَةً، وَ صارَ المُتَوَلّي لِلأَمرِ بَعدَهُ يَحمِلُ النّاسَ كُلَّهُم عَلیٰ كاهِلِ المُجامَلَةِ، وَ يُعامِلُهُم بِالظّاهِرِ، وَ هُوَ الواجِبُ في حُكمِ الشَّرعِ وَ السِّياسَةِ الدُّنيَوِيَّةِ، بِخِلافِ حالِ الرَّسولِ صلّی اللّه عليه وآله فَإِنَّهُ كانَ تَكليفُهُ مَعَهُم غَيرَ هٰذَا التَّكليفِ، أ لا تَریٰ أنَّهُ قيلَ لَهُ (وَلَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً)[۱۲۲۱]؟! فَهذا يَدُلُّ عَلىٰ أنَّهُ كانَ يَعرِفُهُم بِأَعيانِهِم؛ وَ إِلّا كانَ النَّهيُ لَهُ عَنِ الصَّلاةِ عَلَيهِم تَكليفَ ما لا يُطاقُ، وَ الوالي بَعدَهُ لا يَعرِفُهُم بِأَعيانِهِم؛ فَلَيسَ مُخاطَباً بِما خوطِبَ بِهِ صلّی اللّه عليه وآله في أمرِهِم.

و لِسُكوتِ الخُلَفاءِ عَنهُم بَعدَهُ خَمَلَ ذِكرُهُم، فَكانَ قُصاریٰ أمرِ المُنافِقِ أن يُسِرَّ ما في قَلبِهِ، وَ يُعامِلَ المُسلِمينَ بِظاهِرِهِ وَ يُعامِلونَهُ بِحَسَبِ ذٰلِكَ، ثُمَّ فُتِحَت عَلَيهِمُ البِلادُ وَ كَثُرَتِ الغَنائِمُ، فَاشتَغَلوا بِها عَنِ الحَرَكاتِ الَّتي كانوا يَعتَمِدونَها أيّامَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ بَعَثَهُمُ الخُلَفاءُ مَعَ الأُمَراءِ إِلیٰ بِلادِ فارِسَ وَ الرّومَ، فَأَلهَتهُمُ الدُّنيا عَنِ الأُمورِ الَّتي كانَت تَنقِمُ مِنهُم في حَياةِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ مِنهُم مَنِ استَقامَ اعتِقادُهُ وَ خَلُصَت نِيَّتُهُ لَمّا رَأَوُا الفُتوحَ وَ إِلقاءَ الدُّنيا أفلاذَ كَبِدِها مِنَ الأَموالِ العَظيمَةِ وَ الكُنوزِ الجَليلَةِ إِلَيهِم، فَقالوا: لَو لَم يَكُن هٰذَا الدّينُ حَقّاً لَما وَصَلنا إِلیٰ ما وَصَلنا إِلَيهِ.

و بِالجُملَةِ: لَمّا تَرَكوا تُرِكوا، وَ حَيثُ سُكِتَ عَنهُم سَكَتوا عَنِ الإِسلامِ وَ أهلِهِ، إِلّا في دَسيسَةٍ خَفِيَّةٍ يَعمَلونَها نَحوَ الكَذِبِ الَّذي أشارَ إِلَيهِ أميرُ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، فَإِنَّهُ خالَطَ الحَديثَ كَذِبٌ كَثيرٌ صَدَرَ عَن قَومٍ غَيرِ صَحيحِي العَقيدَةِ، قَصَدوا بِهِ الإِضلالَ وَ تَخبيطَ القُلوبِ وَ العَقائدِ، وَ قَصَدَ بِهِ بَعضُهُم التَّنويهَ بِذِكرِ قَومٍ كانَ لَهُم فِي التَّنويهِ بِذِكرِهِم غَرَضٌ دُنيَوِيٌ، وَ قَد قيلَ: إِنَّهُ افتُعِلَ في أيّامِ مُعاوِيَةَ خاصَّةً حَديثٌ كَثيرٌ عَلیٰ هٰذَا الوَجهِ، وَ لَم يَسكُتِ المُحَدِّثونَ الرّاسِخونَ في عِلمِ الحَديثِ عَن هٰذا، بَل ذَكَروا كَثيراً مِن هٰذِهِ الأَحاديثِ المَوضوعَةِ، وَ بَيَّنوا وَضعَها وَ أنَّ رُواتَها غَيرُ مَوثوقٍ بِهِم. إِلّا أنَّ المُحَدِّثينَ إِنَّما يَطعَنونَ فيما دونَ طَبَقَةِ الصَّحابَةِ، وَ لا يَتَجاسَرونَ فِي الطَّعنِ عَلیٰ أحَدٍ مِنَ الصَّحابَةِ؛ لِأَنَّ عَلَيهِ لَفظَ الصُّحبَةِ. عَلیٰ أنَّهُم قَد طَعَنوا في قَومٍ لَهُم صُحبَةٌ؛ كَبُسرِ بنِ أرطاةٍ، وَ غَيرِهِ.…

و قَد رُوِيَ أنَّ أبا جَعفَرٍ مُحَمَّدَ بنَ عَلِيٍّ الباقِرَ عليه‌السلام قالَ لِبَعضِ أصحابِهِ: «يا فُلانُ! ما لَقينا مِن ظُلمِ قُرَيشٍ إِيّانا وَ تَظاهُرِهِم عَلَينا! وَ ما لَقِيَ شيعَتُنا وَ مُحِبّونا مِنَ النّاسِ! إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قُبِضَ وَ قَد أخبَرَ أنّا أولَى النّاسِ بِالنّاسِ، فَتَمالَأَت عَلَينا قُرَيشٌ حَتّیٰ أخرَجَتِ الأَمرَ عَن مَعدِنِهِ، وَ احتَجَّت عَلَى الأَنصارِ بِحَقِّنا وَ حُجَّتِنا، ثُمَّ تَداوَلَتها قُرَيشٌ واحِدٌ بَعدَ واحِدٍ حَتّیٰ رَجَعَت إِلَينا، فَنَكَثَت بَيعَتَنا وَ نَصَبَتِ الحَربَ لَنا، وَ لَم يَزَل صاحِبُ الأَمرِ في صُعودٍ كَؤودٍ[۱۲۲۲] حَتّیٰ قُتِلَ، فَبويِعَ الحَسَنُ ابنُهُ وَ عوهِدَ، ثُمَّ غُدِرَ بِهِ وَ أُسلِمَ، وَ وَثَبَ عَلَيهِ أهلُ العِراقِ حَتّیٰ طُعِنَ بِخَنجَرٍ في جَنبِهِ، وَ نُهِبَت عَسكَرُهُ، وَ عولِجَت خَلاليلُ أُمَّهاتِ أولادِهِ، فَوادَعَ مُعاوِيَةَ وَ حَقَنَ دَمَهُ وَ دِماءَ أهلِ بَيتِهِ، وَ هُم قَليلٌ حَقَّ قَليلٍ.

ثُمَّ بايَعَ الحُسَينَ عليه‌السلام مِن أهلِ العِراقِ عِشرونَ ألفاً، ثُمَّ غَدَروا بِهِ وَ خَرَجوا عَلَيهِ- وَ بَيعَتُهُ في أعناقِهِم - و قَتَلوهُ. ثُمَّ لَم نَزَل - أهلَ البَيتِ - نُستَذَلُّ وَ نُستَضامُ وَ نُقصیٰ وَ نُمتَهَنُ وَ نُحرَمُ وَ نُقتَلُ وَ نَخافُ، وَ لا نَأمَنُ عَلیٰ دِمائِنا وَ دِماءِ أولِيائِنا، وَ وَجَدَ الكاذِبونَ الجاحِدونَ لِكَذِبِهِم وَ جُحودِهِم مَوضِعاً يَتَقَرَّبونَ بِهِ إِلیٰ أولِيائِهِم وَ قُضاةِ السَّوءِ وَ عُمّالِ السَّوءِ في كُلِّ بَلدَةٍ، فَحَدَّثوهُم بِالأَحاديثِ المَوضوعَةِ المَكذوبَةِ، وَ رَوَوا عَنّا ما لَم نَقُلهُ وَ ما لَم نَفعَلهُ؛ لِيُبَغِّضونا إِلَى النّاسِ، وَ كانَ عِظَمُ ذٰلِكَ وَ كِبَرُهُ زَمَنَ مُعاوِيَةَ بَعدَ مَوتِ الحَسَنِ عليه‌السلام، فَقُتِلَت شيعَتُنا بِكُلِّ بَلدَةٍ، وَ قُطِعَتِ الأَيدي وَ الأَرجُلُ عَلَى الظِّنَّةِ، وَ كانَ مَن يُذكَرُ بِحُبِّنا وَ الاِنقِطاعِ إِلَينا سُجِنَ، أو نُهِبَ مالُهُ، أو هُدِمَت دارُهُ.

ثُمَّ لَم يَزَلِ البَلاءُ يَشتَدُّ وَ يَزدادُ إِلیٰ زَمانِ عُبَيدِ الله بنِ زِيادٍ قاتِلِ الحُسَينِ عليه‌السلام، ثُمَّ جاءَ الحَجّاجُ فَقَتَلَهُم كُلَّ قِتلَةٍ، وَ أَخَذَهُم بِكُلِّ ظِنَّةٍ وَ تُهَمَةٍ، حَتّیٰ إِنَّ الرَّجُلَ لَيُقالُ لَهُ: زِنديقٌ أو كافِرٌ أحَبُّ إِلَيهِ مِن أن يُقالَ: شيعَةُ عَلِيٍّ، وَ حَتّیٰ صارَ الرَّجُلُ الَّذي يُذكَرُ بِالخَيرِ - و لَعَلَّهُ يَكونُ وَرِعاً صَدوقاً - يُحَدِّثُ بِأَحاديثَ عَظيمَةٍ عَجيبَةٍ مِن تَفضيلِ بَعضِ مَن قَد سَلَفَ مِنَ الوُلاةِ، وَ لَم يَخلُقِ اللهُ تَعالیٰ شَيئاً مِنها، وَ لا كانَت وَ لا وَقَعَت، وَ هُوَ يَحسَبُ أنَّها حَقٌّ؛ لِكَثرَةِ مَن قَد رَواها مِمَّن لَم يُعرَف بِكَذِبٍ وَ لا بِقِلَّةِ وَرَعٍ».

و رَویٰ أبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ أبي سَيفٍ المَدائِنِيُّ في كِتابِ الأَحداثِ قالَ: كَتَبَ مُعاوِيَةُ نُسخَةً واحِدَةً إِلیٰ عُمّالِهِ بَعدَ عامِ الجَماعَةِ[۱۲۲۳] أن: بَرِئتُ الذِّمَةَ مِمَّن رَویٰ شَيئاً مِن فَضلِ أبي تُرابٍ وَ أهلِ بَيتِهِ! فَقامَتِ الخُطَباءُ في كُلِّ كورَةٍ وَ عَلیٰ كُلِّ مِنبَرٍ يَلعَنونَ عَلِيّاً عليه‌السلام وَ يَبرَؤونَ مِنهُ، وَ يَقَعونَ فيهِ وَ في أهلِ بَيتِهِ، وَ كانَ أشَدَّ النّاسِ بَلاءً حينَئِذٍ أهلُ الكوفَةِ؛ لِكَثرَةِ مَن بِها مِن شيعَةِ عَلِيٍّ عليه‌السلام، فَاستَعمَلَ عَلَيهِم زِيادَ بنَ سُمَيَّةَ وَ ضَمَّ إِلَيهِ البَصرَةَ، فَكانَ يَتَتَبَّعُ الشّيعةَ وَ هُوَ بِهِم عارِفٌ؛ لِأَنَّهُ كانَ مِنهُم أيّامَ عَلِيّ عليه‌السلام، فَقَتَلَهُم تَحتَ كُلِّ حَجَرٍ وَ مَدَرٍ، وَ أَخافَهُم، وَ قَطَعَ الأَيدِيَ وَ الأَرجُلَ، وَ سَمَلَ العُيونَ، وَ صَلَبَهُم عَلیٰ جُذوعِ النَّخلِ، وَ طَرَدَهُم وَ شَرَّدَهُم عَنِ العِراقِ، فَلَم يَبقَ بِها مَعروفٌ مِنهُم، وَ كَتَبَ مُعاوِيَةُ إِلیٰ عُمّالِهِ في جَميعِ الآفاقِ أَلّا يُجيزوا لِأَحَدٍ مِن شيعَةِ عَلِيٍّ وَ أَهلِ بَيتِهِ شَهادَةً، وَ كَتَبَ إِلَيهِم أنِ انظُروا مَن قِبَلَكُم مِن شيعَةِ عُثمانَ وَ مُحِبّيهِ وَ أَهلِ وَلايَتِهِ وَ الَّذينَ يَروونَ فَضائِلَهُ وَ مَناقِبَهُ، فَأَدنوا مَجالِسَهُم وَ قَرِّبوهُم وَ أَكرِموهُم، وَ اكتُبوا لي بِكُلِّ ما يَروي كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم وَ اسمَهُ وَ اسمَ أبيهِ وَ عَشيرَتِهِ.

فَفَعَلوا ذٰلِكَ حَتّیٰ أكثَروا في فَضائِلِ عُثمانَ وَ مَناقِبِهِ؛ لِما كانَ يَبعَثُهُ إِلَيهِم مُعاوِيَةُ مِنَ الصِّلاتِ وَ الكِساءِ وَ الحباءِ وَ القَطائِعِ، وَ يُفيضُهُ فِي العَرَبِ مِنهُم وَ المَوالي، فَكَثُرَ ذٰلِكَ في كُلِّ مِصرٍ، وَ تَنافَسوا فِي المَنازِلِ وَ الدُّنيا، فَلَيسَ يَجيءُ أحَدٌ مَردودٌ مِنَ النّاسِ عامِلاً مِن عُمّالِ مُعاوِيَةَ فَيَروي في عُثمانَ فَضيلَةً أو مَنقِبَةً إِلّا كَتَبَ اسمَهُ وَ قَرَّبَهُ وَ شَفَّعَهُ، فَلَبِثوا بِذٰلكَ حيناً.

ثُمَّ كَتَبَ إِلیٰ عُمّالِهِ: أنَّ الحَديثَ في عُثمانَ قَد كَثُرَ وَ فَشا في كُلِّ مِصرٍ وَ في كُلِّ وَجهٍ وَ ناحِيَةٍ، فَإِذا جاءَكُم كِتابي هٰذا فَادعُوا النّاسَ إِلَى الرِّوايَةِ في فَضائِلِ الصَّحابَةِ وَ الخُلَفاءِ الأَوَّلَينَ، وَ لا تَترُكوا خَبَراً يَرويهِ أحَدٌ مِنَ المُسلِمينَ في أبي تُرابٍ إِلّا وَ تَأتوني بِمُناقِضٍ لَهُ فِي الصَّحابَةِ؛ فَإِنَّ هٰذا أحَبُّ إِلَيَّ، وَ أَقَرُّ لِعَيني، وَ أَدحَضُ لِحُجَّةِ أبي تُرابٍ وَ شيعَتِهِ، وَ أَشَدُّ عَلَيهِم مِن مَناقِبِ عُثمانَ وَ فَضلِهِ.

فَقُرِئَت كُتُبُهُ عَلَى النّاسِ، فَرُوِيَت أخبارٌ كَثيرَةٌ في مَناقِبِ الصَّحابَةِ مُفتَعَلَةٌ لا حَقيقةَ لَها، وَ جَدَّ النّاسُ في رِوايَةِ ما يَجري هٰذَا المَجریٰ، حَتّیٰ أشادوا بِذِكرِ ذٰلِكَ عَلَى المَنابِرِ وَ أُلقِيَ إِلیٰ مُعَلِّمِي الكَتاتيبِ، فَعَلَّموا صِبيانَهُم وَ غِلمانَهُم مِن ذٰلِكَ الكَثيرَ الواسِعَ حتّیٰ رَوَوهُ وَ تَعَلَّموهُ كَما يَتَعَلَّمونَ القُرآنَ، وَ حَتّیٰ عَلَّموهُ بَناتِهِم وَ نِساءَهُم وَ خَدَمَهُم وَ حَشَمَهُم، فَلَبِثوا بِذٰلِكَ ما شاءَ اللهُ.

ثُمَّ كَتَبَ إِلیٰ عُمّالِهِ نُسخَةً واحِدَةً إِلیٰ جَميعِ البُلدانِ: اُنظُروا مَن قامَت عَلَيهِ البَيِّنَةُ أنَّهُ يُحِبُّ عَلِيّاً وَ أَهلَ بَيتِهِ فَامحوهُ مِنَ الدّيوانِ، وَ أَسقِطوا عَطاءَهُ وَ رِزقَهُ. وَ شَفَّعَ ذٰلِكَ بِنُسخَةٍ أُخریٰ: مَنِ اتَّهَمتُموهُ بِمُوالاةِ هٰؤُلاءِ القَومِ فَنَكِّلوا بِهِ وَ اهدِموا دارَهُ!

فَلَم يَكُنِ البَلاءُ أشَدَّ وَ لا أكثَرَ مِنهُ بِالعِراقِ وَ لا سِيَّما بِالكوفَةِ، حَتّیٰ إِنَّ الرَّجُلَ مِن شيعَةِ عَلِيٍ عليه‌السلام لَيَأتيهِ مَن يَثِقُ بِهِ فَيَدخُلُ بَيتَهُ فَيُلقي إِلَيهِ سِرَّهُ وَ يَخافُ مِن خادِمِهِ وَ مَملوكِهِ! وَ لا يُحَدِّثُهُ حَتّیٰ يَأخُذَ عَلَيهِ الأَيمانَ الغَليظَةَ لَيَكتُمُنَّ عَلَيهِ. فَظَهَرَ حَديثٌ كَثيرٌ مَوضوعٌ وَ بُهتانٌ مُنتَشِرٌ، وَ مَضیٰ عَلیٰ ذٰلِكَ الفُقَهاءُ وَ القُضاةُ وَ الوُلاةُ، وَ كانَ أعظَمَ النّاسِ في ذٰلِكَ بَلِيَّةً القُرّاءُ المُراؤونَ وَ المُستَضعَفونَ الَّذينَ يُظهِرونَ الخُشوعَ وَ النُّسُكَ، فَيَفتَعِلونَ الأَحاديثَ؛ لِيَحظَوا بِذٰلِكَ عِندَ وُلاتِهِم، وَ يَقرَبوا مَجالِسَهُم، وَ يُصيبوا بِهِ الأَموالَ وَ الضِّياعَ وَ المَنازِلَ، حَتَّى انتَقَلَت تِلكَ الأَخبارُ وَ الأَحاديثُ إِلیٰ أيدِي الدَّيّانينَ الَّذينَ لا يَستَحِلّونَ الكَذِبَ وَ البُهتانَ، فَقَبِلوها وَ رَوَوها وَ هُم يَظُنّونَ أنَّها حَقٌّ، وَ لَو عَلِموا أنَّها باطِلَةٌ لَما رَوَوها وَ لا تَدَيَّنوا بِها.

فَلَم يَزَلِ الأَمرُ كَذٰلِكَ حَتّیٰ ماتَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍ عليه‌السلام، فَازدادَ البَلاءُ وَ الفِتنَةُ، فَلَم يَبقَ أحَدٌ مِن هٰذَا القَبيلِ إِلّا وَ هُوَ خائِفٌ عَلیٰ دَمِهِ أو طَريدٌ فِي الأَرضِ.

ثُمَّ تَفاقَمَ الأَمرُ بَعدَ قَتلِ الحُسَينِ عليه‌السلام، وَ وَلِيَ عَبدُ المَلِكِ بنُ مَروانَ، فَاشتَدَّ عَلَى الشّيعَةِ، وَ وَلّیٰ عَلَيهِمُ الحَجّاجَ بنَ يوسُفَ، فَتَقَرَّبَ إِلَيهِ أهلُ النُّسُكِ وَ الصَّلاحِ وَ الدّينِ بِبُغضِ عَلِيٍّ وَ مُوالاةِ أعدائِهِ وَ مُوالاةِ مَن يَدَّعي مِنَ النّاسِ أنَّهُم أيضاً أعداؤُهُ، فَأَكثَروا فِي الرِّوايَةِ في فَضلِهِم وَ سَوابِقِهِم وَ مَناقِبِهِم، وَ أَكثَروا مِنَ الغَضِّ مِن عَلِيٍّ عليه‌السلام و عَيبِهِ وَ الطَّعنِ فيهِ وَ الشَّنَآنِ لَهُ، حَتّیٰ إِنَّ إِنساناً وَقَفَ لِلحَجّاجِ - و يُقالُ إِنَّهُ جَدُّ الأَصمَعِيِّ عَبدِ المَلِكِ بنِ قَريبٍ - فَصاحَ بِهِ: أيُّهَا الأَميرُ، إِنَّ أهلي عَقَّوني فَسَمَّوني عَلِيّاً! وَ إِنّي فَقيرٌ بائِسٌ وَ أَنَا إِلیٰ صِلَةِ الأَميرِ مُحتاجٌ. فَتَضاحَكَ لَهُ الحَجّاجُ وَ قالَ: لِلُطفِ ما تَوَسَّلتَ بِهِ قَد وَلَّيتُكَ مَوضِعَ كَذا.

و قَد رَوَى ابنُ عَرفَةَ المَعروفُ بِنِفطَوَيهِ - و هُوَ مِن أكابِرِ المُحَدِّثينَ وَ أَعلامِهِم - في تاريخِهِ ما يُناسِبُ هٰذَا الخَبَرَ، وَ قالَ: إِنَّ أكثَرَ الأَحاديثِ المَوضوعَةِ في فَضائِلِ الصَّحابَةِ افتُعِلَت في أيّامِ بَني أُمَيَّةَ تَقَرُّباً إِلَيهِم؛ بِما يَظُنّونَ أنَّهُم يُرغِمونَ بِهِ أُنوفَ بَني هاشِمٍ.[۱۲۲۴]

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - در بارۀ حديثسازى -: در روزگار پيامبر صلی الله علیه و آله، منافقان وجود داشتند و پس از پيامبر صلی الله علیه و آله نيز باقى ماندند. نمىتوان گفت: نفاق با رحلت پيامبر صلی الله علیه و آله رخت بر بست، [بلكه پنهان ماند و] دليل پنهان ماندنش هم اين بود كه پيامبر صلی الله علیه و آله در روزگار خويش، همواره آيات قرآن را در بارۀ منافقان، فراز مىآورد. آيا نمىبينى آيات نازل شده در مدينه، آكَنده از يادكردِ منافقان است؟ و همين قرآن، موجب افشاى احوال و رفتار آنان مىگشت.

هنگامى كه با رحلت پيامبر صلی الله علیه و آله، وحى قطع شد، ديگر كسى نماند كه خطاكارىهاى منافقان را بر نمايد و آنان را به جهت كارهايشان، توبيخ کند و [مسلمانان را] از آنها بر حذر دارد و گاه، آشكارا با آنها در آويزد و يا به مدارا با آنها در آميزد. متولّيان امر، پس از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، مردمان را يكسر به مدارا با آنها وا داشتند و بر پايۀ اسلام ظاهرىشان با آنها رفتار كردند. اين امر در آيين و سياست دنيايى لازم است؛ امّا اين در روزگار پيامبرخدا صلی الله علیه و آله چنين نبود و تكليف پيامبر صلی الله علیه و آله در برابر آنان به گونه‌ای ديگر بود. آيا نمىبينى به پيامبر صلی الله علیه و آله گفته شد: (و هيچ گاه بر جنازۀ هيچ يک از آنان (منافقان) نماز نخوان)؟! این، نشان مىدهد كه پيامبر صلی الله علیه و آله منافقان را به شخص مىشناخت، و گرنه نهى از نماز بر آنان، تكليف بيرون از توان مىشد؛ ولى واليان پس از پيامبر صلی الله علیه و آله، چنين شناختى نداشتند و از اين رو، مخاطب اين دستور قرآنى، آن گونه كه پيامبر صلی الله علیه و آله بود، نبودند.

همچنين سكوت خلفا در بارۀ منافقان، آنان را از يادها بُرد و كار منافق به آنجا كشيد كه هر چه را در دل داشت، پنهان نمود و مسلمانان بر پايۀ ظاهرِ مسلماننمايى او با وى رفتار كردند. سپس سرزمينهايى به تصرّف مسلمانان در آمد، غنيمتها فراوان شدند و منافقان به جاى كارهايى كه در روزگار پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در پىآن بودند، به فتوحات و غنائم، مشغول گشتند و خلفا، آنان را همراه فرمانروايان به سرزمينهاى فارس و روم فرستادند و دنيا و سرگرمىهايش، آنان را از آنچه در روزگار پيامبر صلی الله علیه و آله از آنان سر مىزد، به خود مشغول كرد. برخى نيز چون فتوحات را ديدند و دیدند كه دنيا، بهترين دارايىها و گنجهاى خود را به مسلمانان داد، از نفاق، فاصله گرفتند و نيّتشان، خالص شد و گفتند: اگر اين دين، حق نبود، آنچه به ما رسيده، به ما نمىرسيد.

در هر حال، چون منافقان كار خود را رها كردند، مسلمانان هم آنها را رها ساختند و چون در بارهشان چيزى گفته نشد، آنها هم در برابر اسلام و مسلمانان، ساكت شدند، جز اين كه دسيسه و پنهانكارىهايى مانند دروغگويى مىكردند كه امير مؤمنان علیه‌السلام هم به آن اشاره فرموده است.

دروغهايى فراوان با حديث آميخته شد كه ساختۀ افرادى كژانديش بود؛ كسانى كه آهنگ ضربه زدن به باورها و گمراه كردن دلِ مردمان را داشتند و برخى نيز قصد بزرگ كردن گروهى خاص را داشتند كه بزرگ شمرده شدن آنان، به سود اغراض دنيوى آنان بود.

همچنين گفته شده كه اين حديثسازى بدين شكل، در روزگار معاويه گسترش يافت و اوج گرفت و محدّثان راستين نيز ساكت ننشستند. آنان، بسيارى از احاديث دروغين را شناساندند و ساختگى بودن و غير قابل اعتماد بودن راويان آنها را افشا كردند، جز اين كه محدّثان، تنها زبان به افشاى راويان واقع در طبقات پس از صحابيان گشودند و تنها به دليل نام صحابى داشتن، جرئت نكردند كه متعرّض هيچ يک از صحابيان شوند، هر چند به برخى كسان، مانند بُسر بن اَرطات كه مصاحبتى با پيامبر صلی الله علیه و آله داشتند، طعنه زدند.…

همچنين روايت شده كه امام باقر علیه‌السلام به يكى از يارانش فرمود: «فلانى! ما چه ستمها از قريش ديديم و چگونه بر ضدّ ما پشت به پشت هم دادند! پيروان و دوستداران ما، از دست غير شيعه، چه كشيدند! پيامبر خدا صلی الله علیه و آله قبض روح شد و [به امّت] خبر داد كه ما از مردم به خودشان سزاوارتريم؛ ولى قريش بر ضدّ ما همديگر را پشتيبانى كردند تا كار [فرمانروايى] را از جايگاهش بيرون كشيدند و در برابر انصار، به حق و حجّت ما احتجاج كردند [و از خود ما دريغ داشتند]. سپس قريش، خلافت را ميان خود، دست به دست چرخاندند تا آن گاه كه به ما باز گشت. بيعت ما را شكستند و بر ضدّ ما جنگ افروختند و خليفۀ بر حق (على علیه‌السلام) را در دشوارىها افكندند تا به شهادت رسيد. پس با فرزندش حسن علیه‌السلام بيعت شد و پيمان بستند؛ امّا به او خيانت گرديد و مجبور به تسليم شد. عراقيان، بر او هجوم بردند، تا آنجا كه دشنه به پهلويش زدند و دارايىاش را به تاراج بردند و زيورآلات مادرانِ فرزندانش را غارت كردند. او [نیز از سرِ ناچارى] با معاويه صلح نمود و خون خود و خاندانش را حفظ كرد كه به راستى، آنان بسيار اندک بودند.

آن گاه بیست هزار تن از عراق با حسين علیه‌السلام بيعت و سپس به او خيانت كردند و بر او شوريدند و در همان حال كه بيعت او را به گردن داشتند، او را به شهادت رساندند. سپس ما اهل بيت، همواره زير فشار و شكنجه و تبعيد و محروميت بوديم، ما را خوار مىداشتند، يا مىترساندند و مىكشتند و ما بر خون خود و دوستانمان، ايمن نبوديم و دروغگويان و منكران، به سبب دروغ و انكارشان، جايگاهى نزد واليانشان و قاضيان و كارگزارانِ بدكار در هر شهر داشتند و با ساختن احاديث دروغين و روايت چيزهايى از ما كه نه آنها را گفته بوديم و نه انجام داده بوديم، قصد مبغوض كردن ما را نزد مردم داشتند و بيشتر و بزرگترين اين كارها، در روزگار معاويه و پس از وفات امام حسن علیه‌السلام (دهۀ پنجاه تا شصت هجرى) بود. شيعيان ما در هر آبادىاى كشته شدند و با گمان و اتّهام، دستها و پاهایشان قطع مىشد و هر كس كه از محبّت و پيوستن با ما سخن مىگفت، زندانى مىگشت يا دارايىاش غارت مىشد و يا خانهاش را ويران مىكردند.

آن گاه بلا تا روزگار عبيد اللّٰه بن زياد، قاتل حسين علیه‌السلام، فزونى گرفت و شديد شد و سپس حَجّاج آمد و كشتار به راه انداخت و با گمان و اتّهام، دستگير مىكرد، تا آنجا كه اگر به مردى "زنديق" و" كافر" مىگفتند، برايش دوست‌داشتنىتر بود تا به او شيعۀ على بگويند و تا آنجا كه افرادى نيكو و حتّى پارسا و راستگو، احاديثى شگفت و غريب از برترىِ برخى خلفاى پيشين بر برخى ديگر نقل مىكردند كه خداى متعال، هيچ چيزى از آن را نيافريده و نه بوده و نه واقع گشته است؛ امّا آنان از فراوانىِ راويان آنها كه به دروغ و قلّت ورع شناخته نشده بودند، آن احاديث را حق و صحيح مىپنداشتند».

ابو الحسن على بن محمّد بن ابى سيف مدائنى[۱۲۲۵] در كتاب الأحداث، چنين گزارش كرده است: پس از عامُ الجماعه (سال صلح معاويه با امام حسن علیه‌السلام)، معاويه دستور العمل يكسانى براى كارگزاران خود فرستاد كه مضمون آن، چنين است: «من از كسى كه چيزى از فضيلتهاى ابو تراب و خاندانش را نقل كند، بيزارى مىجويم». از اين رو، سخنرانان در هر ناحيه به پا خاستند و بر بالاى هر منبر به لعنت كردن و برائت جستن از على پرداختند و از او و خاندانش عيبجويىها كردند. در اين ميان، كوفيان از همه، بيشتر گرفتار بودند؛ زيرا پيروان امام على علیه‌السلام در آنجا فراوان بودند و معاويه، زياد بن سميّه را بر آنها گمارد و حكومت بصره را هم به او داد. وى در روزگار خلافت امام على علیه‌السلام، خود از پيروان على علیه‌السلام بود و با شناختى كه از آنان داشت، آنها را جستجو مىكرد و مىيافت. زياد، آنان را در زير هر سنگ و كلوخكشت وترساند و دستها و پاها قطع كرد و چشمها نابينا ساخت و آنان را بر تنههاى نخل آويخت و از عراق راند و آوارهشان كرد، به گونهاى كه هيچ چهرۀ سرشناسى از شيعه در عراق نماند. معاويه به كارگزارانش در همۀ اطراف نوشت كه گواهى هيچ يک از شيعيان على علیه‌السلام و پيروانش را نپذيرند و به آنان نوشت كه: «بنگريد هر كس از پيروان عثمان و دوستداران و وابستگان او و نيز راويان فضائل و مناقب او، نزد شماست، گرامىاش بداريد و به مجالستان نزديک كنيد و همۀ آنچه را هر يک از اين راويان نقل مىكنند، به همراه نام و نام پدر و خاندانش، برايم بنويسيد [و بفرستيد]».

آنان چنين كردند تا آن كه فضائل و مناقب عثمان، فراوان شد؛ زيرا معاويه صلهها و عبا و هدايا و [قبالۀ] زمين براى آنان مىفرستاد و آن را در عرب و عجم ايشان، تقسيم مىكرد و اين در هر شهر، فراوان شد و مردم براى به چنگ آوردن جايگاه و دنيا، با هم رقابت كردند. هيچ فردى رانده شده از سوى مردم، نزد كارگزارى از كارگزاران معاويه نمىآمد و فضيلت و منقبتى از عثمان نقل نمىكرد، مگر آن كه كارگزار، نامش را ثبت و او را به خود نزديک مىكرد و شفيع ديگرانش مىنمود و چندى بر اين روال گذشت.

سپس معاويه به كارگزاران خود بخشنامۀ ديگرى داد و گفت: «نقل حديث در بارۀ عثمان، در همه جا فراوان شده است. چون نامۀ من به دستتان رسيد، مردم را بخوانيد تا در بارۀ ديگر صحابيان، بويژه دو خليفۀ اوّل و دوم، روايت نقل كنند و در مقابل هر حديثى كه در بارۀ ابو تراب، على است، حديثى هم در فضيلت صحابيان نقل كنند، كه اين، مايۀ چشمروشنى من و مغلوب شدن منطق و حجّت ابو تراب و پيروان او مىشود و مناقب و فضائل عثمان بر آنها دشوار و سخت مىآيد».

هنگامى كه نامههاى معاويه براى مردم خوانده شدند، اخبار جعلى فراوانى در فضائل صحابيان نقل گرديد و مردم، در بازگويى اين اخبار، جدّيت كردند، تا جايى كه اين روايات در منبرها نيز نقل شد و به معلّمان فرمان دادند تا اين اخبار را به كودكان بياموزند. افزون بر اين، فضائل ساختگى را به زنان و دختران و خدمتگزاران هم آموختند و مدّتى نيز - به خواست خدا - اين گونه سپرى شد.

آن گاه معاويه بخشنامۀ يكسان [جديدى] به همۀ شهرها فرستاد: «بنگريد كه هر كس متّهم به دوستى با على و اهل بيت اوست، اسم او را از ديوان، دفتر حقوق و مزايا، محو كنيد و سهميّۀ او را از بيت المال، قطع نماييد». باز در پى اين بخشنامه، فرمان ديگرى صادر كرد كه: «بنگريد كه هر كس به دوستى على و خاندانش متّهم گردد، او را تحت فشار قرار داده، خانهاش را خراب كنيد».

اهل عراق، بويژه كوفيان، به مصيبتى بزرگتر از اين حادثه، دچار نشدند. در اين دوران، گاه يكى از شيعيان على علیه‌السلام به ملاقات دوست خود مىرفت، امّا از ترس خدمتگزار خود، حاضر نبود كه مطلبى براى او نقل كند تا از او تعهّد و پيمان محكمى بر پنهان داشتن مىگرفت. در اين زمان بود كه احاديث جعلى و تهمتهاى بسيار [در بارۀ على و اهل بيت او] فراوان شدند و فقها و قضات و واليان، از اين جعليّات، پيروى كردند و گرفتارترينِ مردم از اين نظر، قاريان رياكار و بيچارگانى بودند كه به ايمان و عبادت، تظاهر مىكردند و براى بهرهمندى از حاكمان و نزديک شدن به محافل آنان و رسيدن به اموال و باغها و خانهها به جعل حديث پرداختند و به مرور زمان، اين خبرها دست به دست، به افراد متديّن رسيد. اينان، از دروغ و بهتان، بر حذر بودند؛ امّا به خيال درستىِ اين اخبار، آنها را نقل كردند و اگر به جعلى بودن آنها پى برده بودند، از نقل آن، خوددارى مىكردند و آن را باور نمىداشتند. كار به همين شكل بود تا حسن بن على علیه‌السلام در گذشت و بلا و فتنه، فزونى گرفت و هيچيک از اين گونه افراد باقى نماند، جز آن كه بر جانش بيمناک بود و يا رانده و طرد شده بود.

پس از كشته شدن حسين علیه‌السلام، كار، دشوار گشت و عبد الملک بن مروان، به حكومت رسيد. او بر شيعه، سخت گرفت و حَجّاج بن يوسف ثقفى را بر آنها گمارد و عبادتپيشگان و متديّنان و صالحان، به وسیلۀ دشمنى با على و دوستى با دشمنان ادّعايى او، به حَجّاج، تقرّب مىجستند. آنان، در روايات در بارۀ فضيلت و سابقه و مناقب اين دسته، افراط كردند و در تنقيص و عيب نهادن و زبان به طعن گشودن بر على علیه‌السلام و دشمنى با او، چندان پيش رفتند كه مردى كه گفته مىشود پدربزرگ اَصمَعى عبد الملک بن قريب است، جلوى حَجّاج ايستاد و فرياد بر آورد: اى امير! خانوادهام، مرا عاق كرده و نامم را على نهادهاند. من، بينوايى تهىدستم و به صِله و عطاى امير، نيازمندم. حَجّاج، خندهاش گرفت و به او گفت: به خاطر لطافت آنچه بدان توسّل جُستى، تو را به ولايت فلان جا گماردم.

ابن عَرفه، مشهور به نفطَوَيه - كه از محدّثان بزرگ و سرشناس اهل سنّت است - در تاريخش گزارشى آورده كه مناسب گزارش ماست. او گفته: بيشتر احاديث ساختگى در بارۀ فضائل صحابه در روزگار اُمَويان و براى تقرّب جستن به آنان ساخته شدند، به اين هدف كه جاعلان، گمان مىبردند با اين كار، بينى بنى هاشم را به خاک مىمالند [و آنان را در چشم مردم خوار مىسازند].

۸ / ۶: ما يَلوحُ مِنهُ الوَضعُ في وَصفِ اللهِ عزّ وجلّ

۸ / ۶: احاديث ساختگى در توصيف خداوند عز و جل

  1. مسند ابن حنبل عن عبد الرحمان بن عائش عن بعض أصحاب النبيّ صلّی اللّه عليه وآله: أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله خَرَجَ عَلَيهِم ذاتَ غَداةٍ، وَ هُوَ طَيِّبُ النَّفسِ مُسفِرُ الوَجهِ - أو مُشرِقُ الوَجهِ - فَقُلنا: يا رَسولَ اللهِ، إِنّا نَراكَ طَيِّبَ النَّفسِ مُسفِرَ الوَجهِ - أو مُشرِقَ الوَجهِ-!

فَقالَ: وَ ما يَمنَعُني وَ أَتاني رَبّي عزّ وجلّ اللَّيلَةَ في أحسَنِ صورَةٍ، قالَ: يا مُحَمَّدُ. قُلتُ: لَبَّيكَ رَبّي وَ سَعدَيكَ! قالَ: فيمَ يَختَصِمُ المَلَأُ الأَعلیٰ؟ قُلتُ: لا أدري أي رَبِّ! قالَ: ذٰلِكَ مَرَّتَينِ أو ثَلاثاً. قالَ: فَوَضَعَ كَفَّيهِ بَينَ كَتِفَيَّ فَوَجَدتُ بَردَها بَينَ ثَديَيَّ حَتّیٰ تَجَلّیٰ لي ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الأَرضِ.[۱۲۲۶]

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از عبد الرحمان بن عائش، از يكى از اصحاب پيامبر صلی الله علیه و آله -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بامدادى خوشحال و گشادهروى به سوى يارانش بيرون آمد. گفتيم: اى پيامبر خدا! ما شما را خوشحال و گشادهرو مىبينيم.

فرمود: «چرا چنين نباشم، در حالى كه خدايم عز و جل ديشب، در نيكوترين صورت، نزدم آمد و فرمود: "اى محمّد!". گفتم: بله، بله! به جان و دل، آمادهام. فرمود: "[ساكنان] مَلَأ اَعلا، در چه چيزى كشمكش مىكنند؟". گفتم: نمىدانم، اى پروردگار من! اين را دو يا سه بار پرسيد. آن گاه، كفِ دستانش را ميان شانههايم نهاد، آن گونه كه خنكاى آن را ميان سينهام احساس كردم و هر آنچه در آسمانها و زمين بود، برايم جلوه نمود».

  1. صحيح البخاري عن أبي سعيد الخُدريّ: قُلنا: يا رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، هَل نَریٰ رَبَّنا يَومَ القِيامَةِ؟

قالَ: هَل تُضارّونَ[۱۲۲۷] في رُؤيَةِ الشَّمسِ وَ القَمَرِ إِذا كانَت صَحواً؟

قُلنا: لا.

قالَ: فَإِنَّكُم لا تُضارّونَ في رُؤيَةِ رَبِّكُم يَومَئِذٍ إِلَّا كَما تُضارّونَ في رُؤيَتِهِما.

ثُمَّ قالَ: يُنادي مُنادٍ: لِيَذهَب كُلُّ قَومٍ إِلیٰ ما كانوا يَعبُدونَ. فَيَذهَبُ أصحابُ الصَّليبِ مَعَ صَليبِهِم، وَ أَصحابُ الأَوثانِ مَعَ أوثانِهِم، وَ أَصحابُ كُلِّ آلِهَةٍ مَعَ آلِهَتِهِم، حَتّیٰ يَبقیٰ مَن كانَ يَعبُدُ اللهَ مِن بَرٍّ أو فاجِرٍ، وَ غُبَّراتٌ[۱۲۲۸] مِن أهلِ الكِتابِ.

ثُمَّ يُؤتیٰ بِجَهَنَّمَ تُعرَضُ كَأَنَّها سَرابٌ، فَيُقالُ لِليَهودِ: ما كُنتُم تَعبُدونَ؟ قالوا: كُنّا نَعبُدُ عُزَيرَ ابنَ اللهِ.

فَيُقالُ: كَذَبتُم! لَم يَكُن لِلهِ صاحِبَةٌ وَ لا وَلَدٌ، فَما تُريدونَ؟ قالوا: نُريدُ أن تَسقِيَنا. فَيُقالُ: اِشرَبوا! فَيَتَساقَطونَ في جَهَنَّمَ.

ثُمَّ يُقالُ لِلنَّصاریٰ: ما كُنتُم تَعبُدونَ؟ فَيَقولونَ: كُنّا نَعبُدُ المَسيحَ ابنَ اللهِ. فَيُقالُ: كَذَبتُم! لَم يَكُن لِلهِ صاحِبَةٌ وَ لا وَلَدٌ، فَما تُريدونَ؟ فَيَقولونَ: نُريدُ أن تَسقِيَنا. فَيُقالُ: اِشرَبوا! فَيَتَساقَطونَ.

حَتّیٰ يَبقیٰ مَن كانَ يَعبُدُ اللهَ مِن بَرٍّ أو فاجِرٍ، فَيُقالُ لَهُم: ما يَحبِسُكُم وَ قَد ذَهَبَ النّاسُ؟ فَيَقولونَ: فارَقناهُم وَ نَحنُ أحوَجُ مِنّا إِلَيهِ اليَومَ، وَ إِنّا سَمِعنا مُنادِياً يُنادي: لِيَلحَق كُلُّ قَومٍ بِما كانوا يَعبُدونَ، وَ إِنَّما نَنتَظِرُ رَبَّنا. قالَ: فَيَأتيهِمُ الجَبّارُ في صورَةٍ غَيرِ صورَتِهِ الَّتي رَأَوهُ فيها أوَّلَ مَرَّةٍ، فَيَقولُ: أنَا رَبُّكُم. فَيَقولونَ: أنتَ رَبُّنا؟! فَلا يُكَلِّمُهُ إِلّا الأَنبِياءُ. فَيَقولُ: هَل بَينَكُم وَ بَينَهُ آيَةٌ تَعرِفونَهُ؟ فَيَقولونَ: السّاقُ. فَيَكشِفُ عَن ساقِهِ، فَيَسجُدُ لَهُ كُلُّ مُؤمِنٍ، وَ يَبقیٰ مَن كانَ يَسجُدُ لِلهِ رِياءً وَ سُمعَةً؛ فَيَذهَبُ كَيما يَسجُدَ، فَيَعودُ ظَهرُهُ طَبَقاً واحِداً.[۱۲۲۹]

  1. صحيح البخارى - به نقل از ابو سعيد خُدرى -: گفتيم: اى پيامبر خدا! آيا خدايمان را روز قيامت مىبينيم؟

فرمود: «آيا در يک روز و شبِ صاف و بىابر، مشكلى در ديدن خورشيد و ماه داريد؟».

گفتيم: نه.

فرمود: «در آن روز، هيچ مشكلى در ديدن خدايتان نخواهيد داشت، همان گونه كه در ديدن اين دو نداريد».

آن گاه فرمود: «در آن روز، منادىاى ندا مىدهد: هر گروهى به نزد آنچه مىپرستيده، برود. پس صليبيان با صليب خود، بتپرستان با بتهاى خود و پرستندگان هر خدايى با خداى خود مىروند تا تنها خداپرستان نيکوکار و بدکار و باقىماندگانى از اهل كتاب مىمانند.

پس دوزخ را مىآورند كه چونان سراب مىنمايد. به يهوديان گفته مىشود: چه چيزى را مىپرستيديد؟ مىگويند: ما عُزَير فرزند خدا را مىپرستيديم. گفته مىشود: دروغ مىگوييد. خداوند، نه همراهى دارد و نه فرزندى. حال چه مىخواهيد؟ گفتند: مىخواهيم كه آبى به ما بنوشانى. گفته مىشود: بنوشيد. سپس در دوزخ، سقوط مىكنند.

سپس به مسيحيان گفته مىشود: شما چه مىپرستيديد؟ مىگويند: ما مسيح فرزند خدا را مىپرستيدیم. گفته مىشود: دروغ مىگوييد. خداوند، نه همراهى دارد و نه فرزندى. حال چه مىخواهيد؟ مىگويند: مىخواهيم كه به ما آبى بنوشانى. گفته مىشود: بنوشيد. پس [در دوزخ] سقوط مىكنند.

تا آن گاه كه تنها پرستندگان نيکوکار و بدکار خداوند، باقى مىمانند. به آنها گفته مىشود: چه چيز، شما را نگاه داشته است، در حالى كه همۀ مردم رفتهاند؟ مىگويند: ما [در دنيا] از آن مردم جدا شديم و امروز از هر زمان ديگرى به خداوند نيازمنديم. ما شنيديم ندا دهندهاى ندا مىدهد: هر گروهى به آنچه مىپرستيده، ملحق شود و ما منتظر خدايمان هستيم. خداى جبّار، در صورتى كه متفاوت از صورتى است كه اوّل بار ديده بودند، نزد آنان مىآيد و مىگويد: من، پروردگار شما هستم. آنان مىگويند: تو پروردگار مايى؟! پس جز پيامبران، با او سخن نمىگويند و او مىگويد: آيا ميان شما و پروردگارتان، نشانهاى مىشناسيد؟ آنان مىگويند: ساق پا. خداوند، ساق پايش را نمايان مىكند و همۀ مؤمنان، در برابرش سجده مىكنند و تنها كسانى مىمانند كه براى ريا و خودنمايى، خدا را سجده مىكردند. آنها مىروند تا سجده كنند كه پشتشان صاف و راست مىماند [و نمىتوانند خم شوند و سجده كنند]».

  1. مسند ابن حنبل عن أبي هريرة: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: يَنزِلُ رَبُّنا تبارَكَ اسمُهُ كُلَّ لَيلَةٍ - حينَ يَبقیٰ ثُلُثُ اللَّيلِ الآخِرُ - إِلیٰ سَماءِ الدُّنيا، فَيَقولُ: مَن يَدعوني فَأَستَجيبَ لَهُ؟ مَن يَسأَلُني فأُعطِيَهُ؟ مَن يَستَغفِرُني فَأَغفِرَ لَهُ؟ حَتّیٰ يَطلُعَ الفَجرُ.

فَلِذٰلِكَ كانوا يُفَضِّلونَ صَلاةَ آخِرِ اللَّيلِ عَلیٰ صَلاةِ أوَّلِهِ.[۱۲۳۰]

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «پروردگارمان - که نامش مبارک باد - هر شب، در پارۀ سوم آن، به آسمان دنيا پايين مىآيد و مىفرمايد: "چه كسى مرا مىخواند تا اجابتش كنم؟ چه كسى از من مىخواهد، تا عطايش كنم؟ چه كسى از من آمرزش مىخواهد تا او را بيامرزم؟" تا آن كه سپيده بدمد.

از اين رو، [شبزندهداران] نماز آخر شب را بر نماز اوّل آن، ترجيح مىدهند».

  1. صحيح البخاري عن أبي هريرة: قالَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله: تَحاجَّتِ الجَنَّةُ وَ النّارُ، فَقالَتِ النّارُ: أُوثِرتُ بِالمُتَكَبِّرينَ وَ المُتَجَبِّرينَ. وَ قالَتِ الجَنَّةُ: ما لي لا يَدخُلُني إِلّا ضُعَفاءُ النّاسِ وَ سَقَطُهُم؟! قالَ اللهُ تَبارَكَ وَ تَعالیٰ لِلجَنَّةِ: أنتِ رَحمَتي، أرحَمُ بِكِ مَن أشاءُ مِن عِبادي. وَ قالَ لِلنّارِ: إِنَّما أنتِ عَذابي، أُعَذِّبُ بِكِ مَن أشاءُ مِن عِبادي.

و لِكُلِّ واحِدَةٍ مِنهُما مِلؤُها؛ فَأَمَّا النّارُ فَلا تَمتَلِئُ حَتّیٰ يَضَعَ رِجلَهُ فَتَقولُ: قَطٍ قَطٍ قَطٍ، فَهُنالِكَ تَمتَلِئُ وَ يُزویٰ[۱۲۳۱] بَعضُها إِلیٰ بَعضٍ.[۱۲۳۲]

  1. صحيح البخارى - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بهشت و دوزخ با يكديگر به گفتگو پرداختند. دوزخ گفت: من به متكبّران و زورگويان، اختصاص داده شدهام. بهشت گفت: مرا چه شده است كه جز مردمان بينوا و فرودست، واردم نمىشود؟! خداوند - تبارک و تعالى - به بهشت فرمود: "تو رحمت من هستى. با تو بر هر كس از بندگانم كه بخواهم، رحم مىآورم" و به دوزخ فرمود: "تو عذاب من هستى. با تو هر يک از بندگانم را كه بخواهم، عذاب مىكنم".

هر دوى آنها پُر مىشوند؛ امّا دوزخ پُر نمىشود تا آن كه خدا پايش را مىگذارد و مىگويد: "بس كن. بس كن. بس كن!". در اين هنگام، پُر می‌شود و دو سرش به هم می‌آید (دهانه‌اش بسته می‌شود)».

  1. الموضوعات عن أبي هريرة: قيلَ: يا رَسولَ اللهِ، مِمَّ رَبُّنا؟ فَقالَ: مِن ماءٍ مُرور، لا مِن أرضٍ وَ لا مِن سَماءٍ، خَلَقَ خَيلاً فَأَجراها فَعَرِقَت، فَخَلَقَ نَفسَهُ مِن ذٰلِكَ العَرَقِ[۱۲۳۳].[۱۲۳۴]

 

  1. الموضوعات - به نقل از ابو هُرَيره -: گفته شد: اى پيامبر خدا! پروردگار ما از چيست؟ فرمود: «از آبى تلخ. نه از زمين است و نه از آسمان. خداوند، اسبى آفريد و آن را دواند تا عَرَق كرد. آن گاه خود را از آن عَرَق آفريد».

 

  1. الكافي عن إبراهيم بن محمّد الخَزّاز و محمّد بن الحسين: دَخَلنا عَلیٰ أبِي الحَسَنِ الرِّضا عليه‌السلام فَحَكَينا لَهُ أنَّ مُحَمَّداً صلّی اللّه عليه وآله رَأیٰ رَبَّهُ في صورَةِ الشّابِّ المُوَفَّقِ في سِنِّ أبناءِ ثَلاثينَ سَنَةً، وَ قُلنا: إِنَّ هِشامَ بنَ سالِمٍ وَ صاحِبَ الطّاقِ وَ الميثَمِيَّ يَقولونَ: إِنَّهُ أجوَفُ إِلَى السُّرَّةِ، وَ البَقِيَّةُ صَمَدٌ!

فَخَرَّ ساجِداً لِلهِ، ثُمَّ قالَ: سُبحانَكَ! ما عَرَفوكَ وَ لا وَحَّدوكَ، فَمِن أجلِ ذٰلِكَ وَصَفوكَ. سُبحانَكَ! لَو عَرَفوكَ لَوَصَفوكَ بِما وَصَفتَ بِهِ نَفسَكَ. سُبحانَكَ! كَيفَ طاوَعَتهُم أنفُسُهُم أن يُشَبِّهوكَ بِغَيرِكَ؟! اللّٰهُمَّ لا أَصِفُكَ إِلّا بِما وَصَفتَ بِهِ نَفسَكَ، وَ لا أُشَبِّهُكَ بِخَلقِكَ، أنتَ أهلٌ لِكُلِّ خَيرٍ، فَلا تَجعَلني مِنَ القَومِ الظّالِمينَ.

ثُمَّ التَفَتَ إِلَينا فَقالَ: ما تَوَهَّمتُم مِن شَيءٍ فَتَوَهَّمُوا اللهَ غَيرَهُ.

ثُمَّ قالَ: نَحنُ آلُ مُحَمَّدٍ النَّمَطُ الأَوسَطُ الَّذي لا يُدرِكُنَا الغالي وَ لا يَسبِقُنَا التّالي. يا مُحَمَّدُ[بنُ الحُسَینِ]، إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله حينَ نَظَرَ إِلیٰ عَظَمَةِ رَبِّهِ كانَ في هَيئَةِ الشّابِّ المُوَفَّقِ وَ سِنِّ أبناءِ ثَلاثينَ سَنَةً. يا مُحَمَّدُ، عَظُمَ رَبّي عزّ وجلّ أن يَكونَ في صِفَةِ المَخلوقينَ.

قالَ: قُلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، مَن كانَت رِجلاهُ في خُضرَةٍ؟

قالَ: ذاكَ مُحَمَّدٌ صلّی اللّه عليه وآله، كانَ إِذا نَظَرَ إِلیٰ رَبِّهِ بِقَلبِهِ جَعَلَهُ في نورٍ مِثلِ نورِ الحُجُبِ حَتّیٰ يَستَبينَ لَهُ ما فِي الحُجُبِ، إِنَّ نورَ اللهِ مِنهُ أخضَرُ وَ مِنهُ أحمَرُ وَ مِنهُ أبيَضُ وَ مِنهُ غَيرُ ذٰلِكَ.

يا مُحَمَّدُ، ما شَهِدَ لَهُ الكِتابُ وَ السُّنَّةُ فَنَحنُ القائِلونَ بِه.[۱۲۳۵]

  1. الكافى - به نقل از ابراهيم بن محمّد خزّاز و محمّد بن حسين -: خدمت ابو الحسن [امام] رضا علیه‌السلام رسيديم و براى ايشان [روايتى را] بازگو كرديم [كه مىگويد]: محمّد صلی الله علیه و آله پروردگارش را به صورت جوان رشيد سىسالهاى ديد. نيز گفتيم: هشام بن سالم و صاحب طاق (مؤمن طاق) و ميثمى مىگويند كه خدا تا ناف، ميانتهى و بقيّهاش توپُر است.

امام علیه‌السلام براى خدا به سجده افتاد. سپس گفت: «پاكى تو! تو را نشناختند و يگانهات ندانستند. از اين رو، تو را [چنين] وصف كردند. پاكى تو! اگر تو را شناخته بودند، بىگمان، همان گونه وصفت مىكردند كه تو خود، خويشتن را وصف كردهاى. پاكى تو! چگونه حاضر شدند تو را به غير تو مانند كنند؟! بار خدايا! من، تو را وصف نمیكنم، مگر به آنچه تو خود در وصف خويش گفتهاى و تو را به آفريدگانت، مانند نمیكنم. تو اهل همۀ خوبىها هستى. پس مرا از مردمان ستمكار، قرار مده».

سپس رو به ما كرد و فرمود: «هر آنچه در وهم خويش آورديد، خدا را جز آن بدانيد».

آن گاه افزود: «ما، خاندان محمّد، راه ميانهايم. جلو رونده (اهل غُلو و افراط) به سوى ما بر نمیگردد و واپس مانده (اهل كوتاهى و تفريط)، خود را به ما نمی‌رساند![۱۲۳۶] اى محمّد[بن حسین]! پيامبر خدا صلی الله علیه و آله آن گاه كه عظمت پروردگارش را ديد، جوانى رشيد و سىساله بود. اى محمّد[بن حسین]! پروردگار من، بزرگتر و والاتر از آن است كه ويژگى آفريدگان را داشته باشد».

گفتم: فدايت گردم! چه كسى دو پايش در سبزه (/ حنا) بوده است؟

فرمود: «محمّد [پيامبر خدا] صلی الله علیه و آله. آن گاه كه با دل خويش به پروردگارش نگريست، خدا او را در نورى مانند نور پردهها[ى نورانى] قرار داد تا آنچه در پردههاست، برايش آشكار شود. نور خدا، برخى از آن، سبز است، برخى سرخ، برخى سفيد و برخى رنگهاى ديگر. اى محمّد[بن حسین}! آنچه قرآن و سنّت گفتهاند، ما نيز همان را مىگوييم [و بِدان معتقديم]»[۱۲۳۷].

۸ / ۷: وَضعُ الحَديثِ في فَضائِلِ القُرآنِ

۸ / ۷: حديثسازى در فضيلت قرآن

  1. النكت على كتاب ابن الصلاح عن مؤمِّل بن إسماعيل: حَدَّثَني شَيخٌ بِحَديثِ أُبَيِّ بنِ كَعبٍ الطَّويلِ في فَضائِلِ القُرآنِ، فَقُلتُ لَهُ: مَن حَدَّثَكَ؟ فَقالَ: حَدَّثَني رَجُلٌ بِالمَدائِنِ، وَ هُوَ حَيٌّ.

فَصِرتُ إِلَيهِ، فَقُلتُ لَهُ: مَن حَدَّثَكَ؟ قالَ: حَدَّثَني شَيخٌ بِواسِطٍ، وَ هُوَ حَيٌّ.

فَصِرتُ إِلَيهِ، فَقُلتُ لَهُ: مَن حَدَّثَكَ؟ قالَ: حَدَّثَني شَيخٌ بِالبَصرَةِ، وَ هُوَ حَيٌّ.

فَصِرتُ إِلَيهِ، فَقالَ: حَدَّثَني شَيخٌ بِعَبّادانَ.

فَصِرتُ إِلَيهِ، فَأَخَذَ بِيَدي فَأَدخَلَني بَيتاً، فَإِذا فيهِ قَومٌ مِنَ المُتَصَوِّفَةِ وَ مَعَهُم شَيخٌ، فَقالَ: هٰذَا الشَّيخُ حَدَّثَني. فَقُلتُ: يا شَيخُ، مَن حَدَّثَكَ؟ قالَ: لَم يُحَدِّثني أحَدٌ، وَ لٰكِنّا رَأَينَا النّاسَ قَد رَغِبوا عَنِ القُرآنِ، فَوَضَعنا لَهُم هٰذَا الحَديثَ لِيَصرِفوا قُلوبَهُم إِلَى القُرآنِ![۱۲۳۸]

  1. النكت على كتاب ابن صلاح - به نقل از مؤمّل بن اسماعيل -: استادى، حديث طولانى اُبىّ بن كعب در بارۀ قرآن را برايم نقل كرد. به او گفتم: چه كسى براى تو گفت؟ گفت: مردى در مدائن برايم گفت و او زنده است.

نزد او رفتم و به او گفتم: چه كسى به تو گفت؟ گفت: استادى در واسط برايم گفت و او زنده است.

نزد او رفتم و به او گفتم: چه كسى به تو گفت؟ گفت: استادى در بصره برايم گفت و او زنده است.

نزد او رفتم. گفت: استادى در آبادان [برايم گفت].

نزد او رفتم. دستم را گرفت و مرا به درون خانهاى بُرد. گروهى از متصوّفه در آنجا بودند و بزرگى با آنان بود. گفت: اين شيخ، برايم گفته است. گفتم: اى شيخ! چه كسى به تو گفت؟ گفت: كسى براى من نگفته است؛ امّا ديديم مردم از قرآن، روىگردان شدهاند. اين حديث را برايشان ساختيم تا دلهايشان را به سوى قرآن بچرخاند.

  1. الموضوعات عن محمود بن غَيلان: سَمِعتُ المُؤَمَّلَ ذُكِرَ عِندَهُ الحَديثُ الَّذي يُرویٰ عَن أُبَيٍّ عَنِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله في فَضلِ القُرآنِ، فَقالَ: حَدَّثَني رَجُلٌ ثِقَةٌ سَمّاهُ، قال: حَدَّثَني رَجُلٌ ثِقَةٌ سَمّاه،[۱۲۳۹] قالَ: أتَيتُ المَدائِنَ فَلَقيتُ الرَّجُلَ الَّذي يَروي هٰذَا الحَديثَ، فَقُلتُ لَهُ: حَدِّثني فَإِنّي أُريدُ أن آتِيَ البَصرَةَ، فَقالَ: هٰذَا الرَّجُلُ الَّذي سَمِعتُ مِنهُ بِواسِطَ.

فَأَتَيتُ واسِطَ فَلَقيتُ الشَّيخَ، فَقُلتُ: إِنّي كُنتُ بِالمَدائِنِ فَدَلَّني عَلَيكَ الشَّيخُ، إِنّي أُريدُ أن آتِيَ البَصرَةَ، فَقالَ: إِنَّ هٰذَا الشَّيخَ الَّذي سَمِعتُهُ مِنهُ هُوَ بِالكَلّا[ءِ]،[۱۲۴۰]

فَأَتَيتُ البَصرَةَ فَلَقيتُ الشَّيخَ بِالكَلّا[ءِ]، فَقُلتُ لَهُ: حَدِّثني فَإِنّي أُريدُ عَبّادانَ، فَقالَ: إِنَّ الشَّيخَ الَّذي سَمِعناهُ مِنهُ بِعَبّادانَ.

فَأَتَيتُ عَبّادانَ فَلَقيتُ الشَّيخَ، فَقُلتُ: اِتَّقِ اللهَ، ما حالُ هٰذَا الحَديثِ الَّذي أتَيتُ المَدائِنَ - و قَصَصتُ عَلَيهِ - ثُمَّ واسِطاً، ثُمَّ البَصرَةَ، فَدُلِلتُ عَلَيكَ، فَأَخبَرَني بِقِصَّةِ هٰذَا الحَديثِ! فَقالَ: إِنَّا اجتَمَعنا فَرَأَينَا النّاسَ قَد رَغِبوا عَنِ القُرآنِ وَ زَهِدوا فيهِ وَ أَخَذوا في هٰذِهِ الأَحاديثِ، فَقَعَدنا فَوَضَعنا لَهُم هٰذِهِ الفَضائِلَ حَتّیٰ يَرغَبوا فيهِ.[۱۲۴۱]

  1. الموضوعات - به نقل از محمود بن غيلان -: شنيدم نزد مؤمَّل از حديثى كه اُبَى از پيامبر صلی الله علیه و آله در بارۀ فضيلت قرآن نقل كرده، سخن به ميان آمد. گفت: آن را مردى قابل اعتماد، برايم نقل كرده است و او را نام برد. مؤمّل گفت: به مدائن رفتم و مردى كه اين حديث را نقل مىكرد، ديدم. به او گفتم: برايم حديث را بگو. مىخواهم به بصره بروم. گفت: اين مردى كه از او شنيدهام، در واسط است.

به واسط رفتم و آن مرد را ديدم. گفتم: من در مدائن بودم و مرا به سوى تو راهنمايى كردند. من مىخواهم به بصره بروم. گفت: اين كسى كه حديث را از او شنيدهام، در كلّاست.

به بصره رفتم و در كلّا، شيخ را ديدم. به او گفتم: برايم حديث را بگو كه مىخواهم به آبادان بروم. گفت: استادى كه حديث را از او شنيدهايم، در آبادان است.

به آبادان رفتم و آن استاد را ديدم. گفتم: از خدا، پروا كن. اين، چه حديثى است كه در مدائن و واسط و بصره، در پىِ آن بودم و مرا به تو ره نمودند؟ ماجراى اين حديث را به من بگو! گفت: ما گِرد هم آمديم و ديديم مردم از قرآن، روى گردانده و به آن، بىرغبت شدهاند و به اين احاديث روى آوردهاند. ما نشستيم و اين فضيلتها را برايشان ساختيم تا به قرآن، روى بياورند.

  1. تفسير القرطبي:... وَ مِنهُم جَماعَةٌ وَضَعُوا الحَديثَ حِسبَةً كَما زَعَموا، يَدعونُ النّاسَ إِلیٰ فَضائِلِ الأَعمالِ، كَما رُوِيَ عَن أبي عِصمَةَ نوحِ بنِ أبي مَريَمَ المَروَزِيِّ، وَ مُحَمَّدِ بنِ عُكاشَةَ الكِرمانِيِّ، وَ أَحمَدَ بنِ عَبدِ اللهِ الجُوَيبارِيِّ، وَ غَيرِهِم.

قيلَ لِأَبي عِصمَةَ: مِن أينَ لَكَ عَن عِكرِمَةَ عَنِ ابنِ عَبّاسٍ في فَضلِ سُوَرِ القُرآنِ سورَةً سورَةً؟ فَقالَ: إِنّي رَأَيتُ النّاسَ قَد أعرَضوا عَنِ القُرآنِ وَ اشتَغَلوا بِفِقهِ أبي حُنَيفَةَ وَ مَغازي مُحَمَّدِ بنِ إِسحاقَ؛ فَوَضَعتُ هٰذَا الحَديثَ حِسبَةً.[۱۲۴۲]

  1. تفسير القرُطُبى: گروهى از آنان، حديث را به گمان خود براى تقرّب خدا ساختند و مردم را به فضيلت كارها، فرا مىخوانند، آن گونه كه از ابو عصمه نوح بن ابى مريم مروزى، محمّد بن عَكاشۀ كرمانى، احمد بن عبد اللّٰهجويبارى و ديگران نقل شده است.

به ابو عصمه گفته شد: چگونه اين حديث را از عِكرِمه از ابن عبّاس، در بارۀ فضلیت يک يک سورههاى قرآن، نقل مىكنى؟ گفت: من ديدم مردم از قرآن، روى گردانده و به فقه ابو حنيفه و تاريخ جنگهاى محمّد بن اسحاق، روى آوردهاند. از اين رو، اين حديث را براى تقرّب به خدا ساختم.

۸ / ۸: وَضعُ الحَديثِ في فَضائِلِ أهلِ البَيتِ عليهم‌السلام

۸ / ۸: حديثسازى در فضيلت اهل بيت علیهم‌السلام

  1. رجال الكشّي عن يحيی بن عبد الحميد الحِمّاني - في كِتابِهِ في إِثباتِ إِمامَةِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام -: قُلتُ لِشَريكٍ: إِنَّ أقواماً يَزعُمونَ أنَّ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام ضَعيفٌ فِي الحَديثِ!

فَقالَ: أُخبِرُكَ القِصَّةَ: كانَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ رَجُلاً صالِحاً مُسلِماً وَرِعاً، فَاكتَنَفَهُ قَومٌ جُهّالٌ يَدخُلونَ عَلَيهِ وَ يَخرُجونَ مِن عِندِهِ، وَ يَقولونَ: حَدَّثَنا جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ، وَ يُحَدِّثونَ بِأَحاديثَ كُلُّها مُنكَراتٌ كَذِبٌ مَوضوعَةٌ عَلیٰ جَعفَرٍ، يَستَأكِلونَ النّاسَ بِذٰلِكَ، وَ يَأخُذونَ مِنهُمُ الدَّراهِمَ، فَكانوا يَأتونَ مِن ذٰلِكَ بِكُلِّ مُنكَرٍ، فَسَمِعَتِ العَوامُّ بِذٰلِكَ مِنهُم، فَمِنهُم مَن هَلَكَ وَ مِنهُم مَن أنكَرَ.

وَ هٰؤُلاءِ مِثلُ المُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ، وَ بُنانٍ، وَ عَمرٍو النَّبطِيِّ، وَ غَيرِهِم، ذَكَروا أنَّ جَعفَراً حَدَّثَهُم أنَّ مَعرِفَةَ الإِمامِ تَكفي مِنَ الصَّومِ وَ الصَّلاةِ، وَ حَدَّثَهُم عَن أبيهِ، عَن جَدِّهِ، وَ أَنَّهُ حَدَّثَهُم عه[۱۲۴۳] قَبلَ القِيامَةِ، وَ أَنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام فِي السَّحابِ يَطيرُ مَعَ الرّيحِ، وَ أَنَّهُ كانَ يَتَكَلَّمُ بَعدَ المَوتِ، وَ أَنَّهُ كانَ يَتَحَرَّكُ عَلَى المُغتَسَلِ، وَ أَنَّ إِلٰهَ السَّماءِ وَ إِلٰهَ الأَرضِ الإِمامُ، فَجَعَلوا لِلهِ[۱۲۴۴] شَريكاً! جُهّالٌ ضُلاّلٌ.

وَ اللهِ، ما قالَ جَعفَرٌ شَيئاً مِن هٰذا قَطُّ! كانَ جَعفَرٌ أتقیٰ لِلهِ وَ أَورَعَ مِن ذٰلِكَ. فَسَمِعَ النّاسُ ذٰلِكَ فَضَعَّفوهُ، وَ لَو رَأَيتَ جَعفَراً لَعَلِمتَ أنَّهُ واحِدُ النّاسِ.[۱۲۴۵]

  1. رجال الكشّى - به نقل از يحيى بن عبد الحميد حِمّانى، در كتابش در بارۀ اثبات امامت امير مؤمنان علیه‌السلام -: به شَريک[۱۲۴۶] گفتم: برخى گروه‌ها، گمان مىكنند كه جعفر بن محمّد [صادق] علیه‌السلام، در حديث، ضعيف است.

او گفت: ماجرا را برايت مىگويم: [امام شما] جعفر بن محمّد، مردى شايسته، مسلمان و پارسا بود. افرادی نابخرد، گِرد او جمع می‌شدند. اینان بر او وارد مىشدند و چون از نزدش بيرون مىآمدند، مىگفتند: جعفر بن محمّد، برايمان حديث گفت و سپس سخنانى مىگفتند كه سراسر، منكر و دروغ و بربسته به جعفر [صادق] بود. آنان، با اين كار، نان مىخوردند و از مردم پول مىگرفتند و از اين راه، هر كار زشتى را مىكردند. مردم هم اينها را از آنان شنيدند. برخى، [آنها را باور كردند و] هلاک شدند و برخى، انكار كردند.

از اين دستهاند: مفضّل بن عمَر، بُنان، عمرو نَبطى و غير اينان. اينها گفتند كه [امام] جعفر [صادق] به آنها گفته: «معرفت امام، از نماز و روزه، كفايت مىكند» و براى آنان، از پدرش، از جدّش و او از رجعت پيش از قيامت، سخن گفته است و اين كه على علیه‌السلام همراهِ باد در ابرها پرواز مىكند و او پس از مرگ، سخن مىگويد و او در جايگاه غسلش، حركت مىكند و اين كه امام، خداى آسمان و خداى زمين است. اينان براى خداوند، شريک قرار دادند و نابخرد و گمراهاند.

به خدا سوگند، جعفر [صادق] هيچ يک از اينها را نگفت. او پرهیزگارتر و پارساتر از اين بود كه چنين بگويد. مردم، اين گفتهها را شنيدند و او را ضعيف دانستند و اگر جعفر [صادق] را مىديدى، مىدانستى كه او ميان مردم، يگانه [و بىنظير] است.

  1. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام عن عبد السلام بن صالح الهَرَوي: قُلتُ لَهُ [لِلرِّضا عليه‌السلام]: يَابنَ رَسولِ اللهِ، ما شَيءٌ يَحكيهِ عَنكُمُ النّاسُ؟

قالَ: وَ ما هُوَ؟

قُلتُ: يَقولونَ: إِنَّكُم تَدَّعونَ أنَّ النّاسَ لَكُم عَبيدٌ!

فَقالَ: اللّٰهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الأَرضِ، عالِمَ الغَيبِ وَ الشَّهادَةِ، أنتَ شاهِدٌ بِأَنّي لَم أقُل ذٰلِكَ قَطُّ، وَ لا سَمِعتُ أحَداً مِن آبائي عليه‌السلام قالَهُ قَطُّ، وَ أَنتَ العالِمُ بِما لَنا مِنَ المَظالِمِ عِندَ هٰذِهِ الاُمَّةِ، وَ أَنَّ هٰذِهِ مِنها.

ثُمَّ أقبَلَ عَلَيَّ فَقالَ: يا عَبدَ السَّلامِ، إِذا كانَ النّاسُ كُلُّهُم عَبيدَنا عَلیٰ ما حَكَوهُ عَنّا، فَمِمَّن نَبيعُهُم؟

فَقُلتُ: يَا بنَ رَسولِ اللهِ، صَدَقتَ.

ثُمَّ قالَ: يا عَبدَ السَّلامِ، أ مُنكِرٌ أنتَ لِما أوجَبَ اللهُ تَعالیٰ لَنا مِنَ الوَلايَةِ كَما يُنكِرُهُ غَيرُكَ؟

قُلتُ: مَعاذَ اللهِ! بَل أنَا مُقِرٌّ بِوَلايَتِكُم.[۱۲۴۷]

  1. عيون أخبار الرضا علیه‌السلام - به نقل از عبد السلام بن صالح هروى -: به امام رضا علیه‌السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! اين، چه مطالبى است كه مردم از قول شما نقل مىكنند؟

فرمود: «چه مىگويند؟».

گفتم: مىگويند شما ادّعا مىكنيد كه مردم، بندگان شما هستند.

فرمود: «اى خداى آفرينندۀ آسمانها و زمين و اى داناى نهان و آشكار! تو گواهى كه من، هرگز چنين سخنى نگفتهام و هيچ گاه از هيچ يک از پدرانم نيز نشنيدهام كه چنين حرفهايى بزنند و [خدايا!] تو مىدانى كه اين امّت، چه ستمها به ما كردهاند و اين [نسبت دروغ] نيز يكى از آنهاست».

امام علیه‌السلام سپس رو به من كرد و فرمود: «اى عبد السلام! اگر همۀ مردم، آن گونه كه از قول ما نقل مىكنند، بندۀ ما هستند، پس آنان را به چه كسى بفروشيم؟!».

گفتم: اى پسر پيامبر خدا! راست مىگويى.

سپس فرمود: «اى عبد السلام! آيا تو هم مانند ديگران، منكرى كه خداوند متعال، ولايت ما را واجب ساخته است؟».

گفتم: پناه به خدا! من به ولايت شما، اقرار دارم.

۸ / ۹: أصنافُ الأَحاديثِ المَوضوعَةِ في فَضائِلِ أهلِ البَيتِ عليهم‌السلام

۸ / ۹: گونههاى احاديث ساختگى در فضيلت اهل بيت علیهم‌السلام

  1. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام عن إبراهيم بن أبي محمود: قُلتُ لِلرِّضا عليه‌السلام: يَا بنَ رَسولِ اللهِ، إِنَّ عِندَنا أخباراً في فَضائِلِ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام و فَضلِكُم أهلَ البَيتِ، وَ هِيَ مِن رِوايَةِ مُخالِفيكُم وَ لا نَعرِفُ مِثلَها عِندَكُم، أ فَنَدينُ بِها؟

فَقالَ: يَا بنَ أبي مَحمودٍ، لَقَد أخبَرَني أبي عَن أبيهِ عَن جَدِّهِ عليهم‌السلام، أنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قالَ: «مَن أصغیٰ إِلیٰ ناطِقٍ فَقَد عَبَدَهُ، فَإِن كانَ النّاطِقُ عَنِ اللهِ عزّ وجلّ فَقَد عَبَدَ اللهَ، وَ إِن كانَ النّاطِقُ عَن إِبليسَ فَقَد عَبَدَ إِبليسَ».

ثُمَّ قالَ الرِّضا عليه‌السلام: يَا بنَ أبي مَحمودٍ، إِنَّ مُخالِفينا وَضَعوا أخباراً في فَضائِلِنا وَ جَعَلوها عَلیٰ ثَلاثَةِ أقسامٍ: أحَدُهَا الغُلُوُّ، وَ ثانيهَا التَّقصيرُ في أمرِنا، وَ ثالِثُهَا التَّصريحُ بِمَثالِبِ أعدائِنا. فَإِذا سَمِعَ النّاسُ الغُلُوَّ فينا كَفَّروا شيعَتَنا وَ نَسَبوهُم إِلَى القَولِ بِرُبوبِيَّتِنا، وَ إِذا سَمِعُوا التَّقصيرَ اعتَقَدوهُ فينا، وَ إِذا سَمِعوا مَثالِبَ أعدائِنا بِأَسمائِهِم ثَلَبونا بِأَسمائِنا، وَ قَد قالَ اللهُ عزّ وجلّ: (و لا تَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللهِ فَيَسُبُّوا اللهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلمٍ).[۱۲۴۸]

يَابنَ أبي مَحمودٍ، إِذا أخَذَ النّاسُ يَميناً وَ شِمالاً فَالزَم طَريقَتَنا؛ فَإِنَّ مَن لَزِمَنا لَزِمناهُ، وَ مَن فارَقَنا فارَقناهُ. إِنَّ أدنیٰ ما يَخرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الإِيمانِ أن يَقولَ لِلحَصاةِ هٰذِهِ نَواةٌ، ثُمَّ يَدينَ بِذٰلِكَ وَ يَبرَأَ مِمَّن خالَفَهُ.

يَابنَ أبي مَحمودٍ، اِحفَظ ما حَدَّثتُكَ بِهِ، فَقَد جَمَعتُ لَكَ خَيرَ الدُّنيا وَ الآخِرَةِ.[۱۲۴۹]

  1. عيون أخبار الرضا علیه‌السلام - به نقل از ابراهيم بن ابى محمود -: به [امام] رضا علیه‌السلام گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! ما در بارۀ فضائل امير مؤمنان علیه‌السلام و فضائل شما اهل بيت، اخبارى در دست داريم كه راويانِ آنها، مخالفان شما هستند و چنان اخبارى را از شما سراغ نداريم. آيا آنها را بپذيريم؟

فرمود: «اى پسر ابو محمود! پدرم از پدرش از جدّش به من خبر داد كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: "هر كس به گويندهاى گوش دهد، او را عبادت كرده است. بنا بر اين، اگر گوينده، از خداوند عز و جل بگويد، [شنونده] در واقع، خدا را عبادت كرده و اگر از ابليس بگويد، ابليس را عبادت كرده است"».

[امام] رضا علیه‌السلام سپس فرمود: «اى پسر ابو محمود! مخالفان ما، در بارۀ فضائل ما، اخبارى را جعل كردهاند كه بر سه دستهاند: يک دسته از آنها، غلوآميز است. دستۀ دوم، كوتاهى در حقّ ماست و دستۀ سوم، تصريح به معايب دشمنان ما. هر گاه مردم اخبار غلوآميز را در بارۀ ما بشنوند، شيعيان ما را تكفير مىكنند و آنان را معتقد به ربوبيّت ما مىخوانند. هر گاه اخبار تقصيرآميز در حقّ ما را بشنوند، به آنها معتقد مىشوند. هر گاه اخبارى را بشنوند كه در آنها به نامِ دشمنان ما، بد گفته شده است، از ما صراحتاً بد مىگويند، حال آن كه خداوند عز و جل فرموده است: (آنان را كه [مشركان] به جاى خدا مىخوانند، دشنام مدهيد كه آنان نيز خداوند را به ستم و از روى نادانى، دشنام خواهند داد).

اى پسر ابو محمود! وقتى مردم به راست و چپ مىروند، تو از راه ما جدا مشو؛ زيرا هر كس با ما همراه باشد، ما با او همراه هستيم و هر كه از ما جدا شود، ما نيز از او جدا مىشويم. كمترين چيزى كه انسان را از ايمان بيرون مىبرد، اين است كه به ريگى بگويد: "اين، يک هسته است" و سپس به آن، معتقد شود و از كسى كه با او مخالفت ورزيده، تبرّى جويد.

اى پسر ابو محمود! آنچه را برايت گفتم، حفظ كن؛ زيرا خير دنيا و آخرت را در آن، براى تو گردآورى كردم».

۸ / ۱۰: وَضعُ الحَديثِ في ذَمِّ أهلِ البَيتِ عليهم‌السلام

۸ / ۱۰: حديثسازى در نكوهش اهل بيت علیهم‌السلام

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد عن أبي جعفر الإسكافي: إِنَّ مُعاوِيَةَ وَضَعَ قَوماً مِنَ الصَّحابَةِ وَ قَوماً مِنَ التّابِعينَ عَلیٰ رِوايَةِ أخبارٍ قَبيحَةٍ في عَلِيٍّ عليه‌السلام، تَقتَضِي الطَّعنَ فيهِ وَ البَراءَةَ مِنهُ، وَ جَعَلَ لَهُم عَلیٰ ذٰلِكَ جُعلاً[۱۲۵۰] يُرغَبُ في مِثلِهِ، فَاختَلَقوا ما أرضاهُ، مِنهُم: أبو هُرَيرَةَ، وَ عَمرُو بنُ العاصِ، وَ المُغيرَةُ بنُ شُعبَةَ، وَ مِنَ التّابِعينَ: عُروَةُ بنُ الزُّبَيرِ.

رَوَى الزُّهرِيُّ أنَّ عُروَةَ بنَ الزُّبَيرِ حَدَّثَهُ، قالَ: حَدَّثَتني عائِشَةُ، قالَت: كُنتُ عِندَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله إِذ أقبَلَ العَبّاسُ وَ عَلِيٌّ، فَقالَ: «يا عائِشَةُ! إِنَّ هٰذَينِ يَموتانِ عَلیٰ غَيرِ مِلَّتي - أو قالَ: ديني -»!

و رَویٰ عَبدُ الرَّزّاقِ، عَن مَعمَرٍ، قالَ: كانَ عِندَ الزُّهرِيِّ حَديثانِ عَن عُروَةَ عَن عائِشَةَ في عَلِيٍّ عليه‌السلام، فَسَأَلتُهُ عَنهُما يَوماً، فَقالَ: ما تَصنَعُ بِهِما وَ بِحَديثِهِما! اللهُ أعلَمُ بِهِما، إِنّي لَأَتَّهِمُهُما في بَني هاشِمٍ.

قالَ: فَأَمَّا الحَديثُ الأَوَّلُ فَقَد ذَكَرناهُ، وَ أَمَّا الحَديثُ الثّاني فَهُوَ أنَّ عُروَةَ زَعَمَ أنَّ عائِشَةَ حَدَّثَتهُ قالَت: كُنتُ عِندَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، إِذ أقبَلَ العَبّاسُ وَ عَلِيٌّ، فَقالَ: «يا عائِشَةُ، إِن سَرَّكِ أن تَنظُري إِلیٰ رَجُلَينِ مِن أهلِ النّارِ فَانظُري إِلیٰ هٰذَينِ قَد طَلَعا»، فَنَظَرتُ فَإِذَا العَبّاسُ وَ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ!

و أَمّا عَمرُو بنُ العاصِ، فَرُوِيَ عَنهُ الحَديثُ الَّذي أخرَجَهُ البُخارِيُّ وَ مُسلِمٌ في صَحيحَيهِما مُسنَداً مُتَّصِلاً بِعَمرِو بنِ العاصِ، قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ: «إِنَّ آلَ أبي طالَبٍ لَيسوا لي بِأَولِياءَ، إِنَّما وَلِيِّيَ اللهُ وَ صالِحُ المُؤمِنينَ»!

وَ أَمّا أبو هُرَيرَةَ، فَرُوِيَ عَنهُ الحَديثُ الَّذي مَعناهُ أنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام خَطَبَ ابنَةَ أبي جَهلٍ في حَياةِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، فَأَسخَطَهُ، فَخَطَبَ عَلَى المِنبَرِ، وَ قالَ: «لا هَا اللهِ![۱۲۵۱] لا تَجتَمِعُ ابنَةُ وَلِيِّ اللهِ وَ ابنَةُ عَدُوِّ اللهِ أبي جَهلٍ! إِنَّ فاطِمَةَ بَضعَةٌ مِنّي، يُؤذيني ما يُؤذيها؛ فَإِن كانَ عَلِيٌّ يُريدُ ابنَةَ أبي جَهلٍ فَليُفارِقِ ابنَتي، وَ ليَفعَل ما يُريدُ»! أو كَلاماً هٰذا مَعناهُ.[۱۲۵۲]

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - به نقل از ابو جعفر اِسكافى -: معاويه، گروهى از صحابيان و گروهى از تابعيان را به نقل اخبار ناشايست در بارۀ على علیه‌السلام گمارد تا موجب طعن على علیه‌السلام و بيزارى جستن از وى گردد و براى آنان در اين كار، دستمزدى قرار داد كه موجب تشويق آنان به چنين كارهايى مىشد. آنان، آنچه را موجب خشنودى معاويه مىگشت، ساختند. از جملۀ آنان [از صحابيان]: ابو هُرَيره، عمرو بن عاص و مُغَيرة بن شُعبه و از تابعيان، عُروة بن زبير بودند.

زُهرى روايت كرده است كه عروة بن زبير، براى وى نقل كرد كه: عايشه به من گفت: من پيش پيامبر خدا صلی الله علیه و آله بودم كه عبّاس و على آمدند. پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اى عايشه! اين دو بر غير ملّت من - يا فرمود: بر غير دين من - خواهند مُرد...».

عبد الرزّاق، از مَعمَر نقل مىكند كه نزد زُهرى، دو حديث از عروه از عايشه در بارۀ على علیه‌السلام بود كه روزى در بارۀ آنها از او پرسيدم. گفت: با اين دو و حديثشان، چهكار دارى؟ خداوند، بهتر مىداند كه من، آن دو را در بارۀ بنى هاشم، متّهم [به حديثسازى] مىكنم.

حديث نخست را ذكر كرديم. حديث دوم را نيز عروه ادّعا مىكند كه عايشه برايش نقل كرده و او گفته است: نزد پيامبر صلی الله علیه و آله بودم كه عبّاس و على پيش آمدند. پيامبر صلی الله علیه و آله گفت: «اى عايشه! اگر خوش دارى كه به دو مرد دوزخى بنگرى، به اين دو كه از راه مىرسند، بنگر». من نگريستم. عبّاس و على بن ابى طالب را ديدم.

عمرو بن عاص نيز روايتى دارد كه بخارى و مسلم، آن را در صحیح خود، به طور مُسنَد و متّصلِ به وى (عمرو بن عاص) آوردهاند كه گفت: از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدم كه مىفرمود: «خاندان ابو طالب، اولياى من نيستند. ولىّ من، تنها خدا و مؤمنان صالحاند».

همچنين از ابو هُرَيره، روايتى نقل شده كه معنايش اين است كه على علیه‌السلام در زمان حيات پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از دختر ابو جهل، خواستگارى كرده است.

اين كار على علیه‌السلام، پيامبر صلی الله علیه و آله را خشمگين ساخت، تا آنجا كه به منبر رفت و فرمود: «نه به خدا! هرگز! دختر ولىّ خدا و دختر دشمن خدا (ابو جهل)، در يک جا (خانه) جمع نخواهند شد. فاطمه، پارۀ تن من است. آنچه او را آزار دهد، مرا نيز آزار مىدهد. اگر على، دختر ابو جهل را مىخواهد، بايد نخست از دختر من جدا شود و سپس هر چه مىخواهد، انجام دهد» و يا سخنى نزديک به اين مضمون.

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد عن أبي جعفر [الإسكافي]: قَد رُوِيَ أنَّ مُعاوِيَةَ بَذَلَ لِسَمُرَةَ بنِ جُندَبٍ مِئَةَ ألفِ دِرهَمٍ حَتّیٰ يَروِيَ أنَّ هٰذِهِ الآيَةَ نَزَلَت في عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه‌السلام: (و مِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُعجِبُكَ قَولُهُ فِى ٱلحَيَوٰةِ ٱلدُّنيَا و يُشهِدُ ٱللهَ عَلَیٰ مَا فِى قَلبِهِ و هُوَ ألَدُّ ٱلخِصَامِ * و إذَا تَوَلَّیٰ سَعَیٰ فِى ٱلأَرضِ لِيُفسِدَ فِيهَا و يُهلِكَ ٱلحَرثَ و ٱلنَّسلَ و ٱللهُ لاَ يُحِبُّ ٱلفَسَادَ)[۱۲۵۳]، وَ أَنَّ الآيَةَ الثّانِيَةَ نَزَلَت فِي ابنِ مُلجَمٍ، وَ هِيَ قَولُهُ تَعالیٰ: (و مِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَشرِى نَفسَهُ ٱبتِغَاءَ مَرضَاتِ ٱللهِ)[۱۲۵۴]، فَلَم يَقبَل، فَبَذَلَ لَهُ مِئَتَي ألفِ دِرهَمٍ فَلَم يَقبَل، فَبَذَلَ لَهُ ثَلاثَمِئَةِ ألفٍ فَلَم يَقبَل، فَبَذَلَ لَهُ أربَعَمِئَةِ ألفٍ فَقَبِلَ، وَ رَویٰ ذٰلِكَ.[۱۲۵۵]

 

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - به نقل از ابو جعفر اِسكافى -: روايت شده است كه معاويه، به سَمُرة بن جُندَب، صد هزار درهم داد تا وى روايت كند كه اين آيه، در باره على بن ابى طالب، نازل شده است: (و از ميان مردم، كسى است كه در زندگى اين دنيا، سخنش تو را به تعجّب وا مىدارد و خدا را بر آنچه در دل دارد، گواه مىگيرد، حال آن كه او سختترينِ دشمنان است و چون برگردد (/ راستى يابد)، كوششى مىكند كه در زمين، فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد و خداوند، تباهكارى را دوست نمىدارد). نيز [روايت كند كه] اين آيه، در بارۀ ابن ملجم نازل شده است: (و از ميان مردم، كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد)؛ ولى وى نپذيرفت. دویست هزار درهم داد، نپذيرفت. سیصد هزار درهم داد، نپذيرفت. چهارصد هزار درهم بخشيد، پذیرفت و آن را روايت كرد.

 

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد عن الأعمش: لَمّا قَدِمَ أبو هُرَيرَةَ العِراقَ مَعَ مُعاوِيَةَ عامَ الجَماعَةِ، جاءَ إِلیٰ مَسجِدِ الكوفَةِ، فَلَمّا رَأیٰ كَثرَةَ مَنِ استَقبَلَهُ مِنَ النّاسِ جَثا عَلیٰ رُكبَتَيهِ، ثُمَّ ضَرَبَ صَلعَتَهُ مِراراً، وَ قالَ: يا أهلَ العِراقِ، أ تَزعُمونَ أنّي أكذِبُ عَلَى اللهِ وَ عَلیٰ رَسولِهِ، وَ أُحرِقُ نَفسي بِالنّار؟! وَاللهِ لَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ: «إِنَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ حَرَماً، وَ إِنَّ حَرَمي بِالمَدينَةِ ما بَينَ عيرٍ إِلیٰ ثَورٍ، فَمَن أحدَثَ فيها حَدَثاً فَعَلَيهِ لَعنَةُ اللهِ وَ المَلائِكَةِ وَ النّاسِ أجمَعينَ»، وَ أَشهَدُ بِاللهِ أنَّ عَلِيّاً أحدَثَ فيها.

فَلَمّا بَلَغَ مُعاوِيَةَ قَولُهُ، أجازَهُ وَ أَكرَمَهُ وَ وَلاّهُ إِمارَةَ المَدينَةِ.[۱۲۵۶]

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - به نقل از اَعمَش -: ابو هُرَيره، هنگامی كه در عام الجماعه[۱۲۵۷] همراه معاويه به عراق آمد، به مسجد كوفه وارد شد و هنگامى كه فراوانىِ استقبال كنندگان را ديد، روى دو زانوى خود نشست و آن گاه، چند بار روى طاسىِ سرش زد و گفت: اى مردم عراق! آيا مىپنداريد كه من بر خداوند و بر پيامبرِ او دروغ مىبندم و خودم را در دوزخ مىسوزانم؟! به خدا سوگند، از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله شنيدم كه مىفرمود: «هر پيامبرى، حرمى دارد و حرم من در مدينه، ميان كوه عير[۱۲۵۸] و كوه ثَور[۱۲۵۹] است. هر كس در آنجا بدعتى بگذارد، بر او نفرين خدا و فرشتگان و همۀ مردم باد!» و من گواهى مىدهم كه على، در آن جا بدعت گذاشت.

هنگامى كه سخن وى به گوش معاويه رسيد، به وى جايزه داد، احترامش كرد و او را به زمامدارى مدينه منصوب كرد.

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد عن محفوظ بن المفضّل بن عمر: قُلتُ لِيَحيَى بنِ صالِحٍ الوُحاظِيِّ: قَد رَوَيتَ عَن مَشايِخَ مِن نُظَراءِ حَريزٍ[۱۲۶۰]، فَما بالُكَ لَم تَحمِل عَن حَريزٍ؟!

قالَ: إِنّي أتَيتُهُ فَناوَلَني كِتاباً، فَإِذا فيهِ: حَدَّثَني فُلانٌ عَن فُلانٍ: أنَّ النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله لَمّا حَضَرَتهُ الوَفاةُ أوصیٰ أن تُقطَعَ يَدُ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه‌السلام!! فَرَدَدتُ الكِتابَ، وَ لَم أستَحِلَّ أن أكتُبَ عَنهُ شَيئاً.[۱۲۶۱]

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - به نقل از محفوظ بن مفضّل بن عمر -: به يحيى بن صالح وُحاظى گفتم: تو از استادانى مانند حَريز، روايت نقل كردهاى. پس چرا از حَريز، روايتى نگرفتهاى؟ گفت: من نزد او رفتم. او كتابى به من داد كه در آن، نوشته بود: «فلانى از فلانى برايم حديث كرد: پيامبر صلی الله علیه و آله هنگام وفات، وصيّت كرد كه دست على بن ابى طالب علیه‌السلام قطع شود». من هم كتاب را برگرداندم و روا ندانستم كه چيزى از او بنويسم.

۸ / ۱۱: ما يَلوحُ مِنهُ الوَضعُ في بَيانِ عَدَدِ زَوَجاتِ الإمامِ الحَسَنِ عليه‌السلام

۸ / ۱۱: احاديث ساختگى در بارۀ شمارِ همسران امام حسن علیه‌السلام

  1. المناقب لابن شهرآشوب نقلاً عن أبي طالب المكّي في قوت القلوب: تَزَوَّجَ الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ مِئَتَينِ وَ خَمسينَ امرَأَةً، وَ قيلَ: ثَلاثَمِئَةٍ، وَ قَد كانَ عَلِيٌّ عليه‌السلام يَضجَرُ مِن ذٰٰلِكَ، وَ يَكرَهُ حَياءً مِن أهليهِنَّ إِذا طَلَّقَهُنَّ، وَ كانَ يَقولُ: إِنَّ حَسَناً مُطَلِّقاً، فَلا تُنكِحوهُ![۱۲۶۲]

 

  1. المناقب، ابن شهرآشوب - به نقل از ابو طالب مكّى در قوت القلوب -: حسن بن علی علیه‌السلام با دویست و پنجاه زن، ازدواج كرد و گفته شده: سيصد. على علیه‌السلام از اين كار ناراحت بود و از خانوادههاى زنانِ طلاق داده شده خجالت مىكشيد و مىفرمود: «حسن، بسيار طلاق دهنده است. به او زن ندهيد».

 

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد عن أبي الحسن المدائني: كانَ الحَسَنُ عليه‌السلام كَثيرَ التَّزويجِ: تَزَوَّجَ خَولَةَ بِنتَ مَنظورِ بنِ زَبّانٍ الفَزارِيَّةَ، وَ أُمُّها مَليكَةُ بِنتُ خارِجَةَ بنِ سِنانٍ، فَوَلَدَت لَهُ الحَسَنَ بنَ الحَسَنِ. وَ تَزَوَّجَ أُمَّ إِسحاقَ بِنتَ طَلحَةَ بنِ عُبَيدِ اللهِ، فَوَلَدَت لَهُ ابناً سَمّاهُ طَلحَةَ. وَ تَزَوَّجَ أُمَّ بِشرٍ بِنتَ أبي مَسعودٍ الأَنصارِيِّ... فَوَلَدَت لَهُ زَيدَ بنَ الحَسَنِ. وَ تَزَوَّجَ جَعدَةَ بِنتَ الأَشعَثِ بنِ قَيسٍ، وَ هِيَ الَّتي سَقَتهُ السَّمَّ. وَ تَزَوَّجَ هِندَ ابنَةَ سُهَيلِ بنِ عَمرٍو. وَ حَفصَةَ ابنَةَ عَبدِ الرَّحمٰنِ بنِ أبي بَكرٍ. وَ تَزَوَّجَ امرَأَةً مِن كَلبٍ. وَ تَزَوَّجَ امرَأَةً مِن بَناتِ عَمرِو بنِ الأَهيَمِ المِنقَرِيِّ. وَ امرَأَةً مِن ثَقيفٍ، فَوَلَدَت لَهُ عَمراً. وَ تَزَوَّجَ امرَأَةً مِن بَناتِ عَلقَمَةَ بنِ زُرارَةَ. وَ امرَأَةً مِن بَني شَيبانَ مِن آلِ هَمّامِ بنِ مُرَّةَ، فَقيلَ لَهُ: إِنَّها تَریٰ رَأيَ الخَوارِجِ، فَطَلَّقَها، وَ قالَ: إِنّي أكرَهُ أن أضُمَّ إِلیٰ نَحري جَمرَةً مِن جَمرِ جَهَنَّمَ.

وَ قالَ المَدائِنِيُّ: وَ خَطَبَ إِلیٰ رَجُلٍ فَزَوَّجَهُ، وَ قالَ لَهُ: إِنّي مُزَوِّجُكَ، وَ أَعلَمُ أنَّكَ مَلِقٌ طَلِقٌ غَلِقٌ؛ وَ لٰكِنَّكَ خَيرُ النّاسِ نَسَباً، وَ أَرفَعُهُم جَدّاً وَ أَباً.…

قالَ المَدائِنِيُّ: أُحصِيَت زَوَجاتُ الحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ فَكُنَّ سَبعينَ امرَأَةً.[۱۲۶۳]

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - به نقل از ابو الحسن مدائنى -: [امام] حسن علیه‌السلام فراوان ازدواج مىكرد. با خَوله دختر منظور بن زبّان فزارى - كه مادرش مليكه دختر خارجة بن سنان بود - ازدواج كرد و او برايش حسن بن حسن را به دنيا آورد. با اُمّ اسحاق دختر طلحة بن عبيد اللّٰهازدواج كرد و او برايش پسرى آورد كه وى را طلحه ناميد. با اُمّ بشر دختر ابو مسعود انصارى ازدواج كرد... كه برايش زيد بن حسن را به دنيا آورد. با جَعده دختر اشعث بن قيس، ازدواج كرد كه به او سم نوشاند. با هند دختر سهيل بن عمرو ازدواج كرد و نيز یا حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و همچنين با زنى از قبيلۀ كلب و با يكى از دختران عمرو بن اَهيَم منقرى، ازدواج كرد و زنى از قبيلۀ ثقيف كه عمرو را برايش به دنيا آورد. نیز با يكى از دختران علقمة بن زُراره و زنى از طايفۀ بنى شيبان از خاندان همّام بن مُرّه ازدواج كرد. به او گفته شد: اين، نظر خوارج را دارد. او را طلاق داد و فرمود: «خوش ندارم كه پارهاى از آتش دوزخ را به سينهام بچسبانم».

مدائنى مىگويد: او (حسن علیه‌السلام) از مردى، دخترش را خواستگارى كرد و او هم پذيرفت. مرد به او گفت: من دخترم را به همسرىات در مىآورم، با آن كه مىدانم تو وفادار نيستى و زود خشم گيرنده و بسيار طلاقدهندهاى؛ امّا تو ميان مردم، بهترين تبار را دارى و از نظر پدر و جد، برتر از همهاى.…

مدائنى مىگويد: همسران حسن بن على[علیه‌السلام] شماره شدند، هفتاد زن بودند.

  1. المحاسن عن عبد اللّهبن سنان عن الإمام الصادق عليه‌السلام: أتیٰ رَجُلٌ أميرَ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، فَقالَ لَهُ: جِئتُكَ مُستَشيراً، إِنَّ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ عليهما السلام وَ عَبدَ اللهِ بنَ جَعفَرٍ خَطَبوا إِلَيَّ!

فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه‌السلام: المُستَشارُ مُؤتَمَنٌ، أمَّا الحَسَنُ فَإِنَّهُ مِطلاقٌ لِلنِّساءِ، وَ لٰكِن زَوِّجهَا الحُسَينَ فَإِنَّهُ خَيرٌ لاِبنَتِكَ.[۱۲۶۴]

  1. المحاسن - به نقل از عبد اللّٰهبن سنان، از امام صادق علیه‌السلام -: مردى نزد امير مؤمنان علیه‌السلام آمد و به او گفت: براى مشورت با تو آمدهام. حسن و حسين و عبد اللّٰهبن جعفر، دخترم را خواستگارى كردهاند.

امير مؤمنان علیه‌السلام فرمود: «مشاور، امين است؛ امّا حسن، زنان را فراوان طلاق مىدهد. دخترت را به همسرى حسين در آور كه او براى دخترت بهتر است».

  1. الكافي عن عبد اللّهبن سنان عن الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام قالَ وَ هُوَ عَلَى المِنبَرِ: «لا تُزَوِّجُوا الحَسَنَ؛ فَإِنَّهُ رَجُلٌ مِطلاقٌ»، فَقامَ رَجُلٌ مِن هَمدانَ فَقالَ: بَلیٰ وَ اللهِ! لَنُزَوِّجَنَّهُ؛ وَ هُوَ ابنُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ ابنُ أميرِ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، فَإِن شاءَ أمسَكَ وَ إِن شاءَ طَلَّقَ.[۱۲۶۵]

 

  1. الكافى - به نقل از عبد اللّٰهبن سنان، از امام صادق علیه‌السلام -: على علیه‌السلام بر بالاى منبر فرمود: «به حسن، زن ندهيد. او مردى است كه فراوان، طلاق مىدهد». مردى از قبيلۀ هَمدان برخاست و گفت: آرى، به خدا سوگند، ما حتماً به او زن خواهيم داد. او فرزند پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و فرزند امير مؤمنان علیه‌السلام است. اگر خواست، همسرش را نگاه مىدارد و اگر خواست، طلاق مىدهد.

 

  1. الكافي عن يحيى بن أبي العلاء عن الإمام الصادق عليه‌السلام: إِنَّ الحَسَنَ بنَ عَلِيٍّ عليه‌السلام طَلَّقَ خَمسينَ امرَأَةً، فَقامَ عَلِيٌّ عليه‌السلام بِالكوفَةِ فَقالَ: «يا مَعاشِرَ أهلِ الكوفَةِ! لا تُنكِحُوا الحَسَنَ؛ فَإِنَّهُ رَجُلٌ مِطلاقٌ»، فَقامَ إِلَيهِ رَجُلٌ فَقالَ: بَلیٰ وَ اللهِ! لَنُنكِحَنَّهُ؛ فَإِنَّهُ ابنُ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ ابنُ فاطِمَةَ عليها السلام، فَإِن أعجَبَتهُ أمسَكَ وَ إِن كَرِهَ طَلَّقَ.[۱۲۶۶]

 

  1. الكافى - به نقل از يحيى بن ابى العلا، از امام صادق علیه‌السلام -: حسن بن على علیه‌السلام پنجاه زن را طلاق داد. على علیه‌السلام در كوفه برخاست و فرمود: «اى كوفيان! به حسن، زن ندهيد. او مردى است كه فراوان، طلاق مىدهد». مردى برخاست و گفت: آری به خدا سوگند، حتماً به او زن مىدهيم. او فرزند پيامبر خدا علیه‌السلام و فرزند فاطمه علیها السلام است. اگر خوشش آمد، نگاه مىدارد و اگر بدش آمد، طلاق مىدهد».

 

  1. المصنّف لابن أبي شيبة عن حاتم بن إسماعيل عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام: قالَ عَلِيٌّ عليه‌السلام: «يا أهلَ العِراقِ - أو: يا أهلَ الكوفَةِ -! لا تُزَوِّجوا حَسَناً؛ فَإِنَّهُ رَجُلٌ مِطلاقٌ».[۱۲۶۷]

 

  1. المصنّف، ابن ابى شيبه - به نقل از حاتم بن اسماعيل، از امام صادق، از پدرش علیهما السلام-: على[علیه‌السلام] فرمود: «اى عراقيان (/ اى كوفيان)! به حسن، همسر مدهيد. او مردى است كه فراوان، طلاق مىدهد».

نقد گزارشهاى فراوانیِ ازدواج و طلاق امام حسن علیه‌السلام [۱۲۶۸]

برخی گزارشها در منابع شیعی و اهل سنّت، بیانگر فراوانىِ ازدواج کردن و طلاق دادن امام حسن مجتبى علیه‌السلام هستند. دو روايت از اين مجموعه در کتاب الکافى و با يک سند صحيح و يک سند موثّق، گزارش شدهاند.[۱۲۶۹] سند روايت موجود در کتاب المحاسن نيز صحيح تلقّى مىشود.[۱۲۷۰]

اين متون به نقل از عبد اللّٰهبن سنان و يحيى بن ابى العلا از امام صادق علیه‌السلام گزارش شدهاند که هر دو از کارگزاران بنى عبّاس بودهاند، ولى وثاقت آنان، تأييد شده است. مصادر ديگر شيعى، همچون دعائم الإسلام و المناقب ابن شهرآشوب نيز متون مشابهی را گزارش کردهاند.

منابع اهل سنّت، همچون المصنّف ابن ابی شیبه، تاريخ مدينة دمشق، تهذيب الکمال، سير أعلام النبلاء و البداية و النهاية برخى از اين متون را تکرار کردهاند. بيشتر اين گزارشها، حکایت از وقوع اين اتّفاق در شهر کوفه و در دورۀ کوتاه خلافت امير مؤمنان علیه‌السلام دارند. برخی، شمار ازدواجهاى امام مجتبى علیه‌السلام را پنجاه،[۱۲۷۱] هفتاد،[۱۲۷۲] نود،[۱۲۷۳] دويست،[۱۲۷۴] دويست و پنجاه[۱۲۷۵] و حتّى سيصد ازدواج[۱۲۷۶] بر شمردهاند.

در گزارشهایی دیگر، از زبان امير مؤمنان علیه‌السلام، امام حسن «مطلاق (بسيار طلاق دهنده)» ناميده شده است و به مردم توصيه گردیده که از ازدواج با وی، خوددارى کنند.[۱۲۷۷]

برخى، گفتار امير مؤمنان علیه‌السلام را مکرّر[۱۲۷۸] يا در سخنرانى عمومى[۱۲۷۹] دانستهاند و گاه علّت مخالفت ايشان را بیم از کينهورزى قبائل بر شمردهاند.[۱۲۸۰] برخى متون نیز مخالفت ياران امير مؤمنان علیه‌السلام با ايشان و تمايل به ازدواج دختران خود با امام حسن را ذکر کردهاند.

یک گزارش اهل سنّت، طلاقهاى بدون دليل امام را با وجود علاقهاش به همسران، ياد کرده[۱۲۸۱] و برخى، بهانهجويى امام حسن علیه‌السلام را براى طلاق، مطرح کردهاند، از جمله این که يکى از همسران، خلافت امام حسن علیه‌السلام را به ايشان تبريک گفت؛ ولى امام آن را به معناى خوش‌حالى از کشته شدن امير مؤمنان علیه‌السلام تعبير و او را سهطلاقه کرد و توضيح او را هم نپذيرفت. پس از آن و هنگامی که از محبّت فراوان او آگاه شد، با بيان عذر سهطلاقه کردن یک‌بارۀ او، ازدواج با وی را مجاز ندانست.[۱۲۸۲]

در گزارشهايى نیز از مهريّۀ کلان، همچون بيش از ده و بیست هزار درهم[۱۲۸۳] و حتّى صد کنيز همراه صد هزار درهم، ياد شده است.[۱۲۸۴] یک گزارش نیز از ازدواجهاى جمعی با چهار همسر و طلاقهاى يک‌بارۀ چهار همسر دیگر، ياد کرده است.[۱۲۸۵] در موردى ديگر، آن گاه که پدر عروس به سبب ويژگى مطلاق بودن ايشان، درخواست عدم طلاق دختر خود را مطرح مىکند، با مخالفت امام و لغو اصل ازدواج، رو به رو مىشود.[۱۲۸۶]

گزارشى ديگر، از سخنرانى منصور دوانيقى خطاب به مردم خراسان، ياد کرده که در نکوهش دودمان امام حسن علیه‌السلام، اين نکته را عيب اين خاندان، مطرح کرده و گفته است:

او (حسن علیه‌السلام) به زنان رو آورد. روزى نبود که ازدواج نکند يا طلاق ندهد، تا آن که در بستر از دنيا رفت.[۱۲۸۷]

بررسى گزارشها

ناهمگونى محتواى اين گزارشها با روح کلّى دين و شخصيت امام حسن علیه‌السلام، سبب ترديد در اين متون است. اين ترديد، به حدّى است که فردى همچون شيخ يوسف بحرانى رحمه الله که در پذیرش روایات آسانگیر است، مىنويسد:

اينجا، جاى اشکال است و اکنون، جوابى براى آن ندارم و ننوشتن در بارۀ آن، مؤدّبانهتر است.[۱۲۸۸]

در بررسى اين متون مىگوييم:

یک. از منظر معارف دينى، طلاق، امرى ناپسند است که با عبارت «أبغض الحلال»[۱۲۸۹] توصيف شده است. فراوانىِ انجام امر مبغوض شارع، از جانب شخصیت بزرگواری مانند امام حسن علیه‌السلام با جايگاه امامت و کرامت ایشان ناسازگار است و پذيرفته نيست.

دو. فراوانى انجام دادن طلاق از جانب يک فرد که او را ملقّب به عنوان «مطلاق» کند، ناشايستگىِ دوچندان دارد. امام صادق علیه‌السلام فرموده است:

خداوند عز و جل، هر مرد پُرطلاق پُرازدواج را [که در حدّ چشيدن، با اين و آن، ازدواج مىکند،] دوست ندارد.[۱۲۹۰]

ملقّب شدن به اين وصف نيز با شخصيت امام و جايگاه امامت، منافات دارد.

سه. مطلاق بودن، در فرهنگ عرب، نشانۀ هوسرانى، سبب انگشتنما شدن و ناپسند بوده است. براى نمونه، فرد بدنام و هوسرانى چون مُغَيرة بن شُعبه، با اين عنوان توصيف شده است.[۱۲۹۱] همچنين رجاليان اهل سنّت، در معرّفى عمرو بن شعيب، اين ويژگى او را بر نمودهاند.[۱۲۹۲]

چهار. اشکال مهمتر، در مخالفت امير مؤمنان علیه‌السلام با رفتار امام حسن است. تعارض عمل و سخن دو امام با يکديگر، به گونهاى که يکى عليه ديگرى، آن هم به گونۀ مکرّر و مداوم، سخن بگويد و بر فراز منبر، او و عملش را نکوهش کند، با ويژگىعصمت امام، سازگار نیست.

پنج. تاريخ و مدّت زندگانى امام حسن علیه‌السلام در کوفه نيز با فراوانىِ ازدواج و طلاق ايشان، سازگار نيست. ايشان در دورۀ حضور در کوفه، حدود ۳۳ تا ۳۸ سال داشته و حدود سه سال در شهر کوفه حضور داشتهاست.[۱۲۹۳] شمارِ فراوان ازدواج و طلاق در اين مدّت اندک، بسيار بعيد است.

در دورۀ بعد از صلح تحمیلی با معاويه و حضور در مدينه نيز، اشتياق مردم به ازدواج با فردى که با حاکميت معاويه، درگير و دچار چالش است، نمی‌‌تواند چنین فراوان باشد.

شش. در متون تاريخى، تنها از چند نفر مشخّص به عنوان همسر امام علیه‌السلام ياد شده و نام آنها ذکر شده است. اين افراد در دورهاى طولانى، همسر امام علیه‌السلام بوده و مادر فرزندان ايشان نيز هستند. طبيعى است که با وجود اين افراد و عدم امکان ازدواج با بيش از چهار همسر، احتمال ازدواجهاى ديگر، منتفى است. نکتۀ در خور توجّه،‌‌ این که: متون ادّعايى و نگاشتههاى مدّعيان، نتوانسته‌اند نام حتّى چند تن از اين همه همسران ادّعايى را درست و مستند بیاورند.

هفت. شمارِ فرزندان امام علیه‌السلام نيز با فراوانىِ ازدواج ايشان، ناسازگار است. فرزندان ايشان را حدود دوازده[۱۲۹۴] تا ۲۳[۱۲۹۵] نفر از هشت همسر[۱۲۹۶] بر شمردهاند که مادران بعضى نيز اُمّ ولد[۱۲۹۷] بودهاند، در حالى که به گونۀ طبيعى، شمار فراوان همسران، فراوانى فرزندان را نيز در پى خواهد داشت. نبود فرهنگ و ابزار پيشگيرى از باردارى از یک سو و تمايل همسران ادّعايى به داشتن فرزندى از نسل پيامبر، نابهسامانى ادّعاى فراوانى ازدواج و طلاق امام حسن علیه‌السلام را روشن مىکند.

هشت. تلاش فراوان معاويه براى دستيابى به قدرت مطلق با تکيه بر تبليغات بر ضدّ اهل بيت علیهم‌السلام و عيبجويى از امام حسن علیه‌السلام همراه بود. با وجود اين، هيچ گزارش تاريخى از طرح اين ادّعا در زمان معاويه و بنى اميّه، ياد نکرده است. از اين رو، مشخّص مىشود که اين شايعه در دورۀ بعد، پديد آمده است.

نُه. برخى، اين شايعه را ساخته و پرداختۀ عبّاسيان، بويژه منصور دوانيقى مىدانند که براى جدا شدن از مبارزۀ متّحدان پيشين خود (سادات حسنی) و قبضه کردن کامل قدرت، آن را مطرح کرده اند.[۱۲۹۸]

عبّاسیان در دورۀ قيام عليه بنى اميّه، با نوادۀ امام حسن علیه‌السلام - یعنی محمّد بن عبد اللّٰهبن حسن بن حسن - بيعت کرده بودند و پس از به قدرت رسیدن، نياز به تخریب امام حسن و خاندان او و توجيهى عامّهپسند براى بيعتشکنى خود داشتند. فراوانىِ اين گزارش و نشر و تمرکز بر آن در دورۀ قدرت يافتن بنى عبّاس، مؤيّد سوء استفادۀ آنان از اين حربه براى کوتاه کردن دست رقباى خويش از قدرت است، گرچه آغاز آن را در دورۀ بنى عبّاس، به صورت لزومی اثبات نمىکند؛ زيرا ممکن است پیش از آنان پدید آمده باشد و عبّاسیان آن را نشر و گسترش داده باشند.

ده. روايات کتاب الکافى، به نقل از امام صادق علیه‌السلام و خطاب به دو تن از کسانی است که در دربار خلافت عبّاسى، منصب و مقام داشتهاند: عبد اللّٰهبن سنان، خزانهدار منصور دوانيقى[۱۲۹۹] و يحيى بن ابى العلا، قاضى رى.[۱۳۰۰] توجّه به تبليغات بنى عبّاس بر ضدّ سادات حسنی و حضور اين افراد در دل حکومت و رفت و آمد آنها با مقامات بالا، صدور تقيّهاى اين متون را محتمل می‌‌کند؛ تقیّه‌‌ای که برای حفاظت از اين دو فرد بوده، تا با ارائۀ نظر مطابق با عقايد خلافت، از سوء ظن و گزند حکومت برهند.

نتیجۀ سخن

با توجّه به نکات پيشگفته به روشنى اثبات مىشود که: گزارشهاى تهمت مطلاق بودن امام حسن علیه‌السلام، با ويژگىهاى امامت، ناسازگار و غیر قابل پذيرش است. سخنرانى امير مؤمنان علیه‌السلام نيز که حکايت از ناخشنودی ایشان و اختلافش با امام حسن دارد، با مبانى اعتقادی شيعه در بارۀ نور واحد بودن و اختلاف نداشتن امامان با یکدیگر و نیز شخصيت امام حسن علیه‌السلام، ناسازگار و از این رو مردود است. از نگاه تاریخی نیز هیچ یک از مورّخان و محدّثان، نتوانسته حتّی اسامی این تعداد از همسران مطلّقۀ ادّعایی را ارائه دهد. از منظر سياسى نيز سخنرانى امير مؤمنان علیه‌السلام عليه جانشين خود و تضعيف رهبرى امّت و جامعه پس از خود، با مبانی سياستورزى، ناسازگار است. همچنین روايات معتبر شيعى، با توجّه به جايگاه راوى اوّل آنها تقيّهاى شمرده مىشوند. ترويج اين شايعه در دورۀ بنى عبّاس براى ضربه زدن به رقباى سياسى بوده است، هرچند زمان ساختن شايعه و جاعل آن، مشخّص نيست و می‌‌تواند پیش‌تر باشد.

مىتوان احتمال داد که اندک موارد طلاق همسران - که در روزگار امام حسن علیه‌السلام امری عادى بوده - دستاويز شایعهسازی و ترويج تهمت مطلاق بودن امام حسن علیه‌السلام از سوی بنى عبّاس بوده، چنان که داستانپردازىهاى عجيب و ارائۀ ارقام فراوان طلاق نيز به وسیلۀ قصّهپردازان یا عوامل حکومتى، صورت گرفته است.

۸ / ۱۲: وَضعُ الحَديثِ في فَضائِلِ بَعضِ الصَّحابَةِ

۸ / ۱۲: حديثسازى در فضيلت برخى صحابيان

  1. تاريخ دمشق عن أبي الفرج الإسفرايني: كانَ ابنُ المُثَنّیٰ يَعِظُ بِدِمَشقَ، فَقامَ إِلَيهِ رَجُلٌ فَقالَ: أيُّهَا الشَّيخُ، ما تَقولُ في قَولِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله: «أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلِيٌّ بابُها»؟

قالَ: فَأَطرَقَ لَحظَةً، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ وَ قالَ: نَعَم، لا يَعرِفُ هٰذَا الحَديثَ عَلَى التَّمامِ إِلّا مَن كانَ صَدراً فِي الإِسلامِ، إِنَّما قالَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله: «أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ أَبو بَكرٍ أساسُها، وَ عُمَرُ حيطانُها، وَ عُثمانُ سَقفُها، وَ عَلِيٌّ بابُها».

قالَ: فَاستَحسَنَ الحاضِرونَ ذٰلِكَ، وَ هُوَ يُرَدِّدُهُ، ثُمَّ سَأَلوهُ أن يُخرِجَ لَهُم إِسنادَهُ، فَأَنعَمَ[۱۳۰۱] وَ لَم يُخرِجهُ لَهُم.[۱۳۰۲]

  1. تاريخ دمشق - به نقل از ابو الفرج اسفراينى -: ابن مثنّىٰ، در دمشق موعظه مىكرد. مردى برابر او برخاست و گفت: اى شيخ! در بارۀ سخن پيامبر صلی الله علیه و آله كه فرمود: «من شهر علمم و على، دروازۀ آن است» چه مىگويى؟

او لحظهاى سر به زير انداخت و سپس سرش را بالا آورد و گفت: آرى. اين حديث را به گونۀ كامل، جز كسانى در صدر اسلام نمىشناسند. پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «من، شهر علمم و ابو بكر، پايۀ آن است و عمر، ديوار آن و عثمان، سقف آن[۱۳۰۳] و على، دروازۀ آن». حاضران، اين پاسخ را نيكو شمردند و او آن را تكرار مىكرد. سپس از او خواستند كه سندش را برايشان بيان كند. او پذيرفت؛ امّا سندى ارائه نكرد.

  1. الموضوعات عن أنس: لَمّا خَرَجَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله مِنَ الغارِ، أخَذَ أبو بَكرٍ بِغَرزِهِ[۱۳۰۴]، فَنَظَرَ النَّبِيُّ صلّی اللّه عليه وآله إِلیٰ وَجهِهِ فَقالَ: يا أبا بَكرٍ، أ لا أُبَشِّرُكَ؟ قالَ: بَلیٰ، فِداكَ أبي وَ أُمّي!

قالَ: إِنَّ اللهَ يَتَجَلّیٰ لِلخَلائِقِ يَومَ القِيامَةِ عامَّةً، وَ يَتَجَلّیٰ لَكَ يا أبا بَكرٍ خاصَّةً.[۱۳۰۵]

  1. الموضوعات - به نقل از اَنَس -: هنگامى كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از غار بيرون آمد، ابو بكر ركاب مَركبش را گرفت. پيامبر صلی الله علیه و آله به او نگريست و فرمود: «اى ابو بكر! آيا تو را بشارت ندهم؟». گفت: چرا، پدر و مادرم به فدايت!

فرمود: «خداوند، روز قيامت، براى همۀ مردم به صورت عمومى و براى تو - اى ابو بكر- به صورت خاص، نمايان مىشود».

  1. تذكرة الموضوعات عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: خُذوا شَطرَ دينِكُم عَنِ الحُمَيراءِ[۱۳۰۶].[۱۳۰۷]

 

  1. تذكرة الموضوعات: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «نيمى از دينتان را از عايشه بگيريد».

 

  1. ميزان الاعتدال عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: خَلَقَنِيَ اللهُ مِن نورِهِ، وَ خَلَقَ أبا بَكرٍ مِن نوري، وَ خَلَقَ عُمَرَ مِن نورِ أبي بَكرٍ، وَ خَلَقَ أُمَّتي مِن نورِ عُمَرَ، وَ عُمَرُ سِراجُ أهلِ الجَنَّةِ.[۱۳۰۸]

 

  1. ميزان الاعتدال - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خداوند، مرا از نور خود و ابو بكر را از نور من و عمر را از نور ابو بكر و امّتم را از نور عمر آفريد. عمر، چراغ بهشتيان است».[۱۳۰۹]

 

  1. تاريخ بغداد عن ابن عمر: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: عَشَرَةٌ مِن قُرَيشٍ فِي الجَنَّةِ: أبو بَكرٍ فِي الجَنَّةِ، وَ عُمَرُ فِي الجَنَّةِ، وَ عُثمانُ فِي الجَنَّةِ، وَ عَلِيٌّ فِي الجَنَّةِ، وَ طَلحَةُ فِي الجَنَّةِ، وَ الزُّبَيرُ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعدٌ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعيدٌ فِي الجَنَّةِ، وَ عَبدُ الرَّحمانِ بنُ عَوفٍ فِي الجَنَّةِ، وَ أَبو عُبَيدَةَ بنُ الجَرّاحِ فِي الجَنَّةِ.[۱۳۱۰]

 

  1. تاريخ بغداد - به نقل از ابن عمر -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ده تن از قريش، بهشتىاند: ابو بكر، در بهشت است. عمر، در بهشت است. عثمان، در بهشت است. على، در بهشت است. طلحه، در بهشت است. زبير، در بهشت است. سعد، در بهشت است. سعيد، در بهشت است. عبد الرحمان بن عوف، در بهشت است. ابو عبيدۀ جرّاح، در بهشت است».

 

  1. سنن أبي داوود عن عبد الرحمان بن الأخنَس عن سعيد بن زيد عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: عَشَرَةٌ فِي الجَنَّةِ: النَّبِيُّ فِي الجَنَّةِ، وَ أَبو بَكرٍ فِي الجَنَّةِ، وَ عُمَرُ فِي الجَنَّةِ، وَ عُثمانُ فِي الجَنَّةِ، وَ عَلِيٌّ فِي الجَنَّةِ، وَ طَلحَةُ فِي الجَنَّةِ، وَ الزُّبَيرُ بنُ العَوّامِ فِي الجَنَّةِ، وَ سَعدُ بنُ مالِكٍ فِي الجَنَّةِ، وَ عَبدُ الرَّحمانِ بنُ عَوفٍ فِي الجَنَّةِ. وَ لَو شِئتُ لَسَمَّيتُ العاشِرَ.

قالَ: فَقالوا: مَن هُوَ؟ فَسَكَتَ. قالَ: فَقالوا: مَن هُوَ؟ فَقالَ: هُوَ سَعيدُ بنُ زَيدٍ.[۱۳۱۱]

  1. سنن أبى داوود - به نقل از عبد الرحمان بن اَخنَس، از سعيد بن زيد -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ده تن، در بهشتاند: پيامبر، در بهشت است. ابو بكر، در بهشت است. عمر، در بهشت است. عثمان، در بهشت است. على، در بهشت است. طلحه، در بهشت است. زبير بن عوّام، در بهشت است. سعد بن مالک، در بهشت است. عبد الرحمان بن عوف، در بهشت است و اگر مىخواستم، دهمين نفر را نيز نام مىبردم». گفتند: او كيست؟ راوى ساكت ماند. گفتند: او كيست؟ گفت: «او، سعيد بن زيد است».

پژوهشى در بارۀ حديث «عَشَرۀ مُبَشَّره»[۱۳۱۲]

براى ارزيابى حديث «عَشَره مبشَّره» و به طور كلّى، احاديثى كه بهشتى بودن فرد يا افرادى را پيشگويى كردهاند، به دو نكته بايد توجّه شود:

نكتۀ اوّل: ارزيابى سندى احاديث، به تنهايى، صدور آنها را از پیامبر یا امام، قطعى نمىكند. خبرِ واحدِ صحيح السند، تنها در صورتى مىتواند مورد اعتماد قرار گيرد كه محتواى آن با ضروريّات و بديهيّات، مخالف نباشد.

نكتۀ دوم: ارزيابى عملكرد افرادى كه بهشتى خوانده شدهاند، مؤثّرتر از ارزيابى سندى است؛ یعنی اگر عملكرد هر یک از آنان با كتاب و سنّت هماهنگ بود، قرينۀ روشنى بر صحّت گزارش و سرنوشت نيكوى اوست؛ امّا اگر عملكرد وى، بويژه در پايان عمر، چنين نبود، گواه قاطع و روشنى بر نادرست بودن گزارشى است كه او را بهشتى خوانده است.

با توجّه به اين دو نكته، در اينجا ارزيابى فشردهاى از حديثى كه در شمارى از منابع اهل سنّت در بارۀ بهشتى خواندن ده نفر آمده و به حديث «عَشَرۀ مُبَشَّره» معروف گرديده، ارائه مىكنيم.

گفتنى است كه حديثِ ياد شده، تنها از دو تن از همين ده نفر، نقل شده است: يكى عبد الرحمان بن عوف و ديگرى سعيد بن زيد.

متن حديث به روايت عبد الرحمان بن عوف، چنین است:

احمد بن حنبل، در مسند خود، از قتيبة بن سعيد، از عبد العزيز بن محمّد دراوردى، از عبد الرحمان بن حميد، از پدرش، از عبد الرحمان بن عوف صحابى، گزارش كرده كه پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ابو بكر و عمر و عثمان و على و طلحه و زبير و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقّاص و سعيد بن زيد و ابو عبيده جرّاح، در بهشتاند».[۱۳۱۳]

متن حديث به روايت سعيد بن زيد نیز چنین است:

ابو داوود، از حفص بن عمر نمرى، از شُعبه، از حُرّ بن صياح، از عبد الرحمان بن اَخنَس، نقل كرده است که: سعيد بن زيد صحابى گفت: از پيامبر صلی الله علیه و آله شنيدم كه ده نفر، در بهشتاند: پيامبر، ابو بكر، عمر، عثمان، على، طلحه، زبير بن عَوّام، سعد بن مالک و عبد الرحمان بن عوف. اگر مىخواستم، [نفر] دهم را نام مىبُردم. از وى پرسيدند: چه كسى است؟ ساكت شد. چون دوباره پرسيدند، گفت: سعيد بن زيد.[۱۳۱۴]

نكاتى در نقد حديث «عشرۀ مبشَّره»

در ارزيابى اين حديث، به نكاتى مىرسيم كه نشان مىدهند اين حديث، حتّى بر پايۀ معيارهاى حديثشناسىِ اهل سنّت، فاقد اعتبار است. اين نكات، عبارتاند از:

یک. نقل نشدن آن به وسيلۀ بخارى و مسلم: نخستين نكتۀ تأمّل برانگیز در مورد حديث «عشرۀ مبشَّره»، اين است كه اين حديث، در مهمترين كتابهای حديثىِ اهل سنّت، صحيح البخارى و صحيح مسلم، نقل نشده است. با توجّه به اهمّيت اين حديث و موضوع آن، اگر اين حديث اعتبار لازم را داشت، قطعاً مورد توجّه بخارى و مسلم، قرار مىگرفت و در كتابهايشان نقل مىشد. اين موضوع، نشان مىدهد كه آنان، اعتمادى به اين گزارش نداشتهاند.

دو. اشكال سندى در روايت عبد الرحمان بن عوف: علاوه بر مسند ابن حنبل، منابع ديگرى از اهل سنّت، مانند: سنن الترمذى،[۱۳۱۵] مسند أبى يعلیٰ،[۱۳۱۶] صحيح ابن حبّان،[۱۳۱۷] السنن الكبریٰ[۱۳۱۸] و الآحاد و المثانى،[۱۳۱۹] به اسناد خود، حديثِ ياد شده را از عبد الرحمان بن عوف، نقل كردهاند؛ ولى هيچ يک از سندها صحيح نيست.[۱۳۲۰]

افزون بر اين، در اين اسانيد، حديثِ ياد شده، از حميد فرزند عبد الرحمان بن عوف، نقل شده كه ولادتش سال ۳۲ ق بوده،[۱۳۲۱] در صورتى كه وفات پدرش در يكى از سالهاى ۳۱، ۳۲ و ۳۳ ق، گزارش شده است.[۱۳۲۲] بنا بر اين، او پدرش را يا درک نكرده و يا در يک سالگى درک كرده است و بديهى است كه در اين سن، امكان دريافت حديث، وجود ندارد، چنان كه روايت كودكى با اين سن، به اتّفاقِ همۀ علما، قابل قبول نيست.[۱۳۲۳]

سه. اشكالِ سندى در روايت سعيد بن زيد: راوى دوم حديث «عشرۀ مبشَّره»، سعيد بن زيد است. او خودش را نيز در شمارِ اين ده تن آورده است. اين روايت، به طرق ذيل، از سعيد بن زيد، نقل شده است:

طريق اوّل: از عبد الرحمان بن اَخنس.[۱۳۲۴] ابن معين، او را تضعيف كرده و راوى بعد از او (محمّد بن طلحه) نیز تضعيف شده است.[۱۳۲۵]

طريق دوم: از رياح بن حارث.[۱۳۲۶] اين روايت، از متفرّداتى است كه نوۀ او از وى نقل كرده و مضمون آن به صورت مضطرب، نقل شده است.

طريق سوم: از زياد بن علاقه.[۱۳۲۷] طريق اين روايت، واحد است و زياد بن علاقه هم منحرف از اهل بيت علیهم‌السلام بوده است.[۱۳۲۸] همچنين حسن بن صالح، او را فراوان مذمّت كرده است.[۱۳۲۹]

طريق چهارم: از عبد الرحمان بن حميد.[۱۳۳۰] دو نفر از او روايت را نقل كردهاند كه يكى به گزارش ابن حجر و ذهبى[۱۳۳۱] و ديگرى به تصريح نسايى،[۱۳۳۲] ضعيف شمرده شده است.

طريق پنجم: از عبد اللّٰه بن ظالم.[۱۳۳۳] نسائى و دارقطنى، به صحيح نبودن اين طريق تصريح كردهاند.[۱۳۳۴]

طريق ششم: از ابو طفيل.[۱۳۳۵] اين طريق، از منفردات روايت اوست.[۱۳۳۶]

روشن است كه چنين سندى با ويژگىهاى ذكر شده، حديث را از حدّ واحد بودن و ترديد در صدور آن، خارج نمىكند.

چهار. نقل نشدن آن به وسيلۀ ديگر افرادى كه بهشتى ناميده شدهاند: افزون بر این که بجز عبد الرحمان بن عوف و سعيد بن زيد، ديگر افرادى كه در اين حديث، بهشتى معرّفى شدهاند، آن را از پيامبر صلی الله علیه و آله نقل نكردهاند، جای اين پرسش جدّى هست كه: چرا پيش از اين كه سعيد بن زيد، اين حديث را در زمان عثمان از پيامبر صلی الله علیه و آله نقل كند، هيچ يک از آن نُه نفر، به نفع خود به آن استناد نكرده است؟ و چرا در جنگ جمل، زبير در احتجاج با امام على علیه‌السلام، آن را از سعيد بن زيد نقل كرده،[۱۳۳۷] نه از پيامبر صلی الله علیه و آله؟

پنج. نپذيرفتن شهادت متّهم: با عنايت به اين كه سند حديث «عشرۀ مبشَّره»، به عبد الرحمان بن عوف و سعيد بن زيد مىرسد و اين دو، خود، در شمارِ بشارت داده شدگان به بهشت در اين حديثاند، شهادت آنها بر خوبىِ خود، هر چند در كنار ديگران، به اتّفاق علما، قابل قبول نيست.[۱۳۳۸]

شش. اضطراب در متن حديث: افزون بر ضعف اسناد حديث «عشرۀ مبشَّره»، اضطراب شديد متن آن، قرينهاى ديگر بر عدم صدور حديثِ ياد شده است؛ زيرا در برخى از گزارشها، نام پيامبر صلی الله علیه و آله در شمارِ بهشتيان آمده[۱۳۳۹] و در برخى ديگر، نيامده است.[۱۳۴۰] نيز در برخى از گزارشها، نام ابو عبيدۀ جرّاح آمده[۱۳۴۱] و در برخى نيامده است؛[۱۳۴۲] بلكه در برخى گزارشها، تنها نام شش نفر ذكر شده است.[۱۳۴۳] همچنين در برخى گزارشها به نقل از پيامبر صلی الله علیه و آله، نام ده نفر، ذكر شده[۱۳۴۴] و در برخى، نام افراد به وسيلۀ سعيد بن زيد و پس از طرح كلّىِ موضوع، ذكر شده است[۱۳۴۵].[۱۳۴۶]

هفت. تعارض با برخى از احاديثِ مورد قبول اهل سنّت: بر پايۀ ديدگاه اهل
سنّت، حديث «عشرۀ مبشَّره»، با احاديث ديگرِ مورد قبول آنها، معارض است، مانند: آنچه مؤلّفان كتاب
هاى ششگانه (بخارى، مسلم، نسايى، ابو داوود، ترمذى، ابن ماجه) و غير آنها از سعد بن ابى وقّاص - كه خود، يكى از عشرۀ مبشّره است - نقل مىكنند كه وى مىگويد: «نشنيدم پيامبر صلی الله علیه و آله براى كسى كه روى زمين راه مىرود، بگويد از اهل بهشت است، مگر براى عبد اللّٰهبن سلام».[۱۳۴۷]

به همين دليل، بزرگان اهل سنّت، در صدد توجيه اين تعارض بر آمدهاند.[۱۳۴۸]

هشت. برخى شواهد تاريخى بر نادرستى حديث: يكى از نكات مهم در ارزيابى حديث «عشرۀ مبشَّره»، اين است كه بعيد است سعيد بن زيد در دوران حيات پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، اين حديث را از ايشان شنيده باشد، ولى آن را در دوران سه خليفۀ اوّل و دوم و سوم، بازگو نكرده باشد.

شاهد اين مطلب، آن است كه خليفۀ اوّل در جريان سقيفه به آن استناد نكرد، در صورتى كه به امورى كماهمّيتتر از اين موضوع، استناد كرد.

همچنين اگر اين حديث، صحّت داشت و در زمان پيامبر صلی الله علیه و آله نقل شده بود، هنگامى كه عثمان در محاصره قرار گرفت، به آن استناد مىكرد و بسيارى از بزرگان مهاجر و انصار، از جمله طلحه و زبير - كه طبق اين حديث، خود، جزء ده بهشتىِ بشارت داده شده به بهشتاند - به محاصره و قتل او دست نمیزدند، يا براى پيشگيرى از قتل وى، به آن استناد مىشد، در حالى كه در هيچ يک از مصادر تاريخى به آن اشاره نشده است.

نه. توجّه به عملكرد افراد بشارت داده شده: همان گونه كه در آغاز اين گفتار گفتيم، ارزيابى عملكرد افرادى كه بهشتى خوانده شدهاند، روشنترين قرينۀ صحّت يا بطلان گزارش است. بر اين اساس، با توجّه به عملكرد شمارى از كسانى كه در اين حديث، بهشتى خوانده شدهاند، قطعاً نمىتوان صحّت آن را تأييد كرد.

ده. تكذيب حديث از سوى امام على علیه‌السلام: نكات ياد شده، هنگامى كه در كنار تكذيب شديد امام على علیه‌السلام در جنگ جمل قرار مىگيرد، هر پژوهشگر با انصافی را به يقين مىرساند كه حديث «عشرۀ مبشَّره» نادرست است. متن گزارش، چنين است:

سُلَيم بن قيسمی می‌گوید: هنگامى كه امير مؤمنان علیه‌السلام در جنگ جمل با اهل بصره رويارو شد، زبير را به سوى خود خواند. زبير همراه طلحه بيرون آمد. على علیه‌السلام به آنها فرمود: «شما دو تن و همۀ صاحبان دانش از خاندان محمّد و عايشه دختر ابو بكر، مىدانيد كه همۀ اهل جمل، بر زبان پيامبر صلی الله علیه و آله نفرين شدهاند و ناكام، كسى است كه دروغ بندد.

آن دو گفتند: چگونه نفرين شدهايم، در حالى كه ما بدرى و بهشتى هستيم؟!

على علیه‌السلام فرمود: «اگر يقين داشتم كه شما بهشتى هستيد، هرگز جنگيدن با شما را روا نمىدانستم».

زبير گفت: آيا خبر سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل را نشنيدهاى كه از پيامبر صلی الله علیه و آله شنيده كه مىفرمود: «ده نفر از قريش، در بهشتاند»؟

على علیه‌السلام فرمود: «شنيدم كه آن را عثمان در زمان خلافتش مىگفت».

زبير گفت: آيا آن را دروغى بر پيامبر صلی الله علیه و آله مىدانى؟

على علیه‌السلام فرمود: «تو را از چيزى خبردار نمىكنم، مگر آن كه آن ده تن را نام ببرى».

زبير گفت: ابو بكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، عبد الرحمان بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، ابو عبيدة بن جرّاح و سعيد بن عمرو بن نفيل.

على علیه‌السلام فرمود: «نُه نفر شمردى. پس دهمى كيست؟».

گفت: تو.

على علیه‌السلام فرمود: «اقرار كردى كه من از اهل بهشتم؛ ولى آنچه را در بارۀ خود و يارانت ادّعا كردى، من نمىپذيرم و منكِر آن هستم».

زبير گفت: آيا آن را دروغ بستن بر پيامبر صلی الله علیه و آله مىپندارى؟

فرمود: «دروغ نمىپندارم؛ بلكه سوگند به خدا، يقين دارم».

سپس فرمود: «به خدا سوگند، برخى از افرادى را كه نام بردى، در تابوتى در قسمتى از يک گودال در پايينترين جاى جهنّم هستند. بر اين گودال، سنگى است كه وقتى خدا مىخواهد آتش جهنّم را بيفروزد، اين سنگ را بر مىدارد. من، اين را از پيامبر صلی الله علیه و آله شنيدم. [اگر نمىپذيرى،] خدا تو را بر من پيروز كند و خونم را به دست تو بريزد، و گرنه خدا مرا بر تو و يارانت پيروز كند و خون شما را به دست من بريزد و روح شما را زودتر به آتش برساند».

آن گاه، زبير باز گشت، در حالى كه اشک مىريخت.[۱۳۴۹]

گفتنى است که علّامه امينى به اين حديث پرداخته و اسناد آن را بررسى كرده است.[۱۳۵۰]

۸ / ۱۳: ما يَلوحُ مِنهُ الوَضعُ لِتَثبيتِ حُكومَةِ وُلاةِ الجَورِ

۸ / ۱۳: احاديث استوار كنندۀ حكومت ستمگران كه ساختگى مىنمايد

  1. الفردوس عن ابن مسعود عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: الإِمامُ يُفسِدُ قَليلاً وَ يُصلِحُ اللهُ بِهِ كَثيراً؛ فَإِن هُوَ عَمِلَ بِطاعَةِ اللهِ كانَ عَلَيكُمُ الشُّكرُ وَ لَهُ الأَجرُ، وَ إِن عَمِلَ فيكُم بِمَعصِيَةِ اللهِ كانَ عَلَيكُمُ الصَّبرُ وَ عَلَيهِ الوِزرُ.[۱۳۵۱]

 

  1. الفردوس - به نقل از ابن مسعود -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «پيشوا، اندكى فساد مىكند و خداوند، به وسيلۀ او اصلاح فراوان مىكند. اگر او به فرمان خدا عمل كند، وظيفۀ شما شكرگزارى است و براى او پاداش است و اگر ميان شما، خدا را نافرمانى كند، وظيفۀ شما صبر كردن است و گناه بر عهدۀ اوست».

 

  1. شُعب الإيمان عن أبي عبيدة بن الجرّاح عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: لا تَسُبُّوا السُّلطانَ؛ فَإِنَّهُم ظِلُّ اللهِ في أرضِهِ.[۱۳۵۲]

 

  1. شعب الإيمان - به نقل از ابو عبيدة بن جرّاح -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به سلطان، ناسزا نگوييد؛ زيرا آنان سايۀ خدا در زمين اويند».

 

  1. كنز العمّال عن عائشة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: لا تَشغَلوا قُلوبَكُم بِسَبِّ المُلوكِ، وَ لٰكِن تَقَرَّبوا إِلَى اللهِ تَعالیٰ بِالدُّعاءِ لَهُم؛ يَعطِفُ اللهُ قُلوبَهُم عَلَيكُم.[۱۳۵۳]

 

  1. كنز العمّال - به نقل از ابن نجّار، از عايشه -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «دلهايتان را به دشنام پادشاهان، مشغول نكنيد، بلكه با دعا براى آنان، به خداوند متعال، تقرّب جوييد تا خداوند، دلهای آنان را متوجّه شما كند».

 

  1. الفردوس عن أنس عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: صَلّوا خَلفَ كُلِّ أميرٍ بَرٍّ وَ فاجِرٍ؛ صَلاتُكُم لَكُم وَ مَآثِمُكُم عَلَيهِم. وَ جاهِدوا مَعَ كُلِّ خَليفَةٍ؛ جِهادُكُم لَكُم وَ مَآثِمُكُم عَلَيهِم. وَ لا تَخرُجوا عَلیٰ أئِمَّتِكُم بِالسَّيفِ وَ إِن جاروا، وَ ادعوا لَهُم بِالصَّلاحِ وَ المُعافاةِ.[۱۳۵۴]

 

  1. الفردوس - به نقل از اَنَس -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «پشت سرِ هر فرمانرواى نيكوكار و بدكارى نماز بخوانيد كه نمازتان براى شما و گناهانتان برای آنها مىمانَد. با هر خليفهاى به جهاد برويد كه جهادتان، برای شما و گناهانتان براى آنها مىماند. همچنين بر امامانتان با شمشير نشوريد، حتّى اگر ستم كردند و براى صالح شدن و عافيت آنان، دعا كنيد».

 

  1. مسند إسحاق بن راهَوَيه عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله - أنَّهُ قالَ -: لا نَبِيَّ بَعدي. قالوا: فَما يَكونُ يا رَسولَ اللهِ؟! قالَ: يَكونُ خُلَفاءُ بَعضُهُم عَلیٰ أثَرِ بَعضٍ؛ فَمَنِ استَقامَ مِنهُم فَفُوا لَهُم بَيعَتَهُم، وَ مَن لَم يَستَقِم فَأَدّوا إِلَيهِم حَقَّهُم، وَ سَلُوا اللهَ الَّذي لَكُم.[۱۳۵۵]

 

  1. مسند اسحاق بن راهَوَيه - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هيچ پيامبرى پس از من نخواهد بود». گفتند: پس چگونه خواهد بود، اى پيامبر خدا؟ فرمود: «خليفههايى، يكى از پى ديگرى خواهند بود. هر كدام كه از آنان در راه بود، به بيعت با آنها، وفا كنيد و هر كدام در راه نماند، حقّشان را به آنها بپردازيد و آنچه را حقّ شماست، از خداوند بخواهيد».

 

  1. سنن أبي داوود عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: الجِهادُ واجِبٌ عَلَيكُم مَعَ كُلِّ أميرٍ؛ بَرّاً كانَ أو فاجِراً، وَ الصَّلاةُ واجِبَةٌ عَلَيكُم خَلفَ كُلِّ مُسلِمٍ؛ بَرّاً كانَ أو فاجِراً، وَ إِن عَمِلَ الكَبائِرَ![۱۳۵۶]

 

  1. سنن أبى داوود - به نقل از ابو هُرَيره - پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «بر شما واجب است كه در ركاب هر حاكمى، چه نيكوكار و چه تبهكار، جهاد كنيد. بر شما واجب است كه پشت سرِ هر مسلمانى، چه نيكوكار و چه بدكردار، نماز بخوانيد، هر چند گناهان بزرگ انجام دهد».

 

  1. صحيح مسلم عن حذيفة بن اليمان: قُلتُ: يا رَسولَ اللهِ، إِنّا كُنّا بِشَرٍّ، فَجاءَ اللهُ بِخَيرٍ فَنَحنُ فيهِ، فَهَل مِن وَراءِ هٰذَا الخَيرِ شَرٌّ؟ قالَ: نَعَم.

قُلتُ: هَل وَراءَ ذٰلِكَ الشَّرِّ خَيرٌ؟ قالَ: نَعَم.

قُلتُ: فَهَل وَراءَ ذٰلِكَ الخَيرِ شَرٌّ؟ قالَ: نَعَم.

قُلتُ: كَيفَ؟ قالَ: يَكونُ بَعدي أئِمَّةٌ لا يَهتَدونَ بِهُدايَ، وَ لا يَستَنّونَ بِسُنَّتي، وَ سَيَقومُ فيهِم رِجالٌ قُلوبُهُم قُلوبُ الشَّياطينِ في جُثمانِ إِنسٍ.

قالَ: قُلتُ: كَيفَ أصنَعُ يا رَسولَ اللهِ إِن أدرَكتُ ذٰٰلِكَ؟

قالَ: تَسمَعُ وَ تُطيعُ لِلأَميرِ، وَ إِن ضَرَبَ ظَهرَكَ وَ أَخَذَ مالَكَ فَاسمَع وَ أَطِع.[۱۳۵۷]

  1. صحيح مسلم - به نقل از حُذَيفة بن يَمان -: گفتم: اى پيامبر خدا! ما در بدى به سر مىبرديم. خداوند، برايمان خوبى آورد و اكنون در آن به سر مىبريم. آيا در پىِ اين خوبى، بدى هست؟ فرمود: «آرى».

گفتم: در پىِ آن بدى، خوبى هست؟ فرمود: «آرى».

گفتم: پس از آن خوبى، بدى هست؟ فرمود: «آرى».

گفتم: چگونه؟ پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «پس از من، پيشوايانى خواهند آمد كه به راه من نمىروند و به سنّت من پایبند نيستند. از ميان آنان، مردانى بر خواهند خاست كه دلهايشان، دلهاى شياطين است در كالبد آدمى».

پرسيدم: اى پيامبر خدا! اگر چنان زمانى را درک كردم، چه كنم؟

فرمود: «فرمان حكمران را بشنو و اطاعت كن. اگر بر پشت تو تازيانه زد و مال و ثروتت را گرفت، [باز هم] بشنو و اطاعت كن».[۱۳۵۸]

  1. صحيح البخاري عن أبي حازم: قاعَدتُ أبا هُرَيرَةَ خَمسَ سِنينَ، فَسَمِعتُهُ يُحَدِّثُ عَنِ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله، قالَ: كانَت بَنو إِسرائيلَ تَسوسُهُمُ الأَنبِياءُ، كُلَّما هَلَكَ نَبِيٌّ خَلَفَهُ نَبِيٌّ، وَ إِنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدي، وَ سَيَكونُ خُلَفاءُ فَيَكثُرونَ.

قالوا: فَما تَأمُرُنا؟

قالَ: فُوا بِبَيعَةِ الأَوَّلِ فَالأَوَّلِ، أعطوهُم حَقَّهُم، فَإِنَّ اللهَ سائِلُهُم عَمَّا استَرعاهُم.[۱۳۵۹]

  1. صحيح البخارى - به نقل از ابو حازم -: پنج سال با ابو هُرَيره، هم‌نشين بودم. شنيدم كه از پيامبر صلی الله علیه و آله نقل مىكند: «بنى اسرائيل را پيامبران، رهبرى و مديريت مىكردند. هر گاه پيامبرى در مىگذشت، پيامبرى جانشين او مىشد؛ ولى پس از من، پيامبرى نيست و خليفههايى فراوان، جاى مرا خواهند گرفت».

گفتند: ما را چه فرمانى مىدهى؟

فرمود: «به بيعت آنها، يكى پس از ديگرى، وفا كنيد. حقّشان را به آنها بپردازيد كه خداوند، خود از چگونگى مردمدارىشان از آنان سؤال مىكند».

  1. صحيح البخاري عن ابن عبّاس عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: مَن كَرِهَ مِن أميرِهِ شَيئاً فَليَصبِر؛ فَإِنَّهُ مَن خَرَجَ مِنَ السُّلطانِ شِبراً ماتَ مِيتَةً[۱۳۶۰] جاهِلِيَّةً.[۱۳۶۱]

 

  1. صحيح البخارى - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر كس از فرمانروايش ناپسندى ببيند، بايد صبر كند كه اگر يک وجب از فرمانروا فاصله بگيرد، به مرگ جاهلى مرده است».

 

  1. سنن الترمذي عن أُمّ سلمة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّهُ سَيَكونُ عَلَيكُم أئِمَّةٌ تَعرِفونَ وَ تُنكِرونَ، فَمَن أنكَرَ فَقَد بَرِئَ، وَ مَن كَرِهَ فَقَد سَلِمَ، وَ لٰكِن مَن رَضِيَ وَ تابَعَ.

فَقيلَ: يا رَسولَ اللهِ، أ فَلا نُقاتِلُهُم؟ قالَ: لا، ما صَلّوا.[۱۳۶۲]

  1. سنن الترمذى - به نقل از اُمّ سَلَمه -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «به زودى، فرمانروايانى خواهيد داشت كه نيک و بد مىكنند. هر كس [بدى را] انكار كند، تكليفش را انجام داده است و هر كس ناخوش بدارد، به سلامت مانده است؛ امّا هر كس رضايت داده و پيروى كرده [، بد كرده] است».

گفته شد: اى پيامبر خدا! آيا با آنها نجنگيم؟ فرمود: «تا آن گاه كه نماز مىخوانند، نه».

  1. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد عن الواقدي: إِنَّ مُعاوِيَةَ لَمّا عادَ مِنَ العِراقِ إِلَى الشّامِ بَعدَ بَيعَةِ الحَسَنِ عليه‌السلام وَ اجتِماعِ النّاسِ إِلَيهِ، خَطَبَ فَقالَ: أيُّهَا النّاسُ! إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قالَ لي: إِنَّكَ سَتَلِي الخِلافَةَ مِن بَعدي، فَاختَرِ الأَرضَ المُقَدَّسَةَ، فَإِنَّ فيهَا الأَبدالَ، وَ قَدِ اختَرتُكُم، فَالعَنوا أبا تُرابٍ. فَلَعَنوهُ.

فَلَمّا كانَ مِنَ الغَدِ كَتَبَ كِتاباً، ثُمَّ جَمَعَهُم فَقَرَأَهُ عَلَيهِم، وَ فيهِ: هٰذا كِتابٌ كَتَبَهُ أميرُ المُؤمِنينَ مُعاوِيَةُ، صاحِبُ وَحيِ اللهِ الَّذي بَعَثَ مُحَمَّداً نَبِيّاً، وَ كانَ أُمِّيّاً لا يَقرَأُ وَ لا يَكتُبُ، فَاصطَفیٰ لَهُ مِن أهلِهِ وَزيراً كاتِباً أميناً، فَكانَ الوَحيُ يَنزِلُ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ أَنَا أكتُبُهُ، وَ هُوَ لا يَعلَمُ ما أكتُبُ، فَلَم يَكُن بَيني وَ بَينَ اللهِ أحَدٌ مِن خَلقِهِ.

فَقالَ لَهُ الحاضِرونَ كُلُّهُم: صَدَقتَ يا أميرَ المُؤمِنينَ.[۱۳۶۳]

  1. شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد - به نقل از واقدى -: معاويه، وقتى از عراق به شام بر گشت (پس از بيعت كردن حسن بن علی و جمع شدن مردم بر گِرد معاويه)، سخنرانى كرد و گفت: اى مردم! پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود كه: «تو پس از من، به خلافت خواهى رسيد. پس، سرزمين مقدّس را برگزين كه در آن، اَبدال (اولياى برجستۀ) الهى هستند» و من، شما را برگزيدم. پس، ابو تراب را لعن كنيد. مردم نيز على علیه‌السلام را لعن كردند.

روز بعد، معاويه نامهاى نوشت و همه را گِرد آورد و آن را بر آنان خواند. در آن نامه آمده بود: «اين، نوشتهاى است از معاويه، امير مؤمنان و نويسندۀ وحى خداوند؛ همان خدايى كه محمّد را به پيامبرى برگزيد و وى، اُمّى بود و نمىتوانست بخواند و بنويسد و آن گاه براى او از خاندان وى، وزيرى نويسنده و امين برگزيد. وحى بر محمّد فرود مىآمد و من، آن را مىنوشتم. او نمىدانست كه من، چه مىنويسم و ميان من و خدا، هيچ كس از بندگانش نبود».

همۀ حاضران به او گفتند: راست گفتى، اى امير مؤمنان!

  1. الموضوعات عن ابن عبّاس: قالَ [لي][۱۳۶۴] رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: إِذا سَكَنَ بَنوكَ السَّوادَ، وَ لَبِسُوا السَّوادَ، وَ كانَ شيعَتُهُم أهلَ خُراسانَ؛ لَم يَزَلِ الأَمرُ فيهِم حَتّیٰ يَدفَعوهُ إِلیٰ عيسَى بنِ مَريَمَ.[۱۳۶۵]

 

  1. الموضوعات - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله [به من] فرمود: «هنگامى كه فرزندان تو در مزارع عراق، ساكن شوند و جامۀ سياه به تن كنند و پيروانى از خراسان داشته باشند، حكومت، ميان آنها خواهد بود تا آن را به عيسى بن مريم بسپارند».

راجع: موسوعة معارف الکتاب و السنة: ج۱ ص۲۴۲ (الاستئثار / الفصل الرابع: أخبارٌ حَولَ الأمر بالصبر علی استئثار الُولاة).

ر.ک: دانش‌نامۀ قرآن و حدیث: ج۱ ص۲۴۳ (فصل چهارم: گزارش‌هایی در بارۀ فرمان «شکیبایی بر انحصار طلبی حکمرانان»).

۸ / ۱۴: وَضعُ الحَديثِ لِلتَّقَرُّبِ إلیٰ وُلاةِ الجَورِ و قُضاتِهِم

۸ / ۱۴: حديثسازى براى نزديک شدن به حاكمان و قاضيان ستمگر

  1. كتاب سليم بن قيس عن أبان بن أبي عيّاش: قالَ أبوجَعفَرٍ الباقِرُ عليه‌السلام: لَم نَزَل أهلَ البَيتِ مُنذُ قُبِضَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله نُذَلُّ وَ نُقصیٰ وَ نُحرَمُ وَ نُقتَلُ وَ نُطرَدُ، وَ نَخافُ عَلیٰ دِمائِنا وَ كُلِّ مَن يُحِبُّنا، وَ وَجَدَ الكاذِبونَ لِكَذِبِهِم مَوضِعاً يَتَقَرَّبونَ بِهِ إِلیٰ أولِيائِهِم وَ قُضاتِهِم وَ عُمّالِهِم في كُلِّ بَلدَةٍ، يُحَدِّثونَ عَدُوَّنا عَن وُلاتِهِمُ الماضينَ بِالأَحاديثِ الكاذِبَةِ الباطِلَةِ، وَ يَروونَ عَنّا ما لَم نَقُل؛ تَهجيناً[۱۳۶۶] مِنهُم لَنا، وَ كَذِباً مِنهُم عَلَينا، وَ تَقَرُّباً إِلیٰ وُلاتِهِم وَ قُضاتِهِم بِالزّورِ وَ الكَذِبِ، و كانَ عِظَمُ ذٰلِكَ وَ كَثرَتُهُ في زَمَنِ مُعاوِيَةَ بَعدَ مَوتِ الحَسَنِ عليه‌السلام.…

و رُبَّما رَأَيتَ الرَّجُلَ الَّذي يُذكَرُ بِالخَيرِ وَ لَعَلَّهُ يَكونُ وَرِعاً صَدوقاً، يُحَدِّثُ بِأَحاديثَ عَظيمَةٍ عَجيبَةٍ مِن تَفضيلِ بَعضِ مَن قَد مَضیٰ مِنَ الوُلاةِ لَم يَخلُقِ اللهُ مِنها شَيئاً قَطُّ، وَ هُوَ يَحسَبُ أنَّها حَقٌّ؛ لِكَثرَةِ مَن قَد سَمِعَها مِنهُ مِمَّن لا يُعرَفُ بِكَذِبٍ وَ لا بِقِلَّةِ وَرَعٍ.

وَ يَروونَ عَن عَلِيٍّ عليه‌السلام أشياءَ قَبيحَةً، وَ عَنِ الحَسَنِ وَ الحُسَينِ عليهما السلام ما يَعلَمُ اللهُ أنَّهُم قَد رَوَوا في ذٰلِكَ الباطِلَ وَ الكَذِبَ وَ الزّورَ.

قُلتُ لَهُ: أصلَحَكَ اللهُ، سَمِّ لي مِن ذٰلِكَ شَيئاً.

قالَ: رَوَوا أنَّ سَيِّدَي كُهولِ أهلِ الجَنَّةِ أبو بَكرٍ وَ عُمَرُ! وَ أَنَّ عُمَرَ مُحَدَّثٌ، وَ أَنَّ
المَلَكَ يُلَقِّنُهُ، وَ أَنَّ السَّكينَةَ تَنطِقُ عَلیٰ لِسانِهِ! وَ أَنَّ عُثمانَ المَلائِكَةُ تَستَحي
مِنهُ!... حَتّیٰ عَدَّدَ أبو جَعفَرٍ عليه‌السلام أكثَرَ مِن مِئَةِ رِوايَةٍ يَحسَبونَ أنَّها حَقٌّ، فَقالَ عليه‌السلام: هِيَ - وَاللهِ - كُلُّها كَذِبٌ وَ زورٌ.
[۱۳۶۷]

  1. كتاب سليم بن قيس - به نقل از ابان بن ابى عيّاش -: ابو جعفر [امام] باقر علیه‌السلام فرمود: «پس از وفات پيامبر خدا صلی الله علیه و آله، ما خاندان او، همواره خوار، رانده، محروم، كشته و طرد مىشويم. بر جان خود و دوستانمان بيمناكيم. دروغگويان، براى دروغشان جايى يافتند تا با آن به اولياى امور، قاضيان و كارگزاران اموى در هر شهر، نزديكى بجويند و احاديث دروغ و پوچى در بارۀ [فضيلت] حاكمان پيشين براى دشمنان ما نقل كنند و از ما رواياتى را نقل كنند كه ما نگفتهايم، براى آن كه ما را زشت جلوه دهند و از خود بر ما دروغ ببندند و به واليان و قاضيانشان، با باطل و دروغ، تقرّب بجويند. بيشتر اين حديثسازى و فراوانى آن، در روزگار معاويه و پس از درگذشت حسن علیه‌السلام بود.…

و چه بسا مردى نيکنام و شايد پارسا و راستگو را مىديدى كه احاديث عجيب و غريبى در بارۀ برترى برخى از خلفاى پيشين، نقل مىكند كه خدا، هيچ يک از آنها را تا كنون نيافريده است، در حالى كه خود مىپنداشت كه آن احادیث، حق است، از بس كه اين احاديث دروغ را از كسانى شنيده بود كه به دروغگويى و يا كمىِ پارسايى شناخته نمىشدند.

و از على علیه‌السلام چيزهاى زشتى را روايت مىكنند و نيز از حسن و حسين علیهما السلام احاديثى را نقل مىكنند كه خدا مىداند باطل و دروغ و پوچ هستند».

به امام علیه‌السلام گفتم: خداوند به سامانت بدارد! برخى از اين احاديثِ ساختگى را برايم بگو.

فرمود: «روايت ساختند كه دو سَروَر پيرمردان اهل بهشت، ابو بكر و عمر هستند، و این که با عمر، سخن گفته مىشود و فرشته به او تلقين مىكند، و این که آرامش [ايمانى] به زبان او سخن مىگويد، و این که فرشتگان از عثمان خجالت مىكشند...» و امام باقر علیه‌السلام بيش از صد روايت شمرد كه مىپندارند حق است و فرمود: «به خدا سوگند، همۀ آنها دروغ و باطل است».

  1. تاريخ بغداد عن أحمد بن زهير: سَمِعتُ أبي يَقولُ: قُدِمَ عَلَى المَهدِيِّ[۱۳۶۸] بِعَشَرَةِ مُحَدِّثينَ، فيهِمُ الفَرَجُ بنُ فَضالَةَ، وَ غِياثُ بنُ إِبراهيمَ، وَ غَيرُهُم. وَ كانَ المَهدِيُّ يُحِبُّ الحَمامَ وَ يَشتَهيها، فَأُدخِلَ عَلَيهِ غِياثُ بنُ إِبراهيمَ، فَقيلَ لَهُ: حَدِّث أميرَ المُؤمِنينَ، فَحَدَّثَهُ بِحَديثِ أبي هُرَيرَةَ: «لا سَبقَ إِلّا في حافِرٍ أو نَصلٍ»، وَ زادَ فيهِ: «أو جَناحٍ»، فَأَمَرَ لَهُ المَهدِيُّ بِعَشَرَةِ آلافٍ.

قالَ: فَلَمّا قامَ قالَ: أشهَدُ أنَّ قَفاكَ قَفا كَذّابٍ عَلیٰ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ إِنَّمَا استَجلَبتُ ذاكَ أنَا! فَأَمَرَ بِالحَمامِ فَذُبِحَت، فَما ذَكَرَ غِياثاً بَعدَ ذٰلِكَ.[۱۳۶۹]

  1. تاريخ بغداد - به نقل از احمد بن زهير -: شنيدم پدرم مىگويد: ده تن از محدّثان، بر مهدى عبّاسى وارد شدند و فرج بن فضاله، غياث بن ابراهيم و ديگران، ميان آنان بودند. مهدى عبّاسى، به كبوتر علاقه داشت. غياث بن ابراهيم نزد او آورده شد. به او گفته شد: براى فرمان‌رواى مؤمنان، حديث بگو. او حديث ابو هُرَيره را چنين نقل كرد: «مسابقه، جز در اسب‌دوانى و تيراندازى نيست» و بر آن افزود: «يا پرواز دادن [كبوتر]». مهدى، فرمان داد ده هزار درهم به او بدهند.

هنگامى كه برخاست [برود]، مهدى گفت: گواهى مىدهم كه پسرفتِ تو، پسرفتِ انسانى دروغگو بر پيامبر خدا صلی الله علیه و آله است و تنها با آن خواستى توجّه مرا به خود، جلب كنى. سپس مهدى فرمان داد كه كبوتر را سر بُريدند و پس از آن، ديگر يادى از غياث نكرد.

  1. تاريخ بغداد عن زكريّا الساجي: بَلَغَني أنَّ أبَا البَختَرِيِّ دَخَلَ عَلَى الرَّشيدِ وَ هُوَ قاضٍ، وَ هارونُ إِذ ذاكَ يُطَيِّرُ الحَمامَ، فَقالَ: هَل تَحفَظُ في هٰذا شَيئاً؟

فَقالَ: حَدَّثَني هِشامُ بنُ عُروَةَ، عَن أبيهِ، عَن عائِشَةَ: أنَّ النَّبِيَّ صلّی اللّه عليه وآله كانَ يُطَيِّرُ الحَمامَ.

فَقالَ: اُخرُج عَنّي! لَولا أنَّهُ رَجُلٌ مِن قُرَيشٍ لَعَزَلتُهُ.[۱۳۷۰]

  1. تاريخ بغداد - به نقل از زكريّاى ساجى -: ابو البخترى بر هارون الرشيد وارد شد. او قاضى بود و هارون هم در آن زمان، كبوتربازى مىكرد و به او گفت: آيا چيزى در اين باره به خاطر دارى؟

ابو البخترى گفت: هشام بن عروه، از پدرش، از عايشه برايم نقل كرد كه پيامبر صلی الله علیه و آله كبوتربازى مىكرد.

هارون گفت: از پيش من، بيرون برو! اگر اين نبود كه او مردى از قريش است، بركنارش مىكردم.

  1. تاريخ بغداد عن أبي سعيد العقيلي - و كانَ مِن ظُرَفاءِ النّاسِ وَ شُعَرائِهِم ـ: لَمّا قَدِمَ الرَّشيدُ المَدينَةَ، أعظَمَ أن يَرقیٰ مِنبَرَ النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله في قَباءٍ أسوَدَ وَ مِنطَقَةٍ. فَقالَ أبُو البَختَرِيِّ: حَدَّثَني جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ، عَن أبيهِ، قالَ: نَزَلَ جِبريلُ عَلَى النَّبِيِّ صلّی اللّه عليه وآله وَ عَلَيهِ قَباءٌ وَ مِنطَقَةٌ مُخَنجِراً فيها بِخَنجَرٍ!

فَقالَ المُعافَى التَّيمِيُّ:

وَيلٌ و عَولٌ لِأَبِي البَختَرِيّ إِذا ثَوَى النّاسُ فِي المَحشَرِ

مِن قَولِهِ الزُّورَ و إِعلانِهِ بِالكِذبِ فِي النّاسِ عَلیٰ جَعفَرِ

وَ اللهِ ما جالَسَهُ ساعَةً لِلفِقهِ في بَدوٍ و لا مَحضَرِ

و لا رَآهُ النّاسُ في دَهرِهِ يَمُرُّ بَينَ القَبرِ وَ المِنبَرِ

يا قاتَلَ اللهُ ابنَ وَهبٍ لَقَد أعلَنَ بِالزّورِ وَ بِالمُنكَرِ

يَزعُمُ أنَّ المُصطَفیٰ أحمَداً أتاهُ جِبريلُ التَّقِيُّ السَّرِيّ

عَلَيهِ خُفٌّ و قَبا أسوَدُ مُخَنجِراً فِي الحَقوِ بِالخَنجَرِ.[۱۳۷۱]

  1. تاريخ بغداد - به نقل از ابو سعيد عقيلى كه از شاعران و ظريفان بود -: هنگامى كه هارون الرشيد به مدينه آمد، برايش گران آمد كه با قباى سياه و كمربند، از منبر پيامبر صلی الله علیه و آله بالا رود. ابو البخترى [براى جرئت بخشيدن به هارون] گفت: جعفر بن محمّد، از پدرش برايم نقل كرد كه جبرئيل نزد پيامبر صلی الله علیه و آله آمد، در حالى كه قبايى به تن داشت و كمربندى خنجردار به كمر بسته بود.

معافىٰ تَيمى، در اين باره سرود:

واى و صد واى بر ابو البخترى/

به هنگامۀ در آمدن مردم به محشر

از سخن باطل و آشكارگويىاش/

در دروغ بستن بر جعفر [صادق علیه‌السلام] ميان مردم!

به خدا سوگند، او لحظهاى هم‌نشين او (امام صادق) علیه‌السلام نبوده است/

تا از او چيزى در يابد، نه در باديه و نه در شهر.

در همۀ عمرش، مردم نديدهاند/

كه او ميان قبر و منبر [پيامبر صلی الله علیه و آله]، رفت و آمد كند

اى دشمن خدا! فرزند وَهب كه/

سخن باطل و ناپذيرفتنى را آشكارا گفته است

مىپندارد كه جبرئيل پرهيزگارِ شریف/

نزد مصطفى احمد صلی الله علیه و آله آمد

در حالى كه قبا و كفش سياه به تن داشت/

و خنجرى نيز به كمر بسته بود.

۸ / ۱۵: وَضعُ الحَديثِ في فَضائِلِ البُلدانِ

۸ / ۱۵: حديثسازى در فضيلت شهرها

  1. سنن أبي داوود عن ابن حَوالة: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: سَيَصيرُ الأَمرُ إِلیٰ أن تَكونوا جُنوداً مُجَنَّدَةً: جُندٌ بِالشّامِ، وَ جُندٌ بِاليَمَنِ، وَ جُندٌ بِالعِراقِ.

قالَ ابنُ حَوالَةَ: خِر لي يا رَسولَ اللهِ إِن أدرَكتُ ذٰلِكَ.

فَقالَ: عَلَيكَ بِالشّامِ؛ فَإِنَّها خِيَرَةُ اللهِ مِن أرضِهِ، يَجتَبي إِلَيها خِيَرَتَهُ مِن عِبادِهِ. فَأَمّا إِن أبَيتُم فَعَلَيكُم بِيَمَنِكُم، وَ اسقوا مِن غُدُرِكُم؛ فَإِنَّ اللهَ تَوَكَّلَ لي بِالشّامِ وَ أَهلِهِ.[۱۳۷۲]

  1. سنن أبى داوود - به نقل از ابن حواله -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «كار به آنجا مىانجامد كه سپاهيانى منظّم خواهيد بود؛ سپاهى در شام، سپاهى در يمن و سپاهى در عراق».

گفتم: اى پيامبر خدا! به من بفرما اگر آن روزگار را درک كردم، كدام را انتخاب كنم؟

فرمود: «به شام برو كه گزيدۀ خدا از زمين است و بندگان برگزيدهاش را به سوى آنجا بر مىگزيند؛ امّا اگر نمىخواهيد به آنجا برويد، به يمن خودتان برويد و از آبگيرهاى خودتان بنوشيد كه خداوند، [حفاظت از] شام و اهالى آن را برايم به عهده گرفته است».

  1. العلل المتناهية عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: الخِلافَةُ بِالمَدينَةِ، وَ المُلكُ بِالشّامِ.[۱۳۷۳]

 

  1. العلل المتناهية - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خلافت، در مدينه است و پادشاهى، در شام».

 

  1. تنزيه الشريعة عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: أربَعُ مَدائِنَ مِن مُدُنِ الجَنَّةِ فِي الدُّنيا: مَكَّةُ، وَ المَدينَةُ، وَ بَيتُ المَقدِسِ، وَ دِمَشقُ. وَ أَربَعُ مَدائِنَ مِن مُدُنِ النّارِ فِي الدُّنيا: القُسطَنطَنِيَّةُ، وَ الطَّبرانِيَّةُ، وَ أَنطاكِيَةُ المُحتَرِقَةُ، وَ صَنعاءُ.[۱۳۷۴]

 

  1. تنزيه الشريعة - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «چهار شهر از شهرهاى بهشت در دنيا هستند: مكّه، مدينه، بيت المقدّس و دمشق. چهار شهر، از شهرهاى دوزخ در دنيا هستند: قسطنطنيّه، طَبَرانيه، اَنطاكيۀ آتش گرفته و صَنعا».

 

  1. المستدرك على الصحيحين عن أبي أمامة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: الشّامُ صَفوَةُ اللهِ مِن بِلادِهِ، يَسوقُ إِلَيها صَفوَةَ عِبادِهِ. مَن خَرَجَ مِنَ الشّامِ إِلیٰ غَيرِها فَبِسَخَطِهِ، وَ مَن دَخَلَ مِن غَيرِها فَبِرَحمَتِهِ.[۱۳۷۵]

 

  1. المستدرک على الصحيحين - به نقل از ابو اُمامه -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «شام، گزيدۀ خداوند از سرزمينهايش است كه گزيدۀ بندگانش را به سوى آن مىكشانَد. هر كس از شام به جاى ديگرى برود، به سبب ناخشنودى خداوند است و هر كس از جاى ديگر به آنجا در آيد، به سبب رحمت خداوند است».

 

  1. مسند ابن حنبل عن عمرو بن العاص: سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ: بَينا أنَا في مَنامي أتَتنِي المَلائِكَةُ، فَحَمَلَت عَمودَ الكِتابِ مِن تَحتِ وِسادَتي، فَعَمَدَت بِهِ إِلَى الشّامِ، ألا فَالإِيمانُ حَيثُ تَقَعُ الفِتَنُ بِالشّامِ.[۱۳۷۶]

 

  1. مسند ابن حنبل - به نقل از عمرو بن عاص -: شنيدم پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىفرمايد: «هنگامى كه در خواب بودم، فرشتگان نزدم آمدند و عمود كتاب[۱۳۷۷] را از زير بالش من برداشتند و به شام بردند. هان! هنگام وقوع فتنهها، ايمان در شام است».

 

  1. المعجم الأوسط عن ابن عمر عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: دَخَلَ إِبليسُ العِراقَ فَقَضیٰ حاجَتَهُ، وَ دَخَلَ الشّامَ فَطَرَدوهُ حَتّیٰ بَلَغَ سَباقَ، وَ دَخَلَ مِصرَ فَباضَ فيها وَ فَرَّخَ وَ بَسَطَ عَبقَرِيَّهُ[۱۳۷۸].[۱۳۷۹]

 

  1. المعجم الأوسط - به نقل از ابن عمر -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ابليس به عراق در آمد و حاجتش را گرفت. به شام در آمد، او را راندند تا به «سباق» رسيد. به مصر وارد شد و در آنجا تخم گذاشت و جوجه آورد و بساط خود را گسترد».

۸ / ۱۶: وَضعُ الحَديثِ في بَرَكَةِ يَومِ عاشوراءَ

۸ / ۱۶: حديثسازى براى مبارک شمردن روز عاشورا

  1. علل الشرائع عن فضيل الرسان عن جَبَلة المكّيّة: سَمِعتُ ميثَمَالتَّمّارَ - قَدَّسَاللهُ روحَهُ - يَقولُ: وَ اللهِ، لَتَقتُلُ هٰذِهِ الأُمَّةُ ابنَ نَبِيِّها فِي المُحَرَّمِ لِعَشرٍ يَمضينَ مِنهُ، وَ لَيَتَّخِذَنَّ أعداءُ اللهِ ذٰلِكَ اليَومَ يَومَ بَرَكَةٍ، وَ إِنَّ ذٰلِكَ لَكائِنٌ قَد سَبَقَ في عِلمِ اللهِ تَعالیٰ ذِكرُهُ، أعلَمُ ذٰلِكَ بِعَهدٍ عَهِدَهُ إِلَيَّ مَولايَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، وَ لَقَد أخبَرَني أنَّهُ يَبكي عَلَيهِ كُلُّ شَيءٍ حَتَّى الوُحوشُ فِي الفَلَواتِ، وَ الحيتانُ فِي البَحرِ، وَ الطَّيرُ فِي السَّماءِ، وَ يَبكي عَلَيهِ الشَّمسُ وَ القَمَرُ وَ النُّجومُ وَ السَّماءُ وَ الأَرضُ، وَ مُؤمِنُو الإِنسِ وَ الجِنِّ، وَ جَميعُ مَلائِكَةِ السَّماواتِ وَ الأَرَضينَ، وَ رِضوانُ وَ مالِكٌ وَ حَمَلَةُ العَرشِ، وَ تُمطِرُ السَّماءُ دَماً وَ رَماداً.

ثُمَّ قالَ: وَجَبَت لَعنَةُ اللهِ عَلیٰ قَتَلَةِ الحُسَينِ عليه‌السلام كَما وَجَبَت عَلَى المُشرِكينَ الَّذينَ يَجعَلونَ مَعَ اللهِ إِلٰهاً آخَرَ، وَ كَما وَجَبَت عَلَى اليَهودِ وَ النَّصاریٰ وَ المَجوسِ.

قالَت جَبَلَةُ: فَقُلتُ لَهُ: يا ميثَمُ، فَكَيفَ يَتَّخِذُ النّاسُ ذٰلِكَ اليَومَ الَّذي قُتِلَ فيهِ الحُسَينُ عليه‌السلام يَومَ بَرَكَةٍ؟

فَبَكیٰ ميثَمٌ۲ ثُمَّ قالَ: يَزعُمونَ لِحَديثٍ يَضَعونَهُ أنَّهُ اليَومُ الَّذي تابَ اللهُ فيهِ عَلیٰ آدَمَ عليه‌السلام! وَ إِنَّما تابَ اللهُ عَلیٰ آدَمَ عليه‌السلام في ذِي الحِجَّةِ. وَ يَزعُمونَ أنَّهُ اليَومُ الَّذي قَبِلَ اللهُ فيهِ تَوبَةَ داوودَ! وَ إِنَّما قَبِلَ اللهُ عزّ وجلّ تَوبَتَهُ في ذِي الحِجَّةِ. وَ يَزعُمونَ أنَّهُ اليَومُ الَّذي أخرَجَ اللهُ فيهِ يونُسَ عليه‌السلام مِن بَطنِ الحوتِ! وَ إِنَّما أخرَجَ اللهُ عزّ وجلّ يونُسَ مِن بَطنِ الحوتِ في ذِي الحِجَّةِ. وَ يَزعُمونَ أنَّهُ اليَومُ الَّذِي استَوَت فيهِ سَفينَةُ نوحٍ عَلَى الجودِيِّ! وَ إِنَّمَا استَوَت عَلَى الجودِيِّ يَومَ الثّامِنَ عَشَرَ مِن ذِي الحِجَّةِ. وَ يَزعُمونَ أنَّهُ اليَومُ الَّذي فَلَقَ اللهُ تَعالیٰ فيهِ البَحرَ لِبَني إِسرائيلَ! وَ إِنَّما كانَ ذٰلِكَ في رَبيعٍ الأَوَّلِ.

ثُمَّ قالَ ميثَمٌ: يا جَبَلَةُ، اِعلَمي أنَّ الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ عليه‌السلام سَيِّدُ الشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ، وَ لِأَصحابِهِ عَلیٰ سائِرِ الشُّهَداءِ دَرَجَةٌ. يا جَبَلَةُ، إِذا نَظَرتِ السَّماءَ حَمراءَ كَأَنَّها دَمٌ عَبيطٌ[۱۳۸۰] فَاعلَمي أنَّ سَيِّدَ الشُّهَداءِ الحُسَينَ عليه‌السلام قَد قُتِلَ.

قالَت جَبَلَةُ: فَخَرَجتُ ذاتَ يَومٍ فَرَأَيتُ الشَّمسَ عَلَى الحيطانِ كَأَنَّهَا المَلاحِفُ المُعَصفَرَةُ[۱۳۸۱]، فَصِحتُ حينَئِذٍ وَ بَكَيتُ، وَ قُلتُ: قَد - وَ اللهِ - قُتِلَ سَيِّدُنَا الحُسَينُ عليه‌السلام.[۱۳۸۲]

  1. علل الشرائع - به نقل از فضيل رسان، از [زنى به نام] جَبَلۀ مكّى -: شنيدم ميثم تمّار - که خداوند روحش را پاک گرداند - مىگويد: «به خدا سوگند، ده روز كه از محرّم بگذرد، اين امّت، فرزند پيامبرِ خود را خواهند كشت و دشمنان خدا، آن روز را روزى مبارک خواهند شمرد. اين واقعه، رُخ خواهد داد و در علم پيشين خداى متعال، از آن ياد شده [و حتميت يافته] است. اين را از مولايم امير مؤمنان علیه‌السلام كه [خصوصى] به من گفت، مىدانم. ايشان همچنين به من خبر داد كه: هر چيزى بر او خواهد گريست، حتّى حيوانات وحشى بيابانها و ماهيان درياها و پرندگان آسمان و خورشيد و ماه و ستارگان و آسمان و زمين، و آدميان و جنّيانِ باايمان و همۀ فرشتگان آسمانها و زمينها و [نيز] رضوان (فرشتۀ نگهبان بهشت) و مالک (فرشتۀ نگهبان دوزخ) و حاملان عرش الهى [همه بر او خواهند گريست] و آسمان، خون و خاكستر خواهد باريد».

سپس گفت: «لعنت خدا بر قاتلان حسين علیه‌السلام واجب شده، همان گونه كه بر مشركانى كه معبودى را همراه خدا قرار مىدهند و نيز بر يهوديان و مسيحيان و مجوسيان، واجب شده است».

به او گفتم: اى ميثم! مردم، چگونه روزى را كه حسين علیه‌السلام در آن كشته شده است، روز بركت خواهند دانست؟

ميثم گريست و سپس گفت: «به خاطر حديثى كه مىسازند و ادّعا مىكنند كه آن، روزى است كه خداوند عز و جل، توبۀ آدم را پذيرفت، در حالى كه خداوند در ماه ذى حجّه [نه عاشورا]، توبۀ او را پذيرفت. همچنين مىپندارند كه آن، روزى است كه خداوند، توبۀ داوود را پذيرفت، در حالى كه خداوند عز و جل توبۀ او را در ماه ذى حجّه پذيرفت. نيز ادّعا مىكنند كه آن، روزى است كه خداوند، يونس را از شكم ماهى بيرون آورد، در حالى كه خداوند، يونس را در ماه ذى حجّه از شكم ماهى بيرون آورد. نيز ادّعا مىكنند كه آن، روزى است كه كشتى نوح بر [كوه] جودى قرار گرفت، در حالى كه آن، روز هیجدهم ذى حجّه بر آن قرار گرفت. نيز ادّعا مىكنند كه آن، روزى است كه خداى متعال، دريا را براى بنى اسرائيل شكافت، در حالى كه آن در ماه ربيع الأوّل بوده است».

ميثم سپس گفت: «اى جَبَله! بدان كه حسين بن على علیه‌السلام روز قيامت، سَرور شهيدان است و يارانش بر ديگر شهيدان، برترى دارند. اى جَبَله! هنگامى كه آسمان را مانند خون تازه ديدى، بدان كه سَرور شهيدان، حسين علیه‌السلام، به شهادت رسيده است».

روزى بيرون آمدم و پرتو خورشيد را بر ديوارها، همانند ملحفههاى زعفرانىرنگ ديدم. پس فرياد زدم و گريستم و گفتم: به خدا سوگند، سَرورمان حسين علیه‌السلام، كشته شد!

  1. علل الشرائع عن سليمان بن عبد اللّهالخَزّاز الكوفي عن عبد اللّهبن الفضل الهاشمي: قُلتُ لِأَبي عَبدِ اللهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ عليه‌السلام: يَابنَ رَسولِ اللهِ، كَيفَ صارَ يومُ عاشوراءَ يَومَ مُصيبَةٍ وَ غَمٍّ وَ جَزَعٍ وَ بُكاءٍ دونَ اليَومِ الَّذي قُبِضَ فيهِ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله، وَ اليَومِ الَّذي ماتَت فيهِ فاطِمَةُ عليه‌السلام، وَ اليَومِ الَّذي قُتِلَ فيهِ أميرُ المُؤمِنينَ عليه‌السلام، وَ اليَومِ الَّذي قُتِلَ فيهِ الحَسَنُ عليه‌السلام بِالسَّمِّ؟

فَقالَ: إِنَّ يَومَ الحُسَينِ عليه‌السلام [۱۳۸۳] أعظَمُ مُصيبَةً مِن جَميعِ سائِرِ الأَيّامِ؛ وَ ذٰلِكَ أنَّ أصحابَ الكِساءِ الَّذي[۱۳۸۴] كانوا أكرَمَ الخَلقِ عَلَى اللهِ تَعالیٰ، كانوا خَمسَةً... فَلَمّا قُتِلَ الحُسَينُ عليه‌السلام لَم يَكُن بَقِيَ مِن أهلِ الكِساءِ أحَدٌ لِلنّاسِ فيهِ بَعدَهُ عَزاءٌ وَ سَلوَةٌ، فَكانَ ذَهابُهُ كَذَهابِ جَميعِهِم كَما كانَ بَقاؤُهُ كَبَقاءِ جَميعِهِم، فَلِذٰلِكَ صارَ يَومُهُ أعظَمَ مُصيبَةً.…

قالَ عَبدُ اللهِ بنُ الفَضلِ الهاشِمِيُّ: فَقُلتُ لَهُ: يَابنَ رَسولِ اللهِ، فَكَيفَ سَمَّتِ العامَّةُ يَومَ عاشوراءَ يَومَ بَرَكَةٍ؟

فَبَكیٰ عليه‌السلام،ثُمَّ قالَ: لَمّا قُتِلَ الحُسَينُ عليه‌السلام تَقَرَّبَ النّاسُ بِالشّامِ إِلیٰ يَزيدَ، فَوَضَعوا لَهُ الأَخبارَ، وَ أَخَذوا عَلَيهِ الجَوائِزَ مِنَ الأَموالِ، فَكانَ مِمّا وَضَعوا لَهُ أمرُ هٰذَا اليَومِ وَ أَنَّهُ يَومُ بَرَكَةٍ؛ لِيَعدِلَ النّاسُ فيهِ مِنَ الجَزَعِ وَ البُكاءِ وَ المُصيبَةِ وَ الحُزنِ إِلَى الفَرَحِ وَ السُّرورِ وَ التَّبَرُّكِ وَ الاِستِعدادِ فيهِ! حَكَمَ اللهُ بَينَنا وَ بَينَهُم.[۱۳۸۵]

  1. علل الشرائع - به نقل از سليمان بن عبد اللّٰهخزّاز كوفى، از عبد اللّٰهبن فضل هاشمى -: به امام صادق علیه‌السلام گفتم: اى پسر پيامبر خدا! چهطور روز عاشورا، روز ماتم و اندوه و بىتابى و گريه شد؛ ولى روز رحلت پيامبر صلی الله علیه و آله و روز درگذشت فاطمه علیها السلام و روز شهادت امير مؤمنان علیه‌السلام و روز كشته شدن امام حسن علیه‌السلام با زهر، چنين نشد؟

فرمود: «روز [شهادت] حسين علیه‌السلام، مصيبتى بزرگتر از ديگر روزها دارد. اين، از آن روست كه اصحاب كسا - كه گرامىترينِ مردمان در پيشگاه خداى متعالاند-، پنج تن بودند...؛ ولى زمانى كه حسين علیه‌السلام كشته شد، هيچ كس از اصحاب كسا باقى نبود كه مردم، با او دلدارى و تسكين پيدا كنند.

بنا بر اين، رفتن حسين علیه‌السلام، به مثابۀ رفتن همۀ آنها بود، همان گونه كه بودن وى، به مثابۀ بودن همۀ آنها بود. به اين جهت، روز كشته شدن حسين علیه‌السلام، بزرگترين مصيبت بود».…

به ایشان گفتم: اى پسر پيامبر خدا! پس چگونه تودۀ مردم، روز عاشورا را روز بركت ناميدند؟

ايشان گريست و سپس فرمود: «وقتى حسين علیه‌السلام كشته شد، مردم شام، با جعل اخبار براى يزيد، به وى تقرّب جستند و برای آن، پاداش مالى گرفتند و از جمله چيزهايى كه برايش جعل كردند، [فضائل] روز عاشورا بود كه آن را روزى مبارک، خواندند تا مردم در آن، به جاى زارى و گريه و ماتم و اندوه، شادى و خوشحالى و خجستگى و آمادگى نشاط داشته باشند. خداوند، ميان آنان و ما، داورى كند!».

۸ / ۱۷: وَضعُ الحَديثِ فِي التَّعَصُّبِ القَومِيِّ

۸ / ۱۷: حديثسازى در تعصّب قومى

  1. الكامل في ضعفاء الرجال عن أبي أُمامة: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ اللهَ إِذا غَضِبَ أنزَلَ الوَحيَ بِالعَرَبِيَّةِ، وَ إِذا رَضِيَ أنزَلَ الوَحيَ بِالفارِسِيَّةِ.[۱۳۸۶]

 

  1. الكامل فى الضعفاء - به نقل از ابو اُمامه -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر گاه خداوند خشم گيرد، وحى را به عربى و چون خشنود شود، وحى را به زبان فارسى نازل مىكند».

 

  1. تذكرة الموضوعات عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: إِنَّ اللهَ تَعالیٰ إِذا رَضِيَ أنزَلَ الوَحيَ بِالعَرَبِيَّةِ، وَ إِذا غَضِبَ أنزَلَ الوَحيَ بِالفارِسِيَّةِ.[۱۳۸۷]

 

  1. تذكرة الموضوعات - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر گاه خداوند خشنود شود، وحى را به زبان عربى و چون خشم گيرد، وحى را به زبان فارسى نازل مىكند».

 

  1. المجروحين عن أبي هريرة عن رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله: أبغَضُ الكَلامِ إِلَى اللهِ الفارِسِيَّةُ، وَ كَلامُ الشَّياطينِ الخوزِيَّةُ، وَ كَلامُ أهلِ النّارِ البُخارِيَّةُ، وَ كَلامُ أهلِ الجَنَّةِ العَرَبِيَّةُ.[۱۳۸۸]

 

  1. المجروحين - به نقل از ابو هُرَيره -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «منفورترين زبان نزد خداوند، فارسى است. زبان شيطانها، خوزستانى است، زبان دوزخيان، بخارايى است و زبان بهشتيان، عربى است».

 

  1. الموضوعات عن الشَّعبي: رَأیٰ أبو هُرَيرَةَ رَجُلاً فَأَعجَبَتهُ هَيئَتُهُ، فَقالَ: مِمَّن أنتَ؟ قالَ: مِنَ النَّبَطِ. قالَ: تَنَحَّ عَنّي! سَمِعتُ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله يَقولُ: قَتَلَةُ الأَنبِياءِ وَ أَعوانُ الظَّلَمَةِ، فَإِذَا اتَّخَذُوا الرِّباعَ وَ شَيَّدُوا البُنيانَ فَالهَرَبَ الهَرَبَ.[۱۳۸۹]

 

  1. الموضوعات - به نقل از شَعبى -: ابو هُرَيره، مردى را ديد و از او خوشش آمد. پرسيد: از چه تبارى هستى؟ گفت: از نَبطيان هستم. گفت: از من، دور شو! شنيدم كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله مىفرمايد: «[نبطيان،] قاتلان پيامبران و ياوران ستمگراناند. هر گاه املاكى به چنگ آوردند و خانه ساختند [و جا پا محكم كردند]، بگريزيد، بگريزيد!».

۸ / ۱۸: وَضعُ الحَديثِ في مُختَلَفِ المَجالاتِ

۸ / ۱۸: حديثسازى در عرصههاى گوناگون

  1. الكفاية في علم الرواية عن ابن لَهيعَة: سَمِعتُ شَيخاً مِنَ الخَوارِجِ وَ هُوَ يَقولُ: إِنَّ هٰذِهِ الأَحاديثَ دينٌ، فَانظُروا عَمَّن تَأخُذونَ دينَكُم، فَإِنّا كُنّا إِذا هَوَينا أمراً صَيَّرناهُ حَديثاً.[۱۳۹۰]

 

  1. الكفاية فى علم الرواية - به نقل از ابن لَهيعه -: شنيدم يكى از سركردگان خوارج مىگفت: اين حديثها، دين شما را مىسازند. بنگريد كه دينتان را از چه كسى مىگيريد؛ زيرا ما چون خواستار چيزى بوديم، براى آن حديث مىساختيم.

 

  1. تاريخ بغداد عن عمر بن المسلم: حَضَرتُ مَعَ عَبدِ العَزيزِ بنِ الحارِثِ الحَنبَلِيِّ بَعضَ المَجالِسِ، فَسُئِلَ عَن فَتحِ مَكَّةَ، أكانَ صُلحاً أو عَنوَةً؟ فَقالَ: عَنوَةً.

فَقيلَ: مَا الحُجَّةُ في ذٰلِكَ؟

فَقالَ: حَدَّثَنا أبو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بنُ أحمَدَ بنِ الصَّوّافِ، حَدَّثَنا عَبدُ اللهِ بنُ أحمَدَ بنِ حَنبَلٍ، حَدَّثَني أبي، حَدَّثَنا عَبدُ الرَّزّاقِ، عَن مالِكٍ أو مَعمَرٍ - قالَ: عَبدُ الواحِدِ: أنَا أشَكُّ - عَنِ الزُّهرِيِّ، عَن أنَسٍ: أنَّ أصحابَ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله اختَلَفوا في فَتحِ مَكَّةَ: أكانَ صُلحاً أو عَنوَةً؟ فَسَأَلوا عَن ذٰلِكَ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله فَقالَ: «كانَ عَنوَةً».

قالَ ابنُ المُسلِمِ: فَلَمّا خَرَجنا مِنَ المَجلِسِ، قُلتُ لَهُ: ما هٰذَا الحَديثُ؟!

فَقالَ: لَيسَ بِشَيءٍ، وَ إِنَّما صَنَعتُهُ فِي الحالِ أدفَعُ بِهِ عَنّي حُجَّةَ الخَصمِ.[۱۳۹۱]

  1. تاريخ بغداد - به نقل از عمر بن مسلم -: در مجلسى با عبد العزيز بن حارث حنبلى حضور يافتم. در بارۀ فتح مكّه سؤال شد كه: آيا با مصالحه بود يا به زور؟ گفت: با زور بود.

گفته شد: دليل اين امر چيست؟

گفت: ابو على محمّد بن احمد بن صوّاف روايت كرد كه عبد اللّٰهبن احمد بن حنبل گفت: پدرم از عبد الرزّاق از مالک يا مَعمَر،[۱۳۹۲] از زُهرى از اَنَس روايت كرد كه ياران پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در چگونگى فتح مكّه، اختلاف كردند كه آيا با مصالحه بود يا به زور و آن را از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسيدند. فرمود: «به زور بود».

چون از مجلس، بيرون آمديم، به او گفتم: اين، چه حديثى است؟

گفت: چيزى نيست. آن را در همان جا ساختم كه حجّت و دليل طرف مقابل را از خود دور سازم.

  1. تهذيب الكمال عن جعفر بن محمّد الطَّيالِسي: صَلّیٰ أحمَدُ بنُ حَنبَلٍ وَ يَحيَى بنُ مُعينٍ في مَسجِدِ الرُّصّافَةِ، فَقامَ بَينَ أيديهِم قاصٌّ، فَقالَ: حَدَّثَنا أحمَدُ بنُ حَنبَلٍ وَ يَحيَى بنُ مُعينٍ، قالا: حَدَّثَنا عَبدُ الرَّزّاقِ، قالَ: أخبَرَنا مَعمَرٌ، عَن قَتادَةَ، عَن أنَسٍ، قالَ: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: «مَن قالَ: لا إِلٰهَ إِلَّا اللهُ، خُلِقَ مِن كُلِّ كَلِمَةٍ مِنها طَيرٌ، مِنقارُهُ مِن ذَهَبٍ وَ ريشُهُ مِن مَرجانٍ»، وَ أَخَذَ في قِصَّةِ نَحوٍ مِن عِشرينَ وَرَقَةً.

فَجَعَلَ أحمَدُ يَنظُرُ إِلیٰ يَحيیٰ وَ يَحيیٰ يَنظُرُ إِلیٰ أحمَدَ، فَيَقولُ: أنتَ حَدَّثتَهُ، فَيَقولُ: وَ اللهِ، ما سَمِعتُ بِهِ إِلّا السّاعَةَ!

قالَ: فَسَكَتا جَميعاً حَتّیٰ فَرَغَ مِن قِصَصِهِ وَ أَخَذَ قِطاعَهُم[۱۳۹۳]، ثُمَّ قَعَدَ يَنتَظِرُ بَقِيَّتَها، فَقالَ لَهُ يَحيَى بنُ مُعينٍ بِيَدِهِ أن تَعالَ، فَجاءَ مُتَوَهِّماً لِنَوالٍ يُجيزُهُ.

فَقالَ لَهُ يَحيیٰ: مَن حَدَّثَكَ بِهٰذَا الحَديثِ؟

فَقالَ: أحمَدُ بنُ حَنبَلٍ، وَ يَحيَى بنُ مُعينٍ. فَقالَ: أنَا يَحيَى بنُ مُعينٍ، وَ هٰذا أحمَدُ بنُ حَنبَلٍ، ما سَمِعنا بِهٰذا قَطُّ في حَديثِ رَسولِ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله! فَإِن كانَ وَ لا بُدَّ وَ الكَذِبُ فَعَلیٰ غَيرِنا!

فَقالَ لَهُ: أنتَ يَحيَى بنُ مُعينٍ؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: لَم أزَل أسمَعُ أنَّ يَحيَى بنَ مُعينٍ أحمَقُ، ما عَلِمتُهُ إِلّا السّاعَةَ.

فَقالَ لَهُ يَحيیٰ: وَ كَيفَ عَلِمتَ أنّي أحمَقُ؟

قالَ: كَأَنَّهُ لَيسَ فِي الدُّنيا يَحيَى بنُ مُعينٍ وَ أَحمَدُ بنُ حَنبَلٍ غَيرَكُما! كَتَبتُ عَن سَبعَةَ عَشَرَ أحمَدَ بنَ حَنبَلٍ وَ يَحيَى بنَ مُعينٍ غَيرَكُما.

قالَ: فَوَضَعَ أحمَدُ كُمَّهُ عَلیٰ وَجهِهِ، فَقالَ: دَعهُ يَقومُ. فَقامَ كَالمُستَهزِئِ بِهِما.[۱۳۹۴]

  1. تهذيب الكمال - به نقل از جعفر بن محمّد طيالسى -: احمد بن حنبل و يحيى بن معين، در مسجد رُصّافه نماز خواندند. داستانسرايى، پيشِ رويشان ايستاد و داستان بافت. او گفت: احمد بن حنبل و يحيى بن معين گفتند: عبد الرزّاق از مَعمَر از قُتاده از اَنَس، برايمان از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله چنين نقل كرد: «هر كس لا إله إلّا اللّٰهبگويد، از هر كلمۀ او، پرندهاى آفريده مىشود كه منقارش از طلا و پَرش از مرجان است» و شروع به گفتن داستانى كرد كه نزديک به بيست برگه مىشود.

احمد به يحيى و يحيى به احمد مىنگريست و به يكديگر مىگفتند: تو برايش گفتهاى؟ و او مىگفت: به خدا سوگند، آن را جز الآن نشنيدهام!

هر دو با هم ساكت شدند تا آن داستانگو، قصّهاش را به پايان بُرد و دستمزدش را جمع كرد و به انتظار بقيّۀ آن نشست. يحيى بن معين، با دستش به او اشاره كرد كه بيايد. او به توهّم اينكه چيزى مىخواهند به وى بدهند، آمد.

يحيى به او گفت: چه كسى اين حديث را براى تو گفت؟

او گفت: احمد بن حنبل و يحيى بن معين. يحيى گفت: من يحيى بن معين هستم و اين، احمد بن حنبل است. ما اين را تا كنون در ميان احاديث پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نشنيده بوديم. اگر مىخواهى دروغ بگويى، به غير ما نسبت بده.

او به يحيى گفت: تو يحيى بن معين هستى؟

گفت: آرى.

او گفت: همواره شنيده بودم كه يحيى بن معين، احمق است؛ امّا آن را جز اكنون ندانستم.

يحيى به او گفت: چگونه دانستى كه من احمق هستم؟

گفت: گويى كه در دنيا، يحيى بن معين و احمد بن حنبلِ ديگرى جز شما نيست. من از هفده احمد بن حنبل و يحيى بن معين غير از شما [حديث] نوشتهام.

احمد بن حنبل، [از شرم] آستينش را بر صورتش نهاد و گفت: رهايش كن برخيزد. او برخاست، در حالى كه آن دو را ريشخند مىكرد.

  1. الموضوعات عن أبي عبد اللّهالنهاوندي: قُلتُ لِغُلامِ خَليلٍ، هٰذِهِ الأَحاديثُ الَّتي تُحَدِّثُ بِها مِنَ الرَّقائِقِ؟ فَقالَ: وَضَعناها لِنُرَقِّقَ بِها قُلوبَ العامَّةِ[۱۳۹۵].[۱۳۹۶]

 

  1. الموضوعات - به نقل از ابو عبد اللّٰهنهاوندى -: به غلام خليل [يكى از زهّاد] گفتم: اين احاديث رقّتآور را كه مىگويى [چيستند]؟ گفت: آنها را خودمان ساختيم تا دلهاى تودۀ مردم را بِدان، نرم كنيم.

 

  1. الموضوعات عن أبي سعيد: قالَ رَسولُ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله: مَن زَعَمَ أنَّ الإِيمانَ يَزيدُ وَ يَنقُصُ، فَزِيادَتُهُ نِفاقٌ وَ نُقصانُهُ كُفرٌ؛ فَإِن تابوا وَ إِلّا فَاضرِبوا أعناقَهُم بِالسَّيفِ، أُولٰئِكَ أعداءُ الرَّحمانِ، فارَقوا دينَ اللهِ وَ انتَحَلُوا الكُفرَ وَ خاصَموا فِي اللهِ، طَهَّرَ اللهُ الأَرضَ مِنهُم، ألا فَلا صَلاةَ لَهُم، ألا فَلا صَومَ لَهُم، ألا فَلا زَكاةَ لَهُم، ألا وَ لا حَجَّ لَهُم، ألا وَ لا دينَ لَهُم، هُم بُرَآءُ مِن رَسولِ اللهِ، وَ رَسولُ اللهِ بَريءٌ مِنهُم.[۱۳۹۷]

 

  1. الموضوعات - به نقل از ابو سعيد -: پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر كس پندارد كه ايمان، كم و زياد مىشود، پس فزونى آن، نفاق و كاستى آن، كفر است. اگر توبه كردند كه هيچ، و گرنه گردنشان را با شمشير بزنيد. اينان، دشمنان خداى رحمان اند، از دين خدا جدا شدند و كفر را برگزيدند و در بارۀ خدا به كشمكش پرداختند. خداوند، زمين را از آنها پاک گرداند. هان! آنان، نمازى ندارند. هان! آنان، روزهاى ندارند. هان! آنان، زكاتى ندارند. هان! آنان، حجّى ندارند. هان! آنان، دينى ندارند. آنان از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به كنارند و پيامبر خدا صلی الله علیه و آله از آنها به كنار است».

۸ / ۱۹: اِفتِراءُ الكَذِبِ عَلَى الإمامِ عليه‌السلام في مَحضَرِهِ

۸ / ۱۹: دروغ بستن به امام علیه‌السلام در حضور خود او

  1. رجال الكشّي عن ميمون بن عبد اللّه: أتیٰ قَومٌ أبا عَبدِ اللهِ عليه‌السلام يَسأَلونَهُ الحَديثَ مِنَ الأَمصارِ وَ أَنَا عِندَهُ، فَقالَ لي: أ تَعرِفُ أحَداً مِنَ القَومِ؟

قُلتُ: لا.

فَقالَ: فَكَيفَ دَخَلوا عَلَيَّ؟!

قُلتُ: هٰؤُلاءِ قَومٌ يَطلُبونَ الحَديثَ مِن كُلِّ وَجهٍ، لا يُبالونَ مِمَّن أخَذُوا الحَديثَ.

فَقالَ لِرَجُلٍ مِنهُم: هَل سَمِعتَ مِن غَيري مِنَ الحَديثِ؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: فَحَدِّثني بِبَعضِ ما سَمِعتَ.

قالَ: إِنَّما جِئتُ لِأَسمَعَ مِنكَ، لَم أجِئ أُحَدِّثُكَ.

و قالَ لِلآخَرِ: ذاكَ ما يَمنَعُهُ أن يُحَدِّثَني ما سَمِعَ[۱۳۹۸]. قالَ: وَ تَتَفَضَّلُ أن تُحَدِّثَني بِما سَمِعتَ، أجَعَلَ الَّذي حَدَّثَكَ حَديثَهُ أمانَةً لا تُحَدِّثُ[۱۳۹۹] بِهِ أبَداً؟ [۱۴۰۰]

قالَ: لا.

قالَ: فَأَسمِعنا بَعضَ مَا اقتَبَستَ مِنَ العِلمِ حَتّیٰ نُفيدَ بِكَ إِن شاءَ اللهُ.

قالَ: حَدَّثَني سُفيانُ الثَّورِيُّ، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام، قالَ: «النَّبيذُ كُلُّهُ حَلالٌ إِلّا الخَمرَ»، ثُمَّ سَكَتَ.

فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَني سُفيانُ، عَمَّن حَدَّثَهُ، عَن مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ عليه‌السلام،أنَّهُ قالَ: «مَن لا يَمسَحُ عَلیٰ خُفَّيهِ فَهُوَ صاحِبُ بِدعَةٍ، وَ مَن لَم يَشرَبِ النَّبيذَ فَهُوَ مُبتَدِعٌ، وَ مَن لَم يَأكُلِ الجِرّيثَ وَ طَعامَ أهلِ الذِّمَّةِ وَ ذَبائِحَهُم فَهُوَ ضالٌّ؛ أمَّا النَّبيذُ فَقَد شَرِبَهُ عُمَرُ، نَبيذُ زَبيبٍ فَرَشَحَهُ بِالماءِ، وَ أَمَّا المَسحُ عَلَى الخُفَّينِ فَقَد مَسَحَ عُمَرُ عَلَى الخُفَّينِ ثَلاثاً فِي السَّفَرِ، وَ يَوماً وَ لَيلَةً فِي الحَضَرِ، وَ أَمَّا الذَّبائِحُ فَقَد أكَلَها عَلِيٌّ عليه‌السلام، فَقالَ: كُلوها؛ فَإِنَّ اللهَ تَعالیٰ يَقولُ: (ٱليَومَ أُحِلَّ لَكُمُ ٱلطَّيِّبَـٰتُ و طَعَامُ ٱلَّذِينَ أُوتُوا ٱلكِتَابَ حِلٌّ لَّكُم و طَعَامُكُم حِلٌّ لَّهُم)[۱۴۰۱]»، ثُمَّ سَكَتَ.

فَقالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

فَقالَ: فَقَد حَدَّثتُكَ بِما سَمِعتُ.

فَقالَ: أكُلُّ الَّذي سَمِعتَ هٰذا؟

قالَ: لا.

قالَ: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَنا عَمرُو بنُ عُبَيدٍ، عَنِ الحَسَنِ، قالَ: «أشياءُ صَدَّقَ النّاسُ بِها، وَ أَخَذوا بِما لَيسَ في كِتابِ اللهِ لَها أصلٌ: مِنها عَذابُ القَبرِ، وَ مِنهَا الميزانُ، وَ مِنهَا الحَوضُ، وَ مِنهَا الشَّفاعَةُ، وَ مِنهَا النِّيَّةُ؛ يَنوِي الرَّجُلُ مِنَ الخَيرِ وَ الشَّرِّ فَلا يَعمَلُهُ فَيُثابُ عَلَيهِ، وَ لا يُثابُ الرَّجُلُ إِلّا بِما عَمِلَ؛ إِن خَيراً فَخَيراً وَ إِن شَرّاً فَشَرّاً».

قالَ: فَضَحِكتُ مِن حَديثِهِ، فَغَمَزَني أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام أن كُفَّ حَتّیٰ نَسمَعَ.

قالَ: فَرَفَعَ رَأسَهُ إِلَيَّ فَقالَ: وَ ما يُضحِكُكَ؛ مِنَ الحَقِّ أم مِنَ الباطِلِ؟

قُلتُ لَهُ: أصلَحَكَ اللهُ وَ أَبكي؟! وَ إِنَّما يُضحِكُني مِنكَ تَعَجُّباً، كَيفَ حَفِظتَ هٰذِهِ الأَحاديثَ! فَسَكَتَ.

فَقالَ لَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَني سُفيانُ الثَّورِيُّ، عَن مُحَمَّدِ بنِ المُنكَدِرِ، أنَّهُ رَأیٰ عَلِيّاً عليه‌السلام عَلیٰ مِنبَرِ الكوفَةِ وَ هُوَ يَقولُ: «لَئِن أُتيتُ بِرَجُلٍ يُفَضِّلُني عَلیٰ أبي بَكرٍ وَ عُمَرَ، لَأَجلِدَنَّهُ حَدَّ المُفتَري».

فَقالَ لَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

فَقالَ: حَدَّثَني سُفيانُ، عَن جَعفَرٍ، أنَّهُ قالَ: «حُبُّ أبي بَكرٍ وَ عُمَرَ إِيمانٌ، وَ بُغضُهُما كُفرٌ».

قالَ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

فَقالَ: حَدَّثَني يونُسُ بنُ عُبَيدٍ، عَنِ الحَسَنِ: «أنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام أبطَأَ عَن بَيعَةِ أبي بَكرٍ، فَقالَ لَهُ عَتيقٌ[۱۴۰۲]: ما خَلَّفَكَ يا عَلِيُّ عَنِ البَيعَةِ؟ وَاللهِ لَقَد هَمَمتُ أن أضرِبَ عُنُقَكَ! فَقالَ عَلِيٌّ عليه‌السلام: يا خَليفَةَ رَسولِ اللهِ، لا تَثريبَ[۱۴۰۳]، قالَ: لا تَثريبَ».

قالَ لَهُ أبوعَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَني سُفيانُ الثَّورِيُّ، عَنِ الحَسَنِ: «أنَّ أبا بَكرٍ أمَرَ خالِدَ بنَ الوَليدِ أن يَضرِبَ عُنُقَ عَلِيٍّ عليه‌السلام إِذا سَلَّمَ مِن صَلاةِ الصُّبحِ، وَ أَنَّ أبا بَكرٍ سَلَّمَ بَينَهُ وَ بَينَ نَفسِهِ، ثُمَّ قالَ: يا خالِدُ! لا تَفعَل ما أمَرتُكَ».

فَقالَ لَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَني نُعَيمُ بنُ عَبدِ اللهِ، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام، أنَّهُ قالَ: «وَدَّ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه‌السلام أنَّهُ بِنُخَيلاتِ يَنبُعَ، يَستَظِلُّ بِظِلِّهِنَّ، وَ يَأكُلُ مِن حَشَفِهِنَّ، وَ لَم يَشهَد يَومَ الجَمَلِ وَ لَا النَّهروانِ»، وَ حَدَّثَني بِهِ سُفيانُ.

قالَ أبوعَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَنا عَبّادٌ، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ، أنَّهُ قالَ: «لَمّا رَأیٰ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ عليه‌السلام يَومَ الجَمَلِ كَثرَةَ الدِّماءِ، قالَ لاِبنِهِ الحَسَنِ: يا بُنَيَّ، هَلَكتُ!، قالَ لَهُ الحَسَنُ: يا أبَه، أ لَيسَ قَد نَهَيتُكَ عَن هٰذَا الخُروجِ؟، فَقالَ عَلِيٌّ عليه‌السلام: يا بُنَيَّ، لَم أدرِ أنَّ الأَمرَ يَبلُغُ هٰذَا المَبلَغَ».

فَقالَ لَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: زِدنا.

قالَ: حَدَّثَنا سُفيانُ الثَّورِيُّ، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه‌السلام: «إِنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام لَمّا قَتَلَ أهلَ صِفّينَ بَكیٰ عَلَيهِم، ثُمَّ قالَ: جَمَعَ اللهُ بَيني وَ بَينَهُم فِي الجَنَّةِ».

قالَ: فَضاقَ بِيَ البَيتُ وَ عَرِقتُ، وَ كِدتُ أن أخرُجَ مِن مَسكي[۱۴۰۴]، فَأَرَدتُ أن أقومَ إِلَيهِ وَ أَتَوَطَّأَهُ، ثُمَّ ذَكَرتُ غَمزَ أبي عَبدِاللهِ عليه‌السلام فَكَفَفتُ.

فَقالَ لَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: مِن أيِّ البِلادِ أنتَ؟

قالَ: مِن أهلِ البَصرَةِ.

قالَ: فَهٰذَا الَّذي تُحَدِّثُ عَنهُ وَ تَذكُرُ اسمَهُ «جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ» تَعرِفُهُ؟

قالَ: لا.

قالَ: فَهَل سَمِعتَ مِنهُ شَيئاً قَطُّ؟

قالَ: لا.

قالَ: فَهٰذِهِ الأَحاديثُ عِندَكَ حَقٌّ؟

قالَ: نَعَم.

قالَ: فَمَتیٰ سَمِعتَها؟

قالَ: لا أحفَظُ - قالَ: - إِلّا أنَّها أحاديثُ أهلِ مِصرِنا مُنذُ دَهرٍ لايَمتَرونَ[۱۴۰۵] فيها.

قالَ لَهُ أبو عَبدِ اللهِ عليه‌السلام: لَو رَأَيتَ هٰذَا الرَّجُلَ الَّذي تُحَدِّثُ عَنهُ فَقالَ لَكَ: هٰذِهِ الَّتي تَرويها عَنّي كَذِبٌ لا أعرِفُها وَ لَم أُحَدِّث بِها، هَل كُنتَ تُصَدِّقُهُ؟

قالَ: لا!!

قالَ: لِمَ؟

قالَ: لِأَنَّهُ شَهِدَ عَلیٰ قَولِهِ رِجالٌ، وَ لَو شَهِدَ أحَدُهُم عَلیٰ عِتقِ رَجُلٍ لَجازَ قَولُهُ.

فَقالَ: اُكتُب: بِسمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ. حَدَّثَني أبي، عَن جَدّي - قالَ: مَا اسمُكَ؟ قالَ: ما تَسأَلُ عَنِ اسمي؟! - إِنَّ رَسولَ اللهِ صلّی اللّه عليه وآله قالَ: «خَلَقَ اللهُ الأَرواحَ قَبلَ الأَجسادِ بِأَلفَي عامٍ، ثُمَّ أسكَنَهَا الهَواءَ، فَما تَعارَفَ مِنها ثَمَّ ائتَلَفَ هاهُنا، وَ ما تَناكَرَ مِنها ثَمَّ اختَلَفَ هاهُنا، وَ مَن كَذَبَ عَلَينا أهلَ البَيتِ حَشَرَهُ اللهُ يَومَ القِيامَةِ أعمیٰ يَهودِيّاً، وَ إِن أدرَكَ الدَّجّالَ آمَنَ بِهِ، وَ إِن لَم يُدرِكهُ آمَنَ بِهِ في قَبرِهِ».

يا غُلامُ، ضَع لي ماءً، وَ غَمَزَني فَقالَ: لا تَبرَح. وَ قامَ القَومُ فَانصَرَفوا وَ قَد كَتَبوا الحَديثَ الَّذي سَمِعوا مِنهُ.

ثُمَّ إِنَّهُ خَرَجَ وَ وَجهُهُ مُنقَبِضٌ، قالَ: أ ما سَمِعتَ ما يُحَدِّثُ بِهِ هٰؤُلاءِ؟!

قُلتُ: أصلَحَكَ اللهُ ما هٰؤُلاءِ، وَ ما حَديثُهُم؟!

قالَ: عَجَبٌ حَديثُهُم! كانَ عِندِي الكَذِبُ عَلَيَّ وَ الحِكايَةُ عَنّي ما لَم أقُل وَ لَم يَسمَعهُ عَنّي أحَدٌ، وَ قَولُهُم: لَو أنكَرَ الأَحاديثَ ما صَدَّقناهُ! ما لِهٰؤُلاءِ؟! لا أمهَلَ اللهُ لَهُم، وَ لا أملیٰ لَهُم.

ثُمَّ قالَ لَنا: إِنَّ عَلِيّاً عليه‌السلام لَمّا أرادَ الخُروجَ مِنَ البَصرَةِ قامَ عَلیٰ أطرافِها ثُمَّ قالَ: «لَعَنَكِ اللهُ يا أنتَنَ الأَرضِ تُراباً، وَ أَسرَعَها خَراباً، وَ أَشَدَّها عَذاباً، فيكِ الدّاءُ الدَّوِيُّ»، قيلَ: وَ ما هُوَ يا أميرَ المُؤمِنينَ؟ قالَ: «كَلامُ القَدَرِ الَّذي فيهِ الفِريَةُ عَلَى اللهِ، وَ بُغضُنا أهلَ البَيتِ، وَ فيهِ سَخَطُ اللهِ وَ نَبِيِّهِ صلّی اللّه عليه وآله وَ كَذِبُهُم عَلَينا أهلَ البَيتِ، وَ استِحلالُهُمُ الكَذِبَ عَلَينا».[۱۴۰۶]

  1. رجال الكشّى - به نقل از ميمون بن عبد اللّٰه-: گروهى از چند شهر نزد امام صادق علیه‌السلام آمدند و از ايشان جوياى حديث شدند. من نزد ایشان بودم. به من فرمود: «آيا كسى از اين گروه را مىشناسى؟».

گفتم: نه.

فرمود: «پس چگونه نزد من آمدهاند؟».

گفتم: اينها گروهى هستند كه از هر راهى در پىِ حديثاند و اهمّيتى نمىدهند كه از چه كسى حديث مىگيرند.

امام علیه‌السلام به يكى از آنها فرمود: «آيا از غير من، حديث شنيدهاى؟».

گفت: آرى.

فرمود: «برخى از آنچه را شنيدهاى، برايم بگو».

او گفت: آمدهام تا از شما بشنوم. نيامدهام تا برايت حديث بگويم.

امام علیه‌السلام به يكى ديگر از آنها فرمود: «اين سخن او [كه من آمدهام حديث بشنوم نه حديث بگويم]، همان چيزى است كه مانع مىشود آنچه را شنيده، برايم بگويد! آيا تو لطف مىكنى آنچه را شنيدهاى، برايم بگويى؟ آيا آن كه برايت حديث گفت، آن را امانتى قرار داد كه آن را هيچ گاه نقل نكنى؟».

گفت: نه.

امام علیه‌السلام فرمود: «پس برخى از علمى را كه بر گرفتهاى، به گوش ما برسان تا - اگر خدا خواهد - از آن بهره ببريم».

او گفت: سفيان ثورى از جعفر بن محمّد (امام صادق علیه‌السلام) برايم حديث كرد: «همۀ نبيذها[۱۴۰۷] حلالاند، جز شراب انگور». سپس ساكت شد.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بيشتر برايمان بگو».

او گفت: سفيان به نقل از كسى كه برايش از محمّد بن علی (امام باقر علیه‌السلام) نقل كرده است، برايم گفت: «هر كس روى كفشش مسح [وضو را] نكشد، بدعتگذار است و هر كس نبيذ ننوشد، بدعتگذار است و هر كس مارماهى و خوراک كافرانِ ذمّى و دستكشتِ آنان را نخورد، گمراه است. نبيذ را عمر نوشيد. نبيذ كشمش را با آب خيس كرد و نوشيد. مسح بر كفش هم كه عمر در مسافرت، سه بار و در وطن، يک شبانهروز بر كفشهايش مسح كشيد. دستكشتها را نيز على علیه‌السلام خورد و فرمود: آنها را بخوريد كه خداوند متعال مىفرمايد: (امروز، پاكيزهها و خوراک اهل كتاب براى شما حلال شده و خوراک شما براى آنها حلال است). سپس ساكت شد.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بيشتر برايمان بگو».

گفت: آنچه شنيده بودم، برايت گفتم.

امام علیه‌السلام فرمود: «آيا همۀ آنچه را كه شنيده بودى، همين بود؟».

گفت: نه.

فرمود: «برايمان بيشتر بگو».

او گفت: عمرو بن عبيد، از حسن برايمان نقل كرد: چيزهايى هستند كه مردم، آنها را باور كردند و چيزهايى هستند كه بر گرفتند، در حالى كه در كتاب خدا، اصل و ريشهاى ندارند. از جملۀ آنها، عذاب قبر است و نيز ميزان و حساب و حوض [كوثر] و شفاعت و نيّت، به اين معنا كه انسان، نيّت خير و شر میكند، امّا آن را به عمل نمی آورد، ولی پاداش مىبرَد، در حالى كه انسان، جز در برابر عملش پاداش نمىبرَد. اگر خوب بود، خوب است و اگر بد بود، بد است.

من (ميمون بن عبد اللّٰه) از حديث او به خنده افتادم. امام صادق علیه‌السلام با نيشگونى به من فهماند كه: خويشتندارى كن تا بشنويم [چه مىگويد].

آن مرد، سرش را به سوى من بالا آورد و گفت: از چه چيزى مىخندى؟ از حق يا باطل؟

به او گفتم: خداوند، اصلاحت كند! آيا گريه كنم؟! من شگفتزده شدهام كه مىخندم از اين كه چگونه اين احاديث را حفظ كردى! و ساكت شد.

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «[برايمان] بيفزا».

گفت: سفيان ثورى، از محمّد بن مُنكَدِر برايم نقل كرد كه على علیه‌السلام را بر منبر ديده كه مىفرمايد: «اگر مردى را برايم بياورند كه مرا از ابو بكر و عمر برتر بشمُرَد، او را حدّ قذف مىزنم».

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «بيشتر [برايمان] بگو».

گفت: سفيان از جعفر [صادق علیه‌السلام] برايم نقل كرد: «دوست داشتن ابو بكر و عمر، ايمان، و دشمنى كردن با آنها، كفر است».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بيشتر بگو».

او گفت: يونس بن عبيد، از حسن برايم نقل كرد: على علیه‌السلام در بيعت با ابو بكر، تأخير كرد. ابو بكر به او گفت: اى على! چرا از بيعت، سر باز زدهاى؟ به خدا سوگند، عزم كردهام كه گردنت را بزنم. على علیه‌السلام فرمود: «اى جانشين پيامبر خدا! ملامت نكن». ابو بكر گفت: ملامتى نيست.

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «بيشتر [برايمان] بگو».

او گفت: سفيان ثورى از حسن نقل مىكند: ابو بكر به خالد بن وليد، فرمان داد كه چون سلام نماز صبح را داد، گردن على علیه‌السلام را بزند. ابو بكر نيز ميان خود و او، سلام داد و سپس گفت: اى خالد! آنچه را به تو فرمان دادهام، مكن.

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «[برايمان] بيشتر بگو».

او گفت: نعيم بن عبد اللّٰه،از جعفر بن محمّد (صادق علیه‌السلام) برايم حديث كرد: «على بن ابى طالب علیه‌السلام دوست داشت كه در نخلستان يَنبُع، زير سايۀ آنها مىبود و از خرماى كمبهاى آن مىخورد، امّا در جنگ جمل و نهروان، حضور نمىيافت و سفيان نيز آن را برايم نقل كرده است».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «[برايمان] بيشتر بگو».

گفت: عبّاد، از جعفر بن محمّد (صادق علیه‌السلام) برايمان نقل كرد: هنگامى كه على بن ابى طالب علیه‌السلام در جنگ جمل، فراوانىِ خونها را ديد، به فرزندش حسن گفت: اى پسر عزيزم! هلاک شدم». حسن به او گفت: اى پدر! آيا تو را از اين بيرون رفتن باز نداشتم؟! على علیه‌السلام گفت: «ای پسرم! نمىدانستم كه كار به اينجا مىكِشد».

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «[برايمان] بيشتر بگو».

او گفت: سفيان ثورى از جعفر بن محمّد (صادق علیه‌السلام) برايمان نقل كرد: على علیه‌السلام هنگامى كه اهل صفّين را كُشت، بر آنها گريست و سپس گفت: «خداوند، من و اينان را در بهشت، كنار هم گِرد آورد!».

خانه بر من تنگ شد و عَرَق كردم و نزديک بود اختيار از كف بدهم و برخيزم و او را لگدمال كنم كه نيشگون امام صادق علیه‌السلام را به ياد آوردم و باز ايستادم.

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «تو از كدام شهر هستى؟».

گفت: از اهالى بصره هستم.

گفت: آيا اين شخصى را كه از او حديث نقل مىكنى و نامش را «جعفر بن محمّد» مىگويى، مىشناسى؟

گفت: نه.

امام علیه‌السلام فرمود: «تا كنون چيزى از او شنيدهاى؟».

گفت: نه.

فرمود: «اين احاديث را حق مىدانى؟».

گفت: آرى.

فرمود: «كِى آنها را شنيدهاى؟».

گفت: به ياد ندارم، جز اين كه روزگارى دراز است كه اينها احاديث همشهريان ماست و ترديدى در آن نمىكنند.

امام صادق علیه‌السلام به او فرمود: «اگر اين مردى را كه از او حديث نقل مىكنى، مىديدى و به تو مىگفت: اينها كه از من روايتى مىكنى، دروغ است و من، آنها را نمىشناسم و نقل نكردهام، آيا تو او را تصديق مىكردی؟».

گفت: نه.

امام علیه‌السلام فرمود: «چرا؟».

گفت: چون بر اين گفتهها، مردانى گواهى دادهاند كه اگر هر يک از آنها بر آزادى كسى گواهى دهد، گفتهاش قبول مىشود.

امام علیه‌السلام فرمود: «بنويس: "به نام خداوند مهرگستر مهربان. پدرم از جدّم نقل كرد (او گفت: نام تو چيست؟ فرمود: براى چه از نام من مىپرسى؟!) كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند، جانها را دو هزار سال پيش از پيكرها آفريد و در فضا، جاى داد. هر كدام از جانها كه آنجا يكديگر را شناختند، در اين دنيا با هم اُلفت يافتند و هر كدام كه يكديگر را نشناختند، اينجا با هم اختلاف پيدا كردند و هر كس بر ما اهل بيت دروغ ببندد، خداوند، او را روز قيامت، نابينا و يهودى محشور مىكند و اگر دجّال را در يابد، به او ايمان مىآورد و اگر هم او را در نيابد، در قبرش به او ايمان مىآورَد".

اى غلام! آبى [براى وضو] برايم بگذار» و مرا نيشگونى گرفت و گفت: «تو نرو». آن گروه برخاستند و رفتند و حديثى را كه از امام صادق علیه‌السلام شنيده بودند، نوشتند.

آن گاه امام علیه‌السلام با چهرهاى گرفته، بيرون آمد و فرمود: «آيا نشنيدى كه اينها چه نقل مىكنند؟».

گفتم: خدايت به سامان بدارد! اينها كه هستند و حديثشان چيست؟

فرمود: «حديثشان، عجيب است! در پيش خودم بر من دروغ مىبندند و چيزهايى را از من حكايت مىكنند كه نه گفتهام و نه كسى آنها را از من شنيده است. نيز اين گفتهشان عجيب است كه اگر او (صادق علیه‌السلام) احاديثشان را انكار كند، او را تصديق نمىكنند! اينها چه دارند؟! خداوند، مهلتشان ندهد و فرصتشان ندهد!».

سپس به ما فرمود: «هنگامى كه على علیه‌السلام خواست از بصره بيرون بيايد، بر سرِ انگشتانش ايستاد و سپس فرمود: "خداوند، تو را لعنت كند اى شهرى كه بدبوترين خاک را دارى و از همه زودتر، ويران مىشوى و عذابى سختتر از همه دارى! درد بىدرمان در توست". گفته شد: آن درد چيست، اى امير مؤمنان؟ فرمود: "عقيده به جبر كه افترا بر خداوند است و دشمنى با ما اهل بيت كه در آن، ناخشنودى خدا و پيامبرش صلی الله علیه و آله است و دروغ بستن آنها به ما اهل بيت و حلال شمردن دروغ بستن به ما"».

تحقيقى در بارۀ حديثسازى (جعل حدیث)[۱۴۰۸]

با وجود هشدارهاى پيامبر صلی الله علیه و آله، امام على علیه‌السلام و ديگر امامان علیهم‌السلام، حديثسازان، برخى افراد زودباور را فريفتند و با پوشاندن جامۀ حديث به اميال و خواستههاى خود، آنها را به تودۀ مردم قبولاندند. اين احاديث ساختگى، در ابواب متفرّقى نشر يافتند و زمينۀ انتساب آموزهها و کردار غير دينى را به ساحت مقدّس دين، فراهم آوردند.

متون ساختگى، انسجام درونى دين و همنوايى دستورهاى شريعت را به هم مىريزند و باورهاى اساسى دين را متزلزل مىسازند. تصويرهاى نادرستى که از مفاهيم دينىِ دستساز و نوآورىهاى ناموزون بر گرفته مىشود، در کنار خرافهها و داستانسرايىها، بدعت در دين را رقم مىزند و براى سالها بر روح و جان افراد ديندار، سايه مىافکند و عناصر اصيل دين را حذف و دينى ناهمگون را جانشين دينى متعادل مىکند. اين ناهماهنگى و ناسازگارى، به تدريج، باور دين و مفاهيم آن را براى فرهيختگان و سپس ديگر مردمان، مشکل کرده، آنان را رنجور و يا از دين، دور مىسازد.

گفتنى است وجود پدیدۀ «جعل» به معنای فراوانی احادیث ساختگی در عصر حاضر نیست. نياز حديثسازان به فضا و محیط جعل، جايگاه و مخاطبانى که سخنان مجعول را حديث بپندارند از یک سو و پایش مستمرّ اهل بیت و اصحاب ایشان و پالایش مکرّر مجموعههای حدیث از سوی دیگر، مجالی برای فراوانی و بقای پرشمار احاديث ساختگى ننهاد. کتابهاى مفصّل در این عرصه مانند: موسوعة الأحاديث و الآثار الضعيفة و الموضوعة، اثر حلبی، سلسلة الأحادیث الضعیفة و الموضوعة، اثر آلبانی، الموضوعات، اثر ابن جوزى و اللآلى المصنوعة، اثر سيوطى نیز بيشتر در بردارندۀ احاديث ضعيفاند و نه ساختگى. تفاوت ننهادن ميان احاديث ضعيف و احاديث موضوع، در کنار برخى تندروىهاى فرقهاى، سبب شده تا برخى افراد، تعداد احاديث جعلى را بيش از اندازۀ واقعى آن تخمين بزنند. اينان، به هر کتاب حديثى به ديدۀ شک مىنگرند و با ارائۀ چند حديث غير مقبول، کتابهاى اصلى حديث را نيز نامعتبر جلوه مىدهند، در صورتى که تعداد احاديث موضوعْ خوانده شده در کتابهاى معتبر، کهن و اصلى حديث، بويژه کتب اربعۀ شيعه، اندک است. هر چند وظيفۀ ما پىجويى اين تعداد کم است، امّا اين، بِدان معنا نيست که به يکباره و نسنجيده، از احاديث معتبر، چشم بپوشيم و خود را از معارف پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت علیهم‌السلام محروم کنيم.

در اينجا نخست به صورت گذرا به تاريخچه و سپس به انگيزههاى حديثسازى مىپردازيم.

تاريخچۀ حديثسازى

حديثسازى را مىتوان با پيدايش حديث، همعصر دانست، هر چند با توجّه به اسناد در دسترس، نمىتوانيم احاديث ساختگى فراوانى را در عصر نبوى نشان دهيم. از اين رو، صدر حديثِ «قَد کثُرَت عَلَىَّ الکَذّابَةُ؛ فَمَن کَذِبَ عَلَیَّ مُتعَمِّداً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ»[۱۴۰۹] که تنها در منابع شيعى آمده، به معناى فراوانىِ نسبى در مقايسه با پاکى مطلق لازم الرعايه در ساحت قدس پيامبر صلی الله علیه و آله و نقل حديث است.

پس از پيامبر صلی الله علیه و آله نيز شاهد برخى حديثسازىهاى جزئى هستيم که جريان داستانسرايى و منبر وعظ و ارشاد پيش از خطبههاى نماز جمعه، بستر گسترش آن را فراهم کرد.[۱۴۱۰] پس از وفات بسيارى از ياران راستين پيامبر صلی الله علیه و آله و شهادت امام على علیه‌السلام و سيطرۀ اُمويان، بازار حديثسازى رونق گرفت و احاديث نادرستى در بارۀ فضائل صحابيان و نکوهش علويان و اهل بيت علیهم‌السلام و باورهايى مانند جبر و تقدير و...، جعل شدند و نشر یافتند.[۱۴۱۱] نجاشى نيز از کتابى با عنوان توليدات بنى اُميّة فى الحديث، نوشتۀ ثبيت بن محمّد نام بُرده است که اين نکته را تأييد مىکند.[۱۴۱۲] حديثسازى، پس از معاويه نيز ادامه يافت، چنان که مبارک خواندن روز عاشورا به دورۀ یزید بن معاویه باز می‌‌گردد.[۱۴۱۳]

با وجود اين اسناد، برخى حديثپژوهان معاصر، مانند: ابو شهبه، ابو زهره و عمر فلاته، روزگار اوج يا آغاز پيدايش جعل را زمانهاى ديگرى دانستهاند؛ امّا کمتر اسناد مقبولى به دست دادهاند و بيشتر به تحليلهاى تاريخى و اصل نامقبول «عدالت همگانى صحابيان» تمسّک کردهاند.[۱۴۱۴]

پس از بنى اميّه و در روزگار شورش عبّاسيان، شاهد جعل احاديثى هستيم که به صراحت يا با ارائۀ علامت، آنها را پيروز ميدان درگيرى با اُمويان معرّفى مىنمود، يا بر منزلت عبّاس، عموى پيامبر صلّی اللّه علیه و آله و نياى عبّاسيان، فراتر از واقعيت مىافزود، يا خراسان، جايگاه طرفداران عبّاسيان، و سياهجامگان، نيروى نظامى آنان را مىستود؛ احاديثى که تنها به سود عبّاسيان بود، نه ديگران.[۱۴۱۵]

براى نمونه به پيامبر صلی الله علیه و آله نسبت دادند که به عبّاس فرموده است: «هنگامى که فرزندانت در عراق و ايران سُکنا گزيدند و جامۀ سياه پوشيدند و خراسانيان، ياور آنان گشتند، پيوسته حکومت در دست آنان است تا آن را به عيسى بن مريم بسپارند».[۱۴۱۶] تشخيص اين پيشبينى تاريخى در آن روزگار، ممکن نبوده است؛ امّا اکنون مىدانيم که آنها حکومت را نه به عيسى علیه‌السلام که به مغولان سپردند.

نمونۀ ديگر، گزارشى است که حکومت عبّاسيان را دو برابر زمان حکومت بنى اميّه مىشمرد؛[۱۴۱۷] امرى که آن نيز قابل تأييد و انکار نبوده، امّا در روزگار درگيرى و در عرصۀ سياست، فرصتطلبان را جذب مىکرده است. اکنون مىدانيم که حکومت عبّاسيان (۱۳۲ - ۶۵۶ ق)، حدود پانصد سال و بيش از پنج برابر حکومت نود سالۀ اُمَويان (۴۱ - ۱۳۲ ق) به طول انجاميد.

در اين دوران، شاهد جعل غاليان رخنه کرده به درون شيعه نيز هستيم. آنان، از فضاى ضدّ اُمَوى و گرايش اوّليه و عوامفريبانۀ عبّاسيان به اهل بيت علیهم‌السلام و علويان، بهرهبردارى کردند و احاديثى را در بارۀ امامان ساختند که آنان را خدا و پيامبر مىنمود و رهبران غاليان را رسول و وصى و سفير ايشان. اينان، به زودى و تندى به وسيلۀ امامان و راويان صادقشان، طرد و افشا شدند. در اين عصر، شاهد پيدايش زنديقان و ورود خوارج به عرصۀ حديثپردازى نيز هستيم، هر چند شمار احاديث ساختگى که ردّ پاى عقايد اين دو گروه در آن هويدا باشد، فراوان نيست.[۱۴۱۸]

انگيزههاى حديثسازى

چرايىِ کلّى حديثسازى، چيزى جز مطامع دنيوى نيست، امّا چهرههاى گوناگون دنياطلبى، سبب تنوّع احاديث ساختگى مىشود؛ امرى که شناخت آن، مىتواند ما را در پىجويىِ خاستگاه احاديث ساختگى يارى دهد و در کنار کاربرد معيارهاى نقد، به کشف احاديث ساختگى برساند. انگيزههاى جعل را مىتوان به انگيزههاى سياسى، اجتماعى و سودجويىهاى فردى تقسيم کرد. اين انگيزهها، گاه در هم تنيدهاند؛ ولی گاه هدف مسبّبان اصلى، مانند حاکمان جور، با انگيزۀ حديثسازان مباشر و دست اندر کار جعل، متفاوت است. در اين ميان، انگيزههاى سياسى، فراوانىِ بيشترى دارند.

۱. انگيزههاى سياسى

حاکمان جور، براى بيرون راندن رقيبان و غصب تخت فرمانروايى، به تقويت هواداران و تضعيف مخالفان خود پرداختند. آنها همچنين براى تحميل حکومت خود، از يک سو به خود مشروعيت بخشيدند و از ديگر سو، تودهها را تخدير کردند. اُمَويان و عبّاسيان، در آغاز کارشان، احاديثى را ساختند که فضيلتهايى دروغين را براى آنان، هوادارانشان و محلّ حکومتشان مىآفريدند، يا زشتىهايى را براى مخالفان و رقيبانشان مىتراشيدند.[۱۴۱۹]

در همين راستا و براى به اطاعت در آوردن تودهها، شاهد جعل حديث براى اطاعت مطلق از هر حاکمى هستيم، چنان که به پيامبر خدا صلی الله علیه و آله نسبت دادند اطاعت بى چون و چرا از پيشوايان گمراه و سکوت در برابر زورگويىو شکنجه و غصب و ستم، واجب است؛[۱۴۲۰] امرى که نظريّۀ «تغلّب» را مشروع جلوه داد و تا کنون، بسيارى از مسلمانان را به سکوت و اطاعت در برابر حاکمان ستمکار، وادار کرده است. آنان همچنين با جعل یا تحريف معنوى احاديث فراغ از امر،[۱۴۲۱] مقاومت فکرى تودهها را شکستند و با جعل احاديث جواز شکنجه، معترضان مقاوم را خُرد کردند.[۱۴۲۲]

تقدّسزدايى از ساحت پيامبران و نيز پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله را نيز بايد افزود. غاصبان خلافت براى پايين آوردن سطح انتظار جامعه از خود، به قداستشکنى از پيامآوران وحى و نيز شعائر وحيانى مانند اذان پرداختند و از فاصلۀ ميان خود و آنان کاستند تا بر تباهکارى و حرمتشکنى خود، سرپوش نهند.[۱۴۲۳] ورود سيلآساى داستانهاى اسرائيلى و قصّهپردازى عالمان تازهمسلمان، به اين هدف يارى رساند و زمينۀ تازهاى را براى انتساب اين داستانها به پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم‌السلام فرا هم آورد.

۲. انگيزههاى فرقهاى

فرقهگرايى و دستهبندىهاى اجتماعى و دينى نيز در حديثسازى مؤثّر بودهاند. دستههايى مانند زنديقان و خوارج، براى گسترش و تقويت حزب و فرقۀ خود، به جعل حديث نيز پرداختند، هر چند ادّعاهاى غلوآميز در تعداد جعليّات زنديقان، قابل اثبات و تصديق نيستند.[۱۴۲۴] غاليان نيز احاديثى در تطبيق و تفسير آيات قرآن مطرح کردند که برخى، تحريف و تأويلهاى نادرست و برخى از اساس، ساختگى بودند. عرصۀ ديگر جعليّات آنان، در فضائل ائمّه علیهم‌السلام و اثبات عقايد انحرافى و ايجاد جايگاه ارزشى براى خود بود.[۱۴۲۵]

در کنار اين دو گروه، مىتوان به فضيلتسازى گروههاى دينى براى مُحق جلوه دادن خود و بزرگ کردن رهبرانشان، يا کوبيدن جبهۀ مخالف، اشاره کرد. بىگمان، دست کم، يکى از اين دو حديث منسوب به پيامبر صلی الله علیه و آله، يعنى «يَکونُ فى اُمَّتى رَجُلٌ يُقالُ لَهُ: مُحَمَّدُ بنُ إدريسَ، أضَرَّ عَلىٰ اُمَّتى مِن إبليسَ»[۱۴۲۶] و «مَن أرادَ مَحَبَّتى وَ سُنَّتى فَعَلَيهِ بِمُحَمَّدِ بنِ إدريسَ الشّافِعىِّ»،[۱۴۲۷] ساختگى است.

مُرجئه و صوفيه نيز از ديگر فرقههاى مذهبى و اجتماعىاند که احاديث ساختگى از سوى آنها نشر يافته است.[۱۴۲۸]

برخى روايات ستاينده و نکوهندۀ زبانها و نژادها نيز مىتوانند در اين دسته جاى گيرند. دست کم، يکى از دو حديثى که زبان نزول وحى را هنگام غضب و شادى خداوند متفاوت مىداند، بر بسته به پيامبر صلی الله علیه و آله و ساختگى است.[۱۴۲۹]

۳. انگيزههاى فردى

در کنار جريانهاى سياسى حاکم و انگيزههاى حزبى و فرقهاى و نژادى، انگيزههاى کوچکتر شخصى، مانند حفظ جايگاه علمى و اجتماعى، يا دستيابى به ثروت و مکنت، موجب شده است دست برخى عالمنمايان به جعل، آلوده شود؛ انگيزههايى که اگر چه در کنار بقيّۀ انگيزهها وجود دارند، امّا گاه بدون آنها نيز به چشم مىآيند.

براى نمونه، ابو البخترى، قاضى دربار هارون الرشيد، براى خوشامد خليفه و تأييد کبوتربازى او، حديثى از زبان عايشه مىسازد که کبوتربازى را به پيامبر اکرم نسبت مىدهد و اين کار را چنان چاپلوسانه و گستاخانه مىکند که حتّى هارون به انديشۀ عزلش مىافتد،گرچه به دلیل قريشى بودن او، بر کنارش نمىکند.[۱۴۳۰]

شبيه اين ماجرا، ميان غياث بن ابراهيم و مهدى عبّاسى رخ داده است که محدّثان اهل سنّت، آن را نيز گزارش کردهاند،[۱۴۳۱] هر چند در اين ماجرا، مهدى عبّاسى با وجود تکذيبش، ده هزار درهم به او مىبخشد.

شايد بتوان داستانسرايى، يا جعل برخى احاديث پزشکى را نيز بر پايۀ همين انگيزههاى شخصى توجيه کرد، هر چند داستانسرايى در برخى موارد، افزون بر درآمدزايى براى جاعلان، در خدمت مقاصد حاکمان بوده است.

انگيزۀ شخصى دیگر، خيرخواهى است. سادهانگارى، موجب شد تا برخى کوتهفکران براى جلب مردم به کارهاى عبادى، ثوابهايى کوچک و بزرگ براى برخى امور، مانند خواندن فلان حديث یا آيه و به جا آوردن فلان نماز و تعقيبات آن بسازند. براى نمونه، نوح بن ابى مريم مروزى می‌‌گوید: «من ديدم مردم از قرآن، روى گردانيده و به فقه ابو حنيفه و تاريخنگارى ابن اسحاق مشغول شدهاند. پس اين احاديث را براى رضاى خدا ساختم».[۱۴۳۲]

گفتنى است وجود برخى روايات ساختگى در اين زمينه، به معناى آن نيست که قرائت قرآن، ثواب ندارد یا نوافل و کارهای مستحبّی، پاداش فراوان ندارند؛ زیرا احاديث معتبرى داريم که ثوابهاى چشمگيرى را براى قرائت سورههايى مانند حمد، توحيد، معوّذتين و برخی نمازها و کارهای عبادی وعده دادهاند.

ديگر احاديث ساخته شده بر اساس اين انگيزه، وعدۀ پاداشهاى گزاف براى برخى کارهاى بسيار خُرد است. برخى سادهنگران، به اميد ترغيب مردم به برخى اعمال مستحب، سخنانى را مىسازند و آنها را به پيامبر و ائمّه منسوب مىکنند و پاداشى بزرگ براى گفتن ذکرى، خوردن غذايى، يا حتّى انجام دادن عبادتى بدعتآميز، مانند نماز ضحى، قرار مىدهند. يکى از اين جاعلان به نام غلام خليل، علّت جعل را چنین ادّعا کرده است: آنها را ساختيم تا دلها را نرم و جذب کنيم![۱۴۳۳]

در اينجا نيز با لزوم پرهیز از این روایات، باید دانست که هر حديثِ بيانگر پاداشهاى بزرگ، جعلى نيست؛ زيرا گاه، عملى به ظاهر کوچک، در پیشگاه الهی، بسیار تقرّب‌آور است، بویژه اگر با درجات بالاتری از اخلاص بنده همراه باشد.

افزون بر این، تفضّل و احسان الهى نيز جايگاه و عظمت خود را دارد و انسانهاى شايسته، سزاوار بهرهمندى از آن هستند.

شيوهها و قالبهاى حديث‌سازی

حديثسازان، راههاى متفاوتى را پيمودند و از شيوههاى گوناگونى، از تحريف جزئى تا کتابسازى و دَس در مجموعههاى حديثى، سود جستند. جاعلان، گاه واژههايى را بر متن حديث مىافزودند و يا از آن مىکاستند تا معناى آن را به سود خود کنند. گاه حديثى کوتاه يا بلند را از آغاز تا پايان بر مىساختند و گاه مجموعهاى از روايتهاى ساختگى را با چند روايتِ درست مىآميختند و در قالب نوشتهاى به ظاهر معتبر، روانۀ بازار حديث مىکردند.

گفتنى است جعل، به طور متعارف با ساختن يک حديث کامل، خواه کوتاه و خواه بلند، صورت مىگيرد. راوى جاعل، محتواى دلخواه را به صورت يک جمله يا عبارتى کامل، از ابتدا تا انتها مىسازد و آن را به پیامبر یا امام، نسبت مىدهد. اين متنها، هر چند بسيار شبيه به متون ديگر احاديث هستند، امّا چون از اساس جعلىاند، قابل شناسايىاند. حديث جَسّاسه[۱۴۳۴] و خلقت کهکشان از عَرَق افعى زير عرش،[۱۴۳۵] در مجموعههاى روايى اهل سنّت، از اين مواردند. گونۀ ديگر جعل، تطبيق نادرست يک حديث بر مصداق خارجی است، مانند تطبیق احاديث جواز نوشیدن نبيذ غير مُسکر بر نبيذ مُسکر.[۱۴۳۶]

رويارويى با حديثسازى

جريان جعل، با وجود پشتيبانىهاى سياسى و اجتماعى، نتوانست مسير اصلى نقل و نشر حديث را در دست بگيرد؛ زيرا پيش از آن که جريان جعل حديث پا بگيرد، پيامبر صلی الله علیه و آله و امام على علیه‌السلام با هشدارهاى خود، خطر آن را گوشزد کردند و سپس اهل بيت علیهم السّلام، مبارزه با جعل حديث را بنا نهادند و آن را استوار ساختند. امامان علیهم‌السلام با معرّفى کلّى حديثسازان و افشاى صريح برخى از آنان، به ميدان آمدند و با ارائۀ معيارهاى درست و کارآمد نقد و نيز کاربرد عملى آنها، به آموزش ياران و راويان خود پرداختند. معيارها و چگونگى کاربرد آنها در دو توضيح جداگانه «اعتبارسنجى حديث»[۱۴۳۷] و «پژوهشى در بارۀ عرضۀ حديث»[۱۴۳۸] آمده است. آنچه در اينجا مىآيد، معرّفى کلّى و افشاى صريح سازندگان حدیث است.

۱. معرّفى کلّى حديثسازان

امامان علیهم‌السلام در سرآغاز راه، تنها به بيان ويژگىهاى رفتارى حدیث‌سازان و يا محتواى احاديث آنان پرداختند. در نخستين اقدام، امام على علیه‌السلام اين تصوّر نادرست را که همۀ راويان از پيامبر صلی الله علیه و آله، صادق و در يک درجه از وثاقت هستند، رد کرد و آنها را به چهار دستۀ: منافقان دروغپرداز، راويانى که درست شنيده، امّا به خوبى نفهميدهاند، راويانى که درست نشنيدهاند و غرضِ خاصّى نداشته‌اند و راويان صادق، ضابط و قابل اعتماد، تقسيم کرد.

اين نکته در خور توجّه است که امام علیه‌السلام در آغاز و پيش از يادکردِ دستههاى ديگر، واضعان را معرّفى مىکند.[۱۴۳۹] امام على علیه‌السلام با هشدار به ادامۀ یافتن فعّالیت اين دسته در جامعۀ اسلامى در دورۀ پس از پيامبر، با توضیح انگيزه و وضعيت آنان، يکى از راههاى شناسايى اين راويان حديثساز را به دست مىدهد، آن جا که مىفرمايد: «اين عالمان، با تزوير و دروغ و تهمت، خود را به حاکمان گمراه و دعوتگران دوزخ، نزديک کردند و آنان هم ايشان را کارگزار خود و بر گردن مردم، سوار نمودند و به وسيلۀ آنان، دنيا را خوردند».[۱۴۴۰]

بر پايۀ اين رهنمود، اگر عالم دينى، حمايت از محرومان و قيام به حقوق مردم را کنار بنهد و به پيشوايان گمراهى و رهبَرَنده به آتش بگرود و از دين، سوء استفاده کند، بايد به ديدۀ شک به او نگريست که از دروغ و تزوير، دور نيست.

امام صادق علیه‌السلام نيز نشانهاى مرتبط با محتوا را به دست مىدهد:

نشانۀ دروغگو، آن است که تو را از آسمان و زمين و شرق و غرب عالم، آگاه مىکند؛ امّا چون از حرام و حلال خدايش بپرسى، چيزى در بساطش نيست.[۱۴۴۱]

۲. افشاى صريح حديثسازان

بيان ويژگىهاى کلّى، همیشه چهرۀ واقعى جاعلان را براى مردم، هويدا نمىساخت و محبوبيت نسبى و برخى ويژگىهاى آنان، مانع از تطبيق نشانههاى ارائه شده بر آنها و دقّت در محتواى گزارشهاى آنان مىشد. غاليان که با نام راوى، وکيل و نايب، خود را در صفوف ياران ائمّه جاى داده بودند، گاه به تقوا شهره بودند و از اين رو، افشاى آنان، دشوار بود، تا آن جا که اگر کسانى جز امامان علیهم‌السلام و اصحاب بزرگ و خاصّ ايشان، هويّت واقعى آنان را افشا مىکردند، ممکن بود خود به اختلافافکنى، متّهم و از جامعۀ شيعه طرد شوند.

در اين فضاى مهآلود، ائمّه علیهم‌السلام غاليانى را که بر ايشان دروغ مىبستند، به صراحت، معرّفى کرده، حتّى آنان را با شدّت، از خود راندند. بر اساس گزارشهاى موجود، امام باقر،[۱۴۴۲] امام صادق،[۱۴۴۳] امام کاظم،[۱۴۴۴] امام رضا،[۱۴۴۵] امام جواد،[۱۴۴۶] امام هادى[۱۴۴۷] و امام حسن عسکرى علیهم‌السلام،[۱۴۴۸] يک يا چند تن از غاليان را نام بردهاند و پيروان خود را از شنيدن حدیث از آنان و حتّى معاشرت با آنان، باز داشتهاند.

ائمّه همچنين با فراست الهى خويش دريافتند که برخى غاليان بر اثر معاشرت با شاگردان و راويان ايشان، کتابهاى حديثى را به بهانۀ استنساخ و بهرهبردارىهاى ديگر، به عاريت گرفته و پس از دست بردن در آنها، باز پس آوردهاند. از اين رو، امام صادق علیه‌السلام به افشاى مغيرة بن سعيد پرداخت که از اين شگرد برای رخنه به میراث حدیثی شیعه سوء استفاده کرده بود.[۱۴۴۹] از گزارش افشاگرانۀ ديگرى به دست مىآيد که دَس و جعل حديث، يک کار تشکيلاتى از سوى غاليان بوده است.[۱۴۵۰]

اين هشدارها، موجب شدند در همان روزگار، ياران ائمّه علیهم‌السلام، با دقّتى بيشتر به احاديث بنگرند. براى نمونه، يونس بن عبد الرحمان، آنچه را از حوزۀ حديثى کوفه گِرد آورده بود، بر امام رضا علیه‌السلام عرضه کرد و آنچه را که امام رضا علیه‌السلام بر آن مُهر تأييد نزد، کنار گذاشت تا بدانجا که مورد پرسش ديگر محدّثان واقع شد.[۱۴۵۱]

تاريخ حديث شيعه، گواه آن است که راويان و محدّثان راستين، در دورههاى بعد نيز اين شيوه را به کار بستند و از نقل آنچه با غلو آميخته بود، پرهيز کردند. راويان که نزديکترين افراد به ائمّه علیهم‌السلام بودند، حسّاسيت در بارۀ حديث را از ايشان، الهام گرفتند و در کنار شيوۀ متعارف دانشاندوزى، از منبع وحيانى علوم اهل بيت علیهم‌السلام بهره گرفتند و دستاورد نگاه نقّادانه و پرسشگرانۀ خود به ميراث حديثى را با ايشان در ميان نهادند.

راويان، افزون بر دقّت در اخذ حديث - که نخستين مرحلۀ شناسايى جعل بود - و جدا کردن افراد قابل اعتماد، از کسانى که چنين نبودند و قرائت سطر به سطر روايات نزد آنان، در مقابلۀ نسخهها و کتابها با هم کوشيدند و نسخههاى جعلى يا احاديث مدسوس در آنها را کشف کردند. مطالعۀ احاديث دو باب «آداب نقل حديث» و «عرضۀ حديث» مىتواند اين ادّعا را اثبات کند.[۱۴۵۲]

پس از راويان، عالمان شيعى به رويارويى با جعل، استمرار بخشيدند. هجرت ابراهيم بن هاشم به حوزۀ قم و وجود محمّد بن يحيى عطّار در همين حوزه - که هر دو از شاگردان يونس بن عبد الرحمان، سالار پالايش حديث، هستند - و نيز ماجراهاى احمد بن محمّد بن عيسى در قم (در قرن سوم) و جايگاه محمّد بن حسن بن احمد بن وليد (م ۳۴۳ ق) و شاگردش شيخ صدوق رحمه الله در همين حوزه، نشان از سرايت اين جريان مستمر از دورۀ حضور ائمّه علیهم‌السلام به دورۀ غيبت دارد. کتاب الکافى، برونداد اين حوزه، براى اثبات اين امر، کفايت مىکند.

افزون بر حوزۀ قم که به سختگيرى در امر حديث و جدّيت در نقد آن شهره بوده، حوزۀ علمى بغداد - که امتداد تاريخى حوزۀ کوفه به شمار مىرفت - نيز با احاديث ساختگى برخورد کرده است. بغداد، پایتخت جهان اسلام بوده و بزرگانى مانند شيخ مفيد و سيّد مرتضى و در مرحلۀ بعد، شيخ طوسى داشته است. اينان، هر حديثى را نمىپذيرفتند و به صِرف صحّت سند، آن را معتبر نمىدانستند. صحّت مضمون و نقد متنى، گفتمان حاکم بر مکتب حديثى بغداد بود و در موارد متعدّدى، شيخ مفيد و سيّد مرتضى، اخبارى را که حتّى برخى بزرگان متأخّر مکتب قم، مانند شيخ صدوق پذيرفته بودند، رد مىکردند، يا دست کم به وجوب پذيرش آن، تن نمىدادند.[۱۴۵۳] گفتنى است اين بزرگان، در جعلى خواندن احاديث، اصرارى نداشتند و بسيارى از اوقات، اخبار وارد شده را فقط واجبُ العمل نمىدانستند و از حکم قطعى به جعلى بودن آنها خوددارى مىکردند؛ زيرا پيشتر گذشت که تفاوت حديث ضعيف و موضوع، بسيار است.

شيخ مفيد و شيخ طوسى، در جايگاه دو حلقۀ متّصل علمى و سيّد رضى و سيّد مرتضى، در مقام دو برادر فرزانه، همه از بزرگان مکتب بغداد بودند و با وجود کارهاى علمى و فقهى ديگر، به نقل، کتابت و املاى حديث، توجّه جدّى نشان دادند و از اين رو، يافتن حتّى يک یا دو حديث جعلى در برخى کتابهاى ايشان، مانند الأمالى مفيد و نهج البلاغة، دشوار است.

شيخ مفيد، در پيراستن منابع تاريخى و سيره نيز با احاديث نامعتبر، برخوردى پيگير داشت و دو کتاب الإرشاد[۱۴۵۴] و الجَمل[۱۴۵۵] او، گواه مراقبت وى از جريان نقل احاديث تاريخى است. کار سترگ سيّد مرتضى در تنزيه الأنبياء و نيز الأمالى در رويارويى با اسرائيليّات و احاديث داستانسرايان، مثالزدنى و نشان دهندۀ قوّت نقد محتوايى در حوزۀ حديث شيعه است.

تأليفات رجالى و فهرستنگارىهاى متعدّد محدّثان را نيز بايد بدین افزود. اين کتابها، به گونهاى غير مستقيم، به افشاى حديثسازان و احاديثشان، يارى رساندند. اين جريان که از اواخر عصر حضور امامان علیهم‌السلام و اوايل قرن سوم آغاز شد، دهها کتاب رجال و فهرست را به ارمغان آورد. در کتابهاى رجالى، نام برخى جاعلان و در کتابهاى فهرست، نام برخى کتابهاى ساختگى، افشا شدهاند. افزون بر اين، آگاهىهاى ديگر رجالى، مانند نام استادان و شاگردان و طبقات (وضعيت و ترتيب حلقههاى اتّصال راويان) به بازشناسى جعل، يارى مىرساند.[۱۴۵۶]

  1. درآمد، به قلم پژوهشگران ارجمند، حجَج اسلام و المسلمین سیّد محمّدکاظم طباطبایی و عبد الهادی مسعودی.
  2. «الحَديث: الجديد من الأشياء» (كتاب العين: ج۳ ص۱۷۷ مادّۀ «حدث»).
  3. «الحاء و الدال و الثاء: أصلٌ واحد، و هو كونُ الشیء لم يكُن. يقال: حدثَ أمرٌ بعد أن لم يكُن... و الحديثُ مِن هذا؛ لأنّه كلامٌ يحدُثُ منه الشیءُ بعدَ الشیء» (معجم مقایيس اللّغة: ج۲ ص۳۶ مادّۀ «حدث») و «و الحَديثُ ما يُتَحَدَّثُ به و يُنقَلُ» (المصباح المنير: ج۲ ص۱۲۴ مادّۀ «حدث»).
  4. الوجیزه: ص۴.
  5. قواعد التحديث: ص۶۱.
  6. بصائر الدرجات: ص۴۱۳ ح۳؛ سنن الترمذى: ج۵ ص۶۶۲ ح۳۷۸۶.
  7. الخَیف: ما ارتفع عن مجری السیل و انحدر عن غلظ الجبل. و مسجد منی یسمّی مسجد الخَیف؛ لأنّه فی یسفح جبلها (النهایة: ج۲، ص۹۳ «خیف»).
  8. نَضَرَه و نَضَّرَه و أنضَره: نَعَّمَه. من النضارة، و هي في الأصل: حسن الوجه و البریق. و إنّما أراد: حَسَّنَ خُلقه و قدره (النهایة: ج۵ ص۷۱ «نضر»).
  9. الكافي: ج۱ ص۴۰۳ ح۱ عن ابن أبي يعفور، الأمالي للمفيد: ص۱۸۶ ح۱۳، الخصال: ص۱۴۹ ح۱۸۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۸ ح۲۲.
  10. سنن الدارمي: ج۱ ص۸۰ ح۲۳۲، مسند ابن حنبل: ج۵ ص۶۱۵ ح۱۶۷۳۸، المستدرك على الصحيحين: ج۱ ص۱۶۲ ح۲۹۴.

  11. المعجم الأوسط: ج۱ ص۲۱۳ ح۶۸۹ عن أبي هريرة، جامع بيان العلم: ج۱ ص۱۲۲.

  12. التدوين في أخبار قزوين: ج۱ ص۱۸۸ عن جابر.

  13. منية المريد: ص۳۷۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۲ ح۴۴؛ تاريخ أصبهان: ج۲ ص۹۰ الرقم ۱۱۸۱ عن البراء بن عازب و ليس فيه «فينتفع بهما».

  14. الفردوس: ج۲ ص۴۲۷ ح۳۸۷۸ عن الإمام عليّ عليه‌السلام.

  15. قال المجلسي رحمه الله: يظهر من استشهاده بالآية أنّ الأخذ فيها شامل للتعلّم و العمل، و إن احتمل أن يكون الاستشهاد من جهة أنّ العمل يتوقّف على العلم (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۶ ذيل ح۱۴).

  16. المحاسن: ج۱ ص۳۵۶ ح۷۵۵ عن جابر و ص۳۵۸ ح۷۶۶، مشكاة الأنوار: ص۲۳۶ ح۶۷۳ و فيه صدره إلیٰ «و فضّة» و كلاهما عن الإمام الصادق عليه‌السلام، مستطرفات السرائر: ص۱۵۷ ح۲۵ عن جابر نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۶ ح۱۴.

  17. المحاسن: ج۱ ص۳۵۶ ح۷۵۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۶ ح۱۵.

  18. الاختصاص: ص۶۱ عن ميسّر بن عبدالعزيز، الأمالي للمفيد: ص۴۲ ح۱۰ عن الإمام الباقر عليه‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۸ ح۲۱.

  19. التحريم: ۶.
  20. طه: ۱۳۲.
  21. الأُصول الستّة عشر (كتاب جعفر بن محمّد بن شريح الحضرمي): ص۲۳۲ ح۲۶۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵ ح۹۲.
  22. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۳۰۷ ح۶۹، معاني الأخبار: ص۱۸۰ ح۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۳۰ ح۱۳.
  23. الصُّقع: الناحیة من البلاد و الجهة أیضاً و المحلّة (المصباح المنیر: ۳۴۵ «صقع»).

  24. التوبة: ۱۲۲.

  25. الحجّ: ۲۸.

  26. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۲ ص۱۱۹ ح۱ عن الفضل بن شاذان، علل الشرائع: ص۲۷۳ ح۹، بحار الأنوار: ج۶ ص۸۲ و ۸۳ ح۱.

  27. الكافي: ج۶ ص۴۷ ح۵ عن جميل بن درّاج، تهذيب الأحكام: ج۸ ص۱۱۱ ح۳۸۱ و فيه «أحداثكم» بدل «أولادكم» و راجع الخصال: ص۶۱۴ ح۱۰.

  28. يعني الحسن بن محبوب.

  29. رجال الكشّي: ج۲ ص۸۵۱ ح۱۰۹۵.

  30. سنن الدارمي: ج۱ ص۱۵۸ ح۶۳۱ عن عبد اللّهبن بريدة، المصنّف لابن أبي شيبة: ج۶ ص۱۸۹ ح۲؛ كنز الفوائد: ج۲ ص۳۲ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۱ ح۳۴.

  31. شَخَصَ یَشخَص شخوصاً: خرج من موضع إلی غیره (المصباح المنیر: ص۳۰۶ «شخص»).

  32. الحكايات (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۱۰): ص۹۱ و ۹۲ ح۱، الكافي: ج۲ ص۱۷۵ و ۱۷۶ ح۲، مصادقة الإخوان: ص۱۳۶ ح۶ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۷۴ ص۳۵۲ ح۲۱.

  33. مصادقة الإخوان: ص۱۳۴ ح۱، ثواب الأعمال: ص۲۲۳ ح۱ نحوه، قرب الإسناد: ص۳۶ ح۱۱۷، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۲۸۲ ح۱۴.
  34. الكافي: ج۲ ص۱۷۵ ح۱، مصادقة الإخوان: ص۱۳۷ ح۸، الأمالي للطوسي: ص۶۰ ح۸۷، بحار الأنوار: ج۷۴ ص۳۵۲ ح۲۰.

  35. دعائم الإسلام: ج۱ ص۶۳.
  36. الأمالي للطوسي: ص۲۲۴ ح۳۹۰ عن معتب مولى الإمام الصادق عليه‌السلام، بشارة المصطفیٰ: ص۱۱۰ نحوه، بحار الأنوار: ج۱ ص۲۰۰ ح۸.

  37. الكافي: ج۱ ص۴۱ ح۶ عن عبداللّهبن سنان عن الإمام الصادق عليه‌السلام، منية المريد: ص۱۶۹ عن الإمام الصادق عليه‌السلام عنه صلّی اللّه عليه وآله، عوالي اللآلي: ج۴ ص۷۸ ح۷۱، بحار الأنوار: ج۱ ص۲۰۳ ح۱۷.

  38. الرَّین: الصَّدأ الذی یعلو السیف و المِرأۀ (لسان العرب: ج۱۳ ص۱۹۲ «رین»).

  39. الكافي: ج۱ ص۴۱ ح۸، منية المريد: ص۳۷۲، عوالي اللآلي: ج۴ ص۷۸ ح۷۰ و ليس فيه «للقلوب»، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۲ ح۴۵.

  40. الخصال: ص۲۲ ح۷۶ عن الفضيل بن يسار، الدعوات: ص۶۲ ح۱۵۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۴ ح۵.

  41. مصادقة الإخوان: ص۱۴۰ ح۷.

  42. قال المجلسي رحمه الله: «إحياء لقلوبكم»؛ لأنّه يوجب تذكّر الإمامة و علوم الأئمّة عليهم‌السلام، و حياة القلب بالعلم و الحكمة. «و أحاديثنا تعطف بعضكم على بعض»؛ لاشتمالها على حقوق المؤمنين بعضهم على بعض، و لأنّ الاهتمام برواية أحاديثنا يوجب رجوع بعضكم إلى بعض. «و أنا بنجاتكم زعيم»؛ أي كفيل و ضامن إن أخذتم بها، قال في المصباح [المنير]: زعمت بالمال زعماً - من باب قتل و منع -: كفلت به فأنا زعيم به (مرآة العقول: ج۹ ص۸۴).

  43. الكافي: ج۲ ص۱۸۶ ح۲ عن يزيد بن عبد الملك، بحار الأنوار: ج۷۴ ص۲۵۸ ح۵۶.

  44. علّامه مجلسى رحمه الله مىگويد: «زنده شدن دلها به دليل يادآورى امامت پيشوايان و دانشهاى آنهاست، كه زندهدلى با علم و حكمت، حاصل مىآيد. مهربان كردن احاديث نیز يا به دليل سفارش احاديث به حقوق متقابل مؤمنان است يا اين كه اهتمام به نقل احاديث اهل بيت علیهم‌السلام زمينۀ مراجعۀ شيعيان به يكديگر را فراهم مىآورد».

  45. عوالي اللآلي: ج۴ ص۶۷ ح۲۷، بحار الأنوار: ج۱ ص۲۰۲ ح۱۴.

  46. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  47. بقره: آیۀ ۱۳۸.
  48. رجال الکشّى: ج۱ ص۳۹۱ ح۲۸۰.
  49. ر.ک: وسائل الشیعة و جامع أحادیث الشیعة.
  50. ر.ک: ص۳۱۷ (فصل ششم: عرضۀ حدیث).
  51. همانند: جمیل و زراره یا سلمة بن محرز و زراره.
  52. ر.ک: ص۱۰۹ ح۱۴.
  53. ر.ک: ص۱۱۳ (بركتهاى گفتگوى حديثى).
  54. ر.ک: ص۱۰۹ ح۱۲.
  55. ر.ک: ص۱۰۷ ح۴ و ۷ - ۹.
  56. ر.ک: ص۱۰۷ ح۵.
  57. ر.ک: ص۱۱۳ ح۲۰.
  58. ر.ک: ص۱۱۱ ح۱۷.
  59. ر.ک: ص۱۱۱ ح۱۶ و ۱۹.
  60. ر.ک: ص۱۱۳ ح۲۲ و ص۱۱۵ ح۲۶.
  61. ر.ک: ص۱۱۳ ح۲۳ و ۲۵.
  62. ر. ک: انفال: آیۀ ۶۳.
  63. مُرجِئه، به گروهى گفته مىشود كه خود را مسلمان مىدانستند ولى عقايد ويژهاى داشتند، از جمله: معصيت، به ايمان، زيان نمىرساند، چنان كه اطاعت، كفر را زائل نمىكند و نيز ايمان، گفتار است، نه عمل. عقايد اين گروه در جهت تقويت رهبران سياسى حاكم بر مسلمانان در دوران بنى اميّه بود.
  64. ر.ک: ص۱۰۹ ح۱۳.
  65. ر.ک: ص۱۲۳ ح۲۷ - ۲۸ و ۳۰- ۳۱ و ص۱۲۵ ح۳۹ - ۴۰.
  66. ر.ک: ص۳۳ ح۳۲ - ۳۳.
  67. ر.ک: ص۳۵ ح۴۰.
  68. ر.ک: ص۳۵ ح۳۸.
  69. الخصال: ص۵۴۲ ح۱۷ عن أنس، روضة الواعظين: ج۱ ص۴۴ ح۳۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۴ ح۵؛ كنز العمّال: ج۱۰ ص۱۶۴ ح۲۸۸۵۳ نقلاً عن أبي نعيم عن الإمام عليّ عليه‌السلام عنه صلّی اللّه عليه وآله نحوه.

  70. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۲ ص۳۷ ح۹۹، صحيفة الإمام الرضا عليه‌السلام: ص۲۲۶ ح۱۱۴ كلاهما عن أحمد بن عامر الطائي عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۶ ح۸؛ الأربعون الصغریٰ: ص۱۳.

  71. جامع الأحاديث: ص۵۸.

  72. عوالي اللآلي: ج۱ ص۹۵ ح۱ عن معاذ بن جبل، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۶ ح۹؛ الحدّ الفاصل: ص۱۷۳ ح۱۸ عن معاذ بن جبل، وفيات الأعيان: ج۳ ص۲۸۷نحوه.

  73. الخصال: ص۵۴۱ ح۱۵، ثواب الأعمال: ص۱۶۲ ح۱، الاختصاص: ص۶۱ كلّها عن موسیٰ بن إبراهيم المروزي عن الإمام الكاظم عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۳ ح۳.

  74. شُعب الإيمان: ج۲ ص۲۷۰ ح۱۷۲۶ عن أبي الدرداء، التدوين في أخبار قزوين: ج۲ ص۴۱۹؛ منية المريد: ص۳۷۱.

  75. الخصال: ص۵۴۲ ح۱۶ عن ابن عبّاس، روضة الواعظين: ج۱ ص۴۴ ح۳۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۴ ح۴؛ المغني عن حمل الأسفار: ج۱ ص۱۲ ح۱۵،نحوه.

  76. حلية الأولياء: ج۴ ص۱۸۹ الرقم ۲۷۴ عن إبن مسعود، الأربعين البلدانية: ص۴۲.

  77. العلل المتناهية: ج۱ ص۱۱۷ ح۱۷۹ عن جابربن سمرة، كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۲۶ ح۲۹۱۹۲ نقلاً عن الديلمي.

  78. التدوين في أخبار قزوين: ج۳ ص۳۷۵ و ۳۷۶.
  79. العلل المتناهية: ج۱ ص۱۱۷ ح۱۷۸ عن عبداللّهبن عمرو بن العاص.

  80. الخصال: ص۵۴۳ ح۱۹ عن إسماعيل بن الفضل الهاشمي و إسماعيل بن أبي زياد، أعلام الدين: ص۳۴۶، جامع الأخبار: ص۵۱۰ ح۱۴۲۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۴ ح۷.

  81. الكافي: ج۱ ص۴۹ ح۷، الاختصاص: ص۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۳ ح۲.

  82. الخصال: ص۵۴۲ ح۱۸ عن حنان بن سدير، الأمالي للصدوق: ص۳۸۲ ح۴۸۸ نحوه، روضة الواعظين: ج۱ ص۴۴ ح۳۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۳ ح۱.

  83. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.
  84. ر.ک: بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۶.
  85. یک نمود پُرجلوه، تألیف صدها کتاب با نام «چهل حدیث» در گونههای مختلف از صدر اسلام تا کنون است که گزارش اجمالی آنها در شناختنامۀ حدیث (ج ۱ ص۱۹۰ - ۱۹۵) آمده است.
  86. ر.ک: الأربعون حدیثاً: ص۶۶، الأربعین النوویّة: ص۱۶ - ۱۷، شرح اُصول الکافى: ج۱ ص۶۲.
  87. ر.ک: بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۶ - ۱۵۷.
  88. ر.ک: بقره: آیۀ ۵۱.
  89. ر.ک: احقاف: آیۀ ۱۵، الکافى: ج۲ ص۱۶ ح۶، الخصال: ص۵۴۵ ح۲۳.
  90. ر.ک: الکافى: ج۳ ص۲۵۴ ح۱۴، عدّة الداعى: ص۱۳۶.
  91. ر.ک: الکافى: ج۲ ص۶۶۹، معانى الأخبار: ص۱۶۵ ح۱، الخصال: ص۵۴۴ ح۲۰.
  92. ر.ک: الکافى: ج۶ ص۴۰۲ ح۱۲.
  93. ر.ک: جامع الأخبار: ص۴۱۲ ح۱۱۴۱.
  94. ر.ک: مجلّه مبلّغان: ش۵۲ مقالۀ «اربعین در فرهنگ اهل بیت علیهم‌السلام»، عبد الکریم پاک‌نیا.
  95. ر.ک: سیر اربعیننگارى: ص۲۸.
  96. ر.ک: ص۱۲۲ ح۲۷ و ۳۱.
  97. ر.ک: الأربعون حدیثاً، شیخ بهایى: ص۶۷.
  98. ر.ک: بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۷.
  99. دَریٰ الشيءَ دِرایَةً: عَلِمه (لسان العرب: ج۱۴ ص۲۵۴ «دری»).

  100. أعلام الدين: ص۸۷ و ۹۵.

  101. یونس: ۳۹.
  102. الأعراف: ۱۶۹.

  103. الكافي: ج۱ ص۴۳ ح۸ عن إسحاق بن عبد اللّه، الأمالي للصدوق: ص۵۰۶ ح۷۰۲، تفسير العيّاشي: ج۲ ص۲۷۸ ح۱۹۵۷ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۶ ح۱۳.

  104. المعجم الأوسط: ج۷ ص۳۱۳ ح۷۵۹۶ عن جابر، جامع بيان العلم: ج۲ ص۱۸۹؛ منية المريد: ص۳۷۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۱۲ ح۱۱۶.

  105. الكافي: ج۱ ص۴۰۱ ح۱، الخرائج و الجرائح: ج۲ ص۷۹۳ ح۱ كلاهما عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر عليه‌السلام، بصائر الدرجات: ص۲۲ ح۹ عن الإمام الباقر عليه‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۶۶ ح۷.

  106. المعجم الكبير: ج۶ ص۲۶۲ ح۶۱۶۳ عن سلمان، الفردوس: ج۳ ص۵۳۱ ح۵۶۵۸ نحوه.

  107. الكافي: ج۲ ص۲۲۳ ح۷ عن أبي عبيدة الحذّاء، مستطرفات السرائر: ص۷۹ ح۸، بصائر الدرجات: ص۵۳۷ ح۱ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۶۵ ح۶.

  108. بصائر الدرجات: ص۵۳۸ ح۵ عن أبي بصير، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۶ ح۱۰.

  109. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۱۵ ح۲۶۶، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۶۵ ح۳.
  110. الكافي: ج۱ ص۳۶۸ ح۵، الغيبة للنعماني: ص۲۹۴ ح۱۳ و ليس فيه «كذب الوقّاتون» الثالثة، بحار الأنوار: ج۵۲ ص۱۱۸ ح۴۵.
  111. با توجّه به توضيح امام علیه‌السلام، راز تصديق سخنى كه تحقّق نيافته، حكمت ويژۀ تحقّق نيافتن خبر است، و پاداش ويژۀ آن، به دليل پايدارى بر ايمان است.
  112. معاني الأخبار: ص۱۳۷ ح۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۸ ح۱۷.
  113. در اين روايت، امام علیه‌السلام ابتدا اشاره مىفرمايد كه كُفر به خدا همانند شرک است و در ادامه مىفرمايد كُفرى كه همانند شرک نباشد نيز وجود دارد و آن، كُفر نعمت است - زيرا كُفر به معناى پوشاندن است و پوشاندن انواعى دارد، از جمله پوشاندن نعمت - و در پايان، رد كردن حديث اهل بيت علیهم‌السلام يكى از مصداقهای كُفر نعمت دانسته شده كه در حدّ شرک نيست.
  114. الكافي: ج۸ ص۱۲۵ ح۹۵، رجال الكشّي: ج۲ ص۷۵۵ ح۸۵۹، بصائر الدرجات: ص۵۳۸ ح۴ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۷۸ ص۳۲۹ ح۶.

  115. . المُرجئة: اختُلف في المُرجِئَة، فقیل: هم فرقة من فرَق الإسلام یعتقدون أنّه لا یضرّ مع الإیمان معصیة، کما لا ینفع مع الکفر طاعة؛ سُمّو مُرجِئة لاعتقادهم أنّ الله تعالی أرجَأ تعذیبهم عن المعاصي؛ أي أخَّره عنهم... و قال بعض أهل المعرفة بالمِلَل: إنّ المُرجئة هم الفرقة الجبریّة الذین یقولون: إنّ العبد لا فعل له، و إضافته إلی الفعل إلیه بمنزلة إضافة المجازات... و انّما سمیت المجبّرة مُرجئة لأنّهم یؤخّرون أمر الله و یرتکبون الکبائر (مجمع البحرین: ج۱ ص۱۷۷ «رجا»).

  116. . القَدَریّة: هم المنسوبون إلی القَدر، و یزعُمون أنّ کلّ عبد خالق فعله، و لایرون المعاصي و الکفر بتقدیر اللّٰه و مشیّته، فنسبوا إلی القَدَر لأنّه بدعتهم و ضلالتهم و... قیل: القدریّة هم المعتزلة؛ لإسناد أفعالهم إلی قدرتهم (مجمع البحرین: ج۳ ص۴۵۱ «قدر»).

  117. الخَوارج: هم فرقَة من فرَق الإسلام، سُمّوا خوارج لخروجهم علی علیّ عليه‌السلام (مجمع البحرين: ج۲ ص۲۹۴ «خرج»).

  118. علل الشرائع: ص۳۹۵ ح۱۳، المحاسن: ج۱ ص۳۶۰ ح۷۷۵، مختصر بصائر الدرجات: ص۲۷۶ ح۲۴۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۷ ح۱۶.

  119. قَدَريّه، كسانىهستند كه معتقدند همۀ افعال و از جمله خير و شر، در دست خودِ ماست و مىگويند تقديرى در ميان نيست و بر اين باورند كه انسان، قادر به هدايت و ضلالت خويش است و اين امر، در اختيار خود اوست و اگر بخواهد، به راه راست مىرود و اگر بخواهد، در گمراهى قدم مىگذارد.

  120. خوارج، گروهى بودند كه در پايان جنگ صفّين بر امام على علیه‌السلام شورش كردند و جنگ نهروان را پديد آوردند. بازماندگان و طرفداران آنان، مرتكب گناه كبيره را كافر مىپنداشتند و بسيارى از مسلمانان را تكفير مىكردند.

  121. المعجم الكبير: ج۶ ص۲۶۲ ح۶۱۶۳ عن سلمان؛ منية المريد: ص۳۷۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۱۲ ح۱۱۴.

  122. سنن أبي داوود: ج۳ ص۳۱۸ ح۳۶۴۴ عن أبي نملة الأنصاري، مسند ابن حنبل: ج۶ ص۱۰۲ ح۱۷۲۲۵، صحيح ابن حبّان: ج۱۴ ص۱۵۱ ح۶۲۵۷ كلاهما نحوه.

  123. الخصال: ص۶۲۷ ح۱۰ عن أبي بصير و محمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام، تحف العقول: ص۱۱۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۹ ح۲۰.

  124. قال المجلسي رحمه الله: فيما وجدنا من النسخ: «فتقول» بتاء الخطاب، و لعلّ المراد أنّك بعدما علمت أنّه منسوب إلينا، فإذا أنكرته فكأنّك قد أنكرت كون الليل ليلاً و النهار نهاراً، أي ترك تكذيب هذا الأمر، و قبحه ظاهر لا خفاء فيه. و يحتمل أن يكون بالياء على الغيبة كما سيأتي، أي هل يروي هذا الرجل شيئاً يخالف بديهة العقل؟ قال: لا. فقال: فإذا احتمل الصدق فلا تكذّبه و ردّ علمه إلينا. و يحتمل أن يكون بالنون على صيغة التكلّم، أي هل تظنّ بنا أنّا نقول ما يخالف العقل؟ فإذا وصل إليك عنّا مثل هذا فاعلم أنّا أردنا به أمراً آخر غير ما فهمت، أو صدر عنّا لغرضٍ فلا تكذّبه (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۷ ذيل ح۱۴).
  125. بصائر الدرجات: ص۵۳۷ ح۳، مختصر بصائر الدرجات: ص۲۷۵ ح۲۴۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۷ ح۱۴.
  126. بر پايۀ نسخههاى متفاوت «تقول»، «يقول» و «نقول» كه علّامه مجلسى يافته است، مىتوان گفت: شايد مقصود روايت اين باشد كه انكار تو، مانند انكار شب و روز است و نيز محتمل است كه همان معناى ترجمه شده در متن بالا باشد، يعنى: آيا اين فرد، سخنى مخالف بديهيّات عقلى، روايت مىكند؟ همچنين شايد معنا اين باشد كه: آيا مىپندارى ما مخالف عقل سخن مىگوييم؟ اگر چنين سخنانى را از ما برايت نقل كردند، بدان كه مقصودمان، متفاوت است از آنچه فهميدهاى، يا اين كه با هدف خاصّى گفتهايم. پس آن را تكذيب نكن.
  127. الأمالي للطوسي: ص۲۳۲ ح۴۱۰ عن جابر الجعفي، بشارة المصطفیٰ: ص۱۱۳، نزهة الناظر: ص۱۶۰ ح۳۰ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۶ ح۲۱.

  128. الكافي: ج۲ ص۲۲۲ ح۴، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۷۳ ح۲۱.

  129. هکذا جاءت العبارة في المصدر، و الظاهر أنّ فیها تقدیماً و تأخیراً، و لعلّ صوابها: «مایَقبل هذا من حدیثنا ممّا یَرُدّ»، أو: «ما یَقبل من حدیثنا هذا ممّا یردّ»، و بالصورة الأخیرة جاءت فی تفسیر البرهان: ج۵ ص۸۶۳ ح۱۲۱۱۳.

  130. مختصر بصائر الدرجات: ص۲۷۳ ح۲۴۰.
  131. کذا في المصدر، و في بعض المصادر: «أو الردّ إلیک فیما اختلف فیه»، و هي الأقرب.

  132. بصائر الدرجات: ص۵۲۴ ح۲۶، مختصر بصائر الدرجات: ص۲۷۰ ح۲۳۳، مستطرفات السرائر: ص۶۹ ح۱۷ عن الإمام الكاظم عليه‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۵ ح۵۵.
  133. المحدّث الفاضل: ص۱۷۱ ح۱۴ عن عبادة بن الصامت، تاريخ دمشق: ج۴۸ ص۲۱ ح۱۰۳۵۰، معرفة الصحابة لأبی نعیم: ج۴ ص۱۹۲۲ ح۴۸۳۶.

  134. جامع بيان العلم و فضله: ص۴۳ عن محمّد بن المنكدر، إحياء العلوم: ج۱ ص۲۰ و فيه «أفضل» بدل «أحسن».

  135. . كذا، و لعلّ الصواب: «أحاديث».

  136. تاريخ دمشق: ج۲۱ ص۲۳۱ ح۴۷۷۴ عن زيد بن خالد الجُهَني، صحيح ابن حبّان: ج۱ ص۲۷۰ ح۶۷، جامع بيان العلم: ج۱ ص۱۲۴ كلاهما نحوه.

  137. نَضَرَه و نَضَّرَه و أنصَرَه: نَعَّمَه. من النَّضارة، و هي في الأصل: حُسن الوجه و البریق. و إنّما أراد: حَسَّن خلُقه و قَدره (النهایة: ج۵ ص۷۱ «نضر»).

  138. سنن أبي داوود: ج۳ ص۳۲۲ ح۳۶۶۰ عن زيد بن ثابت، سنن الترمذي: ج۵ ص۳۴ ح۲۶۵۶ بزيادة «غيره» في آخره؛ منية المريد: ص۳۷۱ بزيادة «غيره» في آخره.

  139. ذيل تاريخ بغداد: ج۵ ص۹۰۹ الرقم ۱۲۴۵ عن أبي سعيد الخدري، تاريخ دمشق: ج۴۸ ص۹۳ ح۱۰۳۸۳ نحوه؛ أعلام الدين: ص۱۴۸ عن أبي سعيد الحذّاء (و هو تصحيف لأنّ صدر الرواية تدلّ على أنّ الراوي معاصر للنبيّ صلّی اللّه عليه وآله) نحوه.

  140. و في بحار الأنوار: «وَ افقَهوهُ تَنتَعِشوا».

  141. تفسير القمّي: ج۱ ص۱۷۲، بحار الأنوار: ج۳۷ ص۱۱۴ ح۶.

  142. نثر اللآلي: ص۷۰، المواعظ العدديّة: ص۵۶.

  143. الطلاق: ۲ - ۳.

  144. الكافي: ج۸ ص۱۷۸ ح۲۰۱، تنبيه الخواطر: ج۲ ص۱۵۰ نحوه، بحار الأنوار: ج۲۴ ص۳۶۴ ح۹۱.

  145. وَهِم یَوهَم وَهماً: غلط وَ سَها. وَ وَهَم في شيء یَهِمُ وَهماً: ذهبَ وَهمُه إلیه وَ هو یُرید غیرَهُ (تاج العروس: ج۱۷ ص۷۳۵ «وهم»).
  146. في نهج البلاغة (الخطبة ۲۱۰): «علی ما سَمِعَهِ».
  147. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۱۱ ص۳۸ - ۳۹.
  148. مراد از «محفوظ»، احاديثى است كه از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله به درستى و چنان كه بوده، به ذهن سپرده شده‌اند و مراد از «موهوم»، احاديثى است كه راوى مىپندارد درست به خاطر سپرده؛ ولى در واقع، چنين نيست.

  149. المنافقون: ۴.
  150. الحشر: ۷.
  151. مخفَّفة من المثقّلة؛ و لذلك جاءت اللام في الخبر (شرح نهج البلاغة، لابن أبي الحدید: ج۱۱ ص۴۰).
  152. قال المجلسي رحمه الله: قوله عليه‌السلام: «الطاري»؛ أي الغريب الذي أتاه عن غير أنس به و بكلامه، و إنّما كانوا يحبّون قدومهما إمّا لاستفهامهم وعدم استعظامهم إيّاه، أو لأنّه صلّی اللّه عليه وآله كان يتكلّم على وفق عقولهم يوضحه حتّى يفهم غيرهم (مرآة العقول: ج۱ ص۲۱۴).
  153. الكافي: ج۱ ص۶۲ ح۱، نهج البلاغة: الخطبة ۲۱۰، الخصال: ص۲۵۵ ح۱۳۱ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۸ ح۱۳.
  154. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  155. براى آگاهى از دستهبندىهاى ديگر، ر. ک: آسيبشناخت حديث: ص۲۱ - ۲۴.
  156. همان.
  157. ر.ک: ص۳۳۲ (فصل چهارم: فهم حديث / آسیبهای فهم حدیث).
  158. مقباس الهداية: ج۱ ص۲۳۷. نيز، ر. ک: معجم مصطلحات الرجال و الدراية: ص۱۶۱.
  159. «منش نيكو، خطا را نابود مىكند، به همان سان كه آفتاب، يخ را ذوب مىكند» (الکافی: ج۲ ص۱۰۰ ح۷).
  160. الكافى: ج۸ ص۱۹ ح۴.
  161. «قيامت بر پا نمىشود، تا آن گاه كه مردى از اهل بيت من به قدرت رسد؛ مردى همنام من که زمين را پر از عدل و داد میکند، همان گونه كه از ستم، پر شده است» (المعجم الکبیر: ج۱۰ ص۱۳۳ ح۱۰۲۱۴).
  162. همان: ح۱۰۲۱۳.
  163. مقباس الهداية: ج۱ ص۳۹۱.
  164. الكافى: ج۶ ص۵۳۸ ح۷، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۲ ص۲۸۶ ح۲۴۶۷. براى دیدن نمونههای ديگر، ر. ک: الكافى: ج۲ ص۹۸ ح۲۵ و ج۷ ص۴۳ ح۱ ـ ۲.
  165. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۱ ص۴۲۱ ح۱۲۴۱. نیز، ر. ک: الكافى: ج۳ ص۴۱۳ ح۱، تهذيب الأحكام: ج۳ ص۲ ح۱ و ص۴ ح۷.
  166. ر. ک: الكافى: ج۳ ص۴۱۳ ح۱، تهذيب الأحكام: ج۳ ص۲ ح۱ و ص۴ ح۷.
  167. بصائر الدرجات: ص۴۸۶ ح۱۴.
  168. علل الشرائع: ص۱۹۷ ح۱۲، الإمامة و التبصرة: ص۱۶۲ ح۱۴.
  169. «هو تَفريقُ الحديثِ على الأبوابِ اللائقة به، للاحتجاج المُناسب، مع مراعاة ما سبق من تماميّة معنى المَقطوع» (معجم مصطلحات الرجال و الدراية: ص۴۱ – ۴۲).
  170. ر.ک: عدّة الاُصول: ج۱ ص۹۵.
  171. الجعفريّات: ص۲۴۱.
  172. شيخ كلينى، بابى را به اين موضوع، اختصاص داده است (ر.ک: الكافى: ج۱ ص۵۱).
  173. براى دیدن نمونههای مقبول و غیر مقبول نقل معنا، ر. ک: آسیبشناسی حدیث: ص۱۱۷ (آسیب نقل معنا).
  174. الاستبصار: ج۱ ص۹۵ ح۱۶.
  175. ر. ک: وسائل الشيعة: ج۱ ص۱۹۹ ذيل ح۷۴۰.
  176. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۴۲۰ ح۵۹۱۹، معاني الأخبار: ص۳۷۵ ح۱، جامع الأخبار: ص۵۱۱ ح۱۴۲۸ من دون إسناد إلى الإمام عليّ عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۵ ح۷.

  177. في جميع المصادر الاُخرى: «يَروونَ».

  178. الأمالي للصدوق: ص۲۴۷ ح۲۶۶ عن عمر بن عليّ بن أبي طالب عليه‌السلام، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۲ ص۳۷ ح۹۴ عن الإمام الرضا عن آبائه عليهم‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۴ ح۳؛ المعجم الأوسط: ج۶ ص۷۷ ح۵۸۴۶ عن ابن عبّاس عنه صلّی اللّه عليه وآله نحوه.

  179. عوالي اللآلي: ج۴ ص۶۴ ح۱۹، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۴ ذيل ح۴.

  180. تاريخ جرجان: ص۴۲۰ الرقم ۶۲۲ عن زاذن عن الإمام عليّ عليه‌السلام، الفردوس: ج۱ ص۱۳۵ ح۴۷۶ عن الإمام عليّ عليه‌السلام عنه صلّی اللّه عليه وآله؛ مستدرك الوسائل: ج۱۷ ص۳۰۱ ح۲۱۴۰۷ نقلاً عن السيد هبة اللّهفي المجموع الرائق نقلاً عن الأربعين للراوندي عن الإمام عليّ عليه‌السلام عنه صلّی اللّه عليه وآله.

  181. الفردوس: ج۳ ص۱۵ ح۴۰۲۰ عن ابن مسعود.

  182. سنن الترمذي: ج۵ ص۴۵ ح۲۶۷۷، سنن ابن ماجة: ج۱ ص۷۶ ح۲۰۹، المعجم الكبير: ج۱۷ ص۱۶ ح۱۰.
  183. حلية الأولياء: ج۱۰ ص۴۴ الرقم ۴۶۸ عن ابن عبّاس؛ منية المريد: ص۳۷۱، جامع الأخبار: ص۵۱۱ ح۱۴۳۰، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۲ ح۴۳.

  184. . الغيبة للنعماني: ص۲۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۸ ح۲۰.

  185. الكافي: ج۱ ص۵۰ ح۱۳ عن عليّ بن حنظلة، منية المريد: ص۳۷۲، رجال الكشّي: ج۱ ص۶ ح۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۰ ح۲۴.

  186. رجال الكشّي: ج۱ ص۶ ح۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۸۲ ح۱.
  187. در اصطلاح، مُحدَّث، كسى است كه علوم و اخبار الهى به وسيلۀ الهام يا صداى فرشته به او مىرسد، امّا خودِ فرشته را نمىبيند. مفهَّم (تفهيم شده)، كسى است كه از طريق پيامبر خدا صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم‌السلام تفسير و تأويل قرآن به او فهمانيده شده باشد. در اين جا، راوىِ مخاطب امام از واژۀ «محدَّث» چنين برداشت كرده كه به او الهام مىشود؛ امّا امام علیه‌السلام فرموده كه مقصودش، معناى لغوى آن است، يعنى كسى كه به او حديث گفته مىشود و او مىفهمد.

  188. الراوية صيغة مبالغة؛ أي كثير الرواية.

  189. الكافي: ج۱ ص۳۳ ح۹، منية المريد: ص۳۷۳، بصائر الدرجات: ص۷ ح۶ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۵ ح۸.
  190. الدعوات: ص۶۳ ح۱۵۶، المناقب للكوفي: ج۲ ص۱۵۵ ح۶۳۱ عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۱ ح۳۰.

  191. بصائر الدرجات: ص۵۲۴ ح۲۵ عن أبي الصباح الكناني، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۰۳ ح۷۹ و راجع المحاسن: ج۱ ص۴۲۴ ح۹۷۲.

  192. تاريخ بغداد: ج۹ ص۳۰۱ الرقم ۴۸۴۳ عن ابن عبّاس، الكفاية في علم الرواية: ص۱۱۹.

  193. تحف العقول: ص۷۹، كشف المحجّة (طبعة مطبعة الحيدرية في النجف): ص۱۷۲، بحار الأنوار: ج۷۷ ص۲۱۶ ح۱؛ ربيع الأبرار: ج۳ ص۶۴۱ و ليس فيه ذيله.

  194. أرَزَ: انقَبَضَ و تجمَّعَ (تاج العروس: ج۸ ص۴ «أرز»).
  195. الغيبة للنعماني: ص۱۳۷ ح۲، الكافي: ج۱ ص۳۳۹ ح۱۳ و ص۳۳۵ ح۳ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲۳ ص۵۴ ح۱۱۶.
  196. قال الفیض الکاشانی رحمه الله: الإحصاء: العَدّ و الحِفظ و الإحاطة بالشي. و المعنی: أنّ ترکک روایة حدیث قد أحصیته فلم تروِه، خیر من روایتک حدیثاً لم تُحِط به. فإذا تردّد الأمر بین أن تترک حدیثاً قد روَیته و لم تحِط به و لم تحفظه علی وجهه و لم تکن علی یقین و معرفة بأنّه کما هو عندک، و بین أن ترویه، فالأولی أن لاترویه (الوافي: ج۱ ص۱۹۴)

  197. الكافي: ج۱ ص۵۰ ح۹ عن أبي سعيد الزهري، رسالة في المهر: ص۳۰ عن الإمام عليّ عليه‌السلام، المحاسن: ج۱ ص۳۴۰ ح۶۹۹ عن الإمام الباقر أو الإمام الصادق عليهما السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۵ ح۲۵.

  198. رجال الكشّي: ج۲ ص۷۸۴ ح۹۳۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۱ ح۶۷.
  199. الكافي: ج۱ ص۳۳۰ ح۱، الغيبة للطوسي: ص۲۴۳ ح۲۰۹، إعلام الوریٰ: ج۲ ص۲۱۹، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۴۸ ذيل ح۱.
  200. مجلسى رحمه الله درمرآۀ العقول (ج۴ ص۶) می‌گويد: «ترديد از راوى است» يعنى براى گرفتن احكام و تكاليف دينىام به چه كسى مراجعه كنم؟

  201. يكى از نايبان چهارگانۀ امام مهدى علیه‌السلام در زمان غيبت صغرا.
  202. رجال الكشّي: ج۲ ص۸۱۶ ح۱۰۲۰ عن أبي حامد أحمد بن إبراهيم المراغي، بحار الأنوار: ج۵۰ ص۳۱۸ ح۱۵.

  203. كمال الدين: ص۴۸۳ ح۴، الاحتجاج: ج۲ ص۵۴۲ ح۳۴۴، الخرائج و الجرائح: ج۳ ص۱۱۱۳ ح۳۰، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۴۹ ح۲.
  204. رجال الكشّي: ج۱ ص۱۵ ح۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۸۲ ح۳.
  205. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمین سیّد محمّدکاظم طباطبایى.
  206. ر.ک: البدر الزاهر: ص۳۱۰ ـ ۳۱۱، تسدید الاُصول: ج۲ ص۶۳، المنهج الرجالي للبروجردی: ص۷۹.
  207. منتقى الجمان: ج۱ ص۲.
  208. براى نمونه، بیش از نیمى از روایات کتاب شریف الکافى مطابق با شیوۀ جدید، ضعیف تلقّى شده‌اند، در حالى که کلینى آنها را صحیح دانسته و اعتبارسنجى او در بیشتر موارد، مقبول عالمان پس از ایشان قرار گرفته است. همچنین نزدیک به یک سوم روایات کتاب من لایحضره الفقیه، به دلیل ارسال سندی، ضعیف شمرده شدهاند، در حالى که صدوق، آنها را برگرفته از منابع مشهور حدیثى و حجّت میان خود و خدا خوانده است (ر.ک: معجم الأحادیث المعتبرة، محسنی؛ سلسلة صحاح الکتب الأربعة، بهبودی).
  209. الفوائد الرجالیّة، بهبهانى: ص۵۹ - ۶۰، الفوائد الحائریّة: ص۲۲۴ - ۲۳۳.
  210. ر.ک: الکافیة فى علم الدرایة: ص۳۴ و ۴۶ و ۵۴ و ۷۶ و ۷۸ و ۸۶ و ۹۲، دانش رجال از دیدگاه اهل سنّت: ص۵۶ - ۶۱.
  211. «رَجُلٌ سَمِعَ مِن رَسولِ اللّٰهشَیئاً لَم یَحمِلهُ عَلىٰ وَجهِهِ، و وَهِمَ فیهِ، و لَم یَتَعَمَّد کَذِباً، فَهُوَ فی یَدِهِ، یَقولُ بِهِ وَ یَعمَلُ بِهِ وَ یَرویهِ، فَیَقولُ: أنَا سَمِعتُهُ مِن رَسولِ اللّٰه صلی الله علیه و آله، فَلَو عَلِمَ المُسلِمونَ أنَّهُ وَهِمَ لَم یَقبَلوهُ» (ر.ک: ص۱۴۸ ح۷۰).
  212. الكافي: ج۱ ص۴۶ ح۲ عن أبي خديجة و ح۳ و ليس فيه ذيله من «و من أراد به خير الآخرة»، مشكاة الأنوار: ص۲۴۵ ح۷۱۴، منية المريد: ص۱۳۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۸ ح۲.

  213. سنن ابن ماجة: ج۱ ص۱۴ ح۳۵، سنن الدارمي: ج۱ ص۸۲ ح۲۴۱ نحوه، مسند ابن حنبل: ج۸ ص۳۶۲ ح۲۲۶۰۱.

  214. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۴۰۲ ح۵۸۶۸، الأمالي للصدوق: ص۵۷۶ ح۷۸۸ كلاهما عن أبي الصباح الكناني عن الإمام الصادق عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۷۱ ص۹ ح۱۲؛ تاريخ أصبهان: ج۲ ص۳۰۰ ح۱۸۰۰ عن محمّد بن عمر بن عليّ بن أبي طالب عن جدّه عليه‌السلام.

  215. رجال الكشّي: ج۱ ص۳۳۹ ح۱۹۶ عن القاسم بن عوف، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۲ ح۲۲.

  216. «صدّيق» و «كذّاب» صیغۀ مبالغه اند. طبق اين روايت، راوی حتّى با نقل درست يا نادرست يک روايت، بسیار راستگو یا بسیار دروغگو ناميده می‌شود و بر اين اساس، روايتِ ياد شده به اهمّيت صدق يا كذب در نقل حديث اهل بيت علیهم‌السلام اشاره دارد.

  217. الكافي: ج۲ ص۱۰۴ ح۴ عن عمرو بن أبي المقدام، تنبيه الخواطر: ج۲ ص۱۸۸، بحار الأنوار: ج۷۱ ص۳ ح۴.

  218. نَضَرَهُ و نَضَّرَهُ و أنضَرَهُ: أي نَعَّمَهُ. و يُرویٰ بالتخفيف والتشديد، من النضارة، و هي في الأصل: حُسنُ الوجه، و البَريق، وإنّما أراد: حَسَّنَ خُلُقَهُ وقَدرَه (النهاية: ج۵ ص۷۱ «نضر»).

  219. فُلان أوعیٰ من فُلان: أي أحفَظُ و أفهَم (النهایة: ج۵ ص۲۰۷ «وعا»).

  220. سنن الدارمي: ج۱ ص۸۱ ح۲۳۴ عن أبي الدرداء، سنن الترمذي: ج۵ ص۳۴ ح۲۶۵۷نحوه؛ كنز الفوائد: ج۲ ص۳۱ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۰ ح۱۱.

  221. السنن الكبریٰ للنسائي: ج۶ ص۲۱۲ ح۱۰۶۸۳ عن سمرة بن جندب، مسند ابن حنبل: ج۷ ص۲۵۶ ح۲۰۱۴۶، مسند الطيالسي: ص۱۲۲ ح۸۹۹.

  222. تاريخ بغداد: ج۸ ص۳۳۳ الرقم ۴۴۲۵ عن ابن عمر، المعجم الأوسط: ج۳ ص۲۵۶ ح۳۰۷۲ نحوه؛ عدّة الداعي: ص۲۲ نحوه.

  223. الكافي: ج۱ ص۴۰۳ ح۱ عن ابن أبي يعفور عن الإمام الصادق عليه‌السلام، الأمالي للمفيد: ص۱۸۶ ح۱۳ عن الإمام الصادق عليه‌السلام عنه صلّی اللّه عليه وآله، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۸ ح۲۲؛ سنن ابن ماجة: ج۱ ص۸۴ ح۲۳۰ عن زيد بن ثابت نحوه.

  224. الزمر: ۱۸.

  225. الكافي: ج۱ ص۵۱ ح۱، منية المريد: ص۳۷۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۵ ذيل ح۲۴.
  226. الكافي: ج۱ ص۳۹۱ ح۸، الاختصاص: ص۵، مختصر بصائر الدرجات: ص۲۷۷ ح۲۴۶ كلاهما عن أحدهما عليهما السلام نحوه.
  227. الإعراب: الإبانة و الإيضاح، يقال: أعرب كلامه؛ إذا لم يُلحن في الحروف و الإعراب. و الفصاحة: الخلوص و الجودة في اللّسان و طلاقته.…

    و المعنىٰ: إذا حدّثتم بأحاديثنا فأعربوا حروفَها و كلماتِها و أظهروا إعرابها و حركاتها كما ينبغي، و لا تُلحنوا في شيء منها؛ لئلاّ يشتبه بعضها ببعض، «فإنّا قوم فصحاء» لا نتكلّم إلّا بكلام فصيح ليس فيه نقص و لحن في الحروف و الحركات، فإن ألحنتم في أحاديثنا و أفسدتم حروفها و كلماتها و حركاتها اختلّت فصاحتها، و ذلك مع كونه موجباً للاشتباه و فوات المقصود نَقصٌ علينا و عليكم (شرح اُصول الكافي للملّا صالح المازندراني: ج۲ ص۲۲۵).

  228. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۱۳ عن جميل بن درّاج، الفصول المختارة: ص۹۱، منية المريد: ص۳۵۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۱ ح۲۸.

  229. «إعراب»، به معناى آشكارسازى و روشن كردن است. اين كه گفته مىشود: «أعرب كلامه»، يعنى در بيان حروف و اعراب كلمات، اشتباهى نكرد. فصاحت نيز به معناى خلوص و شيوايى و گشادگى زبان است. بر اين پايه، روايت چنين مىشود: چون احاديث ما را مىگوييد، حروف و كلمات و اعراب آنها را آن گونه كه شايسته است، آشكار كنيد و هيچ يک را نادرست ادا نكنيد تا كلمات با هم مشتبه نشوند، كه ما مردمى شيواسُخن هستيم و جز به سخن شيوا، لب نمىگشاييم. در سخن ما، كاستى و اشتباه در حروف و حركات آن نيست. پس اگر شما در احاديث ما اشتباه كرديد و حروف و كلمات آن را تباه كرديد، شيوايى آن زيان مىبيند و افزون بر اين كه موجب اشتباهفهمى و در نيافتن مقصود اصلى حديث مىشود، نقصى براى ما و شما نيز به شمار مىرود.

  230. التدوين في أخبار قزوين: ص۴۲۴، أدب الإملاء و الاستملاء: ص۱۱، تاريخ دمشق: ج۳۶ ص۳۹۰ ح۷۳۷۷ كلّها عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق عن آبائه علیهم‌السلام.

  231. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۷ عن السكوني عن الإمام الصادق عليه‌السلام، منية المريد: ص۳۷۳ عن الإمام الصادق عنه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۱ ح۱۵.

  232. مشكاة الأنوار: ص۲۵۲ ح۷۴۴ عن الإمام الصادق عليه‌السلام.

  233. «المفترع»: إمّا بمعنى الحاجز؛ أي الكذب الحاجز بين الرجل و قبول روايته. أو بمعنى المرتفع المتصاعد، فكأنّه يريد ارتفاع حديثه بإسناده إلى الأعلى بحذف الواسطة. أو بمعنى المزيل عن الراوي صفة العدالة. أو بمعنى المتفرّع؛ فإنّه فرّع قوله على صدق الراوى فأسنده إلى الأصل بحذف الواسطة. أو غير ذلك (اُنظر: شرح المولى صالح المازندراني: ج۲ ص۲۶۹ و الوافي: ج۱ ص۲۲۹ و مرآة العقول: ج۱ ص۱۸۱).

  234. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۱۲، معاني الأخبار: ص۱۵۸ ح۱ و ليس فيه «فتتركه» نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۸ ح۴.
  235. . «مفترع» اسم فاعل به معناى پرده و مانع است و «كذب مفترع» يعنى دروغى كه مانع پذيرش روايت دروغگوست، يا به معناى بالا رونده است، يعنى حديثى كه با حذف برخى راويان، به دروغ، به طبقههاى بالاتر منسوب مىشود. «مفترع» مىتواند زايل كنندۀ صفت عدالت راوى نیز معنا شود. همچنین ممكن است به معناى «متفرّع» باشد؛ يعنى راوى، سخن خود را با حذف واسطه يا كارى ديگر، به اصل آن اسناد دهد و سخن خود را مبتنى بر صدق او كند.

  236. جامع بيان العلم و فضله: ج۲ ص۱۹۹.

  237. الشفا: ج۲ ص۴۲، سبل الهدیٰ و الرشاد: ج۱۱ ص۴۴۰ نحوه، التمهيد لابن عبد البرّ: ج۲ ص۶۷ و فيه ذيله؛ بحار الأنوار: ج۱۷ ص۳۳ ح۱۴.

  238. تنبيه الخواطر: ج۱ ص۶۴، كنز الفوائد: ج۲ ص۳۱ عن الإمام عليّ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۳۷ ح۵۴؛ جامع بيان العلم و فضله: ج۲ ص۶ عن أنس و فيه «الوعاية» بدل «الرعاية».

  239. اِرعویٰ فلان عن الجهل یرعوي ارعواءً حَسناً، و هو نزوعه و حسن رجوعه. و قد ارعوی عن القبیح إذا کفّ عنه (اُنظر: لسان العرب: ج۱۴ ص۳۲۸ «رعي»).

  240. فردوس الأخبار: ج۳ ص۲۹۱ ح۴۷۴۲ عن ابن عبّاس، الفردوس: ج۳ ص۲۴۱ ح۴۷۰۷، جامع بيان العلم: ج۲ ص۷ من دون إسنادٍ إلى أحد من أهل البيت عليهم‌السلام نحوه.

  241. كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۰۳ ح۲۹۰۶۵ نقلاً عن الديلمي عن أبي سعيد و ص۲۰۲ ح۲۹۰۵۹ نقلاً عن الحكيم عن بهز بن حكيم عن أبيه عن جدّه نحوه.

  242. قال المجلسي رحمه الله: أي ينبغي أن يكون مقصودكم الفهم للعمل لا محض الرواية، ففيه شيئان: الأوّل: فهمه و عدم الاقتصار على لفظه. و الثاني: العمل به (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۲ ذيل ح۲۱).

  243. نهج البلاغة: الحكمة ۹۸، الكافي: ج۸ ص۳۹۱ ح۵۸۶ و فيه «الحقّ» بدل «الخبر» نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۱ ح۲۱؛ ربيع الأبرار: ج۳ ص۲۶۱.

  244. الزهد لابن حنبل: ص۱۱۸، المصنّف لعبد الرزّاق: ج۱۱ ص۲۵۷ ح۲۰۴۸۲، جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۱۱۰ کلاهما نحوه.

  245. الفردوس:ج ۴ ص۱۵۴ ح۶۴۷۵ عن ابن مسعود.

  246. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۴۰۰ ح۵۸۵۸ عن جميل بن صالح عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام، الكافي: ج۸ ص۳۴۵ ح۵۴۵ عن الإمام الصادق عليه‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۶۶ ح۷؛ المستدرك على الصحيحين: ج۴ ص۳۰۱ ح۷۷۰۷ عن ابن عبّاس نحوه.

  247. تاريخ بغداد: ج۱۱ ص۳۱۰ الرقم ۶۱۰۷ عن أنس، الفردوس: ج۵ ص۲۴ ح۷۳۳۴؛ عوالي اللآلي: ج۱ ص۲۶۹ ح۷۶، بحار الأنوار: ج۱۰۸ ص۱۵.

  248. تاريخ بغداد: ج۹ ص۳۵۰ الرقم ۴۹۰۷ عن أنس، تفسير القرطبي: ج۲ ص۱۸۵؛ منية المريد: ص۱۸۴ عن الإمام عليّ عليه‌السلام نحوه.

  249. سنن ابن ماجة: ج۱ ص۸۱ ح۲۲۴ عن أنس، مشكاة المصابيح: ج۱ ص۷۶ ح۲۱۸، تهذيب الكمال: ج۲۴ ص۱۲۷ الرقم ۴۹۴۵ نحوه؛ بحار الأنوار: ج۶۵ ص۲۴۱ ذيل ح۱۵.

  250. سنن الدارمي: ج۱ ص۱۵۸ ح۶۲۹ عن الأعمش، المصنّف لابن أبي شيبة: ج۶ ص۱۹۰ ح۷، جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۱۰۸.

  251. غرر الحكم: ج۶ ص۲۴۱ ح۱۰۱۲۷، عيون الحكم و المواعظ: ص۵۰۴ ح۹۲۲۸.

  252. قصص الأنبياء للراوندي: ص۱۶۰ ح۱۷۶ عن محمّد بن عبيدة عن الإمام الرضا عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۷۸ ص۳۴۵ ح۳.

  253. العدد القويّة: ص۳۵۸ ح۲۲، بحار الأنوار: ج۷۷ ص۲۳۵ ح۳.

  254. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۲۰ ص۳۲۲ ح۶۹۶.

  255. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۲۰ ص۲۷۳ ح۱۵۵ و راجع غرر الحكم: ج۶ ص۳۱۶ ح۱۰۳۶۷.

  256. المحاسن: ج۱ ص۴۰۳ ح۹۱۰، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۳۵ ح۲۹۴، مشكاة الأنوار: ص۸۸ ح۱۷۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۵ ح۴۸.
  257. المحاسن: ج۱ ص۳۹۸ ح۸۹۱، الخرائج و الجرائح: ج۱ ص۲۹۹ ح۵، الثاقب فى المناقب: ص۴۲۴ ح۳۵۹ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۴ ح۴۳ و راجع الكافي: ج۲ ص۲۲۲ ح۴.

  258. قال العلاّمة المجلسي رحمه الله: لعلّ المراد: أنّي قبل ذلك ما كنت أريد أن أحدّثكم؛ إمّا لعدم قابليّتكم أو للتقيّة، و لكن الآن أحدّثكم لرفع هذا المانع. و قوله عليه‌السلام: «و لا تذيعوه» أي عند غير أهله. و قوله عليه‌السلام: «فلو حبست عنكم لحبس عنّي» حثّ على بذله لأهله بأنّ الحبس عنهم يوجب الحبس عنكم (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۶ ذيل ح۱۳).

  259. المحاسن: ج۱ ص۲۴۲ ح۴۴۵ عن عبيد اللّهبن عليّ الحلبي، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۶ ح۱۳.

  260. مجلسى رحمه الله مىگويد: «شايد مقصود اين باشد كه امام مىفرمايد: پيش از اين نمىخواستم برايتان حديث بگويم؛ چون شما ظرفيت آن را نداشتيد، يا لازم بود تقيّه شود؛ امّا اكنون به خاطر رفع مانع، برايتان حديث مىگويم. سخن پايانى امام علیه‌السلام هم گونهاى ترغيب به حديثگويى و بذل علم براى اهل آن است؛ زيرا باز داشتن از آنها، موجب باز داشته شدن علم از انسان است».

  261. المراد به جابر بن يزيد الجعفي الذي يروي بعض الأحاديث التي لا يحتملها عوامّ الناس.

  262. السَّفِلَة: السُّقّاط من الناس: و السَّفالة: النذالة سَفِلَةُ الناس و سِفلَتُهم: أسافلهم و غَوغاؤهم (اُنظر: النهایة: ج۲ ص۳۷۶ و لسان العرب: ج۱۱ ص۳۳۸ «سفل»).
  263. رجال الكشّي: ج۲ ص۶۷۱ ح۶۹۹، الرجال لابن الغضائري: ص۵۹ الرقم ۴۹ و ليس فيه ذيله من «قال عبداللّه...»، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۵ ح۵۰.
  264. مراد از جابر، جابر بن يزيد جعفى است كه احاديثى فراتر از فهم مردم عادى از اهل بيت علیهم‌السلام شنيده بود و گاه آنها را براى برخى نقل مىكرد.

  265. المدّثّر: ۸.

  266. قال العلاّمة المجلسيّ: لعلّ المراد أنّ تلك الأسرار إنّما تظهر عند قيام القائم عليه‌السلام و رفع التقيّة، و يحتمل أن يكون الاستشهاد بالآية لبيان عسر فهم تلك العلوم التي يظهرها القائم عليه‌السلام و شدّتها على الكافرين كما يدلّ عليه تمام الآية و ما بعدها (بحار الأنوار: ج۲ ص۷۱ ذيل ح۲۹).

  267. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۳۷ ح۳۳۸، الغيبة للطوسي: ص۱۶۴ ح۱۲۶، كمال الدين: ص۳۴۹ ح۴۲ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۱ ح۲۹.

  268. مجلسى رحمه الله می‌گوید: «شايد مقصود اين باشد كه آن اسرار، تنها هنگام قيام قائم و نبودن تقيّه، آشكار مىشود. محتمل است كه استشهاد به آيه نيز براى تبيين دشوارى فهم علومى باشد كه قائم آل محمّد صلی الله علیه و آله آنها را آشكار مىكند و بر كافران سخت مىآيد، همان گونه كه بقيّۀ آيه و پس از آن دلالت دارد».

  269. الكافي: ج۸ ص۳۴۵ ح۵۴۵ عن أبان بن تغلب و راجع حلية الأولياء: ج۷ ص۲۷۳ الرقم ۳۹۸.

  270. رجال الكشّي: ج۲ ص۸۴۷ ح۱۰۸۸، بحار الأنوار: ج۵ ص۳۲۳ ح۱۶؛ ربيع الأبرار: ج۳ ص۲۱۹ نحوه.

  271. الكافي: ج۸ ص۲۶۸ ح۳۹۴، الأمالي للطوسي: ص۴۸۱ ح۱۰۵۰ عن الإمام الجواد عن آبائه عليهم‌السلام و ليس فيه صدره إلیٰ «قط»، بحار الأنوار: ج۱ ص۸۵ ح۷؛ المغني عن حمل الأسفار: ج۱ ص۶۲ ح۲۳۳ و فيه ذيله من «قال رسول اللّهصلّی اللّه عليه وآله».

  272. التوحيد: ص۲۶۸ ح۵ عن أبي معمر السعداني، بحار الأنوار: ج۶ ص۱۴۲ ح۶.

  273. الخصال: ص۶۲۴ ح۱۰ عن أبي بصير و محمّد بن مسلم عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام، بصائر الدرجات: ص۲۶ ح۲، الخرائج و الجرائح: ج۲ ص۷۹۴ ح۳ كلاهما عن الإمام الصادق عليه‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۱۰ ص۱۰۲ ح۱.

  274. الكهف: ۶۶.

  275. الكهف: ۶۷ - ۶۸.

  276. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۲۰ ص۳۴۵ ح۹۶۸.

  277. تحف العقول: ص۲۶۹ ح۴۱، بحار الأنوار: ج۷۴ ص۱۹ ح۲.

  278. دعائم الإسلام: ج۱ ص۶۰.
  279. الكافي: ج۱ ص۴۰۱ ح۲ عن مسعدة بن صدقة، رجال الكشّي: ج۱ ص۷۰ ح۴۰ نحوه، بصائر الدرجات: ص۲۵ ح۲۱ کلاهما عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۰ ح۲۵.

  280. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  281. بحار الأنوار: ج۲۲ ص۳۴۴.
  282. نفس الرحمان فى فضائل سلمان: ص۲۶۰.
  283. ر.ک: مرآه العقول: ج۴ ص۳۱۵.
  284. به نقل از بحار الأنوار: ج۲۲ ص۳۴۴.
  285. رجال الكشّى: ج۱ ص۷۵ ح۴۷.
  286. رجال الكشّى: ج۱ ص۷۵ ح۴۷.
  287. رجال الكشّى: ج۱ ص۴۷ ح۲۳.
  288. الوافى: ج۱ ص۱۱.
  289. ر.ک: الكافى: ج۱ ص۴۰۱ ح۲، بصائر الدرجات: ص۲۵ ح۲۱.
  290. الكافي: ج۲ ص۴۵ ح۲، الخصال: ص۴۴۷ ح۴۸ و ص۴۴۸ ح۴۹ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۶۹ ص۱۶۵ ح۴.

  291. الكافي: ج۲ ص۲۲۲ ح۵ عن عبد الأعلیٰ مولى آل سام، الخصال: ص۲۵ ح۸۹، الأمالي للطوسي: ص۸۶ ح۱۳۱ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۴۷ ص۳۷۲ ح۹۲.

  292. الإخلاص: ۱ - ۴.
  293. الشوریٰ: ۱۱.
  294. التوحيد: ص۹۵ ح۱۴، بحار الأنوار: ج۴ ص۲۹۷ ح۲۵.
  295. فی الطبعة المعتمدة: «عن یعقوب بن الضحّاك عن رجل من أصحابنا سرّاج»، و ما أثبتناه من طبعة دار الحديث.

  296. في المصدر «مُغتَمِّينَ»، و الصواب ما أثبتناه من مرآة العقول، و قال المجلسي رحمه الله: «الظاهر أنّه بالعين المهملة على بناء الإفعال أو التفعيل... أي رجعنا داخلين في وقت العتمة (مرآة العقول: ج۷ ص۲۷۴).

  297. الحائر: المكان المطمئنّ الوسط المرتفع الحروف، و مجتمع الماء، و حوض يُسيَّبُ إليه مسيل ماء الأمطار و البستان. و المراد هنا البستان، على ما يظهر من الوافي (اُنظر: لسان العرب: ج۴ ص۲۲۳، القاموس المحيط: ج۲ ص۱۶ «حير»).
  298. الحال: الثقل، و الحال: حال الإنسان (لسان العرب: ج۱۱ ص۱۹۳ «حول»).
  299. الكافي: ج۲ ص۴۲ ح۲، الخصال: ص۳۵۴ ح۳۵، مشكاة الأنوار: ص۱۶۴ ح۴۲۸ نحوه، بحار الأنوار: ج۶۹ ص۱۶۱ ح۲.
  300. شهرى در شمال جزيرة العرب كه بقاياى آن، در جنوب عراقِ امروز در استان نجف واقع است.

  301. به اصطلاح، «يا اللّٰه» گفت تا وارد شود.
  302. در بعضى نسخهها آمده است: «من از آنان بيزارى مىجويم».
  303. ترديد، از راوى است.
  304. ر.ک: الميزان فى تفسير القرآن: ج۱ ص۳۰۱ (توضيحى در بارۀ درجات اسلام و ايمان).
  305. المُماراة و المِراء: الجدال (اُنظر: لسان العرب: ج۱۰ ص۲۷۸).

  306. «لم یُرِح» من أرحتُ. أو «لم یَرَح» من رِحتُ أراح. أو «لم یَرِح» من راحَ الشيءَ یَریحه. و المعنی واحد: أی لم یشَمّ ریحها و لم یجده (اُنظر: لسان العرب: ج۲ ص۴۵۷ «روح»).

  307. كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۰۲ ح۲۹۰۵۹ نقلاً عن الحكيم عن بهز بن حكيم عن أبيه عن جدّه معاوية بن حندة العشيوي و ص۲۰۳ ح۲۹۰۶۵ نقلاً عن الديلمي عن أبي سعيد نحوه.

  308. صحيح مسلم: ج۱ ص۹ عن المغيرة بن شعبة، سنن الترمذي: ج۵ ص۳۶ ح۲۶۶۲؛ الأمالي للطوسي: ص۴۰۲ ح۸۹۷ عن سمرة نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۸ ح۳.

  309. سنن الترمذي: ج۵ ص۱۹۹ ح۲۹۵۱ عن ابن عبّاس، مسند ابن حنبل: ج۱ ص۶۲۹ ح۲۶۷۵؛ عوالي اللآلي: ج۱ ص۱۸۶ ح۲۶۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۱ ح۱۹.

  310. اهمّيت سخنان منسوب به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم السّلام اقتضا مىكند كه شنيدن و نقل آن براى ديگران همراه با حسّاسيت و دقّت فراوان باشد؛ يعنى امكان انتساب سخن به پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت علیهم‌السلام از طريق سند يا قرائن دلالت کننده بر صحّت مضمون آن، اثبات شده باشد. اين روايات در صدد نفى شيوۀ برخى از راويان كهن است كه همۀ شنيدههاى خود را نقل مىكردند، بدون آن كه به اتقان و شايستگى آن سخن توجّه داشته باشند. بهانۀ آنان، اين بود كه وظيفۀ آنها تنها نقل روايت است و در بارۀ صحّت مضمون آن وظيفهاى ندارند.

  311. صحيح مسلم: ج۱ ص۱۰ ح۵ عن أبي هريرة، سنن أبي داوود: ج۴ ص۲۹۸ ح۴۹۹۲ نحوه؛ معاني الأخبار: ص۱۵۹ ح۱ عن عبد الأعلى بن أعين عن الإمام الصادق عليه‌السلام عنه صلّی اللّه عليه وآله، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۹ ح۵.

  312. المعجم الأوسط: ج۴ ص۳۹ ح۳۵۵۵ عن أبي قتادة، المعجم الصغير: ج۱ ص۱۵۸، السنّة للشیباني: ص۱۴۳ ح۳۲۶.

  313. ر.ک: ص۲۲۳ پانوشت ۲.

  314. نهج البلاغة: الكتاب ۶۹، غرر الحكم: ج۶ ص۲۸۱ ح۱۰۲۵۰ و ۱۰۲۵۱ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۰ ح۹.

  315. تهذيب الأحكام: ج۶ ص۲۹۵ ح۸۲۳، بصائر الدرجات: ص۱۹۶ ح۹، الأُصول الستّة عشر (كتاب عاصم بن حميد): ص۱۸۰ ح۱۴۴ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۱۳ ح۱.
  316. يعنى مواردى كه پيامبر صلی الله علیه و آله حكمى داده و سپس آن را با حكمى ديگر، نسخ كرده است و يا احكام موقّتى كه با پايان يافتن زمانشان، خود به خود، نسخ شدهاند.

  317. الفردوس: ج۳ ص۵۲۶ ح۵۶۴۴ عن عائشة، كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۴۲ ح۲۹۲۸۳ نقلاً عن ابن السني و فيه «عليه و على الّذي حدّثه».

  318. برخى از روايات، در بر دارندۀ معانى ظريفى هستند يا از واژه يا مضمون داراى ايهام برخوردارند كه به گونههاى متفاوت مىتوان آن را معنا و از آن، سوء استفاده كرد. نقل اين روايات براى ديگران كه شايستگى فهم و نقد مطالب دقيق و ظريف را ندارند، سبب فتنه و انحراف آنان مىشود. البتّه اين سخن به معناى آن نيست كه حديث حتّى از عالمان و فقيهان و افراد شايسته دريغ شود و علوم پيامبر و اهل بيت علیهم‌السلام به هيچ كس منتقل نشود. در خطبۀ پيامبر صلی الله علیه و آله در حجّة الوداع و در مسجد خيف آمده است: «فَرُبَّ حامِلِ فِقهٍ لَيسَ بِفَقيهٍ وَ رُبَّ حامِلِ فِقهٍ إلىٰ مَن هُوَ أفقَهُ مِنهُ؛ بسا حمل كنندۀ دانشى كه خود دانشمند نيست و بسا كسى كه انتقال دهندۀ دانشى به دانشمندتر از خود است» (ر.ک: ص۱۰۴ ح۱).

  319. افراد متفاوت، ضريب هوشى و قدرت فهم متفاوتى دارند و دانستههاى پيشين آنها هم متفاوت است. پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت علیهم‌السلام اين ويژگى مردم را در نظر گرفته، با آنان به گونهاى سخن مىگفتند كه سبب هدايت آنها شوند.
  320. الفردوس: ج۵ ص۱۷ ح۷۳۱۲ عن ابن عبّاس، كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۴۲ ح۲۹۲۸۴ نقلاً عن أبي نعيم و فيه «عقولهم» بدل «عقولكم».

  321. ترجمه مطابق با نسخۀ كنز العمّال است.

  322. الغيبة للنعماني: ص۳۴ ح۲ عن أنس، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۷ ح۶۱ و راجع الآداب الشرعية لابن مفلح المقدسي: ج۲ ص۱۰۹.

  323. المعجم الأوسط: ج۸ ص۱۳۵ ح۸۱۹۶ عن المقدام بن معدي كرب، شُعب الإيمان: ج۲ ص۲۸۱ ح۱۷۶۶ و فيه «يغرب عليهم» بدل«يفزعهم»، مسند الشاميّين: ج۳ ص۳۸۱ ح۲۵۰۹.

  324. تاريخ دمشق: ج۳۸ ص۳۵۵ ح۷۶۸۹؛ تنبيه الخواطر: ج۲ ص۲۲۷ نحوه.
  325. صحيح البخاري: ج۱ ص۵۹ ح۱۲۷ عن أبي الطفيل، سير أعلام النبلاء: ج۲ ص۵۹۷ الرقم ۱۲۶ بزيادة «و دعوا ما ينكرون» بعد «يعرفون»، تفسير ابن كثير: ج۸ ص۴۰۲.

  326. الغيبة للنعماني: ص۳۴ ح۱ عن أبي الطفيل، الأُصول الستّة عشر (كتاب سلام بن أبي عمرة): ص۳۳۱ ح۵۴۹، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۷ ح۶۰؛ تهذيب الكمال: ج۲۸ ص۲۶۵ الرقم ۶۰۸۶ عن أبي الطفيل نحوه.

  327. الغيبة للنعماني: ص۱۴۲ ح۳ عن عمرو بن سعد، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۸ ح۶۵.

  328. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۳۱ ح۲۸۸ عن معاوية بن عمّار الدهني.

  329. قال النعماني في ذيل الحديث: يريد عليه‌السلام بذلك أن يحدّثَ به من لا يحتمله و لا يَصلُح أن يسمعه.

  330. الغيبة للنعماني: ص۳۶ ح۷ عن الحسن بن السريّ، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۹ ح۷۵.

  331. الغيبة للنعماني: ص۳۵ ح۴ عن عبدالأعلیٰ بن أعين، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۷ ح۶۳.
  332. الاختصاص: ص۲۵۲ عن أبي سعيد المدائني، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۹ ح۷۳ و راجع الكافي: ج۲ ص۲۲۲ ح۵.

  333. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۲۳ ح۲۷۹ و راجع الكافي: ج۲ ص۴۵ ح۳.
  334. رجال الكشّي: ج۲ ص۵۲۱ ح۴۶۸ عن جمیل بن درّاج، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۱ ح۶۴.

  335. الكافي: ج۱ ص۲۰ ح۱۲ عن هشام بن الحكم، تحف العقول: ص۳۹۰ و فيه «العجز عنه» بدل «فوته بالعجز عنه»، بحار الأنوار: ج۱ ص۱۳۰ ح۱۴؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۱۸ ص۱۸۷ نقلاً عن أبي العبّاس المبرّد في كتاب «الكامل» عن الإمام الصادق عليه‌السلام نحوه.

  336. رجال الكشّي: ج۲ ص۷۸۲ ح۹۲۴، عن جعفر بن عيسى بن عبيد، بحار الأنوار: ج۲ ص۶۶ ح۵.

  337. فتح الأبواب: ص۱۹۴ عن محمّد بن إبراهيم الأصبحي و سليمان بن عمرو الأصبحي عن الإمام الباقر عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج۹۵ ص۳۰۶ ح۱ نقلاً عن البلد الأمين عن الإمام الباقر عنه عليهما السلام، مستدرك الوسائل: ج۱۷ ص۲۹۲ ح۲۱۳۸۰ نقلاً عن رسالة أدعية السرّ للراوندي عن أبي الخطيب بن سليمان عن الإمام الباقر عنه عليهما السلام و ليس فيه مِن «فاكتموا» إلى «تضيّع سِرّي» و كلاهما نحوه و راجع جمال الأُسبوع: ص۲۵۳.
  338. الغيبة للنعماني: ص۳۷ ح۱۰ عن أبي بصیر، بحار الأنوار: ج۲ ص۸۰ ح۷۷ و راجع الاختصاص: ص۲۵۴.

  339. قرب الإسناد: ص۳۸۱ ح۱۳۴۳ عن البزنطي، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۴۳ ح۳۰۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۵۲ ص۱۱۰ ح۱۷.

  340. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۳۸ ح۳۳۹، المناقب لابن شهرآشوب: ج۴ ص۲۰۰ و ليس فيه ذيله من «قال و دفع إليّ كتاباً»، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۰ ح۲۸.
  341. النساء: ۸۳.

  342. الكافي: ج۲ ص۳۶۹ ح۱ عن محمّد بن عجلان، المحاسن: ج۱ ص۳۹۹ ح۸۹۷، تحف العقول: ص۳۰۷ نحوه، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۸۴ ح۳۴.

  343. الأنعام: ۱۶۰.

  344. تفسير فرات: ص۱۳۹ ح۱۶۷ عن إسحاق بن عمّار الصيرفي، بحار الأنوار: ج۲۴ ص۴۵ ح۱۵.

  345. در اين روايت، نيكى و بدى به يكى از مصداقهاى بارز و مورد ابتلاى آن دوران تفسير شده است. از اين رو، دلالتى بر انحصار ندارد. حديث بعدى نیز چنین است. (م)

  346. فصّلت: ۳۰.

  347. بصائر الدرجات: ص۵۲۴ ح۲۲ عن أبي بصير و ص۹۴ ح۱۹، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۲۰ ح۲۷۵ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۰۲ ح۷۶ و راجع الخصال: ص۱۰۳ ح۶۲.

  348. الكافي: ج۲ ص۳۷۱ ح۱۰، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۸۸ ح۴۲.
  349. الكافي: ج۲ ص۳۷۰ ح۳ عن ابن أبي يعفور، مجمع البحرين: ج۱ ص۶۵۰ و فيه «في الحديث»، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۸۵ ح۳۶.

  350. الكافي: ج۲ ص۳۷۰ ح۲ عن محمّد الخزّاز، الغيبة للنعماني: ص۳۶ ح۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۹ ح۷۴.

  351. الكافي: ج۲ ص۳۷۱ ح۹، المحاسن: ج۱ ص۳۹۸ ح۸۹۳، مشكاة الأنوار: ص۸۷ ح۱۷۲، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۸۷ ح۴۱.

  352. البقرة: ۶۱ و راجع تحف العقول: ص۳۰۹.

  353. الكافي: ج۲ ص۳۷۱ ح۶ عن إسحاق بن عمّار، المحاسن: ج۱ ص۳۹۹ ح۸۹۵، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۱۳۵ ح۱۵۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۴ ح۴۴.

  354. البقرة: ۸۳.

  355. صفات الشيعة: ص۱۰۲ ح۳۸، المحاسن: ج۱ ص۸۳ ح۵۱ نحوه، بحار الأنوار: ج۷۴ ص۱۵۹ ح۱۴.
  356. کیسان: لقب مختار بن أبی عبیدة الذي طلب ثأر أبي عبداللّٰه الحسین عليه‌السلام المنسوب إلیه الکیسانیة. و قیل: المراد بولد کیسان أصحاب الغدر و المکر الذین ینسبون أنفسهم إلی الشیعة و لیسوا منهم. قال في القاموس: کیسان: اسم للغدر، و لقب المختار بن أبي عبید المنسوب إلیه الکیسانیه (اُنظر: شرح اُصول الکافي للمولی المازندراني: ج۹ ص۱۲۱ و الوافي: ج۵ ص۶۹۹ و مرآة العقول: ج۹ ص۱۹۰ و القاموس المحیط: ج۱ ص۷۸۲ «کیس»).

  357. في الصحاح: سواد البصرة و الكوفة: قراهما (بحار الأنوار: ج۷۵ ص۷۵ ذيل ح۲۳).

  358. الكافي: ج۲ ص۲۲۳ ح۶ عن عبد اللهبن سليمان، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۷۵ ح۲۳.

  359. قال العلاّمة المجلسي رحمه الله: يدلّ على أن المذيع و الجاحد متشاركون في عدم الإيمان، و براءة الإمام منهم، و فعل ما يوجب لحوق الضرر، بل ضرر الإذاعة أقوى؛ لأن ضرر الجحد يعود إلى الجاحد، و ضرر الإذاعة يعود إلى المذيع و إلى المعصوم و إلى المؤمنين. و لعلّ مخاطبة المعلّى بذلك لأنّه كان قليل التحمّل لأسرارهم، و صار ذلك سبباً لقتله (بحار الأنوار: ج۷۵ ص۸۵).
  360. الكافي: ج۲ ص۲۲۳ ح۸ عن معلیٰ بن خنيس، المحاسن: ج۱ ص۳۹۷ ح۸۹۰، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۳۴ ح۲۹۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۳ ح۴۱.
  361. معلّى بن خُنيس، مباشر مالى امام صادق علیه‌السلام بود كه به سبب بازگو كردن مقام امامان نزد مردم عادى، دستگير و اعدام شد.
  362. الخَبل - بسكون الباء -: الجنون و شبهه، كالهوج و البله، و قد خبله الحُزن: إذا أذهب فؤاده و خَبَّلَه، فهو مَخبول و مُخَبَّل. و الخَبَل - بفتحها - أيضاً: الجنون. و خَبَلتُهُ خَبلاً فهو مَخبول: إذا أفسدت عضواً من أعضائه أو أذهبت عقله. و الخبال - بفتح الخاء - يطلق على الفساد و الجنون (المصباح المنير: ص۱۶۳ «خبل»).
  363. رجال الكشّي: ج۲ ص۶۷۸ ح۷۱۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۴ ح۴۲.
  364. في المصدر: «حَفِظَهُ»، و الصواب ما أثبتناه كما في المصادر الأُخریٰ.

  365. في المصدر: «أمَنّوا»، و الصواب ما أثبتناه كما في المصادر الأُخریٰ.
  366. الکبل: القید کَبَلَهُ کَبلاً: حَبَسه في سجن أو غیره (لسان العرب: ج۱۱ ص۵۸۰ «كبل»).
  367. الاختصاص: ص۳۲۱، رجال الكشّي: ج۲ ص۶۷۶ ح۷۰۹، الغيبة للنعماني: ص۳۸ ح۱۲ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۷۱ ح۳۴.
  368. راجع: كمال الدين: ص۳۰۸ ح۱.
  369. كمال الدين: ص۳۱۲ ح۳، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۴۵ ح۳، إعلام الوریٰ: ج۲ ص۱۷۷ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۳۶ ص۲۰۰ ذيل ح۳ و راجع المناقب لابن شهرآشوب: ج۱ ص۲۹۸.
  370. قال المولیٰ المازندراني رحمه الله: الظاهر أنّه من كلام أبي الحسن الرضا نقلاً عن جده، عليهما السلام ويحتمل أن يكون من المصنف نقلاً لحديث آخر بحذف الإسناد (شرح اُصول الكافي: ج۹ ص۱۲۳).
  371. قال الفيض رحمه الله: «فاتّقوا اللّه» من كلام الرضا عليه‌السلام (الوافي: ج۵ ص۷۰۲).
  372. الكافي: ج۲ ص۲۲۴ ح۱۰، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۴۳ ح۳۰۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۷۷ ح۲۷ و راجع قرب الإسناد: ص۳۸۰ ح۱۳۴۰ و ۱۳۴۱.
  373. ملّا صالح مازندرانى میگويد: «جملۀ "ابو جعفر فرمود" ظاهراً سخن امام رضا علیه‌السلام است كه از جدّش نقل مىكند. احتمال هم دارد كه سخن مصنّف باشد و حديث ديگرى را با حذف سند، نقل كرده است».
  374. فيض كاشانى میگويد: «جملۀ "پس، از خدا بترسيد"، سخن خود امام رضا علیه‌السلام است [نه امام باقر علیه‌السلام]».
  375. به قلم پژوهشگران ارجمند، حجج اسلام و المسلمین مهدى غلامعلى و عبد الهادى مسعودى.
  376. ر.ک: ص۱۷۶ ح۹۳.
  377. ر.ک: ص۱۸۰ ح۱۰۹ - ۱۱۰.
  378. ر.ک: ص۱۸۰ ح۱۰۶.
  379. براى توضیح این واژه، ر.ک: ص۱۸۰ ح۱۰۸.
  380. ر.ک: ص۱۷۸ ح۱۰۴.
  381. شرح اُصول الکافى، ملّا صالح مازندرانى: ج۲ ص۲۷۱.
  382. ر.ک: ص۱۷۶ ح۹۸.
  383. زمر: آیۀ ۱۸.
  384. ر.ک: ص۱۷۸ ح۱۰۲.
  385. ر.ک: ص۱۸۲ ح۱۱۲.
  386. ر.ک: کنز العمّال: ج۱۰ ص۲۰۳ ح۲۹۰۶۵.
  387. (قُتِلَ الخَرَّاصون؛ مرگ بر دروغپردازان!) (ذاریات: آیۀ ۱۰).
  388. ر.ک: ص۲۰۴ ح۱۴۷.
  389. ر.ک: الغیبة، نعمانی: ص۱۴۲ ح۳.
  390. ر.ک: ص۲۰۷ (نقلِ آنچه خِردها، تابِ آن را ندارند).
  391. ر.ک: الفردوس: ج۳ ص۵۲۶ ح۵۶۴۴.
  392. ر.ک: ص۱۰۵ ح۱.
  393. ر.ک: ص۲۰۷ ح۱۵۶.
  394. ر.ک: الکافى: ج۱ ص۳۶۸ ح۱ و الغیبة، طوسى: ص۴۲۸ ح۴۱۷.
  395. ر.ک: ص۳۶۱ (معنای «حدیثنا صعب مستصعب»).
  396. نوادر الأُصول: ج۲ ص۳۵۶ عن واثلة بن الأسقع، تاريخ دمشق: ج۶۲ ص۳۶۳ ح۱۲۸۷۱.

  397. أسد الغابة: ج۳ ص۲۶۸ الرقم ۲۹۹۱ و ج۲ ص۵۴۰ الرقم ۲۲۱۱.
  398. المعجم الكبير: ج۸ ص۱۳۱ ح۷۵۹۹، مسند الشاميّين: ج۴ ص۳۲۱ ح۳۴۳۴، الكفاية في علم الرواية: ص۲۳۵ نحوه.
  399. ما ألَوتُ أن أفعلَه: أي ما تركت. و العرب تقول: أتاني فلان في حاجة فما ألَوتُ رَدّه: أي ما استطعت. و أتاني في حاجة فألَوتُ فيها: أي اجتهدت (لسان العرب: ج۱۴ ص۴۰ «ألا»).
  400. المستدرك على الصحيحين: ج۳ ص۶۵۸ ح۶۴۲۱، تاريخ دمشق: ج۶۲ ص۳۶۲، جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۷۹ كلاهما نحوه.
  401. الإعراب و التعريب معناهما واحد و هو الإبانة، يقال: أعربَ عنه لسانُه وعرّب؛ أي أبان و أفصح. و يقال: أعرِب عمّا في ضميرك؛ أي أبِن (لسان العرب: ج۱ ص۵۸۸ «عرب»).

  402. قال المجلسي رحمه الله: ضمير «بعضهم» راجع إلى الأئمّة عليهم‌السلام. و فاعل «قال» في قوله: «قال هؤلاء» أحد الرواة، و في قوله: «فقال» الإمام عليه‌السلام. قوله: «ذلك» أي الذي ترويه العامّة. «زخرف القول» أي الأباطيل المموّهة؛ مِن زَخرَفه؛ إذا زيّنه، يغرّون به الناس غروراً (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۳).
  403. مستطرفات السرائر: ص۵۰ ح۱۲، الأُصول الستّة عشر (كتاب حسين بن عثمان): ص۳۱۹ ح۵۰۰ و فيه «الحديث» بدل «معنى حديثنا» و فيه صدره إلى «وَ قالَ بَعضُهُم: لا بَأسَ»، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۱ ح۱۸.
  404. مجلسى رحمه الله مىگويد: مراد از «برخى»، ائمّه علیهم‌السلام است.
  405. مجلسى رحمه الله مىگويد: گويندۀ اين كلام، يكى از راويان است.
  406. مجلسى رحمه الله مىگويد: گويندۀ اين كلام، امام علیه‌السلام است.
  407. الكافي: ج۱ ص۵۱ ح۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۴ ذيل ح۲۴.
  408. بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۱ ح۱۷، وسائل الشيعة: ج۱۸ ص۷۵ ح۳۳۳۱۵ كلاهما نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس.
  409. الكافي: ج۱ ص۵۱ ح۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۴ ذيل ح۲۴.
  410. الجُناح: الإثم (النهایة: ج۱ ص۳۰۶ «جنح»).

  411. بحار الأنوار: ج۱۰۷ ص۴۳، وسائل الشيعة: ج۱۸ ص۷۴ ح۳۳۳۱۴ نحوه و كلاهما نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب الحسن بن محبوب عن ابن سنان.

  412. الكافي: ج۱ ص۵۱ ح۴.
  413. بحار الأنوار: ج۱۰۷ ص۴۴ نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب حفص بن البختري و ج۲ ص۱۶۱ ح۱۶ نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب الحسن بن محبوب و ليس فيه «ما سمعت منّي فاروِ عن أبي»، وسائل الشيعة: ج۱۸ ص۷۴ ح۳۳۳۱۵ نقلاً عن كتاب الإجازات للسيّد ابن طاووس عن كتاب حفص بن البختري.
  414. الكافي: ج۱ ص۴۰۳ ح۲، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۶۹ ح۶.
  415. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۵ ح۵.
  416. شنيدن همۀ احاديث يک نوشته از استاد حديثى، بسيار پسنديده، ولى وقتگير بود. عبد اللّٰهبن سنان - كه از بزرگان اصحاب و فردى صاحب‌منصب در حكومت بود - از تنگى وقت و خستگى‌اش به خاطر بازخوانى همۀ احاديث كتاب خود براى شاگردان شِكوه كرد و امام علیه‌السلام راه حلّ ميانهاى را پيشنهاد نمود؛ این که نوشتۀ حديثى، در اختيار شاگردان قرار گیرد و تنها برخى قسمتها بر او خوانده شود تا اطمينان بيشتر به كتاب حديثى پديد آيد (ر.ک: مرآة العقول: ج۱ ص۱۷۶، الوافى: ج۱ ص۲۳۰ و حاشيۀ محمّد بن حيدر نائينى بر کافی: ص۱۸۴).
  417. وَقَرَ: أي ثبت. يقال: وقر في صدره: أي سكن فيه و ثبت؛ من الوقار: الحلم و الرزانة (النهاية: ج۵ ص۲۱۳ «وقر»).
  418. مروج الذهب: ج۴ ص۱۷۱؛ بحار الأنوار: ج۵۰ ص۲۰۸ ذيل ح۲۲.
  419. الأدیم: الجِلد ما کان (لسان العرب: ج۱۲ ص۹ «أدم»).
  420. بصائر الدرجات: ص۴۰۸ ح۲ و ح۴، الاختصاص: ص۲۱۷ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۵ ح۱۱.
  421. مراد، پوست دباغى شدۀ حيوانى مانند گوسفند و گوساله است.
  422. رجال النجاشي: ج۱ ص۱۸۸ الرقم ۱۵۹.

  423. رجال النجاشي: ج۲ ص۳۸۴ الرقم ۱۱۴۹.

  424. الفهرست للطوسي: ص۱۵۷ الرقم ۳۹۱.

  425. رجال النجاشي: ج۱ ص۳۲۲ الرقم ۳۳۷.

  426. أي أکثر کُتُبِه.

  427. رجال النجاشي: ج۲ ص۳۸۷ الرقم ۱۱۵۱.

  428. رجال النجاشي: ج۱ ص۱۵۴ الرقم ۹۹.

  429. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۷ ذيل ح۲۵.
  430. الغَلَّة: الدّخل الذي یحصل من الزرع و الثمر و اللبن و الأجارة و النتاج و نحو ذلك (النهایة: ج۳ ص۳۸۱ «غلل»)

  431. قال الفیض الکاشانی١: الحبیس: الموقوف؛ فعیل بمعنی مفعول. و خص فی العُرف بغیر المؤبد، کما خُصَّ الوقف بالمؤبّد. قال فی الفقیه: الحبیس هو کلّ وقف إلی غیر وقت معلوم، و هو مردود إلی الورثة (الوافی: ج۱۰ ص۵۴۵)
  432. الكافي: ج۷ ص۳۴ ح۲۷، تهذيب الأحكام: ج۶ ص۲۹۱ ح۸۰۶، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۲۴۵ ح۵۵۸۱ نحوه.
  433. کذا في المصدر، و في مستطرفات السرائر: «أو الردّ إلیك في ما اختُلف فیه» بدل «إذا نرد إلیك فقد اختلف فیه».

  434. بصائر الدرجات: ص۵۲۴ ح۲۶، مستطرفات السرائر: ص۶۹ ح۱۷ نحوه و ليس فيه صدره إلیٰ «بخطّه»، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۱ ح۳۳.
  435. كتاب التكليف لأبي جعفر محمّد بن عليّ الشلمغاني المعروف بابن أبي العزاقر المقتول سنة ۳۲۲ هـ، ألّفه في حال استقامته، فحمله الحسد لمقام الحسين بن روح النوبختي على ترك المذهب، و لمّا ظهر إلحاده أحضره الوزير أبو علي ابن مقلة عند الخليفة الراضي باللهفي جمع من الفقهاء و القضاة فأفتوا بإباحة دمه... ويروي عنه هذا الكتاب أبو المفضّل الشيباني المتوفّى سنة ۳۸۷ هـ... و في غيبة الشيخ الطوسي: ص۲۶۷ عن روح بن الحسين بن روح أنّه قرأ الحسين بن روح هذا الكتاب من أوّله إلى آخره و قال: ما فيه من شيء إلّا و قد رُوي عن الأئمّة عليهم‌السلام إلّا موضعين أو ثلاثة فإنّه كذب عليهم في روايتها (الذريعة إلى تصانيف الشيعة: ج۴ ص۴۰۷ الرقم ۱۷۸۹).

  436. أي: أيُّ شيء.

  437. في بحار الأنوار: «ويحكّه».

  438. الغيبة للطوسي: ص۳۸۹ ح۳۵۴، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۵۸ ح۶.
  439. محمّد بن على شلمغانى، معروف به ابن ابى عَزاقِر: از كاتبان حسين بن روح (نایب سوم امام مهدی علیه‌السلام) که در آن دوره، كتاب التكليف را نگاشت. او سپس منحرف و در سال ۳۲۲ ق اعدام شد. به سبب غلو و انحرافش، وضعيت كتاب او با ابهام رو به رو گردید و از آن پرسش مىشد.

  440. الكافي: ج۱ ص۵۳ ح۱۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۷ ذيل ح۲۵.
  441. الوِجادة - بالکسر -: هي في اصطلاح المحدّثین اسم لما أخذ من العلم من صحیفة من غیر سماع و لا إجازة و لا مُناوُلة. و هو موَلّد غیر مسموع، کذا في التقریب للنووي (تاج العروس: ج۵ ص۲۹۶ «وجد»).

  442. رجال الكشّي: ج۲ ص۷۹۵ ح۹۷۶، بحار الأنوار: ج۱۱۰ ص۷۷.

  443. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين محمّدكاظم رحمانستايش.
  444. معجم مقاییس اللّغة: ج۲ ص۱۰۷، المصباح المنیر: ج۱ ص۱۵۲.
  445. احزاب: آیۀ ۷۱.
  446. الجعفریّات: ص۲۴۵، دعائم الإسلام: ج۱ ص۸۱؛ النهایة: ج۲ ص۶۵، لسان العرب: ج۹ ص۸۵.
  447. (إِنَّ االلهَ یَأمُرُكُم أَن تُؤَدُّوا الأَمَـانَـاتِ إِلَى أَهلِهَا؛ خدا به شما فرمان مىدهد که امانتها را به صاحبانشان باز گردانید) (نساء: آیۀ ۵۸).
  448. ر.ک: ص۱۰۴ ح۱.
  449. ر.ک: الرعایة فى علم الدرایة: ص۲۳۳ - ۲۳۴.
  450. ر.ک: همانجا.
  451. ر.ک: همان: ص۲۳۶.
  452. ر.ک: همان: ص۲۳۷.
  453. ر.ک: همان: ص۲۴۳.
  454. ر.ک: همان: ص۲۵۰.
  455. ر. ک: ص۱۴۸ ح۲۰۸.
  456. ر.ک: الرعایة فی علم الدرایة: ص۲۵۳.
  457. ر.ک: همان: ص۲۵۵.
  458. ر.ک: همان: ص۲۵۶.
  459. ر.ک: همان: ص۲۵۹ - ۲۵۷.
  460. ر.ک: عدّة الاُصول: ج۱ ص۱۴۴ (مبحث تعادل و تراجیح).
  461. ر.ک: الرعایة فى علم الدرایة: ص۱۴۶.
  462. ر.ک: منهج النقد فى علوم الحدیث: ص۲۲۶.
  463. ذيل تاريخ بغداد: ج۲ ص۱۸۰ الرقم ۴۸۵ عن حذيفة.

  464. المستدرك على الصحيحين: ج۱ ص۱۸۸ ح۳۶۲، المعجم الأوسط: ج۵ ص۱۹۴ ح۵۰۵۶ نحوه؛ منية المريد: ص۲۶۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۷ ح۱۸.
  465. نشر طي التعريف: ج۱ ص۱۶۷.

  466. الأمالي للصدوق: ص۹۱ ح۶۴، الدرّة الباهرة: ص۱۹، منية المريد: ص۳۴۱ نحوه، عدّة الداعي: ص۶۸ و ليس فيه ذيله من «و ما من مؤمن»، روضة الواعظين: ج۱ ص۴۶ ح۴۲، بحار الأنوار: ج۱ ص۱۹۸ ح۱.

  467. تاريخ الخلفاء: ص۱۰۷، كنز العمّال: ج۱۰ ص۱۸۳ ح۲۸۹۵۱ نقلاً عن تاريخ دمشق و كلاهما عن أبي بكر.

  468. كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۶۲ ح۲۹۳۸۹ نقلاً عن الديلمي عن الإمام عليّ عليه‌السلام.

  469. مسند ابن حنبل: ج۱ ص۵۳۱ ح۲۲۱۶، المستدرك على الصحيحين: ج۲ ص۱۵۲ ح۲۶۲۱، السنن الكبریٰ: ج۶ ص۵۲۳ ح۱۲۸۴۷.

  470. الحِذق و الحَذاقة: المهارة في کلّ عمل. حَذَق الغُلامُ القرآن و العملَ: مهر فیه (لسان العرب: ج۱۰ ص۴۰ «حذق»).

  471. الطبقات الكبریٰ: ج۲ ص۲۲، المنتظم: ج۳ ص۱۱۰.

  472. الفردوس: ج۲ ص۴۲۷ ح۳۸۷۸ عن الإمام عليّ عليه‌السلام و راجع منية المريد: ص۲۴۰.

  473. إرشاد القلوب: ص۱۷۶.

  474. الزَّمانة: العاهة (لسان العرب: ج۱۳ ص۱۹۹ «زمن»).

  475. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۲۰ ص۲۹۷ ح۳۹۸.

  476. سنن الدارمي: ج۱ ص۱۳۷ ح۵۱۷، تهذيب الكمال: ج۶ ص۲۴۲ الرقم ۱۲۴۸؛ منية المريد: ص۳۴۰ و ليس فيه «يرويه أو قال:»، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۲ ح۳۷.

  477. أدب الإملاء و الاستملاء: ج۱ ص۲۹۶ ح۱۴۹.

  478. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۸ عن حسين الأحمسي، منية المريد: ص۳۴۰، مشكاة الأنوار: ص۲۵۰ ح۷۲۸.

  479. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۹ عن أبي بصير، منية المريد: ص۳۴۰، الأُصول الستّة عشر (كتاب عاصم): ص۱۶۰ ح۸۶ نحوه.

  480. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۱۰ عن عبيد بن زرارة، منية المريد: ص۳۴۱، مشكاة الأنوار: ص۲۴۹ ح۷۲۵.

  481. الكافي: ج۱ ص۵۲ ح۱۱ عن المفضّل بن عمر، منية المريد: ص۳۴۱، كشف المحجّة: ص۸۴.

  482. الرَّهط: عدد یجمع من ثلاثة إلی عشرة. و بعض یقول: من سبعة إلی عشرة. و مادون السبعة إلی الثلاثة نفر (لسان العرب: ج۷ ص۳۰۵ «رهط»).

  483. مشكاة الأنوار: ص۲۴۹ ح۷۲۴ عن أبي بصير، الأُصول الستّة عشر (كتاب عاصم): ص۱۷۱ ح۱۲۲ نحوه.

  484. الكهف: ۸۲.

  485. قال الحرّ العاملي رحمه الله: مثل هذا كثير جدّاً، في أنّهم كانوا يكتبون الأحاديث في مجالس الأئمّة:بأمرهم، و ربّما كتبها لهم الأئمّة عليهم‌السلام بخطوطهم (وسائل الشيعة: ج۱۸ ص۵۸ ذيل ح۳۳۲۵۳).

  486. الكافي: ج۲ ص۵۹ ح۹، بحار الأنوار: ج۷۰ ص۱۵۶ ح۱۴.

  487. شيخ حرّ عاملى رحمه الله می‌گوید: «مانند اين، فراوان است كه راويان، احاديث را در همان مجلس امام علیه‌السلام به فرمان ايشان مىنوشتند. گاه حتّى امامان با دست‌خطّ مباركشان [حديث را] براى آنان مىنوشتند».

  488. الاحتجاج: ج۱ ص۳۵۶ ح۵۶ عن سليم بن قيس، بحار الأنوار: ج۳۱ ص۴۲۴ ح۱.

  489. المحدّث الفاصل: ص۳۷۸ ح۳۶۱، تقييد العلم: ص۹۸ نحوه، مجمع الزوائد: ج۱ ص۳۸۰ ح۶۷۸ نقلاً عن المعجم الكبير.
  490. الإصابة: ج۴ ص۴ الرقم ۴۵۴۳، مسند البزّار: ج۱ ص۳۹۲ ح۲۶۷ نحوه.
  491. صحيح البخاري: ج۱ ص۵۴ ح۱۱۳، سنن الترمذي: ج۵ ص۴۰ ح۲۶۶۸، مسند ابن حنبل: ج۳ ص۵۰ ح۷۳۹۳.

  492. صحيح البخاري: ج۲ ص۸۵۷ ح۲۳۰۲، صحيح مسلم: ج۲ ص۹۸۸ ح۴۴۷، سنن أبي داوود: ج۲ ص۲۱۲ ح۲۰۱۷ نحوه.
  493. صحيح ابن حبّان: ج۱۰ ص۱۶۱ ح۴۳۲۱، السنن الكبریٰ: ج۱۰ ص۵۴۵ ح۲۱۶۴۰، المصنّف لعبد الرزّاق: ج۸ ص۴۱ ح۱۴۲۲۲.

  494. سنن أبي داوود: ج۳ ص۳۱۸ ح۳۶۴۶، مسند ابن حنبل: ج۲ ص۶۲۵ ح۶۸۱۶، سنن الدارمي: ج۱ ص۱۳۲ح۴۹۰.

  495. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۱۸ ح۴۹۶۸، الأمالي للصدوق: ص۵۱۸ ح۷۰۷، مكارم الأخلاق: ج۲ ص۳۱۸ ح۲۶۵۵، بحار الأنوار: ج۷۶ ص۳۳۷ ح۱ و راجع مستطرفات السرائر: ص۱۲۱ ح۸ و العدد القويّة: ص۵۰ ح۶۱.
  496. الكافي: ج۷ ص۹۳ ح۱، تهذيب الأحكام: ج۹ ص۲۴۷ ح۹۵۹ و ص۲۷۰ ح۹۸۲، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۲۶۳ ح۵۶۱۴.

  497. قال المجلسي رحمه الله قوله: «ما بلغ» بدلٌ من «ميراث العلم»؛ أي ما بلغ منه إليكم، «أ جوامع» أي ضوابط كليّة يستنبط منها خصوصيات الأحكام، أو ورد في كلّ من تلك الخصوصيات نصُّ مخصوص (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۹).

  498. کذا، و الظاهر أنّ الصواب: «شيء». و في المصدر ص۵۱۳ ح۳۰: «من شيء».
  499. بصائر الدرجات: ص۱۶۴ ح۱۰ و ص۵۱۳ ح۳۰ و ليس فيه «القضاء» و ص۱۴۳ ح۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۹ ح۲.
  500. الكافي: ج۷ ص۹۴ ح۳، تهذيب الأحكام: ج۹ ص۲۷۱ ح۹۸۳.
  501. من فَلق فیه: أي من شِقّ فمه؛ یعني مشافَهةً. یقال:کلّمني فلان من فَلق فیه و فِلق فیه: أي شِقّه و الکسر قلیل، و الفتح أعرف (أنظر: لسان العرب: ج۱۰ ص۳۱۰ «فلق»).
  502. الارشاد: ج۲ ص۱۸۶، الاحتجاج: ج۲ ص۲۹۴ ح۲۴۶، إعلام الوریٰ: ج۱ ص۵۳۵ نحوه، بحار الأنوار: ج۲۶ ص۱۸ ح۱ و راجع الكافي: ج۱ ص۵۷ ح۱۴.
  503. الرَّقّ: الصحیفة البیضاء. و الرَّقّ: ما یُکتب فیه؛ و هو جلد رقیق (لسان العرب: ج۱۰ ص۱۲۳ «رقق»).
  504. الكافي: ج۱ ص۵۲۷ ح۳، كمال الدين: ص۳۰۸ ح۱، الغيبة للطوسي: ص۱۴۳ ح۱۰۸ کلاهما نحوه و کلّها عن أبي بصیر. بحار الأنوار: ج۳۶ ص۱۹۵ ح۳.
  505. ر.ک: دانشنامۀ امام مهدى علیه‌السلام: ج۱ ص۳۹۵ - ۴۰۳ (تحقيق در بارۀ حديث لوح).
  506. الجُحفة: میقات أهل الشام... و کانت قریة جامعة علی اثنین و ثمانین میلاً من مکّة (تاج العروس: ج۱۲ ص۱۰۵ «جحف»).

  507. فیه: «أنَا فَرَطُکُم عَلَی الحَوضِ»؛ أي مُتَقدّمکُم إلیه. یقال: فَرَطَ یَفرِطُ فهو فارِط و فَرَطَ؛ إذا تقدّم و سبق القوم لیرتاد لهم الماء و یهیّیء لهم الدِّلاء و الأرشیَة (النهایة: ج۳ ص۴۳۴ «فرط»).
  508. بُصرى: في موضعين - بالضمّ والقصر -، أحدهما بالشام من أعمال دمشق، و هي قصبة كورة حوران. و الثانيّة: من قرى بغداد قرب عكبراء (معجم البلدان: ج۱ ص۴۴۱).
  509. الخصال: ص۶۵ ح۹۸، بحار الأنوار: ج۳۷ ص۱۲۱ ح۱۵.
  510. البيّنة: ۷.

  511. الأمالي للطوسي: ص۴۰۵ ح۹۰۹، إرشاد القلوب: ص۲۵۶ نحوه، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۲۲۰ ح۵.
  512. راجع: ح۲۴۹.

  513. الكافي: ج۷ ص۹۴ ح۲، تهذيب الأحكام: ج۹ ص۲۷۲ ح۹۸۴.

  514. السُّلَيفَة: مصغّر سُلفة، و السُّلفَة: جلد رقيق يُجعل بطانةً للخفاف (اُنظر: القاموس المحيط: ج۳ ص۱۵۴ «سلف»).
  515. تفسير فرات: ص۳۹۴ ح۵۲۶، بحار الأنوار: ج۲۳ ص۲۴۴ ح۱۵.
  516. أطرَفَ الرجلَ: أعطاه ما لم یُعطِ أحداً قبله. و الاسم: الطُّرفَة (لسان العرب: ج۹ ص۲۱۴ «طرف»).

  517. قَمّتها: أي كنَسَتها. و القُمامة: الكُناسة (أُنظر: النهاية: ج۴ ص۱۱۰ «قمم»).
  518. مبالغة من السؤال؛ أي کثیر السؤال. و في بعض المصادر: «السائل».
  519. المُلحِف: أي المُلحّ في السؤال (مجمع البحرين: ج۳ ص۱۶۲۴ «لحف»).
  520. المعجم الكبير: ج۱۰ ص۱۹۶ ح۱۰۴۴۲ و ج۲۲ ص۴۱۳ ح۱۰۲۴؛ دلائل الإمامة: ص۶۵ ح۱ نحوه.
  521. به نظر مىرسد که مقصود، بيان ارزش حديث نبوى جدا از مقام امامت آنهاست.
  522. كمال الدين: ص۲۰۶ ح۲۱ عن أبي الطفيل، علل الشرائع: ص۲۰۸ ح۸، الإمامة و التبصرة: ص۱۸۳ ح۳۸ عن الإمام الباقر عن آبائه عليهم‌السلام، بحار الأنوار: ج۳۶ ص۲۳۲ ح۱۴.
  523. الحسكات: العداوات و الحقود (أُنظر: لسان العرب: ج۱۰ ص۴۱۱ «حسك»).
  524. كفاية الأثر: ص۱۸۹، بحار الأنوار: ج۳۶ ص۳۴۹ ذيل ح۲۱۸.
  525. فضائل الصحابة لابن حنبل: ج۲ ص۵۹۱ ح۱۰۰۲، السنن الكبریٰ للنسائي: ج۵ ص۱۶۷ ح۸۵۷۶ عن الإمام عليّ عليه‌السلام و فيه «إنّي كُنتُ كاتِبَ رَسولِ الله عليه‌السلام يَومَ الحُدَيبِيَةِ»؛ المناقب لابن شهرآشوب: ج۲ ص۲۴ عن ابن عبّاس و فيه «إنَّ كاتِبَ الكِتابِ يَومَ الحُدَيبِيَةِ عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ»، بحار الأنوار: ج۳۸ ص۲۲۱ ذيل ح۲۳.
  526. المعجم الأوسط: ج۱ ص۲۴۴ ح۸۰۱ و ج۳ ص۱۶۹ ح۲۸۲۵، نوادر الأُصول: ج۱ ص۱۰۷ و ليس فيهما «علیٰ حفظك».

  527. سنن الترمذي: ج۵ ص۳۹ ح۲۶۶۶، تفسير القرطبي: ج۱۱ ص۲۰۶؛ منية المريد: ص۲۶۷ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۲ ح۳۶ و راجع المعجم الأوسط: ج۱ ص۲۴۴ ح۸۰۱.
  528. مسند ابن حنبل: ج۲ ص۶۷۳ ح۷۰۳۸، تاريخ دمشق: ج۳۱ ص۲۵۹ ح۶۵۲۱ نحوه، المحدّث الفاضل: ص۳۶۵ ح۳۱۷.
  529. المعجم الكبير: ج۴ ص۲۷۶ ح۴۴۱۰، تقييد العلم: ص۷۲، المحدّث الفاضل: ص۳۶۹ ح۳۳۱.
  530. الاحتجاج: ج۱ ص۷۹ ح۲۴، التفسير المنسوب إلى الامام العسكريّ عليه‌السلام: ص۲۹۷، بحار الأنوار: ج۱۷ ص۳۴۴.
  531. الطبقات الكبریٰ: ج۶ ص۱۶۸، تاريخ بغداد: ج۸ ص۳۵۷ الرقم۴۴۵۶ و فيه صدره إلیٰ «صحفاً»، ربيع الأبرار: ج۳ ص۲۹۴ نحوه.
  532. كنايه از اعور بودن حارث و معيوب بودن يک چشم اوست. در واقع، تعريض به افراد سالم با چشمانى سالم است؛ يعنى با آن كه حارث، نيمى از بينايى خود را دارد، ولى از ديگر افرادى كه داراى دو چشم سالم هستند، پيش افتاده و به آموختن علم، حريص است.
  533. الشُّفر - بالضمّ -: واحد أشفار العين، و هي حروف الأجفان التي ينبت عليها الشعر، و هو الهدب (الصحاح: ج۲ ص۷۰۱ «شفر»).
  534. الشَّتَر: هو انقلاب في جفن العين قلّما یکون خلقةً. و قيل: هو أن ينشقّ الجفن حتّى ينفصل الحتار [و هي حروف أجفانها التي تلتقي عند التغمیض] و قيل: هو استرخاء الجفن الأسفل (لسان العرب: ج۴ ص۲۹۳ «شتر»).
  535. الكافي: ج۷ ص۳۳۰ ح۲، تهذيب الأحكام: ج۱۰ ص۲۵۸ ح۱۰۱۹، عوالي اللآلي: ج۳ ص۶۳۰ ح۵۳ کلاهما نحوه.
  536. مشكاة الأنوار: ص۲۴۹ ح۷۲۶.

  537. الغيبة للنعماني: ص۱۷۹ ح۲۳، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۸ ح۱۰.
  538. الآبنوس: شجر من فصيلة الآبنوسيّات، يعيش في البلدان الحارّة، خشبه ثمين، أسود اللون، صلب العود للغاية (المنجد في اللغة: ص۲ «أبن»).

  539. مهج الدعوات: ص۲۶۸، بحار الأنوار: ج۴۸ ص۱۵۳ ذيل ح۲۵.

  540. الاختصاص: ص۲۱۷، بصائر الدرجات: ص۴۰۸ ح۴، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۴۵ ح۱۲.
  541. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.
  542. ر.ک: ص۲۵۱ ح۲۱۹.
  543. ر.ک: ص۲۴۹ ح۲۱۵.
  544. ر.ک: ص۲۵۱ ح۲۱۹.
  545. ر.ک: ص۲۷۲ ح۲۵۷.
  546. ر.ک: ص۲۵۵ ح۲۳۷.
  547. ر.ک: ص۲۷۲ ح۲۵۴.
  548. ر.ک: سنن النسائى: ج۸ ص۱۹.
  549. ر.ک: «صحیفۀ امیر مؤمنان علیه‌السلام»، محمّدصادق نجمی، مجلّۀ علوم حدیث: ش۳ ص۴۱ - ۶۰.
  550. ر.ک: الکافى: ج۳ ص۵۰۵ ح۱۷.
  551. ر.ک: أدب الإملاء و الاستملاء: ص۱۲ - ۱۳.
  552. ر.ک: ص۲۵۵ ح۲۳۳.
  553. ر.ک: بصائر الدرجات: ص۱۶۶.
  554. ر.ک: همانجا.
  555. ر.ک: الکافى: ج۷ ص۹۴.
  556. ر.ک: مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله: ج۱ ص۸۹، تدوین السنّة الشریفة: ص۷۲.
  557. این نگاشتهها، به همّت آیة اللّٰهعلى احمدى میانجى رحمه الله گرد آمد و در کتاب مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله در چهار جلد، به وسیلۀ انتشارات دار الحدیث، نشر یافت.
  558. ر.ک: تدوین السنّة الشریفة: ص۲۰۲ - ۲۳۷.
  559. ر.ک: تذکرة الحفّاظ: ص۵، کنز العمّال: ج۵ ص۲۸۵ ح۲۹۴۶۰.
  560. ر.ک: تقیید العلم: ص۵۲.
  561. ر.ک: مسند ابن حنبل: ج۳ ص۲۱۵.
  562. ر.ک: ص۲۵۷ ح۲۳۹.
  563. ر.ک: صحیح البخارى: ج۵ ص۱۳۸ و ج۷ ص۹ و شرح صحیح مسلم: ج۱۱ ص۹۲.
  564. ر.ک: مصادر پیشین.
  565. ر.ک: ص۲۵۳ (نگارش حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله در روزگار ایشان).
  566. از آن جا اثرگذار بود که عبد اللّٰهبن عمرو به سبب اعتراض آنها، نوشتن سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را متوقّف کرد.
  567. تذکرة الحفّاظ: ج۱ ص۵، کنز العمّال: ج۱۰ ص۲۸۵ ح۲۹۴۶۰.
  568. تذکرة الحفّاظ: ج۱ ص۲.
  569. گویی سنن در این روایات، ناظر به احکام فقهى باشد؛ چون خلیفۀ دوم، آن را به «مشناه» تشبیه کرد؛ کتابى که شامل گزارشهاى شفاهى مرتبط با احکام فقهى یهودیان است (ر.ک: جامع بیان العلم: ج۱ ص۶۴).
  570. تقیید العلم: ص۵۰، الطبقات الکبرى: ج۳ ص۲۸۷.
  571. جامع بیان العلم: ج۱ ص۶۴.
  572. سنن الدارمى: ج۱ ص۹۰ ح۲۸۴ و ۲۸۵.
  573. ر.ک: المستدرک على الصحیحین: ج۱ ص۱۸۳ ح۳۴۷، تذکرة الحفّاظ: ج۱ ص۷.
  574. ر.ک: تاریخ دمشق: ج۴۰ ص۵۰۰، کنز العمّال: ج۱۰ ص۲۹۳ ح۲۹۴۷۹.
  575. ر.ک: المعجم الأوسط: ج۳ ص۳۷۸ ح۳۴۴۹.
  576. سیر أعلام النبلاء: ج۲ ص۶۰۲ ش۱۲۶، البدایة و النهایة: ج۸ ص۱۰۷.
  577. الطبقات الکبرى: ج۲ ص۳۳۶، تاریخ دمشق: ج۳۹ ص۱۸۰ ح۷۹۶۵.
  578. ر.ک: صحیح مسلم: ج۲ ص۷۱۸ ح۹۸، مسند ابن حنبل: ج۶ ص۲۸ ح۱۶۹۱۰.
  579. ر.ک: ص۲۹۷ ح۲۷۷.
  580. ر.ک: ص۲۵۱ (تشویق اهل بیت به نگارش و نگهداری نگاشته‌ها).
  581. از این دوره، نام حدود پنجاه نوشته در دست است که با توجّه به وجود سه نسل از صحابیان و تابعیان در این دورۀ نود ساله و وسعت جغرافیایى مناطق اسلامى، نشان میدهد که منع از نگارش حدیث، عملی و عمومی شده است (ر.ک: أعیان الشیعة: ج۱ - ۲).
  582. صحیح البخارى: ج۱ ص۳۹ ح۷۲.
  583. سنن ابن ماجة: ج۱ ص۱۱ ح۲۶.
  584. وقعة صفّین: ص۲۲۰.
  585. ر.ک: ص۱۰۵ ح۱ـ۲.
  586. ر.ک: درس‌هایی در بارۀ اسلام، نگاشتۀ اثرگذار ایگناش گلدزیهر (۱۸۵۰ - ۱۹۲۱م). وی مستشرق مشهور یهودى است که تحقیقات و نگاشتههاى او، بر مطالعات مستشرقان در بارۀ اسلام در قرن بیستم میلادی، تأثیرگذار بوده است. این کتاب با عنوان العقیدة و الشریعة فى الإسلام، به عربى ترجمه شده است.
  587. براى آگاهى بیشتر، ر.ک: تاریخ حدیث شیعه، سید کاظم طباطبایی: ج۱ ص۱۶۶.
  588. «أنِ أنظُروا حَدیثَ رَسولِ اللّٰهِفَاکتُبوهُ...» (سنن الدارمى: ج۱ ص۱۳۳ ح۴۹۴، تقیید العلم: ص۱۰۶).
  589. «اُنظر ما کانَ مِن حَدیثِ رَسولِ اللّهِ فَاکتُبهُ...» (صحیح البخارى: ج۱ ص۴۹، تقیید العلم: ص۱۰۵).
  590. ر.ک: تدریب الراوى: ج۱ ص۶۷.
  591. ر.ک: الطبقات الکبرى: ج۷ ص۴۴۷.
  592. براى آگاهى از مجموعه این گزارشها، ر.ک: سنن الدارمى: ج۱ ص۱۳۳، تقیید العلم: ص۱۰۵ - ۱۰۶، تدریب الراوى: ج۱ ص۶۷ - ۶۸، تدوین السنّة الشریفة: ص۱۵ - ۱۶.
  593. سنن الدارمى: ج۱ ص۱۱۷ ح۴۱۰.
  594. تقیید العلم: ص۶۴.
  595. تهذیب التهذیب: ج۵ ص۲۶۸.
  596. ر.ک: صحیح البخارى: ج۱ ص۴۹ ح۹۹.
  597. صحيح مسلم: ج۴ ص۲۲۹۸ ح۷۲ عن أبي سعيد الخدري، السنن الكبری للنسائي: ج۵ ص۱۱ ح۸۰۰۸ نحوه؛ عوالي اللآلي: ج۱ ص۶۸ ح۱۱۸ عن طرق أهل السنّة، بحار الأنوار: ج۳۰ ص۴۰۱ ذيل ح۱۷۳ و قال المجلسي: «و لا ريب في أنّ تحريم الكتابة عن الرسول صلّی اللّه عليه وآله باطل باتّفاق أهل الإسلام» و راجع الكامل في ضعفاء الرجال: ج۵ ص۱۷۷۱.

  598. مجلسى رحمه الله مىگويد: «ترديدى نيست كه مسلمانان اتّفاق نظر دارند تحريمِ نگاشتن [حديث] از سوى پيامبر خدا صلی الله علیه و آله [سخنى] باطل است».

  599. المعجم الأوسط: ج۵ ص۳۵۹ ح۵۵۴۸ عن أبي موسى الأشعري، سنن الدارمي: ج۱ ص۱۳۲ ح۴۸۶، تقييد العلم: ص۵۶ كلاهما من دون إسنادٍ إلى أحدٍ من أهل البيت عليهم‌السلام و راجع الطبقات الكبریٰ: ج۳ ص۲۸۷ و علل الحديث للدارقطني: ج۷ ص۲۱۶.

  600. المحض من کلّ شیء: الخالص. و کلّ شیء خلص حتی لایشوبه شیء یخالطه فهو محض. و أمحضه: أخلصه (أُنظر: لسان العرب: ج۷ ص۲۲۸ «محض»).
  601. مسند ابن حنبل: ج۴ ص۲۷ ح۱۱۰۹۲، تقييد العلم: ص۳۴ نحوه و راجع الأباطيل و المناكير و المشاهير: ص۵۸.
  602. سنن أبي داوود: ج۳ ص۳۱۹ ح۳۶۴۷، مسند ابن حنبل: ج۸ ص۱۳۸ ح۲۱۶۳۵ نحوه، جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۶۳.

  603. المخفقة: الدِّرَّة (النهاية: ج۲ ص۵۶ «خفق»).
  604. المصنّف لعبد الرزّاق: ج۱۱ ص۲۶۲ ح۲۰۴۹۶، البداية و النهاية: ج۸ ص۱۰۷، تاريخ دمشق: ج۶۷ ص۳۴۴ كلاهما نحوه و راجع مسند الشاميّين: ج۳ ص۲۵۱ ح۲۱۹۱ و المعجم الأوسط: ج۲ ص۳۲۶ ح۲۱۱۷.
  605. المعجم الأوسط: ج۷ ص۲۸۷ ح۷۵۱۴، تفسير القرطبي: ج۱۰ ص۳۲۶، تفسير الثعلبي: ج۶ ص۱۳۱ كلاهما نحوه.
  606. جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۶۳ عن جابر بن عبداللهبن يسار، المصنّف لابن أبي شيبة: ج۶ ص۲۳۰ ح۱ نحوه و راجع سنن الدارمي: ج۱ ص۱۲۹ ح۴۷۵.

  607. تذكرة الحفّاظ: ج۱ ص۲.

  608. تاریخ دمشق: ج۴۰ ص۵۰۰.
  609. تذكرة الحفّاظ: ج۱ ص۷، المحدّث الفاضل: ص۵۵۳ ح۷۴۵.

  610. تذكرة الحفّاظ: ج۱ ص۷، البداية و النهاية: ج۸ ص۱۰۷، تاريخ دمشق: ج۶۷ ص۳۴۳ كلاهما نحوه.
  611. دَوس: قبيلة من الأزد، منها أبو هريرة الدوسي (لسان العرب: ج۶ ص۹۰ «دوس»).

  612. سير أعلام النبلاء: ج۲ ص۶۰۰ الرقم ۱۲۶، البداية و النهاية: ج۸ ص۱۰۶ بزيادة «عن الأوّل» بعد «الحديث» الثانية؛ الإيضاح: ص۵۳۶ نحوه و فيه صدره إلیٰ «دوس».
  613. دوس: قبيلهاى از طايفۀ ازد.

  614. مسند الشاميّين: ج۳ ص۲۵۱ ح۲۱۹۱، صحيح مسلم: ج۲ ص۷۱۸ ح۹۸، فضائل الصحابة لابن حنبل: ج۱ ص۳۷۲ ح۵۵۵ کلاهما نحوه.

  615. جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۶۵، تقييد العلم: ص۵۳.

  616. جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۶۴.

  617. جامع بيان العلم و فضله: ج۱ ص۶۴ و راجع تقييد العلم: ص۵۰.

  618. تقييد العلم: ص۵۲، الطبقات الكبریٰ: ج۵ ص۱۸۸، سير أعلام النبلاء: ج۵ ص۵۹ کلاهما نحوه.
  619. لم ترد في المصدر، و أضفناها من شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، و هو ما یقتضیه السیاق.

  620. يوسف: ۱ - ۳.
  621. كنز العمّال: ج۱ ص۳۷۳ ح۱۶۳۱ نقلاً عن نصر، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۱۲ ص۱۰۱ نحوه و راجع سنن الدارمي: ج۱ ص۱۲۹ ح۴۷۵ و تقييد العلم: ص۵۶.
  622. يعني كتب دانيال و نحوه من نوعه من الكتب (هامش المصدر).

  623. المصنّف لعبد الرزّاق: ج۶ ص۱۱۴ ح۱۰۱۶۶.
  624. السُّوس: بلدة بخوزستان فيها قبر دانيال النبيّ عليه‌السلام. قال بعضهم: السوس تعريب الشوش، بنقط الشين، و معناه: الحُسن و النزه الطيّب و اللطيف (معجم البلدان: ج۳ ص۲۸۰).

  625. القناة: العصا (أُنظر: لسان العرب: ج۱۵ ص۲۰۴ «قنو»).
  626. الحمیم: الماء الحار. و الحُمَم: الفحم البارد (لسان العرب: ج۱۲ ص۱۵۳_ ۱۵۷).
  627. التَّهَوُّک: کالتَهوُّر؛ و هو الوقوع في الأمر بغیر رَوِیّة (النهایة: ج۵ ص۲۸۲ «هوک»).
  628. تفسير ابن كثير: ج۴ ص۲۹۶، المطالب العاليّة: ج۳ ص۱۰۸ ح۳۰۱۳، فتح الباري: ج۱۳ ص۵۲۵ ذيل ح۷۵۵۴ کلاهما نحوه.
  629. شهرى تاريخى در خوزستان كه به دليل وجود مقبرۀ دانيال پيامبر علیه‌السلام در آن، به «شوش دانيال» مشهور است.

  630. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.
  631. ر.ک: تقیید العلم: ص۵۳ - ۵۷.
  632. ر.ک: همانجا.
  633. ر.ک: تقیید العلم: ص۳۶ - ۳۸.
  634. حجر: آیۀ ۹.
  635. ر.ک: فتح الباری: ص۶ (مقدّمه) و تدریب الراوی: ج۱ ص۴۰.
  636. تقیید العلم: ص۳۶ و ۴۰.
  637. در حجّة الوداع، شخصى به نام ابو شاه، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و درخواست کرد تا حدیث ایشان براى او نوشته شود. پیامبر خدا نیز به اصحاب خویش فرمود: «اُکتبوا لأبى شاه؛ برای ابو شاه بنویسید» (ر.ک: ص۲۵۶ ح۲۳۷).
  638. ر.ک: ص۲۹۳ ح۲۶۵.
  639. ر.ک: فتح البارى: ج۱ ص۲۰۸، تقیید العلم: ص۳۲.
  640. ر.ک: صحیح البخارى: ج۱ ص۳۳ - ۳۵، کتاب العلم: ص۶۵ - ۷۰.
  641. صحیح البخارى: ج۳ ص۱۱۵۵ ح۲۹۹۷.
  642. ر.ک: ص۲۹۹ ح۲۸۰.
  643. ر. ک: مسند الشامیّین: ج۳ ص۸۵ ح۱۸۴۴، تفسیر ابن کثیر: ج۴ ص۲۹۷، کنز العمّال: ج۱ ص۳۷۲.
  644. ر.ک: تدوین السنّة الشریفة: ص۴۰۹ - ۴۲۲.
  645. ر.ک: ص۲۹۵ ح۲۶۹.
  646. تقیید العلم: ص۵۴.
  647. «لا، إلّا أن تَراه فی قعر الجَحیم» (تفسیر ابن کثیر: ج۲۲ ص۲۱).
  648. «کانَتا مُتعَتانِ عَلىٰ عَهدِ رَسولِ اللّٰهِ وَ أنَا أنهىٰ عَنهُما...» (السنن الکبرى: ج۷ ص۳۳۵ ح۱۴۱۷۰).
  649. ر.ک: صحیح البخارى: ج۱ ص۵۴ ح۱۱۴ و مسند ابن حنبل: ج۱ ص۶۹۵ ح۲۹۹۲.
  650. ر.ک: ص۲۹۵ ح۲۷۲.
  651. ر.ک: تذکرة الحفّاظ: ج۱ ص۲ - ۷، تدوین السنّة الشریفة: ص۴۲۳ - ۴۲۸.
  652. ر.ک: کتاب الموطّأ مع التعلیق الممجد: ج۱ ص۳۳۱ (فهرس الأحادیث و الآثار).
  653. الفردوس: ج۳ ص۳۹۸ ح۵۲۱۴ عن أنس.

  654. الحُکم: العلم، و الفقه، و القضاء بالعدل (النهایة: ج۱ ص۴۱۸ «حکم»).

  655. كنز العمّال: ج۱ ص۵۵۰ ح۲۴۶۷ نقلاً عن أبي نعيم عن الحكم بن عمير، تفسير القرطبي: ج۱۸ ص۱۷، تفسير الثعلبي: ج۹ص ۲۷۷ ح۲۵۳ كلاهما نحوه.

  656. كنز العمّال: ج۱۰ ص۳۰۶ ح۲۹۵۳۳ نقلاً عن ابن النجّار، شُعب الإيمان: ج۲ ص۲۷۵ ح۱۷۴۱ نحوه.
  657. دَري الشيء دریاً و درایةً: عَلِمَه. و دَرَیت به: عَلِمته (أُنظر: لسان العربی: ج۱۴ ص۲۵۴ «دري»).

  658. كنز الفوائد: ج۲ ص۳۱، مستطرفات السرائر: ص۱۵۰ ح۵، منية المريد: ص۳۷۰ كلاهما عن الإمام الصادق عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۰ ح۱۲.

  659. كنز الفوائد: ج۲ ص۳۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۰ ح۱۳؛ تاريخ دمشق: ج۶۷ ص۱۸۳، مجمع رسائل ابن رجب الحنبلي: ج۲ ص۵۶۹ كلاهما عن الحسن البصري من دون إسناد إلى أحد من أهل البيت عليهم‌السلام و فيهما «الرعاية» بدل «الدراية».

  660. أعلام الدين: ص۸۷ و ۹۵.

  661. معاني الأخبار: ص۱ ح۲ عن بريد الرزّاز، الأُصول الستّة عشر (كتاب زيد الزرّاد): ص۱۲۳ ح۸ و فيه «زنة» بدل «قيمة»، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۴ ح۴.

  662. اللَّحن: المَیل عن جِهَة الاستقامة. یقال: لَحَنَ فُلان في کلامه؛ إذا مال عن صحیح النطق... و اللحن: الخطأ في الإعراب، یقال: فلان لحّان: أی یخطیء (مجمع البحرین: ج۳ ص۱۶۲۶ «لحن»).
  663. الغيبة للنعماني: ص۱۴۱ ح۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۰۸ ح۱۰۱.
  664. قال المجلسي رحمه الله: لعلّ المراد ما يصدر عنهم تقيّة وتورية، والأحكام التي تصدر عنهم لخصوص شخص لخصوصيّة لا تجري في غيره فيُتوهّم لذلك تنافٍ بين أخبارهم (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۴ ذيل ح۵).

  665. معاني الأخبار: ص۲ ح۳ عن إبراهيم الكرخي، السرائر: ج۳ ص۶۴۰، الغيبة للنعماني: ص۲۲، کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۴ ح۵.

  666. الاختصاص: ص۲۸۸ عن محمّد بن النعمان الأحول، معاني الأخبار: ص۱ ح۱ نحوه، بصائر الدرجات: ص۳۲۹ ح۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۹ ح۵۷.

  667. أعلام الدين: ص۹۵ و ۸۷ عن الإمام عليّ عليه‌السلام و ليس فيه ذيله من «فلَخبر تدريه»، مستطرفات السرائر: ص۱۴۹ ح۴ و ليس فيه صدره إلیٰ «روّائين».

  668. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  669. ر. ک: ص۲۲۱ (تشویق به فهم حديث).
  670. ر. ک: ص۶۲ (آسيبهاى نقل حديث).
  671. ر.ک: دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه‌السلام: ج۱۲ ص۳۶۷ ـ۳۷۳ (نفاق). نيز، ر. ک: مجلّۀ علوم حديث: ش۴۸ ص۱۵۲ (مقالۀ «بازکاوی مفهوم و کاربرد واژه‌های زکات و صدقه در روایات»، جواد ایروانی).
  672. در كتاب معانى الأخبار، برخی از این گونه گزارههاى تفسيرى آمده است.
  673. «مؤمن، شكافندۀ وصله كننده است»(المجازات النبوّيّة: ص۷۲ ح۱۳۲).
  674. ر.ک: روش فهم حديث: ص۱۴۳ (فصل چهارم: گردآورى قرينهها / قرينههاى داخلى).
  675. دانش اُصول فقه، به بخشى از اين ارتباطها و نسبتيابىها، مانند تقييد و تخصيص، پرداخته است که بخشى از آن در كتاب روش فهم حديث (ص ۱۵۰ - ۱۸۰) آمده است.
  676. ماجرا اين گونه است كه پيامبر خدا صلی الله علیه و آله در مسجد، سخنرانى مىكرد كه ديد ابو ذر از دور مىآيد. به مسلمانان فرمود: «كسى وارد مسجد مىشود كه اهل بهشت است». برخى افراد سودجو، از مسجد بيرون رفتند تا دوباره وارد شوند و اين سخن بر آنان تطبيق كند. پيامبر صلی الله علیه و آله فهميد و فرمود: «الآن، چند نفر به مسجد مىآيند. آن كسى مقصود من است كه از او تاريخ را جويا شوم و او بگويد در حال خروج از ماه آذار هستيم». همه كه وارد شدند، پيامبر صلی الله علیه و آله رو به ابو ذر كرد و فرمود: «امروز، چه روزى است؟». ابو ذر گفت: دو روز ديگر از ماه آذار، خارج مىشويم (معانی الأخبار: ص۲۰۴ ح۱). گفتنى است ماه آذار، يک ماه رومى و خورشيدى است كه ميان اعراب، متداول بوده است. اين ماه، ربطى به آذر، يا صفر ندارد و برابر با دهۀ آخر اسفند و نيمۀ اوّل فروردين است.
  677. برای دیدن نمونههاى اين تعامل، ر.ک: كتابهاى الگوى شادى، فرهنگ حيا و نسيم حديث.
  678. ر. ک: ص۶۲ (آسیبهای نقل حدیث) و ص۲۴۲ (آسیبهای فهم حدیث).
  679. الكافي: ج۱ ص۶۲ و ۶۳ ح۱ عن سليم بن قيس الهلالي، نهج البلاغة: الخطبة ۲۱۰ نحوه، الخصال: ص۲۵۶ ح۱۳۱، بحار الأنوار: ج۳۴ ص۱۷۰ ح۹۷۵.

  680. هذا مَثَل للعرب تضربه فیمن لم یصب موضع حاجته (لسان العرب: ج2 ص508 «صحح»).
  681. تأويل مختلف الحديث: ص۶7، مسند ابن حنبل: ج1 ص29۶ ح1187، فضائل الصحابة لابن حنبل: ج2 ص721 ح1235، کلاهما نحوه.
  682. الجِلباب: الإزار، و الرداء؛ کنایة عن اشتماله بالفقر (اُنظر: لسان العرب: ج۱ ص۲۷۳ «جلب»).

  683. معاني الأخبار: ص۱۸۲ ح۱، مجمع البحرين: ج۱ ص۳۴۹، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۸۷ ح۳۳.
  684. المِرَّة: القُوّة و الشدّة. و السَّوِیّ: الصحیح الأعضاء (النهایة: ج۴ ص۳۱۶ «مرر»).

  685. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج3 ص177 ح3۶71، معاني الأخبار: ص2۶2 ح2 نحوه، بحار الأنوار: ج9۶ ص۶۶ ذيل ح3۴.
  686. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۱ ص۴۲۱ ح۱۲۴۰، التوحيد: ص۱۷۶ ح۷، الاحتجاج: ج۲ ص۳۸۶ ح۲۹۳، بحار الأنوار: ج۳ ص۳۱۴ ح۷.
  687. مقصود، راويان رسمى آن دوران است.

  688. الغيبة للنعماني: ص۳۷ ح۸ عن ابن مسكان، رجال الكشّي: ج۲ ص۵۹۰ ح۵۳۹ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۸۰ ح۷۶.

  689. الواقعة: ۱۰ - ۱۱.
  690. رجال الكشّي: ج۱ ص۳۹۹ ح۲۸۷ عن داوود بن سرحان و ج۲ ص۵۰۸ ح۴۳۳ بزيادة «هؤلاء القائلون بالصدق» بعد «بالقسط»، بحار الأنوار: ج۲ ص۳۰۹ ح۷۳.
  691. رجال الكشّي: ج۱ ص۳۴۷ ح۲۱۶، دعائم الإسلام: ج۱ ص۵۱ نحوه و ليس فيه ذيله من «فإذا أردت حديثنا»، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۶ ح۵۸.
  692. زاد في بحار الأنوار هنا: «فإن لم يَجُز لأُؤلٰئك القبولُ من علمائهم، لم يَجُز لهؤلاء القبولُ من علمائهم».

  693. الاحتجاج: ج۲ ص۵۱۰ ح۳۳۷، التفسير المنسوب إلى الإمام العسكري عليه‌السلام: ص۲۹۹ ح۱۴۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۸۷ ح۱۲.
  694. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  695. ر.ک: کتاب العین، صحاح اللّغة، معجم مقاییس اللّغة و لسان العرب: مدخل «خلف».
  696. (وَمَا کانَ المُؤمِنُونَ لِینفِرُوا كَافَّةً فَلَو لا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَةٍ مِّنهُم طائِفَةٌ لِّیتَفَقَّهُوا فِى الدِّینِ وَلِینذِرُوا قَومَهُم إِذا رَجَعُوا إِلَیهِم لَعَلَّهُم یحذَرُونَ؛ و شایسته نیست مؤمنان، همگى [براى جهاد] کوچ کنند. پس چرا از هر فرقهاى از آنان، دستهاى کوچ نمىکنند تا [دستهاى بمانند و] در دین، آگاهى پیدا کنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان باز گشتند، بیم دهند؟! باشد که آنان [از کیفر الهى] بترسند) (توبه: آیۀ ۱۲۲).
  697. «عن عبد المؤمن الأنصاری: قُلتُ لِأَبی عَبدِ اللّٰهعلیه‌السلام: إنَّ قَوماً يَروونَ أنَّ رَسولَ اللّٰه صلی الله علیه و آله قالَ: «اِختِلافُ اُمَّتی رَحمَةٌ»؟ فَقالَ: صَدَقوا. فَقُلتُ: إن كانَ اختِلافُهُم رَحمَةً فَاجتِماعُهُم عَذابٌ؟ قالَ: لَيسَ حَيثُ تَذهَبُ و ذَهَبوا، وَ إنَّما أرادَ قَولَ اللّٰهِ: (فَلَولاَ نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَةٍ مِّنهُم طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَ لِيُنذِرُوا قَومَهُم إِذَا رَجَعُوا إِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرُونَ)، فَأَمَرَهُم أن يَنفِروا إلىٰ رَسولِ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله و يَختَلِفوا إلَيهِ فَيَتَعَلَّموا، ثُمَّ يَرجِعوا إلىٰ قَومِهِم فَيُعَلِّموهُم. إنَّما أرادَ اختِلافَهُم مِنَ البُلدانِ لَا اختِلافاً فی دينِ اللّٰه، إنَّمَا الدّينُ واحِدٌ، إنَّمَا الدّينُ واحِدٌ» (علل االشرائع: ص۸۵ ح۴، بحار الأنوار: ج۱ ص۲۲۷ ح۱۹).
  698. ر.ک: بقره: آیۀ ۱۶۴، یونس: آیۀ ۶، مؤمنون: آیۀ ۸۰.
  699. ر.ک: بحار الأنوار: ج۱ ص۲۲۷.
  700. ر.ک: دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه‌السلام: ج۱۲ ص۶۱.
  701. ر.ک: نهج البلاغة، ترجمۀ سیّد جعفر شهیدى: ص۴۵۴ - ۴۵۵ (تعلیقۀ ۳ و ۵ بر خطبۀ ۱۹).
  702. ر.ک: الکافی: ج۲ ص۳۴۰ ح۱۰.
  703. اگر در عبارت مشهور «فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتى فَلَیسَ مِنّی» که بخشى از سخن پیامبر صلی الله علیه و آله است، «عن» جاى خود را به «فى» بدهد، معنایى عکس نتیجه مىدهد؛ زیرا «رغب فیه» «أراده»، و «رغب عنه»، «لم یُرِده» معنا مىدهد (ر.ک: الکافى: ج۵ ص۴۹۶ و صحیح البخارى: ج۵ ص۱۹۴۹ ح۴۷۷۶).
  704. نهج البلاغة، ترجمۀ سیّد جعفر شهیدى: خطبۀ ۹۱.
  705. (الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ؛ ستایش، خداوند را که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکىها و روشنایى را پدید آورد. با این همه، کسانى که کُفر ورزیدهاند، [غیر او را] با پروردگار خود برابر مىکنند).
  706. ر.ک: الصحاح: ج۳ ص۱۲۴۴، کتاب العین: ج۶ ص۲۷۶، الإرشاد: ج۲ ص۷۴.
  707. ر.ک: المعرّب فى القرآن، محمّد السیّد على بلاسى: ص۷. نیز براى آگاهى از یک فهرست موجز از واژههایى که در اصل، غیر عربى بودهاند و پس از تعریب، به قرآن راه یافتهاند، ر.ک: سبل الهدى و الرشاد: ج۱۰ ص۲۹۳ ـ ۲۹۶ و واژههاى دخیل در قرآن مجید، آرتور جفرى، ترجمۀ دکتر فریدون بدرهاى.
  708. ر.ک: کشف المشکل: ج۱ ص۲۲۱، ۳۵۶، ۴۶۳ و.…
  709. ر.ک: الفائق فى غریب الحدیث: ج۱ ص۲۶۷.
  710. ر.ک: فتح البارى: ج۱ ص۱۳۷، ۲۸۹، ۳۱۷ و... و ج۳ ص۴۶۷ و ج۷ ص۱۱۸ و.…
  711. ر.ک: المخصّص: ج۳ ص۱۹۷ مادّۀ «خمر».
  712. ر.ک: الغریب المصنّف: ج۲ ص۱۷۸.
  713. ر.ک: النهایة: ج۱ ص۱۱۱.
  714. ر.ک: فتح البارى: ج۱۰ ص۵۵.
  715. ر.ک: صحیح البخارى: ج۱ ص۱۰۲ ح۲۵۵.
  716. ر.ک: فتح البارى: ج۱ ص۳۱۷. نیز، ر.ک: عمدة القارى: ج۳ ص۲۰۴.
  717. برای دیدن برخی از نمونه‌های آن، ر.ک: آسیبشناسى حدیث: ص۱۶۶.
  718. الکافى: ج۲ ص۶۷۳ ح۷.
  719. پیامبر خدا بیان این جمله را نشانۀ کمال ایمان مىشمرد (ر.ک: کنز العمّال: ج۳ ص۵۵ ح۵۴۶۸).
  720. ر.ک: تهذیب الأحکام: ج۸ ص۲۸۱ ح۱۰۳۰.
  721. معجم مقاییس اللّغة: ج۶ ص۱۱۹.
  722. وسائل الشیعة: ج۱۶ ص۴۷۰ باب ۴۹ باب «استحباب غسل الیدین قبل الطعام و بعده».
  723. آیة اللّٰهبروجردى، به تغییر معنایى واژۀ «حرم» و «وطن»، تذکّر داده است (ر.ک: البدر الزاهر: ص۲۶۲ - ۱۶۳).
  724. امام على علیه‌السلام: «إیّاکَ أن تَضرِبَ مُسلِماً أو یَهودِیّاً أو نَصرانیّاً فى دِرهَمِ خَراجٍ، أو تَبیعَ دَابَّةَ عَمَلٍ فى دِرهَمٍ؛ فَإنَّما اُمِرنا أن نَأخُذَ مِنهُمُ العَفو؛ مبادا مسلمان یا یهودى یا مسیحىاى را براى یک درهم مالیات بزنى، یا مَرکب کارشان را براى آن بفروشى که ما مأموریم تنها از اضافۀ درآمدشان مالیات بگیریم» (الکافى: ج۳ ص۵۴۰ ح۸. نیز، ر.ک: بقره: آیۀ ۲۱۹).
  725. فرهنگ لاروس: ج۱ ص۶۰۳.
  726. این کاربردها در دانشنامۀ امیر المؤمنین (ج۶ ص۲۶۱ - ۲۸۸) و آسیبشناسی حدیث، بررسی شدهاند.
  727. إحیاء علوم الدین: ج۱ ص۳۱ (فصل علم).
  728. «العِلمُ قائِدٌ، وَ العَمَلُ سائِقٌ، وَ النَّفسُ حَرونٌ» (تحف العقول: ص۲۰۸).
  729. براى آگاهى بیشتر، ر.ک: مجلّۀ حدیث اندیشه: ش3 (بهار و تابستان 1386): «جلوه‌هایی از هنر تصویرآفرینی در روایات نبوی»، حمید محمدقاسمی و مجلّۀ علوم حدیث: ش۵۲: «جلوههایى از هنر تصویرآفرینى در روایات ائمّۀ اطهار»، حمید محمّدقاسمى.
  730. ر.ک: الکافى: ج۸ ص۷۹ ح۳۵، الأمالى، طوسى: ص۶۲۱، دعائم الإسلام: ج۱ ص۷۲.
  731. برای آگاهی بیشتر در این باره، ر.ک: آسیب‌شناسی حدیث، عبد الهادی مسعودی.
  732. قال المجلسي رحمه الله: الخِشاش - بالكسر -: ما يُدخل في عظم أنف البعير من خشب، فالبعير الذي فُعل به ذلك مخشوش، و هذا الوصف أيضاً لبيان صعوبته بأنّه يحتاج في انقياده إلى الخشاش (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۳).

  733. بصائر الدرجات: ص۲۱ ح۵ عن الأصبغ بن نباتة، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۹۷ ح۳۶۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۲ ح۳۵.

  734. الحِلم" الأناة و العقل و جمعه أحلام و حلوم (لسان العرب: ج۱۲ ص۱۴۶ «حلم»).

  735. نهج البلاغة: الخطبة ۱۸۹، الأُصول الستّة عشر (كتاب جعفر بن محمّد بن شريح الحضرمي): ص۲۲۳ ح۲۳۳ عن الإمام الصادق عليه‌السلام، مختصر بصائر الدرجات: ص۵۵۲ ح۵۲۵ عن الإمام الصادق عنه عليهما السلام و كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۱۲ ح۱۱۳.

  736. الخُشونة ضدّ اللین. و قد خَشُن الشيء - بالضمّ - فهو خشن. و اخشَوشَنَ الشيء: اشتدَّت خشونتُه، و هو للمبالغة (الصحاح: ج۵ ص۲۱۰۸ «خشن»).

  737. غرر الحكم: ج۲ ص۵۵۰ ح۳۵۵۵، عيون الحكم و المواعظ: ص۱۵۷ ح۳۴۰۳ نحوه.

  738. بشارة المصطفیٰ: ص۱۴۸، تفسير فرات: ص۵۵ ح۱۴ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۱۰ ح۱۰۶.
  739. الجَبّان و الجَبّانة: الصحراء، و تُسمّیٰ بهما المقابر؛ لأنّها تكون في الصحراء، تسميةً للشيء بموضعه (النهاية: ج۱ ص۲۳۶ «جبن»).
  740. الكافي: ج۸ ص۱۵۷ ح۱۴۹، بحار الأنوار: ج۴۶ ص۳۴۴ ح۲۷.
  741. البقرة:۳۰.
  742. بصائر الدرجات: ص۲۳۶ ح۶، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۱۱۷ ح۱۱۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۲۸۲ ح۲۸. يبدو أنّ هذا الكلام كان في بداية تعرّف زرارة على الإمام الباقر عليه‌السلام و قبل تشيّعه. و لم يكن حينها قد حصل على المعرفة الكافیة لمقام الأئمّة عليهم‌السلام. و يمكن أن يكن كلام العلاّمة المجلسي أيضاً ناظراً إلى تلك الفترة (راجع: بحار الأنوار: ج۲۵ ص۲۸۳). و في غير هذا الاحتمال سيواجه قبول هذه الرواية إشكالاً مُعتدّاً به؛ لأنّه لايمكن قبول أنّ زرارة كان في صدد حرق روايات أهل البيت عليهم‌السلام مع ما له من مقام معرِفي متميّز بين رواة الشيعة.
  743. به نظر مىرسد که اين سخن در آغاز آشنايى زراره با امام باقر علیه‌السلام و قبل از تشيّع او بوده است. زمانى كه آگاهى چندانى از جايگاه امامان علیهم‌السلام نداشته است. سخن علّامه مجلسى نيز مىتواند ناظر به اين دوره باشد (ر. ک: بحار الأنوار: ج۲۵ ص۲۸۳). در غير اين صورت پذيرش اين روايت با اشكال جدّى رو به روست؛ زيرا پذيرفته نيست زراره كه جايگاه معرفتى ويژه و بىبديل در ميان راويان شيعه دارد، در صدد آتش زدن روايات اهل بيت باشد.
  744. في المصدر «صِفَة»، و الصواب ما أثبتناه كما في مختصر بصائر الدرجات.
  745. بصائر الدرجات: ص۲۸ ح۹ وص ۲۵ ح۱۹ نحوه، مختصر بصائر الدرجات: ص۴۰۲ ح۳۷۰، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۶ ح۴۸.
  746. ما بین المعقوفین ليس في الطبعة المعتمدة، و أثبتناه من بحار الأنوار. و یدلّ علیه أیضاً قول الإمام عليه‌السلام: «یا جابر» في المقطع الأخیر من الروایة.

  747. سیأتی توضیحه قریباً في حدیث لاحق.

  748. بصائر الدرجات: ص۲۲ ح۹، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۲ ح۳۳.

  749. في الطبعة الّتي بأیدینا: «ذكوار»؛ و الصحیح ما أثبتناه کما في بحار الأنوار.

  750. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۳۹ ح۳۴۱ عن جابر الجعفیّ، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۰۸ ح۱۰۲.

  751. بصائر الدرجات: ص۲۹ ح۵، مختصر بصائر الدرجات: ص۴۰۴ ح۳۷۴، بحار الأنوار: ج۹۶ ص۱۹۱ ح۷.
  752. کُنهُ الأمر: حقیقته (النهایة: ج۴ ص۲۰۶ «کنه»).

  753. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۵۲ ح۳۱۷، بصائر الدرجات: ص۲۶ ح۱ و فيه «قام» بدل «نام»، الخرائج و الجرائح: ج۲ ص۷۹۴ ح۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۷ ح۴۹.
  754. الزمر: ۲۳.
  755. بصائر الدرجات: ص۲۴ ح۱۶ عن المفضّل، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۴ ذيل ح۳۹.
  756. بصائر الدرجات: ص۲۱ ح۳ عن أبي الجارود، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۱ ح۲۷.

  757. مقصود، قلب مجتمع است؛ يعنى قلبى كه از هوا و هوس خود، پيروى نمىكند و اين سو و آن سو نمىرود (ر.ک: ص۳۵۳ ح۳۲۲).

  758. الكافي: ج۱ ص۴۰۱ ح۳، بصائر الدرجات: ص۲۵ ح۲۰، مختصر بصائر الدرجات: ص۴۸۱ ح۴۶۴ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۰ ح۲۴.

  759. بصائر الدرجات: ص۲۳ ح۱۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۳ ح۳۸.
  760. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۲۹ ح۲۸۵ عن أبي حمزة الثمالي، الأُصول الستّة عشر (كتاب جعفر بن محمّد بن شريح الحضرمي): ص۲۶۸ ح۳۸۲، بصائر الدرجات: ص۴۷۸ ح۱ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۱۳ ح۳.

  761. مختصر بصائر الدرجات: ص۲۲۴ ح۱۶۹ عن مرازم بن حكيم، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۹۴ ح۵۸ و فيه «فينا» بدل «منّا»، بصائر الدرجات: ص۵۰۷ ح۷ و فيه «و إنّا عندنا»، «تحدّث» بدل «وإنّ عندنا»، «نحدّث»، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۷۸ ح۲۳.

  762. قال المجلسي١: المراد بالقلب المجتمع، القلب الذي لا يتفرّق بمتابعة الشكوك و الأهواء، و لا يدخل فيه الأوهام الباطلة و الشبهات المضلّة، و المقابلة بينه و بين الثالث إمّا بمحض التعبير؛ أي: إن شئت قل هكذا و إن شئت هكذا، أو يكون المراد بالأوّل الفرد الكامل من المؤمنين، و بالثاني مَن دونهم في الكمال (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۳ ذيل ح۱).
  763. الخصال: ص۲۰۸ ح۲۷، معاني الأخبار: ص۱۸۹ ح۱، مختصر بصائر الدرجات: ص۴۰۵ ح۳۷۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۳ ح۱.
  764. مجلسى رحمه الله مىگويد: «مراد از "قلب مُجتَمع"، قلبى است كه از ترديدها و هوسها پيروى نمىكند و گمانهاى باطل و شبهه‌های گمراه كننده در آن وارد نمىشود».
  765. معاني الأخبار: ص۴۰۷ ح۸۳، بصائر الدرجات: ص۲۶ ح۱نحوه، مختصر بصائر الدرجات: ص۴۰۷ ح۳۷۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۵ ح۷.
  766. الكافي: ج۱ ص۴۰۱ ح۴، معاني الأخبار: ص۱۸۸ ح۱، مختصر بصائر الدرجات: ص۴۰۴ ح۳۷۵ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۴ ح۶.
  767. الشِّرذِمَة: القلیل من الناس (لسان العرب: ج۱۲ ص۳۲۲ «شرذم»).
  768. الكافي: ج۱ ص۴۰۲ ح۵، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۸۶ ح۴۴ نقلاً عن كتاب السيّد حسن بن كبش نحوه.
  769. در زيارت عاشورا آمده است: «اللّٰهُمَّ اجعَل مَحياىَ مَحيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» يعنى: خدايا! زندگى مرا مطابق با حيات محمّد و خاندان محمّد و مرگ مرا همانند مرگ محمّد و خاندان محمّد قرار ده. اكنون اين سؤال پديد مىآيد: آيا بين اين دو متن، تنافى و اختلاف است؟ خواستۀ ما در زيارت عاشورا معلوم و مشخّص است. سخن امام صادق علیه‌السلام در اين روايت به چه معناست؟ در پاسخ مىگوييم: روشن است كه زندگى و مرگ اهل بيت علیهم‌السلام، ملاک و معيار سنجش زندگى و مرگ شايسته است. از اين رو مبنا، اصل و قاعده، نحوۀ زندگى و مرگ آنهاست و لازم است شيعيان، زندگى و مرگ خود را مطابق با آن تنظيم كنند. سخن امام صادق علیه‌السلام هم ناظر به همين معناست، نه آن كه جاى اصل و فرع را تغيير داده باشد. فهم ظرافت اين دو بيان، منوط به فهم ظرافت و ويژگى واژۀ جعل است كه دومفعولى است و مفعول اوّل و مفعول دوم آن مىتوانند جاى خود را تغيير دهند. پس دعاى امام صادق علیه‌السلام هم بدين معناست كه: خدايا! حيات ما اهل بيت را ملاک و معيار حيات شيعيان قرار ده و مرگ ما اهل بيت را ميزان و ملاک مرگ شيعيان ما بگردان.
  770. بصائر الدرجات: ص۲۲ ح۱۰، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۹۹ ح۳۶۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۲ ح۳۴.
  771. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  772. محمّدتقى مجلسى در شرح کتاب من لایحضره الفقیه مىگوید: «در اخبار متواتر، رسیده است: "حدیث ما، سخت دشوار است و جز فرشتۀ مقرّب یا پیامبر مُرسَل یا بندهاى که خداوند، دل او را در ایمان آزموده باشد، کسى یاراى حمل آن را ندارد". این خبر را جابر، ابو حمزۀ ثُمالى، مسعدة بن صدقه، ابو ربیع شامى، محمّد بن عبد الخالق، محمّد بن مسلم، ابان بن عثمان، مرازم، محمّد بن فضیل و دیگر اصحاب، در اخبار بسیارى نقل کردهاند که برخى از آنها، صحیح و برخى دیگر، حَسَن و برخى موثّق اند. کلینى و مصنّف و صفّار و برقى و دیگران هم آن را روایت کردهاند» (روضة المتّقین: ج۱۳ ص۲۲۴).
  773. ر.ک: کنز العمّال: ج۱ ص۵۵۰ ح۲۴۶۷، تفسیر الثعلبى: ج۹ ص۲۷۷ ح۲۵۳.
  774. ر.ک: کتاب العین: ج۱ ص۳۱۱، الصحاح: ج۱ ص۱۶۳، معجم مقاییس اللّغة: ج۳ ص۲۸۶.
  775. ر.ک: مختار الصحاح: ص۱۹۲، النهایة: ج۲ ص۲۴۳ و ج۴ ص۳۸.
  776. ر. ک: روضة المتّقین: ج۵ ص۴۶۳ ـ۴۶۴ و ج۱۳ ص۲۲۴.
  777. شرح رسالة الولایة، جوادى آملى: ج۱ ص۶۸.
  778. ر.ک: بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۴ - ۱۸۵و ۱۹۲ و ۱۹۴.
  779. «و هذه الأحادیث أکثرها فى غرائب شؤونهم و نوادر أحوالهم و معجزاتهم، و بعضها فى غوامض علوم المبدأ و المعاد و عویصات مسائل القضاء و القدر و أمثال ذلک ممّا تعجز عن إدراکها العقول» (مرآة العقول: ج۴ ص۳۱۳).
  780. حاشیۀ نخست: «منظور از اقرار، رسیدن به آن چیزى از حقیقت دین نزد ائمّه است که کمال توحید است و کمال توحید به ولایت است که توحید، مراتب دارد» (بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۵ پانوشت ۱). و برای حاشیۀ دوم، ر.ک: بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۲ پانوشت ۱.
  781. «هو مقامهم من اللّٰهسبحانه حیث لایحده حدّ و هو الولایة المطلقة» (تحریر رسالة الولایة: ص۱۲۸).
  782. برای آگاهی بیشتر این معنا به همراه نقد هر یک از نظرهای پیشگفته و نیز ارائۀ قرینه‌های مؤیّد معنای برگزیده، ر.ک: شناخت نامۀ حدیث (ج۲ ص۲۶- ۳۹).
  783. الكافي: ج۱ ص۶۹ ح۵ عن هشام بن الحكم، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۲ ح۱۸ نحوه، المحاسن: ج۱ص ۳۴۷ ح۷۲۷ من دون إسناد إليه عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۲ ح۳۹.

  784. المحاسن: ج۱ ص۳۴۸ ح۷۲۸ عن أيّوب عن الإمام الصادق عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۲ ح۴۰.

  785. الكافي: ج۱ ص۶۹ ح۱ عن السكوني عن الإمام الصادق عليه‌السلام، رسالة في المهر (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۹): ص۳۰ عن الإمام عليّ عليه‌السلام، الأمالي للصدوق: ص۴۴۹ ح۶۰۸ عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۷ ح۴.

  786. قرب الإسناد: ص۹۲ ح۳۰۵ عن الحسين بن علوان عن الإمام الصادق عن أبيه عن الامام عليّ عليهم‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۷ ح۵.

  787. المعجم الكبير: ج۲ ص۹۷ ح۱۴۲۹.
  788. سنن الدار قطني: ج۴ ص۲۰۹ ح۲۰ عن زرّبن حبيش عن الإمام عليّ عليه‌السلام.

  789. رسالة في المهر (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۹): ص۲۸ عن الإمام الصادق عليه‌السلام.

  790. المعجم الكبير: ج۱۲ ص۲۴۴ ح۱۳۲۲۴ عن عبد اللّهبن عمر، جامع بيان العلم: ج۲ ص۱۹۱، البيان و التبيين: ج۲ ص۲۸ كلاهما نحوه.

  791. التبيان في تفسير القرآن: ج۱ ص۵، تهذيب الأحكام: ج۷ ص۲۷۵ ذيل ح۱۱۶۹ عنه صلّی اللّه عليه وآله و عن الأئمّة عليهم‌السلام نحوه؛ تفسير الفخر الرازي: ج۱۱ ص۲۱ نحوه.

  792. خصائص الأئمّة عليهم‌السلام: ص۷۵ عن أبي موسیٰ الضرير البجلي عن الإمام الكاظم عن أبيه عليهما السلام، بحار الأنوار: ج۲۲ ص۴۸۷ ح۳۱.

  793. رسالة في المهر (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۹): ص۲۸، المحاسن: ج۱ ص۳۴۷ ح۷۲۶، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۳ ح۲۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۲ ح۳۸ و راجع الاعتقادات للصدوق (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۵): ص۲۲.

  794. الزُّخرُف: المُمَوَّه و المُزَوَّر. و کُلّ ما زُوِّقَ و زُیِّنَ فقد زُخرِفَ (اُنظر: لسان العرب: ج۹ ص۱۳۲ «زخرف»).

  795. الكافي: ج۱ ص۶۹ ح۴ عن أيّوب بن راشد.

  796. تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۳ ح۲۰، عن محمّد بن مسلم، مشكاة الأنوار: ص۲۶۷ ح۷۹۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۴ ح۵۰.

  797. الكافي: ج۱ ص۹۶ ح۲ عن صفوان بن يحيى، التوحيد: ص۱۱۱ ح۹، الاحتجاج: ج۲ ص۳۷۶ ح۲۸۵، بحار الأنوار: ج۱۰ ص۳۴۵ ح۵.

  798. الاحتجاج: ج۲ ص۴۸۷ ح۳۲۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۵ ح۳ و راجع تحف العقول: ص۴۵۸.
  799. تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۳ ح۲۳ عن سدير، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۴ ح۵۱.

  800. مراد از عدم تصديق حديثى كه موافق قرآن نيست، مردود دانستن «احاديث مخالف قرآن» است، نه بسيارى از احاديث که در بر دارندۀ نكاتى هستند كه در قرآن وجود ندارند. اين احاديث، مخالف قرآن به شمار نمی آیند و با شروطسی قابل اخذ و عمل هستند؛ چون اگر بر ظاهر حديث جمود داشته باشيم و تنها حديثى را كه مضمون آن در قرآن آمده است، قابل پذيرش بدانيم، با دو اشكال رو به رو خواهيم شد: يک. حديث، به گونۀ كلّى از مدار استفاده خارج خواهد شد؛ زيرا يا مضمون موافق آن در قرآن وجود دارد كه در اين صورت، نيازى به حديث نيست و يا مضمون موافق آن در قرآن وجود ندارد كه در اين صورت، مقبول نخواهد بود. دو. اگر چنین حدیثی را به قرآن عرضه كنيم، مخالفت آن با قرآن احراز نمىشود؛ ولى موافقت با مضمون قرآن هم ندارد. از اين رو، باز هم قابل اخذ و عمل نخواهد بود.

  801. الكافي: ج۱ ص۶۹ ح۳ عن أيّوب بن الحرّ، المحاسن: ج۱ ص۳۴۷ ح۷۲۵، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۳ ح۲۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۲ ح۳۷.

  802. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۸۹ ح۴۰۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۹ ح۶۲.

  803. اين روايات، در صدد بيان آن هستند كه حديث پيامبر صلی الله علیه و آله و اهل بيت ايشان، موافق با قلب و عقل فطرى است. از اين رو، اطمينان قلب، نشانۀ صحّت حديث است؛ ولى اگر ظاهر حديثى با قلب و فطرت موافق نباشد، بايد آن را به نظر خدا و رسول و امام، موكول كرد و از تسريع در انكار، خوددارى ورزيد. در روايات شيعه، تأكيد شده است كه: دانش و فهم اين روايات را به صاحبان آن واگذارید و از انكار آنها خوددارى كنيد.
  804. الكافي: ج۱ ص۴۰۱ ح۱ عن جابر الجعفي عن الإمام الباقر عليه‌السلام، بصائر الدرجات: ص۲۱ ح۱، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۵۱ ح۳۱۶ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۶۶ ح۷.

  805. مسند ابن حنبل: ج۹ ص۱۵۴ ح۲۳۶۶۷ عن أبي حميد و أبي أسيد، صحيح ابن حبّان: ج۱ ص۲۶۴ ح۶۳، موارد الظمآن: ص۵۱ ح۹۲.

  806. مسند ابن حنبل: ج۳ ص۲۹۷ ح۸۸۰۹ عن أبي هريرة و ص۵۳۱ ح۱۰۲۷۳، سير أعلام النبلاء: ج۷ ص۴۳۸ الرقم ۱۶۵ نحوه.

  807. التاريخ الكبير: ج۵ ص۴۱۵ الرقم ۱۳۴۹ عن أبي حميد أو أبي أسيد.

  808. تاريخ بغداد: ج۱۱ ص۳۹۱ الرقم ۶۲۶۸ عن أبي هريرة.

  809. نوادر الأُصول: ج۱ ص۱۴۵ عن أبي هريرة، سنن الدار قطني: ج۴ ص۲۰۸ ح۱۸ و ۱۹، سير أعلام النبلاء: ج۹ ص۵۲۴ الرقم ۲۰۴ كلاهما نحوه.

  810. الكفاية في علم الرواية: ص۴۷۰ عن جبير بن مطعم.

  811. كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۲۲ ح۲۹۱۷۳ نقلاً عن الفردوس، المعجم الأوسط: ج۱ ص۹۰ ح۲۶۷ و فيه «الحديث على ما تعرفون» و کلاهما عن الإمام عليّ عليه‌السلام.

  812. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۹۰ ح۴۰۱ عن يونس بن عبد الرحمان، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۰ ح۶۲.

  813. الحَشیّة: الفراش المحشوّ و الجمع: حَشایا (اُنظر: لسان العرب: ج۱۴ ص۱۸۰ «حشا»).

  814. معاني الأخبار: ص۳۹۰ ح۳۰ عن إبراهيم بن عبد الحميد، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۸ ح۱۹.
  815. كنز العمّال: ج۱۰ ص۲۳۰ ح۲۹۲۱۲ نقلاً عن أبي حامد يحيیٰ بن بلال البزّاز عن أبي هريرة.

  816. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  817. زمر: آیۀ ۱۷ - ۱۸.
  818. عبس: آیۀ ۲۴.
  819. الکافى: ج۱ ص۵۰ ح۸.
  820. امام صادق علیه‌السلام: «إنَّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأَنبِياءِ؛ وَ ذاکَ أنَّ الأَنبِياءَ لَم يورِثوا دِرهَماً و لا ديناراً، وَ إنَّما أورَثوا أحاديثَ مِن أحاديثِهِم، فَمَن أخَذَ بِشَیءٍ مِنها فَقَد أخَذَ حَظّاً وافِراً. فَانظُروا عِلمَكُم هٰذا عَمَّن تَأخُذونَهُ؛ فَإِنَّ فينا أهلَ البَيتِ فی كُلِّ خَلَفٍ عُدولاً يَنفونَ عَنهُ تَحريفَ الغالينَ، وَ انتِحالَ المُبطِلينَ، وَ تَأويلَ الجاهِلينَ» (الكافی: ج۱ ص۳۲ ح۲، الاختصاص: ص۴، بصائر الدرجات: ص۱۰ ح۱ كلّها عن أبي البختری و ص۱۱ ح۳، منية المريد: ص۱۱۲، الدعوات: ص۶۳ ح۱۵۷ و ليس فيه ذيله من «فإنّ فينا أهل البيت»، بحار الأنوار: ج۲ ص۹۲ ح۲۱. نیز، ر.ک: مسند الشاميّين: ج۱ ص۳۴۴ ح۵۹۹).
  821. ر.ک: ص۴۰۷ (فصل ششم: عرضۀ حدیث)، رسائل الشریف المرتضى: ج۱ ص۴۰۹.
  822. تسامح، از آن روست که نقد درست یا کامل حدیث، حاصل مجموع نقد سند و متن است. پس نقد سند و نقد متن، اجزاى تشکیلدهندۀ نقد هستند، نه اقسام آن.
  823. یک نمونه، ادّعاى احمد بن ابىسلیمان قواریرى، از عالمان اهل سنّت (متولّد ۱۵۱ ق) در سماع از ابن اسحاق (م ۱۵۲ / ۱۵۱ ق) است. او را ضعیف و متروک خوانده‌‌اند (تاریخ بغداد: ج۴ ص۱۷۶ ش۱۸۵۷، سیر أعلام النبلاء: ج۷ ص۴۴۵ ش۱۶۸، لسان المیزان: ج۱ ص۱۸۳ ش۵۸۳).
  824. ر.ک: رجال الکشّى: ج۲ ص۷۹۹ ش۹۸۹. حسن بن محبوب، از اصحاب امام کاظم علیه‌السلام و امام رضا علیه‌السلام است و شیخ طوسى تصریح کرده که از شصت تن از اصحاب امام صادق علیه‌السلام نقل روایت دارد. ابو حمزۀ ثمالى نیز از اصحاب امام سجّاد، امام باقر و امام صادق علیهم‌السلام است و نقل حسن بن محبوب از او بدون واسطه اشکالى ندارد.
  825. نگارنده، در جايى ديگر، نمونهاى براى هر يک، آورده و گسترۀ کاربرد و دلالت آنها را بر ساختگى بودن حديث، بررسى کردهاست. (ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۲۲۰ - ۲۲۶).
  826. (وَ نَزَّلنَا عَلَیكَ الكِتَابَ تِبیَانَاً لِّكُلِّ شَىءٍ؛ و این کتاب را روشنگر هر چیز، بر تو نازل کردیم) (نحل: آیۀ ۸۹).
  827. (لا یَأتِیهِ الباطِلُ مِن بَینِ یَدَیهِ وَ لا مِن خَلفِهِ؛ از پیش آن و از پشت آن، باطل به سویش نمىآید) (فصّلت: آیۀ ۴۲).
  828. (وَ حِفظاً مِّن كُلِّ شَیطانٍ مَّارِد * لّا یَسَّمَّعُونَ إِلَى المَلَاءِ الأَعلَى وَ یُقذَفُونَ مِن كُلِّ جانِبٍ؛ و [آن را] از هر شیطان سرکشى، نگاه داشتیم * [به طورى که] نمىتوانند به انبوه [فرشتگان] عالَم بالا، گوش فرا دهند و از هر سوى، پرتاب مىشوند) (صافّات: آیۀ ۷ - ۸).
  829. (إِنَّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِّکرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ؛ بىتردید، ما قرآن را نازل کردهایم و قطعاً نگهبان آن هستیم) (حجر: آیۀ ۹).
  830. (بِالبَیّنَاتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنزَلنَا إِلَیكَ الذِّکرَ لِتُبَیَّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِم وَ لَعَلَّهُم یَتَفَكَّرُونَ؛ [زیرا آنان را] با دلایل آشکار و نوشتهها [فرستادیم] و این قرآن را به سوى تو فرود آوردیم تا براى مردم، آنچه را به سوى شما نازل شده است، توضیح دهى، امید که آنان بیندیشند) (نحل: آیۀ ۴۴).
  831. ر.ک: ص۳۶۵ ح۳۲۷. نیز، ر.ک: ص۳۶۵ (فصل پنجم: معیارهاى درستى حدیث / موافقت با قرآن).
  832. (لَیسَ كَمِثلِهِ شَیءٌ؛ چیزى مانند او نیست) (شورا: آیۀ ۱۱).
  833. (وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعنَا سَادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلا؛ و مىگویند: پروردگارا! ما از رؤسا و بزرگتران خویش، اطاعت کردیم و ما را از راه به در کردند) (احزاب: آیۀ ۶۷).
  834. (وَ لا تَركَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ؛ و به کسانى که ستم کردهاند، متمایل مشوید که آتش [دوزخ] به شما مىرسد) (هود: آیۀ ۱۱۳)، (قَالَ رَبِّ بِمَا أَنعَمتَ عَلَیَّ فَلَن أَكُونَ ظَهِیراً لِّلمُجرِمِینَ؛ [موسى] گفت: پروردگارا! به [پاس] نعمتى که بر من ارزانى داشتى، هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود) (قصص: آیۀ ۱۷).
  835. (اللهُ وَلِىُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَولِیاؤهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصحَابُ النَّارِ هُم فِیهَا خَالِدُونَ؛ خداوند، سَرور کسانى است که ایمان آوردهاند. آنان را از
    تاریکىها به سوى روشنایى، به در مىبرد و[لى] کسانى که کفر ورزیدهاند، سَرورانشان [همان عصیانگران] طاغوتاند که آنان را از روشنایى به سوى تاریکىها به در مىبرند. آنان، اهل آتشاند که خود، در آن جاوداناند) (بقره: آیۀ ۲۵۷).
  836. (قَالَ لا یَنالُ عَهدِى الظَّالِمِینَ؛ فرمود: پیمان من به بیدادگران نمىرسد) (بقره: آیۀ ۱۲۴).
  837. برای آگاهى از نمونههاى بیشتر، ر.ک: الحدیث النبوى بین الروایة و الدرایة، [آیة اللّٰه] جعفر سبحانى و سیرى در صحیحین، محمّدصادق نجمى.
  838. ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۲۵۲ (گسترۀ کاربرد قرآن)، مصباح الاُصول: ج۳ ص۴۰۷، تعارض الأدلّة: ص۳۱۶.
  839. (یَا أَیُهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا االلهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمرِ مِنكُم فَإِن تَنازَعتُم فِى شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى االلهِ وَ الرَّسُولِ إِن كُنتُم تُؤمِنُونَ بِااللهِ وَ الیَومِ الآخِرِ ذَلِكَ خَیرٌ وَ أَحسَنُ تَأوِیلاً؛ اى کسانى که ایمان آوردهاید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولیاى امر خود را [نیز] اطاعت کنید. پس هر گاه در امرى [دینى] اختلاف نظر یافتید، اگر به خدا و روز بازپسین، ایمان دارید، آن را به [کتاب] خدا و [سنّت] پیامبر [او] عرضه بدارید. این، بهتر و نیکفرجامتر است) (نساء: آیۀ ۵۹).
  840. ر.ک: ص۳۷۳ ح۳۴۴.
  841. ر.ک: الکافی: ج۱ ص۷۰ ح۸.
  842. ر.ک: ص۵۱۳ ح۴۷۵.
  843. ر.ک: الحدائق الناضرة: ج۱۱ ص۴۰۰. ترجمۀ روایت ابن سنان چنین است: «هنگامى که ساربان، تنها پنج روز یا کمتر در منزلگاهش مىماند، نمازهاى روزانه را در سفرش شکسته و نماز شبانه را تمام مىخوانَد، ولى روزۀ ماه رمضان را باید بگیرد...» (کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۱ ص۴۳۹ ح۱۲۷۷).
  844. ر.ک: بحار الأنوار: ج۱۱ ص۷۲ - ۷۴.
  845. امام صادق: «رُفِعَ القَلمُ عَنِ الشیعَةِ بِعِصمَةِ اللّٰهِوَ وَلایَتِهِ» (فضائل الشیعة: ص۵۵ ح۱۴. نیز، ر.ک: بحار الأنوار: ج۹۸ ص۳۵۱ ـ ۳۵۵ ح۱).
  846. (إِنَّا نَحنُ نُحىِ المَوتَى وَ نَکتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثَارَهُم وَ كُلَّ شَىءٍ أَحصَینَاهُ فِى إِمامٍ مُّبِینٍ؛ آرى! ماییم که مردگان را زنده مىسازیم و آنچه را از پیش فرستادهاند، با آثار [و اعمال] آنها درج مىکنیم و هر چیزى را در کارنامهاى روشن بر شمردهایم) (یس: آیۀ ۱۲)، (هَذا كِتابُنَا یَنطِقُ عَلَیكُم بِالحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَستَنسِخُ مَا كُنتُم تَعمَلُونَ؛ این است کتابِ ما که علیه شما به حق، سخن مىگوید. ما از آنچه مىکردید، نسخه بر مىداشتیم) (جاثیه: آیۀ ۲۹)، (فَمَن یَعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ خَیراً یَرَهُ *وَ مَن یَعمَل مِثقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ؛ پس هر که هموزن ذرّهاى نیکى کند، [نتیجۀ] آن را خواهد دید * و هر که هموزن ذرّهاى بدى کند، [نتیجۀ] آن را خواهد دید) (زلزال: آیۀ ۷ - ۸)، (یَومَ تَجِدُ كُلُّ نَفسٍ مَّا عَمِلَت مِن خَیرٍ مُّحضَراً وَ مَا عَمِلَت مِن سُوءٍ تَوَدُّ لَو أَنَّ بَینَها وَ بَینَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَهُ وَ اللهُ رَؤفٌ بِالعِبَادِ؛ روزى که هر کسى آنچه کار نیک به جاى آورده و آنچه بدى مرتکب شده، حاضر شده مىیابد و آرزو مىکند کاش میان او و آن [کارهاى بد]، فاصلهاى دور بود و خداوند، شما را از [کیفر] خود مىترساند و [در عین حال،] خدا، به بندگان [خود] مهربان است) (آل عمران: آیۀ ۳۰).
  847. ر.ک: وسائل الشیعة: ج۱ ص۸۵ «باب تأکّد استحباب الجدّ و الاجتهاد فى العبادة».
  848. ر.ک: العقل و الجهل فى الکتاب و السنّة، ری‌شهری: ص۱۸ - ۲۱. نیز، ر.ک: معنا و منزلت عقل در کلام امامیّه، رضایی.
  849. مىتوان این را مقصود کسانى گرفت که عقل را در اینجا به عقل مستنیر (خرد بینا و روشن)، عقل حَصیف (خِرد استوار)، عقل فطرى (خِرد سرشتین) و... تفسیر کردهاند.
  850. این، همان اصل لزوم توجّه به مَجاز در زبان حدیث و تأویل برخى احادیث متعارض با اصول عقلى است.
  851. در قرآن، ۴۹ بار مشتقّات «عقل»، بیست بار «فقه»، هیجده بار «فکر»، شانزده بار «لُب» و چهار بار «تدبّر» به کار رفتهاست و تنها در کتاب العقل و الجهل فی الکتاب و السنّة، حدود هشتصد حدیث در این باره وجود دارد.
  852. ر.ک: (اتلُ مَا أُوحِى إِلَیكَ مِنَ الكِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنهَى عَنِ الفَحشاءِ وَ المُنكَرِ وَ لَذِکرُ اللهِ أَکبَرُ وَ اللهُ یعلَمُ ما تَصنَعُونَ؛ آنچه از کتاب به سوى تو وحى شده است، بخوان و نماز را بر پا دار، که نماز، از کار زشت و ناپسند، باز مىدارد. قطعاً یاد خدا، بالاتر است، و خدا مىداند چه مىکنید) (عنکبوت: آیۀ ۴۵)، (یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الخَمرُ وَ المَیسِرُ وَ الأَنصَابُ وَ الأَزلامُ رِجسٌ مِّن عَمَلِ الشَّیطانِ فَاجتَنِبُوهُ لَعَلَّكُم تُفلِحُونَ؛ اى کسانى که ایمان آوردهاید! شراب و قمار و بتها و تیرهاى قرعه، پلید [و] از عمل شیطاناند. پس، از آنها دورى گزینید، باشد که رستگار شوید) (مائده: آیۀ ۹۰).
  853. ر.ک: (لَو کانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلّا اللهُ لَفَسَدَتَا فَسُبحَانَ اللهِ رَبِّ العَرشِ عَمَّا یصِفُونَ؛ اگر در آنها (زمین و آسمان)، جز خدا، خدایانى [دیگر] وجود داشت، قطعاً [زمین و آسمان] تباه مىشدند. پس منزّه است خدا، پروردگار عرش، از آنچه وصف مىکنند) (انبیا: آیۀ ۲۲)، (أَمَّن یبدَؤا الخَلقَ ثُمَّ یعِیدُهُ وَ مَن یرزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَ الأَرضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللهِ قُل هَاتُوا بُرهَانَكُم إِن كُنتُم صَادِقِینَ؛ یا آن کس که خلق را آغاز مىکند و سپس آن را باز مىآورد و آن کس که از آسمان و زمین، به شما روزى مىدهد؟ آیا معبودى با خداست؟ بگو: اگر راست مىگویید، برهان خویش را بیاورید) (نمل: آیۀ ۶۴)، (وَ قَالُوا لَن یدخُلَ الجَنَّةَ إِلّا مَن کانَ هُوداً أَو نَصَارَى تِلكَ أَمانِیهُم قُل هَاتُوا بُرهانَكُم إِن كُنتُم صَادِقِینَ؛ و گفتند: «هرگز کسى به بهشت در نمیآید، مگر آن که یهودى یا ترسا باشد». این، آرزوهاى [واهىِ] آنان است. بگو: اگر راست مىگویید، دلیل خود را بیاورید) (بقره: آیۀ ۱۱۱).
  854. «إن وَجَدنا حَدیثاً یُخالِفُ أحکامَ العُقولِ أطرَحناه» (تصحیح الاعتقاد: ص۱۴۹).
  855. (وَ لَقَد آتَینَا مُوسَى الكِتابَ وَ قَفَّینَا مِن بَعدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَینَا عِیسَى ابنَ مَریمَ البَیناتِ و أَیدنَاهُ بِرُوحِ القُدُسِ أَفَكُلَّما جاءَكُم رَسُولٌ بِمَا لا تَهوَى أَنفُسُكُمُ استَکبَرتُم فَفَرِیقاً كَذَّبتُم وَ فَرِیقاً تَقتُلُونَ * وَ قَالُوا قُلُوبُنَا غُلفٌ بَل لَّعَنَهُمُ اللهُ بِكُفرِهِم فَقَلِیلاً مَّا یؤمِنُونَ؛ و ما به موسى کتاب تورات دادیم و بعد از او، پیامبرانى پشت سر هم فرستادیم و به عیسى بن مریم دلایل روشن دادیم و او را به وسیلۀ روح القدس تأیید کردیم. آیا چنین نیست که هر زمان، پیامبرى چیزى بر خلاف هواى نفس شما آورد، در برابر او تکبّر کردید [و از ایمان آوردن به او خوددارى نمودید]، پس عدّهاى را تکذیب کردید و جمعى را به قتل رساندید؟! * و [آنها از روى استهزا] گفتند: دلهاى ما در غلاف است [و ما از گفتۀ تو چیزى نمىفهمیم! آرى، چنین است و] خداوند آنها را به خاطر کفرشان، از رحمت خود دور ساخته، [به همین دلیل، چیزى درک نمىکنند و] کمتر ایمان مىآورند) (بقره: آیۀ ۸۷ - ۸۸)، (وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ االلهُ قَالُوا بَل نَتَّبِعُ مَا أَلفَینا عَلَیهِ آبَاءَنا أَوَ لَو كَانَ آباؤهُم لا یعقِلُونَ شَیئاً وَ لا یهتَدُونَ؛ و هنگامى که به آنها گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است، پیروى کنید!»، مىگویند: «نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروى مىنماییم». آیا اگر پدران آنها، چیزى نمىفهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنها پیروى خواهند
    کرد]؟!) (بقره: آیۀ ۱۷۰)، (لَقَد أَخَذنَا مِیثَاقَ بَنِى إِسرَائِیلَ وَ أَرسَلنا إِلَیهِم رُسُلاً كُلَّمَا جاءَهُم رَسُولٌ بِمَا لا تَهوَى
    أَنفُسُهُم فَرِیقاً كَذَّبُوا وَ فَرِیقاً یقتُلُونَ؛ ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم و رسولانى به سوى آنها فرستادیم، [ولى]

    هر گاه پیامبرى حکمى بر خلاف هوس
    ها و دلخواه آنها مىآورد، عدّهاى را تکذیب مىکردند و عدّهاى را مىکشتند) (مائده: آیۀ ۷۰)، (وَ إِن تُطِع أَکثَرَ مَن فِى الأَرضِ یضِلُّوكَ عَن سَبِیلِ االلهِ إِن یتَّبِعُونَ إِلّا الظَّنَّ وَ إِن هُم إِلّا یخرُصُونَ؛ اگر از بیشتر کسانى که در روى زمین هستند اطاعت کنى، تو را از راه خدا گم‌راه مىکنند، [زیرا] آنها تنها از گمان پیروى مىنمایند و تخمین و حدس [واهى] مىزنند) (انعام: آیۀ ۱۱۶)، (وَ لا تَقفُ مَا لَیسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ إِنَّ السَّمعَ وَ البَصَرَ وَ الفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ کانَ عَنهُ مَسؤلاً؛ از آنچه به آن آگاهى ندارى، پیروى مکن، چرا که گوش و چشم و دل، همه مسئول اند) (اسرا: آیۀ ۳۶)، (فَلا یصُدَّنَّكَ عَنهَا مَن لّا یؤمِنُ بِهَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَردَى؛ پس مبادا کسى که به آن ایمان ندارد و از هوس‌‌هاى خویش پیروى مىکند، تو را از آن باز دارد که هلاک خواهى شد!) (طه: آیۀ ۱۶)، (إِن هِى إِلّا أَسماءٌ سَمَّیتُمُوهَا أَنتُم وَ آبَاؤكُم مَّا أَنزَلَ االلهُ بِها مِن سُلطانٍ إِن یتَّبِعُونَ إِلّا الظَّنَّ وَ مَا تَهوَى الأَنفُسُ وَ لَقَد جاءَهُم مِّن رَّبِّهِمُ الهُدَى؛ اینها فقط نامهایى است که شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهاید [نامهایى بىمحتوا و اسمهایى بىمسمّا]. هرگز خداوند، حجّتى بر آن نازل نکرده است. آنان فقط از گمان و هواى نفس خود پیروى مىکنند، در حالى که هدایت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است) (نجم: آیۀ ۲۳).
  856. ر.ک: خردگرایى در قرآن و حدیث: ص۲۱۱ (فصل ششم: آسیبهاى خِرَد).
  857. ر.ک: ص۵۵۷ ح۵۱۶.
  858. ر.ک: تاریخ دمشق: ج۴۵ ص۸ ح۹۸۳۸.
  859. ر.ک: سنن الترمذى: ج۵ ص۳۶۸ ح۳۲۳۵.
  860. ر.ک: بقره: آیۀ ۵۵، نساء: آیۀ ۱۵۳، شورا: آیۀ ۱۲.
  861. ر.ک: الکافى: ج۱ ص۹۵ - ۱۰۰ ح۱ - ۱۲.
  862. ر.ک: المعجم الکبیر: ج۲ ص۱۲۹ح ۱۵۴۷، البدایة و النهایة: ج۱ ص۱۱.
  863. ر.ک: اکسیر العبادة فى أسرار الشهادة: ج۳ ص۳۵ ـ ۳۶.
  864. مانند حدیثِ ابو هُرَیره: «یُقالُ لِجَهنَّمَ: هَلِ امتَلَأتِ؟ وَ تقولُ: هَل مِن مَزیدٍ؟ فَیَضَعُ الرَّبُّ - تَبارَکَ وَ تَعالىٰ - قَدَمَهُ عَلَیها، فَتَقولُ قَطُّ قَطُّ؛ به دوزخ گفته مىشود: آیا پر شدى؟ و دوزخ مىگوید: آیا باز هم هست؟ و خداوند - تبارک و تعالى - بر آن گام مىنهد و دوزخ مىگوید: هرگز، هرگز!» (صحیح البخارى: ج۴ ص۱۸۳۶ ح۴۵۶۸).
  865. مانند: (وَ مَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدرِهِ وَ الأَرضُ جمِیعاً قَبضَتُهُ یومَ القِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطوِیاتٌ بِیمِینِهِ سُبحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یشرِكُونَ؛ آنها خدا را آن گونه که شایسته است نشناختند، در حالى که تمام زمین در روز قیامت در قبضۀ اوست و آسمانها پیچیده در دست او. خداوند منزّه و بلندمقام است از شریکهایى که براى او مىپندارند) (زمر: آیۀ ۶۷)، (الرَّحمنُ عَلَى العَرشِ استَوَى؛ همان بخشندهاى که بر عرش مسلّط است) (طه: آیۀ ۵)، (وَ قَالَتِ الیهُودُ یدُ اللهِ مَغلُولَةٌ غُلَّت أَیدِیهِم وَ لُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَل یداهُ مَبسُوطَتانِ ینفِقُ كَیفَ یشَاءُ؛ و یهود گفتند: «دست خدا [با زنجیر]، بسته است. دستهایشان بسته باد و به خاطر این سخن، از رحمت [الهى] دور شوند! بلکه هر دو دست
    [قدرت] او، گشاده است. هر گونه بخواهد، مىبخشد) (مائده: آیۀ ۶۴)، (إِنَّ الَّذِینَ یبایعُونَكَ إِنَّما یبایعُونَ اللهَ یدُ اللهِ فَوقَ أَیدِیهِم فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّما ینكُثُ عَلَى نَفسِهِ وَ مَن أَوفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَیهُ اللهَ فَسَیؤتِیهِ أَجراً عَظِیماً؛ کسانى که با تو بیعت مىکنند، [در حقیقت] تنها با خدا بیعت مىنمایند و دست خدا بالاى دست آنهاست. پس هر کس پیمانشکنى کند، تنها به زیان خود پیمان شکسته است و آن کس که به عهدى که با خدا بسته، وفا کند، به زودى پاداش عظیمى به او خواهد داد) (فتح: آیۀ ۱۰)، (وَ جاءَ رَبُّكَ وَ المَلَكُ صَفّاً صَفّاً؛ و [فرمان] پروردگارت فرا می‌رسد و فرشتگان صف در صف حاضر می‌شوند) (فجر: آیۀ ۲۲).
  866. الکافى: ج۴ ص۴۰۶ ح۹.
  867. ر.ک: کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۴ ص۳۲۶.
  868. «عَن ابنِ عَباسٍ، قالَ: صَلَّینا العِشاءَ الآخِرةَ ذاتَ لَیلَةٍ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، فَلَمّا سَلَّمَ أقبَلَ عَلَینا بِوَجهِه، ثُمَّ قالَ: أما إنّهُ سَینقَضُّ کَوکَبٌ مِنَ السَّماءِ مَعَ طُلوعِ الفَجرِ فَیسقُطُ فى دارِ أحَدِکُم، فَمَن سَقَطَ ذلکَ الکَوکَبُ فى دارِه فَهُوَ وَصیّى و خَلیفَتى وَ الإمامُ بَعدى. فَلَمّا کانَ قُربَ الفَجرِ جَلَسَ کُلُّ واحِدٍ مِنّا فى دارِه ینتَظِرُ سُقُوطَ الکَوکَبِ فى دارِه، وَ کانَ أطمَعُ القَومِ فى ذلکَ أبا العَبّاسِ بنَ عَبدِ المُطَّلِب، فَلَمّا طَلَعَ الفَجرُ انقَضَّ الکَوکَبُ مِنَ الهَواءِ فَسَقَطَ فى دارِ عَلى بنِ أبى طالِبٍ» (الأمالى، صدوق: ص۶۵۹ ح۸۹۳).
  869. ر.ک: دلائل الإمامة: ص۸۱ ح۲۱.
  870. ر.ک: ص۱۳۷ ح۵۶.
  871. ر.ک: ص۳۷۳ ح۳۴۵.
  872. احادیث گوناگون دیگرى در تشویق به ردّ العلم به جاى انکار حدیث داریم. در این باره، ر.ک: الاُصول الستّة عشر (کتاب شریح الحضرمى): ص۲۱۵ ح۲۱۱، بصائر الدرجات: ص۲۲ ح۹.
  873. «لَمّا خَلَقَ اللّهُ العَقلَ استَنطَقَهُ، ثُمَّ قالَ لَهُ: أقبِل، فَأَقبَلَ، ثُمَّ قالَ لَهُ: أدبِر، فَأَدبَرَ، ثُمَّ قالَ: وَ عِزَّتِی وَ جلالِی ما خَلَقتُ خَلقَاً هُوَ أحَبُّ إلَیَّ مِنکَ، وَ لا أکمَلتُکَ إلّا فی مَن اُحِبُّ، أمَا إنّی إیّاکَ آمُرُ وَ إیّاکَ أنهىٰ، وَ إیّاکَ اُعَاقِبُ وَ إیّاکَ أثیبُ» (الکافى: ج۱ ص۱۰ ح۱، المحاسن: ج۱ ص۳۰۶ ح۶۰۲).
  874. ر.ک: الموضوعات: ج۱ ص۱۷۶ - ۱۷۷، لسان المیزان: ج۶ ص۱۴۰.
  875. ر.ک: ص۱۵۲ (آسیبهاى نقل حدیث) و ص۳۳۲ (آسیبهاى فهم حدیث).
  876. مانند: الحیاة، نوشتۀ برادران حکیمى و دانشنامۀ قرآن وحدیث، نوشتۀ محمّد محمّدى رىشهرى و همکاران.
  877. پیامبر خداصلی الله علیه و آله: «إنَّما شَفاعَتِی لِأَهلِ الکَبائِرِ مِن اُمَّتی؛ شفاعت من، در حقیقت براى آن افراد از امّتم است که مرتکب گناهان کبیره شده‌اند» (کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۳ ص۵۷۴ ح۴۹۶۳).
  878. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: «و أمّا شَفاعَتِى فَهِىَ لَأَصحابِ الکَبائِرِ، ما خَلا أهلَ الشِّرکِ و الظُّلمِ» (الأمالى، صدوق: ص۲۶۱ ح۲۷۹).
  879. ر.ک: میزان الحکمة: ج۵ ص۵۸۰ عنوان «الشفاعة» و ص۵۸۳ أبواب «شروط الشفاعة» و ص۵۸۷ «المحرومون من الشفاعة».
  880. ر.ک: میزان الحکمة: ج۳ ص۷۸۰ «باب سوء الخلق».
  881. ر.ک: همان: ج۲ ص۳۱۲ باب «جهاد» و ص۴۲۳ «الرزق (روزی)».
  882. ر.ک: الأمالى، صدوق: ص۳۲۸ ح۳۸۸، روضة الواعظین: ج۲ ص۱۳۶ ح۷۸۹.
  883. گذشتگان، خود را از احادیث دیگران، محروم نمىکردهاند. شیخ طوسى مىگوید: «فأمّا إذا کان مخالفاً فى الاعتقاد لأصل المذهب و روى مع ذلک عن الأئمّة نظر فیما یرویه؛ فإن کان هناک من طرق الموثوق بهم ما یخالفه وجب اطّراح خبره و إن لم یکن هناک ما یوجب اطّراح خبره و یکون هناک ما یوافقه وجب العمل به» (عدّة الاُصول: ج۱ ص۱۴۹). اساساً حدیث موثّق، شامل احادیث اهل سنّت نیز مىشود (ر.ک: یادنامه علّامه مجلسى: ج۲: مقالۀ «استفادۀ علّامه مجلسى از احادیث اهل سنّت»).
  884. ر.ک: ص۴۲۱ ح۳۷۴. نیز، ر.ک: الموضوعات: ج۲ ص۶.
  885. ر.ک: نهج البلاغة: خطبۀ ۱۳۸ «یَعطِفُ الهَویٰ عَلَی الهُدیٰ...».
  886. ر.ک: نظام حقوق زن در اسلام و مسئلۀ حجاب از شهید مرتضی مطهّری و زن در آینۀ جمال و جلال، نگاشتۀ آیة اللّٰه جوادی آملی.
  887. تحف العقول: ص۶۰، الکافى: ج۵ ص۹ ح۱ و ص۵۰۷ ح۴، نهج البلاغة: حکمت ۱۳۶، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج۴ ص۴۱۶ ح۵۹۰۴.
  888. ر.ک: موارد پیشین. نیز، ر.ک: الخصال: ص۵۸۷ ح۱۲.
  889. مجلّۀ زنِ روز: مهرماه ۱۳۷۶ به نقل از: مجلّۀ علوم حدیث: ش۵ ص۸۲.
  890. أدب الإملاء و الاستملاء: ج۱ ص۳۶۶ ح۲۲۵، مقدّمة ابن الصلاح: ص۳۷۶ ح۲.
  891. النحل: ۴۳، الأنبياء: ۷.
  892. الكافي: ج۱ ص۵۰ ح۱۰،تفسير العيّاشي: ج۳ ص۱۱ ح۲۳۹۰ نحوه، المحاسن: ج۱ ص۳۴۱ ح۷۰۳ و ليس فيه ذيله من «ويجلوا عنكم» نحوه، بحار الأنوار: ج۲۳ ص۱۸۳ ح۴۳.
  893. هَنات: أي شدائد و أمور عظام (لسان العرب: ج۱۵ ص۳۶۷ «هنو»).
  894. معاني الأخبار: ص۴۰۶ ح۸۱، بحار الأنوار: ج۵۳ ص۵۹ ح۴۶.
  895. كمال الدين: ص۲۴۰ ح۶۴، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۵۷ ح۲۵، قصص الأنبياء للراوندي: ص۳۶۰ ح۴۳۵ كلّها عن غياثِ بنِ إِبراهِيمعن الإمام الصادق عن آبائه عليهم‌السلام، بحار الأنوار: ج۲۳ ص۱۴۷ ح۱۱۰.
  896. و ذلك في قوله تعالى: (فَأصحَٰبُ ٱلمَيمَنَةِ مَآ أصحَبُ ٱلمَيمَنَةِ * وَ أصحَبُ ٱلمَشئمَةِ مَآ أصحَبُ ٱلمَشمَةِ * وَ ٱلسَّـبِقُونَ ٱلسَّبِقُونَ) الواقعة: ۸ ـ ۱۰.
  897. الكافي: ج۲ ص۲۸۲ ح۱۶، بصائر الدرجات: ص۴۴۹ ح۶،کلاهما عن الأصبغ بن نباتة. تحف العقول: ص۱۸۹ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۶۹ ص۱۹۱ ح۶.
  898. اين روايت، ادامهاى طويل دارد كه ارتباط آيه را با موضوع بحث، روشن مىكند. به گونۀ مختصر، استدلال امير مؤمنان علیه‌السلام به دستهبندى سهگانۀ انسانها در قرآن به اين منظور است كه وجود روح ايمان را در يک دسته «اصحاب المشئمة (دست چپىها)» نفى كند و نشان دهد كه «اصحاب اليمين (دست راستىها)» نيز به گاه فريب خوردن از شيطان، روح ايمان را از دست مىدهند و مرتكب گناه مىشوند، هر چند که با توبه، دوباره روح ايمان به آنها باز میگردد. تنها، دستۀ «السابقون (پيش گامان)» هستند كه روح ايمان از آنها جدا نمىشود و گناه نمىكنند. بر اين پايه، اين حديث، همسو با احاديث ديگرى است كه گناه را موجب سلب روح ايمان از مؤمن مىداند.

  899. قرب الإسناد: ص۸۸ ح۲۹۲ عن الحسين بن علوان عن الإمام الصادق عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۸۱ ص۲۷۲ ح۳۲.
  900. الحُقب و الحُقُب: ثمانون سنة، و قيل: أكثر من ذلك. و الحُقُب - بالضمّ -: الدهر، و قيل: الحُقُب: السنة (لسان العرب: ج۱ ص۳۲۶ «حقب»).

  901. الأمالي للمفيد: ص۳۴۱ ح۶، الأمالي للطوسي: ص۱۱۷ ح۱۸۱، بشارة المصطفیٰ: ص۶۲، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۲۷۹ ح۸.
  902. در متن عربى حديث، «حُقب» آمده كه به معناى: يک قرن، يک عمر، هشتاد سال يا بيشتر است (ر. ک: منتهى الأرب، الطراز المتضمّن: مادّۀ «حقب»).

  903. عرضۀ حديث در خواب، از منظر علمى اعتبارى ندارد؛ ولى اين حديث، بيانگر فرهنگ ارتكازى عرضۀ حديث است.
  904. في الجعفريّات: «حين» بدل «حتّى».
  905. دعائم الإسلام: ج۱ ص۱۴۲، الجعفريّات: ص۴۲ عن الإمام الكاظم عن آبائه عنه عليهم‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۸۴ ص۱۵۶ ح۵۴.
  906. تهذيب الأحكام: ج۹ ص۱۷۶ و ۱۷۸ ح۷۱۴، الغيبة للطوسي: ص۱۹۴ ح۱۵۷، رجال الكشّي: ج۱ ص۳۲۱ ح۱۶۷ و فيه ذيله و كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۴۲ ص۲۱۲ ح۱۲.
  907. مختصر بصائر الدرجات: ص۱۷۵ ح۱۱۲، بحار الأنوار: ج۵۳ ص۶۸ ح۶۶.
  908. الكافي: ج۸ ص۱۴ ح۲، الأمالي للمفيد: ص۲۰۰ ح۳۳ نحوه، تنبيه الخواطر: ج۲ ص۳۷، بحار الأنوار: ج۷۸ ص۱۵۱ ح۱۲.

  909. معاني الأخبار: ص۶۵ ح۱، الأمالي للصدوق: ص۱۸۵ ح۱۹۱، بحار الأنوار: ج۳۷ ص۲۲۳ ص۹۶.
  910. الكافي: ج۳ ص۱۳۲ ح۵، الزهد للحسين بن سعيد: ص۱۵۶ ح۲۲۶ و فيه «باليمنى» بدل «باليمين»، بحار الأنوار: ج۶ ص۱۹۹ ح۵۲.
  911. الفهرست للطوسي: ص۱۷۶ الرقم ۴۷۰.

  912. البقرة: ۱۲۵، الحجّ: ۲۶.
  913. الحجر: ۲۹.
  914. الكافي: ج۱ ص۱۳۴ ح۴، التوحيد: ص۱۰۳ ح۱۸، الاحتجاج: ج۲ ص۱۷۲ ح۲۰۱ نحوه، بحار الأنوار: ج۴ ص۱۳ ح۱۵.
  915. الكافي: ج۱ ص۳۹۹ ح۲، بصائر الدرجات: ص۱۲ ح۱ و فيه «المدينة» بدل «بيته» و ص۵۱۹ ح۱ و فيه «صدره» بدل «بيته» و كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۹۴ ح۳۴.
  916. الجَعر: ما يبس من الثُّفل في الدبر أو خرج يابساً (النهاية: ج۱ ص۲۷۵ «جعر»).
  917. شَوهٌ: كلمة تقبيح، و منه شاهت الوجوه (اُنظر: المصباح المنير: ص۳۲۸ «شوه»).
  918. النَّبَز: اللقَب. و کأنّه یکثر فیما کان ذمّاً (النهایة: ج۵ ص۸ «نبز»).
  919. الكافي: ج۶ ص۱۹ ح۱۱، تهذيب الأحكام: ج۷ ص۴۳۸ ح۱۷۵۰.
  920. الكافي: ج۵ ص۴۵۱ ح۶، النوادر للأشعري: ص۸۵ ح۱۹۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۱۰۳ ص۳۱۷ ح۳۰.
  921. الأمالي للطوسي: ص۶۴۸ ح۱۳۴۷، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۱۳۵ ح۱۳۲ و راجع الأمالي للمفيد: ص۱۲۶ ح۴.
  922. الكافي: ج۴ ص۲۷۷ ح۱۳، تهذيب الأحكام: ج۵ ص۴۰۴ ح۱۴۰۷.
  923. بصائر الدرجات: ص۲۶۰ ح۲، بحار الأنوار: ج۲۶ ص۱۴۰ ح۱۲.
  924. في الطبعة المعتمدة: «عليّ بن مغيرة»، و التصویب من طبعة دار الحديث: ج۵ ص۸۵ ح۳۹۲۷. و کما جاء في ج۶ ص۲۵۹ ح۷ من الطبعة المعتمدة.

  925. الإهاب: هو الجلد. و قيل: إنّما يقال للجلد إهاب قبل الدبغ، فأمّا بعده فلا (النهاية: ج۱ ص۸۳ «أهب»).
  926. الكافي: ج۳ ص۳۹۸ ح۶، تهذيب الأحكام: ج۲ ص۲۰۴ ح۷۹۹، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۳ ص۳۴۱ ح۴۲۱۰ کلاهما نحوه.
  927. الكافي: ج۶ ص۳۰۸ ح۵، المحاسن: ج۲ ص۲۵۰ ح۱۷۸۳، بحار الأنوار: ج۶۶ ص۶۱ ح۲۱ و راجع كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۳ ص۳۵۰ ح۴۲۳۱.
  928. كنيزى كه از صاحب خود بچهدار شده باشد.
  929. معاني الأخبار: ص۱۷۹ ح۲، الاختصاص: ص۱۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۲۲ ص۴۰۶ ح۲۲ و راجع علل الشرائع: ص۱۷۷ ح۲.
  930. الأمالي للطوسي: ص۴۲۷ ح۹۵۴، الأمالي للصدوق: ص۴۶۷ ح۶۲۲، شرح الأخبار: ج۳ ص۲۹ ح۹۶۹ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۴۳ ص۲۲ ح۱۲.
  931. الكافي: ج۳ ص۳۶۲ ح۱، دعائم الإسلام: ج۲ ص۲۰۸ نحوه، منتقى الجمان: ج۲ ص۸۱، بحار الأنوار: ج۸۲ ص۲۹۷ ذيل ح۲۶ و راجع المحاسن: ج۱ ص۹۷ ح۶۵.
  932. الكافي: ج۲ ص۴۶۴ ح۵، تنبيه الخواطر: ج۲ ص۱۶۰، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۱۷۴ ح۱۹ و راجع معاني الأخبار: ص۱۸۲ ح۱ و ص۳۸۸ ح۲۶.
  933. الكافي: ج۲ ص۲۱۹ ح۱۰، قرب الإسناد: ص۱۲ ح۳۸، تفسير العيّاشي: ج۳ ص۲۵ ح۲۴۳۲ عن الإمام الباقر عليه‌السلام كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۳۹ ص۳۱۶ ح۱۴.
  934. عمّار ياسر در برابر شكنجههاى طاقتفرسا و كشندۀ مشركان مكّه، تنها به زبان، كفر ورزيد (تَقیّه کرد) و از مرگ حتمى رهيد.
  935. كامل الزيارات: ص۳۰۰ ح۵۰۲، بحار الأنوار: ج۱۰۱ ص۳۹ ح۵۸.
  936. الكافي: ج۵ ص۴۸۳ ح۵ و راجع تفسير العيّاشي: ج۳ ص۱۶ح ۲۴۰۸.
  937. مقصود، حقّ تمتّع جنسى است.

  938. الكافي: ج۷ ص۳۴۹ ح۴، تهذيب الأحكام: ج۱۰ ص۲۷۴ ح۱۰۷۳ نحوه، المحاسن: ج۲ ص۱۶ ح۱۰۸۷، بحار الأنوار: ج۱۰۴ ص۴۲۵ ح۵.
  939. الذاريات: ۵۶.
  940. التوحيد: ص۳۵۶ ح۳، بحار الأنوار: ج۵ ص۱۵۷ ح۱۰ و راجع الكافي: ج۸ ص۸۱ ح۳۹ و سنن ابن ماجة: ج۱ ص۱۸ ح۴۶.
  941. معاني الأخبار: ص۲۵۴ ح۱، بحار الأنوار: ج۶ ص۱۲۱ ح۴.
  942. الكافي: ج۱ ص۳۵۲ ح۸، الإرشاد: ج۲ ص۲۲۳، بصائر الدرجات: ص۲۵۴ ح۶ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۴۸ ص۵۲ ح۴۸.
  943. الكافي: ج۷ ص۳۳۰ ح۱، تهذيب الأحكام: ج۱۰ ص۲۸۵ ح۱۱۰۷، عوالي اللآلي: ج۲ ص۳۶۶ ح۲۷، بحار الأنوار: ج۶۰ ص۳۵۴ ح۳۷.

  944. مختصر بصائر الدرجات: ص۱۰۳ ح۴۸، بحار الأنوار: ج۲۷ ص۲۸۸ ح۱.
  945. الكافي: ج۱ ص۱۷۹ ح۱۳، كمال الدين: ص۲۰۳ ح۸، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۲۷۲ ح۳، بحار الأنوار: ج۲۳ ص۲۹ ح۴۲.
  946. أي كتاب الديات لظريف بن ناصح.

  947. الكافي: ج۷ ص۳۲۴ ح۶، تهذيب الأحكام: ج۱۰ ص۲۶۷ ح۱۰۵۰.

  948. أي كتاب الديات لظريف بن ناصح.

  949. الكافي: ج۷ ص۳۲۴ ذيل ح۹.

  950. النساء: ۸۰.
  951. الفتح: ۱۰.
  952. الرحمن: ۲۶ - ۲۷.
  953. القصص: ۸۸.
  954. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۱۱۵ ح۳، التوحيد: ص۱۱۷ ح۲۱، الاحتجاج: ج۲ ص۳۸۰ ح۲۸۶ نحوه، بحار الأنوار: ج۴ ص۳ ح۴.
  955. معاني الأخبار: ص۱۸۰ ح۱، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۳۰۷ ح۶۹، بحار الأنوار: ج۲ ص۳۰ ح۱۳.
  956. هو إبراهيم بن عبد اللّهبن الحسن بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليه‌السلام المعروف بقتيل باخمرى، الّذي خرج أيّام المنصور العبّاسي سنة ۱۴۵ من الهجرة في البصرة، و بايعه جماعة كثيرة بلغ عدّتهم مئة ألف، فقاتلوا جيش المنصور في الأرض المعروفة بباخمرى (معاني الأخبار: ص۲۶۶ الهامش ۲).
  957. معاني الأخبار: ص۲۶۶ ح۱، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۳۱۰ ح۷۵ و فيه «صاحبكم» بدل «صاحبك»، بحار الأنوار: ج۵۲ ص۱۸۹ ح۱۷.
  958. ابراهيم بن عبد اللّٰهبن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب علیه‌السلام در روزگار منصور عبّاسى، بر او شوريد؛ ولى در سرزمينى به نام «باخمرى» از او شكست خورد و كشته شد.
  959. الغيبة للطوسي: ص۲۲۴ ح۱۸۸، دلائل الإمامة: ص۴۳۵ ح۴۰۵ نحوه، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۲۵۱ ح۵.
  960. على بن ابى حمزۀ بطائنى، از سران واقفيان بوده و با اين سخن در صدد انكار امامت امام رضا علیه‌السلام بوده است.

  961. ما بين المعقوفين أثبتناه من بحار الأنوار: ج۴۵ ص۱۶۹ ح۱۶ نقلاً عن المصدر.
  962. رجال الكشّي: ج۲ ص۷۶۳ و ۷۶۴ ح۸۸۳، بحار الأنوار: ج۴۸ ص۲۷۰ ح۲۹.
  963. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۸۹ ح۴۰۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۰ ح۶۲.

  964. هو الإمام الرضا عليه‌السلام.

  965. يعني الإمام الكاظم عليه‌السلام.
  966. الكافي: ج۶ ص۴۸۴ ح۳، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۲ ص۵۲۲ ح۳۱۲۴، منتقى الجمان: ج۱ ص۱۱۸ کلاهما نحوه.
  967. «مُثله كردن» يعنى بينى و گوش كشته را بُريدن تا مايۀ عبرت و تهديد ديگران شود؛ امّا در اينجا، مقصود، آن است كه سر تراشيدن از ديدگاه برخى، بسيار زشت و مايۀ انگشتنما شدن است.

  968. أي الإمام الجواد علیه السلام.

  969. أنصَتَ يُنصِتُ إنصاتاً: إذا سكت سكوت مستمِعٍ، و قد نَصَتَ أيضاً (النهاية: ج۵ ص۶۲ «نصت»).
  970. بصائر الدرجات: ص۲۲۲ ح۱۲، بحار الأنوار: ج۹۷ ص۲۰ ح۴۴.
  971. الصَّدَر: رجوع المسافِر من مقصَدِه (النهاية: ج۳ ص۱۵ «صدر»).

  972. الكافي: ج۴ ص۵۲۵ ح۸، تهذيب الأحكام: ج۵ ص۴۲۸ ح۱۴۸۷ نحوه، منتقى الجمان: ج۲ ص۱۸۳، بحار الأنوار: ج۸۹ ص۸۳ ذيل ح۱۰.
  973. في المصدر: «أبو جعفر الجعفري»، و الصحيح ما أثبتناه.

  974. رجال الكشّي: ج۲ ص۷۸۰ ح۹۱۵.

  975. تهذيب الأحكام: ج۳ ص۲۲۸ ح۵۸۳، منتقى الجمان: ج۲ ص۲۱۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۵ ح۱۶.
  976. مكارم الأخلاق: ج۲ ص۲۴ ح۲۰۵۸، الأمالي للطوسي: ص۲۷۷ ح۵۲۹، بشارة المصطفیٰ: ص۱۳۰ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۵۰ ص۲۱۵ ح۱.
  977. جزيرةُ أقورَ: هي التي بين دجلة و الفرات مجاورة الشام، تشتمل على ديار مضر و ديار بكر، سمِّيت الجزيرة لأنّها بين دجلة و الفرات (معجم البلدان: ج۲ - ص۱۳۴).
  978. الأقط: هو لبن مجفّف یابس مستحجر یُطبَخ به (النهایة: ج۱ ص۵۷ «أقط»).
  979. تهذيب الأحكام: ج۴ ص۷۹ ح۲۲۶، الإستبصار: ج۲ ص۴۴ ح۱۴۰، بحار الأنوار: ج۸۰ ص۳۵۲ ذيل ح۷ و راجع كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۲ ص۱۷۶ ح۲۰۶۳.
  980. معادل سه كيلوگرم.
  981. مقصود، منطقۀ محصور ميان دو رود فرات و دجله در شمال عراق است.
  982. كوهستان به كوههاى شمال شرقى و شمال عراق گفته مىشده است.
  983. طبرستان، شامل استانهاى گلستان و مازندران و بخشى از گيلان در شمال ايران است.
  984. . رَطل، واحد حجم و وزن است كه برابر ۱۹۵ درهم بوده و چون هر درهم، اندكى كمتر از سه گرم است، شش رطل، اندكى از يک صاع (برابر با سه كيلوگرم) بيشتر است.
  985. قال المجلسی رحمه الله: «فَوَحی الناسَ» أي أشار إلیهم أن یبعدوا عنه. و یمکن أن یُقرأ «الناسُ» بالرفع؛ أي اسرعَ الناسُ في الذهاب؛ فإنّ الوحي یکون بمعنی الإشارة و بمعنی الإسراع. و یمکن ان یُقرأ علی بناء التفعیل [فوَحّی] أي عجّل الناس في الانصراف عنه (بحار الأنوار: ج۵۰ ص۱۹۵).
  986. في کمال الدین: «فیها» بدل «فیه» ولعلّه هنا تصحیف.
  987. الخصال: ص۳۹۵ ح۱۰۲، كمال الدين: ص۳۸۲ ح۹، جمال الأُسبوع: ص۳۵ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲۴ ص۲۳۸ ح۱.
  988. الكافي: ج۱ ص۴۰۹ ح۶، المحتضر: ص۳۴۲ ح۳۱۹.
  989. محمّد بن ريان، از ياران امام هادى علیه‌السلام است و روايتى از امام جواد علیه‌السلام نيز دارد (ر.ک: معجم رجال الحديث: ج۱۶ ص۸۳ ح۱۰۷۵۰).

  990. أي بعد نافلة المغرب، فهي أربع رکعات، فتکون مع رکعات المغرب سبعاً.

  991. تهذيب الأحكام: ج۲ ص۱۱۴ ح۴۲۶، منتهى المطلب: ج۴ ص۲۵، بحار الأنوار: ج۸۶ ص۱۹۴ ذيل ح۱.
  992. الكافي: ج۳ ص۴۰۷ ح۱۴، تهذيب الأحكام: ج۱ ص۲۸۱ ح۸۲۶، منتقى الجمان: ج۱ ص۸۶.
  993. رجال الكشّي: ج۲ ص۸۱۸ ح۱۰۲۳، بحار الأنوار: ج۵۰ ص۳۰۰ ح۷۴.
  994. رجال النجاشي: ج۲ ص۲۴۰ الرقم ۹۳۶.
  995. رجال النجاشي: ج۲ ص۴۲۲ الرقم ۱۲۰۹، خلاصة الأقوال: ص۱۸۴ الرقم ۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۵۰ ح۲۵.
  996. المَعقلَة: الدِّیَة (لسان العرب: ج۱۱ ص۴۶۲ «عقل»).
  997. الكافي: ج۷ ص۸۵ ح۲، تهذيب الأحكام: ج۹ ص۲۷۴ ح۹۹۲، الخرائج و الجرائح: ج۲ ص۶۸۵ ح۵ نحوه، بحار الأنوار: ج۱۰۴ ص۳۲۸ ح۸.
  998. تهذيب الأحكام: ج۹ ص۱۳۲ ح۵۶۲، الاستبصار: ج۴ ص۱۰۰ ح۳۸۴.
  999. تهذيب الأحكام: ج۳ ص۶۸ ح۲۲۱، إقبال الأعمال: ج۱ ص۴۹ نحوه، منتهى المطلب: ج۶ ص۱۳۵.
  1000. التقریع: التأنیب و التصنیف. و قَرَّعت الرجل: إذا وَبَّخته و عذلته (لسان العرب: ج۸ ص۲۶۶ «قرع»).

  1001. سبأ: ۱۸.
  1002. الغيبة للطوسي: ص۳۴۵ ح۲۹۵، كمال الدين: ص۴۸۳ ح۲، إعلام الوریٰ: ج۲ ص۲۷۲، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۴۳ ح۱.
  1003. يمكن أن يكون «بلال» مصحّف «هلال»؛ لأنّ المسمّى بابن بلال هو محمّد و المسمّى بابن هلال هو أحمد.
  1004. قال المجلسي رحمه الله: قوله «فاستثبتّ» من تتمّة ما كتب السائل، أي كنت قديماً أطلب إثبات هذه التوقيعات هل هي منكم أو لا؟ و لمّا كان جواب هذه الفقرة مكتوباً تحتها، أفرَدَها للإشعار بذلك (بحار الأنوار: ج۵۳ ص۱۵۴).
  1005. هذا الحديث هو نموذج للوجادة من قِبَل محمّد بن أحمد بن داوود القمّي الذي عثر على هذا الكتاب والحديث الذي بخطّ أحمد بن إبراهيم النوبختي.
  1006. الغيبة للطوسي: ص۳۷۳ ح۳۴۵،بحار الأنوار: ج۵۳ ص۱۵۰ ح۱.
  1007. به احتمال فراوان «بلال» تصحیف شدۀ «هلال» باشد؛ زيرا اسم «ابن بلال» محمّد و اسم «ابن هلال» احمد است.
  1008. مجلسى رحمه الله مىگوید: «عبارت "من از صحّت آن جويا بودم"، پايان نوشتۀ پرسشگر است كه در پى اثبات اعتبار و استناد اين توقيعها به ناحيۀ مقدّسۀ امامت بوده است، و چون پاسخ اين بخش، زير آن نوشته شده بوده، آن را جداگانه آورده تا به اين نكته تذكّر دهد».
  1009. في الاحتجاج: «اُعطي من الثواب قدر الدُّنيا» بدل «اُعطي من الدُّنيا».
  1010. الغيبة للطوسي: ص۳۷۴ و ۳۷۵ و ۳۷۷ ح۳۴۵، الاحتجاج: ج۲ ص۵۶۲ ح۳۵۴ نحوه، بحار الأنوار: ج۸۱ ص۱۵ ح۲۱.
  1011. در الاحتجاج چنين آمده است: «به اندازۀ دنيا به او ثواب داده مىشود».
  1012. الكافي: ج۷ ص۹۶ ح۱، تهذيب الأحكام: ج۹ ص۲۸۸ ح۱۰۴۱، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۴ ص۲۶۵ ح۵۶۱۵ كلاهما نحوه.
  1013. الغيبة للطوسي: ص۴۰۸ ح۳۸۲، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۷۵.

  1014. الغيبة للطوسي: ص۳۹۰ ح۳۵۷، بحار الأنوار: ج۵۱ ص۳۵۹ ح۶.

  1015. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  1016. گفتنى است که عرضۀ عقاید و اندیشههاى کلامى و به طور کلّى، عرضۀ دین بر امامان علیهم‌السلام، جریان دیگرى است که به سبب پیوستگى کلام و حدیث، بخصوص در دورههاى نخستین، بخشى از گفتگوى راویان با امامان را در بر گرفته که در نوشتهاى دیگر به آن پرداخته شده است (ر.ک: مقالۀ «عرض دین»، سیّد محمّدکاظم طباطبایى، مجموعه مقالات کنگرۀ حضرت عبد العظیم حسنى: ج۲۴ ص۱۹۳ - ۲۴۵).
  1017. ر.ک: آسیبشناخت حدیث، عبد الهادى مسعودى و آسیبشناسی حدیث، ربّانی بیرجندی.
  1018. ر.ک: ص۳۱۱ (تشویق به فهم حدیث).
  1019. ر.ک: الكافی: ج۱ ص۳۵۲ ح۸.
  1020. «جَماعَةُ اُمَّتی أهلُ الحَقِّ وَ إن قَلّوا» (معانى الأخبار: ص۱۵۴ ح۱).
  1021. ر.ک: مجلّۀ علوم حدیث: ش۶ مقالۀ «عرضه حدیث»: ص۳۸ - ۴۲.
  1022. ر.ک: رجال الکشّى: ج۱ ص۲۹۱ ش۵۱۵.
  1023. «الشيخ الطوسي في ترجمة عُبَيدِ اللّٰهبنِ عَلِيٍّ الحَلَبِيِّ: لَهُ كِتابٌ مُصَنَّفٌ مُعَوَّلٌ عَلَيهِ. و قيلَ: إنَّهُ عُرِضَ عَلَى الصّادِقِ علیه‌السلام، فَلَمّا رَآهُ استَحسَنَهُ» (الفهرست، طوسي: ص۱۷۴ ش۴۶۶، رجال ابن داوود: ص۱۲۵ ش۹۲۲ نحوه، وسائل الشيعة: ج۲۰ ص۸۳).
  1024. ر.ک: ص۴۴۵ ح۴۰۰.
  1025. ر.ک: ص۴۴۷ ح۴۰۳.گفتنى است که عرضۀ مکتوبات حدیثى پیش از امام جواد علیه‌السلام نیز بوده است. براى نمونه، کتاب «دیات» که بعدها به کتاب ظریف بن ناصح مشهور شد، بر امام صادق و امام رضا علیهما السلام عرضه شده است (ر.ک: الکافى: ج۷ ص۳۲۴ ح۹).
  1026. ر.ک: ص۴۴۹ ح۴۰۴. نیز، ر.ک: رجال النجاشى: ص۴۴۷ ش۴۴۵.
  1027. ر.ک: ص۴۶۱ ح۴۱۹.
  1028. ر.ک: ص۴۱۵ ح۳۶۶.
  1029. الکافى: ج۷ ص۳۲۴ ح۹.
  1030. الفهرست، طوسى: ص۱۷۴ ش۴۶۶.
  1031. الغیبة، طوسى: ص۳۸۹ ح۳۵۵.
  1032. ر.ک: ص۴۶۱ ح۴۱۷.
  1033. «الكافی عن موسى بن عمر بن بزيع: قُلتُ لِلرِّضا علیه‌السلام: جعِلتُ فِداکَ! إنَّ النّاسَ رَوَوا أنَّ رَسولَ اللّٰهِ صلی الله علیه و آله كانَ إذا أخَذَ فی طَريقٍ رَجَعَ فی غَيرِهِ، فَكَذا كانَ يَفعَلُ؟ قالَ: فَقالَ: نَعَم، وَ أنَا أفعَلُهُ كَثيراً فَافعَلهُ. ثُمَّ قالَ لی: أما إنَّهُ أرزَقُ لَک» (الكافی: ج۵ ص۳۱۴ ح۴۱ و ج۸ ص۱۴۷ ح۱۲۴، تهذيب الأحكام: ج۷ ص۲۲۶ ح۹۸۷، الإقبال: ج۱ ص۴۸۳ نحوه، بحار الأنوار: ج۹۰ ص۳۷۳ ح۲۵).
  1034. ر.ک: ص۴۵۵ ح۴۰۹.
  1035. ر.ک: معانی الأخبار: ص۲۶۶ ح۱، الأمالی، طوسی: ص۴۱۲ ح۹۲۶.
  1036. ر.ک: ص۴۴۱ ح۳۹۷.
  1037. ر.ک: طبّ الأئمّة، ابنا بسطام: ص۱۳۹.
  1038. ر.ک: ص۴۲۵ ح۳۷۸.
  1039. ر.ک: ص۳۲۵ ح۲۹۸.
  1040. ر.ک: ص۴۲۷ ح۳۸۱.
  1041. ر.ک: ص۴۲۲ ح۳۷۷.
  1042. ر.ک: ص۳۴۲ ح۳۸۸.
  1043. ر.ک: الكافی: ج۶ ص۴۸۰ ح۱.
  1044. معانى الأخبار: ص۱۵۲ ح۱.
  1045. علل الشرائع: ص۸۵ ح۴.
  1046. ر.ک: ص۴۱۴ ح۳۶۷.
  1047. الكافی: ج۵ ص۳۰ ح۱.
  1048. التوحید: ص۳۶۲ ح۸.
  1049. الكافی: ج۶ ص۵۱۳ ح۳.
  1050. معانی الأخبار: ص۲۵۵ ح۱.
  1051. معانی الأخبار: ص۷۹ ح۱.
  1052. معانى الأخبار: ص۱۷۳ ح۱.
  1053. ر.ک: ص۴۴۷ ح۴۰۳.
  1054. ر.ک: رجال الكشّی: ج۱ ص۳۴۶ ش۲۱۱.
  1055. ر.ک: الزهد، حسين بن سعيد: ص۱۲۸ ح۱۶۰.
  1056. برای دیدن نمونه‌های دیگر، ر.ک: الکافى: ج۱ ص۱۹۷ ح۱۰، معانى الأخبار: ص۱۸۱ ح۱، وسائل الشیعة: ج۴ ص۵۹۹ ح۸.
  1057. ر.ک: ص۴۶۱ ح۳۷۰.
  1058. ر.ک: ص۴۳۱ ح۳۸۷.
  1059. ر.ک: الكافی: ج۱ ص۲۶۴ ح۳.
  1060. ر.ک: ص۴۱۵ ح۳۶۸.
  1061. ر.ک: بصائر الدرجات: ص۲۶ ح۱، معانی الأخبار: ص۱۸۸ ح۱.
  1062. ر.ک: تهذيب الأحكام: ج۴ ص۲۰۹ ح۶۰۵.
  1063. ر.ک: ص۴۵۱ ح۴۰۷.
  1064. ر.ک: ص۴۴۷ ح۴۰۳.
  1065. ر.ک: ص۴۴۹ ح۴۰۵.
  1066. برای اطلاع از نمونههای دیگر، ر.ک: «عرضۀ حدیث بر امامان»، عبد الهادی مسعودی، مجلّۀ علوم حدیث: ش۶ (زمستان ۱۳۷۶) و ۹ (پاییز ۱۳۷۷).
  1067. المحاسن: ج۲ ص۷ ح۱۰۷۶، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۷ ح۳۹، تأويل الآيات الظاهرة: ج۱ ص۲۱ ح۵ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۹۲ ص۹۱ ح۳۷.
  1068. راجع: معرفة القرآن: ج۱ ص۱۳۷ (بحث في أحايث نزول القرآن على سبعة أحرف).
  1069. سورة ص: ۳۹.
  1070. الخصال: ص۳۵۸ ح۴۳، تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۸ ح۴۲، بحار الأنوار: ج۹۲ ص۴۹ ح۱۰ و راجع الكافي: ج۲ ص۶۳۰ ح۱۳.
  1071. ر.ک: شناختنامۀ قرآن: ج۱ ص۲۳۲ (پژوهشى در بارۀ احاديث نزول قرآن بر هفت حرف).
  1072. المحاسن: ج۲ ص۶ ح۱۰۷۵، الاختصاص: ص۲۸۷، بصائر الدرجات: ص۳۲۸ ح۲ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۳ ح۴۶.
  1073. الاختصاص: ص۲۸۸ عن أبي بصير، بصائر الدرجات: ص۳۲۹ ح۷ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۹ ح۵۸.

  1074. الاختصاص: ص۲۸۷ عن عبد الغفّار الجازي، بصائر الدرجات: ص۳۲۹ ح۵، المناقب لابن شهرآشوب: ج۴ ص۲۴۹، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۸ ح۵۲ و راجع رجال الكشّي: ج۲ ص۵۰۴ ح۴۲۵.

  1075. بصائر الدرجات: ص۳۲۹ ح۳، الخرائج و الجرائح: ج۲ ص۷۶۱ ح۸۱ و فيه «أحدث» بدل «أخذت» في كلا الموضعين، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۹۸ ح۵۱.
  1076. أضفنا ما بین المعقوفین من وسائل الشيعة: ج۱۵ ص۳۱۸ ح۲۸۰۴۹.
  1077. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۲۳ ح۲۸۰ و راجع الكافي: ج۶ ص۶۱ ح۱۷.
  1078. ما بين المعقوفين ليس في المصدر، و أثبتناه من المصادر الأُخرى.
  1079. تهذيب الأحكام: ج۴ ص۲۰۹ ح۶۰۵، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۳ ص۳۷۸ ح۴۳۳۱، معاني الأخبار: ص۳۸۹ ح۲۷، بحار الأنوار: ج۹۶ ص۲۸۰ ح۳.
  1080. الأُصول الستّة عشر (كتاب مثنّیٰ بن الوليد الحنّاط): ص۳۱۲ ح۴۸۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۸ ح۳۰.
  1081. سنن الدار قطني: ج۴ ص۱۴۵ ح۱۰ عن ابن عمر، صحيح مسلم:ج ۱ ص۲۶۹ ح۸۲ نحوه، تاريخ الإسلام للذهبي: ج۱۰ ص۴۴۶ الرقم ۳۶۱ من دون إسناد إليه صلّی اللّه عليه وآله.

  1082. الكافي: ج۱ ص۶۲ ح۱ عن سليمِ بنِ قيسٍ الهِلالي، نهج البلاغة: الخطبة ۲۱۰، الخصال: ص۲۵۵ ح۱۳۱ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۸ ح۱۳.

  1083. الأحقاف: ۹.

  1084. المحاسن: ج۲ ص۵ ح۱۰۷۲ عن جابر الجعفي، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۳ ح۴۵.

  1085. الكافي: ج۱ ص۶۵ ح۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۸ ح۱۰.
  1086. يعنى: فزونى و كاستى در چند و چونى گفتار كه بر حسب اختلاف فهم و تحمّل مردم صورت مىگيرد، يا افزونى حكم در حالت تقيّه و كاستى آن در نبودِ تقيّه.
  1087. الكافي: ج۱ ص۶۴ ح۲، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۸ ح۹ و راجع صحيح مسلم: ج۱ ص۲۶۹ ح۸۲ و سنن الدار قطني: ج۴ ص۱۴۵ ح۱۱.
  1088. في النسخة التي بأيدينا: «لَصَدَّقَكُمُ النّاسُ عَلَينا»، والصواب ما أثبتناه من علل الشرائع و بحار الأنوار.
  1089. الكافي: ج۱ ص۶۵ ح۵، علل الشرائع: ص۳۹۵ ح۱۶ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۶ ح۲۴ و راجع بصائر الدرجات: ص۳۸۳ ح۲.
  1090. الكافي: ج۳ ص۲۷۶ ح۶، تهذيب الأحكام: ج۲ ص۲۵۲ ح۱۰۰۰، منتقى الجمان: ج۱ ص۴۲۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۲ ح۶۹.
  1091. الكافي: ج۱ ص۶۵ ح۶ عن نصر الخثعمي، المحاسن: ج۲ ص۶۴ ح۱۱۷۸، الاحتجاج: ج۲ ص۲۶۰ ح۲۳۱ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۴ ح۴۷.

  1092. علل الشرائع: ص۳۹۵ ح۱۴، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۶ ح۲۲.
  1093. تهذيب الأحكام: ج۸ ص۹۸ ح۳۳۰ عن عبيد بن زرارة، الإستبصار: ج۳ ص۳۱۸ ح۱۱۳۰، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۲ ح۷۰.

  1094. علل الشرائع: ص۳۹۵ ح۱۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۶۳۶ ح۲۳ و راجع الصراط المستقيم: ج۳ ص۱۸۲.

  1095. العَصَبَة: الأقارب من جهة الأب؛ لأنّهم يُعصّبونه و يعتصب بهم: أي يحيطون به و يشتدّ بهم (النهاية: ج۳ ص۲۴۵ «عصب»). و منه التعصيب، و هو باطل عندنا على تقدير زيادة السهام؛ لعموم آية «أُولي الأرحام» و إجماع أهل البيت:، فيُردّ فاضل الضريبة على البنت و البنات و الاُخت و الأخوات للأب و الأُم، و على كلالة الأُمّ، على تفصيلٍ ذكروه (مجمع البحرين: ج۲ ص۱۲۲۲ «عصب»).

  1096. الكافي: ج۷ ص۸۷ ح۷، تهذيب الأحكام: ج۹ ص۲۷۸ ح۱۰۰۸.
  1097. تهذيب الأحكام: ج۹ ص۳۳۲ ح۱۱۹۵، الإستبصار: ج۴ ص۱۷۴ ح۶۵۷.
  1098. رجال الكشّي: ج۲ ص۶۰۰ ح۵۶۴، بحار الأنوار: ج۴۷ ص۱۵۲ ح۲۱۲.
  1099. القرف من الذنب، و فلان يقرف بالسوء، أي يرمي به و يظنّى به، و اقترف ذنباً، أي أتاه و فعله (العين: ج۵ ص۱۴۶ «قرف»).
  1100. الإرشاد: ج۲ ص۲۲۷، الخرائج و الجرائح: ج۱ ص۳۳۵ ح۲۶، إعلام الوریٰ: ج۲ ص۲۱ کلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۴۸ ص۳۸ ح۱۴.
  1101. تفسير العيّاشي: ج۲ ص۳۹۶ ح۲۲۴۵ عن أبي حمزة الثمالي، بحار الأنوار: ج۴ ص۱۱۹ ح۵۹.

  1102. رجال الكشّي: ج۱ ص۳۲۴ ح۱۷۴ عن عبد اللّهبن سنان و ج۲ ص۵۹۳ ح۵۴۹، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۲۶۳ ح۱.

  1103. أبو محمّد هي كنية يونس بن عبد الرحمان.

  1104. رجال الكشّي: ج۲ ص۴۸۹ ح۴۰۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۹ ح۶۲.
  1105. سنن الدار قطني: ج۴ ص۲۰۸ ح۱۷ عن أبي هريرة، الفردوس: ج۲ ص۳۲۱ ح۳۴۵۶، الكفاية في علم الرواية: ص۴۷۰.

  1106. الكافي: ج۱ ص۶۹ ح۲، المحاسن: ج۱ ص۳۵۳ ح۷۴۴ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۳ ح۴۳.
  1107. «به آن»، يعنى به آن حديث؛ يعنى آن را به خودش برگردانيد و از او نپذيريد. بهتر است پيش خود او بمانَد و از وى فراتر نرود.
  1108. تفسير العيّاشي: ج۱ ص۸۳ ح۲۴ عن الحسن بن الجهم، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۴ ح۵۲.

  1109. الاحتجاج: ج۲ ص۲۶۴ ح۲۳۳، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۴ ذيل ح۱.
  1110. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۲۹۰ ح۳۹، الاحتجاج: ج۲ ص۳۸۳ ح۲۸۹، كشف الغمّة: ج۳ ص۳۹۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۸۵ ح۸.
  1111. مختصر بصائر الدرجات: ص۳۱۶ ح۲۶۸.
  1112. الكافي: ج۱ ص۶۷ ح۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۷ ح۷.
  1113. الكافي: ج۲ ص۲۱۸ ح۷، بحار الأنوار: ج۷۵ ص۴۲۸ ح۸۷.
  1114. الكافي: ج۱ ص۶۷ ح۹، مختصر بصائر الدرجات: ص۳۱۷ ح۲۷۰ نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۷ ح۸.
  1115. الطاغوت: ما عُبِد من دون الله عزّ وجلّ. و کلّ رأسٍ في الضلال طاغوت (لسان العرب: ج۸ ص۴۴۴ «طوغ»).
  1116. السُّحت: الحرام الذي لایحلّ کسبه (النهایة: ج۲ ص۳۴۵ «سحت»).
  1117. النساء: ۶۰.
  1118. الكافي: ج۱ ص۶۷ ح۱۰، تهذيب الأحكام: ج۶ ص۳۰۱ ح۸۴۵، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۳ ص۹ ح۳۲۳۳ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۰ ذيل ح۱.
  1119. ضميرِ «آن دو» به قرآن و غير شيعه بر مىگردد يا به دو فرقه از آنها، به طورى كه هر خبرى سازگار با نظر يک فرقۀ آنها باشد.
  1120. عوالي اللآلي: ج۳ ص۱۲۹ ح۱۲.

  1121. بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۵ ح۱۷ نقلاً عن قطب الدين الراوندي في رسالة الفقهاء.

  1122. بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۵ ح۲۰ نقلاً عن قطب الدين الراوندي في رسالة الفقهاء عن عبد الرحمان بن أبي عبداللّهو راجع المقنع للصدوق: ص۴۵۷.

  1123. أمر عليه‌السلام بترك ما وافق العامة لأنّه يحتمل أن يكون قد ورد مورد التقيّة، وما خالفهم لايحتمل ذلك (بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۴).
  1124. الاحتجاج: ج۲ ص۲۶۵ ح۲۳۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۴ ذيل ح۱ و راجع جوابات أهل الموصل (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۹): ص۴۶.
  1125. علل الشرائع: ص۵۳۱ ح۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۷ ح۲۵.
  1126. بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۵ ح۱۸ نقلاً عن قطب الدين الراوندي في رسالة الفقهاء.
  1127. تهذيب الأحكام: ج۶ ص۲۹۵ ح۸۲۰، عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۲۷۵ ح۱۰، علل الشرائع: ص۵۳۱ ح۴ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۳ ح۱۴.
  1128. الاحتجاج: ج۲ ص۲۶۵ ح۲۳۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۴ ذيل ح۱.

  1129. روزگار امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام دوران رواج انديشههاى عقلى و نقلى گوناگون و حتّى متضاد بود. در اين فضاى فكرى متشتّت و ناهمگون، شيعيان پس از تحمّل ساليان طولانى سختى و اختناق، در صدد ترسيم و ارائۀ نظام فكرى منضبط، مستقل و كامل خود بودند. اين امر مهم، اقتضا مىكرد كه منابع ناب معرفتى كه از طريق اهل بيت علیهم‌السلام بدانان رسيده بود، از ديگر معارف، بويژه معارفى كه در طول حاكميت بنى اميّه به عنوان دين عرضه شده بود، متمايز شود. اصرار و تأكيد اهل بيت علیهم‌السلام بر آن بود كه در متون نقلی، در مواردى كه اختلاف ديده مىشود، معارفی ملاک عمل قرار گيرد كه شيعيان بر آنها اجماع دارند و معرفتى متمايز از معارف اهل سنّت، ارائه و ملاک نظر و عمل قرار گيرد. روشن است كه معارف مشترک شيعه و اهل سنّت - كه مورد قبول مذاهب مختلف بود - مشمول اين سنجش و تمايز نمىگشت و تنها در موارد خاصّ اختلافى، مخالفت با نظر اهل سنّت، ملاک تميز معرفت شيعى محسوب مىشد.

  1130. في الطبعة المعتمدة: «موافقين للاحتياط أو مخالفين»، و الصواب ما أثبتناه من بحار الأنوار.
  1131. في بعض النسخ و الوسائل (ح۳۳۳۳۴): «فأرجئه». و قوله: «فأرجِه» أمر من أرجیتُ الأمر و أرجأته؛ بمعنی أخّرته (اُنظر: لسان العرب: ج۱۳ ص۴۹۱ «رجه»)
  1132. قال المجلسي رحمه الله: هذا الخبر يدلّ على أنّ موافقة الاحتياط من جملة مرجّحات الخبرين المتعارضين (بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۶ ذيل ح۵۷).
  1133. عوالي اللآلي: ج۴ ص۱۳۳ ح۲۲۹ و ۲۳۰، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۴۵ ح۵۷.
  1134. الفردوس: ج۱ ص۳۲۶ ح۱۲۹۲ عن ابن عمر و راجع تنبيه الخواطر: ج۱ ص۵۲.

  1135. ما بين المعقوفين ليس في المصدر و، أثبتناه من بحار الأنوار.

  1136. كنز الفوائد: ج۱ ص۳۵۲ عن سلام بن المستنير عن الإمام الباقر عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۶۰ ح۱۷.

  1137. تاريخ بغداد: ج۲ ص۲۲۰ الرقم ۶۶۲ عن ابن عمر، حلية الأولياء: ج۶ ص۳۵۲ الرقم ۳۹۴؛ كنز الفوائد: ج۱ ص۳۵۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۶۰ ح۱۶.

  1138. الأمالي للمفيد: ص۲۸۳ ح۹، الأمالي للطوسي: ص۱۱۰ ح۱۶۸ كلاهما عن داوود بن القاسم الجعفري عن الإمام الرضا عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۵۸ ح۴.

  1139. الاحتجاج: ج۲ ص۲۶۴ ح۲۳۴ عن الحارث بن المغيرة، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۴ ذيل ح۱.

  1140. يونس: ۱۵.
  1141. الحشر: ۷.
  1142. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۲ ص۲۰ ح۴۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۳ ح۱۵.
  1143. الكافي: ج۱ ص۶۶ ح۷، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۷ ح۶.
  1144. تهذيب الأحكام: ج۳ ص۲۲۸ ح۵۸۳، منتقى الجمان: ج۲ ص۲۱۳ و فيه «علمت» بدل «عملت»، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۳۵ ح۱۶.
  1145. كذا في المصدر، و في الاحتجاج «إن يسألني» بدل «أن تسأل لي»، و هو المناسب في المقام.

  1146. الغيبة للطوسي: ص۳۷۸ ح۳۴۶، الاحتجاج: ج۲ ص۵۶۸ ح۳۵۵، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۷۷ ح۲۹.

  1147. لحن سخن امام علیه‌السلام در اين روايت، با گويش ايشان در موارد ديگر متفاوت است. ظاهراً امام مهدى علیه‌السلام در صدد ارائۀ روش به عالمان شيعه است كه در موارد اختلاف مضمون دو حديث، عمل كردن به هر يک از آنها مُجزى است. گفتنى است سند اين حديث، اعتبار لازم را ندارد.

  1148. . به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  1149. ر.ک: أهل بیت علیهم‌السلام در قرآن و حدیث: ص۴۱۱ (گنجوران دانش خداوند) و ص۴۲۱ (حدیث آنها، همان حدیث پیامبر خداست).
  1150. ر.ک: ص۴۹۹ ح۴۵۰.
  1151. ر.ک: ص۵۰۱ ح۴۵۵.
  1152. ر.ک: ص۴۸۱ ح۴۳۰.
  1153. برای نمونه، ر.ک: ص۴۸۵ ح۴۳۲.
  1154. ر.ک: ص۴۸۵ ح۴۳۳.
  1155. ر.ک: ص۴۸۷ ح۴۳۷.
  1156. محمّد بن مسلم: «از امام صادق علیه‌السلام در بارۀ بیرون بردن گوشت قربانى از مِنا پرسیدم. فرمود: "ما پیشتر مىگفتیم که به سبب نیاز مردم، نباید چیزى از آنجا خارج شود؛ امّا اکنون، مردم، فراواناند [و قربانى، بسیار است] و اشکالى در بیرون بردن آن نیست"» (الکافى: ج۴ ص۵۰۰ ح۷). براى دیدن نمونۀ دیگر، ر.ک: همان: ص۴۰۴ ح۱ (استلام حجر الأسود).
  1157. ر.ک: ص۱۴۹ ح۷۰.
  1158. ر.ک: الکافى: ج۶ ص۴۱۳ (باب «من اضطرّ إلى الخمر للدواء أو للعطش أو للتقیّة») و ص۴۱۵ و ۴۲۳ (باب «الفقّاع») و ص۴۳۱ (باب «الغناء»).
  1159. ر.ک: همان: ص۴۱۴ - ۴۱۵ ح۱۱ - ۱۲.
  1160. ر.ک: الحدائق الناضرة: ج۱ ص۵، نقش تقیّه در استنباط: ص۲۴۷، ۲۵۱ ـ ۲۵۲.
  1161. ر.ک: ص۴۹۷ ح۴۴۸.
  1162. رعد: آیۀ ۳۹.
  1163. ر.ک: دعائم الإسلام: ج۱ ص۱۳۸، مسند ابن حنبل: ج۵ ص۳۳۲ ح۱۵۷۱۷.
  1164. ر.ک: صحیح مسلم: ج۳ ص۱۴۷۳ ح۴۶؛ میزان الحکمة: باب «لا طاعة لِمن لا یطیع اللّٰهسبحانه» و دانشنامۀ قرآن و حدیث: ج۱ ص۲۴۳ (گزارشهایى در بارۀ فرمانِ شکیبایى بر انحصارطلبى حکمرانان).
  1165. (وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعنَا سَادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلا؛ و مىگویند: پروردگارا! ما رؤسا و بزرگترانِ خویش را اطاعت کردیم و[لی] ما را از راه به در کردند) (احزاب: آیۀ ۶۷).
  1166. (وَ لا تَركَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ؛ و به کسانى که ستم کردهاند، متمایل مشوید که آتش [دوزخ] به شما مىرسد) (هود: آیۀ ۱۱۳)، (قَالَ رَبِّ بِمَا أَنعَمتَ عَلَیَ فَلَن أَكُونَ ظَهِیراً لِّلمُجرِمِینَ؛ [موسى] گفت: پروردگارا! به [پاس] نعمتى که بر من ارزانى داشتى، هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود) (قصص: آیۀ ۱۷).
  1167. (اللهُ وَلِیُ الَّذِینَ آمَنُوا یُخرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَولِیاؤهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصحَابُ النَّارِ هُم فِیهَا خَالِدُونَ؛ خداوند، سَرور کسانى است که ایمان آوردهاند. آنان را از تاریکىها به سوى روشنایى به در مىبرَد؛ ولى کسانى که کفر ورزیدند، سَرورانشان طاغوتاند که آنان را از روشنایى به سوى تاریکىها به در مىبرَند. آنان، اهل آتشاند که خود، در آن جاوداناند) (بقره: آیۀ ۲۵۷).
  1168. (قَالَ لا یَنالُ عَهدِى الظَّالِمِینَ؛ گفت: پیمان من، به بیدادگران نمىرسد) (بقره: آیۀ ۱۲۴).
  1169. ر.ک: ص۵۱۳ (حلّ اختلاف احادیث / تخییر هنگام نبودن مرجّح).
  1170. ر.ک: ص۵۰۹ (حلّ اختلاف احادیث / احتیاط).
  1171. ر.ک: ص۵۰۱ ح۴۵۵.
  1172. ر.ک: ص۴۹۹ (حلّ اختلاف احادیث / عرضه بر قرآن و سنّت).
  1173. ر.ک: ص۳۸۵ (گونههاى نقد حديث/ نقد درونى یا محتوایی حدیث و معیارهای آن/ قرآن).
  1174. ر.ک: ص۵۱۵ ح۴۷۵.
  1175. ر.ک: ص۵۰۱ (حلّ اختلاف احادیث / عمل به سخن آخِر).
  1176. ر.ک: ص۵۰۳ ح۴۶۰.
  1177. ر.ک: ص۵۰۷ ح۴۶۱ و ص۵۰۹ ح۴۶۸ـ ۴۶۹.
  1178. ر.ک: ص۵۰۳ - ۵۰۹ ح۴۶۰ - ۴۶۸.
  1179. ر.ک: ص۱۳۷ ح۵۵.
  1180. ر.ک: ص۵۱۳ (حلّ اختلاف احادیث / تخییر هنگام نبودن مرجّح).
  1181. ر.ک: ص۵۰۹ (حلّ اختلاف احادیث / احتیاط).
  1182. ر.ک: ص۵۱۷ ح۴۷۷ - ۴۷۸.
  1183. براى آگاهى از برخى فعّالیتها در عرصۀ اختلاف حدیث، ر.ک: أسباب اختلاف الحدیث: ص۲۶ - ۳۲ (السابقون بالتألیف فى مختلف الحدیث)، دروس فى اختلاف الحدیث: ص۴۷ - ۵۵ (ما کتب فى اختلاف الحدیث)، مبانى رفع تعارض اخبار: ص۴۰ - ۴۴، مجلّۀ علوم حدیث: ش۹ سرمقالۀ «تعارض اخبار».
  1184. المعجم الكبير: ج۲۲ ص۹۸ ح۲۳۷ عن واثلة بن الأسقع، المغني عن حمل الأسفار: ج۲ ص۹۸۹ ح۳۶۰۴، عمدة القاري: ج۲۲ ص۸۴.

  1185. رجال الكشّي: ج۲ ص۶۹۹ ح۷۴۱ عن ميمون بن عبداللهعن الإمام الصادق عن أبيه عن جدّه عليهم‌السلام، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۰ ح۷.

  1186. الفِریٰ: جمع فِریَة؛ و هي الکذبة (النهایة: ج۳ ص۴۴۳ «فرا»).

  1187. صحيح البخاري: ج۳ ص۱۲۹۲ ح۳۳۱۸ عن واثلة بن الأسقع، مسند ابن حنبل: ج۶ ص۴۴ ح۱۶۹۷۷، المعجم الكبير: ج۲۲ ص۷۲ ح۱۷۸ کلاهما بزيادة «في المنام» بعد «عينه»؛ بحار الأنوار: ج۷۲ ص۲۵۸ ذيل ح۲۰.

  1188. شارحان حديث، اين جمله را بر نقل خواب دروغين، حمل كردهاند. محتمل است به معناى گواهى دروغ هم باشد (ر. ک: فتح البارى: ج۱۲ ص۳۷۶ - ۳۷۷، فيض القدير: ج۲ ص۶۷۷).

  1189. المعجم الأوسط: ج۵ ص۳۷۶ ح۵۶۰۷ عن حذيفة.

  1190. التاريخ الكبير: ج۸ ص۵۳ الرقم ۲۱۲۴، المعجم الكبير: ج۲۰ ص۳۰۰ ح۷۱۲، الطبقات الكبریٰ: ج۷ ص۶۳ کلاهما نحوه.

  1191. صحيح البخاري: ج۱ ص۵۲ ح۱۰۸ عن أنس، صحيح مسلم: ج۱ ص۱۰ ح۲، السنن الكبریٰ للنسائي: ج۳ ص۴۵۸ ح۵۹۱۳؛ بحار الأنوار: ج۱۰۷ ص۲۰۰.

  1192. الكافي: ج۱ ص۶۲ ح۱ عن سليم بن قيس الهلالي، نهج البلاغة: الخطبة ۲۱۰، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۶۰ ح۱۰؛ صحيح البخاري: ج۱ ص۵۳ ح۱۱۰ عن أبي هريرة و ليس فيه صدره إلى «الكَذّابَة».

  1193. صحيح البخاري: ج۱ ص۴۳۴ ح۱۲۲۹ عن المغيرة، صحيح مسلم: ج۱ ص۱۰ ح۴؛ الطرائف: ص۴۵۴.

  1194. مسند ابن حنبل: ج۴ ص۹۳ ح۱۱۴۲۴ عن أبي سعيد الخدري، مسند أبي يعلیٰ: ج۲ ص۷۱ ح۱۲۰۴ نحوه، البداية و النهاية: ج۲ ص۱۳۲.

  1195. مسند أبي يعلیٰ: ج۱ ص۶۹ ح۶۸ عن أبي بكر، المعجم الكبير: ج۶ ص۲۶۲ ح۶۱۶۳ نحوه؛ منية المريد: ص۳۷۲.

  1196. صحيح البخاري: ج۱ ص۵۲ ح۱۰۶، صحيح مسلم: ج۱ ص۹ ح۱، السنن الكبریٰ للنسائي: ج۳ ص۴۵۷ ح۵۹۱۱ كلّها عن رِبعيّ بن حِراش عن الإمام عليّ عليه‌السلام.

  1197. مسند ابن حنبل: ج۲ ص۲۴۷ ح۴۷۴۲ عن ابن عمر، مسند أبي يعلیٰ: ج۵ ص۱۸۸ ح۵۴۲۱، الزهد لهنّاد: ج۲ ص۶۳۸ ح۱۳۸۶.

  1198. المعجم الكبير: ج۳ ص۱۸ ح۲۵۱۶ عن أبي قرصافة، الفردوس: ج۲ ص۱۲۹ ح۲۶۵۵.

  1199. صحيح البخاري: ج۱ ص۵۲ ح۱۰۷، سنن أبي داوود: ج۳ ص۳۱۹ ح۳۶۵۱ نحوه؛ المسترشد: ص۱۷۶ ح۴۴ نحوه.
  1200. الأدب المفرد: ص۲۶۶ ح۹۰۴، مسند الشافعي: ص۲۳۹، سير أعلام النبلاء: ج۲ ص۴۵۲ الرقم ۸۷ كلاهما نحوه.
  1201. المعجم الكبير: ج۱ ص۲۱۷ ح۵۹۱ عن أوس بن أوس، مسند الشاميّين: ج۳ ص۲۳۸ ح۲۱۶۳، مسند الشهاب: ج۱ ص۳۲۸ ح۵۵۸.

  1202. قرب الإسناد: ص۱۳۳ ح۴۶۶ عن أبي البختري عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام، الفصول المختارة: ص۲۲۹ و ليس فيه «أو تخطفني الطير»، بحار الأنوار: ج۱۰۰ ص۳۱ ح۴؛ صحيح البخاري: ج۳ ص۱۳۲۲ ح۳۴۱۶ عن سويد بن غفلة و ليس فيه «أو تخطفني الطير».

  1203. الكافي: ج۲ ص۳۳۸ ح۱ عن أبي النعمان العجلي، الأمالي للمفيد: ص۱۸۲ ح۵ نحوه، بحار الأنوار: ج۷۲ ص۲۳۳ ح۱.

  1204. الكافي: ج۴ ص۱۸۷ ح۱ عن عمران بن عطيّة عن الإمام الصادق عليه‌السلام، بحار الأنوار: ج۱۱ ص۱۲۰ ح۵۴ و راجع الأُصول الستّة عشر (أخبار حميد بن شعيب): ص۲۱۵ ح۲۱۲.

  1205. الكافي: ج۲ ص۳۴۰ ح۹، تهذيب الأحكام: ج۴ ص۲۰۳ ح۵۸۵، معاني الأخبار: ص۱۶۵ ح۱ كلاهما نحوه، بحار الأنوار: ج۷۲ ص۲۴۹ ح۱۲.
  1206. الخصال: ص۲۸۶ ح۳۹، كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۲ ص۱۰۷ ح۱۸۵۴ و فيه «إنّ الكذب على اللهو على الأئمّة عليهم‌السلام يفطّر الصائم»، فقه الرضا: ص۲۰۷ عن العالم عليه‌السلام نحوه، بحار الأنوار: ج۹۶ ص۲۷۳ ح۱۱.

  1207. تحف العقول: ص۳۶۸، بحار الأنوار: ج۷۸ ص۲۵۲ ح۱۰۴ و راجع صحيح البخاري: ج۱ ص۲۱ ح۳۳.

  1208. كتاب من لا يحضره الفقيه: ج۳ ص۵۶۹ ح۴۹۴۱ عن أبي خديجة، الكافي: ج۲ ص۳۳۹ ح۵ و ليس فيه «و على الأوصياء عليهم‌السلام»، ثواب الأعمال: ص۳۱۸ ح۱، بحار الأنوار: ج۲ ص۱۱۷ ح۱۷.

  1209. الزمر: ۶۰.
  1210. مجمع البيان: ج۸ ص۷۸۷، تأويل الآيات الظاهرة: ج۲ ص۵۲۱ ح۳۰، تفسير جوامع الجامع: ج۳ ص۲۲۶، بحار الأنوار: ج۷ ص۱۶۰ و راجع رجال الكشّي: ج۲ ص۴۹۰ ح۴۰۱.
  1211. الكافي: ج۲ ص۳۴۰ ح۱۰، مجمع البحرين: ج۱ ص۴۷۵، بحار الأنوار: ج۷۲ ص۲۴۹ ح۱۳.

  1212. هو محمّد بن أبي زينب أبو الخطّاب كما في الكافي: ج۲ ص۴۱۸ ح۳ (راجع الوافي: ج۴ ص۲۴۱).

  1213. الكافي: ج۲ ص۴۱۸ ح۴، رجال الكشّي: ج۲ ص۵۸۴ ح۵۲۳، بحار الأنوار: ج۶۹ ص۲۲۶ ح۱۸.

  1214. الاحتجاج: ج۲ ص۴۷۷ ح۳۲۳ عن الإمام الجواد عليه‌السلام، الصراط المستقيم: ج۳ ص۱۵۶، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۵ ح۲.

  1215. الكافي: ج۱ ص۶۲ ح۱ عن سليم بن قيس، الخصال: ص۲۵۵ ح۱۳۱، الاعتقادات للصدوق (المطبوعة في مصنّفات الشيخ المفيد ج۵): ص۱۱۸، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۲۹ ح۱۳.

  1216. المُصَدِّق: الذي يأخذ الحقوق من الإبل و الغنم (لسان العرب: ج۱۰ ص۱۹۶ «صدق»).

  1217. الطبقات الكبریٰ: ج۷ ص۶۳، المعجم الكبير: ج۲۰ ص۳۰۰ ح۷۱۲، المطالب العاليّة: ج۳ ص۱۳۴ ح۱۰۸۲ كلاهما نحوه.
  1218. صحيح مسلم: ج۱ ص۱۲ ح۶ عن أبي هريرة، مسند ابن حنبل: ج۳ ص۲۰۶ ح۸۲۷۴، المستدرك على الصحيحين: ج۱ ص۱۸۴ ح۳۵۱ کلاهما نحوه.

  1219. صحيح مسلم: ج۱ ص۱۲ ح۷ عن أبي هريرة، الكفاية في علم الرواية: ص۴۶۹ و ليس فيه «في آخر الزمان»، إمتاع الأسماع: ج۱۲ ص۳۶۴.

  1220. الكافي: ج۸ ص۳۸۷ ح۵۸۶ عن محمّد بن الحسين عن أبيه عن جدّه عن أبيه و غيره، نهج البلاغة: الخطبة ۱۴۷، بحار الأنوار: ج۳۴ ص۲۳۳ ح۹۹۷.

  1221. التوبة: ۸۴.
  1222. الكَؤود: الصعب (لسان العرب: ج۳ ص۳۷۴ «كأد»).
  1223. و هو العام الذي تمّ فیه الصلح بین الإمام الحسن عليه‌السلام و معاویة.
  1224. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۱۱ ص۴۱ و راجع الاحتجاج: ج۲ ص۸۵ ح۱۶۲ و كتاب سليم بن قيس: ج۲ ص۷۸۴ ح۲۶.
  1225. ابو الحسن مدائنى، از مورّخان اهل سنّت است كه در سال 225ق و در نود سالگى در گذشت. از جمله آثار فراوان وى در تاريخ و سيره، مىتوان به كتابهاى خطب النبىّ، الأحداث، خطب أمير المؤمنين علیه‌السلام، من قتل من الفاطمييّن و الفاطميّات اشاره كرد. ابن ابىالحديد، مطالب بسيارى از اين دانشمند در شرح نهج البلاغة آورده است (ر.ک: الفهرست، ابن نديم: ص113).
  1226. مسند ابن حنبل: ج۵ ص۵۸۴ ح۱۶۶۲۱، سنن الترمذي: ج۵ ص۳۶۶ ح۳۲۳۳ نحوه، تاريخ دمشق: ج۳۴ ص۴۶۴ ح۷۰۷۰ و راجع المجروحين: ج۳ ص۱۳۵ و علل الدار قطني: ج۶ ص۵۴ و تنزيه الشريعة: ج۱ ص۱۴۵ الرقم ۳۱.
  1227. قال الجزري: تُضارّون: یرویٰ بالتشدید و التخفیف، فالتشدید بمعنی: لاتتخالَفون و لاتتجادلون في صحّة النظر إلیه؛ لوضوحه و ظهوره. یقال: ضارّه یُضارُّه.… قال الجوهري: یقال: «أضَرَّنی فلان إذا دنا منّي دنوّاً شدیداً». فأراد بالمضارّة الاجتماع و الازدحام عند النظر إلیه. و أمّا التخفیف فهو من الضَّیر، لغة في الضُّرّ و المعنی فیه کالأوّل (النهایة: ج۳ ص۸۲ «ضرر»).
  1228. الغُبَّرات: البقايا، واحدها: غابر، ثمّ يجمع غُبَّراً، ثمّ غُبَّرات جمع الجمع (لسان العرب: ج۵ ص۴ «غبر»).
  1229. صحيح البخاري: ج۶ ص۲۷۰۶ ح۷۰۰۱، صحيح مسلم: ج۱ ص۱۶۷ ح۳۰۲، سنن الترمذي: ج۴ ص۶۹۱ ح۲۵۵۷ کلاهما نحوه.
  1230. مسند ابن حنبل: ج۳ ص۸۵ ح۷۵۹۵، صحيح البخاري: ج۱ ص۳۸۴ ح۱۰۹۴، صحيح مسلم: ج۱ ص۵۲۱ ح۱۶۸ کلاهما نحوه،
  1231. يزوى: أي يُجمع ويُضمّ بعضها إلى بعض (اُنظر: النهاية: ج۲ ص۳۲۰ «زوي»).
  1232. صحيح البخاري: ج۴ ص۱۸۳۶ ح۴۵۶۹، صحيح مسلم: ج۴ ص۲۱۸۶ ح۳۵، مسند ابن حنبل: ج۳ ص۱۹۲ ح۸۱۷۰ کلاهما نحوه و راجع مسند أبي يعلیٰ: ج۳ ص۲۹۰ ح۳۱۲۸.
  1233. سبحانه و تعالی عمّا یصفون!

  1234. الموضوعات: ج۱ ص۱۰۵، لسان الميزان: ج۲ ص۲۳۹ الرقم ۱۰۰۵، اللآلي المصنوعة: ج۱ ص۳، کلاهما نحوه و راجع الإيضاح: ص۱۱.

  1235. الكافي: ج۱ ص۱۰۰ ح۳، التوحيد: ص۱۱۳ ح۱۳، بحار الأنوار: ج۳ ص۳۰۰ ح۳۳ و راجع الكافي: ج۱ ص۱۰۶ ح۸.
  1236. در نهج البلاغة (حكمت 109) آمده است: «... بها يلحق التالى، و إليها يرجع الغالى». در الكافى (ج2 ص75 ح6) نيز تعبير «يرجع إليكم الغالى، و يلحق بكم التالى» آمده كه اين، معناى روشنترى دارد. ملّا صالح مازندرانى مىگويد: «اين بيان امام علیه‌السلام، شكايت است از اهل افراط و تفريط و غلو و تقصير كه اوّلى (غالى) به سوى ما بر نمىگردد، در صورتى كه بايد برگردد و دومى (مقصّر) سعى نمىكند خود را به ما برساند».
  1237. اين حديث، از احاديث مشكل است و نسبت اين سخنان به اصحاب بزرگ امام علیه‌السلام ثابت نيست. براى تبيين بيشتر حديث، ر.ک: شرح اُصول الكافى، ملّا صالح مازندرانى: ج۳ ص۲۰۴ (محقّق شعرانى در پانوشت این سخن توضیح دقيقى دارد) و شرح اُصول الكافى، ملّا صدرا: ج۳ ص۱۸۲ و الحاشية على اُصول الكافى، رفيع الدين نائينى: ص۳۴۲.
  1238. النكت على كتاب ابن الصلاح: ص۳۶۹ نقلاً عن الخطيب البغدادي، الإتقان في علوم القرآن: ج۲ ص۴۱۶ ح۵۹۵۸ نحوه.
  1239. التکرار بالأصل، و لعلّه من أصل السیاق (هامش المصدر).

  1240. الکَلّاء: اسم محلّة مشهورة و سوق بالبصرة (معجم البلدان: ج۴ ص۴۷۲).
  1241. الموضوعات: ج۱ ص۲۴۲.
  1242. تفسير القرطبي: ج۱ ص۷۸، عمدة القاري: ج۲ ص۱۵۰، البرهان للزركشي: ص۴۳۲ كلاهما نحوه.
  1243. قال المجلسي رحمه اللّه: «ع ه» رمز عن الرجعة، أي أنّه حدّثهم عن أبيه عن جدّه بالرجعة عند ظهور القائم عليه‌السلام قبل يوم القيامة. وفي بعض النسخ: «عن قبل»، أي حدّثهم بما يكون إلى يوم القيامة (بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۰۳).
  1244. في المصدر: «اللّه»، و الصحيح ما أثبتناه كما في بحار الأنوار.
  1245. رجال الكشّي: ج۲ ص۶۱۶ ح۵۸۸، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۰۲ ح۶۷ و راجع رجال الكشّي: ج۲ ص۸۱۰ ح۱۰۱۲.
  1246. شريک بن عبد اللّٰهبن سنان بن انس، از محدّثان اهل سنّت و قاضى كوفه در دورۀ بنى عبّاس و از نسل سنان بن انس، قاتل سيّد الشهدا علیه‌السلام است (ميزان الاعتدال: ج2 ص270). او اگر چه با برخى شيعيان، ارتباط داشت و گاه علاقۀ خويش به امير مؤمنان و امام صادق علیهما السلام را اظهار مىكرد، ولى در ايّام قضاوت خويش با شيعيان، ناسازگارى كرده، شهادت آنها را در دادگاه نمىپذيرفت. توجيه او براى عمل خويش، عملكرد برخى از غاليان، همانند بنان بود؛ ولى او افراد ديگر متّهم به غلو، همچون مفضّل بن عمر را نيز بدانان، ملحق كرده است.

  1247. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۲ ص۱۸۴ ح۶، بحار الأنوار: ج۲۵ ص۲۶۸ ح۱۰.
  1248. الأنعام: ۱۰۸.
  1249. عيون أخبار الرضا عليه‌السلام: ج۱ ص۳۰۴ ح۶۳، بشارة المصطفیٰ: ص۲۲۱، بحار الأنوار: ج۲۶ ص۲۳۹ ح۱.
  1250. الجُعل: هو الأُجرة علی الشیءِ فعلاً أو قولاً (النهایة: ج۱ ص۲۷۶ «جعل»).

  1251. لا ها اللهِ: أي: لا و اللهِ، أبدِلَت الهاء من الواو (النهایة: ج۵ ص۲۳۷ «ها»).
  1252. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۴ ص۶۳؛ بحار الأنوار: ج۳۰ ص۴۰۱ ذيل ح۱۷۳.
  1253. . البقرة: ۲۰۴ - ۲۰۵.

  1254. البقرة: ۲۰۷.

  1255. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۴ ص۷۳؛ بحار الأنوار: ج۳۳ ص۲۱۵ ذيل ح۴۹۲.

  1256. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۴ ص۶۷.
  1257. سال صلح امام حسن علیه‌السلام و معاویه را «عام الجماعة» می‌گفتند.

  1258. عير، كوهى در مدينه است (معجم البلدان: ج۴ ص۱۷۲).

  1259. ثَور، كوهى در مكّه است (معجم البلدان: ج۴ ص۱۷۲).

  1260. حريز بن عثمان.

  1261. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۴ ص۷۰.
  1262. قوت القلوب: ج۲ ص۴۱۲؛ المناقب لابن شهرآشوب: ج۴ ص۳۰ نحوه، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۱۵۸ ح۲۷.

  1263. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۱۶ ص۲۱، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۱۷۳ ذيل ح۹.
  1264. المحاسن: ج۲ ص۴۳۶ ح۲۵۱۴، بحار الأنوار: ج۴۳ ص۳۳۸ ح۹.
  1265. الكافي: ج۶ ص۵۶ ح۴، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۱۷۲ ح۶؛ تهذيب الكمال: ج۶ ص۲۳۶ الرقم ۱۲۴۸ عن الإمام الصادق عن أبيه عليهما السلام نحوه.

  1266. الكافي: ج۶ ص۵۶ ح۵، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۱۷۲ ح۷.

  1267. المصنّف لابن أبي شيبة: ج۴ ص۱۷۲ ح۳؛ دعائم الإسلام: ج۲ ص۲۵۸ ح۹۸۰ عن الإمام الباقر عليه‌السلام نحوه.

  1268. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين سيّد محمّدكاظم طباطبايى.
  1269. ر.ک: ص۵۷۳ ح۵۳۱ - ۵۳۲.
  1270. ر.ک: ص۵۷۳ ح۵۳۰.
  1271. ر.ک: ص۵۷۳ ح۵۳۲.
  1272. ر.ک: ص۵۷۱ ح۵۲۹.
  1273. ر.ک: الصواعق المحرقة: ص۱۳۹.
  1274. ر.ک: البدء و التاریخ: ج۵ ص۷۴.
  1275. ر.ک: ص۵۷۱ ح۵۲۸.
  1276. همان جا.
  1277. ر.ک: ص۵۷۵ ح۵۳۳.
  1278. ر.ک: ص۵۷۱ ح۵۲۸.
  1279. ر.ک: ص۵۷۳ ح۵۳۱.
  1280. ر.ک: سیر أعلام النبلاء: ج۳ ص۲۶۲ ش۴۷.
  1281. ر.ک: تاریخ دمشق: ج۱۳ ص۲۵۱، تهذیب الکمال: ج۶ ص۲۳۷ ش۱۲۴۸.
  1282. ر.ک: تاریخ دمشق: ج۱۳ ص۲۵۰.
  1283. ر.ک: قوت القلوب: ج۲ ص۴۱۲.
  1284. ر.ک: تاریخ دمشق: ج۱۳ ص۲۴۹، حلیة الأولیاء: ج۲ ص۳۸ ش۱۳۲.
  1285. ر.ک: قوت القلوب: ج۲ ص۴۱۲.
  1286. ر.ک: همانجا.
  1287. مروج الذهب: ج۳ ص۳۱۱.
  1288. الحدائق الناضره: ج۲۵ ص۱۴۸.
  1289. ر.ک: سنن أبى داوود: ج۲ ص۲۵۵ ح۲۱۷۸.
  1290. «إنَّ اللّٰهَ یُبغِضُ کُلَّ مِطلاقٍ ذَوّاقٍ» (الکافى: ج۶ ص۵۵ ح۴).
  1291. ر.ک: تاریخ دمشق: ج۶۰ ص۵۴ و سیر أعلام النبلاء: ج۳ ص۳۱ ش۷.
  1292. ر.ک: تهذیب التهذیب: ج۴ ص۳۳۴ ش۵۹۲۸.
  1293. ایشان، پس از جنگ جمل، در نیمۀ سال ۳۶ ق، به اتّفاق امیر مؤمنان علیه‌السلام به کوفه آمد. ده ماه در نبرد صفّین و چند ماه در نبرد نهروان بیرون از کوفه بود و در سال ۴۱ هجرى نیز به مدینه باز گشت.
  1294. ر.ک: دلائل الإمامة: ص۱۶۴ ح۷۲، نور الأبصار: ص۱۲۴.
  1295. ر.ک: تذکرة الخواص: ص۲۱۴.
  1296. ر.ک: المناقب، ابن شهرآشوب: ج۴ ص۲۹.
  1297. ر.ک: أنساب الأشراف: ج۳ ص۳۰۵، إعلام الورىٰ: ج۱ ص۴۱۶.
  1298. ر.ک: مجموعه آثار شهید مطهّرى: ج۱۹ ص۲۵۵.
  1299. ر.ک: رجال النجاشى: ج۲ ص۸ ش۵۵۶.
  1300. ر.ک: همان: ج۱ ص۳۰۹ ش۳۲۵.
  1301. أي قال: نعم.
  1302. تاريخ دمشق: ج۹ ص۲۰ ح۲۲۷۸، لسان الميزان: ج۱ ص۴۲۳ ش۱۳۲۱نحوه و راجع الفردوس: ج۱ ص۴۳ ح۱۰۵.
  1303. سقف داشتن شهر، امرى مضحک و نشانۀ ساختگى بودن اين روايت است.
  1304. الغَرز: ركاب كور الجمل إذا كان من جلد أو خشب. و قيل: هو الكور مطلقاً (النهاية: ج۳ ص۳۵۹ «غرز»).

  1305. الموضوعات: ج۱ ص۳۰۴، تاريخ بغداد: ج۲ ص۳۸۸ الرقم ۹۰۵، تاريخ دمشق: ج۳۰ ص۱۶۲ و ۱۶۳ نحوه و راجع بحار الأنوار: ج۳۰ ص۴۱۴.
  1306. الحُمَیراء: یعني عائشة، کان یقول لها أحیاناً «یا حُمَیراء»؛ تصغیر الحمراء، یرید البیضاء (النهایة: ج۱ ص۴۳۸ «حمر»).

  1307. تذكرة الموضوعات: ص۱۰۰، البداية و النهاية: ج۳ ص۱۲۹، السيرة النبويّة لابن كثير: ج۲ ص۱۳۷ کلاهما نحوه.

  1308. ميزان الاعتدال: ج۱ ص۱۶۶ الرقم ۶۶۹، تفسير القرطبي: ج۱۲ ص۲۸۶، تفسير الثعلبي: ج۷ ص۱۱۱ ح۶۷ كلاهما نحوه.

  1309. ذهبى خود، پس از نقل اين روايت گفته است: «ابو نعيم، اين حديث را باطل و مخالف قرآن دانسته است». او همچنين راويان واقع در سند روايت را تضعيف كرده و جعل را به نخستين راوى آن يعنى احمد بن يوسف منبجى نسبت داده است. گفتنى است ابن حجر عسقلانى نيز اين سخن را نقل و تأييد كرده و احمد بن يوسف را راوى ناشناختهاى دانسته كه اخبار دروغ نقل مىكند (ر. ک: ميزان الاعتدال: ج۱ ص۱۶۶ ش۶۶۹ و لسان الميزان: ج۱ ص۳۲۸ ش۱۰۰۰).

  1310. تاريخ بغداد: ج۴ ص۹۷ الرقم ۱۷۴۶، المعجم الأوسط: ج۲ ص۳۵۱ ح۲۲۰۱، السنن الكبریٰ للنسائي: ج۵ ص۶۰ ح۸۲۱۰ کلاهما نحوه و راجع الاحتجاج: ج۱ ص۳۷۶ ح۷۰.

  1311. سنن أبي داوود: ج۴ ص۲۱۲ ح۴۶۴۹، مسند ابن حنبل: ج۱ ص۴۱۰ ح۱۶۷۵ نحوه، صحيح ابن حبّان: ج۱۵ ص۴۵۴ ح۶۹۹۳.
  1312. با همكارى پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين محمّدكاظم رحمانستايش.
  1313. مسند ابن حنبل: ج۱ ص۴۱۰ ح۱۶۷۵.
  1314. ر.ک: ص۴۹۴ ح۵۳۹ (سنن أبى داوود عن عبد الرحمان بن الأخنس).
  1315. سنن الترمذى: ج۵ ص۶۴۷ ح۳۷۴۷.
  1316. مسند أبى يعلى: ج۲ ص۳۸۲ ح۸۳۱.
  1317. صحيح ابن حبّان: ج۱۵ ص۴۶۳ ح۷۰۰۲.
  1318. السنن الكبرى: ج۵ ص۵۶ ح۸۱۹۴.
  1319. الآحاد و المثانى: ج۱ ص۱۸۲ ح۲۳۲.
  1320. در سند روايت، نام او «عبد العزيز بن محمّد بن عبيد الدراوردى» آمده است. در كتابهای رجالى اهل سنّت، در بارۀ او چنين آمده است: «عبد العزيز بن محمّد بن عبيد الدراوردى، أبو محمّد المدنى، كان ثقة كثير الحديث يغلط» (الطبقات الكبرى: ج۵ ص۴۲۴، تهذيب الكمال: ج۱۸ ص۱۸۷ ش۳۴۷۰). ابن حجر گفته است: «صدوق، كان يحدّث من كتب غيره فيخطى» (تقريب التهذيب: ص۶۱۵). نسايى گفته است: «ليس بقوىّ و قال أبو زرعة: سيّئ الحفظ» (تهذيب التهذيب: ج۳ ص۴۴۸ ش۴۸۲۵). ابو حاتم نيز گفته است: «لا يحتجّ به» (ميزان الاعتدال: ج۲ ص۶۳۴ ش۵۱۲۵).
  1321. ر. ک: الغدير: ج۱۰ ص۱۲۲.
  1322. الاستيعاب: ج۲ ص۳۹۰ ش۱۴۵۵، تهذيب الكمال: ج۱۷ ص۳۲۸ ش۳۹۲۳.
  1323. ر. ک: تدريب الراوی: ص۲۶۵.
  1324. ر. ک: ص۴۹۵ ح۵۳۹.
  1325. ر. ک: فتح المغيث: ص۱۳۵ - ۱۴۵ و تهذيب التهذيب: ج۵ ص۱۴۴.
  1326. ر. ک: مسند ابن حنبل: ج۱ ص۳۹۷ ح۱۶۲۹.
  1327. ر. ک: المعجم الأوسط: ج۴ ص۳۳۹ ح۴۳۷۴.
  1328. ر. ک: تهذيب التهذيب: ج۲ ص۲۲۷ ش۲۴۴۶.
  1329. ر. ک: همان: ج۱ ص۵۵۴ - ۵۵۶.
  1330. ر. ک: سنن الترمذی: ج۵ ص۶۴۷ ح۳۷۴۷.
  1331. ر. ک: تهذيب التهذيب: ج۳ ص۴۴۸ و ميزان الاعتدال: ج۳ ص۶۳۴.
  1332. ر. ک: الضعفاء و المتروكون: ص۲۳۶.
  1333. ر. ک: سنن أبى داوود: ج۴ ص۲۱۱ ح۴۶۴۸.
  1334. ر.ک: الضعفاء الكبير: ج۲ ص۲۶۷. نيز، ر. ک: فضائل الصحابة، نسايى: ص۲۸، العلل، دارقطنى: ج۴ ص۴۰۹.
  1335. ر. ک: المعجم الأوسط: ج۲ ص۲۸۹ ح۲۰۰۹.
  1336. ر. ک: همان.
  1337. ر. ک: الإفصاح: ص۷۱، تلخيص الشافى: ج۳ ص۲۴۱.
  1338. ر. ک: تدريب الراوى: ص۲۶۵. گفتنى است كه علما تمام شرايط شاهد را براى راوى نیز معتبر شمردهاند و متّهم بودن راوى به تعريف از خودش، يكى از موانع پذيرش روايت، دانسته شده است. اجماع فقها در اين موضوع، ثابت است (ر. ک: الفقه الإسلامى و أدلّته: ج۸ ص۶۰۴۱).
  1339. ر. ک: ص۴۹۵ ح۵۳۹.
  1340. سنن الترمذى: ج۵ ص۶۴۷ ح۳۷۴۷، مسند ابن حنبل: ج۱ ص۴۱۰ ح۱۶۷۵.
  1341. همان.
  1342. ر. ک: ص۴۹۵ ح۵۳۹.
  1343. الآحاد و المثانى: ج۱ ص۱۸۲ ح۲۳۲، جزء ابن عاصم: ص۸۰.
  1344. مسند ابن حنبل: ج۱ ص۳۹۸ ح۱۶۳۱.
  1345. المعجم الأوسط: ج۱ ص۲۶۷ ح۸۶۹ و ج۲ ص۲۸۹ ح۲۰۰۹.
  1346. ر. ک: ص۴۹۵ ح۵۳۹.
  1347. صحيح البخارى: ج۳ ص۱۳۸۷ ح۳۶۰۱، صحيح مسلم: ج۴ ص۱۹۳۰ ح۱۴۷، فضائل الصحابة، نسايى: ص۴۵ ح۱۴۸، مسند ابن حنبل: ج۱ ص۳۵۸ ح۱۴۵۳، السنن الكبرى: ج۵ ص۷۰ ح۸۲۵۲.
  1348. این توجیهات، عبارت اند از: «إنّ سعداً كره تزكية نفسه لأنّه أحد العشرة؛ چون سعد بن ابى وقّاص يكى از اين ده تن بوده است، نخواسته از خود تعريف و تمجيد كند». (فتح البارى: ج۷ ص۱۲۹)، «إنّ نفى سماعه ذلک، لا يدلّ على نفى البشارة لغيره؛ نشنيدن او، بر بشارت ندادن به ديگران دلالتى ندارد» (شرح صحيح مسلم، نووى: ج۶ ص۱۶۴)، «أى البشارة وقعت حينما كان يمشى عبد اللّٰهبن سلام بخلاف بشارات غيره؛ یعنی بشارت دادن به عبد اللّٰهبن سلام در حال راه رفتن او بوده ولى بشارت ديگران در حالتهاى ديگر بوده است» (مرقاة المفاتيح: ج۵ ص۶۲۲) و «إنّ سعداً قال ذلک بعد موت المبشَّرين، و لم يتأخّر إلّا سعداً و سعيداً؛ سعد اين جمله را پس از مرگ بشارت داده شدگان گفته است، هنگامى كه تنها خود او و سعيد زنده بودهاند» (فتح البارى: ج۷ ص۱۳۰).
  1349. الاحتجاج: ج۱ ص۳۷۶ ح۷۰، بحار الأنوار: ج۳۲ ص۲۱۶ ذيل ح۱۷۱.
  1350. الغدير: ج۱۰ ص۱۲۲ - ۱۲۳.
  1351. الفردوس: ج۱ ص۱۲۰ ح۴۰۹.

  1352. شُعب الإيمان: ج۶ ص۱۷ ح۷۳۷۲، مسند الشهاب: ج۲ ص۸۰ ح۹۲۲ و فيه «فيء» بدل «ظلّ»؛ مشكاة الأنوار: ص۵۴۶ ح۱۸۳۳ عن عبداللّهبن سنان عن الإمام الصادق عليه‌السلام.

  1353. كنز العمّال: ج۶ ص۶ ح۱۴۵۸۸ نقلاً عن ابن النجّار.

  1354. الفردوس: ج۲ ص۳۸۴ ح۳۷۰۵.

  1355. مسند إسحاق بن راهوية: ج۱ ص۲۵۷ ح۲۲۳.

  1356. سنن أبي داوود: ج۳ ص۱۸ ح۲۵۳۳، السنن الكبریٰ: ج۳ ص۱۷۳ ح۵۳۰۰، سنن الدار قطني: ج۲ ص۵۶ ح۶ نحوه؛ بحار الأنوار: ج۲۸ ص۱۷۲.

  1357. صحيح مسلم: ج۳ ص۱۴۷۶ ح۵۲، المستدرك على الصحيحين: ج۴ ص۴۷۹ ح۸۳۳۲ نحوه، السنن الكبریٰ: ج۸ ص۲۷۱ ح۱۶۶۱۷.
  1358. از اين قبيل احاديث ساخته و بربافته، فراوان است. به منابع آنها مراجعه كنيد.
  1359. صحيح البخاري: ج۳ ص۱۲۷۳ ح۳۲۶۸، صحيح مسلم: ج۳ ص۱۴۷۱ ح۴۴، مسند ابن حنبل: ج۳ ص۱۵۶ ح۷۹۶۵.
  1360. هي بالکسر [کسر المیم]: حالة الموت؛ أي کما یموت أهل الجاهلیّة (النهایة: ج۴ ص۳۷۰ «موت»).

  1361. صحيح البخاري: ج۶ ص۲۵۸۸ ح۶۶۴۵، صحيح مسلم: ج۳ ص۱۴۷۷ ح۵۵ و فيه «الجماعة» بدل «السلطان»، مسند ابن حنبل: ج۱ ص۶۶۴ ح۲۸۲۶ كلاهما نحوه؛ بحار الأنوار: ج۲۹ ص۳۳۱ ذيل ح۱۱.

  1362. سنن الترمذي: ج۴ ص۵۲۹ ح۲۲۶۵، صحيح مسلم: ج۳ ص۱۴۸۰ ح۶۲ نحوه، مسند ابن حنبل: ج۱۰ ص۱۸۱ ح۲۶۵۹۰ و فيها «أُمراء» بدل «أئمّة».
  1363. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج۴ ص۷۲؛ بحار الأنوار: ج۳۳ ص۲۱۵ ح۴۹۲.
  1364. أثبتناه من كنز العمّال: ج۱۴ ص۶۲۰ ح۳۹۷۲۷.

  1365. الموضوعات: ج۲ ص۳۵، تاريخ بغداد: ج۱۴ ص۴۳۵ الرقم ۷۸۰۴، تاريخ دمشق: ج۲۲ ص۳۳۶ كلاهما من دون إسناد إلیٰ أحد من أهل البيت عليهم‌السلام.

  1366. التهجین: التقبیح، و هو مجاز (تاج العروس: ج۱۸ ص۵۸۵ «هجن»).

  1367. كتاب سليم بن قيس: ج۲ ص۶۳۲ ح۱۰، بحار الأنوار: ج۲ ص۲۱۸ ح۱۴.
  1368. هو محمّد بن عبداللّهالمنصور ابن محمّد بن عليّ العبّاسي، أبو عبداللّه، المهديّ بالله، من خلفاء الدولة العباسيّة في العراق (راجع الأعلام للزركلي: ج۶ ص۲۲۱).

  1369. تاريخ بغداد: ج۱۲ ص۳۲۳ الرقم ۶۷۶۷، تاريخ الإسلام للذهبي: ج۱۰ ص۳۸۹ الرقم ۳۱۶ نحوه، تاريخ دمشق: ج۵۳ ص۴۲۵.
  1370. تاريخ بغداد: ج۱۳ ص۴۸۴ الرقم ۷۳۲۳، تاريخ دمشق: ج۶۳ ص۴۱۳، الموضوعات: ج۳ ص۱۲.
  1371. تاريخ بغداد: ج۱۳ ص۴۸۲ الرقم ۷۳۲۳، تاريخ الإسلام للذهبي: ج۱۳ ص۴۹۲ الرقم ۳۷۱، وفيات الأعيان: ج۶ ص۳۹ الرقم ۷۷۳ کلاهما نحوه و راجع علل الشرائع: ص۳۴۸ ح۷.
  1372. سنن أبي داوود: ج۳ ص۴ ح۲۴۸۳، مسند ابن حنبل: ج۶ ص۵۰ ح۱۷۰۰۲، صحيح ابن حبّان: ج۱۶ ص۲۹۵ ح۷۳۰۶ نحوه و راجع كشف الأستار: ص۸۳۸ و اللآلي المصنوعة: ج۱ ص۴۲۳.
  1373. العلل المتناهية: ج۲ ص۲۸۰ ح۱۲۷۷، المستدرك على الصحيحين: ج۳ ص۷۶ ح۴۴۴۰، دلائل النبوّة للبيهقي: ج۶ ص۴۴۷.

  1374. تنزيه الشريعة: ج۲ ص۴۸ ح۷، الموضوعات: ج۲ ص۵۱، الكامل في ضعفاء الرجال: ج۷ ص۲۵۳۵ کلاهما نحوه.

  1375. المستدرك على الصحيحين: ج۴ ص۵۵۵ ح۸۵۵۵، السنن الكبریٰ: ج۹ ص۳۰۲ ح۱۸۶۰۹، المعجم الكبير: ج۸ ص۱۷۱ ح۷۷۱۸ كلاهما نحوه.

  1376. مسند ابن حنبل: ج۶ ص۲۳۱ ح۱۷۷۹۰، المستدرك على الصحيحين: ج۴ ص۵۵۵ ح۸۵۵۴، المعجم الكبير: ج۸ ص۱۷۰ ح۷۷۱۴ کلاهما نحوه.

  1377. ظاهراً پيشگويى پيامبر صلی الله علیه و آله است در بارۀ حكومت معاويه و معرّفى وى است به عنوان محور قرآن!

  1378. العَبقَريّ: ضرب من البسط (لسان العرب: ج۴ ص۵۳۵ «عبقر»).

  1379. المعجم الأوسط: ج۶ ص۲۸۶ ح۶۴۳۱، المعجم الكبير: ج۱۲ ص۲۶۲ ح۱۳۲۹۰، ربيع الأبرار: ج۱ ص۳۱۲ کلاهما نحوه.

  1380. الدم العبیط: الدم الطّرِيّ (النهایة: ج۳ ص۱۷۲ «عبط»).
  1381. المُعَصفرة: أي المصبوغة بالعُصفُر؛ وهو نبت معروف يُصبغ به، يقال: عصفرت الثوب فَتَعصفَر، فهو مَعصفَر (مجمع البحرين: ج۲ ص۱۲۲۵ «عصفر»).
  1382. علل الشرائع: ص۲۲۸ ح۳، الأمالي للصدوق: ص۱۸۹ ح۱۹۸ نحوه، بحار الأنوار: ج۴۵ ص۲۰۲ ح۴ و راجع تهذيب الأحكام: ج۴ ص۲۹۹ ح۹۰۵ - ۹۱۲ و مسند ابن حنبل: ج۳ ص۲۸۲ ح۸۷۲۵ و تاريخ دمشق: ج۶۲ ص۲۶۴ و الموضوعات: ج۲ ص۲۰۰.
  1383. في المصدر «الحسن» بدل «الحسين» و هو تصحيف واضح.
  1384. في وسائل الشیعة (ج ۱۴ ص۵۰۳ ح۱۹۶۹۵): «الذین».
  1385. علل الشرائع: ص۲۲۵ ح۱، بحار الأنوار: ج۴۴ ص۲۶۹ ح۱.
  1386. الكامل في ضعفاء الرجال: ج۵ ص۱۶۷۰، الموضوعات: ج۱ ص۱۱۱.

  1387. تذكرة الموضوعات: ص۱۱۳.

  1388. المجروحين: ج۱ ص۱۲۹، الموضوعات: ج۱ ص۱۱۱، تاريخ الإسلام للذهبي: ج۱۱ ص۴۰ الرقم ۱۴.

  1389. الموضوعات: ج۲ ص۴۲، المعجم الأوسط: ج۵ ص۱۵۲ ح۴۹۱۹ نحوه، ميزان الاعتدال: ج۲ ص۵۸۵ الرقم ۴۹۴۹.

  1390. الكفاية في علم الرواية: ص۱۵۱، تفسير القرطبي: ج۱ ص۷۸ بزيادة «بعد أن تاب» قبل «و هو يقول»، الموضوعات: ج۱ ص۳۸ نحوه.

  1391. تاريخ بغداد: ج۱۰ ص۴۶۱ الرقم ۵۶۳۲، ميزان الاعتدال: ج۲ ص۶۲۵ الرقم ۵۰۹۲، لسان الميزان: ج۴ ص۱۲۷ الرقم ۷۳ كلاهما نحوه.
  1392. عبد الواحد (از راوایان این حدیث) مىگويد: ترديد، از من است.
  1393. أي عطایاهم. و القِطاع بِلغَة هُذَیل: الدراهم (اُنظر: تاج العروس: ج۱۱ ص۳۸۴ «قطع»).
  1394. تهذيب الكمال: ج۳۱ ص۵۵۸ الرقم ۶۹۲۶، سير أعلام النبلاء: ج۱۱ ص۸۶ الرقم ۲۸، تاريخ دمشق: ج۶۵ ص۲۶، کلاهما نحوه.
  1395. «كان غلام خليل يتزهّد و يهجن شهوات الدنيا، و يتقوّت الباقلّا تصوّفاً. و غلقت أسواق بغداد يوم موته فحسن له السلطان هذا الفعل» (الموضوعات: ج۱ ص۴۰).

  1396. الموضوعات: ج۱ ص۴۰، الكامل في ضعفاء الرجال: ج۱ ص۱۹۸، تاريخ بغداد: ج۵ ص۷۹ الرقم ۲۴۶۵.

  1397. الموضوعات: ج۱ ص۱۳۳، المجروحين: ج۲ ص۳۱۱ نحوه، لسان الميزان: ج۵ ص۳۴۷ الرقم ۱۱۴۲.

  1398. في الطبعة المعتمدة: «سمعت»، و الصواب ما أثبتناه من بحار الأنوار.
  1399. في الطبعة المعتمدة و بحار الأنوار: «أتَحَدَّث»، و الصواب ما أثبتناه من الطبعة الأُخرى للمصدر.
  1400. هکذا وردت العبارة في المصدر، و فیها تشویش في المعنی بعض الشيء.
  1401. المائدة: ۵.
  1402. أي أبو بكر.
  1403. التَّثريب: توبيخ و تعيير و استقصاء في اللوم (مجمع البحرين: ج۱ ص۲۴۰ «ثرب»).
  1404. المَسک: الجِلد (لسان العرب: ج۱۰ ص۴۸۶ «مسک»).
  1405. الامتراء في الشيء: الشک فیه. لایمترون: أي لایُشکّون (اُنظر: لسان العرب: ج۱۵ ص۲۷۸ «مرا»).
  1406. رجال الكشّي: ج۲ ص۶۹۲ ح۷۴۱، بحار الأنوار: ج۴۷ ص۳۵۴ ح۶۴.
  1407. نبيذ، در اصل، آبى نامرغوب مانند آب مكّه و مدينه بوده كه يكى دو خرما يا كشمش در آن مىانداختهاند تا از غلظت و تلخى و شورى آن بكاهند و براى استفاده بهتر باشد؛ امّا به تدريج به تعداد خرماها و كشمشها و مقدار ماندن آن در آب افزودند و آن را به صورت شرابى سبک در آوردند.
  1408. به قلم پژوهشگر ارجمند، حجّة الإسلام و المسلمين عبد الهادى مسعودى.
  1409. مقصود، «دروغبندانِ بر من، بسیار شدهاند» است (ر.ک: ص۵۳۵ ح۴۸۵).
  1410. در روزگار خلافت عمر، تمیمِ بن اوس دارى، مسیحی نومسلمان، اجازه گرفت تا پیش از خطبۀ عمر در نماز جمعه، به وعظ و ارشاد مردم بپردازد. او به تدریج، برخى داستانهاى امّتهاى پیشین را نیز در سخنان خویش آورد و بدینسان، قصّهگویى رسمیت یافت و راه ورود آنچه بعدها «اسرائیلیّات» نامیدهشد، گشوده شد (ر.ک: کنز العمّال: ج۱۰ ص۲۸۱ باب «القصاص»).
  1411. ر.ک: ص۵۴۳ ح۵۱۱.
  1412. ر.ک: رجال النجاشى: ج۱ ص۲۹۳ ش۲۹۸.
  1413. ر.ک: ص۶۰۹ ح۵۶۳.
  1414. آراى این افراد، در قالب سه نظریّه، بیان و نقد شده است (ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۵۱ - ۶۲).
  1415. ر.ک: الحدیث و المحدّثون، محمّد ابو زهو: ص۲۶۲.
  1416. ر.ک: ص۵۹۹ ح۵۵۱.
  1417. ر.ک: الموضوعات: ج۲ ص۳۷، الضعفاء الکبیر: ج۳ ص۵ ش۹۶۱.
  1418. ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۴۶ - ۵۱.
  1419. مانند آنچه طَبَرانى نقل کرده است (ر.ک: ص۶۰۵ ح۵۶۱ «دخل أبلیس العراق»).
  1420. ر.ک: ص۵۹۷ ح۵۴۶.
  1421. ر.ک: البخاری: ج۶ ص۲۴۳۳ ح۶۲۲۲؛ (فیُکتب کذلك فی بطن اُمّه) و ج۵ ص۱۹۵۳ ح۴۷۸۸ (جفَّ القلم بما أنت لاقٍ).
  1422. امام باقر علیه‌السلام فرمود: «آغاز شکنجه‌گری فرمانروایان، از دروغى بود که اَنس بن مالک بر پیامبر خدا بر بست که ایشان، دست مردى را با میخ به دیوار کوفت (سَمَرَ یَدَ رَجُلٍ إلَی الحائِطِ...)» (علل الشرائع: ص۵۴۱ ح۱۸).
  1423. ر.ک: صحیح البخارى: ج۳ ص۱۴۳۰ ح۳۷۱۶، صحیح مسلم: ج۲ ص۶۰۷ ح۱۶.
  1424. ر.ک: الوضع فى الحدیث: ج۱ ص۲۳۰، وضع و نقد حدیث: ص۴۷ - ۴۹.
  1425. نمونههایى از هر دو دسته در کتاب وضع و نقد حدیث (ص ۱۲۷ - ۱۳۱) آمده است.
  1426. الموضوعات، ابن جوزى: ج۱ ص۴۳.
  1427. تاریخ بغداد: ج۲ ص۶۹ ح۴۵۴، تاریخ دمشق: ج۵۱ ص۴۲۴.
  1428. ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۱۳۳ - ۱۳۷.
  1429. ر.ک: ص۶۰۹ ـ ۶۱۱ ح۵۶۴ ـ ۵۶۵.
  1430. ر.ک: ص۶۰۱ ح۵۵۴.
  1431. ر.ک: ص۶۰۱ ح۵۵۳.
  1432. ر.ک: ص۵۶۱ ح۵۲۰.
  1433. ر.ک: ص۶۱۵ ح۵۷۱.
  1434. ر.ک: صحیح مسلم: ج۴ ص۲۲۶۲ ح۱۱۹، سنن الترمذى: ج۴ ص۵۲۲ ح۲۲۵۳.
  1435. ر.ک: المعجم الأوسط: ج۷ ص۳۱ ح۶۷۶۰، مسند الشامیّین: ج۳ ص۲۷۳ ح۲۲۴۱.
  1436. براى آگاهى بیشتر در این باره، ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۱۶۶ - ۱۶۸.
  1437. ر.ک: ص۳۷۹.
  1438. ر.ک: ص۴۶۹.
  1439. ر.ک: ص۱۴۳ - ۱۴۷ ح۶۹ - ۷۰.
  1440. ر.ک: همان.
  1441. الکافى: ج۲ ص۳۴۰ ح۸، بحار الأنوار: ج۷۲ ص۲۴۸ ح۱۱.
  1442. ر.ک: رجال الکشّى: ج۲ ص۵۹۰ ش۵۴۱.
  1443. ر.ک: همان: ش۵۴۲ و ص۵۹۱ ش۵۴۳ - ۵۴۵ و ص۵۹۲ ش۵۴۶ - ۵۴۷.
  1444. ر.ک: همان: ص۷۷۸ ش۹۰۹.
  1445. ر.ک: همان: ص۵۹۱ ش۵۴۴ و ص۸۲۹ ش۱۰۴۷.
  1446. ر.ک: همان: ص۸۱۰ ش۱۰۱۲.
  1447. ر.ک: همان: ص۸۰۶ ش۱۰۰۴ و ص۸۰۷ ش۱۰۰۵ و ص۸۰۹ ش۱۰۰۹ و ص۸۱۰ ش۱۰۱۰.
  1448. ر.ک: همان: ص۸۴۳ ش۱۰۸۶. نیز، ر.ک: بحار الأنوار: ج۲۵ ص۳۱۵ ـ ۳۱۶ ح۶.
  1449. ر.ک: ص۴۹۹ ح۴۵۰.
  1450. رجال الکشّى: ج۲ ص۴۹۱ ح۴۰۲.
  1451. ر.ک: ص۴۹۹ ح۴۵۰.
  1452. ر.ک: فصل دوم: آنچه باید در نقل حدیث رعایت شود، و نیز آداب سلبى، فصل ششم: عرضۀ حدیث.
  1453. ر. ک: المسائل السرویّة (المطبوعة في مصنّفات الشیخ المفید ج۷): ص۴۴ «حدیث الذّرّ» و تصحیح الاعتقاد (المطبوعة في مصنّفات الشیخ المفید ج۵): ص۱۲۰ «في کیفیّة نزول الوحی».
  1454. الإرشاد، کتاب بزرگى است که نیمى از آن، ویژۀ زندگانى پیامبر خدا و امام على علیه‌السلام و نیم دیگرِ آن، شرح حال یک‌یک ائمّه و نصوص مربوط به امامت، کرامات و برخى سخنان آنان است.
  1455. کتاب الجمل، به جنگ جمل و بر نمودن موضع برحقّ امام على علیه‌السلام در آن مىپردازد.
  1456. براى آگاهى بیشتر، ر.ک: وضع و نقد حدیث: ص۲۰۶ - ۲۱۱.